توسط بر جولای 29, 2022
      مِهر زهرا       مکس   زبان بزرگ و زبر هانتر از بین دندان‌های بزرگش بیرون افتاده بود. نفس‌نفس می‌زد و خرخرکنان، کف سفید خون‌آلودی همراه با دلمه‌های خون از دهانش روی زمین خاکی می‌ریخت. بالای سرش روی زمین نشستم و پنجه‌هایم را روی شانه‌هایش گذاشتم و پوزه‌ام را به پوزه‌ی خونی‌اش چسباندم، پشم‌هایش زبر و خیس و چسبناک بود. اشکم مانع از وضوح دیدم می‌شد، اما اشک‌های هانتر را می‌دیدم که از چشم‌هایش که کم‌کم فقط سفیدی‌اش مشخص بود روی خاک می‌ریخت. زبانم را روی صورتش کشیدم،...
28 بازدید 8 likes
توسط بر جولای 29, 2022
فریاد یک سکوت بخش جراحی و انبار دارویی پر شده بود از پلیس و پزشک و پرستار. من نیم ساعت بود به دیوار  کنار انبار دارویی چسبیده بودم و خشکم زده بود . عرق کف دست مشت شده‌ام توی جیب روپوش سفیدم کاغذ تا شده را نم‌دار کرده بود. نه قدرت نشستن و نه پای ایستادن داشتم. فقط با چشم‌های بسته به نیم‌ساعت قبل فکر می‌کردم؛ به چیزی که در کاغذ خوانده بودم. ده سالی بود با آذر همکار بودم. مسئول بخش بود آذر. همه می‌گفتند انگار از دماغ فیل افتاده. بعضی وقت‌ها به گوشم می‌رسید که پرستارها و بهیارها کنایه می‌زدند که...
18 بازدید 5 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
با صدای مهیبی از خواب پرید ! وای خدایا این صدای چی بود دیگه ؟ از ترس خودش را به بالش چسباند. سر وصدا مال زن و شوهر طبقه بالایی بود که داشتند مشاجره و دعوا می‌کردند، گوشهایش را حسابی تیز کرد ظاهرا مرد همسایه چیزی را به سمت همسرش پرت کرده بود. صدای خانم را شنید که با فریاد می‌گفت: من دیگه نمی‌تونم با دست لباس‌هاتون رو بشورم، یا یکی رو میاری لباسشویی رو تعمیر کنه، یا خودت شب لباس‌ها رو بشور و صدای مردی که ازراه‌‌ پله‌ها جواب می‌داد،امروز زنگ می‌زنم میاد تعمیرش می‌کنه وصدای کوبیدن درب کوچه... ...
89 بازدید 16 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
از بچگی شب ها تنها خوابیدن در ان اتاق تاریک را دوست نداشتم و این موضوع بزرگترین ترس زندگی ام در آن زمان شده بود یادم می آید هزاران ترفند به کار میگرفتم تا خوابم ببرد از جمله شمارش اعداد ،بغل کردن عروسک خرسی که قدش از خودم بلند تر بود و ....اما هیچکدام پاسخ گو نبوداز سکوت شب واهمه ای به جانم می افتاد که خیالات مالیخولیایی در ذهنم رژه میرفتند و در نهایت پس از ساعت های متوالی به اتاق مادرم پناه میبردم به همان آغوش گرمی که نوازش هایش و قصه های کوتاه با آن صدای دوست داشتنی اش مرا بدون خوف و وحشت به س...
45 بازدید 3 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
ترس‌ها پشت سَرَند آقای کتابفروش گفت انتشارات به کار خودش ادامه خواهد داد، وراث کتابفروشی را خواهند‌‌فروخت. چه وراث بی‌شعوری. این را به آقای کتابفروش نگفتم. ترسیدم خودش یکی از همان وراث بی‌شعور باشد. البته بعید بود. هیچ کدام از آن وراث بی‌شعور امکان نداشت وقتش را در کتابفروشی تلف کند. آن‌ها که دلشان آمده‌بود به کتابفروشی نازنین چوب حراج بزنند، حتماً وقت‌گذرانی در آن را بطالت می‌دانستند. سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم چه حیف. آقای کتابفروش چشم‌های سبزی داشت. انگشت سبابه‌اش را بُرد نزدیک ...
40 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
هفت، هشت سالی داشتم که کابوسِ شبانه‌م شده بود،  نمکی‌یی که قرار بود من رو بدزده و بِبره پُشتِ کوه هایِ آب‌و‌برق. همون رشته‌کوههایی که هر بعدازظهر با بابام می‌رفتیم و هر قلّه‌‌ش رو فتح می‌کردیم. می‌رفتیم که هر سنگ‌ریزش رو با پاهای کوچیکم پرتاب کنم تا ببینم هر قِلی که می‌خوره تا بره پایین چه صدایی ازش در می‌آد. اون شبهایی که این کابوس رو می‌دیدم جیغ نمی زدم، آخه می‌ترسیدم که مامانم رو با صدایِ جیغم بیدار‌کنم. می‌ترسیدم بابام و داداشام رو که اتاقِ کناری‌مون خواب بودند رو کُفری کنم. می‌ترسیدم که باب...
