شهروز براری
توسط بر ژوئن 10, 2021
10 بازدید

 


سیاهی شب و سکوت پاساژ تو را به خیالبافی سوق میدهد و تو بی آنکه بتوانی کوچکترین حرکتی کرده باشی همچون مجسمه ابولهول در ویترین بوتیک ایستاده ای،  و سایه ی گربه ی ابلق را بر کفپوش پاساژ میبینی،  طبق معمول به پشت ویترین مزون عروس میرود تا مانکن عروش را نگاه کند،  از عمق وجود خشمگین میشوی،  گوویی گربه ی ابلق  رقیب عشقی ات شده،    مانکن بغلی با آن لباس مجلسی زنانه ی آبی رنگ بحرف می آید و چیزهایی را زیر لب زمزمه میکند گویی طبق همیشه به درب میگوید که دیوار بشنود،   او نسبت به تو کراش دارد
تو؛  کراش چی هست حالا،؟ 
مانکن زنانه سریع خودش را وارد بحث میکند و طوری وانمود میکند انگار مخاطب سوالی که پرسیدی،  او بوده و با عشوه میگوید
_اوااا  چطور نمیدونی کراش چیه!  کراش یعنی اینکه.....  یعنی اینکه...... یعنی.....یعنی.... آخه چجوری بگم!؟...  یعنی اینکه کسی  به کس دیگه ای تمایل و میل داشته باشه،  یعنی "نظر" داشته باشه  مثل تو به مانکن مزون عروس،  ویا!!!  و   یآ م  م مثل مثل  مثل من به  ب  ب ب ب ب   به ت ت تو....
ولی تو هیچ نمیفهمی که منظورش چیست،   تو حتی نمیدانی چرا بروی سر مانکن بغلی درون ویترین چرا همیشه باید روسری و یا شال باشد اما روی سر خودت کلاه پسرانه،!    باز حرفهای تکراری مانکن زنانه در گوشت زمزمه میشود،   
_تو آرزوت چیه؟ 

 

اما تو حتی نمیدانی آرزو چیست!   و به اشتباه پاسخ میدهی 
[]؛ من پیراهن چهار خانه ی مشبک مدل کوبیسم تنمه  با کد 0777480و قیمت  1800000 ریال   
_چه ربطی دااره؟ میگم آرزوت چیه؟  
[] آهااان،  تازه فهمیدم    ،  ارزونم چیه. هیچی ارزون ندارم  همه شلوار و هم پیراهنم قیمت مقطوع هست ،  قابلمه نداره...پیشکش،  در بیارم؟..
_ایششششش  ، ،  نه  نه،  یه وقت یه وقت در نیاریااا،  چه بی حیااا،   من نگفتم  که  ارزون  ،  گفتم  آرزوت  چیه؟  مثلا من آرزو دارم     تو  و من،   از  این بوتیک لعنتی  بازنشسته بشیم و پیشرفت کنیم و  بریم توی مغازه ی روبرویی،  توی ویترین مزون عروس   و من اون لباس  سفیده  پوف پفی رو تن کنم و روی سرم  تاج عروس و توری روی صورتم بندازم و  تو هم یه خورده  عاشقم بشی و بیای پیش خودم و.....  نه اصلا  تو همین جا باشی و شبها  به من توی مغازه ی روبرویی نگاه کنی.  خوبه نه؟    ببین  با تو هستمااا ،  الو..  گوشت با منه؟   باز که خوابیدی؟  ایششش  تازه میخواستم بهت خبر مهم بدم   ،   قراره  از صنف پوشاک و اماکن  بی آیند و تمام مانکن ها رو  ممنوع کنن،  معلوم نیست آخر عاقبت مون چی میشه، والا....

