مهناز مرادی
توسط بر دسامبر 7, 2020
210 بازدید

برای من هم اتفاق افتاد 
تلفن به صدا در می آید. شماره ای ناشناس. الو، الو، پاسخی نیست، ولی صدایی آشنا آنطرف مشغول صحبت با کسی است. بله خودش است. کجاست؟ بنظر میرسد در تله ای گیر افتاده. کسی در معامله به او کلک زده. و صدای زنی که با او ملایم صحبت می کند ودلداری می دهد ...نه ملایم نیست، محبوبانه صحبت می کند. چی ؟؟؟؟؟ 

بدنم یخ کرد. قلبم به تپش افتاد و در عین حال لبخندی از مضحک بودن مساله بر لبانم نقش بست. یک ساعت به مکالماتشان گوش کردم تا بالاخره تلفن قطع شد. ذهنم آرام بود انگار اتفاقی نیفتاده. اصلا به ذهنم خطور نکرد که شماره اش را بگیرم و بگویم چه شنیده ام. یا خطور کرد اما فکر کردم اگر این کار را بکنم مضطرب شده و برایش مشکل ایجاد میشود، (چه مراقبت احمقانه ای). شاید هم گوشه ذهنم این را داشتم که اگر بگویم تا برگردد سناریویی برای پنهان و انکار کردن خواهد بافت.
چند جلسه مهم پی درپی و آنلاین داشتم. برای انجام آن ها خودم را آرام کردم. از خودم هم متعحب بودم، و هم خود را تحسین می کردم.  شاید هم ناخودآگاه خودم را فریب می دادم که اتفاقی نیفتاده و شاید هم با خودم می گفتم سناریوها را می دانم. لازم است حواسم باشد و از هیجانی برخورد کردن، فاصله بگیرم.
صبح هنگام رفتن نام دو دوستش را برده بود که برای پیاده روی می روند، گرچه که از ابتدا تامل برانگیر بود. چراکه در طی یک هفته این دومین بار بود که با آنها برای پیاده روی می رفت و آنهم روز، و در ساعات شدت گرما. از او بعید است برای ملاقات دوستانی که سالی یکی دوبار می بیندشان خود را به زحمت بیندازد، بخصوص الان که به خاطر شرایط بیماری همه گیر، بیرون از منزل غذا نمی خورد. بالاخره بعد از 4 ساعت برگشت. و من یک ساعت بعد به مدت سه ساعت جلسه داشتم. عادی برخورد کردم. انگار نه انگار چیزی شنیده ام و یا می دانم. بعد از پایان جلسه، از او ماجرا را پرسیدم.  
بیرون رفتن با دوستان را تکرار کرد و وقتی از شنیده هایم مطلع شد چرخش زمین بدور سرش را می توانستم حس کنم. انگار آماده است که سکته کند. ابتدا انکار کرد. وقتی ریز بعضی مکالمات را شنید، گفت اونطور که تو فکر می کنی نیست. اشتباه شنیده ای، برات توضیح میدم. و در پافشاری درخواست توضیح، اصرار که  الان حالم بده و خواهش می کنم اینقدر بهم فشار نیار. ببخشید. ولی حالم بده. بهم فشار نیار، نمی تونم تحمل کنم. چقدر سوال می کنی، داری بازجویی می کنی، نمی تونم تحمل کنم. دیگه بس کن. منو تو فشار قرار نده. حالم بده، اتفاقی نیفتاده. و...
داشتم از شدت خنده روده بر می شدم. او به من آسیب زده، خطا را مرتکب شده و الان اصلا نگران نیست که چه کرده. از من میخواد که ازش مراقبت کنم و حالش رو بد نکنم. جمله ای شکفت انگیز بزبان آورد. خدا را شکر فردا دارم با علی می رم و یک روز نیستم، میتونم خودم رو آروم کنم !!!!!! 
در طی سالها نارضایتی از زندگی می دانست با چه کسی زندگی می کند. و حالا همه ابهاماتی که به هر دلیلی نمیخواست قضاوتی قطعی داشته باشد، کنار رفت و چهره اش آشکار در آیینه نگاه نمایان شد. همیشه می دانست او انعکاسی از چیست.  اما بخشهایی را با توجیه متفاوت می دید، چون دیدن و بودن حماقت محض بود و احتمالا نمی خواست عدم جسارت خود برای پذیرفتن شرایط ناکامی و سرخوردگی را ببیند. 
