الناز زربخش
توسط بر آپریل 7, 2021
12 بازدید

شلوار را جلویم پهن کرده و به آن نگاهی انداختم.تقریبا همه جایش سالم بود.اگر این کشباف ها را به پاچه هایش میدوختم، حتما قدش هم اندازه میشد.کشباف‌های ارزان قیمت را زیر پاچه ی شلوار تنظیم کرده و دستم را روی پدال چرخ خیاطی فشار دادم.صدای کوک های قطاری در گوشم پیچید و مثل همیشه،برای لحظه ای مرا از جا پراند.زهرا مدام از اینطرف اتاق به آنطرف میدوید و عروسک پارچه ایش را در هوا تکان میداد.به صورت معصومش نگاهی انداختم و بخاطر کودکی از دست رفته اش،خودم را لعنت کردم.شاید باید به حرف مسعود گوش میکردم و از همان روز اول او را سر راه میگذاشتم.شاید هم به حرف مادر بیچاره ام،وقتی که التماس میکرد لیاقت من بیشتر از یک معتاد عاشق‌پیشه است.دوخت تمام شد و صدای رگباریِ سوزنِ در حال حرکت روی سطحِ بدون پارچه،مرا از افکارم بیرون کشید.در حالی که دستم را روی قلبِ به تپش افتاده ام گذاشته بودم،قیچی را بیرون کشیده و نخ اضافی را بریدم.با لبخندی تصنعی به صورت زیبای دخترم چشم دوختم و شلوار را بالا گرفتم:
_خب اینم از شلوار زهرا خانم!میشه لطفا پرو کنین؟
زهرا با عشوه ی کودکانه اش پشت چشمی برایم نازک کرد و شلوار را از دستم قاپید.
_مااامان میشه بریم خونه ی مهوش خانم؟
_ مهوش خانم؟اونجا چرا؟
_عیده دیگه!بریم عید دیدنی. حوصله م سر رفته...
بی توجه به نگاه مشتاقش، شلوار را از پایش بالا کشیده و لباسش را مرتب کردم.سنگینی نگاهش سرم را سوراخ میکرد. اسم مهوش،لیست کارهایم را توی صورتم کوبید.از هفته ی آینده خانه های زیادی انتظارمان را می‌کشیدند. قطعا دیگر حوصله‌مان سر نمیرفت.
_مامان پاشو دیگه!میخوام اون پیرهن زرد خوششگله که خودت برام دوختیو بپوشم.بعدم با مانلی بازی کنم.
_نمیشه مامان‌جان.اونا که مارو دعوت نکردن.
_ وای مامان، الان اون میز بزرگه پر از خوراکیای خوشمزه س.اون شیرینی نارگیلیا،اون شکلاتای توپ توپی.اونجا مث قصر میمونه.
از حرفش جگرم آتش گرفت.سرم را پایین انداختم تا دخترم برق اشک را در چشمانم نبیند.با صدایی که به سختی شنیده میشد مخالفتم را اعلام کردم و بدون آنکه به او‌ نگاهی بیندازم،به آشپزخانه رفتم. دیوارهای نم‌کشیده و سقف ترک خورده ی خانه ی اجاره‌ای که روزهای بارانی روی سرمان گریه میکرد، با بی رحمی به من چشم دوخته بودند.تمام اینها تقصیر من بود.نباید برای تعطیلات عید، کار را تعطیل میکردم. در حالی که چشمانم از اشک تار شده بود،در قابلمه را برداشتم و بو کشیدم‌.بوی آبگوشت سیب‌زمینی،پره های بینی ‌ام را تحریک کرد.زهرا حتما گرسنه بود.اگر غذا میخوردیم خانه ی مهوش را فراموش میکرد.با عجله سیب زمینی‌هارا در کاسه گذاشته و در آب نارنجی‌رنگ،غرقشان کردم.
_زهرا مامان بیا غذا.
_بازم سیب زمینی؟
با ناراحتی برگشتم و سرزنش‌آمیز نگاهش کردم.
_امروز چقد ایراد میگیری زهرا.غذا غذاس دیگه.
دیدم که لب پایینش آویزان شد و لرزید.سربرگرداندم و خودم را مشغول کردم.لعنت به من.لعنت به مسعود.ما اشک دختر چهارساله مان را دراوردیم.لعنت به آن روزی که با مسعود آشنا شدم.
کاسه ی خورشتم را برداشتم و تنهایی روی زمین نشسته و تظاهر به خوردن کردم.دنیا بی‌رحم‌ بود.زهرا باید با بی‌رحمی آشنا میشد تا در آینده کمتر دردش بگیرد.
پس از چند دقیقه، پاهای کوچکش را کنار سینی دیدم و سرم را بالا آوردم. گوشی قدیمی ام را به سمتم دراز کرده و با التماس به من زل زده بود.صدای الو الو از آنطرفِ تلفن به گوش میرسید.
_مامان مهوش خانمه بات کار داره.
با چشم های از حدقه درآمده اول به گوشی بعد به صورت گرد و کوچکش خیره شدم.با دستی لرزان تلفن را از دستش گرفتم و‌ روی گوشم گذاشتم.
_الو سلام خانم.بفرمایین.
_سلام عطیه جان.خوبی؟عیدت مبارک!
_خیلی ممنون خانم.همچنین.شرمنده وظیفه من بود اول تلفن کنم.
_خواهش میکنم.خواستم زهرا رو بیاری اینجا با بچه ها بازی کنه.
لب پایینم را گزیده و با چشمانی گرد شده ناخوداگاه به خودم سیلی زدم.
_خدا مرگم بده خانم،زهرا بهتون زنگ زده؟این بچه چطور این چیزا رو یاد گرفته من نمیدونم.ببخشین توروخدا.
_نه عطیه جان این حرفا چیه؟اتفاقا چندوقت دیگه مهمون دارم.پاشو بیا یه دستی به سر و‌گوش خونه هم بکش.
_میام خانم هروقت دستور دادین.ولی شرمنده امشب نه.بچه باید ادب بشه.
این‌را گفتم و با  تیزی نگاهم برای زهرا خط و نشان کشیدم.سپس گوشی را قطع کرده و بدون هیچ حرفی دوباره پشت چرخ خیاطی نشستم.دستان زبرم را روی پارچه ی حریر کشیدم و نگران از اینکه مبادا نخ‌کش شود،شروع به کشیدن الگو کردم.باید بیشتر سفارش لباس میگرفتم.درآمد نظافت در خانه ها نمیتوانست از پس خرید شیرینی نارگیلی بربیاید!ناخوداگاه قطره اشکی از چشم سرازیر و روی پارچه‌ی بنفش،پخش شد.قیچی را برداشتم تا پارچه را ببرم که صدای تیزِ زنگ‌در،در خانه پیچید.زهرا پشت دیوار قایم شده و یک‌چشمی مرا می‌پایید.چادر سفیدم را سر کردم و‌ درحالی که ترس صاحبخانه و کرایه عقب افتاده مثل خوره به جانم افتاده بود،در را باز کردم.برای یک لحظه ماتم برد.مهوش با دستانی پر از شیرینی‌های نارگیلی،روبرویم ایستاده و با لبخند نگاهم میکرد.باورم نمیشد.قطعا دنیا بی‌رحم بود،ولی فرشته‌ها هم کم نبودند.

 

پست شد در: داستان