صبح رسید

 

کرکره ی اتومات بوتیک بالا که رفت تو داخل ویترین ایستاده بودی و مثل همیشه نگاهت  به ویترین مزون عروس افتاد اما  برخلاف همیشه او سرجایش نبود    متوجه غیبت همکارت در مغازه ی مزون عروس شدی،   کمی گذشت  و فروشنده بوتیک،  تورا از ویترین بیرون کشید،  تو دریافتی که ظاهرا بازنشسته شده ای،  از این پس تو را  از  کار و  وظیفه ی  شبانه روزی ات  ترخیص میکنند،  و از داخل ویترین  بوتیک  شیک  بیرون می اورند،   اولش میپنداری قرار است پس از پوشاندن  رخت و لباسی  شیک و نو    مجدد  به داخل  ویترین بروی  و بی حرکت بمانی  کنار دوستانت،   و خیره شوی به  شیشه  ی تمیزی که  به  مزون  عروس  مشرف است و سمت دهانه ی پاساژ  دید دارد،   اما اینبار لختت میکنند و پیراهن مردانه را از بالا تنه ات در می آورند  و شلوار را از پایین تنه ات ،  سپس  تو را   با بی احترامی  میگذارند  کنار  سطل زباله ی بزرگ  در درب پشتی پاساژ .  در میابی که  تنها نیستی  و  یک مانکن دیگر نیز قبل از تو آنجا بوده است  و   به یاد میاوری ،  تو او را میشناسی  او همیشه  در ویترین روبرو و مزون عروس بود  و لباس سفید و  عروس به تن داشت  ،    اما اکنون که برهنه است   چقدر از اوبوهت و  شکوه و جلال افتاده ،   و ضعیف و بی پناه بنظر میرسد،      کمی  منتظر میمانی،   یک ضایعاتچی  می اید و داخل سطل زباله  کمی  بطری خالی نوشیدنی بر میدارد و  شما را از نیم تنه جدا کرده و نیمی از تو و نیمی از او را  میگذارد درون  گاری و میبرد،   پسرک شیطان و بازیگوش  که پادوی  خیاط خانه است  از راه میرسد و  نیم تنه ی بالایی ات  را  برداشته و بروی  نیم تنه ی  پایینی  مانکن عروس میگزارد،   کمی سخت جفت و جور میشوید،   تو در میابی  که پایین تنه ات  بسیار ظریف  نحیف تر از  نیم تنه ی پیشین است  ،  پسر بچه چشمش به معتادی افتاده پشت سطل آشغال ،   پسرک  میترسد و سریع  میرود  ،   تو  هرگز  در شهر قدم نزده ای و  هیچ کجا را  بلد نیستی،   میخواهی بروی اما  گویی چیزی کم داری  انگار  خلا  بزرگی  در وجودت  جای خوش کرده   ،   تو ظاهری همچون یک انسان داری   حتی بهترین قد و قامت و اندام را داری  اما قادر به حرکت نیستی، از گوشه ی چشمت  حرکتی را در پشت سطل زباله حس میکنی،   گربه ای از سر و کولت بالا میرود،   تو این گربه را میشناسی ،  همان گربه ی ابلق و تک چشم همیشگی ست که شب ها در پاساژ  دور میزند و اکثرا سبب بصدا در امدن آژیر دزدگیر پاساژ میشود.   صدایی خفیف میشنوی باز از پشت سطل زباله و  ناله ای ممتد،   گویی نفسهای آخرش است،   گوش چشمی به او میدوزی ،  سورنگی در رگ دستش جای خوش کرده و بندی محکم بر بازویش بسته،   هوایی که در رگهایش پیش میرود و به قلبش میرسد،  او محکوم به مرگ است و روحی آسمانی که از اثیری جسمانی اش رها میشود،   و تو خیره به دمیده شدن آن روح به جسم بی جانت میشوی،  روح به تو حلول کرده و تو باری هزاران کیلویی را بر وجودت حس میکنی،   گویی چند کوه بر شانه هایت سنگینی میکند.    