مزدک صالحی
توسط بر ژانویه 13, 2021
14 بازدید

کازه نو کامی[1]

 

در کشور‌های عقب‌مانده، شرکت‌های حمل و نقل هوایی و مسافرانشان، باید با همان‌ هواپیماهای قدیمی بسازند. با افزایش رویکرد آدم‌ها به این نوع سفر، شرکت‌ها مجبورند یک، دو یا چند ردیف صندلی به همان هواپیماهای قدیمی اضافه کنند تا تعداد بیشتری آدم را در یک کالبد قدیمی جا بدهند. این اتفاق برای من، با 190 سانتی‌متر قد، اصلاً خوشایند نیست. به جز در یکی از سفرها که نزدیکی صندلی‌ها باعث شد روایت عجیبی بشنوم. بین خواب و بیدار از پنجره‌ی هواپیما دریا را نگاه می‌کردم. مرد طاس جلوی من که گاه و بی‌گاه از فشار زانوی من بر صندلی‌اش نیم‌خیز می‌شد و بدون اینکه سر برگرداند هوم هوم می‌گفت به شریف نذار (از میان گفتگوهایشان فهمیدم نامش باید همین باشد) گفت: "حالا مقاله رو قبول کردن؟" و شریف ماجرا را از سر تا ته تعریف کرد.

 

خراردو مانیِز گفته، تنها کسی که می‌تونه کتیبه‌های ژاپنی بخونی، یه پرتقالیه به نام ریکاردو پابلو سولارِس که شاگرد قبول نمی‌کنه. سولارِس معتقده "اینکه باد در تمام جنگ‌های سامورایی‌ها وجود داره، برای این نیست که اون‌ها توی باد مبارزه می‌کنن، بلکه باد موقع گذر، وقتی دوتا سامورایی ببینه که قراره مبارزه کنن به اونجا می‌وزه. در واقع مبارزه در باد شکل نمی‌گیره؛ مبارزه شکل می‌گیره بعد باد به مبارزه می‌وزه تا اون رو حماسی کنه.

کارولین کِیس از دانشگاه ایلینویز معتقده این جاندار پنداری باد در ژاپن سابقه‌ی 100 ساله بیشتر نداره اما ریکاردو پابلو به یه کتیبه رجوع می‌کنه و می‌گه این کتیبه مال 500 قبل از میلاده و شروع می‌کنه به خوندن کتیبه به زبان ژاپنی باستان و باعث می‌شه تمام استادهای توی کنفرانس کارولین رو هوووو کنن و کارولین از سالن کنفرانس می‌ره بیرون.

 

مرد طاس کمی به سمت شریف کج می‌شد و با علاقه‌ی بیشتری به حرف‌هایش گوش می‌داد. من که فکر کردم شیوایی سخن شریف بهترین موسیقی برای خواب است شانه‌ام را به پنجره چسباندم. گردنم را در جای نرمی از بدنه محکم کردم و چشمانم را بستم تا باقی ماجرا را بشنوم و بخوابم. مرد طاس پرسید: "کتیبه چی بود؟" و شریف آرام و با‌طمانینه لالایی‌ام را خواند:

 

ایره گوچی کازاوا، امیر ایالت یاماگوچی[2]، به چنان ابهتی از جلال و شکوه رسیده بود که کم مانده بود ادعای پادشاهی کند. همین هم در سر داشت. لشکری با هفت هزار مرد جنگی همه دوره دیده- پانصد نینجا که در تاریخ ژاپن کمتر دیده شده- اسب، تیرانداز، ارابه و مهم‌تر از همه چه چیزی برای چنین مردِ جنگی؟ جاه‌طلبی... کازاوا در پی حمله به فوکوشیما -جایی که خورشید برای امپراطور آن است که می‌تابد- روز و شب استراتژی‌های جنگی می‌چیند. این از جنوب.

در شمال، هاکاگاوا، امیر ایالت هوکایدو[3]، اخبار را شنیده اما او هنوز به امیر خود، در فوکوشیما کسی که خورشید برای اوست که می‌تابد- وفادار است اما نه چونان ایره‌گوچی مرد جنگی دارد نهایتاً دو هزار نفر مبتدی- حدود 50 نینجا که تا به حال ماموریت مهمی انجام نداده‌اند- و چند اسب پیر، بدون ارابه. اما مهم‌ترین چیز برای قائل به امپراطور خوشید؟ وفاداری...

