مطالب برگزیده و وبلاگ

مشاهده بیشتر>

تنها در کوچه

مدتی بود که چرتم را چیزی ‌پاره نکرده بود. گاهی گذر گربه ای از دیوار رو به رو چنگی به چرتم‌ می انداخت. اما اینجا، آخر این ‌کوچه باریک انگار دنیا برای من، برای این در، برای دیوارهای کوچه تمام شده بود. کوچه که دو همسایه بیشتر نداشت . اولین خانه که اصلا زنگ ‌نداشت تا هم کلامی باشد برای سالهای خستگی آخر عمر.‌ یادم هست صاحبخانه اش- ان‌پیرزن قد خمیده را-آخرین بار کفن پیچ از خانه اش بردند. بعد از آن هم دیگر هیچ دستی به در آن خانه ضربه نزد تا باز شود.‌ حالا من مانده ام و این کوچه و یک خواب دایمی. گاهی  چشم کج میکنم به سر کوچه و رفت و آمدها را نگاه میکنم. اما دریغ از یک آشنای دور! آدمهای این خیابان هم همه غریبه شده اند  . از این انتهای کوچه که من ایستاده ام تابلوی سر کوچه هم معلوم است . انگار هم سن و سال خودم هست؛ نه! یحتمل خیلی جوانتر . یادم می اید خیلی سال قبل اسم کوچه چیز دیگری بود، تمدن بود؟! لاله بود؟! یادم نیست! اما یادم می آید وقتی پسر همسایه ی سر خیابان  شهید شد، اسم کوچه هم عوض شد . کوچه ما هم شد شهید یوسفی ۵.آنجا بود که فهمیدم لابد ۴تا کوچه دیگر مثل همین کوچه خودمان در این خیابان هست. حالا غرض از این همه روده درازی چه بود؟! صبح بود که صدای پایی که نزدیک و نزدیکتر میشد چرتم را پاره کرد.‌گربه نبود. صدای پای آدمیزاد بود. آخرین باری که کسی وارد کوچه شده بود شبی بود که آن دو سه تا جوان وارد کوچه شدند تا از تاریکی کوچه استفاده کنند و جنسی ردوبدل کنند. صدای پا نزدیکتر شد. انگار میشناختمش. چهره اش چقدر آشنا بود. ایستاده بود روبه روی من و به آن در زنگ زده زهوار در رفته خیره شده بود. قبلترها رنگ من و این در آبی بود ‌اما الان تنها چیزی که از من و این در دیده میشود رنگ قهوه ای زنگ خوردگی است. چقدر دوست داشتم هنوز هم آن رنگ آبی دوست داشتنی را داشتم، حداقل جلوی این دختر خانم! دستش را به سمتم دراز کرد. یعنی نمیدانست که سالهاست کسی در این خانه زندگی نمیکند؟! به امید دیدن چه کسی میخواست مرا فشار دهد؟!چقدر سفت شده بودم‌ . به زور فشارم داد. خودم هم باورم نمیشد هنوز صدا داشته باشم. یکبار کوتاه فشارم داد یکبار بلندتر . دو زنگ‌ پشت هم. یکی کوتاه یکی بلند. ایستاده روبه رویم، همزمان با فشار دادن من لبش به خنده باز شد. خدایا! چرا من نشناختمش؟! بنفشه بود! بنفشه عزیز من!‌ دردانه ی خودم، کسی که سالها مرا فشار داده بود با همین نظم خاص خودش، دو زنگ، یکی کوتاه یکی بلند. چطور میشناختمش این خانم با وقار را؟! آخرین بار که دیدمش با همان ساک سیاهش راهی دانشگاه بود. چند سال گذشته؟! نمیدانم . اما باید زودتر میشناختمش، از برق چشمانش. هنوز همان است! برق چشمانِ بچه ی کوچکی که دستش به من نمیرسید. هر دفعه که میرسید پشت در قدبلندی میکرد که ببیند دستش به اندازه کافی بلند شده تا بتواند مرا فشار دهد یانه. وقتی که ناامید میشد با دستان کوچکش محکم در میزد. کاش هنوز کسی در این خانه زندگی میکرد. نمیخواهم از زدم من ناامید شود. اما انگار قصد رفتن ندارد. ایستاده و به در و دیوار نگاه میکند.