پویا عبادی
توسط بر آپریل 12, 2022
78 بازدید

چپتر ۱

 

از آخرین دفعه که احساس آرامش کرده بود مدت‌ها می‌گذشت. پلک‌هایش سنگینی می‌کرد. حس غریبی در وجودش به غلیان افتاده بود؛ گویی سیل خاطرات او را به گذشته‌ها می‌برد. جسپر روی کاناپه‌‌ خوابیده بود. آسمان خاکستری، زمین را سفیدپوش کرده بود. در خانه را گشود؛ دختری به او لبخند می‌زد. به یاد آورد که دلش برای جسپر تنگ‌ شده، حتی دلش می‌خواست بار دیگر آن نگاه اثیری دختر را احساس کند.... هوای سرد پوستش را گزید. مه غلیظی روی آبکند افتاده بود. ادوارد روی بلندی کوچکی در میان آن زمین خیس، زیر درختی قدیمی به خواب رفته بود. نمی‌توانست چیزی بییند، جریان آب راه خود را در پیچ و تاب رشته‌های درهم تنیده مه پیدا می‌کرد. بر اساس آنچه می‌دانست تقریبا زمانش رسیده بود. اکنون در مرز‌ زمین‌های مرکزی قرار داشت و بزودی وارد هزارتو می‌شد. به چوب‌دستش تکیه زد.‌ اورکت قهوه‌ای ضخیمش را پوشید و عینک محافظ را به چشمش زد. نفس عمیقی کشید و برای ادامه راه مصمم شد. مه سفید، منظره پشتش را بلعید و با نیتی پلید در برابرش گسسته شد. ناخودآگاه قداره‌ای که از پدربزرگ به او رسیده بود را دور کمرش محکم کرد. در آن محل هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. کم‌کم مه را پشت سر گذاشت. دیواره‌های هزارتو را صخره‌هایی نتراشیده به رنگ کبود شکل داده بودند. باورش سخت بود که هزارتو تنها مسیری گمراه کننده باشد؛ به همین دلیل بیش از پیش به قداره‌اش تکیه کرد. ادوارد به سکوت تنیده در تار و پود این زمین پر پیچ و خم گوش سپرد. درحالی که مسیر را برانداز می‌کرد به یک منهیر شکسته رسید که رویش فلشی به سمت جلو حک شده بود. با خودش گفت: چگونه یک هزارتو می‌تواند راهنما داشته باشد؟ برایش تعجب‌آور بود اما تنها سرنخش، همان منهیر شکسته بود. ابرهای خاکستری نمی‌گذاشتند نور زیادی بتابد؛ با این حال هوا اندکی گرفته‌تر شد و طنین صدای غژغژ در آن سکوت دهشتناک به گوش رسید. ادوارد ترسید. حسی عجیب در قلبش رخنه کرد. یک جور فلج موقت که انگار همه قبل از مرگ دچارش می‌شوند. نمی‌توانست چیزی بگوید. ناگهان به یاد قداره‌اش افتاد. با اینکه پیش‌تر کار با سلاح را آموخته بود اما در آن لحظه گویی به کارش نمی‌آمد. ادوارد تبدیل به یک لقمه آماده شده بود. یک شکار بی‌دردسر. با خودش فکر کرد که چه خوب می‌شد اگر به ماری می‌گفت که واقعا چه حسی دارد، اگر آن شب را کنار دریاچه با او سپری کرده بود، اگر زیر نور مهتاب کنارش دراز می‌کشید و تنها حضورش را با تمام وجود احساس می‌کرد. آهی کشید و زیرلب دشنام داد. سرش را پایین انداخت. وجودش مملو از ناامیدی شد. قطره اشکی روی گونه‌اش لغزید و تمام امیدش را با خود برد. «پیس...پیس...پفففف... هوی دوره‌گرد! اینجا اینجا... بجنب تا کسی نیومده» صدا از دیواره سنگی می‌آمد. ادوارد نمی‌توانست از شوک آن احساس عجیب تکان بخورد. ناگهان دستی از زیر دیوار بیرون آمد و پاچه شلوارش را گرفت. «اینجا.... اینجا!!!!» بار دیگر هجوم خاطرات گذشته او را در چنگال ترس و غم رها کرد. مثل مار به دالانک زیر دیوار خزید و در سایه آن ناپدید شد. اشباح سیاه به همان سرعتی که ظاهر شده بودند از آنجا رفتند. هوای سنگین و اشباع شده از ترس او را در همان دخمه کوچک زیر دیوار حبس کرد. «هوی....