توسط بر ژوئن 21, 2022
42 بازدید

 

سایه ی ماه بانو

سایه سبدخریدهایش را کنار بوته ی گل زرد گذاشت و در را به آرامی بست.بوی یاس های سفید که دور آلاچیق حلقه زده بودند پیچید توی جانش،سایه شان افتاده بود روی باغچه های گل.

 سبزه های کف پوش حیاط بوی نم و تازگی می دادند.

اینجا یادگار پدر بود،خانه باغی بیرون شهر در یک جای خوش آب و هوا.سایه بعد ازدواج از حمید خواهش کرده بود همینجا زندگی کنند.روزهای خوبی را در این خانه با پدر گذرانده بود و حضور مادر را لابه لای کلمات پدر حس می کرد.

بعضی وقت ها حمید زمزمه می کرد که برویم داخل شهر خانه بگیریم ؛در واقع تنها مشکل این خانه همین رفت و آمد هرروز حمید بود تا محل کارش.ولی سایه دلش نمی آمد خانه باغ را ترک کند و درجواب مادرحمید که گوشه ی چشم باریک می کرد ومی گفت راه طولانی است و اتفاق یک بار می افتد لبخند می زد و سکوت

می کرد.

دور میز وسط آلاچیق چند صندلی چیده بودند. سایه یکی از صندلی ها را بیرون کشید و  نشست.روسری اش را برداشت و دست برد لای موهای خرمایی اش و تارهای مویش را داد پشت گوش.کش و قوسی به بدن خسته اش داد.فیش آزمایشگاه از کیفش افتاد بیرون، مچاله اش کرد و گذاشت توی جیب مانتواش.

گوشه ی حیاط کنار دیوار شاخه ای از درخت انگور آویزان شده بود سایه بلند شد تا شاخه را سرجایش محکم کند کیفش را از روی شانه پرت کرد روی درپوش چاه،شاخه بلند بود و دست سایه به آن نمی رسید.می خواست برود لبه ی چاه که ناگهان گربه ی سفیدی از روی درپوش پرید به طرفش.سایه پایش بین زمین و آسمان ماند و سریع به عقب برگشت .خوب که نگاه کرد دید تیرک های چوبی درپوش ترک خورده اند و لق می زنند ،اگر روی آن پا گذاشته بود بعید نبود بشکنند.

ترسید و باز هم عقب تر رفت.گربه دورتر خودش را جمع کرده بود سایه به طرفش برگشت و لبخند زد.رد سرخی را روی موهای سفید گربه دید . به طرفش دوید،گربه ناله می کرد سایه موهای نرمش را کنار زد و دید زخم بدی برداشته،دست کشید روی بدن گربه تا کمی آرامش کند یکباره چشم های سیاه سایه ثابت شدند و دستش بی حرکت روی گربه ماند،گربه داشت مادر می شد.

پدرسایه گفته بود مادرت آنقدر طاقت آورد تا اولین گریه ی تو را بشنود.بچه برای سایه یادآور رفتن مادر بود.

قلب سایه تند زد دست گذاشت روی سینه اش ،نفس عمیقی کشید.

گفت: الان برایت جا آماده می کنم.

دردی مبهم وجود سایه را پر کرد.توانش را جمع کرد و رفت به انباری و یک کارتن بیرون کشید. سر وصورتش پراز خاک شده بود پتویی هم پیدا کرد و داخل کارتن گذاشت.گربه همچنان می نالید سایه گفت بیا این ور  بگذار کمکت کنم. بغلش کرد گربه را گذاشت توی کارتن،زخمش را تمیز کرد و خودش بلند شد.لباس هایش را تکاند و رفت که کیفش را از روی درپوش چاه بردارد. سایه خم شد واز لای تیرک ها نگاهی به تاریکی چاه

انداخت حس کرد از ته چاه صدایی می آید انگار کسی کمک می خواست. سرجایش میخکوب شد ،حتما خیالات برش داشته بود.تصویر مبهمی در ذهنش شکل گرفت چشمان سیاهی خیره شده بودند بالا به آسمان،دستهای کوچکی که آویخته بودند به ریسمان... .چقدر برایش آشنا بود.

بلند گفت:

حمید که آمد بگویم درپوش را محکم کند و سیمان رویش بریزد خطرناک شده؛ اصلا من نمی دانم این چاه خشک گوشه ی حیاط چه می کند؟

 

 

***

-این هم از شانس ما،چقدر گفتم این دختر به درد تو نمی خورد، در حد تو نیست گوش نکردی که.گفتی الا بالله فقط ماهرو.حالا ببین چه مصیبتی سرمان آوار شد؟

ماهرو در رختخواب از درد به خودش می پیچید و زخم زبان حاج خانم نیشتر به جانش می زد.کاظم هم لال شده بود و کلامی نمی گفت.ماهرو صدایی شنید رو برگرداند و دید که گربه ی سفید، کنار در اتاقش توی ایوان نشسته و نگاهش می کند.نگاهش طوری بود که لبخند به لب ماهرو آمد.کاظم از مقابلش رد شد و رفت توی حیاط ،نشست لبه ی چاه. حاج خانم هم به دنبال کاظم آمد بیرون، رد که شد تیپایی به گربه زد.گربه نالید و خودش را گوشه ای قایم کرد.حاج خانم همچنان غر میزد:کاظم این گربه را ببر گم وگور کن امروز فردا می زاید.

