توسط بر سپتامبر 10, 2021
چکیده ای از یک داستان بلند  ابتدا قسمت هاییش رو عینن  آوردم و انتها  خلاصه ای از داستان رو نوشتم .       اواسط ماه شهریور و شهری پر از دروغ و مکر و ریاح    پسرک آرام صبور و غمناک ، بی رنگ و ریاح.  سوار بر کفشهایش شهر را مرور میکرد خاطره به خاطره ، خشت به خشت ، کوچه به پس کوچه ، و گذر میکرد از زیر قدمهایش خیابان های به هم گره خورده. عاقبت او ماند و گورستان اموات .  ّبر سنگ مزاری ایستاد غمگین رنجیده پریشان خاطر و آزرده حال. پدرش که رفت از دنیا  او ماند یکه تک و تنها .  نه کاری دارد و نه پس اندا...
17 بازدید 3 likes