مریم نظری مهر
توسط بر می 12, 2022
22 بازدید

کفش های مان

هنوز کنار هم بودند

که راه مان از هم جدا شد

(ساره دستاران)

همواره برای سنجش روابطی که داشتم، ترازویی خیالی به دست می‌گرفتم و تمامِ معیارهایی را که برای اذعانِ یک رابطه ی موفق نیاز بود را ، در یک کَفّه‌ی آن و در کَّفه‌ی دیگر، شخصِ بی نوایی را که قرار بود، آن آزمون را به عنوان شریکِ عشقی من، از سر بگذراند؛ قرار می‌دادم. نتیجه هم که ناگفته معلوم است؛ همواره و با گذشتِ سالهایِ زیسته‌ام کفّه‌ی خواستن‌هایم سنگین‌و‌سنگین‌تر می‌شد و کفّه‌ی داشتن‌های آن اشخاص بی‌نوا سَبُک و سَبُک تر! در این زمینه گاهی پیش می‌آمد که مکنونات قلبیِ من به یاری شخص مورد آزمون می‌آمد و کفّه‌ی آن را به نفع خودش - البته به مدتِ کوتاهی-  سنگین تر می‌کرد و آنجا بود که من واردِ رابطه‌ی عاشق و معشوقی با آن شخصِ مذکور می‌شدم.

شروع رابطه برای من سخت‌ترین و مشکل‌ترین کارِ دنیا بوده و هست و احتمالاً که خواهد بود. چیزی شبیه به شکستن شاخِ غولی که در نبرد با من مدعی است! راستش طیِ سالهایی که از عُمرِ زیسته‌ام می‌گذرد، من به دور خودم دیواری دفاعی ساخته‌ام که با افزوده شدن به اعدادِ آن، آجر به آجرش بالا و بالاتر می‌رود و مصالح آن گاهی حتی مرغوب‌تر می شود و از آهن به بُتن و گاهی حتی به ترکیبی از آن دو تغییر می‌کند.

این دیوار‌دفاعی همیشه برای من وجود داشته‌است، حتی گاهی محکمتراز دیوار دفاعی که برزیل در مقابل آرژانتین برای حفاظت دروازه‌اش گذاشته‌بود. قوی‌تر از مارسلو بروزوویچ[1] و حتی بلند‌تر از کریستوف‌وان[2] هوت.

در مورد اینکه چه شد که این دیوار ساخته شد، باید بگویم: میتواند محبت های زیادی اطرافیانم به من باعث و بانی آن شده باشد؛ البته که لازم است دوباره بر روی واژه‌ی«زیادی»تأکید‌کنم زیادی! از سمت اطرافیانم به من، اعتمادِ به نفس بیش از حدم، توجه شما را دوباره به افزونی حدِّ اعتمادم به نفس‌ِخود جلب می‌کنم و یا می‌تواند تنها نوع وشخصیت‌من مقصر باشد، که این گونه بوده‌است و خمیر‌مایه‌ی سرشت من که اینگونه از اَزل شکل‌گرفته‌است؛ اینها را می‌توان به اجمال به عنوان مصالح و لوازم ساخت آن دیوارِ دفاعی لعنتی در محیطِ اطرافم بشمارم.

این دیوار با من بود، وقتی که در قهقهرای عشق افتادم. عشق که می‌گویم« عشق» را می‌گویم. خودِ خودش را. نه این تقریر قلبی به فردی برای مدتی کوتاهی و بعد، آهی از نهادی و بعد فراغتی و بعد نفر بعدی! «عشق»! من درگیرش شده بودم.