هوی!!! منو نادیده نگیر» ادوارد با چشمانی گرد کرده به طرف صدا برگشت. پسری هفده ساله با اورکت خاکستری و کلاه لبه‌دار مشکی به تخته سنگی صیقل خورده تکیه زده بود. روی تخته سنگ خطوط عمودی و افقی حک شده بود، احتمالا به خطی باستانی روی آن کتیبه چیزهایی درباره منشا این هزارتو نوشته بودند، اما با مرگ آخرین کسی که به آن زبان تسلط داشت، راز این هزارتو برای همیشه سر به مهر باقی ماند. «ها؟ به جای من، ناجی دل‌پاک داری به این تخته نگاه می‌کنی؟‌ فکر نکنم از این زل زدنات خوشش بیاد...» پسرک مرموز به آرامی از دخمه بیرون خزید. لباسش را تکاند و نگاهی به دو طرف انداخت. وقتی خیالش راحت شد بار دیگر خم شد و نگاهی به درون دخمه انداخت. تیغه‌ای از دل سیاهی بیرون جهید و در مقابل صورتش متوقف شد. «هوی هوی هوووووی!!!! اینجوری قدردانی می‌کنی؟ احمقی چیزی هستی؟ پفففف... فکر کردم یه فرق کوچیکی داری، اما تو هم یه احمقی! هر جور میلته، اینجا راهمون از هم جدا میشه» «وایسا!!!!» «ها؟ درسته الان تیغه رو پایین میاری اما معلوم نیست دوباره کی احمق بازی دربیاری» «تو کی هستی؟» «پفففف...... اهممم... من ارباب هزارتوام؛ که یعنی میشه گفت یه جورایی قدیمی‌ترین کسی که تا به حال اینجا بونده» «ارباب هزارتو؟» «مگه کری؟ الووووو؟؟؟؟؟!!!! خوشبختم! منم یه آواره‌ام که به لطف شما از شر اشباح سیاه نجات پیدا کرده و نمی‌دونه باید چه غلطی بکنه!» «اشباح سیاه؟ امکان نداره وجود داشته باشن! این هزارتو درست وسط قلب شاهراه‌های این منطقه است، با اینکه بشدت خطرناکه اما کاروان‌های تجاری ازش رد میشن با این حال هیچ گزارشی از وجود نیروی ماوراء داده نشده...» «پشت تپه‌های شرقی این ناحیه یه دشت وسیع قرار داره که بهش جنگل دَندِلاین میگن، گفته شده قبلا نژاد پری‌های آوازه‌خوان ساکن اون منطقه بودن اما حالا صدایی از اون منطقه درنمیاد. درخت‌ها خشکیدن و رودها سرکش شدن ... اشباح سیاه از اونجا به هزارتو اومدن» «پس بقیه چجور رد میشن؟ اگه اشباح ...» «هر کاروان حداقل ده تا ساحر داره که طلسم‌های محافظ بکار میبرن، با وجود اون طلسم‌ها و علائم راهنمایی که وجود دارن رد شدن از اینجا فقط یه کار زمانبره و نه غیرممکن» «مثل اون منهیر شکسته؟» «ش.ش‌.ش.شکسته؟؟؟» «یه تخته سنگ شکسته که مثل ستون صیقل خورده و روش یه نماد حک شده» «احمق خودم می‌دونم منهیر چیه!!! لعنتیا، پس اینجوری دارن شکار می‌کنن» «چرا با کاروان‌ها نمیری؟؟؟» پسر سکوت کرد و به فکر فرو رفت. قیافه‌ای متفکرانه به خودش گرفت و به اطراف نگاه کرد. ناگهان دستش را به طرف ادوارد دراز کرد و گفت: معلومه احمق چون نمی‌تونم! «پفففف... عجیب غریب! حداقل یه اسم که داری؟» «بیلبو! البته این اسم رو از یه کتاب پیدا کردم. ولی یادم میاد خیلی وقت پیش یه اسم دیگه داشتم... بذار ببینم... زِرکْسیز!!!» «اسم عجیبیه، با این حال از اونجایی که خیلی وقته اینجایی، بگو اون کتیبه‌ای که دیدیم چی بود؟ همون که بهش تکیه زده بودی» «کتیبه؟ اون یه دخمه بود و اون کتیبه هم... سنگ قبر!»