29 بازدید 4 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
همه ترس‌های من   دارد نگاهم می‌کند! به‌خدا دارد نگاهم می‌کند! همین‌جاست! پشت سرم. نمی‌گذارد اینها را برای‌شما بنویسم. نه اینکه نگذارد! نه! اما الان یک ساعت است که نشسته‌ام روی صندلی! و او همین اطراف می‌چرخد و نگاهم می‌کند که مبادا شروع کنم به نوشتن. روی صندلی پلاستیکی نشسته‌ام و عرق تا پشت قوزک پایم رسیده. مادر جان نفسم بالا نمی‌آید! نفسم را بالا می‌دهم ها! اما بالا نمی‌آيد. به‌خدا قسم! به مولا می‌ترسم! باور کنید می‌ترسم، به هر که دوستش دارید قسم! خیلی می‌ترسم. یک نفر می‌گف...
47 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 20, 2022
شام صرف شده بود و با اینکه دیر وقت بود ، دوباره قهوه سفارش دادند. محمد در میان کسانی بود که برایش غریب مینمودند . بیشتر به این دلیل که فکر میکرد از هر لحاظ از آنها پایین تر است ، پول کمتری نسبت به آنها داشت ، ارتباطات کمتر ، تحصیلات کمتر و ... . در نتیجه اینها شغلش هم نسبت به مردانی که دور میز نشسته بودند در سطح پایین تری بود . توسط دوست بسیار نزدیکش با این گروه به اصطلاح روشنفکر آشنا شده بود ولی در این مدت با هیچ کدامشان صمیمی نشده بود و همیشه بیشتر شنونده بود تا گوینده مطلب . قبلا هم با آدم ها...
33 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 20, 2022
آتش   تازه چشماش گرم شده بود و داشت رویای دوست داشتنیش رو میدید که حس کرد از تعرق خیس خیس شده. با اینکه گرما بد جوری اذیتش میکرد و حسابی کلافه شده بود اما دلش نمیومد بی خیال ادامه خوابیدنش بشه. توی همین حس و حال صدای مبهم جیغ و فریاد هم اضافه شد ، نه ... دیگه فایده نداشت چشماش رو باز کرد چند لحظه طول کشید تا بفهمی نفهمی به خودش بیاد . واااای خدایا دودِ کم رنگی از آخر راهروی منتهی به اتاقش وارد میشد و آرام آرام نیمه بالایی فضای اطاق رو می‌انباشت گرما هم که لحظه به لحظه بیشتر میشد .... چط...
28 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 19, 2022
این‌یک سال اخیر برای بار پنجم است که کله‌ی سحر اینجا می‌ایستم. آموزشگاه رانندگی آرش که دو دربِ شیشه‌ای ورودی‌اش را طوری باز گذاشته‌اند انگار می‌خواهد کل این خیابان دوطرفه‌ را توی خودش ببلعد. البته نمی‌دانم ساعت شش و نیم صبح را می‌توان کله‌ی سحر حساب کرد یا نه ولی برای من که این‌طور است. این بار زودتر از همه خودم را رسانده‌ام تا اولین نفری باشم که امتحان می‌دهم و خوشحالی و ناراحتی افراد را بعد از امتحان نبینم. آن‌ها یک‌مشت آدم غریبه هستند. مثل کلاس درس نیست که دوره‌ای را باهم گذرانده باشیم. هیچ خ...
55 بازدید 8 likes
توسط بر ژوئن 17, 2022
میز ایستاده است.صندلی ایستاده است.مبل ایستاده است.دیوار ایستاده است.و شاید گوش می دهند.گوش می دهند کلماتی را که توی گوشی دکتر می دوند و با جواب دکتر رقابت می کنند. -اره،اره...میام...یه ربع،نیم ساعت دیگه راه میفتم.نه این آخریه.مگه مهمون ها اومدن؟پس چرا عجله می کنی؟آروم باش،اصلا... کلمات از جواب او سبقت گرفتند. -چی؟...ببین اصلا نمی خواد نگران باشی،غریبه که نیستند.این کلمه ی مادر شوهر کم کم داره اساطیری میشه ها! از کلماتِ همسرش جلو می زند. -نه مسخره نمی کنم‌معلومه که برام مهمی. نباید خوشحال...
38 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 16, 2022
بزرگترین ترس زندگی ام بابا همیشه این جمله را تکرار می کرد: "آز آغری آسان اولوم" یعنی "درد کم ، مرگ آسان" وقتی حاجی ننه سکته ی مغزی کرد، بابا سه ماه با سرنگ غذا می داد. آن موقع ها تشک مواج نبود اگرهم بود ما نمی دانستیم. بابا حاج ننه را می چرخاند و با روغن زیتون ماساژ می داد تا مبادا زخم بستر بگیرد. مامان هم که هیچ وقت رابطه ی دوستانه ای با حاج خانم نداشت  و شاید خیلی وقتها هم رابطه خصمانه بود، حالا پا به پای بابا،پرستار شبانه روزی ننه شده بود. آفتابه لگن می آورد، لباس و ملافه می شست. بابا ه...
83 بازدید 7 likes