مهدی ناظری
توسط بر ژوئن 22, 2022
12 بازدید

 

وقتی سرگروهبان" ناریا" چشمش را دربیمارستان نظامی باز کرد . فکرش را هم نمیکرد به همین راحتی هشتاد سانت از قدش کم شده .این خبر ناگوار را از قیافه ماتم زده زنش فهمید که ریملهای شُره کرده اش در صورت چاقش محو شده بود و سفیدی چشمهایش  همرنگ ماتیک آتیشی اش  . همین که  با بدبختی سرش را از روی تخت بالا آورد و جای خالی پاهایش را دید, یادش افتاد که  چند روز قبل  سرظهر- مثل تمام سر ظهرهای سی سال  گذشته-تنها توی کانکس فلزی در پاسگاه مرزی  نشسته بود هوای داخل اتاق گرم و شرجی بود . کار زیادی از پنکه پرسروصدا برنمی آمد. صدای "میریام ماکبا" از رادیو ترانزیستوری تک موج می آمد . آهنگی قدیمی بود به نام "اسم مرا بخوان". ترکیب جاز و صدای زنک حسِ دلچسبی داشت که سرگروهبان را وادارکرد چشمهایش را ببندد .لبخند بزند و روی میزش- که ترکیبی از دو بشکه و یک تخته بود – با انگشتهایش ریتم بگیرد.ساعت که به 12ظهر رسید از پشت میزش بلند شد کلاهش را به سرگذاشت . سر ووضعش را در تکه آینه شکسته کنار پنجره مرتب کرد .قاب کلتش را محکم کرد وباطوم  بدست رفت به سرکشی از دو سرباز زیردستش. وقتی رسید توی برجک نگهبانی  کسی نبود .سرباز اولی یونیفرمش را درآورده بود و با رکابی کثیفش زیر سایه پالمی  لم داده بود وسیگار دود میکرد . دومی  هم  دراز کشیده بود .کلاهش را گذاشته بود روی سرش وخرناس میکشید .سرگروهبان لگدی حواله سرباز دومی کرد: مرتیکه عوضی میخوای دور روز زیرآفتاب نگهت دارم مثل سگ جون بدی؟

سرباز اولی در کسری از ثانیه لباسش را پوشید. نزدیک سرگروهبان ایستاد و پاهایش را جفت کرد : هوای لامصب  خیلی گرمه سرکار. گفتیم یه چن دقیقه زیر سایه از شر این داغی بیشینیم  سرکار. بالای برجک مغز آدم میجوشه سرکار

سرباز دومی هم خودش را جمع و جور کرد و رفت کنار اولی ایستاد : جسارتا" سرگروهبان !دیشب تا صبح دندون درد بودم. پلک رو هم نذاشته بودم .یهویی خوابم برد. غلط کردم دیگه تکرار نمیشه

سرگروهبان باطوم را محکم به ران لاغرش زد :  جفتتون خفه شید .صدبار گفتم جلوی من بهونه نیارید .کار نظام از اسمش معلومه باید توش انضباط باشه .سرباز سرش بره پستش رو بدون دستور ول نمیکنه. الان اگه اون بیشرفها به سرشون میزد میخواستن حمله کنن بخاطر شما دوتا احمق کشور به بادِفنا میرفت .اگرقوانین ارتش رو من مینوشتم بخاطر همین کارِتون باید به عنوان "خائن"  دادگاه نظامی میشدید

سرباز اولی سرش را پایین انداخت و پوزخندی زد . سرگروهبان صورتش داغ شد : بیشعور داری به چی میخندی؟

سرباز سرش را بالا آورد و یک پای دیگر چسباند : نخندیدیم سرکار. فقط  تعجبمون گرفت سرکار.

-امروز چه مرگت شده آشغال؟ عین آدم حرف بزن

-والا میخواستیم عَضر کنیم خدمتتون. ما الان سی ساله با اونور مرزیا درنیفتادیم  سرکار . شایتم بیشتر. چون اینقد جیگر ندارن بخوان بیان اینورسرکار. اینو هر تخم حرومی اونور مرزی  میدونه نبایس پا بزاره رو دم شیر سرکار!.

سرباز دومی هم به حرف آمد : جسارتا" سرگروهبان این دوسالی که اینجام جز کفتار و گورخر چیز دیگه ای از اینجا رد نشده...