کاظم سیگاری روشن کرد بوی سیگارش از لای پنجره رد شد و اتاق بوی او را گرفت و ماهرو چقدر دلش حضور کاظم را خواست.

یادش نرفته بود شبهایی که کاظم می آمد در خانه شان و با یک قلوه سنگ می کوبید به پنجره.ماهرو پنجره را باز می کرد و یواشکی با هم حرف می زدند.کاظم حواسش به کوچه بود که کسی نیاید و ماهرو مراقب بود که مادرش بی خبر سر نرسد.روستا کوچک بود و حرف زود می پیچید بالاخره قصه ی دلدادگی شان به گوش حاج خانم رسید و شر به پا کرد.

-اگر فکر می کنی من می گذارم دخترت را ببندی بیخ ریش این پسره ی بی عقل کور خوانده ای.جمع کن دخترت را.

دل مادر ماهرو از این حرف ها شکست.دلش مدتها قبل زخم خورده بود و حالا این حرف ها نمکی بودند روی زخمش.ماهرو پدر نداشت. پدرش چوپان گله ی حاج خانم بود و مادرش هم کارگر خانه ی شان .غروب یک روز پاییزی بود که گله بدون چوپانش برگشت گوسفندها زخمی و خونی بودند.گرگ زده بود به گله،مردان روستا رفتند تا نشانی از چوپان پیدا کنند. بعضی ها گفتند گرگ او را از بین برده و بعضی دیگر پچ پچ می کردند که خیلی وقت بود خیال رفتن داشته ،این آخری ها هوایی شده بود.مادر ماهرو حرف ها را می شنید و هیچ

نمی گفت،غمش را در چشمانش مخفی کرد و اندوهش را در دلش جای داد.

دیگر خبری از پدر نشد و ماهرو با مادرش به هرجان کندنی روزگار را سر می کردند.مادر هر کاری می توانست انجام می داد،از خیاطی گرفته تا رخت شویی و آشپزی و نان پختن. ماهرو همه جا کنار مادر بود.بزرگ تر که شد دیگر مادرش او را با خود نبرد به هر سختی ای بود او را به مدرسه فرستاد .حالا ماهرو پانزده ساله شده بود و یکی از مقبول ترین دخترهای روستا.ولی نه آن قدر مقبول که حاج خانم او را در حد تنها پسرش بداند.آن هم پسری که رفته بود شهر و درس خوانده بود و برای خودش کسی شده بود و اگر پیشنهاد دهیار شدن به او

نمی دادند اصلا به روستا برنمی گشت.

حاج خانم، مادر ماهرو را جواب کرد و گفت دیگر پا به خانه ی آنها نگذارد و هر جا نشست ماهرو و مادرش را نفرین کرد و پشت سرشان گفت اینها چشم به مال و اموال ما دوخته اند و دختره ی چشم سفید کاظم را جادو کرده است.

ماهرو دختر زیبایی بود چشم های درشت سیاه داشت موهای خرمایی رنگش مثل موج دریا پیچ و تاب می خورد و پشتش می ریخت.بیرون که می رفت روسری قرمز گلدار سر می کرد و پشت گردن گره می زد.جوری محکم قدم برمی داشت که هیچ مردی جرات نمی کرد چپ نگاهش کند و اگر کسی هم به بهانه ای نزدیکش میشد طوری رفتار می کرد که طرف درجا پشیمان میشد و از بین این همه خاطرخواه دل داده بود به کاظم.

***

چند دقیقه ای بود که صدای گلوله نمی آمد.آسمان با خاک و خاکستر پوشیده شده بود..بانو آرام لای در را باز کرد و نگاهی به کوچه انداخت کسی دیده نمی شداز وقتی دشمن رسیده بود نزدیکی های شهر،آنهایی که

می توانستند شهر را ترک کردند .بانو با اینکه دل نگران راحیل بود ولی حاضر نشد برود.

کجا می رفت کجا را داشت برود حداقل اینجا دلش خوش بود که مهدی هست و گاه و بیگاه که فرصت کند

می آید خانه پیششان.مادر مهدی هم رفته بود بدون آنکه چیزی به بانو بگوید.

صدای بلندی آمد؛خانه طوری لرزید که شیشه های اتاق جلویی ریز ریز شدند و حصیر کف ایوان پر شد از خرده های شیشه که رنگی بودند و زیر نورآفتاب داغ برق می زدند.راحیل یک بند جیغ می کشید بانو بغلش کرد و گفت:نترس دخترکم نترس جانم صدای شیشه بود شب بابا آمد درستش می کند.

جراحت مهدی هنوز آنقدر خوب نشده بود که برگردد خط مقدم،گفته بودند کسانی هم باید باشند تا از شهر حفاظت کنند،مراقب انهایی که نرفته اند،باشند.و مهدی مانده بود بیشتر بخاطر بانو و راحیل.

بانو دست کشید روی موهای بلند وخرمایی راحیل که مثل موهای خودش بود.

از دلش گذشت که کاش به حرف مهدی گوش کرده بود وراحیل را برمی داشت و می رفت.

