مهدی ناظری
توسط بر می 31, 2022
59 بازدید

قرارنیست اِماترومن باشی

من از مردن نمیترسم . البته نه بخاطر این قبیل حرفها که بله ! ترس من این است جایی بمیرم که مزد گورکن از آزادی  آدمی بیشتر باشد . بیشتر چون تا این سن و سال پسا چهل سالگی غلط خاصی در زندگی نکرده ام .نه مسافرت دور دنیا رفته ام نه از جایی با چتر پریده ام . در زمینه ارتباط با جماعت نسوان یا به زبان خودمانی مخ زدن هم فاقد هرنوع استعداد بصری و کلامی هستم . تقریبا اهل گعهده های دوستانه و بزم وعیش و نوش هم نیستم .بنابراین طبیعی است تصورکنم  با این کارنامه چهل ساله پربار الباقی زندگی را هم به همین نحو کسالت بار ادامه خواهم داد . پس حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم .من از زنده شدن بعد از مرگ می ترسم .دقیقا نمیدانم ریشه این ترس چیست یا از کجا آمده اما قطعا "بیل را بکش"  تاثیر زیادی روی آن داشت . در سکانس زنده به گورشدن اوما ترومن هرچقدر تلاشش برای بیرون آمدن از گور با آن ضربه های منظم و آن دستهای ظریف  غیرممکن و ساختگی به نظر  می رسید . نفس نفس زدنهایش, تنگی تابوت و احساس خفگی کاملا واقعی بود اینقدر که همان شب رفتم توی این فکر که واقعا اینکه آدم را زنده به گور کنند یا یک هو بعد از مردن زنده شود چقدر وحشتناک است . این فکر  مثل یک مورچه رفت توی مغزم و از آن به بعد آنجا را کرد خانه خودش تکثیرشد و حالا شده به بزرگترین ترس زندگیم .ترس آز اسانسورهای تنگ,ترس از متروی شلوغ یا صندوق عقب ماشین . بعد از هرمراسم خاکسپاری خواب میبینم که درقبر خودم زنده شدم و دماغم چسبیده به سنگ لحد .انگار افتاده ام وسط دو مرد خیکی در صندلی عقب پراید . اکسیژنی درکار نیست و مثل ماهی دارم بیخودی دهانم را باز و بسته میکنم گرمم میشود داغ میکنم و درست جایی که دارم خفه میشوم از خواب میپرم ومی بینم طاقباز خوابیده ام و  سرم افتاده بین فاصله دو بالش. چند شب پیش رفتیم به یک خاکسپاری .همه اقوام و آشنایان بودند و  قیامتی بود کمال و تمام از ضجه و گریه و تاج گل و خرماهای مغز گردویی . کابوس آن شب چنان از جا پراندم  که گردنم رگ به رگ شد . دوروز مثل استفان هاوکینگ فقید با گردن کج روی صندلی خشکم زده بود . همسرم با بدبختی سوار ماشینم کرد و برد دکتر .بعد از چند ساعت نشستن رفتیم داخل . هنوز درست حسابی روی صندلی جاگیر نشده خانم دکتر یک نسخه نوشت و دراز کرد طرفم .

گفتم : چکار کنم خانم دکتر؟

با یواش ترین حالت ممکن گفت : ام آر آی

گفتم : میشه به جاش عکس رادیولوژی بگیرم ؟

سرش را از مونیتور جلویش گرفت و یک آن نگاهم کرد که کلی حرف با خودش داشت که : آخه آدم بیسواد بی تربیت توکه سواد نداری چرا از الهه دانش و حکمت همچین سئوالات بیخودی میکنی ؟ 