سرباز اولی که تازه سرشوخیش باز شده بود گفت : چرا بچه جون. بعضی وقتا تیکه های خوشگلی  هم برای کاسبی میان اینور. عجب دافایی هستن. مث الماس سیاه برق میزنن . بعد با گوشه چشم به سرگروهبان نگاه کرد : اَلبت سرکار بِیتر میدونه . بلند بلند شروع کرد به خندیدن.

سرگروهبان تا حالا سرباز به این پررویی ندیده بود باطوم را بالا برد و خواباند روی صورت سرباز. خون از گونه سیاهش بیرون زد با ضربه های بعدیِ سرگروهبان مردک مچاله شد  .روی زمین افتاد. دهان گشادش تا بنا گوش باز بود .داندانهایش که هرلحظه قرمزتر می شد وسط سیاهی مثل دانه های انار  برق میزدند  . از خنده داشت ریسه میرفت. رنگ صورت سرگروهبان زرشکی تیره شد  :اینقدر میزنمت تا آخر عمر یادت بره خنده ! آشغال عوضی!

سرباز دومی که که حسابی ترسیده بود گفت : غلط کرد سرگروهبان نزنش ! احمق سیگاری بار زده .اونم سه تا. تو حال خودش نیست. گفتم بهش زیاد نزنیم ... سرگروهبان لحظه ای سرباز اولی  را رها کرد و چشمهای گُرگرفته اش را دوخت  به سرباز دومی. پاهای سرباز لرزید و کمی عقب عقب رفت . بعد  شروع کرد به فرار. سرگروهبان دنبالش دوید  : بیشعور کجا داری فرار میکنی ...وایسا اونور مرزه..اما سرباز مثل بچه آهویی که از دست شیر فرار میکند رفت به طرف سیم خاردار . با قنداق تفنگ روی زمین خواباندش. صدای تیراندازی از آنطرف مرز بلند شد . سرباز افتاد. سرگروهبان خودش را به سرباز رساند . کلت بِرِتایش را بیرون آورد و شروع به تیراندازی بی هدف کرد. کسی را آنطرف مرزِ پرازدرخت و علف  ندید . پشتِ یقه سرباز را گرفت . سعی کرد با هیکل خون آلود و سوراخ سوراخ سرباز به عقب برگردد. در همین لحظه  صدای سوت مانندی از آسمان نزدیک و نزدیکتر شد . پشت بندش صدایی کرکننده .سرگروهبان احساس کرد که از زمین جدا شد و در آسمان معلق ماند .... دیگر چیزی نفهمید.

گروهبان خودش را رها کرد .سرش با سقوطی کوتاه افتاد روی بالش زرد و پرلکه تخت .به مهتابی سقف نگاه کرد .آب دهنش را به زحمت قورت داد . لبهای خشکش را تکان داد : چند روزه اینجام ؟

زن همینطور که مگسها را با بادبزن بزرگش از روی سر و صورت شوهرش میپراند گفت: یک هفته میشه .وقتی آوردنت بیمارستان هیچکس فکر نمیکرد خمپاره ای که دو قدمیت خورد زمین زِندت بذاره  .اما من میدونستم تو آدم جون سختی هستی . مُدام به بچه ها میگفتم به هر پنج تاشون.

سرگروهبان دستش را برد طرف جایی که قبلا پاهایش بود با صدایی مغرور گفت :  توی ارتش فقط جون سختا دووم میارن!

زن با دستمال خیسی لبهای مرد را تر کرد : هر بدبختی میکشیم از این ارتشه .بعد سی سال اگه سر چهارراه سیگار فروخته بودی الان وضعمون بهتر از این بود .تو این یه هفته یکی از اون ارتش نیومده حالت رو بپرسه.

گروهبان چنگ زد به پارچه روتختی  : بس کن ! من سربازم کارم اینه .اگه قرار باشه واسه هر چیزی از ارتش بیان .کی کشور رو نگه داره ؟  به دور و برش نگاهی انداخت : بچه ها کجا هستن ؟

زن سرش را تکان داد .دسته پشت تخت را چرخاند :صبح اینجا بودن.