از آن وقت که بمب صاف افتاد وسط خانه ی مادرش و تنها یادگاری از او شد یک تکه لباس خونی دیگر بانو دل و دماغی نداشت هنوز داغ پدر تازه بود که غصه ی مرگ مادر هم اضافه شد کجا می رفت مگر به جز مهدی کسی را داشت که حالا او راهم تنها بگذارد و برود .کاش حداقل راحیل را با همسایه ها می فرستاد؛کاش مادرمهدی راحیل را با خودش می برد. نه چطور دلش می آمد تنها راهی اش کند، بانو با افکارش در جدال بود.

صدای در آمد کسی محکم داشت در را می کوبید.بانو آرام از دالان گذشت و رفت پشت در.

صدا آشنا بود :خواهرباز کن،عامر هستم..در را باز کرد عامر گفت: خیلی باید مراقب باشی دشمن نزدیک آمده هر لحظه ممکن است وارد شهر شوند مهدی نگرانتان بود صبح مجبور شد برود گشت شاید تا شب برنگردد من را فرستاد مراقبتان باشم.

-نه حاج آقا،من خودم مواظبم. نمی ترسم. حواسم هست شما برو.بیرون این خانه بهتر می توانی از ما محافظت کنی.برو به امان خدا

صدای بانو می لرزید ولی محکم حرف می زد می دانست دل عامر به رفتن است اینجا نگهش می داشت که چه؟می توانست از پس خودشان بربیاید.

-یعنی می گویی بروم خواهر؟تک و توک این اطراف دیده شده اند، کسی هم که دوروبرتان نیست من پیشتان بمانم خاطرجمع ترم.

-نه برو شما.برو که دم شهر نگهشان دارید امید به خدا دیدی اصلا نتوانستند جلوتر بیایند فقط مهدی را دیدی بگو زود خودش را به ما برساند.

عامر در را باز کرد و با عجله پا گذاشت به کوچه.هنوز بانو در را پشت سرش نبسته بود که صدایی بلند شد.دوید به طرف صدا،عامر روی زمین افتاده و پیراهن عربی سفیدش سرخ شده بود.بانو فریاد کشید،نشست کنار عامر و دستش را گذاشت روی جای گلوله ،فشار داد تا جلوی خون را بگیرد ولی کار از کار گذشته بود.چشم های عامر

را بست. همان طور که گیج و گریان بود ناگاه برق نگاهی را حس کرد و صدای پایی که داشت نزدیک می شد. بلند شد آب دهانش را قورت داد،باقیمانده ی توانش را جمع کرد و دوید به طرف خانه.گربه ای سفید هم گام با او دوید و بعد از بانو وارد خانه شد.

***

ماهرو با هر زحمتی بود از جایش بلند شد و نشست .کمرش از درد تیر می کشید دست دراز کرد به طرف نوزادش بغلش کرد چه بوی خوبی می داد.صورتش سرخ و سفید بود مثل خودش .

کاظم قبل تر ها سربه سرش می گذاشت و می گفت:همین که مرا می بینی دست و پایت را گم می کنی رنگ و رویت عوض می شود ماهرو ریز می خندید و سرش را می انداخت پایین.

کاظم در برابر تهدیدهای مادرش کوتاه نیامده بود. جفت پایش را کرد توی یک کفش که من فقط ماهرو را

می خواهم اگر مخالفت کنی می گذارم می روم.

و حاج خانم تسلیم شده بود به جز کاظم کسی را نداشت ،دلش با ماهرو صاف نمیشد ولی چاره ای هم برایش باقی نمانده بود.

بعد عروسی ماهرو ساکن خانه ی بزرگ آنها شد.دو تا اتاق ته باغ را رنگ کردند و ماهرو جهاز مختصرش را چید توی همان دو اتاق. حاج خانم خیلی با او هم کلام نمی شد می نشست روی ایوان و چشم می دوخت به ماهرو و هر از گاهی گوشه ی چشمی نازک می کرد و جوری غر می زد که ماهرو بشنود.ماهرو می شنید و چیزی بروز نمی داد.احترام حاج خانم را نگه می داشت و از نیش کلام و باید نباید کردن هایش چیزی به کاظم نمی گفت.

تا حاج خانم آمد که پشت سرش حرف بزند ماهرو اجاقش کور است،ماهرو باردار شد و دهان حاج خانم بسته.

***

بانو در را بست و چفتش را انداخت.از صدای کوبیده شدن در راحیل به ایوان آمد عروسکش را بغل گرفته بود. گربه دوید و از پله های زیرزمین رفت پایین.مشتی محکم به در خورد نه به قصد اجازه گرفتن برای ورود، برای شکستن در و به زور وارد شدن.

بانو پله های ایوان را یکی درمیان بالا رفت و راحیل را در آغوش گرفت.

راحیل به هق هق افتاده بود:من میترسم،کجا رفته بودی؟لباست چرا این رنگی شده؟ولم کن من را هم قرمز کردی.بابا کجاست؟ گوشم درد گرفته از این صداها، در کنده شد چرا در را باز نمی کنی؟

 راحیل یک نفس حرف می زد.خون عامر روی پیراهن و دست های بانو مانده بود از یادآوری آن اشکش سرازیر شد سریع با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:

-یک لحظه گوش کن مادر، الان با هم می رویم زیرزمین و هرچه دیدیم، هرچه شنیدیم حرفی نمی زنیم.