فقط گفت : نه

شب از زور گردن درد چندتا مسکن خوردم اما تا صبح خوابم نبرد .باید جایی می رفتم که تنگ تر از هر تنگنایی بود که تا حالا دیده بودم .مگر میشد خوابید؟. کلنجار درد و استرس ,نزدیک صبح به این نتیجه ام رساند که باید قورباغه بزرگ را زودتر بخورم .هنوز آفتاب نزده خانم را بیدارکردم که برویم ام آرآی .راه زیادی بود اما  به طرز عجیبی توانستیم قبل از راه افتادن جماعت کارمند و محصل ترافیک را جا بگذاریم. با وارد شدن به مرکز عکسبرداری مورچه ها شروع کردند به راه افتادن . آن سکانس لعنتی .نور بی جان   چراغ قوه .صدای ریختن خاک.پرشدن تمام منفذها .فضای تنگ و پرگرد و غبار تابوت تمام مغزم را پرکرد .هیچکس توی سالن انتظار نبود .حتی کانتر پذیرش هم خالی بود. هنوز چراغها را هم روشن نکرده بودند . وقتی همسرم لباس مخصوص را دستم داد انگار یکی از مورچه های سرباز  هیپوتالاموسم  را گاز گرفت . حالا باید این کفن سبز را هم میپوشیدم  همه چیزبرای اجرای یک مراسم زنده به گوری آماده بود . قلبم مثل یک طبال جوان , وسط دسته عزاداری با همه زورش شور گرفته بود . دست و پاهایم برعکس ,بی حال و لرزان  منتظر قیمه آخرشب بودند . در اتاق باز شد وپیرمردی روی ویلچر بیرون آمد . تقریبا بین پوست و اسکلتش چیزی به نام گوشت نداشت . سرش به عقب خم شده بود و دهان بازش کام  زردش را نشان میداد . اگر میگفتند زمان فتحعلی شاه را هم دیده تعجب نمیکردم . ترس از اینکه قبل از من این وجودِ "موازی به ناچار با مرگ"  روی تخت خوابیده بوده باعث شد وقت رفتن به داخل اتاق آخرین برگهای روی بدن ترسم هم بریزد و من لخت وعور با او مواجه شوم . اما امید همیشه آخرین لحظات به سراغ آدم می آید باید باور کرد فرشته ها همه جا هستند . مسئول آم آر آی یک نیکول کیدمن چشم سیاه بود که با لبخندی سفید و لمینیت شده به من خوشامد گفت . طوفان مزخرفات تارانتینویی رفته بود و جایش را نسیمی با عطر ادکلنی سرد و شیرین گرفته بود . همیشه عاشق زنانی بودم که از من قدبلندترند و این یکی با کسر پاشنه کفش اش باز هم پنج شش سانت بالاتر بود .با دست اشاره کرد که بنشینم روی تختی کم عرض که مثل پاروی سنگکی قراربود من را بفرستد  توی تنور آم آرای . گفت:قبلا این کار روکردید ؟ آرام روی تخت خواباندم ودست و پایم را با کمربندی به پایه تخت بست  نفسم بند آمده بود  : فقط یک نه  بیرون آمد . رویم خم شد .دستهایش را آورد طرف صورتم .حالا طبال  ریتم بندری گرفته بود . یک تسمه  برزنتی به سرم بست .دهانش بوی آدامس توت فرنگی  می داد . یک دسته موی سرمه ای از مقنعه اش بیرون آمده بود . لبخندی زدم و گفتم : خیلی سخته ؟ همینطور که داشت میرفت بیرون برگشت و چشمکی زد  گفت :  نه عزیزم فقط آروم بخواب   . با رفتن فرشته .تازه اتاق را دیدم .سفید سفید بود بی روحی که با چراغهای فلورسنت بیشتر به چشم می آمد مطابق تصوراتم از سردخانه بود . دستگاه با صدا روشن شد .من دست بسته راه افتادم .