گروهبان تا آمد به زنش بگوید:" زنگ بزن بیان اینجا" ,ده دوازده سرباز قدبلند و هیکلی با کلاه های کج قرمز و لباس پلنگی  وارد اتاق شدند و به ردیف خبردار ایستادند .فیلمبرداران و عکاسها ریختند دور و بر تخت .نور فلاشها و پروژکتورها خراب شدند روی چشمهای هاج و واج مانده سرگروهبان .در همین لحظه پیرمردی با لباسی بلند و رنگارنگ  و کلاهی از پوست پلنگ . مثل جادوگرهای قبیله وارد شد. پشت سرش دکترها ,پرستارها و هیات همراه خودشان را چپاندند توی اتاق . سرگروهبان بعد مدتها دوباره رئیس جمهوررا دید .از آن مرد با وقار که موقع رژه ارتش از جلویش رد شد , جز یک مشت استخوان وپوست چروکیده چیزی نمانده بود.یادجمله معروف رییس جمهور در آن رژه باشکوه  افتاد : "برادران مشکل منطقه ما  این است: کسانی که قدرت را به دست میگیرند از آن دل نمیکنند " چه خاطرات باشکوهی سی سال از آن روزها گذشته بود .

پیرمرد مدتی با سکوت سرگروهبان را نگاه کرد.بعد  با مهربانی دست سر گروهبان را گرفت و با کف دست مثل پنبه اش نوازش کرد  : پسرم تو مایه افتخار ما هستی .تو یک تنه جلوی ارتش دشمن  ایستادی .غیرتی که تو به خرج دادی باید تو دانشگاه افسری تدریس بشه. اینجا که مشکلی نداری؟ بهت خوب رسیدگی میشه ؟ چند سال هست که توی مرز هستی؟

سرگروهبان دهان باز کرد که بگوید : سی سال در مرز کار میکند . انگار جز فراموش شده ارتش بوده و اگر در مرکز بود تا حالا حداقل باید سروان شده بود . درخواستهایش برای ارتقا درجه بی جواب مانده . مدتهاست حق ماموریت گرفته  ...حالا هم کاری نکرده . فقط انجام وظیفه سربازی و وطن دوستی بوده ....

اما رییس جمهور برگشت  رو به دکتری سفید پوست و چشم آبی و گفت :آقای دکتر میخوام از هر نظر به این فرزند شجاع رسیدگی بشه. دست سرگروهبان را محکم فشار داد .لبخندی پدرانه به زن سرگروهبان زد وبه همان سرعت که آمده بود محو شد .طوری که سرگروهبان فکر کرد این بخاطر عوارض توهم زای داروهایی است که به خوردش دادند . برای همین به زنش گفت: تو هم دیدی ؟ یعنی واقعا رییس جمهور اومده بود دیدن من ؟

زن که داشت از پنجره بیرون را نگاه میکرد گفت : آره خودش بود . توی تلویزیون قدبلندتره این قدرم زشت نیست .برا همینه که فقط تو تلویزیون میشه پیداش کرد .

سرگروهبان که  تپش قلبش به حالت عادی برگشته بود نگاهی به عکس رییس جمهور روی دیوار کرد : امثال تو اگه لیوان تا یه سانت سرش پرآب باشه .اون یه سانت سر لیوان  رو نگاه میکنن و میگن لیوان خالیه .اما کسی نمیگه تو این سی سال چقدر به کشور خدمت کرده و چه آدم بزرگیه .آخه کدوم رییس جمهوری  برای عیادت از یه سرگروهبان پا میشه بیاد بیمارستان؟ کدوم یکی از هم دوره ای ها همچین افتخاری نصیبش شده ؟ هِی... تو آخه جز خونه چیزی دیدی؟  ارتش ,سربازی ,افتخاریه که نصیب هرکسی نمیشه

 

زن عکسی را که از دیدار رییس جمهور گرفته بود گذاشت توی اینستاگرام : بیچاره شوهرِ سادهِ من . تو این وضع مملکت باید هم این کارا رو بکنه تا بتونه سر امثال تو رو شیره بماله. وقتی که  بیفتم دنبال گرفتن مستمری از کارافتادگیت هیچکس تو رو نمیشناسه... 