‌ بنفشه کوچکم میدانی اولین بار کی تو را دیدم؟ آن موقع که در بغل مادرت و همسایه تان از بیمارستان به خانه آمدی. نمیخواهم بدانی  ولی پدرت همراهشان نبود . خودت که بهتر میدانی تو را نمیخواست! سومین دخترش را. همان موقع که نگاهم به چهره معصومت افتاد مهرت به دلم نشست. دلم غنج رفت که بزرگ شوی و با انگشتان نازک و کوچکت مرا فشار بدهی. بله عزیزکم.‌ تو از بدو تولدت در همین خانه زندگی کردی و بزرگ شدی، مثل دو تا خواهر بزرگترت. برای همین است که الان هم داری دست‌ محبت میکشی به درو دیوار این خانه . خانه ای که خیلی هم جای امنی برای تو نبود. یک ماهت شده بود یا نه که دیدم ‌پدرت پتوپیچ محکم بغلت ‌کرده‌‌ وبا عجله و اضطراب رفت بیرون. همینکه تو را در بغل پدرت میدیدم برایم ‌جای تعجب داشت. همان موقع که برخلاف عادتش در را خیلی آهسته بست فهمیدم اتفاقی در راه است. به ساعت نکشیده بود که داد و فریاد مادرت از داخل خانه بلند شد. بعد خودش را دیدم چادرش را سرکرده و‌نکرده با دمپایی لنگه به لنگه دوید بیرون. یک ساعتی گذشته بود که مادرت برگشت. با چادر پاره  و خاکی و چشم‌ ورم کرده و گوشه لب خون آلودش که مرا فشار داد. اما میخندید چون تو را در آغوشش داشت. راه که افتادی با خواهرانت میرفتید لواشک و آبنبات میگرفتید و من عاشق خنده های قشنگتان بودم وقتیکه  از سر کوچه وارد میشدید با پیرهن های گلگلی دست در دست هم. تو را وسط خودشان نگه میداشتند.  یک دستت در دست معصومه  و آن یکی دستت در دست ریحانه. همان‌موقع ها بود که میدیدم زنهای غریبه زیادی به خانه رفت و آمد دارند . کم‌کم از پارچه های دستشان و خوش و بشهای پشت درشان شستم خبردار شد که مادرت دست به کمر خودش گرفته و خیاطی راه انداخته.‌ پس همین بود که میتوانست هرازگاهی چند تومانی کف دستتان بگذارد تا هله هوله بخورید و عشق دنیا را بکنید. مدتها گذشت. تو بزرگ شده بودی، آنقدر که خودت تنها میتوانستی راه بروی، اما دستت همچنان به من نمیرسید. آن روزی که دیدم ۷ صبح با آن روپوش صورتی و مقنعه سفید دست در دست مادرت از در آمدی بیرون، هیچ وقت یادم نمیرود که مثل فرشته ها شده بودی‌! کیف قدیمی معصومه روی دوشت بود‌. خوشحال شده بودم که از آن روز به بعد تو هم مدرسه رو شده ای. خوشحالتر میشدم وقتی که از مدرسه برمیگشتی و از سرکوچه دوان دوان می آمدی. اول امتحان میکردی که قدت به من میرسد یا نه، ناامید که میشدی تند تند در میزدی با دست یا با پا! چقدر بعد از اولین روز مدرسه ات