156 بازدید

دراز کشیده بودم. به پشت . خاک نمناک و سرد بود و لرز افتاده بود توی کمرم. چشمهایم را بسته بودم. صدای بهم خوردن دندانهایم، پیچید توی سرم و قاطی شد با صدای غیژ غیژ غیژ ....
داشتند نزدیک می شدند ، همه ی حرفها و دل و جرات هایی را که دیشب به خودم داده بودم دود شد رفت هوا . کم کم، فهمیدم، ترس از پشت پاشنه ی پایم حرکت کرده است و هی آرام آرام می خزد بالا . به زانوهایم که رسید، درجا، رمقشان را از دست دادم. پاهایم را صاف کردم . کامل دراز کش . غیژ غیژ غیژ .... صدا ، هی خشکتر و نزدیکتر می شد
احساس می کردم نیم تنه ی پایین م به اسارت رفت اما دستهایم هنوز گرم بود . آر پی جی را محکم بغل کردم ...

دلم برای مادرم تنگ شد. لحظه ی آخر تا می توانست محکم بغلم کرد. دیگر می دانست نمی تواند جلوی رفتنم را بگیرد
فشارم می داد . شاید دوست داشت دوباره مرا بکشد توی دل خودش و هیچگاه به  دنیا نیاوردم اما ....
 
غیژ غیژ غیژ.... و صدا قطع شد. حالا وقتش بود چشمهایم را باز کنم...
لعنتی لعنتی ....
ترس رسیده بود پشت پلکهایم . رمق نداشتند . من توی خودم اسیر شده بودم . می خواستم به خودم جرات بدهم اما هیچ کدام از حرفهایم را یادم نمی آمد . کاش صدای غیژ غیژ می آمد . این سکوت لعنتی مرا بیشتر به اسارت می برد. می خواستم صورت مادرم را پشت پلکهایم مجسم کنم تا بهم دلگرمی بدهد اما صورت مادرم را یادم رفته بود ...

ضربه ی محکمی خورد به پهلویم . بدجور تکانم داد . پلکهایم باز شد . گوشم صدای فس فس می شنید .
دهان فرمانده  تا زیر گوشم خزیده بود . آهسته هی سرم داد می کشید
پاشو بچه... پاشو لعنتی
تانکها دیگه دارن از رومون رد میشن ..داری گردان روه به فنا میدی. پاشو بترکونشون آر پی جی زن

مادرم گفت : برو پسرم خدا پشت و پناهت ....

بی اختیار بلند شدم . آر پی جی را انداختم روی کولم . کمی لنگر خوردم اما خودم را جمع و جور کردم .. دستم را گذاشتم روی ماشه. 
باید نزدیکترین تانک رو هدف قرار می دادم

مادرم، سرم را میان دستهایش محکم گرفت . پیشانی ام را چشباند به پیشانی خودش. نفسهاش تند شده بود. نفسهایش را کشیدم توی خودم. سرم را از سرش جدا کرد. زل زدم به چشمهای خیسش . سرمه های روان ش، صورتهایمان را سیاه کرده بود. 
بی آنکه صدایش بلرزد گفت : بروپسرم ..... و بوسه ی محکمی گذاشت وسط پیشانی ام 

سرم را از پشت خاکریز آوردم بالا ... پیشانی ام داغ شد...ترسم ریخت بیرون... آر پی جی را انداختم ... غیژ غیژ ...
صدای فرمانده ریخت بیرون ... مادرم ریخت بیرون .. به پشت افتادم روی خاکریز .. بوی خاک نمناک ریخت بیرون...
خون ریخت بیرون .....

پست شد در: داستان