سمیه کلینی
توسط بر ژانویه 17, 2022
63 بازدید

آیا هرگزتنها در اتاقی کار کرده ای که ساکت و آرام باشد اما تو هزاران صدا در آن بشنوی؟ صدای هزاران انسان را که گاهی دردمندند و گاهی ناله شادی شان بلند است. در ظاهر تنهایی اما نیستی. اتاقی که گاهی آنقدر بزرگ است که صدای انسانها از بیست سی سال پیش در آن می ­پیچد. شرحی از قصه هایی عجیب، قصه هایی که درد، بازیگر اصلی است. بایگانی پزشکی که شرح قصه درد های قدیمی است و گاهی درمان های قدیمی. حتی شاید نامی از درمانگران قدیمی. دکتر غریب و شاگردانش پزشکانی که از علم قدیم وجدید به دنبال درمانی برای اشک ها و دردها بوده اند. و حتی قصه هایی از درمان هایی عجیب و باورنکردنی.

قصه هایی که در هیچ کتابی روایت نمی ­شوند.

قصه مرد و زنی مبتلا به ایدز که کودکی سالم دارند. تشخیص ایدز زمان زایمان زن برای او گذشته شده و در پیگیری ها مشخص شده این مهمان ناخوانده حاصل اعتیاد مرد بوده در حالی که هفده سال پیش ترک کرده بود و الان در ظاهر، مرد یک فرد سالم و ورزشکار است که تمام تلاش خودش را برای برگشتن به زندگی سالم کرده و خوشحال از حصول نتیجه، تصمیم به بچه دار شدن گرفته بودند. تصور حال این زن و مرد درست زمانی که فکر میکردند همه سختی ها تمام شده و بعد از این می­توانند به شادی̗ زندگی خانوادگی و تماشای رشد کودکشان فکر کنند، قصه های عجیبی را در ذهن من می­سازد. قصه هایی که در هیچ کتابی نخواهند آمد.

قصه زنی بیست و پنج ساله که در معامله های بین قومی در بلوچستان، به عقد مرد شصت ساله در آمده و هنوز سالی از عقد نگذشته باید جوابگوی بچه دار نشدن خود باشد و در حالی که می­داند بچه در این میان قربانی خواهد بود، باز هم برای نجات خود اززیر بار حرفهای سنگین مرد و قوم مرد، به دنبال درمان به تهران آمده است.

قصه پسرک کم سن و سالی که با نامه ای از دادگاه جهت استعلام بیماری روانی، به دنبال راهی برای تبرئه خود از شکایت های متعدد بابت دعوا و درگیری­ها، به من التماس می­کند دو خط در نامه دکتر اضافه کنم تا مطمئن شود که قاضی او را دچار بیماری روانی تشخیص خواهد داد و تبرئه خواهد کرد بلکه از زندان رها شود. درحالی که نمی­داند این نامه می­تواند برای همیشه حکم ناتوانی او از یک زندگی عادی باشد. تلاشهای من برای متقاعد کردن او به درمان هم احتمالا نتیجه نخواهد داشت.

اتاقی است ساکت و آرام که هیچکس نمیتواند صداهایی که من در آن می­شنوم را بشنود. صدای گریه های مادر مینا دخترک بیست ساله که بعد از دو سال شیمی درمانی و تحمل درد های فراوان از سرطان رحم و تخمدان، از دنیا رفت و مادرش در میان گریه هایش، برای عمل تخلیه رحم و تخمدان هایش غصه می­خورد که چقدر ناراحت بودیم بچه ام هرگز نمی­تواند بچه دار شود. صدای مادر پسر بچه کرد که از سرطان خون از دنیا رفت و ناله و شکایت هایش به خدا که چرا و چرا... چرا هایی که هرگز جوابی برای آنها نشنیدم و نفهمیدم.

هر بار که پرونده ای را روی میزم باز می­کنم، برای من دری باز می­شود به دنیای زندگی یک آدم که برای دقایقی من را از جهان اطرافم جدا می­کند. غرق میشوم در یک زندگی، از شروع و گاهی حتی تا پایان که خود چنان دردی دارد که جای زخم هایش برای همیشه روانم را آزار می­دهد.

درد مرگ بچه هفت ساله در اثر اشتباه پزشکی، نقص مغزی نوزاد در اثر اتفاقی غیر قابل پیشبینی در حین زایمان، مرگ مادر دوقلوها حین زایمان بدون پیدا شدن علت اصلی و هزاران هزار زخم به جا مانده از قصه هایی پر درد.

اما همه اش این نیست. گاهی خواندن نتیجه شگفت انگیز عمل موفقیت آمیز خروج توده ای بسیار بزرگ از مغز بچه ای نه ساله در حالی که به خانواده بچه احتمال بیست درصدی موفقیت عمل را داده بودند که آن هم از نظر دکتر احتمالی بسیار خوش بینانه بوده است، جریانی از شعف را درونم بیدار می­کند.

درمان سرطان معده در پیرزنی هفتاد ساله که سابقه بیماری های مختلفی داشت و احتمال موفقیت درمان نزدیک به صفر بود.

درمان پسر بیست و هفت ساله بعد از تصادفی وحشتناک با بیست و پنج شکستگی عمیق و جراحات داخلی و مغزی و بستری سه ماهه در بیمارستان و گلهایی که پدرش زمان ترخیص پسر به تمام پرسنل بیمارستان داد و دیدن شوق نگاهش وقتی با تمام وجود از همه ما تشکر می کرد.

و حتی زاویه هایی دیگر که نگاهم را مهمان خود می کند، افراد مشهور جامعه، خانم بازیگر یا آقای مجری تلویزیون که برای درمان هایی گاهی بسیار لاکچری مراجعه می­ کنند، باعث می­ شوند صدای سوت مغزم گوشهایم را پر کند.

من نگاه می کنم و می بینم . در سکوتی پر آشوب، زخم ها و درد ها را می بینم. درد خانواده بیمار زمانی که در به در بیمارستان ها برای درمان عزیزان خود، حتی جای خوابی در این شهر ندارند. آدمهایی که تمام زندگی خود را برای درمان قمار می­ کنند و در نهایت با تابوتی غم زده به شهر خود برمی­ گردند.

نوزادان نارسی که از شهر های دور با آمبولانس راهی تهران می ­شوند به امید درمانی برای زنده ماندن نوزاد نیم کیلویی. مادرانی که شبها را در راه اتاق استراحت NICU صبح می­ کنند. امید ها و نگاههای روشنی که زمان ترخیص نوزاد در چشمان آنها می­ بینم دلم را می ­لرزاند.

بعد از سالها کار کردن در بیمارستان های مختلف، احساس می­ کنم جور دیگری به این مکان نگاه می کنم. به نظرم بیمارستان­ها کارخانه های تولید اشک ها و لبخند ها هستند.

پست شد در: من و شغلم
حسام زاهدی
خدا قوت خانم دکتر، سلامت و شاد باشید.
لیلا جلینی
چقدر زیبا نوشتید. دم شما گرم. و چقدر خوبه هنوز گوشه کنار بیمارستان‌ها معجزه میشه و ما بی‌خبریم! کاش از این معجزات بیشتر بگن پزشکان ما، تا زمین امیدهامون سترون و عقیم نشه. ممنون ازتون( ایموجی گل)