سمانه احیایی
توسط بر آپریل 7, 2022
74 بازدید

 

به اطرافم نگاه می‌کنم، خانه تمیز شده. لباس‌هایم به تنم چسبیده‌اند. باید حمام بروم. وقتی رسیدم خانه فقط روسری و مانتوام را درآوردم. باهمان لباس‌های بیرون، خانه را زیر و رو جارو زدم. نظافت خانه را مرحله‌بندی کرده‌ام. اول جارو می‌کنم بعد گردگیری و آخر سر تی می‌کشم. درست و غلطش را نمی‌دانم. مامان این‌طوری خانه را تمیز می‌کند.

نگاهم به سرویس بهداشتی می‌افتد. دلم از گرسنگی ضعف می‌رود. یقه‌ی بلوزم را روی دهان و بینی‌ام می‌کشم، جرم‌گیر را روی سنگ ‌ها خالیمی‌کنم. موهایم وز کرده و به پیشانی‌ام چسبیده. صدای مامان توی گوشم است که سفارش می‌کند قبل از حمام روغن نارگیلِ ولرم به موهایم بزنم. ساعت را نگاه می‌کنم. به این قرتی بازی‌ها نمی‌رسم. دوش می‌گیرم. می‌دانم خودِ مامان هم هیچ‌وقت نرسیده سرفرصت به موهایش روغن بزند. کارِخانه هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. سخت است اتاق بهم ریخته و کرک ‌های جمع شده گوشه‌ی دیوارها را ببینی و به روی خودت نیاوری.

با حوله‌ی حمام روی کاناپه می‌نشینم. چند ساعتی به افطار مانده. تلویزیون را روشن می‌کنم. شبکه‌ها را نمی‌شناسم. دوست دارم مثل مامان بهسریالی وابسته شوم. او شب‌ها را بیشتر دوست دارد. بیدار می‌ماند تا سریال مورد علاقه‌اش را در سکوتِ شب ببیند. شبکه‌ای برنامه‌ی آشپزیدارد. آشپز گوجه را در ظرفِ چدنی خرد می‌کند، یک قالب پنیر صبحانه، سیر و روغن زیتون را اضافه می‌کند. وقتی ظرف را از فر درمی آورد،روی پنه می‌ریزد. پاستای لذیذی می‌شود، آب‌ دهانم را قورت می‌دهم.

سعید پاستا نمی‌خورد باید برنج و خورش درست کنم. گوشت را از فریزر بیرون گذاشته‌ام‌، برایش قیمه می‌پزم. به دلم وعده می‌دهم یک روز که اونباشد، برای خودم پاستا درست کنم با میگوی زیاد. به مامان فکر می‌کنم، ماکارونی دوست ندارد اما خوشمزه‌ترین ماکارونی‌ها را درست می‌کندوخودش از غذای شب قبل می‌خورد. 

شبکه‌‌ی بعدی آهنگ ‌های قدیمی پخش می‌کند. تلویزیون را زیاد می‌کنم و به آشپزخانه می‌روم. من هم مثل مامان مرضیه را بیشتر از گوگوشدوست دارم. با آهنگ گل‌های بهاری‌اش زمزمه می‌کنم. 

گلبن باران دیده

سبزه‌ی نو روئیده

بزم طرب بهر تو چیده...

سوت زودپز صدا درمی‌آید زیر شعله اش را کم می‌کنم. آب از موهایم می‌چکد و روی شانه ام سر می خورد. موهایم را جمع می‌کنم و با گیره ایبه سرم وصل می کنم.

به انگشت‌های دستم نگاه می‌کنم که چه‌طور جمع شده‌اند و خلال‌های پسته را روی شله‌زرد می‌چینند. انگشت‌های جمع‌ شده‌ام شبیه انگشت‌هایمامان است. حرکت دست‌هایش موقع خط کشیدن با دارچین توی ذهنم است، از توی پیاله‌ای یک نیشگون دارچین برمی‌دارد، با حوصله یکبه‌علاوه روی شله زرد می‌کشد و مرکزش را با خلال پسته تزیین می‌کند. 

این‌که مامان چطور بدون آن‌که خرماها را چاک دهد، هسته‌اش را درمی‌آورد بزرگترین معمای کودکی‌ام بود. بعد از این‌که توی خرماها گردوگذاشتم موچین آشپزخانه را می‌شورم. میز افطار را چیده‌ام. مامان هم عاشقِ افطاری حاضر کردن است. سعید با نان تازه از راه رسیده، اذانمی‌گویند. 

دور میز‌ می‌نشینیم. بوی زعفران و دارچین بلند شده‌است. به کل میز نگاه می‌کنم، آبلیموی سوپ را یادم رفته بیاورم با عجله به آشپزخانه می‌روم. سعید با دهان پر می‌گوید: «مثل مامانت یه لحظه هم نمی‌شینی.» راست می‌گوید تازگی‌ها خیلی شبیه مامان شده‌ام.

پست شد در: داستان