متوجه ی نفس هایی در  دم و باز دم میشوی و گنجشک کوچکی را در قفسه ی سینه ات  لمس میکنی و گویی دوب  دوب،،،،،   دوب  دوب،،،،  میتپد.  و مژده ی فرصت زندگی بین زنده ها را به تو میبخشد، تو از خلوت پاساژ استفاده و اولین گام های زندگی ات را بسوی انبار پوشاک برمیداری،    درون انبار  لباسی مناسب قد و هیکلت  بر میگزینی  و فارغ از تفاوت چهره ات با تن پوش های مجلسی و زنانه،  آنها را تن میکنی.     در ایینه  خود را ور انداز میکنی و  مردی با قد و قامت  مانکن را در  تصویر قاب ایینه میبینی ،   اما دچار تناقض و دوگانگی میشوی      نمیدانی معنا و مفهوم تفاوت جنسی چیست  و خودت به کدام طرف تعلق داری،      اما  سعی میکند که لباسی همچون  لباس های  درون ویترین مغازه ی روبرویی بیابی،  تو  تمام طول  حضورت در ویترین بوتیک را  ناچار خیره به ویترین مغازه ی مقابل بوده ای  ،   و مغازه ی مقابل نیز  مزون عروس بوده ،     تو  لباس عروسی تن میکنی و  در انتخاب  تاج و  توری  کمی دچار تردید و وسواس میشوی  ،    این اولین بار است که  قصد پیاده روی در خارج از  پاساژ را داری.  از اینرو  سراسر  شوق و شور شده ای .   هیجان به وجودت هجوم می آورد و تو راهی اولین کوچه میشوی   از درب پشتی پاساژ که میگذری   صحنه ای جدید میبینی ،  ماشینی با چراغ های  گردان و اژیر  به رنگ سفید   آمده    ،  یک برانکارت از پشتش خراج و  جنازه ای را از پشت سطل زباله  آورده و  میبرند  ،    تو   نمیدانی چخبر است  اما آنچنان چهره ی  متوفی برایت آشناست که گویی در زندگی پیشین  در کالبدش بوده باشی،    به خیابان میرسی ،   همه برایت دست میزنند  و تو  در میابی  چیزی را از قلم انداخته ای،    کفش های پاشنه بلندی را از روی صندوق صدقه برمیداری،  کهنه و قدیمی ست  اما تو معنایش را نمیفهمی،   از دخترکی نوجوان و  رهگذر میپرسی؛  این صندوق چیه که یه پا  داره و  اینجا یک لنگی واستاده ،  
او میگوید ؛  سلام،  شما چه عروس خوشل موشلی هستی،  اسم من نیلیا  هست و 14 سالمه ،  اینی که یه پا داره   اسمش گدا آهنی هستش ،  مردم  صدقات می اندازند  داخلش.  راستی!..  پس دوماد کجاست؟ چرا  پیاده ای؟   یکم لباست را دو دستی بالا بگیر  تا روی زمین کشیده نشه،   تو چه عروس عجیبی هستی ،   توری روی صورتت خیلی  ضخیمه ،   نمیشه چهره ات رو دید  ،    اسمت چیه ؟
تو میگویی ؛  خودت اسمت چیه؟ 
_نیلیا ؛  گفتم که بهت ،     اسم من نیلیاست  و یه رفیق دارم اسمش هاجره  یکی هم  دارم  بیوه ست و غریب اسمش آمنه ست
تو میپرسی ؛ چی داری؟
نیلیا؛  رفیق _  رفیق هام رو میگم.   تو اسمت چیه؟ 
تو میگویی نمیدانم  و  رد میشوی ،   لباست  رد پایت را در پشت سر جاروب میکند  و پیش میروی . چتری سفید بر سر داری  
باد داغ تابستان در هوای شرجی رشت  با شیطنت چترهایت را به هر طرف که می برد تو شوخ و شنگ تر از باد؛ بی هوا با گوشه چشمی به عابران و نیم نگاهی به فروشنده های حاشیه ی پیاده رو در خیابان مطهری میدوزی ، آن ها را تُک دستی می اندازی یک طرف. گاهی طرف چپت و گاهی هم عشقت می کشاند طرف راستت.