در یک مکان کلیشه ای و با یک داستانِ کلیشه‌ای و با یک حسِّ عشقیِ کلیشه‌ای من عاشق شده بودم. در کلیشه، عشق بسیار مقدس است و شاید این تنها، زیباییِ «کلیشه» برای من باشد، که هنوز قداست عشق را حفظ‌کرده‌است. اما لازم است در اینجا واقعیتی را خدمتتان عرض‌کنم و آن‌اینست که این حسی که با« عشق» از آن یا می‌شود آنقدر می‌تواند مزخرف باشد که به یکباره از ناکُجاآبادی بیاید و تمامِ آنچه که عقلِ سلیمتان در طیِ سالیانِ متمادی جز‌به‌جز و واو‌به‌واو برایتان ساخته است را تخریب کند و تازه طلبکار هم باشد که چه؟ من عشقم و هر کاری که دلم بخواهد را می‌توانم انجام دهم!

همان بود که با چشمی بسته، تجربه‌ای کم از زندگی زیسته و با همان دیوارِ دفاعی و همان ترازوی پنهانی لاکردار من عاشق شدم.

ظهر بود. آفتاب بود. من بودم، او بود و بعد همدیگر را دیدیم. من ناگهان وارد کلاس شدم او مرا دید و من هم او را. من او را دیدم. نگاهش را. نجابتِ پنهانی‌اش را . صورتِ روشن موهایِ خرمایی و ته ریشی که به زیبایی آراسته شده بود. او به من نگاه کرد و من به او . از یک دخترِ هجده ساله ویک پسرِ هجده ساله چه توقعی می رود، جز اینکه در چنین موقعیتِ رُمانتیکی، دست‌در‌دست هم دهند و شیرجه‌ای جانانه به قهقهرا‌ی اولین تجربه‌های عشقی‌شان بزنند. اما از من توقع عاشقی به آن آسانی و به این شکل کلیشه‌ای نمی‌رفت، اما من بهمان آسانی و بهمین شکل کلیشه‌ای عاشق‌شدم و آن هم به خاطر آن بود که گویا چیزی را در محاسبات و دیوارچینی های عشقی‌ام جا انداخته‌بودم و آن غلبه‌ی عجیب‌و‌غریب و البته بی‌رحم احساسات بر عقل‌و‌منطق است زمانی که توقع‌داری عقل لامذهبَت کار کند؛ دلِ لاکردارت، فرمان را به دست می‌گیرد و پیشرو می‌شود.

او عاشق من شد و من عاشق او؛ ولی اشتباه نشود من همانی بودم که لازم بود برای رسیدن و ارتباط با من از همان دیوار دفاعی پرید یا از گُربه رو‌ی زیرِ آن خزید و یا آن را تخریب کرد.

آن بینوایِ هجده ساله با عقل تکامل نیافته‌ی خود سعی می کرد راههایی را برای عبور از آن دیوار و رسیدنِ به من طراحی کند، راههایی مثل:

  • ببخشید می‌شه لطفاً پنجره رو باز کنید؟

و یا

  • شما جزوه‌ی زبانِ تخصصی رو نوشتین، من که هیچی نفهمیدم!

و یا

  • ما قراره یک گروه تئاتر توی دانشکده تشکیل‌بدیم و خواستم از شما دعوت کنم که اگه تمایل دارین شما هم تشریف بیارین!

او با همین معصومیت و با همین حماقتِ بچه گانه اش، عشقش رابه من ابراز کرد. و در پایانِ این ناشی‌گری های ابرازِ عشقمان بود که، او شماره‌‌ی تلفنی که نمی‌دانم به چه کسی تعلق داشت را در جزوه ای که از من گرفته‌بود نوشت و من برای ارتباط با او چاره‌ای جز زنگ زدن به آن شماره و بعد منتظر ماندن برای صحبت کردن با او نداشتم. به این صورت بود که رابطه‌ی کالِ معصومِ ما شکل گرفت.

بی برنامه، بی هدف و بی تجربه به اولین قرارِ‌عشقی مشترکمان رفتیم، که در ماشین‌او برگزار شد.