سرگروهبان اخمهایش توی هم رفت : کدوم وضع ؟ مگه چی شده ؟

زن تلویزیون اتاق را روشن کرد .اخبار ساعت 19 بود : بیا خودت ببین. تو این یه هفته که بیهوش بودی . رییس جمهور ,رییس مجلس  رواز جاش برداشت .تو روزنامه ها نوشتن نخست وزیر کلی پول از بانک آفتاب  بلند کرده  و در رفته .ولی یه عده میگن میخواسته جلوی لفت و لیس  برادر رییس جمهور رو بگیره .معلوم نیست کی راست میگه کی دروغ .خلاصه الان از ساعت هشت شب حکومت نظامیه تا ساعت پنج صبح.

تلویزیون تانکها و سربازها را نشان میداد که توی خیابانها به قطار ایستاده بودند.مردم عکسهای رییس مجلس را پاره میکردند وشعار مرگ بر وطن فروش میدادند . خبر بعدی عیادت رییس جمهور از سرگروهبان بود گوینده همانطور که جدی وبی لبخند  زل زده بود به روبرو خبر عیادت از سربازِ وطن توسط رییس جمهور محبوب و مردمی را تعریف میکرد .زن  به تمام آشنایان زنگ میزد تا کانال یک را ببینند . سرگروهبان احساس میکرد افتخاری نصیبش شده که سی سال منتظرش بوده .صحنه های عیادت به تناوب در همه هفت کانال تلویزیونی نمایش داده میشد سرگروهبان لذت آن صحنه ها را با چشمش میچشید. موقع شام آجودان مخصوص رییس ستاد ارتش نامه ای را به دست سرگروهبان رساند : سرکارناریای عزیز ! با توجه به خدمات و جانفشانی شما در راه وطن و دستور مستقیم ریاست جمهور با درجه سرگردی مفتخر به بازنشستگی و دریافت مدال درجه یک وطن پرستی  خواهید شد.

سرگروهبان نامه را توی هوا تکان داد و به زن و بچه هایش که تازه رسیده بودند نشان داد : بیچاره زنِ بدبینِ من .دیدی هنوز تو این کشور قدر خدمت به وطن رو میدونن ؟

زن نامه را گرفت و نگاهی به آن انداخت : عزیزم اگه بخوان حق و حقوق سی ساله تو رو بدن .باید قد یه ژنرال بهت پول بدن . کی تو ارتش با سرگروهبانی رفته و بعد سی سال با سر گروهبانی دراومده . اگر اینجوری نمیشدی تا صدسال دیگه یه مدال حلبی هم نصیبت نمیشد.

سرگروهبان به بچه هایش نگاه کرد که قد ونیم قد با هیکلهای نحیف و زرد و زار ردیف شده بودند دور تختش. لبخندی به آنها زد .چشم غره ای به زنش کرد : ممنون که از وقتی بهوش اومدم همش داری بهم روحیه میدی دلواپس چی هستی تو ؟ آرزوت این بود که سیگار فروش بشم خُب سر چهارراه به سیگارفروشای بی پا بهتر پول میدن . اصلا گدایی هم خوبه بغل در بازار خرت و پرت فروشا خوب کاسبی میکنن . تو همینجوری هستی هیچ وقت نشد از وضعت راضی باشی  درد دارم برو به این پرستار بگو یه آرامبخش بهم بزنه .فکر کنم بیهوش باشم بهتره تا حرفای صد تا یه غاز تو رو بشنوم

زن همینطور که از در بیرون میرفت دستش را توی هوا تکان میداد و بلند با خودش حرف میزد  : حرف حق جواب نداره .سی ساله میاد دو روز میمونه . میره سه ماه گم و گور میشه .سی ساله یه هفته پشت سرهم ندیدمش .نفهمید این پنج تا بچه رو با حقوق چس مثقالیش چجوری بزرگ کردم . وقتی میخواست مخ من رو بزنه میگفت تا ده سال دیگه سرهنگ میشم و بهمون خونه سازمانی تو بالاشهر میدن .خدایا! یه دخترساده  دهاتی رو چجوری خام کرد؟

وقتی پرستار آرامبخش را به سرگروهبان زد .مخدرِ آمپول  سرگروهبان را به خلسه ای عمیق در دل دشتهای  پر از علف کودکی برد .لحظه ای که وقت طلوع خورشید برای اولین بار یک شیررا در شرق دهکده دید . زیر درخت خوابیده بود وبا چشمهای عسلی نگاهش میکرد .سرگروهبان خواست فرار کند اما نمیتوانست راه برود .پاهایش را گم کرده بود . شیر صدایش زد : آهای بچهِ سیاه, فرار نکن !آدمی که پا نداره به درد شیر نمیخوره .سهمِ کفتاره .

