توسط بر آپریل 18, 2022
    خورشید چنان می تابید که گویی نمی خواهد کسی به آسمانش خیره شود. این چندمین باری بود که ماکان از مقابل تخته سنگ نشان کرده اش می گذشت.گیر افتاده بود هرچه پیش می رفت فایده ای نداشت انگار فقط دور خودش می چرخید.راه میان صخره ها پیچیده بود و سنگها بزرگ و کوچک ،کوتاه و بلند کنار هم قرار گرفته و دیواری سنگی در دو طرف مسیرساخته بودند.راههای تودرتو که به نظر تمام نشدنی می آمدند و نمی شد فهمید کدام راه است و کدام بیراه.ماکان از دور تابلویی دید کوله اش را روی دوش انداخت و به طرف تابلو دوید اگر ی...
80 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 15, 2022
هیچ صدایی به گوش نمی رسد، گویی زمین و زمان در خوابند وساعتها از حرکت باز ایستاده اند و عقربه هاشان زنگ زده، هیچ کور سویی در این شب دیجور بی پایان دیده نمی شود. در رختخوابم،چشم هایم را باز می کنم از پنجره ی کوچک اتاقم چند تکه ابر به شکل های مختلف می بینم. شکل فرشته، درخت، کتلت، این یکی مامان با کف گیر، یاد دیروز می افتم، مامان با کف گیر دنبالم می کند، می زند روی دستم، و با تشر می گوید: مگر نگفتم: ناخنک نزن؟ با خنده می گویم:آخه من عاشقشم نمی تونم ازش بگذرم، بهار، مادرم ، با مهربانی می گوید: بیا...
74 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 13, 2022
صدا: از بین شما تنها یک نفر زنده میماند، اولین کسی که بتواند وارد قصر شود. مردی به فاصله خیلی نزدیکی از من ایستاده آن قدر نزدیک که میتوانم لرزش پاهایش از شدت ترس را حس کنم. با صدایی که میلرزید گفت: از بین این همه آدم فقط یک نفر؟!! این بی انصافیه.   صدا: بله از این جا به بعد دنیای بی انصافی ها شروع میشود.   صدای همهمه بلند میشود... با اینکه همه از قبل میدانستند که تنها یک نفر زنده میماند ولی جوری اعتراض میکنند که انگار همین الان برای بار اول این موضوع را شنیده اند.   قلبم تند...
62 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 12, 2022
چپتر ۱   از آخرین دفعه که احساس آرامش کرده بود مدت‌ها می‌گذشت. پلک‌هایش سنگینی می‌کرد. حس غریبی در وجودش به غلیان افتاده بود؛ گویی سیل خاطرات او را به گذشته‌ها می‌برد. جسپر روی کاناپه‌‌ خوابیده بود. آسمان خاکستری، زمین را سفیدپوش کرده بود. در خانه را گشود؛ دختری به او لبخند می‌زد. به یاد آورد که دلش برای جسپر تنگ‌ شده، حتی دلش می‌خواست بار دیگر آن نگاه اثیری دختر را احساس کند.... هوای سرد پوستش را گزید. مه غلیظی روی آبکند افتاده بود. ادوارد روی بلندی کوچکی در میان آن زمین خیس، زیر درختی قد...
64 بازدید 2 likes
توسط بر آپریل 10, 2022
قلب را ازخانه اش جدا کردند چون قراربود بعد از قطع دستگاه ها خانه اش به زیر خاک برود.برای اینکه قلب می تواند در خانه ای جدید شانسی دوباره را امتحان کندو به کسی شانس زندگی بدهد. پس حالا قلب را داخل جعبه با تشکیلات و یخ می گذارند. حامل باید قلب را هر چه سریع تر به شمال برساند. پیک بیمارستان پسرجوانی ست به نام بابک, که تازه استخدام شده. پچ پچ بقیه را می شنود و اشاره های چشمانشان را حس می کند که مثل اینکه تازه وارد, باید قلب را ببرد. بابک دلش می خواهد خودی نشان دهد. مسئولش با قاطعیت می گوید خیلی حواس...
58 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 7, 2022
ماشینش که به پت‌پت افتاد و ناگهان خاموش شد، روی فرمان کوبید و گفت: _نگفتمت این‌جا نحسه؟ نگفتم از اون‌ور کوه دور می‌زنم می‌رسونمت به مقصد؟ خوبت شد حالا؟  ترس توی چشمانش موج می‌خورد. گفتم: _اصلا اومدم که این‌ جاده رو ببینم، تعریفش رو شنیده بودم. گفت: _برو آقاجون، برو پی کارت. به هر چی می‌خوای برس، ما رو ول کن جون ‌جدت. پیاده شد و آن‌قدر با کاپوت ور رفت تا بازش کرد. عصبی شده بود و صدای غر زدن‌هایش را از بیرون ماشین هم می‌شنیدم. از پشت شیشه به پایین صخره خیره شد. موج‌هایی که صفیرکشان به کمرکش ...