سالها بود به خود نگاه می کرد. دردها و رنجهای درون را می دید و با شناخت سعی می کرد هر یک را بنوعی و بنحوی وتا حدی که سایه اش را از زندگی اش بردارد، اصلاح کند. درکسوت یک روانشناس توانسته بود هرچه بیشتر با مسائل و مشکلات عموم آشنا شود و آنها را آیینه نگاه به خود کند تا بفهمد رنجهای درون خودش چیست و همانطور که درمان می کرد، خود نیز درمان شود. غم انگیز ترین بخشی که با آن آشنا شد احساس طرد و رها شدگی ای بود که بر تمام سالهای زندگیش سایه انداخته و ازاو فردی ساخته بود که گرچه بظاهر مخالفت می کند، اما در نهایت تسلیم می شود و اطاعت پیشه می کند. فردی که احساس ناتوانی و ناکافی بودن او را در مسیر زندگی  تا آنجا پیش برد که شخصی تمام عیار طرد کننده را به عنوان همسر انتخاب کند. سالها با کسی زندگی کرد که محرومیت شنیدن جمله دوکلمه ای " دوستت دارم" تجربه مداومش بود. فردی که قالب گویش و رفتارش انتقاد و سرزنش، قطع کردن رابطه، فاصله گیری عاطفی، تحقیر و کوچک شمردن بود، بخصوص وقتی قدمی بسوی رشد در او می دید. کسی که هر اقدام مثبتی را وظیفه و هر وظیفه تحقق یافته خود را اوج خرد و بینش و گذشت و فداکاری می دانست و می داند.حالم بده. بهم فشار نیار، نمی تونم تحمل کنم. چقدر سوال می کنی، داری بازجویی می کنی، نمی تونم تحمل کنم. دیگه بس کن. منو تو فشار قرار نده. حالم بده. مصداق عینی محوریت عالم بروجود اوست. من نمی توانم تحمل کنم که کسی مرا مورد سوال قرار دهد، چرا که رفتار من بازتاب و واکنشی طبیعی به رفتارهای ناپسند تو در طی سالهای زندگیست. این تویی که مرا ندیدی، قدرم را ندانستی، این من بودم که همیشه گذشت کردم، تسلیم شدم، قربانی بودم و حالا کاری که کرده ام حق مسلم من است. و این من نیستم که باید مورد سوال قرار گیرم، بلکه تو هستی که باید خود را ببینی و بفهمی چه کردی که باعث شد من این کار را بکنم و الان اگر می گویم ببخشید، برای این است که بازهم دارم ایثار می کنم و از خودم می گذرم و نمی خواهم اذیت شوی. 
چه فداکاری بزرگی. چگونه می توان این همه بخشش را جبران کرد؟ اصلا قابل جبران هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
لبخندی از مضحک بودن مساله بر لبانم نقش بست. مساله مضحک نبود، این من بودم که خود را سالها با اعتمادی خدشه ناپذیر مضحکه کرده بودم. وقتی از موضوعی صحبت می کرد آنقدر اعتماد و باورم قوی بود که آنرا به عنوان خبری یا نکته ای قطعی و درست اعلام می کردم. گاه شده بود که می گفت، این درست نیست ، شوخی کردم باهات. اما برای من عین واقعیت بود و بی کنکاش می پذیرفتم و با اطمینان از سندیت و قطعیت آنرا همه جا نقل می کردم. و اکنون لبخندم از این بود که تا حالا چقدر دروغ شنیده ام و باور کرده ام؟ چطور تا کنون ذره ای از شک و تردید درونم راه نیافته بود؟ حال آنکه اکنون دنیایی از شک و تردید در وجودم رخنه کرده است. اعتماد؟؟؟؟؟ سوالی که معنا و مصداقش ناممکن می نماید.  

