توسط بر ژوئن 10, 2021
  سیاهی شب و سکوت پاساژ تو را به خیالبافی سوق میدهد و تو بی آنکه بتوانی کوچکترین حرکتی کرده باشی همچون مجسمه ابولهول در ویترین بوتیک ایستاده ای،  و سایه ی گربه ی ابلق را بر کفپوش پاساژ میبینی،  طبق معمول به پشت ویترین مزون عروس میرود تا مانکن عروش را نگاه کند،  از عمق وجود خشمگین میشوی،  گوویی گربه ی ابلق  رقیب عشقی ات شده،    مانکن بغلی با آن لباس مجلسی زنانه ی آبی رنگ بحرف می آید و چیزهایی را زیر لب زمزمه میکند گویی طبق همیشه به درب میگوید که دیوار بشنود،   او نسبت به تو کراش دارد تو؛  ک...
10 بازدید 2 likes