92 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 3, 2022
وقتی بچه بودم این خواب برایم تکرار می شد: توپم را برمی‌داشتم و از خانه می زدم بیرون که توپ بازی کنم. همینطور حین بازی گم می شدم. بعد که می گشتم، حین گشت زدن دوباره می رسیدم به خانه. خانه شبیه خانه ی خودمان بود. در و دیوار و حتی درخت های توی پیاده رو. اما حس می کردم خانه ی خودمان نیست. از لای در وارد می شدم. هال را می دیدم و خانمی را که مادرم بود. داشت موهای مشکی اش را شانه می کرد که جلوی صورتش را گرفته بود. موها مثل پرده ای آویزان بودند. درست مثل مادرم که وقتی خانه را ترک می کردم، حین انجام همین...
57 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 3, 2022
«تعریف من از ازدواج چنین است: قضیه با دو نفر آغاز می شود که زندگی را بدون وجود یکدیگر غیرقابل تحمل می بینند و بعد از مدتی به همان دو نفر ختم می شود که دیگر زندگی را در کنار هم غیرقابل تحمل می بینند.سیدنی اسمیت[1]» مدتهاست که آن‌دو نفر را می‌شناسم. هر‌دو از هم‌دانشگاهی هایم بودند. زمانی که پشتِ لبم سبزِ‌سبزِ شده بود و مطمئن شده‌بودم که رشته‌ی «روانشناسی بالینی» همانی است که می‌خواهم و خُرسند بودم از اینکه آنچه راکه می‌خواهم دارم، با آن دو آشنا شدم. هم‌دانشگاهی‌ام بودند اما با رشته‌ای متفاوت...
80 بازدید 6 likes
توسط بر آپریل 3, 2022
دست بند را گشود.پارچه را از سرم برداشت و از هلی کوپتر معلق دریک متری زمین چمن به بیرون پرتم کرد.هلی کوپتر غرید و از زمین فاصله گرفت.شاید ماهها بود که چمن زرد زمین بازی آب نخورده بود . خیلی جاها خاک نقره ای بی جان نمایان بود.بنرهای تبلیغاتی پاره که به دکل های چراغ های ورزشگاه گیر کرده بودند ، در باد ملایم می رقصیدند. به طرف تنها راه خروخ رفتم .از سالنی تاریک گذشتم به آرامی به سوی دریچه نور قدم برداشتم. اتاقی با شیشه ی شکسته که نور بیرون تنها روشنایی ساختمان بود . نرده ها مانع خروخ بود. دوباره به ...
75 بازدید 6 likes
توسط بر آپریل 2, 2022
  میترسم از این - دنیای بی در و پیکر میترسم . یک جايی در یک جهان موازی گم شده ام.سرگردانم در آنجا.بی پول و بی پناه و بی کس. راه به جایی نمی برم."می لرزید. تند تند حرف می زد.جویده و شتابزده و گاهی نامفهوم.با دستانش اشکال ناتمام و خطهای شکسته ومتقاطع در هوا رسم می کرد.نگاهش پر از ترس ووحشت بود. مرد سر تکان می دادو لبخند می زد.وسطهای نفس هایی که زن ناگهان و با صدا می کشید تا حرفش را ادامه دهد،آرام می گفت :"نترسید،همه گاهی اینطور می شوند.چیزی نیست . چیزی نیست .آرام باشید."و با دستهایش از دور س...
61 بازدید 5 likes
توسط بر مارچ 29, 2022
در زمان های قدیم سرزمین ماد از دو بخش شمالی و جنوبی تشکیل می شد که یک بنای باستانی و طبیعی صخره ای که در آن هزارتویی به وسعت یک و نیم فرسنگ در یک و تیم فرسنگ بود، این دو بخش را از هم جدا می کرد.  در بخش جنوبی ماد ، مردمانی زندگی می کردند که در سواحل دریا ، منابع بیکران نمک و ماهی را دارا بودند و از قِبَل فروش آنها زندگی بخور و نمیری داشتند .اما در بخش شمالی که از منابع طبیعی بی بهره بودند، مردم با تلاش خود توانستند در   کشاورزی و دامپروری پله های ترقی را طی کنند.  بنای باستانی ، صخره ای طبیعی ...
61 بازدید 2 likes
توسط بر مارچ 27, 2022
گزارش یک روح از هزارتوی صخره‌ای، شاهراه صخره‌ای- تاریخی مرکز کشور در زمان زندگی هیچ‌وقت سوار یک هلیکوپتر نشده‌بودم. اما حالا که از طرف مجمع روح‌های سرگردان پرشیا این مسئولیت بزرگ بر عهده‌ام قرار گرفته تا گزارشی درباره هزارتوی صخره‌ای مرکز کشور که شاهراه همه جاده‌ها محسوب می‌شود، ارائه کنم، مجبورم ابتدا از روی سقف این هلیکوپتر گزارش خودم را آغاز کنم. اگر از ارتفاع خیلی زیاد مثلا از روی سقف یک هلیکوپتر که تا جایی که می‌توانسته بالا رفته نگاه کنی، آن‌هم با چشم غیرمسلح، همه چیز در جاده‌ها عادی به ...
77 بازدید 4 likes