سمت مسجدی بنام  "سوخته تکیه"  میروی،  جمعی از دستفروشان همچون دومینو   چرت میزنند و سیگار دود میکنند  هیچ رمقی در آنان برای داد زدن  نمیابی،     آنان  وسایل کهنه و خراب میفروشند ،  به یاد پیرمرد  خنزر پنزری  در   بوف کور می افتی ،  کسی  سر بطری هم برای فروش در بساطش گذاشته،     سلانه سلانه   لعلع کنان پیش میروی،   و به مسجد بادی الله"  میرسی،   عجیب است  چرا بر بالای لوجنک  و  سقف شیروانی مسجد   فقط یک  قاب خالی  قرار دارد ،  پس الله اکبرش   کجاست؟  این چه مسجدی ست،   میشنوی از دهان پیرزنی  زنبیل بدست  که  الله اکبرش  از طلا بود و   سرایدار  آنرا   دزدید و شبانه رفت  خارج از این سرزمین   تا  ماباقی عمرش را لب ساحل   بگزراند.  خخخ  خنده ای میکنی،  پیش میروی ،   دهانه ی یک گذر سنتی  و اجرچین ،   پیرمردی کفاش  وسط  مسیر خیابان  نشسته  و کف میدوزد ،  اما  او  یک مجسمه است   تو   میپنداری  که  یک  نصبت و  شجره ی مشترکی بین خودت و یک مجسمه  باید وجود داشته باشد،  چون جفتتان  وظیفه ای مشترک داشته آید،   تو را لباس می پوشاندند و داخل ویترین ها  میگذاشتند و  پیرمرد کفاش را  سر  چهار  راه  بروی نیمکتی سنگی  نشانده اند ، پس بی حرکت بودن  نفص وجودتان است.  پیش میروی  ،    وارد  صحن  یک زیارتگاه  میشوی  به کبوترها  دانه  میدهند   و  شمع روشن میکنند،    داخل میشوی  و  برایت  عجیب است ،  ادمکهایی  را  مشاهده میکنی که برای  یک سنگ قبر  حرف میزنند و از آن  طلب حل مشکلات زندگی شان  را میکنند و  بجایش به سر قبرش  پول می اندازند از شکاف های شیشه ای  زری.     اما  یک فرد  فوت شده  چگونه  با پول  راضی به مشکلاتشان خواهد  شد؟    پول را چه میخواهد کند؟  چگونه میخواهد مشکلات را حل کند؟  سراسر تناقض است و تو گیج میشوی،   به تو میگویند که اشتباه آمده ای  و  درب ورودی خواهران از پشت است .   اما  تو نمیددانی که خواهران یعنی چه؟    
کمی بعد  از کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی شهر به  سمت مرکز شهر میروی و برای لحظه ای باران کوتاهی میبارد  و  گوشه ی چتر پیرزنی  به  چشم پسرکی میخورد  و پسرک میگوید ؛ آخ... 
پیرزن میگوید ؛  حکمتی دارد  لابد.... 
اما تو نمیدانی حکمت چیست.. 
به بازار میرسی 
انواع قیمت ها و اجناس مختلف از شیر گنجشک تا جان آدمیزاد توی گوشت جار زده می شود و تو همچنان کله پر و سر به هوا توی این هوا و این موقع از روز همچنان که قدم برمیداری لبت را هم هر از گاهی تر می کنی. از شوق و هیجان زندگی حس می کنی خون توی رگ هات می جوشد و از زیر پوستت بیرون می جهد. بنظرت می آید دلت؛ توی این حس که دنیا اصلاً برای تو درست شده، یا نه دست کم با تو درست شده؛ با تو بزرگ شده و حالا هم شانه به شانه ی تو با تو قدم بر می دارد قنج می رود. 

