197 بازدید

اتاق تاریک بود. دستم را بردم سمت گوشی که روی میز کنار تخت گذاشته بودم. صفحه‌ی اینستاگرام را باز کردم. خبرها را توی پیج فارسي بی‌بی‌سی نگاه کرده وُ نكرده گوشی را برگرداندم روی میز و چشم‌هام را بستم که بخوابم.  چرخیدم سمتِ پنجره‌ی اتاق، خيره به پرده‌ی ضخیم قرمزرنگی که سیاه مي زد. نورِ موربِ شدیدی از جلو پنجره گذشت. بلند شدم. تقلا کردم پرده‌ی كلفت را بزنم كنار. هوا روشن شده بود. توی آسمان، یک هواپیمای رنگی بود که به سمت زمین در حال حرکت بود و مدام نزدیک‌تر می‌شد. صدای همسرم آمد که از پذیرایی بلندبلند صدا می‌زد: بلند شو، باید از خانه بزنيم بیرون! من اما خیلی آهسته از اتاق بيرون آمدم و از توی راهرو، همان بینِ اتاق و پذیرایی، گفتم: چیز مهمی نیست، فکر کنم یک جور بمبه و الآن می خورد به زمین، فقط بنشین رو زمین. رفتم طرفش تا بغلش کنم، بلكه يك كم آرام شود. ولی شروع کرد به هل دادن و جیغ و داد راه انداخت که ولم کن! اصلاً نمی‌خواهم اینطور کنار تو تلف شوم. ازش فاصله گرفتم و نگاه کردم که رو زمین نشسته بود و مثل بچه‌ها دست و پاش را در هوا تکان می‌داد. به خودم گفتم الآن ترسیده و دستِ خودش نيست چه می‌گوید. چند ثانیه زمین لرزید، ولی برای خانه هیچ اتفاقی نیفتاد. از راهرو رد شدم و رفتم تو پذیرایی و گفتم تمام شد. تلویزیون را روشن کردم. قبل از اینکه کانال خاصی پیدا کنم یا آنتن را تنظیم کنم، تمام شبکه‌ها داشتند همزمان یک خبر را پخش می‌کردند. برگشتم اتاق تا گوشی را بردارم و به تو زنگ بزنم. یادم آمد شماره‌ات را از روی گوشی پاک کرده‌ام. هوا باز تاریک شده بود. یادم آمد که ما کنار هم زندگی نمی‌کنیم. دوباره گوشی را چک کردم. خبرها فقط خبر سقوط هواپیمایی در حوالی تهران بود.

پست شد در: داستان, روزنوشت
شهروز براری
نکات ناگفته ی جالبی در زاویه ی پنهان سوم شخص خلق کردید، عالی بؤد. قلمتان مانا . و نویسا باشید