تا قبل از اینکه به اولین قرارِ عاشقانه‌ام با او بروم، کاخی را به بلندی چند هزار‌متر از‌او برای‌خودم، و در ذهنم، ساخته‌بودم. از تپش قلبم نگویم برایتان، وقتی به آن ماشینِ کاملاً معمولی و متعارفِ سبز رنگش نزدیک می‌شدم. شب بود اما شب بودنِ شب باعث نمی شد که کثیفی های شیشه‌ی عقبِ‌ماشینِ به غایت معمولیِ او حالم را دگرگون نکند.

  • «یعنی نمی تونست یک دستی به شیشه ی ماشینش بزنه؟ آدم اینقدر خنگ؟»

به ماشین که نزدیک شدم متوجه شدم که او من را از آینه ی ماشین دیده است.

  • «نمی تونست دو قدم دنده عقب بیاد که من رو سوار کنه؟ یعنی آدم اینقدر نفهم؟»

 به یکباره ایستادم. به ماشین نزدیک شده بودم اما از خودم و احساساتم، به ماشین نزدیک نشده، دور!

  • «چِته مریم؟ این بچه بازی ها چیه درمیاری؟ با این فکرهای مزخرفت می خوای بری سَرِ قرار؟ بیچاره از کِی منتظرته! آدم باش!»

درِ ماشین را خودم باز کردم و او پیاده نشد. من درِ ماشین او را باز کرد و او برای باز کردنِ آن برایِ منی که اولین‌بار قرار بود سوارِ ماشینِ او شوم، پیاده نشد! لازم است دوباره جزئیات را برایتان مرور‌کنم؟ ببینید! توجه کنید! جرئیات؛ چیزی است که برای اغلبِ زنان مهم بوده؛ و به احتمالِ غریبِ به یقین هنوز هم هست. ولی برای من حکمِ مرگ‌و‌زندگیِ یک رابطه را داشته، دارد و به قطعِ‌یقین هم خواهد‌داشت. او پشتِ فرمان نشسته بود. بویِ عطرِ گَرمی می‌داد، اما من ترجیح می‌دادم همان عطر خُنکی را از او استنشاق کنم که همیشه وقتی از پشتِ سر به بهانه‌ای به من نزدیک می‌شد تا سؤالی، چیزی بپرسد. خبری از آن نگاههای یواشکی و مثلاً نجیبانه نبود. اما راستش را بخواهید هنوز هم درگیرِ نگاهش‌اش بودم. حتی در آن تاریکی هم آن برقِ معصومانه‌ی نگاهش دلم را می‌لرزاند؛ ولی تا جایی لرزشِ دلم ادامه پیداکرد که متوجه آن خالِ کاملاً بی قواره‌ی گوشتی کنار چشمِ‌سمتِ‌راستش شدم.

-« این دیگه از کجا پیداش شد توی صورتش؟ چرا من تا الان متوجه اش نشده بودم!؟»

سلامی آهسته دادم و نشستم.

  • «چرا پاهاش اینقدر کوتاهه؟ دستاشم که زیادی روشنه و کم مویه، اما من همیشه عاشق اون رگ‌و پِی های مردونه ی مردان بودم، پس کو؟ مریم؟... چته؟ اینهمه روزه گرفتی که با این روزه‌ت رو وا کنی؟»
  • چیه مریم؟ از وقتی اومدی یک کلمه هم حرف نزدی! از چیزی ناراحتی، یکسره داری این ور اونور ماشین رو نگاه می کنی و دریغ از یک نگاه به من!
  • هیچی!