بود؟! نمیدانم! روز رفتن پدرت را دقیقا یادم هست. پدرت همیشه موقع بیرون رفتن در را محکم میبست. و با عجله طول کوچه را طی میکرد. اما آن دفعه رفتنش فرق میکرد. در را آهسته بست و ایستاد چند لحظه ای  پشت سرش را نگاه کرد و رفت. رفت و رفت و تا سالها برنگشت. اما شما بودید، مادرتان بود و خانمهای غریبه -که خیلی بیشتر از قبل رفت و آمد میکردند- هم بودند. همان روزها بود که بالاخره دستت به من رسید . پا بلند کردی و سر انگشتانت توانست من را لمس کند. دو زنگ ‌پشت سرهم، یکی کوتاه یکی بلند و این شد رمز تو. قرارتان با خواهرانت اینطور بود. معصومه دو زنگ کوتاه میزد و ریحانه دو زنگ بلند. من شما را میدیدم که بزرگ ‌و بزرگتر میشوید. رنگ‌مانتوی تو دیگر صورتی نبود. مانتو شلوار سورمه ای میپوشیدی با مقنعه مشکی‌. بین خودمان باشد، میفهمیدم مانتو هایت کوتاه شده مانتوهای معصومه هستند، اما همان مانتوهای کهنه چیزی از زیبایی تو کم‌‌نمیکرد.  تا اینکه آن شب رسید . دستی مرا فشار داد. زمختی سرانگشتانش برایم معلوم کرد که مرد است. در تاریکی کوچه نشناختمش . صدایش را که بلند کرد و هرسه تان را صدا کرد فهمیدم که برگشته است. حق داشتم نشناسمش. پیر شده بود. لرزش دستانش را وقتی من را فشار داد فهمیدم . از ته دل دعا کردم که کاش خانه نبودید، کاش مادرت در را باز نمیکرد. اما مادرت  در را باز کرد  و پدرت دوباره برگشت.... اولین بار که مادرت را با عینک دیدم تازه متوجه چروک های ریز گوشه چشمش  شدم. وقتی دستان مادرت موقع انداختن کلید در قفل میلرزید دیگر رفت و آمد خانمهای غریبه هم قطع شده بود. چقدر پرچانگی کردم برای تو! مدتها بود با کسی حرف نزده بودم . دلم هم برایت تنگ شده بود دختر. از خودت بگو . چرا اینقدر در و دیوار را نگاه میکنی . کسی نیست در را باز کند. میدانی، تو را دیدم‌ نطقم ‌باز شده! انگار دارم زندگی خودم را مرور میکنم. بعد از این همه مدت که گرمای دستی را بر روی تنم ‌احساس کردم خوابم پریده و خاطراتم سرریز شده. خسته شدی این همه ایستادی. بشین همینجا روبه روی من‌. سالهاست کسی وارد این‌کوچه نمیشود که آرامش من و تو را به هم بریزد. آنجا، آن تکه آجر را بردار و بشین. بگذار حالا که سر درد دلم باز شده خوب حرف بزنم . راستش اصلا دلم ‌نمیخواهد آن روز را به یادت بیاورم. تلخترین روز عمرم. از صدای جیغ و داد شما دخترها همسایه ها ریختند پشت در. دست از روی من برنداشتند تا بالاخره‌ پدرت در را باز کرد. چند ساعت بعد برای آخرین بار مادرت را دیدم که روی  تخت آمبولانس بردندش و دیگر هیچ وقت برنگشت. از آنروز به بعد بخت سیاه شما دخترها سیاهتر هم شد. از کجا فهمیدم؟! از رنگ ‌و رویتان که هر روز زرد و زردتر میشد. از روزهایی که ۷ صبح در را باز نمیکردید که بروید مدرسه! از خنده هایی که دیگر روی لبتان نبود! از اینکه دیگر از سر کوچه شلنگ‌تخته زنان نمیدویدید تا در خانه. از سروصداها و دعواهای زیادی که هر روز میشنیدم. میدانی بنفشه!