توسط بر سپتامبر 24, 2021
   النگو هام  رو در آوردم و پشت آیینه گذاشتم تا مبادا  خدمتکار صاحبخونه خیال کنه   از تهران اومدم و بچه پولدارم  و بعد کرایه اش را زیاد کنه  .   رفتم و کنار  حوضچه  و پیش  خدمتکار  صاحبخانه ام  نشستم    خب  طی یکماه اخیر که دانشگاه ثبت نام کردم و اینجا تونستم یه اتاق ارزان  اجاره کنم   فقط سرم توی کتاب دفتر بوده  و  دلم میخواد  کمی  با دیگران  همکلام  بشم.     کوکبی  با تردید  و  عجیب  شروع به حرف زدن کرد  . یک چشمش به بیبی بود   و یک چشمش به من .  و هرگاه بیبی  سمتش نگاه میکرد  او حرفش را...
26 بازدید 3 likes
توسط بر سپتامبر 24, 2021
داستان کوتاه و نقد سکوت ناودان ها سکوت ناودان ها در زنگ تفریح میان دو باران       رشت _ سردش است.    آسمان میبارد  . یا که شاید میگرید   آواز ممتد جیرجیرک ها کم کم میان شرشر بارانی که ساعت ها بود می بارید گم می شد. اما او همان جا روی نمیکتِ روبروی ساختمان نشسته بود.  نور زرد تیر چراغ برق ،    صورت گرفته و کاملاً خیس او با چشمانی قرمز و پف کرده را به واضح ترین چیزی که در آن خیابان می شد دید مبدل کرده بود.   اشک هایش حتی زودتر از بارانی که لابه لای موهای خیسش بود به زمین م...
21 بازدید 3 likes
توسط بر سپتامبر 10, 2021
چکیده ای از یک داستان بلند  ابتدا قسمت هاییش رو عینن  آوردم و انتها  خلاصه ای از داستان رو نوشتم .       اواسط ماه شهریور و شهری پر از دروغ و مکر و ریاح    پسرک آرام صبور و غمناک ، بی رنگ و ریاح.  سوار بر کفشهایش شهر را مرور میکرد خاطره به خاطره ، خشت به خشت ، کوچه به پس کوچه ، و گذر میکرد از زیر قدمهایش خیابان های به هم گره خورده. عاقبت او ماند و گورستان اموات .  ّبر سنگ مزاری ایستاد غمگین رنجیده پریشان خاطر و آزرده حال. پدرش که رفت از دنیا  او ماند یکه تک و تنها .  نه کاری دارد و نه پس اندا...
25 بازدید 4 likes
توسط بر سپتامبر 8, 2021
 جوان و بلند قامت با پشت دستش اشکش را پاک کرد  و لباسش را کمی وارسی نمود و سپس درب را باز کرده و گفت ،   سلام  پسرک مودبانه کنار رفت و با لحنی بغض الود و چشمانی که از گریه سرخ بود  گفت:   بفرمایید ،  خوش امدید . خونه ی خودتونه.  زن بیوه ی جوان با مکث و کمی تردید  وارد خانه شد ،  دقت کرد تا کسی در خانه نباشد .  سپس از پسرک پرسید ؛   این کفشا  واسه شماست؟   چقدر بزرگن...  بیوه ریز نقش و خوش چهره  با موی سیاه و سفید و چشمای درشت و نگاهی خیره و سردرگم  داخل شد .  سکوت طولانی شد که زن گفت...
32 بازدید 4 likes
توسط بر سپتامبر 7, 2021
پیرزن صاحبخآنه  دستش  را به عصای چوبی اش ستون کرد، و با دلواپسی خطاب به مستاجر ساکن اولین چشمه اتاق  نبش ورودی خانه گفت؛   های پری   با تو هستم،  واستا  بزار  این  ورپریده ی چشم سفید هم  چادر  سر کنه و  باهات بیاد  تا  درمونگاه   ،  خوبیت نداره  تنها  باشی .    سپس  خطاب به  خدمتکار و  ندیمه اش  با  حالتی  رنجیده خاطر و ازرده حال  گفت  ؛     بخی   بخی   ،  دخترک  چشم سفیده  بی حیا   ،  خیر  سرت  دیشب توی مراسم  ختم   از  بس  ازت  تعریف تمجید کرده بودم که  چند تا از  خانم های  غریبه  مشتاق بودن ...