«هیچی» که به او گفتم، در واقع تخریب«همه‌چیزی» بود که از او در ذهنم ساخته بودم. آن قدر بچه و ناپخته بودم که با یک نگاه دیوانه‌ی او شوم و با یک دنده‌ی عقب نگرفتن و کشفِ خالِ گوشتی نازیبای کنار چشم راستِ او؛ بیزار از او. اشتباه نشود، با تمامی این تفاسیر، من نتوانستم که عاشق او نباشم شاید چون چاره ای جز آن نداشتم، او از دیوارِ دفاعی من عبور کرده بود و بعد از دیوارِ دفاعی من دنیایی به غایت زیبا و بهشت‌وار در من وجود‌داشت. او آنجا بود؛ همان‌جا. من نمی توانستم او را از آنجا برانم زیرا که این خصوصیت در من زمانی که گِلَم توسط خداوند شکل می‌گرفت نهادینه نشده بود. من قادر به رنجاندن نبودم، من قادر به پایان دادن نبودم و حالا من قادر به عاشقی نکردن با کسی که زمانی با دو پا روی ترازوی‌عشق‌ام پریده بود و تمامی آن معیارها را به هوا پرانده بود؛  نبودم. من کسی نبودم که او را ترک کنم اما به شدت و به شکلِ مفتضحانه ای از او نا امید بودم و همچنین از خودم برای ساختن یک بُت از انسانی که زمینی است.

روز بعد اما، روزِ بعد از آن قرار ناموفق اولمان، روزِ بعد از اولین بوسه‌ی ماشینی بچه گانه‌ی‌مان، روزِ بعد از گرم‌شدن بدنمان و گرم‌ماندنش در همان مرحله، روز بعد اما، منِ سبُک‌مغز باز هم عاشق او بودم.

اویی که ماشینش به غایت معمولی بود، قدش در حالت نشسته به شکلِ قبیحانه‌ای کوتاه بود، چشمانش برای صحبت دیگر آن نجابت نگاه‌اول را نداشت و تازه مزین هم به دکوری جدید و آزار دهنده‌ی خالی گوشتی شده بود و تازه نگاهِ جناب از سمتِ جاده‌ی معصومیت منحرف شده بود و به دست انداز لبانم کشیده شده بود، اما من عاشق او بودم؛ برایم فرقی نداشت. او در بهشت بَرین من ساکن شده بود و حال تمامِ دغدغه ام نه این بود که چرا آن گونه نبود که باید: «خدا کند آنگونه بوده باشم که باید!» انسان عجیب موجودی است غریب و یا اینکه من زیادی دیوانه‌ی او بودم که به شیدایی رسیده بودم اما هر چه بود، آن موقعیت نُرمال شبِ قبل با آن بوسه ی بیشتر«تُف مالی» چیزی از جایگاهِ او به عنوانِ معشوقه‌ی دست نیافتنی‌اش نزدِ من کم نمی‌کرد.

همه چیز خوب بود. او خوب بود، من خوب بودم، روزگار خوب بود، قدِ او همچنان خیلی بلند نبود، نگاهش همچنان به خطا می‌رفت و خالی کنار چشمش مکشوف شده بود، ماشینش هنوز هم ساده بود و قرضی البته؛ تا اینکه او تصمیم گرفت در یک بعدازظهر پاییزی در یک کافه ی محقر که در دانشکده وجود داشت به من بگوید که قرار است رشته ی دانشگاهی اش را تغییر دهد و برای همیشه از این شهر برود، به همین آسانی و به همین مسخرگی!