من راز تو را هیچ وقت  پیش کس نگفته ام؛ نه اینکه خیال کنی چون زبان ندارم نگفته ام؛ نگفته ام‌ چون نمیخواستم کسی بداند. چون تو را دوست داشتم و دارم . خیلی از شب گذشته بود که آرام در را باز کردی. مانتو شلوار مدرسه ات را پوشیده بودی. پای چشمت کبود بود؛ نه اینکه در آن تاریکی شب دیده باشم، بعدظهر دیده بودمش. آنروزها از آن کبودی ها در صورت همچون‌ گل تو و خواهرانت زیاد میدیدم. ساک سیاهی در دستت بود.من‌ مات مانده بودم که دخترک معصوم این وقت شب چه میخواهد بکند. در را آرام بستی اما نرفتی، برگشتی و صورتت را گذاشتی روی در . اشکانت را که نمیدیدم اما هق هق آرامت را میشنیدم.ناگهان مثل برق گرفته ها سرت را از روی در برداشتی و راه افتادی.  رسیدی به سر کوچه و رد نگاه من نگران، دنبال تو بود. ایستادی و نرفتی نگاهی به خیابان خالی و تاریک کردی و نگاهی به پشت سر. برگشتی داخل کوچه. به وسط کوچه نرسیده بودی که نشستی زمین و گریه کردی بلند، لابد مطمئن بودی کسی صدایت را نمیشنود. اما‌ من‌ میشنیدم. چند ساعت آنجا بودی؟ چندبار رفتی تا سر کوچه و برگشتی؟ یادم هست یکبار هم وارد خیابان شدی و از دید من خارج.‌ قلبم داشت از دهنم بیرون می آمد. اما برگشتی. میدانی بنفشه تو دختر رفتن نبودی. مادرت تو را آنطور تربیت نکرده بود. دست آخر برگشتی کلید انداختی و در را باز کردی و رفتی داخل. کسی راز آن شب تو را نفهمید، جز خودت و من. بعد از آن شب اوضاع تو فرقی نکرد. میرفتی مدرسه و می آمدی. خیلی کم میخنددی. خیلی کم بیرون میرفتی. بزرگ شده بودی و خیلی راحت دستت به من میرسید، احتیاج‌ به هیچ پابلندی هم نداشتی‌ . وقتی آنروز  یادم می آید شادی عجیبی در همین تن زنگ زده ام‌ می دود. همانروز را میگویم که دوستت سعیده از سر کوچه دوان‌دوان پیدایش شد. دست از روی من برنداشت تا بالاخره تو در را برایش باز کردی.‌ تا تو را دید خودش را انداخت بغلت." پزشکی قبول شدی بنفشه دانشگاه تهران" . آنروز هم من خنده ات را ندیدم، به جایش اشک بود که گلوله گلوله از چشمانت سرازیر بود. . چند روز بعدش بود که همان ساک سیاه دستت بود و در را پشت سرت بستی و رفتی. پشت سرت را هم نگاه نکردی‌ . رفتن خواهرانت را هم قبل از تو دیده بودم. معصومه را یادم هست با آن لباس عروس زیبایش از همین در رفت بیرون . ریحانه هم که قبل از تو راهی دانشگاه شده بود. تو رفتی و دیگر برنگشتی. تقصیری هم که نداشتید. کمی بعد از رفتن تو بود که مرد غریبه ای مرا فشار داد. پدرت که میخواست در را باز کند هر دو لت در را باز کرد. آن یکی لت در سالها بود که باز نشده بود. انگار بعد از آخرین رفتن مادرت. اما حالا در کاملا باز شده بود چون مرد غریبه تمام