محمدرضا سابقی
توسط بر ژوئن 20, 2022
28 بازدید

آتش

 

تازه چشماش گرم شده بود و داشت رویای دوست داشتنیش رو میدید که حس کرد از تعرق خیس خیس شده. با اینکه گرما بد جوری اذیتش میکرد و حسابی کلافه شده بود اما دلش نمیومد بی خیال ادامه خوابیدنش بشه. توی همین حس و حال صدای مبهم جیغ و فریاد هم اضافه شد ، نه ... دیگه فایده نداشت چشماش رو باز کرد چند لحظه طول کشید تا بفهمی نفهمی به خودش بیاد . واااای خدایا دودِ کم رنگی از آخر راهروی منتهی به اتاقش وارد میشد و آرام آرام نیمه بالایی فضای اطاق رو می‌انباشت گرما هم که لحظه به لحظه بیشتر میشد ....

چطور شد ؟ ... دود ؟ گرما ؟ .... معلوم نبود به خاطر وحشت عجیبی که توی دلش حس کرد یا ترس طبیعی انسان از آتش بود که به سرعت هوشیار شد . ترق ترق صدای سوختن چوب ، بوی دود و پلاستیک سوخته ، گرمایی که هر لحظه بیشتر میشد و صدای جیغ و داد و کمک طلبیدن آدمها که تازه داشت به این سمفونی اضافه میشد فرضیه رو کاملا اثبات میکرد.

سریع ملحفه رو به کناری انداخت و از جا بلند شد برای پیدا کردن دم‌پایی‌هاش معطل نکرد و به صورت غیر ارادی به طرف راهرو حرکت کرد ، یک لحظه متوقف شد و خواست برگرده پنجره رو باز کنه اما یادآوری حفاظ محکم پشت پنجره ازینکار منصرفش کرد.

... از آتش متنفر بود ... یا نه ... بیشتر میترسید ، وحشت داشت

صدای وحشت زده و آشنای زنی در میان بقیه فریادها و ناله ها بدجوری به گوش و مغزش نفوذ میکرد و بیشتر سراسیمه و بلاتکلیفش میکرد. پس از ورود به راهرو متوجه شد ، دودِ سنگین آبی داره آرام آرام از سقف به سمت پایین میخزه ، یادش افتاد یه جایی شنیده بود میگفتن توی آتش سوزی ، خطرِ دود خیلی بیشتر از خود آتشه. همون ابتدای راهرو وارد حمام شد و یک حوله کوچک مخصوص سَر برداشت ، حسابی خیسش کرد و بست جلوی دهنش به این امید که شاید دود کمتری وارد ریه‌هاش بشه.

به درب خروجی که رسید ، به سرعت و بدون فکر و تامل دستش رو روی دستگیره گذاشت و با سرعتی چند برابرِ اون ، دستِ داغ زده اش رو پس کشید. در حالی که داد میزد و دستش رو با حوله خیس میکرد توی خودش مچاله شد . از شدت دردِ سوختگی جلوی چشماش سیاه شده بود . البته به نظر میومد که یه مقدار هم شوکه شده همونطور که پشت در نشسته بود در حالی که درد داشت قابل تحمل‌تر میشد با خودش فکر کرد :

-پس حتما آتش تا پشت در رسیده. لعنت ...

چاره ای نبود البته با وجود صدای درخواست کمک چند نفر از بیرون و همینطور فریادهای زن که حالا بیشتر به ناله و سرفه تبدیل شده بود ، قصدش از بیرون رفتن بیشتر نجات جان خودش بود ولی در ضمیر ناخود آگاهش کنجکاوی آزار دهنده ای هم به بیرون رفتن ترغیبش میکرد.

روی زانو قدمی به جلو رفت و با حوله دستگیره درب را به پایین فشرد که خیلی آرام و راحت باز شد و فشار گرما و دودی چند برابر قبل به درون خانه هجوم آورد. پشت درب توی راهرو فرش و پرده و میز و صندلیها و همچنین چند ستون بزرگ و تزیینی که از روی نرده ها به بالا و همینطور از طبقات پایین رو به بالا آمده بود در حال سوختن بود  و داغی دستگیره نیز ناشی از همین وضعیت بود. با وحشت به سقوط یکی از ستونهای تزئینی میان راهرو خیره شد.

پاگرد راه پله در این طبقه وسیع و به جهت تزئینات به صورت نیم دایره ساخته شده بود وسط این پاگرد پر بود از خرت و پرت ، آینه شکسته ، میز در حال سوختن ، فرشهای پاره و یا نیمه مشتعل ، صندلی چرخدار واژگون شده و خلاصه بیشتر شبیه صحنه جنگ بود تا یک آتش سوزی خانگی. هر چند که قبل از این هیچوقت یه آتیش سوزی واقعی رو از نزدیک ندیده بود چه برسه به اینکه خودش هم به این شکل از نزدیک باهاش درگیر باشه!