چپتر ۲

 

زرکسیز، ادوارد را به قسمت شرقی هزارتو رساند. می‌دانست که نزدیک‌ترین راه خروج از قلب هزارتو می‌گذرد اما عمدا از انتخاب آن مسیر خودداری کرد. ادوارد نمی‌دانست چرا اما هنوز به او اعتماد نداشت. مدت زیادی را در کنار هم گذرانده بودند. زرکسیز می‌توانست به خوبی شرایط را درک کند و بر اساس موقعیت بهترین راهکار را ارائه دهد. ادوارد هم کافی بود تا به تیغه‌اش تکیه کند و گوش به زنگ باشد. زرکسیز به دیواره هزارتو خیره شد و گفت: پشت اینجاست، می‌تونم حسش کنم... با این وجود چیز بیشتری نگفت. در چشمان کهربایی زرکسیز همواره اشتیاقی شعله‌ور بود که نمی‌شد علتش را فهمید؛ گاهی فکر می‌کرد که این امید را دیدار او با ادوارد بوجود آورده اما به یاد آورد که حتی پیش از او هم این حس در چشمانش شعله‌ور بود. پس از دو روز پیاده‌روی به ناحیه‌ای رسیدند که پر از اقلام رها شده بود. گاری‌های شکسته، پرچم‌های لگدمال و طاق‌های تلنبار شده؛ با این حال جسدی به چشم نمی‌آمد. زرکسیز گفت: بهتره یه دستی برسونی، غذایی که باهاته زیاد نیست، بگرد و یه چیزی پیدا کن. «هی زرکسیس» «زرکسیز!» «چه اتفاقی افتاده؟ مگه ساحر و حفاظ نداشتن؟» زرکسیز سرش را از پنجره درشکه بیرون آورد و گفت: فتح هزارتو با حفاظ راحت‌تره، اما وقتی راه رو گم کنی و بیش از حد اینجا پرسه بزنی درنهایت جادوی ساحرها ته می‌کشه... من تمام این هزارتو رو علامت‌گذاری کردم. یکی این نشونه‌ها رو حذف کرده تا کاروان‌ها گم بشن! «چرا داریم هزارتو رو دور می‌زنیم؟» زرکسیز چهره‌ای جدی به خودش گرفت و زیرلب غرغر کرد. ادوارد فهمید که او چیزی را پنهان می‌کند. زرکسیز بدون مقدمه گفت: تنها چیزی که توی قلب هزارتو منتظره مرگه! « از کجا می‌دونی؟ تو که اونجا نرفتی. وقتی میشه لقمه رو راحت بلعید دیگه سختی دادن به خودت برای چیه؟» «هیچ میانبری بدون تاوان نیست... یادت باشه بهترین جواب ساده‌ترین نیست!» «به هر حال امتحانش خالی از لطف نیست» زرکسیز خودش را به نشنیدن زد و به جستجوی وسائل مورد نیازشان پرداخت. زیر لب گفت: حسش می‌کنم، نمی‌خوام اونجا برم، اصلا هر چی میخواد بشه... آسمان بدون تغییر مانده بود. نه پرنده‌ای برفراز هزارتو پرواز می‌کرد نه کوران باد جریان راکد را به جنبش وا می‌داشت. ادوارد در تمام مدت نگاهش به قلب هزارتو بود و از طولانی بودن مسیر شکایت می‌کرد. نقطه مقابل او زرکسیز بود که مدام مسیر را برانداز می‌کرد و برای گام‌های بعدی نقشه می‌ریخت. او می‌خواست از راه‌های منتهی به نزدیک‌ترین دیواره به محوطه بیرونی حرکت کند و تا حد ممکن از نزدیک‌ شدن به قلب هزارتو بپرهیزد. «لعنتی! انگار اراده‌ای هست که نمی‌خواد همه چی طبق خواسته‌های ما پیش بره!» «یعنی چی؟ چه اراده‌ای جز خواست ما وجود داره؟» «اراده‌ای که نمی‌خواد ما از مسیر طولانی و امن بریم. نمی‌دونم مشکل از چیه، ما توافق کردیم که از مسیر من بریم... نکنه تو هنوز به رفتن از قلب هزارتو فکر می‌کنی؟» ادوارد دستی به موهایش کشید و گفت: خب اون ایده خیلی وسوسه کننده بود اما وقتی تو میگی لابد راه بهتری وجود داره... «درست حدس زدم، توئه احمق به من اعتماد نداری. نجات دادنت کافی نبود... انگار تا با تمام وجود توی لجن غرق نشی درس نمی‌گیری» زرکسیز این را گفت و به طرف قلب هزارتو حرکت کرد.‌ بنظر کمی عجیب و شک‌ برانگیز می‌آمد اما ادوارد خوشحال بود که می‌تواند زودتر از برنامه خودش را به سرزمین‌های پشت این زمین سنگی برساند. ادوارد هرگز فراموش نکرده بود که چه چیزهایی را پشت سر می‌گذاشت. خاطراتی که با او بودند، عشق و علاقه‌ای که نمی‌گذاشت از خانه بیرون بیاید. گل‌هایی که مدت‌ها درون گلدان چینی خشکیده بودند. شومینه‌ای که دیگر جسپر مقابلش نمی‌نشست. دختری که به او لبخند نمی‌زد. از چشم ادوارد لبخند ماری زیباترین لبخند در تمام سرزمین‌های دور و نزدیک بود. ادوارد در خیالاتش غوطه‌ور بود؛ مانند کشتی بی‌دفاع در دل طوفان حوادث به دام افتاده بود. نمی‌خواست بار دیگر به یاد بیاورد. ماری، جسپر و خانه برای همیشه از دست رفته بودند. اکنون باید چه می‌کرد؟ به کجا تعلق داشت؟ هیچ! کاری از او ساخته نبود؛ خانه‌ای که میشناخت برای همیشه از دست رفته بود... زرکسیز به یک راهروی عریض اشاره کرد و گفت: پشت این دروازه است. حسش می‌کنم، جوری که انگار قبلا هم اینجا بودم... مراقب باش هرچند انتخاب خودت بوده. ادوارد گفت: درسته مسیرش پرخطره اما بهتر از سرگردونی توی این جهنم دره است، وقتی جرات انتخابای سخت رو نداری مجبوری به انتخاب بقیه تن بدی. «من انتخاب کردم زمان رو قربانی جونم کنم، ولی انگار تو حاضری جونت رو فدای زمان کنی... نمیدونم چه اتفاقی برات افتاده، چرا اینجایی یا چی توی سرت می‌گذره، اما میتونم بهت اطمینان بدم که هر وقت احساس کردی فقط با عجله می‌تونی برنده شی بدجور زمین میخوری!» «کوزه‌ای که شکسته هیچ‌وقت مثل اول نمیشه. نمی‌تونی بارون رو برای همیشه توی ابر نگه‌داری. حس می‌کنم از اول قرار بوده سر از اینجا دربیاریم، چه به اراده خودمون چه به اراده هزارتو؛ چه بهتر که با پای خودمون اومدیم» «تو واقعا احمقی!»