آن آدم بدهایی که بابا می گفت باید مواظب آنها باشیم یکی از همان ها آمده ،ولی نترس من کنارت هستم. راحیل آب دهانش را قورت داد و ساکت شد.بانو سرراه از آشپزخانه جوری که راحیل نبیند قیچی را که دم دست بود برداشت .از پله ها رفتند پایین.در حیاط با ضربه ی محکمی باز شد .راحیل محکم خودش را به بانو چسبانده بود.بانو انگشتش را گذاشت روی لب های گوشتالوی دخترکش.لب های راحیل خشک شده بود.چشم بانو به کمد قدیمی افتاد در کمد را باز کرد و با صدایی که به زور شنیده میشد به راحیل گفت:برو توی کمد عزیزدلم و تکان نخور تا خودم در را برایت باز کنم.

 خودش آمد پشت در و از سوراخ پنجره سرباز دشمن را دید. با خودش گفت یک نفر است .سرباز که تفنگش را نشانه گرفته بود وارد خانه شد .سروصدای بهم خوردن اسباب و اثاثیه آمد و بعد هم صدای کریهش که می گفت: می دانم در خانه ای،دیدمت که دویدی به این طرف،خودت را نشان بده کجا قایم شده ای؟

همان طور که حرف می زد آمد سر پله های زیرزمین پایش را که گذاشت روی اولین پله، بانو نفسش را در سینه حبس کرد و قیچی را در دستش محکم گرفت.گربه ناگهان جستی زد و از سوراخ شیشه ی شکسته خودش را پرت کرد بیرون سرباز دشمن شلیک کرد.بانو رد سرخی خون را روی موهای سفید گربه دید،گربه افتاد کف حیاط که از تکه های آجر و شیشه و شاخه های شکسته ی نخل پر شده بود.

***

 کاظم سراز پا نمی شناخت قرار بود به زودی پدر شود می دانست با آمدن بچه دل مادرش هم با ماهرو نرم

می شود.ماهرو هم خوشحال بود هرچند که حال جسمی اش خیلی خوب نبود ویار لعنتی لحظه ای رهایش

نمی کرد اول فقط به بعضی بوها حساس بود ولی کار به جایی رسید که دیگر نمی توانست حتی بوی کاظم را هم تحمل کند تا کاظم نزدیکش می شد تا دستش به او می خورد اصلا همین که کنارش می آمد حال ماهرو عوض می شد ودلش بهم می خورد.حاج خانم می گفت:اینها همه ادا اصول است دارد ناز می کند می داند نازش خریدار دارد .کاظم به ملاحظه ی حال ماهرو کمتر پیشش می رفت و همین زخم زبانهای حاج خانم را تندتر کرد.

-انگار تا حالا کسی نزاییده،انگار آسمان پاره شده و ماهرو خانم صاف افتاده پایین و تا می توانست حرف بار ماهرو می کرد و گوش کاظم را از آنچه نباید پر می کرد.

-می خواهد قربش را بالا ببرد از سرنوشت مادرش چشمش ترسیده والا ما که نفهمیدیم چه پیش آمد که پدرش آن طور گذاشت و رفت.

و جوری می گفت که ماهرو بشنود.از تحمل ماهرو خارج بود که کسی بد مادرش را بگوید.

-حاج خانم بزرگ تر هستید احترامتان واجب ولی چکار به ننه بابای من دارید ما کم از غریبه حرف نشنیدیم شما دیگر چرا؟

-توبه توبه ،چشمم روشن زبان در آورده برای من .همه اش تقصیر توست کاظم که این قدر پررو شده.

کاظم می شنید و چیزی جلوی مادرش نمی گفت .گاهی که طاقتش طاق میشد می رفت پیش ماهرو دست

می کشید روی صورت ماهرو و وقتی ماهرو رویش را برمی گرداند آرام دم گوشش می گفت:

-ماهرو از من بدت می آید؟چرا از من فراری شده ای؟از چشمت افتاده ام؟

-این حرف ها چیست که می گویی من حالم خوب نیست فکر می کنی برای خودم راحت است که از تو دور بمانم؟نگو کاظم این طوری فکر نکن. بچه که دنیا بیاید حالم خوب می شود تورا به خدا کمی تحمل کن.

-آمدیم و همین طور ماندی آمدیم و با بچه سرت گرم شد و دیگر دلت با من نبود آن وقت تکلیف من چیست

ماهرو می گفت ودر ظاهر هم کاظم حرفش را قبول می کرد ولی ماهرو می دید که روز به روز از او دورتر

می شود و به مادرش نزدیک تر.

تحمل می کرد می دانست با آمدن بچه همه چیز فرق می کند.مادرش هم حال درست حسابی نداشت بخاطر رفتارهای حاج خانم زیاد خانه شان نمی آمد هفته ای یک بار دم در می آمد ماهرو را می دید و می رفت.گاهی  اصرار می کرد و می گفت:مادر بیا چند وقتی بمان پیش من.مراقبت باشم به خورد و خوراکت برسم.ولی ماهرو می دانست اگر برود ،کاظم دل چرکین تر می شود. در جواب مادرش می گفت :مادرجان نگران من نباش مواظب خودت باش که فکرم نماند پیش تو، خانه ی خودمان بمانم بهتر است کاظم هم خیالش راحت تراست.