صدای ناله و استغاثه زن با وضوح بیشتری به گوشش رسید و او را از شوک مجدد بیرون آورد. راهروی وسیع به صورت مارپیچ دوطبقه به سمت بالا و دو طبقه به سمت پایین ادامه داشت اما علاوه بر ضمیر ناخودآگاهش ، صدای درخواست کمک افراد و علی الخصوص صدای آشنای آن زن که حالا در پس زمینه ذهنش میدانست چه کسی است اما نمیخواست باور کند و بپیذرد به او حکم میکرد که به سمت پایین حرکت کند البته از همه اینها مهمتر حسی بود که بهش میگفت برای زنده ماندن بهترین راه فرار به سوی پایینه. حوله را روی سرش کشید و همانطور نیم خیز به سمت پله ها به راه افتاد. هم مجبور بود مراقب جلوی پاش باشه که وارد آتیش نشه و هم باید مراقب میبود تا از بالا چیزی روی سرش نیوفته.

حالا علاوه بر صدای ضعیف و آشنای ناله و استغاثه آن زن ، چند صدا و درخواست کمک دیگر نیز در صدای وحشتناک سوختن و فرو ریختن اوار به گوش میرسید. با وجود آتش سوزی و گرمای غیر قابل تحمل تمام تنش از ترس یخ زده بود. با هر مصیبتی بود خودش را از پله‌ها به سمت پایین و صدا ها کشاند. هر چند لحظه یکبار توقف میکرد تا با حوله خیس و یا اب دهانِ خشک از ترس و گرما هم که شده دردِ دستِ سوخته‌ش رو کمتر کنه.

هنوز به انتهای پله‌ها نرسیده ، با دیدن مادرش که در محاصره حلقه اتش در چهارچوب درب یکی از واحدهای طبقه پایین زانو زده بود و ناله میکرد ، دست و پایش لرزید و همانجا پشت به دیوار نشست. دیگر نه توان پیش رفتن داشت و نه امکان بازگشت. با دیدن دست لرزان پیرزن که به سمت پسرش دراز شده بود اخرین توان خود را جمع کرد و به پا خاست.

مادر و پسر فارغ از غوغای آتش و آوار و دود لحظاتی یکدیگر را در آغوش گرفتند لبهای پیرزن به لبخندی روح بخش از سر آسودگی دیدن سلامت فرزند گشوده شد و دیگر لهیب آتشفشان نیز خم بر ابرویش نمی‌اورد پسر آماده شد تا مادر را به دوش و آغوش گرفته و یک طبقه باقی مانده را با هم از مهلکه آتش بگریزند.

پیرزن کمی در نگاه کردن به چشمان پسرش درنگ و سعی کرد زمان را تا جای ممکن به درازا بکشد اما وقتی حجوم دود و گرما غیر قابل تحمل شد به دنبال وی به سمت پله‌های منتهی به طبقه اول روان شد.

در قسمت تحتانی ساختمان لهیب آتش و متعاقبا دود و گرما بیشتر از طبقه اول بود ظاهرا قسمتهای بیشتری از ساختمان طعمه آتش شده و زبانه سوزان آن  به همه جای ساختمان کشیده شده بود. پسر پیش از رسیدن به درب خروجی برگشت تا فاصله با مادر را کنترل کند و احیانا دستش را به دست بگیرد ، به محض برگشتن دید که ستون بلندی از آتش در حال فرو نشستن در فاصله میان او و مادر است. ناخودآگاه شروع کرد حرکت به سمت جلو که پیرزن با ملایمتی دردناک و دوست داشتنی او را به عقب و میان درب خروجی هل داد...

همینطور که به پشت از میان چهارچوب درب بیرون می‌افتاد لبهای خندان و صورت نگران مادر آخرین چیزهایی بود که دید و سپس چشمانش بسته شد ...

 

***                           ***                                 ***                                 ***                             ***

***                           ***                                 ***                                 ***                             ***

 

با استرس و کشمکش زیاد ، چشمانش را باز و کمی به اطراف نگاه کرد با وجود این ترس همیشگی و کابوسهای شبانه ظاهرا از آتش سوزی خبری نبود با سختی بلند شد و نشست ، با دیدن ویلچر جلوی تختش و تصویر مادرش در قابی با نوار سیاه بر پیشانی دیوار، آه حسرت از نهادش بلند شد کف دستش را که اثار سوختگی بر روی آن مشهود بود بر صورت گذاشت و گریستن آغاز کرد ...

 

خرداد 1401

 

محمدرضا سابقی