شهروز براری
توسط بر سپتامبر 10, 2021
17 بازدید

چکیده ای از یک داستان بلند  ابتدا قسمت هاییش رو عینن  آوردم و انتها  خلاصه ای از داستان رو نوشتم . 

     اواسط ماه شهریور و شهری پر از دروغ و مکر و ریاح    پسرک آرام صبور و غمناک ، بی رنگ و ریاح.  سوار بر کفشهایش شهر را مرور میکرد خاطره به خاطره ، خشت به خشت ، کوچه به پس کوچه ، و گذر میکرد از زیر قدمهایش خیابان های به هم گره خورده. عاقبت او ماند و گورستان اموات .  ّبر سنگ مزاری ایستاد غمگین رنجیده پریشان خاطر و آزرده حال. پدرش که رفت از دنیا  او ماند یکه تک و تنها .  نه کاری دارد و نه پس اندازی  با خودش حرف میزند تنهایی و میگوید در دل خود هرگاه ؛  . لعنت بر این عشق اول ، لعنت بر شرط شروط پدر دختر .  مدرک دانشگاهی کجا و شغل دلاکی و کیسه کشی حمام کجا؟  توف به این شانس و تقدیر ، حتی دلاک هم نتوانستم شوم و اخراج شدم اخر .  کاش لااقل عاشق نبودم من . یا که اگر بودم  دیگر بیکار و بی پول نبودم من .  نمیدانم حتی شغل پدرش چیست این دختر که اینچنین در رفاه و اسایش بزرگ کرده این دردانه دختر .  لابد تاجر است ، شایدم کلاش و کلاهبردار .  هرچه هست  راز بزرگی ست که هرگز نگفته و نخواهد گفت با من .  اینچنین پنهان کردن شغل پدر واقعا بعید است اخر.  شایدم کارگر شهرداری و شغل ارزشمند و شریف رفته گری باشد  که اینچنین حساس است و نمیخواهد حرفی بزند از ان با من .

  صدای گنجشک های روی شاخه ای خشکیده.  تابش ضلع خورشید تابستان ،  گلدانی ترک خورده و خاکی خشک و تشنه بی آب .  عطش گلدانها و نگاه پسرک به بطری کوچک آب.  پدرش مدت هاست که خفته زیر بستر این خاک.  صدای زجه های دور و گریه های نزدیک ، مردمان سیاه پوش و تظاهر به غش رفتن و افتادن های تکراری . تلاوت جملات و آیات قرآنی . رقابت بین مداحان دوره گرد و دوزاری . وفور نعمت کسب و کار در قبرستان های شهر و متصدیان خاکسپاری  و قبرکن های غیر ایرانی و از تبار زحمتکش و محترم افغانی. مرده شورهای وسواسی  فرزندان دلاکان قدیم و حمام های عمومی و درباری . پسرک و سایش گوگرد به قوطی کبریتی در دست،  خلق شعله ی کوچک و رقص شعله ی لرزان شمع.  غصه هایی که پشت اخم های گره خورده پنهان بود ، هر آن ترکیدن این بغض و سرریزی اشک چشمانش امکان بود .   بغض قدیمی و لجباز ، و غرور پسرانه ، درد دل هایی که خط به خط میگفت در درون دل ، و نگاهی خیره به نقطه ای نامعلوم از سنگ قبری نامعمول .  عبور ناخوانده ی تصویری از سالهای قدیم ، مرور چند باره ی خاطراتی خوش از پدر و  هجوم غصه های در به در .  سنگین تر شدن بغض کهنه و انباشتن  ناگفته ها یک به یک سر به سر ‌ .  مرور خاطراتی در یاد ، رقص شعله ی شمع در باد .  پیر مردی عصا بدست و ژولیده و عبوری لنگ لنگان با فحشهایی  زیر لب .  ظهور پسرکی دودآلوده و دبه ی سوراخ آب و یک جاروب نیمه کاره در دست و سیگاری گوشه ی لب ،   ورود پیرمرد قرآن خوان از سمت چپ و پیشنهاد برای قرائت قرآن بی جهت ، ظهور مردی میانسال و عطر فروش با هاله ای غلیظ از عطر تند و تیز مشهد به   گرداگرد خود ،   با ورود بی اختیار و ناگهان دخترکی گلاب فروش از روبرو  و تقابل و رویارویی عطر مشهد و پیچش ان به دور بوی گلاب و  شورش و هیاهویی بی انتها از هر جهت .   صدای خنده های سرخوش و قهقهه های پاک و کودکانه از دور  و تصویر  دختربچه ای گل بدست بر دوش پدر و عشقی پدرانه در آغوش.  شاخه گلی بی خار  بنام گلایل  پر پر بر سنگ قبر و اندیشه ی فرجام تلخ گل از جبر  لطافت بیش از حد و نبودن خار در او.  طرح یک پرسش در ذهن ، پرسشی سخت تر از کنکور؛   چرا فرجام این گل یعنی گلایل بر سنگ سیاه گرانیت و سرد است ، اما بر روی میز هرکس  یک ضلع دربست  در رهن کامل  کاکتوس و هزاران خار است.  ؟  آیا پاکی و لطافت بیش از حد  محکوم پر پر شدن بر قبر است؟ یا که همه چیز زیر سر جبر  است یا بلکه از دست ما  مردمان ناسازگار و وارونه ؟ ما مردمان زنده کش مرده پرست ،  و تعارف خرمای پر گردو و حلوای خیراتی ، با تسلیت های کلیشه ای و تکراری ،  صدای قرائت آیات قرآنی  و سیاه پوش های  غم نما  و دوز و کلک های بی انتها  و نقشه کشی های ابزیرکانه و حسدورزانه  در شب های کوتاه   و  پوشاندن جامه عمل در روزهای بلند تابستان .   حساب سرانگشتی سهم وارثی  پیش از کفن و دفن و آرزوی مرگ بغل دستی و وارثین دیگر .   ......       