حادثه مثل کبریتی روشن در انبار باروت بود. باروتها در بسته هایی کوچک و بزرگ انبار شده اند. هر لحظه رویش سوالی در ذهن آتش را بسمت توده ای از باروت هدایت می کند. گاه انفجاری کوچک و گاه انفجاری بزرگ. گاه قابل کنترل و گاه نه. و هر بار موجی از ناآرامی، اضطراب، تنیدگی ذهنی، آشفتگی روانی را با خود به همراه می آورد. قلبم به تپش می افتد. پروانه ها در شکمم شروع به حرکت می کنند، بغض راه گلویم را می بندد و تک تک سلولهای مغزی ام به هم فشرده می شوند. تصاویر در مقابل چشمان رژه می روند و پیامهایی را میخوانم و می بینم که نسبت به خودم احساس حقارت و حماقت می کنم. 
سناریوی دوم:
در پی سوال و جواب و بروز تنش، دوسه روز بعد از حادثه و گفتگوی اولیه سناریویی بیان شد: بله در آن مکان بودیم ، اما به دلیل مشکلی که مالک ایجاد کرد و خرابی دراتاق، هیچ اتفاقی نیفتاد. و حالا که قبل از آن که بتواند حادثه به اتفاقی منجر شود تو فهمیدی، و همه چیز به پایان رسید " لقمه ای که تا خواستم در دهانم بگذارم، تو فهمیدی و نتوانستم فرو ببرم". و من باید بپذیرم؟ 
باشه فرض میگیریم اتفاقی نیفتاد، مگه اصل ماجرا تغییر می کنه؟ مساله مهم این است که ذهنی درگیر شد و قلبی تپید و قصدی صورت گرفت. ناکام ماندن به دلیل اتفاقات خارج از کنترل، تغییری در نفس قضیه ایجاد نمی کند. مثلا اگر در اتاق خراب نبود و اتفاق می افتاد، ماجرا متفاوت بود؟ و نکته مهمتر این خواسته که " من برایت توضیح دادم و باید بپذیری مساله به پایان رسیده، و نباید به حریم خصوصی من وارد شوی". بنابراین نباید در خواست کنی که در گوشی من دنبال چیزی بگردی. و یا بخواهی چیزی نشانت دهم. این مساله تمام شده، ولی دلیلی ندارد که او را حذف کنم، با او که دشمنی ای ندارم. الان گوشی حریم خصوصی من است !!!!!! حریمی که قبلا اصلا وجود نداشت. هیچوقت تلفنی از دسترس خارج نبود، سراغ گوشی هم رفتن برای دیدن نامی، پاسخ به تلفنی، در آوردن مطلبی، ممنوع نبود. روی گوشی اصلا رمزی نبود و اگر بود، فقط برای بیگانگان بود. وحالا حریم خصوصی است. حق اوست که باید از حریم خصوصی خود دفاع کند ، و مشکل بی اعتمادی مال من است . خودم باید حلش کنم و او مسئولیتی در این زمینه ندارد. اصلا تقصیر من بود که او این راه را انتخاب کرد، پس باید تاوان آنرا ببینم و جبران مافات نیز بکنم تا شاید گناهانم بخشیده شود، گرچه آزردگی سالهای زندگی آنقدر زیاد است که امکان و توان پذیرش جبرانش را هم ندارد!!!!!.
سناریوی سوم:
زن: زندگی بسیار سخت است . من مشکلات زیادی دارم و با این اوضاع اقتصادی توانم را از دست داده ام. نمی دانم چه کار کنم و چطور زندگی را سپری کنم.
مرد: زندگی همه با سختی همراه است. هیچ کس بی مشکل نیست. باید باهمه آنها کنار آمد و زندگی کرد.و گفتگو ادامه می یابد. مرد نامردی که زندگی او را به هم ریخته است. فرزندی که مشکل دارد. خانواده ای درهم و آشفته و قربانی ای که با چنگ و دندان در حال چرخاندن چرخهای زندگیست. طفلکی چه ستم ها دیده و باید به او کمک کرد. درد دل و بیان سختی ها آنقدر ادامه می یابد که مرد نیز شروع می کند از سختی های زندگی مشترک سخن گفتن. این که اوهم قربانی زندگی با کسی است که کنترل گر است، به او توجهی ندارد، فقط به دنبال خواستهای خودش هست، اصلا برای همسری ساخته نشده، و تمام این سالهای زندگی برای حفظ آبرو با او سرکرده است. الان سالهاست با هم هیچ رابطه ای ندارند. نه دلتنگی ای و نه تمایلی. بندی که برپاست و امیدی برای چشیدن طعم زیبای زنگی بدون او نیست. 
