توسط بر می 10, 2022
27 بازدید

قرار کور

(Blind Date)

روی گزینه ی "وصل" کلیک کرد و باز صدای گوش خراش اینترنتِ دایل آپ بلند شد. صدایش قشنگ اعصاب را صیقل میداد. یاهو مسنجر رو باز کرد.کیمیا چند روزی میشد که با آقایی چت میکرد. بحثهای شناختی و فلسفی میکردند. بعضی وقتا هم بحثهای فمینیستی و او از حقوق زنان دفاع میکرد و مرد، خیلی معقول، بحث رو به سمت عقلانی و دور از تعصب پیش میبرد. آدم جالبی بود، برخلاف بقیه افراد جنس مذکر که بعد از سلام و علیک دنبال هزار چیز نامربوط بودند، این یکی حرفی برای گفتن داشت. ازش خوشش اومده بود. به قول انگلیسی ها رویش کراش داشت.

در ذهنش از فرزاد، تصویر نسبتا جذابی ساخته بود. قد بلند ،تیپ امروزی با لباسهای اسپرت و صورت سه تیغه. شاید هم، این توصیفهایی بود که دوست داشت طرف مقابل داشته باشد. مثل همه ی دخترها که همیشه منتظر شاهزاده ای با اسب سفید هستند. خودش، خوش بر و رو بود. چشم و ابروی مشکی، قد بلند و خوش اندام.

آنروز بعد از یک چت طولانی، هر دو به این نتیجه رسیدند که یه قرار حضوری بگذارند تا رو در رو بحث کنند. حتی تلفن همدیگر رو هم نداشتند. به هر حال هنوز اعتماد لازم ایجاد نشده بود و کیمیا داشت جانب احتیاط رو رعایت میکرد. شاید از هم خوششان نمی آمد و ممکن بود فرزاد، بعدا برایش مزاحمت ایجاد کند.

عصر پنج شنبه بود.  کیمیا، مانتو و شال سفید و زردی پوشید. کمی آرایش کرد. خودش را در آینه نگاه کرد و لبخندی از رضایت زد. سوار ماشین گالانت ش که آن روزها در تهران انگشت شمار بود، شد و به سمت محل قرار به راه افتاد. توی مسیر یادش افتاد که حتی از هم نپرسیدند که چه بپوشند که لااقل نشانه ای داشته باشند تا همدیگر را پیدا کنند. توی ذهنش داشت تصویرِ ذهنیِ خود را از فرزاد مرور میکرد. قرارشان را در یک کافه در ساختمان آ اس پ، گذاشته بودند. کیمیا ماشینش را پارک کرد و به طرف کافه به راه افتاد. کافه ی قشنگی بود با دیوارهایی پوشیده شده از کاغذ دیواری های تیره و روشن، میزهایی به رنگ چوب گردو و شیشه های قدی بلند. نور رمانتیکی بر هر میز میتابید.  با احتیاط وارد کافه شد. عینک آفتابی ش را بر نداشت. دوست داشت اول خودش او را ببیند. میز دو نفره ای که فقط یک آقای تنها، پشتش نشسته بود، دقیقا کنار شیشه قدی کافه قرار داشت.عینکش را برداشت. کیمیا میتوانست او را ببیند اما فرزاد به ورودی دید نداشت. آقایی با کت و شلوار قهوه ای نسبتا مخملی که اون وقتا بهش میگفتن نوبوک یک کیف قهوه ای هم از پشتی صندلی آویزان بود. انگار منتظر کسی بود. فرزاد سرش را برگرداند که از کیفش چیزی بردارد که چشمش به کیمیا افتاد. چشمانش را ریز کرد که با دقت بیشتری نگاه کند. به هر حال عکسهای پروفایل در یاهو مسنجر همیشه با واقعیتِ فرد منطبق نبودند. این هم از معایب قرارهای کور بود!

کیمیا جلوتر رفت. فرزاد انگار که او را شناخته باشد با لبخندی بر لب، از جا بلند شد. ناگهان کیمیا خشکش زد:"چه کت و شلوار چروکی. موهای چرب. صورت اصلاح نکرده."

یک لحظه دلش خواست که عقبگرد کند و برود. بدجوری توی ذوقش خورده بود. اما دیگر دیر شده بود. فرزاد او را دیده بود. ادب حکم میکرد که بماند. سعی کرد عکس العمل مناسبی نشان دهد. جلو رفت و با یک لبخند مصنوعی بر لب، سلام کرد و نشست.

 بعد از سلام و احوالپرسی رسمی که هیچ نشانی از چتهای طولانی و صمیمیشان  در مسنجر نداشت، قهوه ای سفارش دادند. فرزاد سعی کرد که یخ را بشکند. تا شروع به صحبت کرد و فنجان قهوه را بلند کرد، کیمیا، در دست چپش یک حلقه دید. خشکش زد:" ازدواج کردی؟"

با خونسردی حلقه ش رو در آورد و اسم همسرش که توش حک شده بود رو به کیمیا نشان داد. کیمیا از تعجب شاخ در آورده بود.

-"این همه چت کردیم نگفته بودی ازدواج کردی!"

فرزاد با آرامشِ کامل تکه ای از کیک شکلاتیِ مقابلش را در دهان گذاشت:"برای صحبت کردن چه لزومی داره که بگم ازدواج کردم؟!"

کیمیا خیلی عصبانی شد.

قهوه ی کیمیا هنوز تمام نشده بود. کیفش را برداشت و بلند شد. به سمت در رفت.

-"چیزی نشده که. چرا ناراحت شدی؟"

برگشت و با اخمی عمیق و چشمانی که عصبانیت درش موج میزد، به فرزاد خیره شد. دوباره به سمت در کافه برگشت که برود. فرزاد گفت:"قهوه تو حساب نمیکنی؟"

کیمیا از تعجب داشت شاخ در میاورد.

فرزاد با خونسردی دهانش را با دستمال پاک کرد:"خب پس اگه من حساب کنم دیگه نمک گیر میشی و باید بشینی."

کیمیا با غیظ پول قهوه را روی میز گذاشت و به سرعت از کافه خارج شد. اصلا نفهمید که کی به خانه رسید. سرش به شدت درد میکرد.

شب که یاهو مسنجر رو روشن کردتا پیامهایش را چک کند، کلی پیغام از فرزاد داشت که حاکی از این بود که اتفاق مهمی نیوفتاده و قرار دیگری بگذارند.  خوشحال بود که شماره تلفنش را به او نداده بود. با اطمینان کامل یاهو مسنجر را پاک کرد.