توسط بر سپتامبر 23, 2022
       پیشگفتار  :    چیدمان واژگانیم‌ شعر  نیست ،  نظم  نیست ، نثر و یا  جنس سپید و نو   نیست .  بلکه  بداهه های  درون تاکسی ست  که  از تجارب زیستی و مشاهدات  شخصی ام  سرچشمه  می‌گیرد.       درون مایه اش  همان نقل ضرب المثل است  که  گفته اند  :  آش_نخورده_دهان_سوخته     .    تعبیری  از  تر و خشک با هم  سوختن .   شبیه به  ناکرده گناه  محکوم و به جبر زمانه  سوختن .    و  طرح داستان  آن   از  چاله به چاه ست .   ماجرایش نیز آشناست . برگرفته از شرح حال و احوال ماست .     ...
12 بازدید 1 like
توسط بر آگوست 28, 2022
         اپیزود  اول      ●بداهه نویسی    دخترکی  عزیز دردانه  و سرکش  خانواده     در   دره ای از ناباوری ها  سقوط کرد  .   در قمار زندگی    بدترین ها   قسمتش  شد . البته  غیر از  شوهر و فرزندان  خوب.  . او نیز  آنها  را  برداشت   و  یک شبه    عزم   هجرت  کرد .           سن و سالی  نداشت .  تازه از نوجوانی در آمده بود ،  ازدواج کرده بود  و  دچار  فقدان و  فوت عزیزان  شده بود .   پدرش  ، مادرش  ،  حتی  دست سرد روزگار به گربه اش  نیز  رحم  نکرده  بود .  آن را هم  کنار جاده    مرده  پید...
34 بازدید 2 likes
توسط بر جولای 5, 2022
یه زمان هایی توی زندگیم بوده که احساس میکردم اضافی ام... موقع بازی همیشه نیمکت ذخیره بودم،با شوق و هیجان بازی رو میدیدم و منتظر بودم یکی خسته بشه من جاشو پر کنم...حتی اگر کسی هم مسدوم میشد یه نگاه به من میکرد و میگفت:«این بیاد توی زمین میبازیم» طرف پاش میشکست،استخون اش از ماهیچه اش میزد بیرون ولی ادامه میداد... توی جمع،حکم یه میان برنامه تلویزیونی رو داشتم،هرکی خسته میشد حرف بزنه،من شروع میکردم... تا میخواستم حرف هایی که مدت ها بخاطر گفتنش صبر کردم رو بزنم...همیشه یکی میگفت:«راستی دلار چقد...
34 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 19, 2022
بهش میگم: مامان یه چند روز بیام خونتون بچه‌ها رو نگه دار . من درس بخونم ؛ امتحان نزدیکه ها. میگه: آخه اینا که پیش من نمی‌مونن. آخه تو با دو تا بچه... . انگار نه انگار خودش تا دیروز گیر داده‌بود که سر کار برم و فلان. میگم: خب با این وضع قبول بشم چی؟ میگه: همینو بگو. - خب می‌خوای نرم اصلا امتحان بدم. - نه .... می‌پرم وسط حرفش که تو و حاج‌خانم(مادرهمسرم) نگهشون می‌دارید دیگه. انگار همه مطمئن بودن من نمی‌تونم کار پیدا کنم که هی می‌گفتن برو سر کار؛ وگرنه از کمک و فلان هیچ خبری نیست. می‌رم تو...
69 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 17, 2022
سه سال را صرف  تفسیر  نقشه ی گنج  کردم  تا  بفهمم  کدام  مختصات جغرافیایی  است  ‌  در عوض  ظرف  یک هفته  توانستم  تمام  نمادها  را  توسط  یک شخص متخصص  در مجازی  تجزیه و تحلیل و رمزنگاری  کنم و  هزینه ا ی  بابت آن  نپرداختم  ولی  اکنون  سه شبانه روز  است که  سینه خیز  وارد  تونل  تنگ  و تاریک  شده  ام  و حفر میکنم و پیش میروم  و  به انتهای  مسیر رسیده  ام .   صدای مهیبی می آید  و  من نمی‌فهمم  چه شده ‌  .  کمی بعد  خودم را  در بین  خواب و بیداری  و  در عالمی عجیب  میبینم ‌   تا همین حد   می‌دانس...
51 بازدید 2 likes
توسط بر آپریل 13, 2022
ماجرا  از آنجایی شروع شد که  یکی از دوستان قدیمی ام لابه لای حرف هایش به من گفت که   خیلی  ساده و خوش باورم .   او می‌گفت   این  خصلت کار دستم خواهد  داد .  حرفهای  عجیبی میزد  که  پیش از آن نشنیده بودم .  نه که  از حرفهایش  شوکه شده باشم  ، نه ‌ ‌ . به هیچ وجه .  بلکه  خود پیش از این  نمونه های  بسیاری  از هرآنچیزی که میگفت  را  طی گذر از مسیر زندگی دیده  بودم   ، می‌دانستم که راست می گوید  ولی  نه آنکه  عامه مردم  آنگونه ای باشند که او می‌گوید.    او  که  پس از مدت ها  به دیدارم آمده بود و چ...