و اینطور سناریو آغاز می شود. سناریوی همدلی و غمخواری . یکی قربانی است و آنقدر می گوید که دیگری نیز به بخش قربانی خود پی میبرد و همدلی و همدردی شروع می شود. دو آشنا، دو هم درد، دو غمخوار که حرف مشترکی برای هم دارند. قلابهایی که به طعمه گیر می کنند، ذهنهایی که درگیر صید یکدیگر می شوند، و حالا مابقی سناریو اتوماتیک بوقوع می پیوندد. هشیار یا ناهشیار، اما چرخه به حرکت درآمده و مسیر سرازیری را طی می کند. منجی به میان می آید. توصیه ها، دل نگرانی ها، تاسف ها و این که باید برای حل مشکلات کاری کرد. حیف است سالها زندگی برباد رود وحتما راه هایی وجود دارد که می توان مسائل را حل کرد و من هستم تا کمک کنم که مشکلاتت را حل کنی و روی خوش زندگی را دوباره ببینی. 
فرشته ای در سرراه زندگی قرار گرفته که با تمام سختی هایی که کشیده در جستجوی راهی برای حل مشکلات من است. چه اندوهی که دیر برسرراهم قرار گرفت و تمام این ایام از دریافت توجه ناکام ماندم. 
مرد:  من که چشمم آب نمی خورد و فکر نمی کنم چیزی تغییر کند. او همیشه و هر وقت جایی گیر کرده گفته من تغییر کرده ام و همیشه دوباره همان کارها ر ا تکرار کرده . سالهای درد و رنجی که کشیده ام به این راحتی قابل تغییر نیست و نمی توان اصلاحی ایجاد کرد. 

زن:  نه این درست نیست. همسرت خوبی هایی هم داشته . مادر فرزندانت هست. بچه هایی که خیلی خوب تربیت شده اند و همه موفق هستند. الان زمانی است که باید خودتان با هم احساس خوشحالی کنید و نمی توان با خشم و نفرت یا فاصله و ناامیدی زندگی را ادامه داد. حتما میتوانی همه چیز را به شرایط مطلوب برگردانی و من کنارت هستم و همراهیت می کنم. 
مرد: خیلی دیر با تو آشنا شدم. چقدر خوب می بینی و درک می کنی و مهربانی. چه بدبخت بوده همسری که نتوانسته تو را درک کند و از نعمت وجودت بهره ببرد. ما سوختگانی هستیم که دست سرنوشت در مسیری قرارمان داد که هریک توسط دیوانی در بند شدیم. درد و رنجی را تحمل کردیم که قادر به جبرانش نیستیم. دست سرنوشت دیر ما را سر راه هم قرار داد. 

زن: اینطور فکر نکن. هیچوقت برای هیچ چیز دیر نیست. من که خوشبختانه توانستم خودم را از دست دیو رها کنم. درسته که خیلی سختی کشیدم و می کشم، اما حداقل می دونم که تحت ستم کسی نیستم و آزادم. حالا وظیفم مراقبت از خانواده ام است. گرچه که فشار اقتصادی توانم را گرفته ، اما خدا بزرگ است و پیش می روم. ولی زندگی تو حیفه. تو خانواده ات را داری و می توانی تلاشت را بکنی و با خوشحالی به زندگیت ادامه بدهی. حتما راه حلی وجود دارد. 
قلاب محکم و محکم تر شد و حال وقت آخرین اقدام است. یک پیشنهاد راه حل یابی. چه به ثمر برسد و چه نرسد برنده مشخص است.
زن: می دونم که خیلی اذیت شدی و ناامیدی ولی بیا و به این پیشنهاد من عمل کن. مطمئنم همه چیز درست خواهد شد.