چپتر ۳

 

سوار بی‌وقفه می‌تاخت. پسر در پناه لباس او به رویایی عمیق فرو رفته بود. خورشید و ماه در پی هم از ورای کوهستان خاکستری می‌گذشتند و او نمی‌توانست به درستی زمان را تشخیص دهد. چنان که گویی در یک تله زمانی به دام افتاده باشد. لشکری از کوه‌های تیره، مانند ارتشی از سایه‌ها در پس زمینه کبود سرزمین‌های ناشناخته در برابرش رژه می‌رفتند. پسر از تماشای آن منظره وحشت‌آور خودداری کرد، چشمانش را بست و دیگر چیزی به خاطر نیاورد. زرکسیز چشمانش را گشود. پیرامونش هوا گرفته و تاریک بود. به یاد آورد که چه اتفاقی افتاد. ادوارد همراهش نبود. بارقه‌ای از نور آن فضای نامتناهی را می‌شکافت و به نقطه‌ای نامعلوم می‌تابید. زرکسیز از جایش برخواست و به راهش ادامه داد. هزارتویی دیگر را یافته بود. حسی عجیب به او دست داد. گویی پیش‌تر نیز آن‌جا بود، همه چیز را به خاطر داشت. صدایی در ذهنش طنین انداز شد. خاطرات چه کسی را به یاد می‌آورد؟ چرا در آن هزارتو مانده بود؟ سوار هییی کشید و اسب دیوانه‌وار در مسیر رودخانه تاخت. پسر از پناه لباس مرد به پشت سرش نگاه کرد. چندین مرد سیاه‌پوش در تعقیبشان بودند. در حالیکه از وحشت به خود می‌لرزید مطمئن بود اتفاقی برایش نمی‌افتد. پسر بار دیگر چشمانش را بست و در عالم خیال غرق شد. زرکسیز به خودش آمد. دو تصویر درخشان در مقابلش ظاهر شدند. صدایی گرم و آشنا به گوشش خورد. «هر وقت راهت رو گم کردی لازم نیست بترسی، فقط نفس عمیق بکش و به قلبت تکیه کن» اشباح مانند پارچه‌ای بید زده از هم گسستند. جلوتر باز هم آن صدای آشنا در گوشش زمزمه شد. مرد صورت پسر را نوازش کرد و گفت: اتفاق‌های بد برای آدمای خوب می‌افته، دلیل خاصی هم نداره، البته من فکر می‌کنم هیچ چیزی بی‌دلیل نیست! شاید این اتفاق برای ما افتاد تا فراموش نکنیم آدم خوب در هر شرایطی آدم خوب باقی می‌مونه، مهم نیست چی بشه، از آسمون سنگ بباره یا از زمین خون بجوشه! زرکسیز گامی به جلو برداشت اما باز هم تصاویر ناپدید شدند. تصویری محو در برابرش قرار گرفت. عمارتی مجلل که در آتش می‌سوخت. جویباری از خون روی پلکان سفید عمارت جاری بود. مردی سیاه‌پوش فریاد زد: پسر رو زنده بگیرید! زرکسیز چیز بیشتری به یاد نیاورد. گیج شده بود. تنها انتخابی که داشت پیشروی در آن دالان تیره بود. کمی بعد تنها یکی از دو تصویر قبلی را دید که در گوشه‌ای سنگ‌‌های سیاه را روی هم تلنبار می‌کرد. انگار قصد داشت تا جایی را علامت‌گذاری کند. هوا گرفته‌تر شد. مرد روی سنگ‌چین‌ها چنبره زد. قطره اشکش مانند شهدی درخشان بر روی سنگ‌چین ریخت. صدایی غم‌آلود در اوج ناامیدی زمزمه کرد: منو ببخش! متاسفم. بعد از آن با تیغه‌اش روی صخره یک نام را حک کرد و از آن جا رفت. نامی که نوشت، زرکسیز بود. ************ ادوارد سقوط کرد. روشنایی از او فاصله گرفت و بیشتر به عمق تاریکی فرو رفت. حس ملوانی را داشت که در میان طوفان از روی عرشه به زیر کشیده شده باشد. همانطور که تاریکی او را می‌بلعید دستانش را به طرف منبع نور دراز کرد. با یک شوک به خودش آمد و از روی زمین برخاست. او هرگز نباید به قلب هزارتو پا می‌گذاشت. حق با زرکسیز بود. چیزی جز مرگ انتظارش را نمی‌کشید‌. به یاد آورد که از دروازه گذشت. قلب هزارتو یک محوطه شش ضلعی خالی بود. ناگهان دیوارها به نوسان درآمدند. آسمان لرزید. ادوارد