62 بازدید 1 like
توسط بر فوریه 15, 2022
به نام خدا دختركي باروپوش آبي آسماني دورچين،يقه ي سفيدقلاب بافي،موهاي بافته شده باروبان سفيد،سرخوش وشادوخندان ازدربزرگ دبستانايراندخت زاهدان بيرون مي ايد...بابابزرگ منتظراوست كيفش راميگيرد ...دخترك اماشادوسرخوش وخندان جلوجلوميدودوميچرخد...بابابزرگ نگران به دنبالش .شكوفه جان ندوبابا جان زمين ميخوري...بابابزرگ امروز كيهان بچه ها آمده تازه كيت كت همميخوام...برام ميخري؟؟؟بله باباجان...دستش رابه دستان گرم وپرمهربابابزرگش ميدهد.... دخترك كمي بزرگترشده حالا به مدرسه ي راهنمايي ميرود...راهنمايي رو...
87 بازدید 3 likes
توسط بر فوریه 7, 2022
قبل از اینکه من و حامد حدود نوزده بیست سالمان شود، 188 کیلومتر، جاده‌ی سیاهِ آسفالت‌شده بین‌مان فاصله بود. اما خدا خواست و اتاقِ ما، 1400 کیلومتر آن‌طرف‌تر، تویِ خوابگاهِ دانشگاه فرهنگیان اراک، روبه‌رویِ هم شد؛ من اتاق شش و او ده. تویِ والیبال بود که فهمیدم حامد می‌تواند دوستِ درجه یکی برای من باشد. او پاسور بود و من اسپَکِر. داشتیم حسابی با هم مَچ می‌شدیم که حامد دانشگاه را وِل کرد و برگشت داراب. برایِ چه؟ می‌خواست شانسش را بارِ دیگر برایِ پزشکی امتحان کند. نه اینکه معلمی را نمی‌خواست، نه، و...
200 بازدید 4 likes
توسط بر دسامبر 21, 2021
  اپیزود  اول از سه اپیزود .      آنچه خواهید خواند در این اپیزود :       درخت عجیبی بود ولی اینکه این صدای وحشتناک و مخوف رو چطوری ایجاد میکرد  برام جای سوال بود .  صدای زجه و نوحه و انواع اقسام زوزه ها از سمت دره شنیده میشد  یاد حرفهای افراد بومی افتادم  و .... از شکاف صخره ای که پشت تنه ی درخت بود خزیدم داخل ‌ .  یه راهروی تنگ و بعد یه سوراخ گربه رو توی دل صخره  .  کمی تردید داشتم . ولی رفتم و به یه راهپله رسیدم .  قدم روی پله های  تاریک گذاشتم . ابتدا با ته داس به هر پله ضربه میزدم ...
76 بازدید 3 likes
توسط بر دسامبر 18, 2021
وقتی داشتم وارد دفترش می‌شدم نگاه خانم منشی داشت بهم می‌گفت:« مراجعه به روانکاو شتری‌ست که در خونه‌ی همه می‌خوابه»، لبخند من هم بهش گفت « آره! اما صبر کن آخرشو ببینی.» آقای روانکاو نگاهی به سرتا پای من کرد و نگاهی به بالا تا پایین فرمی که پر کرده بودم، و درست همونجایی که شغلم رو نوشته بودم مکثی کرد، لبخندی بفهمی‌نفهمی وسط ته‌ریش سیاهش جنبید و طوری برای خودش کله تکون داد که صدای توی سرش را شنیدم که :« به‌به! عجب کِیسی! سهل و ممتنع ! تا حالا کجا بودی لعنتی؟!» لعنتی رو که توی ذهنش گفت خودکار ...
166 بازدید 15 likes
توسط بر دسامبر 12, 2021
چالش نویسندگی :  از  جایگاه متضاد با جنسیت خود یک  خاطره ی باور پذیر بنویسید       چالش نویسندگی کارگاه داستان نویسی   آذر ۱۴۰۰       ویژه ی محیط همبودگاه نوشته شده است ..        شهروز براری صیقلانی  ■   □ مقدمه و آغاز      ●  ○ خروج از پیله به شوق پرواز  توی محیط دانشگاه همه میدونستیم که فاطی  سنگنورد لیگ  بانوان کشور بوده . و حتی چندین مرتبه هم بعد برگشت از مسابقات   براش پرده تبریک زده بودند جلوی درب دانشگاه شیراز  و حین ورود به دانشگاه  حلقه ی گل انداختن گردنش و اینج...
135 بازدید 3 likes
توسط بر دسامبر 4, 2021
     تازگی توانسته بودم کمی یخ دل اقا سیروس را آب کنم تا درون آژانس کمتر به من متلک بگوید .   از نظرش من یک بچه دانشجوی زپرتی و سوسول بودم که چون در ان شهر غریب و تازه وارد محسوب میشدم   میبایست  در حاشیه میماندم . اما اینها تنها توهمات او بود چون من هرجایی که باشم  برایم توفیقی ندارد و انجا وطن و شهر من خواهد بود‌ . چه شیراز  چه بوشهر چه تبریز یا که یزد و کاشان ‌ ‌همه جا سرای من است .  از طرفی  هم  من از انسوی  کوه نیامده ام که....   از شهر مادری ام تا به اینجا تنها دو ساعت راه است . ان وقت این...
65 بازدید 2 likes