35 بازدید 2 likes
توسط بر سپتامبر 7, 2021
● مجموعه اشعار هاشور ۲۹ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) (۱) دهانم،،، مسلح با رگباری بوسه‌ست... ♡           تا نبوسمت،، اسحله را،،، زمین نخواهم گذاشت!    ■□●□■            (۲) عاشقانه‌ترین شعرهایم را در آغوش تو سروده‌ام آنجا، دنج‌ترین جای دنیاست،            --برای این شاعر.  ■□●□■             (۲) پاییز،،،  دخترکی است نازک دل.                               ¤¤ آه! چه زود، برگ‌هایش پژمرده می‌شود!   #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) ■ انجمن شعر و ادب رها (میخانه)
29 بازدید 2 likes
توسط بر سپتامبر 6, 2021
اوایل صبح بود که ساموئل با صدای مادرش از خواب پرید. صبحانه نخورده از خانه بیرون زد. در حالی که می‌دوید میگفت :"وای دیر شد." فقط شلوارک پوشیده بود و یادش رفت پیراهن تن کند. پا برهنه از کوچه‌های مارپیچ با دیوار‌های خشتی عبور کرد. حتی نمی‌دانست این مسیر همیشگی هست یا نه! صدایی در سرش میگفت:" بیخیال شو. به موقع نمیرسی." ساموئل توجهی نمی‌کرد. یادش آمد که اگه دیر برسد دیگر کشتی حرکت کرده است. ناخدا قول داده بود اگر به بدرقه‌اش برود وقتی ساموئل ۱۸ سالش شد او را جز خدمه‌اش کند. به انگشتری که ناخدا برایش...
36 بازدید 8 likes
توسط بر آگوست 23, 2021
 کلیپس موی سرم رو کمی باز و بسته کردم    و به بادکنک های رنگی نگاه کردم . انتظار چنین محبتی رو نداشتم .  واقعا غافلگیر شدم .  خانجون داشت چپ چپ به من و کیک نگاه میکرد  .  شمع تولد ۴۲ سالگی ام رو گذاشتش روی کیک کوچیکی که برام خریده بود  و من حواسم فقط پرت این نکته بود که مبادا الان برای روشن کردن شمع ها  از جیبش یه فندک یا کبریت در بیاره و آبروی من پیش خانجون بره  همون لحظه بود که پیش چشمان کنجکاو  و ریز بین خانجون  شهروز دست کرد و از توی جیبش  یه بافور بزرگ و یه ماشه و زغال و انبر و  منقل و یه...
36 بازدید 5 likes
توسط بر آگوست 14, 2021
کفشهای  قرمز روی بام  اول مرداد هزارو سیصد و قو...  نامه ای بی مقدمه پیدا میشود ، دخترک در عالم دنیایی کودکانه میپندارد که آن نامه چیز مهمی ست که در زیر کاناپه پنهانش کرده اند ، پس آنرا نگه میدارد ، مدتی بعد.... دختربچه ی هفت ساله برای اولین بار بکمک پدرش از پله های چوبی نردبان بالا میرود و موفق به فتح قله ی خانه یشان یعنی پشت بام میشود ، اما....   دخترک کفشهایی پاشنه بلند را لبه ی بام میابد ، که بطرز عجیبی سرشار از حرفهای ناگفته است، گویی زمانی مالک کفشهای پاشنه بلند ، خود را از ل...
42 بازدید 4 likes
توسط بر آگوست 13, 2021
دوستان دلنویس و بلکه چرکنویس خاطرات در هم و بی نظم نویسنده می باشد و دارای ارزش ادبی یا ادبیات داستانی نمیباشد . پس وقت باارزشتان را هدر ندهید . شین براری      مدیوم        به نام  تاری  *تاری = اولین لقب حق تعالی   خلاصه ؛ روایت مصایب و جبر ناشی از توانمندی های یک فرد مدیوم نسبت به عموم مردم را میخوانید .  داستان حقیقی ست . گاه نجوای بیصدا و خموش روح درون راوی  را  میخوانید که با علامت ○ مشخص شده.  من در خودم موچاله شدم. _زخم خوردم و بیچاره شدم. _حال سرزمینی جدی...
43 بازدید 2 likes
توسط بر آگوست 8, 2021
♡مجموعه اشعار هاشور ۲۷ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) #هاشور ۶۹ گویا فراموشکار شده‌ام... بگذار سر بزنم به کندوی بوسه‌ها...                              ♡ نکند،،، از یادم بروی!   ■□●□■ #هاشور ۷۰ هر روز  به مادرم می اندیشم،،، هنوز هم نمی داند اندک جهازش را کجای جهان بچیند؟!  ■□●□■ #هاشور ۷۱ سال‌های سال دخترکی،  در آرزوی شاهزاده‌ای سوار بر اسب سپید بود. آه!                               ¤             حالا،      زنی         تنهاست! #سعید_فلاحی (زان...
49 بازدید 4 likes
توسط بر آگوست 4, 2021
تابستان سال 1340  روستای کتم جان    از توابع شهرستان ضیابر  در غرب استان گیلان .......   علی چشمانش سیاهی رفت  و سرش گیج شد   کمی  با قدمهای  بی رمق پیش رفت  و  به گوشش هیاهوی  جشن و شادی میرسد....   او کمی چشمانش را میبندد و با انگشتانش  ماساژ میدهد  و  آنگاه که سرش را بالا می آورد  و چشمانش را باز میکند   خودش را کنار اسبی سفید  می یابد...    اسبی که  عروس رویش نشسته  و  تمامی  روستاییان  با    تَبَق های جهیزیه  و آیینه و شمعدان    پشت سرشان صف  بسته اند....    هل میکشند و  دست و هورا می...
62 بازدید 3 likes