صبح سرگروهبان با صدای تیراندازی از خواب پرید .زنش رنگ پریده داشت صبحانه را روی میز میچید . سرگروهبان کنترل تلویزیون را از روی میز برداشت و روشنش کرد : در یکی از کانالها بیانیه ای از  ارتش میخواند: با توجه به درگیریهای پیش آمده وحفظ مصالح ملی  ارتش مداخله ای نکرده و به پادگانها بازمیگردد . دوطرف از نزدیک شدن به مراکز ارتش جدا" خودداری کنند.

سرگروهبان دهانش باز مانده بود از کانالی به کانال دیگر میرفت در یکی از کانالها گوینده ای غریبه  که عکس رییس مجلس در پس زمینه تصویرش  بود میگفت : نیروهای انقلاب توانسته اند کنترل کاخ ریاست جمهوری را به دست بگیرند و دیکتاتور خون آشام از کشور فرار کرده است.

سرگروهبان دستهایش میلرزید .زنش تلویزیون را خاموش کرد . لیوان شیر را داد دستش : نیروهای انقلاب؟ چطور میشه یه شبه انقلاب کرد؟  برم ببینم چه خاکی به سرمون شده.

سرگروهبان کنترل را از دست زن گرفت و باز تلویزیون را روشن کرد : چه انقلابی ؟این یه کودتاست .ارتش چرا اعلام بی طرفی کرد؟ مگه سوگند وفاداری نخورده بودن؟

خبرها با هم فرق داشت یکی از کشته شدن رییس مجلس میگفت و دیگری از دستگیری رییس جمهور. صداهایی از بیرون نزدیک می شدند .مبهم و نامفهوم .اما می شد خائن و وطن فروش را از میانشان تشخیص داد. یکی از کانالهای تلویزیون بصورت زنده  گزارشی از تجمع مردم جلوی بیمارستان نظامی را پخش میکرد : سربازاولی  داشت حرف میزد  صورتش کبود شده بود . دماغش را بسته بود ودستش گچ گرفته   از گردنش آویزان : راستیتش قربون  همه ما میدونستیم که سرگروهبان از طرف رییس جمهور اجیر شده تا الماس قاچاق کنه اونور مرز  .  ما خیلی از این کارش شکار بودیم قربون  اما راستیتش جیگر اینکه بخوایم پاپیچش بشیم رو نداشتیم .تا اونروز این رفیقمون -خدا بیامرزتش- بهش گفت : آخه سرکار! چرا شریک دزدی رییس جمهور شدی؟  .تومگه قسم سربازی نخوردی؟  این الماسا واسه همه مردم این مملکته  که طفلکی رو سولاخ سولاخ کرد. منم آش و لاش خودتون که میبینید . حالا قربون ما اینجا جمع شدیم تا حق این وطن فروش رو  بزاریم کف دستش  .اما سربازا نمیزارن . همونطور که دیشب دیدید این سرگروهبان , مزدورِ اون دیکتاتور عوضیه. معلوم نیست  دوتایی از این کار چقدر به جیب زدن .   جمعیت پشت سرش نیزه ها , قمه ها و چماق هایشان را بلند کردند وبا چشمهای گرد شده می رقصیدند و فریاد زدند :  مرگ بر ناریا مرگ بر وطن فروش...

 

زن سرگروهبان برگشت .ویلچری با خودش آورده بود : یه آمبولانس پیدا کردم از در پشتی بیمارستان ببردمون بیرون . این ارتشی که من میبینم یه گولّه اش رو هم برای نجات تو خرج نمیکنه.

سرگروهبان سینه خیز خودش را کشاند کنار پنجره. سرش را بلند کرد. اشک نگذاشت تا مردم جلوی بیمارستان را خوب ببیند .

گزارش تمام شده بود .تلویزیون آهنگی از میریام ماکبا پخش میکرد با نام : "از آخر شروع کن"

پست شد در: داستان