وسیله های خانه ها را برداشت و در وانتش جا داد. دسته اسکناس که در دستان پدرت قرار گرفت فهمیدم خبرهای بدی در راه است. پدرت چند روز بعد رفت نمیدانم کجا‌. اما دیگر هرگز برنگشت. نمیدانم تو میدانی کجاست یا نه. یکروز در خانه را قفل کرد و رفت. با خودم گفتم  خانه حتماصاحب جدیدی پیدا کرده و به زودی سر میرسند و من از تنهایی در می آیم. اما کسی نیامد که نیامد. سالها آمد و رفت و کسی نبود که با فشار دادن من سراغ آدمهای این خانه را بگیرد. این بود که رنگ آبی قشنگم از بین رفت و زنگ ‌زدم. سفت شدم و صدایم گوشخراش شد. همدمم گربه های لب دیوار و این در قراضه تر از خودم شد. صدای پای کس دیگری را میشنوم. انگار خودت هستی که دوباره بچه شده ای و شلنگ‌تخته زنان از سر کوچه می آیی! -سوگند، مامان آروم بیا عزیزم. کف کوچه ترک داره نخوری زمین -سلام مامان ما اومدیم. با بابا رفتیم پارک.خیلی بازی کردیم. بستنی هم خوردیم. بابا میگه اینجا خونه ی بچگیای توعه، راست میگه؟ -بستنی رو خودت خوردی یا لباست وروجک خانم؟! راست میگه عزیز دلم . اینجا خونه ی بچگیای منه. بابا کجاست پس عزیزم؟ -سلام خانم دکتر. خوب خلوت کردی با خودت! سعی کردم تا میشه دیرتر بیایم تا مزاحم خلوتت نشیم. اما از بنگاه زنگ زدن. خریدار اونجا منتظر ما نشسته . نمیشه بیشتر از این معطل کرد.  کلیدت را از جیبت درآوردی و گرفتی جلوی همسرت. - میتونستم دروباز کنم و برم تو .اما زنگ زدم. یکی کوتاه یکی بلند. گفتم شاید مامان بیاد درو باز کنه یا حتی بابا. اما‌ کسی نیامد. - خدا رحمت کنه پدر و مادرت رو سرانگشتان همسرت رد اشک روی صورتت را که پاک کرد خیالم راحت شد که حالا خوشبختی .  #شخصیت_پردازی

توسط: مریم صفدری

تمرین کلاس نویسندگی - شخصیت قهرمان و ضد قهرمان

دوستان عزیزم سلام امروز هم مثل سه تا سه‌شنبه قبلی کلاس نویسندگی رو با خانم لیلی جلینی داشتیم (این ترم فقط بحث شخصیت پردازی هست). معمولا سر هر کلاس باید یک تمرین انجام بدیم و یک تمرین هم بعد از کلاس. تمرینی که امروز در جریان کلاس داشتیم مربوط به نوشتن پنج تا هفت خط درباره  شخصیتی که بر گرفته از تصویر بلاگ هست بود. باید سعی می‌کردیم یک شخصیت قهرمان و یک شخصیت ضد قهرمان رو تخیل کنیم و درباره‌اش بنویسیم که من متن زیر تو کلاس نوشتم البته یکم بعد از کلاس روش کار کردم.  شخصیت قهرمان و ضد قهرمان با توجه به تصویر چرخ خیاطی من ژانومه چرخ خیاطی که همش درحال دررررر دررررر کردنه هستم آخه برای بچه‌هایی که تازه می‌خواهند بروند مدرسه لباس می‌دوزم. عادت دارم کت و دامن مشکی با گلدوزی‌های طلایی بپوشم و صبح تا شب بشینم و همینطور لباس بچه‌ها رو با دقت تمام آماده کنم. امروز که داشتم هفتمین دست از لباس‌ها رو آماده می‌کردم بهم گفتن مدیر جدید مدرسه که تازه از اونور آب اومده و همش لباس‌های رنگی می‌پوشه که به خیالم یه چیزیش هست گفته دیگه بچه ها لباس‌های خوش‌دوخت و مرتب و منظم و یکدست سرمه‌ای من رو نپوشند و هرکسی با هر لباسی که دوست داره بیاد مدرسه. اما مگه میشه بچه مدرسه‌ای اونم کلاس اول بدون لباس فرم؟ پس نظم و انضباط رو از کجا می‌خواد یاد بگیره؟ شیک بودن رو چطوری میخواد آموزش ببینه؟ حالا من هیچی اما همین میشه که جامعه رو به قهقرا میره و هرکسی هر سازی که دوست داشته باشه میخواد بزنه.  #کلاس_نویسندگی #لیلی_جلینی #قهرمان #ضدقهرمان #داستان

توسط: حسام زاهدی

بالکن ها و دیدگاهها

نمای پشت خانه یِ همسایه بیانگر سه زندگی با افکار متفاوت در زمانه ی ماست ، باقی بماند.... گویا طبقه اول برایش زندگی مفهوم خاصی ندارد.فقط به دنیا آمده اند که خیال زمین از بابت آمدنشان راحت باشد .فکر میکنند زمین بدون آنها چیزی کم دارد.یک‌ گلدان کوچک را برای خالی نبودن عریضه و برای اینکه از بقیه عقب نیفتند روی بالکن گذاشته اند و باد ،پرده را میتواند به هر شکلی در آورد.شاید در زندگی شخصی هم اینگونه باشند همان "حزب باد" . بدون هیچ تلاشی آماده ی تغییر موضع هستند. برایشان اهمیتی ندارد پنجره خانه شان چه نمایی دارد.از آن لوله های آویزان روی شیشه ها پیداست هیچ چیزی در این دنیا برایشان مفهومی ندارد.همینکه با آن لوله ها در تابستان خنک شوند و در زمستان گرم ،ختم کلام زندگی شان است بعضی ها عجیب به زندگی پشت کرده اند ... طبقه دوم کمی وضعشان بهتر است بالکن را کاملا با شیشه پوشانده اند تا نه نیازی به پرده باشد نه باد بخواهد آنرا بهم بریزد .این خانه سعی دارد خودش را محبوس کند تا از هر گزندی در امان بماند.گویا از تمام ابعاد خانه استفاده کرده تا هدر نرود.آنجا را به عنوان آشپزخانه یِ کوچکی درست کرده اند‌.پنجره را کمی باز میکنند تا بوی مطبوع غذا و بوی خوش زندگی از آن خارج شود.نکند بوی ناب بهار نارنج، عطر یاس و گلهای شب بو به خانه بخزد!! تنها لطافتی که در طبقه دوم وجود دارد انعکاس آسمان روی شیشه هاست که حتی خود صاحبِ خانه هم‌ از دیدن آن محروم است. طبقه سوم اما در زندگی اَش جاریست. اُمید در آن جریان دارد.اینها همان هایی هستند که در سختی پا پس نمیکشند مثل همان گلها که تمام تلاششان را میکنند پژمرده نشوند، نشکنند .آسیب میبینند اما باز هم سعی میکنند ریشه هایشان را تا آخرین لحظه حفظ نگه دارند. طبقه سوم برای هر تکه از ابعادی که در آن زندگی میکنند ارزش قائلند .از زوایای خانه سوء استفاده نمیکنند.اجازه میدهند زندگی از در و دیوار خانه آویزان باشد. باهر برگ تازه،آنها هم جوانه میزنند.اجازه میدهند انعکاس آسمان روی گلهایشان پیدا باشد تا روی شیشه های پنجره...! طبقه سوم میتپد و با هر تپش ،خونِ زندگی را در رگهای صاحبِ خانه جاری میکند❤ بعضی ها هم عجیب سرشار از زندگی اند...