شب بود که ماهرو حس کرد کسی چنگ انداخته به قفسه ی سینه اش و دارد قلبش را از جا می کند.بند بند جانش داشت از هم پاره میشد. بعد درد رفت وماهرو آرام تر شد کمی که گذشت دوباره همان درد آمد و جوری در وجودش پیچید که راه نفسش را بست. توی اتاق تنها بود کاظم را صدا کرد حالا دیگر درد یکسره شده بود آمده بود و جانش را مچاله می کرد هر طور بود بلند شد تند تند نفس می کشید و کاظم را با ته مانده ی توانش صدا می زد.

گربه با دیدن ماهرو خر خر کرد و دوید به آن سوی حیاط. خودش را کوبید به در اتاق نه یک بار چند بار آنقدر که کاظم در را باز کرد و گربه به محض دیدن کاظم برگشت و به طرف ماهرو دوید .کاظم صدای ناله ی ضعیفی را شنید چشمانش که به تاریکی عادت کرد ماهرو را دید که افتاده روی زمین.

***

بانو دستش را گذاشت روی دهان تا صدای فریادش را خاموش کند. سرباز دشمن نگاهی به شیشه ی شکسته ی زیرزمین انداخت و نگاهی به پیکر بی جان گربه. با نوک پا به گربه ضربه ای زد و پرتش کرد گوشه ی حیاط.بانو بی صدا اشک می ریخت.دشمن قدمی به طرف پله ها برداشت کمی ایستاد سیگاری آتش زد کبریت را از شیشه ی شکسته پرت کرد توی زیرزمین تاریک.کبریت نیم سوخته افتاد روی دست بانو.داغی اش صدای بانو را برای لحظه ای بلند کرد فورا لبش را گزید.سرباز، صاف چشم دوخت به چشم های بانو انگشتش را تکان داد لبخند زشتی زد و رفت.بانو بی رمق همانجا نشست نگاه زشت سرباز را روی خودش حس می کرد اگر دوباره برگردد چه؟اگر مهدی نیاید چه بر سر او وراحیل می آمد؟دوید و رفت در کمد را باز کرد راحیل از شدت ترس کبود شده بود بغلش کرد.

-راحیل،مادر تمام شد چشم هایت را باز کن.

بانو صدای ناله ی ضعیفی شنید در تاریک و روشن زیرزمین برقی دید صدای ناله ای شنید دستش را که به طرف صدا برد چیزی نرم امد توی دستش بلندش کرد بچه گربه بود؛از زیرزمین بیرون آوردش.کمی آب به سروصورت راحیل زد.بچه گربه حواس راحیل را پرت کرد و بالاخره راحیل لبخند زد. پرسید:پس مادرش کجاست؟بانوحرفی نزد.هوا روبه تاریکی می رفت و مهدی هنوز نیامده بود.

***

کاظم دست و پایش را گم کرد ماهرو بی رمق افتاده بود روی زمین. خم شد تا بلندش کند صورت ماهرو خونی بودکاظم رد خون را دنبال کرد پشت سر ماهرو شکافته بود.حاج خانم داد زد که برو قابله را خبر کن سر راه به مادرش هم خبر بده خودش را برساند.

قابله چندین ساعت بالای سر ماهرو بود هرازگاه صدای فریاد ماهرو شنیده می شد،مادرش دایم می رفت و

می آمد.کاظم از پشت در تکان نمی خورد سیگار را با سیگار روشن می کرد.پشت در راه می رفت ،می ایستاد ،می نشست و گاهی با صدای بلند فکر می کرد:نباید تنهایش می گذاشتم باید کنارش می ماندم ماهرو طاقت بیاور.

دم دمای صبح صدای گریه ی نوزاد کاظم را هوشیار کرد دوید که برود داخل اتاق .مادر ماهرو او را که دید با گوشه ی روسری صورتش را پاک کرد و با صدایی بی رمق گفت:دختر است.

 قابله آهسته با حاج خانم حرف می زد کاظم را که دید ساکت شد.حاج خانم نگذاشت برود داخل اتاق

-بیا مادر چند کلامی با تو حرف دارم

-چیزی شده مادر ؟ماهرو حالش خوب است؟

-خوب است دارد استراحت می کند.فعلا نرو پیشش.

-حتما منتظر من است بروم ببینمش.دخترم را هم می خواهم ببینم

.لبخند پهنی روی صورت کاظم نشست.

-یک لحظه امان بده.خدایا چطور بگویم کاظم مادر، بچه ...بچه ...

-خب  بچه ...بقیه اش را بگو چیزی شده مشکلی پیش آمده بگو دیگر...

-کاظم گوش کن این بچه ایراد دارد چه بگویم،بهتر است اصلا نگاهش نکنی گوش کن مادر...

و یک درد دیگر قابله گفت زایمان سخت بوده و مجبور شده شکم ماهرو را خالی کند..دیگر نمی تواند بچه دار شود...این بچه هم که ...

کاظم نماند که بقیه ی حرف مادرش را گوش کند رفت توی اتاق.ماهرو خواب بود صورتش به زردی می زد.قابله زخم سر ماهرو را هم بسته بود.دست کاظم رفت که صورت ماهرو را نوازش کند ولی دلش نیامد ترسید که بیدارش کند.کنار ماهرو دخترکش را دید به رویش لبخند زد، دهان کوچک نوزاد با آن لبهای گوشتالویش باز شد. صورتش سرخ وسفید بود مثل ماهرو.مادر چه می گفت؟ خم شد و دخترکش را آرام بغل کرد انگشتش را کشید روی صورت نرمش،پتو را کنار زد تا دستش را بگیرد؛

یک باره کاظم بچه را پرت کرد زمین ،چرا این جوری بود؟.کاظم عقب عقب رفت و پا گذاشت به فرار.ماهرو بین هوش و بی هوشی بود که صدای گریه شنید، نوزادش را در آغوش گرفت پتو را دور بدن کودکش محکم کرد مادر به کمکش آمد و به نوزاد شیر داد.اشک می ریخت و صورت دخترش را نوازش می کرد.