مثل اینکه چند سرخپوست از خدا بی خبر  روی ریل بسته باشندت و عوض اینکه قطار به سمتت بیاید تو بروی سمت قطار. صداهای کرکننده مثل جیغ و داد شیاطین بلند شد آرام وارد لوله تنگ شدم . با دست خودم رفته بودم توی تابوت .چشم دوخته بودم به سطح سفید . نفسم به شماره افتاد سعی کردم با دهان نفس بکشم .باد خنکی از طرف پاهایم می آمد .احساس کردم شکمم که بیرون دستگاه مانده لخت است  .فکر کردم اگر یک نفر الان با  چاقو شکمم را از کلیه چپ  تا کلیه راست پاره کند  چه کاری از دستم برمی آید . شاید همان زن فرشته صورت یک هیولای سادیسمی درون داشته باشد . شکمم مور مور میشد .سعی کردم چشمهایم را ببندم و تمرکز کنم که به هیچ چیز فکر نکنم تا این دستگاه لعنتی کارش تمام شود . اما سخت ترین کار فکرکردن به فکرنکردن است .افکار از همان در تنگ دستگاه وارد می شدند . حالا فکر میکردم چرا ما اینقدر زود رسیده بودیم؟تصور تهران بدون ترافیک مثل صفحه شطرنج کاملا سفید است .چرا هیچکس توی مرکز عکسبرداری نبود؟ اصلا مطمئن نبودم زنم لباسها را به من داده یا آن پیرمردی که از اتاق بیرون آمد زنده بوده . این پرستار اول صبحی چرا باید اینقدر خوش اخلاق باشد؟ مراسم خاکسپاری پریروز برای چه کسی بود؟ شک کردم. نکند این همان تونل سفیدی است که میبردت به آنطرف ؟روح هنوز اسیر تله های ذهنی زمینی است و اینطور القا کرده که این یک دستگاه آم ار آی است . دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسید همه چیز ساکت بود . یعنی تمام شده بود ؟حالا با هفت هزارساله ها سر به سر یا همسفر یا هر کوفت دیگری شده بودم ؟ چشمهایم را بازکردم . تاریکی تنها چیزی بود که دیده میشد . تنگ بود نمیتوانستم دست و پایم را تکان بدهم  بقول مادر حرف به ساعتش افتاده بود . من توی قبرم زنده شده بودم  . سرم چسبیده بود روی زمین داشتم خفه میشدم .خیس عرق بودم .  اما یک جریان هوا را حس میکردم امیدوار بودم روی قبر کامل خاک نریخته باشند .باید دنبال روزن نوری میگشتم اما هیچ چیز نبود .میخواستم داد بکشم زبانم بند آمده بود .باز زور زدم دستهایم را بلند کنم شاید روش اوما ترومن آنقدرها هم مسخره نبود . اما یادم آمد او توی تابوت چوبی بود و روی من سنگ لحد چیده بودند واحتمالا کفن پیچم کرده بودند .  صدای جیر جیری می آمد حتما موش ها داشتند آماده جشن میشدند .شاید یکشیشان هوس کند برود توی دهانم .داشتم عق می زدم . باید سرو صدایی میکردم تا قبل از رفتن جمعیت خبرشان کنم وگرنه با بدترین وضع ممکن می مردم . هرچه زور داشتم به گردن افلیجم دادم درد پخش شد از بالا تا مغز سرم واز پایین تا نوک انگشتهای دستم . سرم آزاد شد و محکم خورد به سنگ لحد .چندبار دیگر اینکار را کردم . ناگهان یک روشنایی کم از پایین پاهایم ظاهر شد . خوشحال شدم هنوز زبانم باز نشده بود یک صدایی بین زوزه گرگ و ناله جغد از دهانم بیرون آمد . صدایی گفت :آقا چیکار میکنی؟ صبرکن الان  برق وصل میشه؟ بعد داد زد خانم رستگار همراه این آقا کیه ؟ ...

 

رضا تهوری
چه لحظات ترسناک و نفس گیری . قلمتان مانا .
مهدی ناظری
ممنونم