مرد: چه پیشنهادی؟
زن: می دونی زنها نسبت به همسرانشان حساس هستند. اگر بفهمند پای زن دیگری وسط هست ، حتما واکنش نشان می دهند و سعی می کنند همه چیز را درست پیش ببرند و توجه زیادی به همسرشان می کنند. شوهر سابق من مردی هوس باز بود که بارها مچش رو با زنان دیگه گرفتم. یادمه هروقت که متوجه می شدم با زنی هست، حسادت می کردم و تمام تلاشم را می کردم تا به او توجه کنم که بفهمد من بهترینی هستم که می تواند داشته باشد. خب او بیمار بود و نتوانست درک کند. ولنگاری، هرزگی، پرخاشگری، همه و همه باعث شد که بالاخره روزی به سطوح آمدم و با سختی بسیارطلاقم را گرفتم. اما تو شرایطتت فرق می کنه. تو فرد محترمی هستی و هیچیک از مسائل و مشکلات همسرسابق من را نداری. پس با کمی تحریک حسادت همسرت می توانی توجه او را بدست آوری و زندگیت را بسازی. فقط باید کامل به نقشه من عمل کنی. یا همه چیز درست میشه و یا تکلیفت با زندگیت روشن میشه. توهم حق داری زندگی کنی و از زندگیت احساس رضایت کنی و خوشحال باشی.
مرد:  من که فکر نمی کنم هیچ اتفاقی بیفته و برای این که بهت ثابت کنم، حاضرم به راهی که میگی عمل کنم. حالا راه حلت چیه؟
و صحنه طراحی می شود. تلفن زنگ می زند و صدایی آشنا آنطرف خط که با دلداری صحبت می کند...  

با حس سقوط از طبقات زندگی ازخواب پرید. در طی 11 روز بارها و بارها این سقوط را تجربه کرده است. مثل کسی است که در چاهی سقوط کرده، با تمام تلاش زخمی می شود، شکستگی پیدا می کند، دچار تهوع و استفراغ میشود، اما خود را بالا می کشد و در لحظه ای که به نقطه خروج نزدیک می شود، زیرپایش خالی میشود و دوباره به عمق چاه سقوط می کند. اینبار زخمی تر، آشفته تر و حیران تر.
تصویری ذهنی او را از خواب می پراند. تصویری از یک ارتباط و تماس. تماسی که در پی سناریوی نوشته شده ادامه دارد. راستی این احساس برای چیست؟ چه فرقی می کند که سناریو به پایان رسیده یا نه؟ آیا این بحران درسی جدید از مدرسه زندگی است؟  یکباره کد گذاری کتاب درس برایش فاش شد. همواره دیگران را می پذیرفت و ساده لوحانه تایید شان می کرد، و وقتی مشخص می شد که از اعتمادش سوء استفاده شده، بازهم خود را توجیه می کرد که حواسم بوده و کار دیگری نمی شد بکنم و ... توجیهی براین که نگاهش به خودش نگاه به یک احمق نباشد. حالا چه می کند؟ آیا در حال گذر از همان توجیه هست؟ آیا قرار شده در این کلاس درس شرکت کند تا از حماقت خارج شود؟ واقعیت ها را ببیند و ذکاوت بخرج دهد و چون بره ای خوش باور فریب گرگ و روباه را نخورد؟ نیمه خالی لیوان این است که به خود بگوید" بازهم فریب خوردم، من آدم نمیشم، همیشه اعتماد می کنم و هیچوقت قدرت تشخیص درست از غلط را ندارم. و نیمه پر لیوان این است که به خود بگوید " در این کلاس درس لازم است تمام ذکاوت خود را بکار گیرم که فریب نخورم و از تمام توانایی های تشخیص درست و غلط خود استفاده کنم.  الان وقت بکار بردن تمام مهارتهای آموخته برای تصمیم گیری درست و به یقین رسیدن است. شاید الان وقت آن است که از کسی بخواهد دستش را بگیرد و آموزش لازم در کلاس درس را دریافت کند. بارها و بارها با افراد مختلف صحبت کرده ، دردها و رنجهای آنها را شنیده و دستشان را برای یاری گرفته است. الان نیاز است کسی دستش را بگیرد و شاید دریچه ای برویش باز کند تا از منظری دیگر به حادثه نگاه کند. 
