شهروز براری
توسط بر ژانویه 16, 2022
61 بازدید

یادداشت های روزانه ای که در شب نوشته می‌شوند. 

 این منه در من و یک شهر خیس  و بازی‌های عجیب روزگار ،  هریک  هزار حرف نگفته دارند .  هرکدام بظاهر شاد و هزار غم در پستوی پنهانِ دل نهفته دارند .  از هرسوی و جهت ، چه سهل و یا که صعب  ، چه  آسان یا که سخت ، چه شیرین و چه تلخ، از آسمان و تقدیر یا که مردمان سرزمین ،   هرآنچه بر من روانه می‌شود ، برایم یک دلیل و   بهانه می‌شود   _ عاقبت نیز در  اینجا تبدیل به یادداشتی شبانه می‌شود..... 

از هنرکده خارج میشوم و طبق معمول چند نفری از هنرجویان بی ریاح  و  خوش قلب هستند تا بخواهند حین گذر از مسیر هنرکده تا پارکینگ در خیابان کناری   همقدم با من بیایند و مباحث غیر درسی را  مطرح کنند ‌   . اینبار یک هنرجوی عزیز  راجع به  مبحث  شخصی و معاشرت هایش نقل می‌کند و هم از جانب دیگر  از پدرش کمی گلایه  دارد . اینکه  پدرش فرد محبوبی بین همسایه ها نیست ‌ و این امر  آزارش میدهد  . 

  او می‌گوید که  پدرش  یک  فرد متکدی و گدا  را که  به کوچه شان آمده بوده   به فحش و ناسزا گرفته و یکبار دیگر نیز  چند کًهلی  غیور  را که  هنرنمایی می‌کردند و ساز ویولون و ضرب  تمبک می‌نواختند را  وادار  نموده  تا  می بایست  بجای  قطعه موسیقی مستهجن  و  ضد انقلابی و  فاسد  ، آهنگی  انقلابی  و مجاز  بنوازند .   
 از او با لبخند میپرسم که  مگر  آنها چه می نواختند ؟   
او در کمال تعجب پاسخ می‌دهد  که؛    سلطان قلبها  
  لبخندی از سر  تعجب بر لبم ماسیده می‌شود و نگاهی به  یقه ی تا آخر بسته ی او میکنم . او کمی توپول و بسیار  مهربان است .  نوجوان خوش قلبی است که ظاهرا  تازه  وارد دنیایی از چرا ها و چیستی ها شده .  گویی پس از خروج از پیله ی تاریک ابریشم  و پرواز در آسمان  با  انفجاری از نور  های  مسرور کننده  مواجه  و  و  کمی سردرگم است .

. او همیشه لیستی از پرسش هایش را کف دستانش نوشته ‌ و یک به یک می‌پرسد و  تلاش می‌کند با قدم های سریع من  ،  پیش بیاید و عقب نماند و این امر نیز سبب نفس نفس افتادنش شده.   