    قسمت هایی از  داستان بلند   پسرک شهر خیس     بقلم نابلد و مبتدی بنده بود که خواستم با شما دوستان گل در محیط همبودگاه  به اشتراک بگذارم . 

    مرده شور شهر را چه کسی خواهد شست؟ 

 اسم اپیزود پنجم از  سینزده اپیزود  اثر  پسرک شهر خیس  هست .

این اپیزود پنج از سینزده اپیزود هست که ماجراش راجع به پسری جوان هست که پدرش فوت شده و اون عاشق دختری هست و دختره میگه که پدرم به ادم بیکار  دختر نمیده ،  پسره مدرک دانشگاهی داره  ولی ناچار میره بجای پدر مرحوم خودش و درون حمام عمومی شهر و  کیسه کش و دلاک میشه ولی زود  اخراج میشه.  چون مشتری های حموم شکوه و گلایه میکردن . و بیکاری فقر و کلافگی و تلاش برای اغاز شغلی جدید و شکست های پی در پی و تخصص دلاکی  حمام ریشه و شجره و پشت در پشت هفت جد کار  اجدادش بود و خودشم هیچ کاری بلد نبود ، عاقبت از بس میره قبرستان سر خاک پدرش که با مرده شور  دوست میشه و قصه ی خودشو و عشقش رو تعریف میکنه . از سیر تا پیاز قضیه رو نقل میکنه و حتی میگه که به چیزهایی شک داره  و دختر محبوبش  راز بزرگی داره و مربوط به شغل پدرش هست احتمالا .شاید دکتر باشه ، چون دخترک گفته بوده که از وقتی  کرونا  اومده  بیچاره  پدرم کارش صد برابر شده  و  از سر  خیرخواهی با حوصله تمام تک به تک مشتری هاش رو  ویزیت میکنه  و بعد نیمه شبی میرسه خونه . 

مرده شور چون پیر و باتجربه بوده  کلی پرسش میکنه و عاقبت بنظرش میاد که پدر دختره یا قاچاقچی هست  یا که اصلا پدر نداره .چون هرگز پسرک اونو  ندیده .  و حتی خونه ی دختره رفته بارها و حتی چندین شب هم در یک برهه ای که غیر دخترک باقی خانواده مسافرت بودند  در اون خونه بوده و هیچ شلوار مردانه ای ندیده و حتی ته ریش تراشی و نه خمیر ریشی  ،  و هیچ شی مردانه ای نبوده . فقط یه کیسه بزرگ کافور بودش توی اتاق خوابی که ادعا میشد اتاق خواب پدرشه .     دوست و همکار مرده شور خندیدن و گفتن ؛  ای کاش بر میداشتی و می آوردی  برای پیرمرد .  ، خودمون ازت میخریدم.  اخه کافور ممنوع شده   ما سهمیه سالیانه  یه کیسه داشتیم  که  بی ناموس ها  توی روز  روشن  دزدیدنش .   نکنه  پدر دخترک  دزد ما باشه؟  هیچ میدونی یک کیسه کافور الان از طلا باارزش تره ؟...   پیرمرد برافروخته و سرخ شده و زول زده به پسره 