ایره‌گوچی زمانی میان سال 500 تا 497 پیش از میلاد، ساز و برگ رزمی به تن می‌کند. هاکاگاوا پیش از این از راه روسیه، قاصدی به مقصد روم می‌فرستد. به نشان دوستی و البته کمک... امپراطور می‌داند؟ نه... وقت دانستن نیست چون آنوقت قاصد باید بیاید به مرکز (فوکوشیما) از امپراطور اجازه بگیرد و دوباره برگردد به شمال و به سمت روم برود و این به نفع ایره‌گوچی خواهد بود.

قاصد از نزدیک‌ترین و وفادارتین سامورایی‌ها به هاکاگاوا- پنج ماه تا رسیدن به روم در مسیر غرب اسب می‌تازاند. به رُم که می‌رسد همان صبحی‌ست که ژولیوس سزار در فوروم خنجر خورده است. رُم، به یکباره، والی و پدر و خودکامه‌ی خود را از دست داده است. قاصد از شنیدن خبر وا می‌رود اما او خوب می‌داند که در پس پرده‌ی دست قدرتمند ژولیوس سزار پیری خفته است. سیسرو، استاد سخنوری و پدر جمهوری که با آمدن سزار خانه‌نشین شده است. قاصد به خانه‌ی سیسرو رسیده است. سیسرو، آنتونیوس (قاتل سزار) را مامور می‌کند از میان لژیون‌های گالیایی‌ِ سزار، سه هزار تن را با زره و سپر و خودهای سنگین بر سر، با قاصد راهی ژاپن کند با این استدلال که: "ژاپن... به دردمان می‌خورد". آنتونیوس به قاصد می‌گوید برود که پشت سر او لژیون‌ها راهی خواهند شد.

قاصد می‌رود. ابتدا آرام اما پس از مدتی اسبش انگار به جای چهار لنگ رزمی، هشت لنگ داشته باشد، به پرواز در می‌آید. کازه نو کامی است. قاصد مسیر را گم می‌کند چون کازه نو کامی این را می‌خواهد. ناگاه خود را در دشتی می‌یابد از هر طرف باز و هر انسانی مادامی که در حصار لا اقل از یک طرف- نباشد، احساس ترس می‌کند. در میان دشت به نظاره می‌ایستد و قاصد دیگری می‌بیند با نشان دایره‌ای. از اسب پیاده می‌شود. قاصد دیگر هم پیاده می‌شود. کاتانا‌ها بیرون می‌آید. رو به روی هم... کازه نو کامی می‌خندد و کیسه‌اش را باز می‌کند.

 

پنج ماه بعد لژیون‌های سزار، ارسالی از سیسرو، از راه روسیه به هوکایدو می‌رسند. ایراه‌گوچی در گرفتن (هیروشیما) اولین ایالت همسایه شکست خورده است. امیر هاکاگاوا با شنیدن این ماجرا به سوی مقر امپراطوری می‌تازد و تاج و تخت را تصاحب می‌کند. وفاداری جای خود را به جاه طلبی می‌دهد. لژیون‌ها که به هوکایدو می‌رسند سراغ امیر را از مردم می‌گیرند. امیر که حالا پادشاه شده تمام لژیون‌ها را یکی یکی سر می‌برد با این استدلال که: "رُم به دردمان می‌خورد."

 

روایت که تمام شد با صدای خرخر خودم بیدار شدم. مرد طاس پرسید: "خب؟ نتیجه؟"

و شریف گفت: طبق استدلال سولارِس کازه نوکامی فقط در جنگ‌ها می‌وزه... نه اینکه اساساً بِوزه و اتفاقاً جنگی هم در بگیره... نه... اون وقتی می‌بینه یه جا جنگه می‌وزه تا جنگ حماسی تر بشه... به قول سولارِس، جنگ برای واقعی‌تر شدن به باد احتیاج داره.  

 

از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. احتمالاً برفراز جبل‌الطارق بودیم. بیرون، کازه نو کامی بیداد می‌کرد و صدایش از درزهای پنجره به گوشم می‌رسید.

 

[1]  خدای بادها در اساطیر ژاپن؛ خمیده با کیسه‌ای بر پشت. کیسه را که باز کند باد می‌وزد. کازه نو کامی خدایی سرخوش است.

[2]  از جنوبی‌ترین ایالات ژاپن؛ نماد خاندان حاکم آن دایره‌ای بالدار است با یک تیزی در وسط آن.

[3]  شمالی‌ترین ایالت ژاپن؛ نماد این خاندان شکل هندی منسجمی شبیه ستاره‌ی هفت پر است.

پست شد در: داستان