  • دوست ندارم جوونی‌ت رو بذاری که ببینی کِی من بر می‌گردم از اون شهر، می‌فهمی که چی می‌خوام بگم مریم؟ حداقل چهار‌سال زمان می‌بره و این چهار سال یک عُمره نیست؟ تا الانم خیلی به هر دو‌تامون خوش‌گذشته، نه؟
  • « این داره چی به من می‌گه؟ چی؟ جوونی‌ام رو بذارم که این یالقوز برگرده که چی؟ که قدِ کوتاهش رو دوباره ببینم یا اون ماشین آخرین مدلش رو که نگهبانِ خونمون دو مدل لااقل بالاتر از اون داره! اون چی داره می‌گه؟ مریم؟ گَند زدی دختر! وقتی که نتونستی اونجایی که باید تموم کنی! همچین کَسایی واست همچین چیزهایی می‌گن! تحویل بگیر!»
  • بازم که ساکتی! مریم؟ می دونی که چقدر دوست دارم و این رفتن من اصلاً و هیچ وقت خلافِ این حسی نیست که من به تو دارم! ما هر دو الان تازه داریم هجده سالمون رو تموم می کنیم و هر دو یک عالمه وقت داریم واسه زندگی کردن! تو خیلی‌خیلی خوبی و این تصمیم خیلی‌خیلی سخته که من گرفتم ولی بدون که مجبورم که برم و...
  • «این کِیه که رو به روم نشسته؟ داره لفاظی می‌کنه؟ این همون شیرین‌مغزی نیست که نمی تونست حتی بیاد بهم شماره ی تماسش رو بده؟ این کیه؟ چقدر عوض شده و چقدر عوضی! حالم داره ازش بهم می‌خوره پسره پُرمدعا! ولی اگه واقعاً بخواد بره چی؟ من بلدش نیستم! من کسی نبودم که تا حالا هیچکسی بهم بگه که :تو رو دارم تنها می‌ذارم، من همیشه یک لشکر حامی داشتم، الان این داره می‌گه که دیگه من اون رو ندارم و من اونو به شدت دوست دارم و خدایا من باید جلوشو بگیرم!»
  • یعنی هیچ راهی نداره که نَری؟ من تو رو دوست دارم حسین!
  • مریمِ من! من با تمامِ وجودم دوستت دارم خودتم می دونی! من اینجا توی این دانشگاه کاری ندارم، این رشته‌ی مزخرف داره حالم رو بهم می‌زنه! اون استاد واژه‌پردازی لاتین یادته چجوری من رو با اُردنگی انداخت بیرون! عزیزم...

گفتگوی ما بعد از جملاتِ آخر او تا حدود یک ربع ادامه پیدا کرد و بعد هم او لبخندی زد و این بار همان نگاهِ معصومانه ی آغازین اش را برایم به نمایش گذاشت و بعد هم رفت! وقتی می‌گویم رفت یعنی که رفت! رفت که برود و رفت که رفت! رفت همچنان که نادر رفت! شماره تلفنی که از او داشتم شماره‌ی خودش نبود، اسم او جز متداول ترین و مرسوم ترین اسم های جهان و ایران است، پس هیچ گاه تحتِ هیچ شرایطی با پیشرفتِ هیچ علمی و با آمدنِ هیچ اپلیکیشنی هم نتوانستم که او را پیدا کنم اما مطمئن هستم که او هنوز هم همان قدِّ متوسط و همان نگاهِ معصومانه/عاشقانه/زیرکانه ی خال‌دارش را دارد. من اما هنوز هم نتوانستم او را به خاطرِ بَدی تمام‌کردنِ رابطه‌ای به این زیبایی که من در آن کاستی‌های او را نادیده گرفته بودم- و یا به خاطر نداشتن حداقل امکاناتی که آن دیوار لعنتی را باید با آن خراب می کرد و او نداشت -من با آوانسی به او برای تخریب آن دیوار کمک کرده بودم و یا تمیز نکردن ماشین‌اش به قدری که نشان می داد و ادعا می‌کرد تمیز است، فراموش کنم. او دیوارِ دفاعی من را فرو ریخته بود و نه تنها من بلکه حتی خود «مِسی[3]» هم نمی توانست جلویِ گُل شدن توپی که او به دروازه ی قلبم زده بود را بگیرد!

 

[1] Marcelo Brozovic is a famous Soccer Player

[2] 208 cm/Kristof Van Hout

[3] Lionel Messi is an Argentine-born football (soccer) player who was named Fédération Internationale de Football Association

کلمات کلیدی: #مزدک-صالحی #عشق-الهی
شهروز براری
چه آغاز و پایان زیبایی . لذت بردم.