مزدک صالحی
توسط بر فوریه 22, 2021
13 بازدید

2

همه‌جا جز خرابه‌ای نیست

 

خون پایش بند نمی‌آمد. در پوتین سنگینِ چرمی، جز خیسیِ عرق، لخته‌ی چسبناک خون و آبِ تاول، راه‌ رفتنش را مصیبت کرده بود. اگر تا حال هم وا نایستاده و مسلسلش را مثل عصا حائل زمین نکرده بود، اگر به درختی تکیه نداده بود یا روی صخره‌ای ننشسته بود و پوتین از پا نکنده بود از ترس فرمانده‌اش نه، که از خیالاتی بود که نمی‌خواست در ذهن این مردم بنشاند. این‌ها فکر می‌کردند کروات‌ها غول‌های خستگی ناپذیری‌اند که با دندان پاره می‌کنند؛ می‌درند. غول را چه نیازِ به نشستن. غول را چه نیاز به تغییر ساز و برگ جنگی‌اش. در پوتین غول هیچ نیست. پا نیست. غول‌ها از دود‌اَند. غول‌ها تن ندارند، خون ندارند و اگر خون مارا می‌مکنند برای همین است که خون ندارند. حال اگر کسی به تصادف، به قضا، سرباز کرواتی ببیند که نشسته بر تخته سنگی، پوتین از پا می‌کَند یا پای خونین و تاول‌زده و تب‌دارش را در آب جویی، جویباری فرو کرده، دیگر هیچ صربی از آن‌ها حساب نمی‌برد. دیگر هیچ صربی وقتی آن‌ها را می‌بیند رنگ از رخش نمی‌پرد. دیگر هیچ صربی در پستوی خانه‌اش قایم نمی‌شود و هیچ سری پشت پرده‌های ‌خانه‌ها تکان نمی‌خورد.

زوران حتی پای بی‌خود شده‌اش را روی زمین نمی‌کشید. در هر قدم، به هر گامش، دردی جانکاه، سوزی آتشین از پشت پاشنه بالا می‌آمد و حول قوزک سفیدش می‌‌پیچید و مچ نازکش را به قصد کفل‌هایش بالا می‌آمد اما زوران، در حرکاتش، در هیچ کدام از یک دو یک دو قدم‌هایش، لنگ نمی‌زد؛ پا نمی‌کشید؛ شَل نمی‌زد. درد را به سطح مژه‌ها تقلیل می‌داد و گوشه‌ی چشمش قطره‌ای می‌نشست که باد بَگَج در جا خشکش می‌کرد و نمی‌گذاشت فرو افتد. این بود که وقتی به پای کوخ گلی رسید، انگار که فرمانده‌ی گردانی باشد، بی که به آستانه‌ی در چوبی تکیه کند، دست برد به قنداق اسلحه و آن را از پهلویش کشید زیر دستش و به حالت حمله ایستاد تا میزبان کِی در را باز کند.

دو صدا آمد. یکی از لولای در. آرام اما پُر از زنگ؛ طنین‌دار. دومی صدای گلنگدن مسلسل دستیِ سبک زوران. پرسید:

            - اسلوبودان...

            - نمی‌شناسم... نداریم... اسلوبودان نداریم اینجا ما...

            - ما؟ مگر چند نفرید؟

و پیش از بالا و پایین رفتن لب‌های زن در دادن جوابی، زوران قنداق را به تخت سینه‌اش کوبید. صدای سوم صدای چق خفیفی از استخوان‌های سینه‌ی زن بود.

خانه شکل نداشت. تنها دیوارهایی به هم پیوسته و گاهی به هم ناپیوسته از گِلِ نرم نشده بود. دیوارها جا به جا آبستن سقوط، آبستن آوار. پنجره‌ای هم اگر اسمش بود تنها سوراخی پوشیده شده با شیشه‌ی کدر. گنجه؟ اشکاف؟ طاقچه؟ آنچه بود یک خرابه‌ی هنوز سرِپا بود. به هر سوراخی که زوران سرک کشید جز ماری که پیچ بخورد و دوباره از دُم به سر و از سر به دُم برسد چیزی نیافت، چیزی ندید. خونِ داخل چکمه، دَلَمه‌ی دردناک، اوقاتش را تلخ‌تر کرده بود. کامش را زهر‌تر و دردش را دردناک‌تر. دست کرد از کنار تنور، نان هنوز گرمی را از تُوه‌ی آتشین برداشت. کروات‌ها چیزی می‌خورند؟ اگر این زن بداند که کروات‌ها هم نان می‌خورند پس ابهت‌مان چه؟ بگذار فکر کنند ما فقط خون می‌خوریم.

زن تلو تلو خورده بود تا دم در. دست به زه‌وار چوبی گذاشته بود و نیمچه ایستاده بود. فهمید کروات تردید دارد:

            - مگر کروات‌ها هم نان می‌خورند؟

زوران نان را انداخت توی تنور. هر چه بود را انداخت توی تنور. خاک‌های اطراف تنور، چانه‌ها، سبد. بعد با قنداقش تُوه را خوب کوفت. تُوه دیگر دوار نبود. نان نمی‌پخت دیگر. فقط فلزی بود که صدای فلز می‌داد. دوباره داد زد:

            - اسلوبودان پرالیاک... در این روستا دید‌نش...