چند روزی گذشت مادرماهرو مجبور شد برگردد خانه ی خودشان آنقدر که حاج خانم سردی کرد و زخم زبان زد.التماس کرد ماهرو را بدهید ببرم خانه ی خودم چند وقتی هر دوتایشان پیشم باشند قدم آقاکاظم هم سر چشم.حاج خانم رو ترش کرد:شما برو،ماهرو عروس این خانه است جایش همینجاست.حواست باشد حرفی به کسی نزنی این طور برای دخترت هم بهتر است.

حاج خانم به همه گفت که نوزاد مرده به دنیا آمده دهان قابله را هم با پول و تهدید محکم کرد.

ماهرو تنها شد .کاظم هم بود و نبودش دیگر فرقی نمی کرد.غریبه شده بود .شب ها می آمد به اتاق خودشان ولی کلامی حرف نمی زد حتی نیم نگاهی هم به بچه نمی انداخت.ماهرو باز هم صبوری می کرد و می گفت باید زمان بگذرد.چند روزی به همین منوال گذشت،امروز مادر آمده بود تا ماهرو و بچه را حمام کند.چقدر ماهرو دلش می خواست برای ده روزه شدن دخترکش مهمانی می داد.

دم غروبی ماهرو دید که حاج خانم کاظم را به حرف گرفته،حالا آمده بود و نشسته بودتوی ایوان،بدون اینکه به ماهرو نگاه کند شروع کرد به حرف زدن

-ماهرو جان مادر خوب گوش بگیر ببین چه می گویم.مادری می دانم، جگرگوشه ات است این هم قبول، مهرش به دلت افتاده حق داری. خب؛من هم مادرم و می فهمم ولی قبول کن این بچه برای تو بچه بشو نیست یک تکه گوشت است فقط،کار دکتر و دوا هم نیست که بگویم ببریدش شهر شاید علاجی داشته باشد.اصلا این ماندنی نیست، سخت است برای من هم گفتن این حرف.

گل برگ های شمعدانی در دست های لرزان حاج خانم پرپر شدند.چشم های نوزاد باز بود و دهانش در جستجوی شیر.

- سپرده بودم برایش جایی پیدا کنند قرار شده خواهر چوپانمان بیاید و بچه را با خودش ببرد اینجوری برای همه بهتر است،تا کی از در و همسایه مخفی کنیم؟همه ی خرجش هم پای من .شما هم انگار که بچه ای نبوده یک مدت بروید سفر هوایی عوض کنید چه می دانم تا بعد...

ماهرواحساس می کرد برای نفس کشیدن باید به گلویش التماس کند ،نفسش مانده بود توی حلقش.

 چه می گفت این زن چرا صدای خودش در نمی آمد. زخم پشت سرش تیر کشید.

بچه اش را می خواستند از او بگیرند مگر می شود؟

داشت فریاد می کشید که از اتاقم برو بیرون،تو حق نداری دخترم را از من بگیری.دست از سر ما بردار.

پس چرا حاج خانم جوابش را نداد فقط داشت نگاهش می کرد.چرا نمی گفت چشمم روشن حاضرجواب

شده ای.

کاظم به مادرت بگو ساکت شود بگو که اجازه نمی دهی دخترمان را ببرند.بگو کاظم،تورابخدا یک چیزی بگو.

کاظم خیره مانده بود به در،انگار زبانش بند آمده بود.چرا صدای فریاد ماهرو را نمی شنیدند. چرا اینقدر گلویش می سوخت انگار که صداها راه گلویش را بسته بودند. ماهرو دست دراز کرد تا اشک های کاظم را پاک کند تا حالا ندیده بود کاظم اشک بریزد .کاظم از جایش بلند شد و بی هیچ نگاهی رفت.

***

بانو تکه نانی از لای پارچه برداشت و به راحیل داد.کمی هم در آب خیساند و گذاشت جلوی بچه گربه.باید مهدی تا الان می رسید دیر کرده بود.راحیل نان را لقمه لقمه کرد و خورد.سرش را گذاشت روی زانوی مادرش و پلک هایش را بست.بانو نوازشش کرد چقدر دخترکش معصوم بود با آن پوست سرخ وسفیدش.خم شد و آرام بوسیدش.صدایی شنید حتما مهدی آمده جان گرفت و بلند شد ،از پنجره به کوچه نگاه کرد.قدمی به عقب گذاشت مهدی نبود دید که چند سرباز دشمن دارند از ته کوچه می آیند بین آنها یکی را شناخت. معلوم بود در حال خودشان نیستند خانه ی آنها را نشان می دادند و به زشتی می خندیدند.نفس بانو در سینه ماند باید کاری می کرد باید دخترکش را نجات میداد نباید دست کثیف آنها به راحیل می رسید.راحیل آرام به خواب رفته بود،بچه گربه هم کنارش بود.بانو طول و عرض اتاق را می رفت و می آمد  بلکه فکری به نظرش برسد. آهی کشید چاقو را برداشت ولی مگر با این چاقو حریف آنها می شد آرام قدم گذاشت به حیاط پایش به سرپوش چاه گیر کرد چاه !!ایستاد و چشم هایش را دوخت به سیاهی ته چاهی که مدتها پیش خشک شده بود.آنجا امن بود راه بهتری به فکرش نرسید نه اصلا نباید بیشتر فکر می کرد وقت فکر کردن و تردید داشتن نبود راحیل را باید از اینها دور می کرد .دوید توی خانه آرام راحیل را بیدار کرد سرو رویش را غرق بوسه کرد اشک آوار شد روی صورتش .