پسرک  هول میشه و به دروغ میگه   شوخی کردم   یه کیسه که نبود  یه مشت بود و توی  کیسه ی  حموم بود . منظورم از کیسه  ، گونی نبود که،  بلکه  کیسه ی حمام بود  . 

پیرمرد  نفس راحتی میکشه و میگه :  خیالم راحت شد .  هیچ میدونستی امروزه  یه ده گرمی هم ازش نمیشه پیدا کرد  چه برسه یه کیسه .   ببین میتونی از دختره یکجوری چند تا دونه بگیری و بیاری برام .  پسرک قبول میکنه . در عوض پیرمرد مهربان و ساده دل  راهنماییش میکنه و میگه  که باید سمج بازی در بیاری  وگرنه محال ممکنه بهت دختر بده  اون خانواده ی سختگیر .  یا برو و پاپیچ شو ، برو و پر رو بازی در بیار ، موی دماغ پدرش بشو ، نترس مرد باش ، خودتو نشون بده .    برو و یه حادثه صحنه سازی کن بعدش خودتو بحالت تصادفی و رهگذر  ببر  وسط ماجرا  و یهو  جونشون رو نجات بده  تا اونها بهت بدهکار  بشن . منتت هم سرشون بمونه .   

پسرک در انجام این نقشه  هربار یه خیت بالا میاره و نا خواسته  موجب بروز خسارات میشه و از طرفی هم کسی نمیدونه که کار پسرک هست .  پسرک اولین شب میره و یه بطری مواد اشتعال زا میندازه زیر ماشین پدر دختره،  دومین شب میره لاستیکاش رو پنچر میکنه، سومین روز میره سیب زمینی توی اگزوز میکنه تا انبار اگزوز بترکه ،  چهارمین شب سنگ بزرگ میزنه خونه ی دختره و شیشه میشکنه ، پنجمین  روز دست از پا دراز تر  و  درمانده  برای نقل تلاشش و  شکست های پی در پی  و  دریافت  نسخه ی جدید برای دوای درد خودش  به نزد  پیرمرد مرده شور  به قبرستان  میره . 

 میبینه سر  یارو  شکسته و دستاش توی گچ و  لنگ لنگان میادش .  میشینن و اول پسره میاد از اینکه چطور به حرف مرده شور گوش کرده و چه کارهایی کرده نقل میکنه که وسطاش یهو قلب طرف میگیره و سکته میزنه و سریع به بیمارستان میبرنش . و فردای اون  روز میفهمه مرده شور فوت کرده و چون تازگی با مرده شور رفیق بوده  از طرفی هم مدتی  در حمام عمومی شهر کار کرده و  دلاک  بوده   و از همه مهم تر  جمعه بوده و هیچ کسی نبوده تا این کار رو کنه  و از همه جالب تر  داشتن  کافور توسط پسرک  بوده  همونایی که از دختره گرفته بوده  . سر آخر   حاضر میشه اون رو بشوره و از اون به بعد میشه مرده شور شهر و در استرس و هول و بلا که چطور به نامزدش بگه این خبر  رو . از طرفی نامزدش همزمان ناپدید و غیب شده بود و ظاهرا اتفاقی رخ داده بود چون دور تا دور دیوارهای خونه شون پرده ی مشکی زده بود ، تا که یکروز توی قبرستون سر خاک مرده شور میبینه دختر محبوبش رو و میفهمه که پدر دختره مرده شور بوده  . ....

 

 

پست شد در: داستان
رضوان زرین
عجب عشقی بود
شهروز براری
البته کل داستان به حالت نثر آهنگین و نامتعارف نوشته شده در نسخه اصلیش . ولی در حد رفع کتی به اشتراک گذاشته شد.