توسط بر می 1, 2021
کنار پنجره نشسته‌ام و فنجان قهوه به من چشمک می‌زند، به یاد دارم که دغدغه‌ها و کارهای زیاد، هیچ وقت اجازه لذت بردن از قهوه گرم و تازه را به من نداده است. همیشه آنقدر دغدغه دارم که وقت کم می‌آورم برای آهسته قهوه خوردن. گاهی فنجانی قهوه می‌ریزم و یادم می‌رود بخورم و مجبور می‌شوم قهوه را سرد بخورم. راستی اگر نامیرا بودم چه می‌کردم؟ همبودگاه است دیگر...گاهگاهی چالشی می‌آورد و ما را وا می‌دارد به نوشتن. ذهنم میان عقل و احساس، میان علم و تخیل پرسه می‌زند...نامیرایی یعنی زندگی جاودانه! اما جاودانگی مگر ...
14 بازدید 5 likes