. با حالتی که  انگار   او  هم کلاسی ام  باشد و ما همسن باشیم      لحظه ای  توقف میکنم .   زیرا  او مشغول خواندن سوال دیگری از کف دستانش بود و زیر پایش را ندیده و افتاده است درون گلباغ  حاشیه ی پیاده رو .   او آنقدر  دوست داشتنی و  بامزه است  که  موقع برخواستن از فرط اضافه وزن و نداشتن آمادگی جسمانی  ، ابتدا چند قلت می‌خورد روی چمن ها و بعد  بر می‌خیزد.     
سپس حرف جدیدی یادش می‌آید  و  نفس نفس زنان  می‌گوید: 
  اجازه آقا     ما عادت کردیم قبل از بلند شدن از زمین  چند تا قلت بزنیم و بخاطر همین حذف شدیم و همه خندیدند به ما....  پدرمون هم اومده بود و عصبانی شد و  شب که برگشتیم خونه   به مادرم گفت که این بچه ات بدرد  تشک کشتی هم نمیخوره .  چون مسابقه اول بود  رده ی نوجوانان  و  من همون پنج ثانیه اول  که خوردم زمین   بطور غریزی و از سر عادت  چند تا قلت زدم بعد پا شدم و بابت هر قلت که زده بودم  سه امتیاز به حریفم داد داور ‌ . انگار که من رو  فیتیله پیچ کرده باشه سه مرتبه .     بعد اجازه آقا  میدونی چی شد ....   اون حریفم خودش متوجه نشد که  از من ۹ بر صفر جلو افتاده  و تازه با من دست داد تا مسابقه رو شروع کنیم .   راستش رو بخواهید  منم خودم متوجه نبودم .  بعد دیگه همون لحظه  پشت ما رو زد زمین و  ده امتیاز دیگه گرفت و شدیم  ۱۹ بر صفر  در حالیکه  اندازه ی دو بار  ضربه فنی  صرف  ده ثانیه اول  از من امتیاز گرفته  بود  ولی من حتی  هنوز    گارد  آغاز مسابقه رو نگرفته بودم  و به پدرم نگاه میکردم . پدرم  دستاش جلوی صورتش بود و با دست دیگرش آرام  سینه میزد ‌  . نمیدونم چرا  داشت سینه میزد .  خودش هم مث ما کشتی گیر بود جوان که بود ‌   . البته اون موقع مو داشت . و مادرم میگه  که پدرم حتی  ایام  محرم  توی هیات   زنجیر زنی  بود  ولی زنجیر نمیزد و  در عوض  اون  طنابی رو  نگه می‌داشت که مرز بین  زنانه و مردانه رو جدا میکنه ...  اجازه آقا بعد  فکر کنم همین طوری هم  با مادرمون آشنا شده بود ‌ البته فکر کنم . مطمئن نیستم .   بعد اجازه آقا     ولی خودش یکبار به من گفت که  الم  بلند میکرده .    یعنی المبر  بوده .     ما فکر کنیم پدرمون هرچیزی که خودش نبوده ولی دوست داشته باشه  رو  الان از من توقع داره  تا  بجاش  باشیم .   مثلا به من میگه که آن شالله  امسال  نی بایست  المبر  محله باشیم . ولی من سنم هنوز کمه ‌  .  همسن های من همه میرن  گیم نت  بازی میکنن  ولی پدرمون  میگه گیم نت  هرکی بره  سیگاری  میشه .  بعد  .....    (نفس نفس می‌زند و  چهره اش کبود شده )
_ خب یخورده زبون به دهن بگیر ‌ .   کبود شدی  پسر ‌  .    تو اسمت چی بود ؟ .
  آقا  اجازه  آقا  . ما  خادم المهدی  هستیم.    البت  عمو اینام  اسمشون توی شناسنامه  ،  می گسار    هست ‌ . یعنی ما هم بودیم  ‌ ولی عوض کرد   و گفت  بعد این  اقدامش  بود که  ترفیع درجه  گرفت  و  مدیر  شد..     بعد اجازه آقا.... 

او مشغول گفتن باقی حرفهایش بود ‌ .  و من متوجه ی ازدهام و  شلوغی انتهای  خیابان شدم .     دو  نفر به دور یک نیسان آبی رنگ  همدیگر را  تعقیب می‌کنند    پیرمردی  لنگ لنگان  پیوسته به پشتش نگاه می‌کند و با زبان شیرین آذری  فحش هایی نثار  طرف دیگر  می‌کند و  اما  طرف مقابل  جوانی رشید   و ورزیده  با  تن‌پوش  کار  است .   ظاهرا  تصادفی شده .  زیرا شیشه ی دودی یک  خودرو  بر روی زمین  ریخته .    هر دو  با یکدیگر    همشهری و همزبان  هستند .  و من متاسفانه  نمیتوانم  بفهمم  که  چه  می‌گویند  به هم .   ولی  تعدادی دیگر از  هنرجویان  هنرکده  نیز  کناری ایستاده اند و نظاره گر هستند .  با دیدن من   به سمتم می آیند و سلام می‌گویند.     علیک گفته و  قصد عبور دارم  که  صدای پیرمرد  بلند می‌شود و چیزی می‌گوید    به من .    من نمی‌دانم او چه گفته  ولی  چیزی شبیه به  جمله ای مانند  :      گلبورا  ....  گلبورا گلبورا    . منا باخ .  هارا قارداش .   هارا  گوزل؟..    گلبورا   .... 
  من نیز متوجه ام که آن پیرمرد با من است .    ولی نمیتوانم متوجه ی حرفش شوم . او پیوسته  حرف می‌زند.   و وسط حرفش  خطاب به پسرک و طرف دعوایش چند فحشی هم  حواله می‌دهد.   پسرک از کوزه در می‌رود ‌ پیرمرد خودش را به درماندگی  زده ‌  و  ناله می‌کند و پشت من پناه گرفته ‌   ‌  .   من وسط دعوای آنان گیر افتاده ام ‌  .  هنرجویان  چیزی را به آن جوان می‌گویند ‌   . بنظرم  یک یا دو سال از من هم بزرگتر است   و  قابل احترام .  او پیش می آید و با ته لهجه ی شیرین و زیبای آذری   به فارسی حرف می‌زند و  او نیز به تبعیت از هنرجویان  مرا  آقای معلم  خطاب می‌کند.  در حالیکه من معلم نیستم .  بلکه مدرس هستم آن هم بصورت  قراردادی ‌  .    پیرمرد پیوسته وسط حرفهایش می افتد و می‌بیند که فحش هایش  کار ساز نیست   اینبار  سمت جوان   کفش لنگه اش را پرت می‌کند.  پسرک از این رفتار پیرمرد   خونش به جوش آمده .  و کاسه ی صبرش لبریز  شده .     صورت برافروخته  و  گر  گرفته ‌  چشمانش را بسته و دندان هایش را به هم فشار می‌دهد و مشتش گره شده .      در این لحظه  هنرجوی توپول و پر حرف  در نقش  مترجم ظاهر می‌شود و می‌آید  کنارم می ایستد و  می‌گوید:    آقا اجازه    شما متوجه شدید ؟ 
  من  سرم را تکان نمی‌دهم و  زبانم را چرخانده و می‌گویم    نه . 
او کمی خوشحال شده و یکدم  یگر پیش می‌آید و  مانند  آقای چلنگر   مشغول ترجمه می‌شود.   او  می‌گوید: 
  پیرمرد ه الان گفت که    دیوانه  ی  دیوث هرچی میکشم از دست تو میکشم . 
  پسره  گفت  که  یکم  زبون به دهن بگیر ‌   دریچه  مصنوعی هست . تنگه ‌ . فشار بالا .  ... .
 نگاهی به او میکنم  زیرا مفهوم حرفهایش را نمیتوانم متوجه شوم .     ظاهرا پسرک به دریچه ی قلب پیرمرد اشاره داشته و از او خواسته آرامش خودش را حفظ کند . و فشار خونش بالا نرود .  
 آنها در چشم بر هم زدنی  مجدد  شلوغ  کرده  و   چیزهایی به یکدیگر  می‌گویند  که  هنرجو  وامانده آیا  نیاز به ترجمه شدن  هست  یا که خیر ؟ . ...