صدایش واضح نبود.

-دخترکم راحیلم قشنگم پاشو مادر بیا قایم موشک بازی کنیم

-الان این وقت شب؟مادر چه می گویی ؟خوابم می آید

-هیس آرام باش یک لحظه گوش کن.الان من، تو را با این طناب می فرستم داخل چاه بیا مادر این نان را بگذار توی جیبت راحیل گوش کن برو پایین ،بعد تو من هم می آیم ،می مانیم تا بابا مهدی بیاید و پیدایمان کند.

راحیل فرصت اعتراض پیدا نکرد صورت بانو و صدایش جوری بود که راحیل مجبور به اطاعت شد.

بانو طناب را بست دور کمر راحیل،راحیل به نفس نفس افتاده بود چشم هایش گرد شده بودند بانو نگاهش را از او می دزدید.به آهستگی او را فرستاد پایین لحظه ی آخر محکم راحیل را به آغوشش کشید کاش شش سال به عقب برمی گشت و هنوز راحیل در شکمش بود.نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد

 حالا اشک هایشان یکی شده بود. نه نباید معطل می کردراحیل سفت چسبیده بود به کمر بانو .

دستهای راحیل را از خودش جدا کرد. بچه گربه نالید.هر قدر راحیل پایین تر می رفت جان بانو بیشتر از تن در می آمد .صداهای مست نزدیک تر شدند در را کوبیدند و توی دالان حیاط آمدند.بانو انگار جانش را در چاه گم کرده باشد .نگاهش به نگاه راحیل ماند قلبش از هم پاشید وقتی که درپوش چاه را می گذاشت.

چشم هایش خشک شدند و تنش وسط هوای شرجی و داغ یخ زد.

شاخه های نخل را روی چاه کشید.از چاه فاصله گرفت فرصت نکرد خودش را مخفی کند گره روسری اش را محکم کرد قامتش را صاف کرد و چاقو دردست روی پله های ایوان ایستاد نگاهش به مقابل بود ندید که یکی از آنها ،همان که گربه را با تیر زده بود از پشت ضربه ای به سرش زد.خون از زخم سرش پاشید و بانو نقش زمین شد.

***

ماهرونمی توانست حرف بزند زبانش بند آمده بود صدایش در نمی آمد چشم هایش خشک شده بودند حتی پلک هم نمی زد، نوزادش را بغل گرفت ، نه اجازه نمی داد او را از دخترکش جدا کنند حق نداشتند بچه اش را از او بگیرند.اصلا همه ی اینها فقط یک کابوس بود یک خواب بد باید کاظم آب می پاشید به صورت ماهرو و بیدارش می کرد.کاظم کجا بود؟چقدر لب هایش خشک شده بودند سر ورویش خیس از عرق بود چرا کسی دست و پا زدنش را نمی دید؟ماهرو  بلند شد نوزادش در آغوشش بود از اتاق رفت بیرون. این بچه ی ماهرو بود می خواست کنار خودش نگه دارد ،می خواست بزرگش کند. گربه ی سفید روی ایوان بود دامن ماهرو را گرفت .

ماهرو رسید لب چاه عکس ماه افتاده بود توی چاه انگار ماه لبخند می زد ماهرو هم لبخند زد خم شد بالاخره جای امنی پیدا کرده بود دست هیچ کس به آنها نمی رسید.نگاهش به چشم های دخترکش بود وقتی که داشت می پرید.

***

سایه سبد خریدها را در آشپزخانه گذاشت.هوای خانه دم کرده بود در تراس را باز کرد از بالا گربه را دید که هنوز هم ناله می کند و به خودش می پیچد.پشت سایه از درد تیر کشید.دستش را گذاشت روی کمرش و همانجا روی صندلی نشست.

تلفن زنگ خورد زری جون بود.

-سلام سایه خوبی مادر کجا بودی چند بار از صبح زنگ زدم

-رفته بودم خرید زری جون تازه رسیدم خانه

-سایه چرا صدایت می لرزد چیزی شده مادر؟

-نه ،فقط خسته ام.

چند سالی که از رفتن مادر گذشت،بعد از آنکه سایه دانشجو شد و پدر تنها ماند،عمه خانم به قول خودش آستین بالا زد و زری را به عقد برادرش درآورد که همدم روزهای تنهایی اش باشد.زری از دوستان قدیمی عمه خانم بود که تا آن موقع ازدواج نکرده بود و انصافا چیزی از محبت و توجه کم نگذاشت.