توسط: parisa khavarinezhad

نیم قرن زندگی

سال ۱۳۱۹ بود که برای اولین بار وارد این خانه شدم. خانه‌ی سید نورالدین مرآتی. از چند سال پیش که به همت امین‌الضرب دو کارخانه‌ی تولید برق دیگر در تهران به راه افتاده بود، دیگر فقط خانه‌ی اشراف و اغنیا نبود که از نعمت برق و روشنایی بهره‌مند بود، بلکه کم‌کم خانه‌ی عوام نیز به این اختراع مطبوع ادیسون مجهز می‌شد. سید نورالدین مرآتی مثل اسم و فامیلش عاشق ترکیب نور و آینه بود. نور و آینه او را یاد مادر و پدرش می‌انداخت. مادری که نورا نام داشت و پدری که شغلش آینه‌فروشی بود. مرآت در لغت به معنی آینه بود و پدر سیدنورالدین نام خانوادگی‌اش را به دلیل شغلش، مرآتی انتخاب کرده بود.  سید نورالدین که در راسته‌ی آینه‌فروش‌ها صاحب اسم و رسم بود، وقتی از آمیز احمد، صاحب دکان کناری‌اش در بازار، شنید که برای خانه‌اش برق کشیده، فی‌الفور پیگیر ماجرا شد و با حضور در موسسه برق تهران برای برق‌کشی خانه‌اش ثبت‌نام کرد. نوزده شهریور هزار و سیصد و نوزده بود که ارسلان، جوانک دیلاق موسسه برق تهران، من و دوستانم را به همراه چندین متر سیم  و وسایل دیگر، روی کولش گذاشت و به خانه‌ی سید نورالدین برد. سه کلید برق در اتاق‌های خانه، یک کلید برق در مطبخ، یک کلید برق در مستراح ته حیاط و مرا نیز در ورودی زیرزمین خانه نصب کرد. یک لامپ ۴۰ واتی هم به من متصل شد، با این حال روزها طول کشید تا کسی از من بخواهد که آن لامپ را روشن کنم. اولین باری که دستی غیر از دست ارسلان مرا لمس کرد، صبح یک روز پاییزی بود. دستانی نرم و لطیف که متعلق به نوعروس سیدنورالدین بودند مرا لمس کردند و طلسم تاریکی زیرزمین شکسته شد. ریحانه دختردایی سید نورالدین بود که دو هفته پیش، همان شبی که تمام حیاط پر از لامپ‌های رنگارنگ بود، عروس این خانه شده بود. حالا آمده بود تا به این همه ریخت و پاش زیرزمین سر و سامانی بدهد. روزهای بعد، زیرزمین حسابی تر و تمیز و  پر از خمره‌های ترشی و شیشه‌های مربا و سبزیجات خشک شده بود. ریحانه بیش از من به آن خانه و سیدنورالدین نور می‌بخشید. صدای خنده‌های سیدنورالدین که از شیطنت‌های ریحانه نشات می‌گرفت، جریان زندگی را در آن خانه برقرار می‌کرد. با این حال چندوقتی بود که کمتر به زیرزمین سر می‌زد و مدام صدای عق زدنش از پای حوض حیاط به گوش می‌رسید. چندوقت بعد دیدم سراسیمه وارد زیرزمین شد و بدون اینکه مرا لمس کند تا لامپ روشن شود، یک راست رفت سراغ خمره‌ی ترشی و کلم‌های درشت را در دهان گذاشت تا اینکه سرانجام انگار راحت شد و روی صندوقچه نشست. آن وقت بود که دیدم روی شکمش دست می‌کشد و لبخند می‌زند.  