انگار انبار باروت آماده انفجاری دیگر است. نمی داند این بار چه توده ای منفجر خواهد شد و شعاع انفجارش تا کجا خواهد بود؟ حالا گوشی تلفن کتاب مقدسی است که زمین نمی ماند. لحظه ای از آن غفلت صورت نمیگیرد. غافل از این که او در شان خود نمی بیند که با سرک کشیدن در گوشی بخواهد بداند با چه کسی ، چه مدتی ، چگونه و ... رابطه داشته. و شاید همان حماقتی است که می خواهد باور کند، بپذیرد و سپری کند، و یا توضیح دهد و از خود دفاع کند. اما این مدرسه، سخت گیر است، و این کلاس درس جدی. دیگر نمی گذارد سر را زیر برف کند و بگذارد زمان بگذرد و وقتی درب و داغون شد  و زیان دید، خودش را توجیه کند که همینه دیگه، کاری دیگه نمیشد کرد. این مدرسه میگه نمیتونی مسئولیت انتخابت رو نادیده بگیری، یا آگاهاهانه باید بپذیری که از خودت مراقبت نکرده ای و نمی خواهی مراقبت کنی، یا برای مراقبت از خودت اقدامی درست انجام بدی. پس حماقت و خود را به خریت زدن ممنوع. تصمیم بگیر. انتخاب سنگسنی است، اما باید انجامش دهی
واقعیت این است که نمی خواهم به کسی آسیب بزنم. پاپیچ شدن و رو کردن همه چیز آنگونه که هست مرا در شرایط سخت تصمیم گیری قرار می دهد و می دانم تصمیمم چیست. زندگیم در سالهای تاهل چون فیلمی از نظرم می گذرد، و گرچه پیش از این مقصدی بیرونی می یافتن و او را مسئول دردها و رنجهای می دانستم، اما در خودآگاهی مدتهاست دریافته ام که او و رفتارش محرک بودند و این من بودم که مدل برخورد و رفتار را انتخاب کردم.  پس اگر تحت فشار قرار گرفتم و تسلیم شدم، اگر در ظاهری پر زور، قربانی بودم، این من بودم که انتخاب کردم. و اگر شجاعت لازم را داشتم و زودتر به خود، آگاه می شدم، می توانستم انتخاب دیگری کنم و حتی رفتاری دیگر، که سازنده باشد. و نه من تسلیم شوم و نه او، بلکه راه حلی مناسب برمیگزیدیم که با هم به نقطه اشتراک با رضایتی نسبی می رسیدیم. گرچه شرکت در هر بازی ای دو بازیکن می خواهد که به قوانین و قواعد بازی واقف باشند و بخواهند با آن حرکت کنند،  اما من در فرد مقابلم در طی سالهای زندگی همبازی همراهی ندیدم. واقعیت این است که هیچگاه محبت بی قیدوشرط، دوست داشته شدن، و دیدن بخشهای مثبت وجودم را ندیدم. رفتار او همیشه دراعتراض به کمبودها و بی توجهی ها دو چیز بود " لیاقتش را نداری" یا " اگر یک قدم برمی داشتی، من چند قدم برمی داشتم". و بنابراین همه فقدانها به خاطر بی صلاحیتی و بی کفایتی من بوده که درست رفتار نکردم و پس شایسته تنبیه و تحقیر و محرومیت هستم.

دیدن همه این امور حالش را بد کرده. در طی یک هفته رابطه ای خوب ایجاد کرده بود. اما اینها آتش زیر خاکستر را خاموش نکرد. سناریوها، رفتارها، پنهان کاری ها، همه و همه زنجیرهایی به هم بافته می شوند، و ظهر وقتی خواست لحظه ای استراحت کند،  با حس سقوط از طبقات زندگی ازخواب پرید. انبوه بزرگی از انبار باروت با چیدمان شواهد، منفجرشد. تمام تلاشش برای نادیده گرفتن و پنهان نگهداشتن اندوه چهره به نتیجه نرسید. 
