توسط بر آگوست 12, 2022
دوستان و همراهان اهل قلم و ترجمه  محیطه همبودگاه  درود و عرض ادب و احترام.   چندین تقویم  می‌شود  که  در کارگاه داستان نویسی خلاق ، و جلسات آموزشی هنرکده های شهر  تدریس میکنم و دانش و تجارب زیستی خود پیرامون عرصه ی نویسندگی با هنرجویان به اشتراک گذاشته ام ، و رسالت خویش را هر نفس با خویشتن خویش مرور و  زمزمه کرده ام  تا لحظه ای از هدف اصلی خود  دور نباشم .  در جلسات   مهارت های نوشتن، قالب های نگارشی ، ویژگی های فکر اولیه ، روش های یافتن فکر اولیه ، ابعاد مختلف شخصیت پردازی در داستا...
20 بازدید 4 likes
توسط بر آگوست 4, 2022
مدت ها از آخرین باری که طعم تلخ شکست را در دهانم حس کردم میگذرد... آن حس دردناک و بیرحم تمام وجودم را فرا گرفت،نفس ام به تنگ آمد،روز و شب را فقط به امید فردای بهتر سپری کردم.از ادامه ی این چرخه ی هولناک واهمه داشتم... اما اکنون که خوب می اندیشم،پی میبرم که اگر بخاطر همان طعم تلخ نبود،هیچوقت شیرینی حال و روز این زمان را نمیچشیدم. بی صبرانه منتظر سختی های پیش رو هستم و اینبار بجای فرار از آن،با آغوشی گرم به استقبالشان میروم،چرا که همین سختی ها شخصی که اکنون هستم را بوجود آوردند!
20 بازدید 3 likes
توسط بر جولای 27, 2022
  یکجای  کار  دردم  گرفت .    ولی  آخ نگفتم .   در عوض  ریختم توی خودم  و بغضم رو  قورت  دادم ‌  .  خب   مرد که گریه  نمیکنه .   "      پا میشه راه میره و فکر چاره میکنه .    "  این  جمله ای بود که  مادر    توی بچگی  بهم  میگفت .      ولی  هرچی  قدم میزنم و راه میرم  تا فکر  چاره  کنم   باز  فایده  نداره  و  بی اختیار  قدم هام  به  قبرستان شهر  ختم  میشه .        یه چیزی داره  از  درون  مث خوره ، روحمو  میخوره .  داره منو  ذره ذره  آب  میکنه .  زجر  میده .    هنوز  توی  گوشم  هست  صد...
25 بازدید 1 like
توسط بر جولای 21, 2022
درمن دختری هرشب قبل از شام با تو  تانگو میرقصد  دختری هرشب  میزی با شکوه چیده  تا هنرمندی اش را به رخ مردانگی ات بکشد  در من دختری هرشب  روی کاناپه دراز کشیده و در آغوشت فیلم های عاشقانه می بیند  دختری خوشحال همیشه با رویایت زندگی می کند  اما تو سرگرم تبدیل رویاهای "من" به واقعیت؛  برای دیگری  و من تنها آرزویم اینست، همانقدر که "رویای داشتنت مرا به وجد می آورد " واقعیت داشتنت برای او  لذت بخش باشد! #حانیه_سادات_باغبانی  #دلنوشته
13 بازدید 2 likes
توسط بر جولای 6, 2022
یه زمان هایی توی زندگیم بوده که احساس میکردم اضافی ام... موقع بازی همیشه نیمکت ذخیره بودم،با شوق و هیجان بازی رو میدیدم و منتظر بودم یکی خسته بشه من جاشو پر کنم...حتی اگر کسی هم مسدوم میشد یه نگاه به من میکرد و میگفت:«این بیاد توی زمین میبازیم» طرف پاش میشکست،استخون اش از ماهیچه اش میزد بیرون ولی ادامه میداد... توی جمع،حکم یه میان برنامه تلویزیونی رو داشتم،هرکی خسته میشد حرف بزنه،من شروع میکردم... تا میخواستم حرف هایی که مدت ها بخاطر گفتنش صبر کردم رو بزنم...همیشه یکی میگفت:«راستی دلار چقد...
29 بازدید 5 likes
توسط بر جولای 5, 2022
حال من و  تلویزیون خانه مان  و کلاغ  بی خانمان قصه ها ،   این روزها  خوش  نیست . شما چطورید  ؟...  اتاق مثل همیشه  به هم ریخته  و آشفته.   چشمانم سنگین  است ، خسته ام ،  خوابم  می آید  ، ولی  دلم حرف می‌زند،    آین روزها   آنقدر  با خودم  اوخت گرفته ام  که  گویی   با  روح  درونم  به تفاهم رسیده ام  و در قالب  یک هم خانه و شریک    با وی  و کنار یکدیگر  زندگی می‌کنیم،    با آنکه  چنین  امری  عجیب بنظر میرسد  اما   حقیقت دارد .    او   کمی  خنگ  بنظر  میرسد .  اغلب  اوقات   در آیینه ی دیواری...