پیر مرد چیزی از من پرسید  .  و من به هنرجو نگاه کردم . چون نمی‌دانم چه گفته ‌  
هنرجو  از ابتدایش    قسمت  فحش های ناموسی مخصوص دعوا  را  ترجمه می‌کند.    به او می‌گویم که نیازی نیست .  فقط پرسشی که از من داشت را ترجمه کن .  
  هنرجو  یادش نمی‌آید  که  او  چه  گفته و جه پرسیده بوده ‌  . عاقبت پیر مرد  لنگه ی دیگر  کفشش را هم در آورده و سمت جوان پرتاب می‌کند.   پسرک از کوره در رفته  هجوم می آورد.  پیرمرد پشتم پناه گرفته  و  مرا  سپر  انسانی  کرده  و  ناله  می‌کند.     پسرک لباس کاری بر تن دارد که  بر رویش  اسم شرکت  نصب داربست  حک  شده و بار  نیسان نیز  لوله های  بلند داربست  است ‌  .   
هنرجو  می‌گوید: آقا اجازه اینا تصادف رانندگی  کردن .  یعنی تصادف کردن باهم .     یعنی با هم  دوتایی   باهم  تصادف  کردن ‌  .   
من متوجه ی  تاکید  بر  واژه ی    " باهم"  میشوم ‌  ولی از  درک  صحیح آن عاجزم .  خب این شرح واضحات بود ‌ معلوم است که با یکدیگر تصادف کرده اند . 
هنرجو  می‌گوید:  اجازه  نه  آقا.    با  هم تصادف نکردن که ....   بلکه   دوتایی با هم تصادف کردن . 
در دلم می‌گویم   به درد  ترجمه  هم  نمیخوری   خادم المهدی ..... 
پیرمرد دم گوشم و خطاب به جوان  داد می‌زند و فحش می‌دهد.  
از کوره در میروم  ولی  خودم را جم جور میکنم و  کمی صدایم بلند می‌شود و  می‌گویم که :  
 ای آقا....  حالا مگه  چی شده .  خجالت  بکشید ‌  .  حالا خدا رو  شکر که هر دو طرف  سالم  هستید ‌ ‌   . هزار بار  ضرر مالی باشه   بهتره  تا بخواد یکبار ضرر جانی  باشه .  برید خدا رو شکر کنید  که  به خودرو  آسیب رسیده ‌ . خب  صافکاری و نقاشی رو واسه همین جور وقتا گذاشتن دیگه.....     
به یکباره  همه ساکت می‌شوند ‌  
نمی‌فهمم چرا  پسرک  دستانش را  سمت آسمان برده و خدا  را شکر می‌کند ‌ 
پیرمرد  پا برهنه از پشت سرم  در آمده و کنار پسرک می ایستد ‌ . جهتش سمت من است و با لهجه ی شیرین آذری  و زبان فارسی  با  کمی  کشو قوس و  کلی اشتباه در  بکار بردن  فعل و فاعل و مفعول    چیزی می‌گوید  که شبیه به این جمله است: 
 یعنی  شما  الان   .... مثلا  یعنی  الان ....  که  گفتی   مثلا ....  یعنی ما مثلا چی کار بایستی کنیم ؟  .... مثلا.... 
    هنرجوی  مستعد  به ترجمه   از من می‌پرسد که  آیا نیاز به ترجمه است؟ 
 اخمی میکنم برایش . تا کمی سنجیده تر رفتار کند ‌ 
 در پاسخ می‌گویم:   مثلا.....  خب  آرامش خودتون رو حفظ کنید ‌  و برید با هم دیگه  یجوری کنار  بیاید .  با دعوا مرافه که  کاری از پیش نمیره .   زشته   ناسلامتی  همشهری و همزبان هستید  با همدیگه .    برید و رضایت همو جلب کنید .  
پیرمرد کفشهایش را پا کرده و بوسه ای به شانه ی من می‌زند.  
من متعجب مانده ام.   زیرا خب  من که  چیز  مهمی  نگفتم .  اینرا  هر کودکی هم می‌توانست  تشخیص  دهد .   پس چرا به یکباره  آب سردی  بر  آتش  جنگ و جدل آنان  ریخته شد و آرام گرفتند .  
پسرک تشکر کرد ‌ و حین رفتن  چیزی گفت که  من نفهمیدم .  
  او گفت :   نه صافکاری   نه  بتنه کاری  و  نه نقاشی ‌ . فقط شیشه ست . 
گفتم  :  خب  خدا  رو  شکر .  برو بسلامت . خیر پیش‌ . 