            - مگر اینجا هنوز روستاس؟

زوران از کوخ خارج شد؛ اگر حتی می‌شد نام کوخ بر آن گذاشت. از چهاردیواری خارج شد؛ از مجموعه‌ای از دیوارها. بر مصطبه‌ای نشست. بی تفاوت به فکر زنِ ضرب‌خورده. دست سایه‌بان چشم‌ها کرد بر ضد آفتاب و تپه را نگریست. بر هر گودال، بر هر بالارفته و پایین آمده، بر هر پست و بلندی، دیواری خوابیده، سقفی فرو ریخته و الواری سوخته پیدا بود. در فراسوی چروک‌های زمین، الاغی نشسته بود بر زمین و گاه گردن بلند می‌کرد و عر‌عری از رسوایی کروات‌ها می‌کرد. سر برگرداند و دشت را دید. دشتی که دیگر نبود؛ تنها پهنه‌ای خالی، پُر از جای جای دود و تک تک صدای گلوله‌ای؛ انفجاری.

آفتاب بُرّنده بود. سر پایین انداخت. زن پای تنور نشسته بود به چنبره‌. سرش را بین دست‌هایش گرفته بود اما نمی‌گریست. زوران نه کسی دیده بود نه چیزی از کسی شنیده بود. فکر کرد چیزی بخواهد. چیزی از زنی در خرابه‌ای. چیزی از زنی در خرابه‌ای که هر طور که می‌خواست فکر کند. آتشِ تندِ لحنش را پایین کشید.

            - آب داری؟

زن هنوز پای تنور لق‌لق می‌خورد. دستش را از روی گوش‌هایش برنمی‌داشت تا صدایی، ولو به محبت، ولو به عجز، ولو به تمنا بشنود. زوران تاب نیاورد. عصبانی شد. قرار نبود لب‌هایش، بیشتر از یک بار به خواهش باز شود. چه می‌خواست زن؟ اینکه برای آب به دست و پایش بیافتد؟ اینکه از شکستن جناغ سینه‌اش عذر بخواهد؟ پشیمان باشد؟ بلند شد و دوباره تفنگ را مسلح کرد و بالای سر زن ایستاد. ابرو جفت کرد به خشم و فریاد زد:

            - آب...

زن لرزید؛ نه از ترس مرگ یا از ترس ضرب یا از ترس درد؛ از ترس صدایی بلند؛ همین. صدای بلند هم گاهی می‌ترساند اگر در خودت باشی. اگر در تمام روزهای گذشته‌ات مرگ دیده باشی. مرگ دیده باشی با گلوله. مرگ دیده باشی با ریختن آوار. مرگ دیده باشی با سوختن در آتش. جیغ شنیده باشی. سقوط از بامی دیده باشی. اگر تمام روزهای گذشته‌ات پر از این‌ها باشد، هر صدایی، حتی اگر فقط کمی بلند باشد می‌ترساندت. برگشت. نگاهی به زوران انداخت و به سمت چاه رفت. سطل را داخل چاه انداخت. قرقره‌ی چاه، با هر حرکت دست زن گویی از خوابی زنگ زده بیدار می‌شد. سطل را بالا کشید. تمام آب را روی زمین کف حیاط خالی کرد. با داسغاله‌ای چسبیده به کنج دیوار، طناب کنفی را از دستگیره‌ی سطل پاره کرد و سطل را سقوط داد به ته چاه و زل زد به زوران. زوران خواست بدود پیش از آنکه سطل در چاه شناور شود. خیز برداشت اما تاول دیگری بالاتر از پاشنه‌اش ترکید. پوتینش باز هم خیس شد از آبِ تاول و درد انگار، تیری زهرآگین از کشاله‌اش به ران شلیک کرد و آهی خفه در گلویش شکست. زن لبخند زد. زوران گلنگدن کشید. زن پهن‌تر لبخند زد. زوران نشانه گرفت. نشان طبلک را با نوک مگسک میزان کرد برای زنی در فاصله‌ی ده متری. دستش می‌لرزید. از روی شکم زن به سمت سینه‌ی چپ رفت. زن با تکانی نه جنسی که از بی‌ترسی سینه‌ی چپش را از پیرهن چاک‌چاکِ چِرک‌مُردِ روزی روزگاری سپیدش بیرون انداخت که یعنی بزن. زوران بالاتر رفت. درست وسط دهانش را نشانه گرفت. زن لبخند پهن‌تری زد. صدای شلیک، هیچ بازتابی در دشت نداشت. در این دشت، دیواری نبود که پژواکی کند. همه‌جا جز خرابه‌ای نبود. اسلوبودان، اینجا هم نبود.    

فصل دوم از رمانی به همین نام

در تجربه‌ی رمان کُند و کسل‌کننده

 

 

پست شد در: داستان
لیلا جلینی
خیلی خوب بود. لذت بردم. موفق باشید
مریم نظری مهر
به به
مريم فرنگي
بسيار جذاب. منتظر خواندن داستنهاي پس و پيشش