پنجه در موهای خشکت می بری بی هیچ اینطرف آنطرفی از همان راه که آمده ای درست هم جهت با باد داغ تابستان بر می گردی.  
به  چهار راه اول میرسی،   تابلویی نوشته   چهار راه میکاییل         از اسم میکاییل خوشت می اید و  تصمیم میگیری  اسمت بشود  مکاییل  .     لباس هایت را در کوچه ای بن بست به اسم  سنبله  در میاوری  و  یک دامن و پیراهنی که از بوتیک دزدیده ای  و زیر لباست پنهان کرده ای را تن میکنی ،    به  سمت پاساژ جدیدی  میروی ،    اسمش  امیر است   پاساژ امیر ،    به بالای پله ها میروی  و  از داخل یک ویترین  که بالایش نوشته  مزون عروس ،  سک  سر از  تن  مانکن  جدا میکنی   و  سر خودت را  به جایش میگزاری ،    اکنون  تبدیل به  یک  زن شده ای  و سر و گردن پسرانه ات  را   به مانکن  مزون عروس  میبخشی،    او از برکت  سری که به او  داده ای   جان میگیرد  ،    و  نگاهش به نگاهت میچسبد   و  برخواسته و دست در دست هم  از پاساژ فرار میکنی . 
 تو  با  سر جدیدت  کمی  مشکل داری  زیرا  قادر به حرف زدن نیستی ،    و  سکوت  تنها  کلامت میشود ،    مجدد  نیلیا را کنار گدا آهنی  میبینی  ،  او نوجوان است و معصومانه  حرف میزند     او پیش می آید  و میگوید  ؛  سلام ،  شما چقدر با هم می اید ،  عروسی تون مبارک ،   فقط چرا  داماد با این ریش و سبیل  لباس عروس تن کرده   
تو دلت میخواهد به حرف بیایی و بگویی که  ان سر  برای  توست که  اکنون  بر تن دیگری ست ،  ولی  قادر به سخن گفتن نیستی  ،    و خیره مانده ای،   تو تمام تلاشت را کرده ای تا  از  تفاوت جنسیتی  سر در بیاوری تا  سر مناسب با  تن خود را  پیدا کنی  اما ..... 
مردم  دورتان میکنند ،  و  شلوغ میشود،  ترسیده آید و  نیلیا  بالای  صندوق  بعبارتی همان گدا آهنی رفته است و تکه پارچه ای را  بر سر   چوبی زده و  در هوا میچرخاند  و تلاش میکند  به عموم مردم  شرح دهد که  این دو  را   هو نکنند   اما   جماعت  همگی  هو کنان  و  مضحکه گر  شما را  انگشت نما کرده اند،  با خودت میگویی
کاش کنار سطل زباله و گربه ی ابلق مانده بودم.  اما.... 
شما را  با النگویی به یکدیگر  پیوند میزنند  و به سمت ماشین عروس هدایت میکنند و تو خیره به رقص نور  سرخ رنگی  که  صحنه را  جذاب تر کرده ،   اما  نیلیا از بین جمعیت  میگوید ؛ 
ولشون کنید   ،  چرا دستاشون رو دستبند زدید،  اونا که جرمی مرتکب نشدن،     آقای پلیس  تو رو خدا  ولشون  کنید ،    کجا میبریدشون؟....
تو میفهمی که ان جسم فلزی و نقره ای رنگ بر دستانتان  چیز خوبی نیست،   و راحت مچ دستت را جدا میکنی و  با دست دیگرت مچ جدا شده را از النگو  و یا بعبارتی از دستبند پلیس آزاد کرده و مجدد مچ دستت را به خودت متصل میکنی،   و سر خود را پس میگیری و سر دوست جدیدت را پس نمیدهی و جلوی درب دادگاه  پیاده میشوی،    تو را پشت درب اتاق قاضی  کنار دیوار  نگه داشته اند تا نوبتت شود،   درب اتاق باز میشود و تو  داخل میشوی،  سری زیر بغلت اضافه بر سازمان داری  و  درون دادگاه  سر پا ایستاده ای تا نوبتت شود،   چشمت  به  متهم قبلی می افتد ،   او را نیز دستبند و پابند زده اند  و لباس  سفیدی با خطوط را را   آبی  تن کرده اند، یک  داس  روی میز قاضی ست و  یک سر جدا شده از تن.    اسمش رومینا بود،  اما پدرش سرش را با داس از تن جدا نمود   چون  او با یک شخصی دوست شده بود و دوست بودن با شخص غریبه با تفاوت جنسیتی   جرم نابخشودنی ای محسوب میشود،؟  چه  عجیب ! ‌  اما  از درک تو خارج است  ،       چه  زیانی دارد که ادمیزاد با انسانی دیگر دوست شود؟  چرا   باید سرش را پدرش از تن جدا نمود  آن هم در خواب  و  با  داس .!؟     به حرفهای  پدر رومینا  گوش میدهی،   میگوید ؛  از ترس  رسوایی و بی ابرویی  در  روستایشان  سر دختر  14  ساله  را  قطع  نموده .   چون  با  پسری  30 ساله دوست بوده.  
تو  از شنیدن  سن  رومینا که 14 ساله است  به یاد  شباهتش با نیلیا  می افتی ،    او نیز در دیدار اول برایت نقل کرده بود که  دوستانی دارد  بنام هاجر  و  آمنه .  از اینرو به این نتیجه میرسی که  باید به وی بگویی که  هرگز  با کسی که  اسمش    "دوست پسر "  است  نباید  دوست شود و حرف بزند،  زیرا آنگاه سرش را قطع میکند پدرش.   لااقل داس را  دم دست نباید بگذارد  و یا شاید بهتر است که هرگز نخوابد ،   یا حالا هرچی!... 
نوبت شخصی دیگر است،    او  نیز  دستبند و پابند  دارد .  و مرد  میانسالی  است  که  همراه  شریک جرمش   یعنی  همسر پیرش   مشترکن  امده اند،  انها  ولی  داس   ندارند،   ولی  انها  نیز  فرزندان خودشان را  کشته اند  و  درون  چمدان  با خود  اورده  اند،  ظاهرا  پسرشان  کارگردان  بوده ،   تو  میفهمی  که  کارگردان بودن  نیز  جرمی  نابخشودنی  ست،   از  طرفی نیز  در میابی که میبایست  از  ادم هایی که  اسمشان   پدر و مادر  ااست دوری  کنی،  چون  احتمالا  قصد  کشتنت  را  دارند،   تو  در  نوبت  ایستاده ای ، که  باز درب  باز  میشود،  دخترکی  عجیب را  اورده اند،   جرم او  ولی  قتل  نیست،  تازگی  دارد،   او  خودش را گریم وحشتناک میکرده و  از همه بدتر  اینکه  او  در  شبکه ای  بنام  اینستاگرام  عضو  بوده و کلی  فالور داشته،  تو  نمیدانی  فالور چیست،  اما هر چه باشد  لابد  خطرناکتر  از  داس  است ،   لحظاتی نگذشته که  درمیابی  جرم  دخترک    در  نام  و  لقبش  پنهان  بود،  زیرا  اسمش سحر تبر  است، خب  تبر  که  به مراتب  از  داس  هم  خطرناکتر  است.   حکم ها  اعلام میشود،  پدری  با  داسی در  دست ،  به جرم قتل دختر معصومش در خواب    به  ۹  سال حبص .  