هنگام خواب از او پرسید چی شده؟ ناراحتی؟ و گفت بله ،اما الان وقت صحبت کردن در موردش نیست. حادثه ای بسیار گویا رخ داد. کمی ماند و بعد اتاق خواب را ترک کرد. احتمالا فکر می کرد من که همه چیز را گفته ام. همه چیز هم خوب بود. او مشکل دارد که حالش بد می شود. به من ربطی نداره و باید از خودم مراقبت کنم. اینجا ماندنم باعث میشه نتونم راحت بخوابم. و من باید خواب راحت داشته باشم. پس اتاق را رها کرد. و پس از آن حتی روز بعد سوالی ازاین که چی شده بود؟ میخوای درموردش صحبت کنیم؟ اصلا پرسیده نشد. 
در مدرسه زندگی این اوست که باید سوال درس را پیدا کند و به آن عمل کند. هیچ یاری در راه حل یابی نداشته و ندارد. خودش هست و خودش. این بزرگترین درس زندگیست که باید شجاعت حل آنرا داشته باشد.
سناریوی طرح شده نکات ابهام بسیار دارد. حتی اگر باور کنم، یک نکته باقی است. قلبش برای کسی تپید، اشتیاق به دیدار را چشید، و سناریوی همیشگی آغاز شد. 
تصمیم بگیر:
خسته، آزرده و با هجومی از آرزوهای برباد رفته برسر چندراهی انتخاب. چه رویاها که هرازچندگاهی سربلند می کرند و می گفتند و می نالیدند و با مشغله ها درهم می آمیختند وبه سکوت دعوت می شدند. آنقدر سرکوب شده بودند که فراموش شده بود. و حال از فرصت استفاده کرده و سربرآورده و فریاد برآورده اند که آهای ما اینجاییم. اگر الان به ما نپردازی پس کی؟ راه در مقابلت قرار گرفته، آنرا دریاب. 
شیرینی رویاهای خفه شده دوباره کامش را شیرین می کند. سفری در خود، گردشی در جهان، و از همه مهمتر سکوت در خود و عروجی دلنشین که آنقدر مانع برسرراهش بود که تبدیل شده بود به ترسی ناشناخته از مباداها. و اکنون فریاد می زنند که زمان فرارسیده تا مباداها را کنار بگذاری و به خود بپردازی. 
از سوی دیگر هزاران اما و اگر از سرنوشت اطرافیان که ای وای برسرآنها چه می آید؟ انتخاب چه تاثیری برسرنوشت و زندگی آنها بجا می گذارد؟ می توانند تجربه درست را دریابند یا زندگیشان را متزلزل می کند؟ چگونه این مساله برای آنان قابل هضم خواهد بود؟ اگر بگویم چرا میخواهم بروم، زخمی التیام نیافتنی برزندگیشان وارد کرده ام، و اگر نگویم، تصویری آشفته از خود که این نیز آسیبی و زخمی دیگر است که اگربیشتر از قبلی نباشد، کمتر نیز نیست. 
 و اگر بمانم؟؟؟؟؟ و ببخشم؟؟؟؟؟ چه چیز تغییر کرده و یا می کند؟ بگذار درست نگاه کنم. اگر بروم چی؟؟؟؟ اگر نروم چی؟ واکنشها چیست؟ 
از روزی که آخرین گفتگو انجام شد، و خبرقطعی کاری که کردی برایم اهمیتی ندارد و می توانی خودت تصمیم زندگیت را بگیری و من دیگر نیستم. گوشی تلفن در اختیارش قرار گرفت. گرچه دیگراهمیتی ندارد چون همه چیز پاک شده. دیگر رمزی درکار نیست. تلاش می کند که مراقبت کند، گرچه توان این کار را ندارد. مفهوم توجه، مراقبت، صمیمیت، مهرورزیدن، برای او مفاهیمی بیگانه هستند. قادر به دادن آنها نیست، اما مدام درخواست کننده است.