پسرک سوار نیسان شد.
پسرک سوار نیسان شد 
و  اینکه پسرک سوار نیسان شد و..... 
نمیدانم با چه  رویی باید  بقیه اش را روایت کنم . ‌...
پسرک سوار نیسان شد .
سر و ته کرد و آمد  کمی جلوتر ایستاد .    و تشکر کرد . پیرمرد هم لنگ لنگان  سمت نیسان آمد . و رفت جلوی همان نیسان نشست . 
و من  با دهانی باز و حالتی گیج و سر در گم .   
خب اینها چرا  هردو با یک ماشین رفتند ‌ ؟...
  هنرجوی نیز برایشان دست تکان داد . 
من نیز دست تکان میدادم . 
آنها لبخند به لب می‌رفتند و بوق  میزدند و  دست تکان می‌دادند.  
و من  ماندم و  ناباوری   آن لحظه که  برگشتم  تا سمت خودرویم بروم و در کمال ناباوری   چند قدم بالاتر  ایستادم و  مانند مجسمه ای  بی حرکت  ماندم   وقتی  دیدم شیشه ی سمت  راننده  شکسته و  سر جایش نیست... ..

هنرجو  درحالیکه مشغول خوردن  هویج بود  و کاملا آرام و  از شرایطش  راضی   ،  حین جویدن  همزمان حرف می‌زد و  صدایش واضح نبود  اما چیزهایی شبیه به اینرا میگفت : 

    آقامون گفته که با  بالاتر از خودت همیشه دوست شو ‌  . تا سبب پیشرفتت بشه ‌  . من هم یک قدم فراتر گذاشتم  و  با هیچ کدوم از هم کلاسی هام  دوست نشدم .  بلکه....  بلکه  ....  (قسمت سفت هویج)    بلکه  با  آقای معلم مون دوست شدم .  یعنی شوما ...    

سپس  ته هویج را هم شوت کرد و بجای آنکه سمت سطل آشغال برود  از شیشه ی شکسته ی خودرو  رفت داخل .  ... 

  نگاهی به  من کرد و  متوجه ی وخامت اوضاع شد . و چند قدم عقب نشینی کرده و  باقی مسیر را  دوید. ‌‌‌....   


 

شهروز براری
پسرک از کوزه در می‌رود!؟... اشتباه تایپی جالبی بود و دلم نیومد که ویرایشش کنم ‌. منظورم از کوزه کوره بود ‌ آخ که موقع تایپ و تلفظ چنین واژگانی همیشه خطراتی در کمین نشسته ‌ . از دوغ گازدار گرفته تا رحلت جانسوز امام و الی آخر..... با احتیاط تایپ کنید . مسیر لغزنده ست ...نمایش بیشتر
hami
موافقم . عالی بود
hami
لذت بردم مثل همیشه
بهناز بدرزاده
خیلی لذت بردم. آیکون کف زدن برای شما.
شهروز براری
لوله های داربست بلند تر از طول نیسان هست و طبیعتا مقداری از آن در سمت انتهای نیسان بیرون می ماند و معمولا لونگ قرمزی از آن آویزان می‌کنند تا بهتر دیده شود ، ولی اینبار ظاهرا جای لونگ از تکه پارچه برزنتی سرخی استفاده کرده بودند که مخصوص همین کار هست و روی تکه پارچه تبلیغ شرکت کرایه و نصب داربست...نمایش بیشتر