دختری که نام لقبش شبیه یک  سلاح  سرد بود  یعنی  تبر به  هفت  سال  حبص   پدر و مادر چمدان به دست نیز  فعلا  بلاتکلیف  میمانند،  تا  نوبت  به  تو  برسد ،   ولی  تو  غرق در  سنگینی   مواردی  هستی  که  از  درکت  خارج  است ،  تو  مانده ای  که  چگونه  ممکن  است  دکل نفت  گم  شود؟   چگونه  ممکن  است  تجریش را کسی به نام شخص دیگر بکند،  تو  مانده ای  و  هزاران پرسش بی جواب  دیگر  که  ناگهان   صدایی از  پشت  سر  میگوید؛    میو   میوو

تو با شنیدن صدای میو  دم گوشت  به  خودت میایی  و کنار سطل زباله خود را در میابی  ،     و  گربه از روی شانه ات بر روی شانه ی دیوار میجهد  و سبب افتادن تو میشود  از مچ دست و پا و کمر و سر  به  شش تکه  تقسیم میشوی  و  به این موضوع می اندیشی که  انسان ها  دیوانه اند و یا شاید جانور و حیوان،   چه بهتر که عاقبتت به سطل زباله ختم شود   تا مبادا   ناچار به درک محال انسان ها شوی....
شین براری

 

شهروز براری
دوستان یک توضیح و نکته ی ناگغته
شهروز براری
این متن بدایه بود، ودر جشنواره تیرگان تورنتو و در بازه ی زمآنی پانزده دقیقه ای و بطور مسابقه ی بدایه نویسی ، نوشته شده ، البته موضوع رو ازاد میزارن اما سه قست از ابتدا ، وسط ، انتها رو داوران بطور مشترک برای تمامی شرکت کنندگان تعیین میکنند، و میبایست بدایه طوری د...نمایش بیشتر
شهروز براری
که اکنون . در خرداد ۱۴۰۰ حین بازنویسی اش در همبودگاه بهش مورد قتل کارگردان و قتل رومینا رو هم اضافه کردم ، چون اصل نسخه اولیه اش هم نوشته ی خودم بودم . بابت غلط های املایی و تایپ بد . عفو ‌بفرمایید.‌