توسط بر ژوئن 7, 2021
اجازه نمی داد مستقیماً به چشم اش نگاه کنم . مدام اونا رو می بست . مثلاً که خوابش میاد و حوصله ی شیطنت رو هم فعلا  نداره . در صورتی که دفعه ی قبل حوالی همین ساعت با توله هاش و هِرکول کل باغ رو گذاشته بودن رویِ سرشون .  راستی سروصدای باغ کمتر نشده ؟ توله ها کجان ؟ _ دزدیدنشون .  وای خدایِ من ، کیا ؟ چرا ؟؟؟ _آدما .... .  مامان جِسی افسردگی گرفته بود . بهش حق دادم چشای فندقیِ نم دارش رو بخواد ازم پنهون کنه . مطمئناً داره به این فکر می کنه که اونا چطور از جان و مال آدمیزاد مراقبت می کنن ...
268 بازدید 8 likes