دوباره شنیده ها و پیامهای خوانده را کنارهم گذاشت. بنظر صحبتهایی نیمه رسمی است. بکار بردن کلمات عزیزم و ... بدون مفهوم عاطفی. واژه هایی با بار عمیق معنایی که بکارگیریشان انقدر عام شده که ارزش خود را از دست داده اند. دیگر احساسی منتقل نمی کنند. کلماتی که وقتی در عاطفی ترین شرایط نیز برزبان جاری شوند، تاثیری برجای نمی گذارند. شور و شعفی ایجاد نمی کنند. کلمات را بالا و پایین می کند ، بخشی از وجودش می خواهد به سرنخی برای وجود رابطه ای عاطفی برسد تا بتواند توجیهی برای خود داشته باشد که برای دستیابی به آرزوها، برود. به هرجایی که ممکن باشد. به دور دستهای عمیق وجود. انگار میخواهد بتواند قلبش را بشکافد و تمام وجودش رو در آن جا دهد تا احساسش کند، ضربانش را درک کند، و نبض زندگی را حس کند.  
به یاد آورد تصویری از کودکی را دیده بود که روی زمین، بدن مادرنداشته را نقاشی کرده بود و خود را جمع در آغوش او قرار داده، آرام به خوابی عمیق فرو رفته بود. آرزو می کرد کاش می توانست مانند آن کودک ، در آغوش خودش بخوابی عمیق و آرام فرو رود. امنیت، دوست داشتن، اعتماد، صمیمیت، و هر آنچه معنای زندگیست را در آغوش خود بازیابد. 
راه را برخود بسته دید. از محتوای شنیده ها و خوانده ها چیزی برای تصمیم به رفتن پیدا نکرد. اما دلیلی برای ناکامی ابدی برای دریافت توجه عاطفی از کسی که عمری با او سپری کرده بود، یافت.بیست روز می گذرد. روز نتیجه گیری درونی فرار رسیده. باید بماند. رفتن مشکلی از او حل نمی کند، ولی احتمالا برای دیگران مشکلی ایجاد خواهد کرد. اما در عین حال دیگر دلیلی برای گفتگوی تکراری ذهنی، خشمگین شدن، زیرسوال بردن، و پرسش کردن نیز نیافت. انگار سبک شد. سبک نه از آن جهت که فهمید رقیبی و دلداری نیست، سبک از آن جهت که دیگر خود را ملزم به رعایت حال او با  نادیده گرفتن خود، بیان نکردن خواسته ها، بله گفتن های ناخواسته ، و... نمی بیند. حالا بعد وسیعی از وجودش را می بیند که میگوید " براساس ارزشهایت زندگی کن و اجازه نده هیچ چیز وهیچ کس مانعت شود". تعبیرهای غلط خود ارزشمندی، و صمیمیت با خود، با عنوان خودخواهی، و تنهایی به معنای تمامیت وجود و یگانگی با خود با نام رها شدگی را ، کنارگذاشت. حالا می داند چه میخواهد. پرهای پروازش باز شده اند. زنجیرهای بسته به پایش پاره شده اند و اینک اوست که اوج می گیرد. با طوفان به چالش می نشیند، گاه فرو می افتد و گاه برفراز حرکت می کند. اما نمی نشیند و ازپای در نمی آید. اکنون او ناجی خودش است. وقتی نیاز را کنار گذاشت، عشق را یافت. 
و با خود ترجمه آوازی را زمزمه می کند:
وقتی همه بازی‌ها را ببازم
وقتی در تنهایی می‌خوابم
وقتی همه درها به رویم بسته باشند
و فرارسیدن شب هیچ آرامشی به من نبخشد
وقتی از سکوت بترسم
وقتی نتوانم روی پاهایم بایستم
وقتی خاطرات هجوم می‌آورند
و مرا به سینه‌ی دیوار می‌چسبانند
مقاومت خواهم کرد
و تمام قد در برابر جهان خواهم ایستاد
به آهن بدل خواهم شد تا مقاوم ‌تر بمانم
و حتی وقتی بادهای زندگی به تندی بوزند
مانند نِی‌ای خواهم شد که خم می‌شود
ولی هرگز نمی‌شکند
مقاومت خواهم کرد
و برای ادامه دادن به زندگی
ضربات را تحمل خواهم کرد
و هرگز تسلیم نخواهم‌ شد
 حتی وقتی که رویاهایم تکه‌تکه می‌شوند
مقاومت خواهم کرد، مقاومت خواهم کرد.

شهروز براری
تتحسین بر انگیز بود تعلیق نخست.