سکندری خورد. خاک روی زمین مانند گرداب او را بلعید و در طرف دیگر پس زد. او به دنیای زیرین افتاده بود. زرکسیز همراهش نبود. زیرلب لعنت فرستاد. تیغه‌اش را کشید و چوبدستش را آتش زد. او به یک هزارتوی دیگر رفته بود. هوا گرم بود و بارقه‌ای از نور روی او می‌تابید. کمی دورتر صدای جلزوولز آتش به گوش خورد. ادوارد خودش را به آن رساند. رگه‌ای سرخ از ماگما زیرپایش جریان داشت. پلی سنگی روی آن بسته شده بود. صدای جیغ بلندی شنید و تیغه‌اش را چرخاند. شبح سیاه ضربه را گرفت و ناپدید شد. ماگما خروشید. ستونی درخشان از مواد مذاب به سمت بالا حرکت کرد. نوری سپید به ماگما خورد و آن را درهم شکست. زرکسیز سراسیمه خود را به ادوارد رساند و او را از روی پل رد کرد. «فرار کن!» این را گفت و روی پل برگشت. ماگما این‌بار توانست شکل کامل‌تری به خود بگیرد. او یک اهریمن بود. هاله‌ای عجیب پیرامون زرکسیز را فرا گرفته بود. ادوارد به خوبی احساس غم و ترس او را حس می‌کرد. هوای پیرامون او تغییر حالت داد. تلالو نور سرخ بر چشمان اشک‌آلود زرکسیز افتاد. ادوارد نتوانست به درستی موقعیت را درک کند. زمین لرزید. سقف غار ترک خورد. نور از لابه‌لای شیارهای آن به درون تاریکی نفوذ کرد. ادوارد به جلو رفت تا زرکسیز را ببرد اما او بسیار دور و دست‌نیافتنی بود‌. ادوارد لحظه‌ای ایستاد. چوب‌دستش روی زمین افتاد. تنها یک لحظه توانست صورت خندان زرکسیز را ببیند‌. گویی آن لحظه تمام جهان پوچ شد. نه سیاهی، نه غصه و نه هیچ‌چیز دیگر میانشان فاصله نینداخته بود. ناگهان واقعیت به دنیای او پا گذاشت. پل از هم گسست. رگه مذاب اهریمن را در خود بلعید. سقف غار فرو ریخت و هزارتو ویران شد.


چپتر ۳.۵

 

آن روز هوا صاف و آفتابی بود. مزرعه مانند هر سال پر برکت و سبز به استقبال کشاورزان می‌رفت. ماریان سبد حصیری‌اش را کنار گذاشت تا کمی زیر سایه درخت استراحت کند. مردان روستا سوار بر گاری‌های خرمن از کنارش می‌گذشتند در حالیکه صورت خود را زیر پارچه‌ای سفید پوشانده بودند. رودخانه‌‌ای که زیر پایش جریان داشت چندان عریض نبود، اما قایق‌ها می‌توانستند از روی آن بگذرند. در میان آواز نی‌ها که در کرانه‌ آن روییده بودند، یک چوب ماهیگیری مدام در جنب و جوش بود. ماریان لبخندی زد و به طرف رودخانه رفت. «هی اد تک دست!!!!» ادوارد به طرف صدا برگشت. با دیدن ماریان لبخندی زد و چوب ماهیگیری را یکجا ثابت کرد. از جایش برخواست و کلاه حصیری‌اش را از روی سر برداشت. «ماریان عزیز، چیشده که افتخار دیدنت نصیب این پیرمرد شده؟» «هیییی، بس کن! تو که همیشه اینجایی و منم از همینجا رد میشم» ادوارد خندید و سری تکان داد. «روستای خوبیه» ماریان سری خاراند و گفت: حتما حتما، اما یکم برای گفتنش دیره. «چرا؟» «سی‌ سال شده که اینجایی، مگه نه؟» ادوارد لبخندی زد و گفت: شاید «هوی! یه جور نگو شاید که انگار ۳۰ دقیقه است!!!!!» کمی سکوت کرد و منتظر شد تا ادوارد چیزی بگوید. وقتی مطمئن شد پیرمرد حرفی برای گفتن ندارد به دست قطع شده‌اش اشاره کرد و گفت: هنوز بهش فکر می‌کنی؟ ادوارد پاسخ داد: همیشه... ماریان دست ادوارد را گرفت و به او گفت: بهتره تا وقتی میتونی نفس بکشی فراموشش نکنی! ادوارد که از واکنش دختر تعجب کرده بود با چشمانی گرد کرده به صورت سبزه دخترک نگاهی انداخت و گفت باشه! کلاهش را روی سر ماریان گذاشت و سطل ماهیگیری‌اش را برداشت. «امشب ماهی کبابی می‌خوریم!» ماریان نگاهی به داخل سطل انداخت و گفت: اینا که خیلی کوچیکن!!! حتی برای پیش غذا هم مناسب نیستن. ادوارد سطل را به ماریان داد و به آرامی روی سر دختر کوبید. «چطوره دفعه دیگه جاهامون رو عوض کنیم احمق جون؟» «به من نگو احمق جون پیرمرد بی‌خاصیت» هر دو به چشمان یک‌دیگر خیره شدند. هیچ‌کدام نمی‌خواستند عقب بکشند. «مگه میشه از یک پیرمرد احمق جلو زد؟» ماریان این جمله را گفت و به سمت درخت دوید. ادوارد چوب ماهیگیری‌اش را برداشت. پرنده‌ای بر فراز رودخانه پرواز کرد. صدای هییی گفتن ماریان او را به خودش آورد. از کوره راه به سمت جاده حرکت کرد و لبخندزنان با ماریان همراه شد. «بعضی چیزها بهتره تو اعماق قلب آدم دفن بشه، گاهی منبع نفرین یه قلب پاکه، نفس کشیدن تنها مفهوم زنده بودن نیست» ادوارد این واژگان را زیرلب تکرار می‌کرد. ماریان آواز می‌خواند و حرکات موزونش را حفظ کرده بود. ادوارد به دوستی فکر کرد که از دست رفته بود. چرا همیشه اتفاقات بد برای افراد ضعیف می‌افتاد؟ اگر طاعون در خانه‌اش جولان نمی‌داد شاید هرگز لازم نبود جسپر طعم سرد خاک را بچشد، ماریان در آتش بسوزد و او به هزارتو برود. «همیشه منبع نفرین قلبیه که از اندوه پر شده» این آخرین جمله‌ای بود که زرکسیز به زبان آورد. او همه چیز را به یاد آورده بود. اشباحی که به دنبالش بودند از سرزمینی بسیار دورتر از جنگل دندلاین می‌آمدند؛ از زادگاهش. زرکسیز اهل سرزمینی به نام پارسیا بود. او در جریان یک کودتا مجبور به فرار از سرزمینش شد و سرانجام در هزارتو جان سپرد. مرگ او نفرینی شد که روحش را از رسیدن به آرامش وا می‌داشت. سال‌ها، دهه‌ها و شاید قرن‌ها در هزارتو سرگردان بود. او نمی‌توانست نزدیک کاروان‌ها شود، جادوی محافظتی، ارواح را پس می‌زد. مسافران تنها هم به دست اشباح کشته می‌شدند و او در تمام مدت تنها بود. این تنهایی سرانجام با رسیدن ادوارد به اتمام رسید. زرکسیز همه چیز را فراموش کرده بود. زمان در هزارتو روندی متفاوت داشت. کار سرنوشت بود یا تصادف اما زرکسیز به نقطه شروع تمام این وقایع بازگشت. او به یاد آورد و تجسم نفرین را از میان برداشت. حال می‌توانست در آرامش بخوابد اما لازم بود که برای آخرین بار بمیرد. احساس کرد که هنوز نمی‌تواند به آنچه می‌خواهد برسد پس باید هاله‌ مادی روحش را از میان ببرد. زرکسیز برای پایان دادن به نفرین هزارتو به دست ادوارد کشته شد. سال‌ها بعد ادوارد به این حقیقت اعتراف کرد. زمانی که در بستر مرگ بود داستان حقیقی سفرش به هزارتو را برای ماریان بازگو کرد. پس از آن ادوارد درگذشت و در همان روستایی که باقی عمرش را در آن زندگی کرده بود دفن شد؛ بر فراز تپه‌ای سبز، مشرف به دریایی بی‌انتها که می‌توانست طلوع زیبای خورشید را پیش از همه ببیند. نسیم خنک صبحگاهی بر فراز تپه می‌دوید. علف‌های بلند و بوته‌های وحشی اینجا و آنجا در کنار هم روییده بودند. صدای تق تق عصا زدن غریبه در هیاهوی باد گم بود. پیرزنی تنها به آرامی از مسیر باریک منتهی به تپه بالا آمد و روی نیمکت چوبی کنار تخته سنگ قدیمی نشست. به یاد روزهای گذشته افتاد و لبخند زد. درحالیکه نگاهش به قبر ادوارد افتاده بود رودخانه را به یاد آورد. با صدای لرزانش گفت: ماریان اومده پیرمرد، حالت چطوره؟