توسط بر سپتامبر 8, 2021
 جوان و بلند قامت با پشت دستش اشکش را پاک کرد  و لباسش را کمی وارسی نمود و سپس درب را باز کرده و گفت ،   سلام  پسرک مودبانه کنار رفت و با لحنی بغض الود و چشمانی که از گریه سرخ بود  گفت:   بفرمایید ،  خوش امدید . خونه ی خودتونه.  زن بیوه ی جوان با مکث و کمی تردید  وارد خانه شد ،  دقت کرد تا کسی در خانه نباشد .  سپس از پسرک پرسید ؛   این کفشا  واسه شماست؟   چقدر بزرگن...  بیوه ریز نقش و خوش چهره  با موی سیاه و سفید و چشمای درشت و نگاهی خیره و سردرگم  داخل شد .  سکوت طولانی شد که زن گفت...
19 بازدید 4 likes