-سایه خانم توکلی یک دکتر معرفی کرده می گوید این دکتر معجزه می کند سالی یک بار بیشتر ایران نمی آید خانم توکلی آشنا دارد می خواهی برایت یک وقت بگیرد؟

وقتی صدای زری جون این طور آرام و کشدار می شد سایه می فهمید که کارش را کرده و حالا فقط دارد اطلاع میدهد.ت

- بخدا من مشکلی ندارم که هی مرا از این دکتر به آن دکتر می فرستی.

خندید و ادامه داد: البته من که می دانم تو کار خودت را می کنی .حالا برای کی وقت داده؟

چند سالی از ازدواج سایه و حمید می گذشت و تازگی ها زمزمه بلند شده بود که سایه بچه دار نمی شود و عیب وعلتی دارد.

-ضرر که ندارد مادر پیش این یکی هم برو اصلا آقا حمید هم بیاید شاید خودش یک دردی دارد بعد هی مادرش اسم تو را می آورد و عیب روی تو می گذارد.دیروز توی مهمانی نه گذاشت نه برداشت صاف تو روی من و عمه ات نگاه کرد و گفت می ترسم حسرت نوه داشتن به دلم بماند.

-وای زری جون بس کن این حرف ها را تورا بخدا.

زود گوشی را قطع کرد و بلافاصله زنگ زد به مهناز.

گفت که اگر کاری ندارد یک سر بیاید پیش او.چای که آماده شد قوری را یک رنگ کرد و برد توی حیاط.مهناز با خودش کیک آورده بود.سایه کیک را گرفت با خنده گفت:این چه وضع آمدن است نگفتی یکی تو را می بیند.

-حالا از این طرف خیابان به ان طرف که لباس عوض کردن ندارد بی خیال بابا راحت باش

با مهناز نشستند زیر آلاچیق

-سایه باز چه شده؟کسی حرفی زده؟

-نه بابا حرف تازه ای نیست.همان حرف و حدیث بچه دیگر کار زری جون و مامان حمید دارد به گیس و گیس کشی می رسد.خندید و فنجان مهناز را پر کرد.

-سایه باید با حمید حرف بزنی ؟باید بفهمد تو نگرانی.

- فکر می کنی نگفته ام.اصلا حمید متوجه حرف های من نمی شود وقتی می گویم من آمادگی بچه دار شدن ندارم به من می خندد می گوید تو قضیه را زیادی بزرگ می کنی.مهناز من واقعا می ترسم.هر بار به بچه فکر می کنم یاد مادرم می افتم.زری جون می گوید زیاد حرف مادرت را پیش حمید نزن.

-خب  من می فهمم.ولی رفتن مادرت یک اتفاق بوده سایه، یک اتفاق بد و قرار نیست برای تو هم تکرار شود.

-تقصیر من بود که مادر مرد.به دنیا آمدن من چه فایده داشت مادر رفت ،پدر تنها شد و من با یک غم سنگین بزرگ شدم.حرف مادرشدن که می شود خیلی بهم می ریزم.این مدت اصلا خواب درست حسابی هم نداشتم.

مهناز بلند شد و رفت نشست کنار سایه.دستش را دور شانه ی سایه حلقه زد.

-این حرف از کجا آمده دختر،عین این فیلم ها برای من حرف نزن ،"تقصیر من بوده "ببینم دوباره کابوس هایت شروع شده اند؟

-انگار دیگر خواب نیستند ،واقعی شده اند مهناز

-منظورت چیست؟

سایه به هق هق  افتاد.مهنازتنها کسی بود که سایه می توانست بدون هیچ ملاحظه ای با او حرف بزند.

-توی سرم پر شده از صدا.صدای فریاد می شنوم انگار کسی دارد التماس می کند که بچه اش را از او نگیرند.گاهی صدای گریه ی دختربچه ای را می شنوم مادرش را می خواهد.

-سایه آنقدر که فکر و خیال می کنی زده به سرت.دختر پاک داری قاطی می کنی. من و تو که با هم تعارف نداریم به نظرم باید حتما پیش مشاور بروی تو به کمک نیاز داری.

حرف زدن با مهناز همیشه سایه را آرام می کرد.بعد رفتن مهناز،سایه شیر آب را باز کرد و شروع کرد به آب دادن باغچه ها.خنکی آب خیلی به جانش چسبید.از دور به گربه نگاه کرد .چند تا گلوله ی سفید و مشکی داخل کارتن بودند چه خوب بچه گربه ها به دنیا آمده بودند.نزدیکشان شد گربه ی مادر فورا خودش را گرد کرد و خرناس کشید.سایه گفت:نترس کاری ندارم فقط می خواستم بچه هایت را ببینم.الان می روم برایتان شیر

می آورم.برگشت که شیر آب را ببندد همان وقت برایش پیامک آمد از طرف آزمایشگاه بود پیام را باز کرد.پایش نکشید تا خودش را به صندلی برساند به دیوار تکیه کرد و نشست، دستش را گذاشت روی قلبش نفسش بیرون نمی آمد دست و پایش سست شد ترس افتاد به جانش صداهای توی چاه واضح تر شدند یکی کمک

می خواست،.با خودش گفت واقعیت ندارد، دارم کابوس می بینم این ها همه خوابند

سایه بلند شد چشم های سیاهش بی حرکت ماندند،سرش گیج رفت، آسمان و زمین شروع به چرخیدن کردند. سایه افتاد، سرش خورد به تیزی لبه ی چاه و از هوش رفت...

 

 

 

 

پست شد در: رامبد خانلری