29 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 17, 2022
بعد رفتن آدمی از کنارم دلم یک جوری میشود. مانند هوای گرگ و میش... که نمی‌داند گرگ باشد یا میش! #سمیرا_نظری ۱۴۰۱.۰۱.۱۷
39 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 13, 2022
امروز خداوند مرا به تماشای یک سفره دعوت کرد . در آن سفره خبری از پول و تجملات نبود . در آن سفره خبری از غذایی لذیذ نبود . اما سفره ایی بود عجیب ! در آن فقط " دل های پاک " بود . در آن فقط طعم " عشق " جاری بود . کودکان کار به دور سفره کنار خیابان نشسته بودند و با شادی تمام و خنده کنان ، کنار همدیگر غذای شان را می خوردند . فارغ از تمام سیاهی ها ، فارغ از کینه ها ، تزویرها ، خشم ها و... تصویرشان تلنگری بود برای یکی شدن قلب هایمان با یکدیگر . تصویرشان تلنگری بود برای...
43 بازدید 3 likes
توسط بر می 25, 2022
اول: دکتر می‌گه سیستم ایمنی بدنت خیلی ضعیف شده باید مراقب خودت باشی که مریض نشی چون حساسیت دارویی داری ونمی‌تونی فعلا دارو هم مصرف کنی! می‌گم باید چی‌کار کنم؟ می‌گه: باید اعصابت رو تقویت کنی. نباید استرس داشته باشی. باید خوب غذا بخوری و تا می‌تونی میوه و لبنیات مصرف کنی. ورزش کنی. مدیتیشن کنی. خوب بخوابی و کلا آروم باشی. بعد خودش سرش رو میاره بالا و نگاهم می‌کنه و می‌گه البته این روزا هیچ‌کس اعصابش آروم نیست توی این مملکت! دوم: میام خونه و یه پادکست مدیتیشن میذارم که سعی کنم آ...
78 بازدید 9 likes
توسط بر می 17, 2022
به نام خالق زیبایی ها   هر روز وقتی که از خواب بیدار می شوم ، روزم را با این سوال آغاز می کنم : « امروز می خوای چکار کنی ؟ دوست داری با دیروزت فرق کنی ؟ امروز خودت رو وقف چی می کنی ؟ » منظورم از این سوال ها این نیست که آیا امروز می خواهی درس بخونی ؟ دانشگاه بری ؟ بنویسی؟ نه هیچ کدام از این ها موضوع مورد پرسش من نیست . سوال من از معنای زندگی است . سوال من در مورد رشد ، تعالی ، زیبایی و تکامله و نه دغدغه های روزانه . شاید باورش برای شما سخت باشد ولی من به تمام این پرسش ها و راز ...
45 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 30, 2022
می‌خواهم زندگی کنم . می‌خواهم از هر لحظه‌ی بودن و زیستن لذت ببرم . این جدی ترین تصمیم من است . خسته شده‌ام از تکرار ، عادت ، و همه‌ی رفتارهایی که با عقل سر و کار دارند. خسته شده‌ام از دو دوتا چهارتا کردن های هر روزه ام . دلم می‌خواهد هر چه احساسم می‌گوید گوش کنم و هر جا که می‌خواهد بروم. آری می‌خواهم زندگی کنم و به معنای واقعی از زندگی لذت ببرم . از معاشرت با دوستانم ، تجربه های جدید ، کارهای نو و... لذت ببرم . اصلا اینطور بگویم که دلم می‌خواهد دیوانه مرا خطاب کنند ، اگر م...
73 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 19, 2022
بهش میگم: مامان یه چند روز بیام خونتون بچه‌ها رو نگه دار . من درس بخونم ؛ امتحان نزدیکه ها. میگه: آخه اینا که پیش من نمی‌مونن. آخه تو با دو تا بچه... . انگار نه انگار خودش تا دیروز گیر داده‌بود که سر کار برم و فلان. میگم: خب با این وضع قبول بشم چی؟ میگه: همینو بگو. - خب می‌خوای نرم اصلا امتحان بدم. - نه .... می‌پرم وسط حرفش که تو و حاج‌خانم(مادرهمسرم) نگهشون می‌دارید دیگه. انگار همه مطمئن بودن من نمی‌تونم کار پیدا کنم که هی می‌گفتن برو سر کار؛ وگرنه از کمک و فلان هیچ خبری نیست. می‌رم تو...
64 بازدید 3 likes