مرداد ماه هزار و سیصد و بیست، رفت و آمد در خانه زیاد شده بود، سید نورالدین و دوستانش اغلب برای جلسات مخفیانه به زیرزمین می‌آمدند. از چیزهایی حرف می‌زدند که سر در نمی‌آوردم‌، از نفت، از ملی شدنش، از کسانی به اسم آیت‌الله کاشانی و دکتر مصدق. ریحانه هم با اینکه ماه آخرش را می‌گذراند اما با تمام سنگینی‌اش برای شوهرش و دوستانش چای می‌آورد و در نزدیکی من روی پله‌ها می‌گذاشت و می‌رفت. بیست و هشتمین روز از مرداد، ریحانه آمده بود  یک شیشه مربای هویج بردارد و برود خانه‌ی پدرش بماند، چند روزی بود که درد داشت و در خانه بیشتر اوقات تنها بود چون سید نورالدین درگیر کارهای سیاسی‌اش بود. شیشه مربا را که برداشت، خواست از پله‌ها بالا برود که درد شدیدی در شکمش پیچید. نمی‌توانست تکان بخورد. هول شده بودم، کاش دست و پا داشتم که کمکش می‌کردم یا لااقل صدایی که جیغ می‌زدم و همسایه‌ها را خبر می‌کردم. از مهربانی خدا بود، که سید نورالدین آن وقت روز به خانه برگشت. ریحانه را که درون خانه پیدا نکرده بود در جست و جویش به زیرزمین آمد و پیدایش کرد‌. سریع بلندش کرد و بردش درون خانه و همسایه‌ها را خبر کرد و خودش رفت پی قابله. کمی از خانه دور شده بود که مامورها رسیدند سر وقتش و بردنش. در شلوغی‌های بیست و هشت مرداد و کودتا علیه دولت، خیلی‌ها دستگیر شدند. هر چه داد زد که ای نامسلمان‌ها، زنم دارد درد می‌کشد، باید بروم دنبال بی‌بی مرحمت، بیاید برای زایمان ریحانه، مامورها محلش ندادند. زنهای همسایه هم در خانه هر چه منتظر قابله شدند خبری نشد که نشد و سرانجام خودشان دست به کار شدند، صدای نوزاد که در خانه پیچید، دلم آرام شد. برق‌هایم آرام گرفتتند. به شکرانه تولد پسر ریحانه، لامپ را چندین بار روشن و خاموش کردم، اما ساعتی نگذشته بود که صدای شیون به گوش رسید. ابر سیاه ماتم بود که در آسمان داغ مرداد روی بام این خانه ایستاد. ریحانه زایمان سختی داشت و جسمش تاب نیاورد و رفت.  طفل ریحانه پسر بود و اسمش را شهاب‌الدین گذاشتند و در آن مدتی که پدرش نبود او را پیش پدر و مادر ریحانه گذاشتند. در تمام آن مدت، حجم ماتم و سکوت سنگین خانه باعث شده بود اصلا دل و دماغ نداشته باشم، چندباری که همسایه‌ها به خانه سر زده بودند هربار که مرا لمس کردند لامپ را روشن نکردم و اگر اصرار می‌ورزیدند با جریان برق می‌گزیدمشان تا رهایم کنند و بروند. تا اینکه پس از ماه‌ها، بلاخره سید نورالدین از حبس برگشت و یک راست آمد به زیرزمین. از خوشحالی می‌خواستم خودم لامپ را پیش پایش روشن کنم اما مرا لمس نکرد و فهمیدم فعلا باید خاموش بمانم. سید نورالدین نشست و زار زار گریه کرد و من مثل سنگ صبور ناله‌هایش را گوش کردم. اشک‌هایش که تمام شد به روح ریحانه قسم خورد که شهاب‌الدین را روی چشمانش بزرگ کند. چند روز بعد صدای طفلی در سکوت خانه پیچید که ارمغان زندگی دوباره می‌داد. شهاب الدین سه ساله شد که یک روز، حین قایم باشک بازی برای قایم شدن پا به درون زیرزمین گذاشت. مدت‌ها بود هیچ آدمیزادی را ندیده بودم. کلی برق توی گلویم مانده بود. در که باز شد و شهاب الدین در آستانه‌اش قرار گرفت بوی ریحانه را استشمام کردم. شهاب الدین بدون توجه به من دوید و رفت و پشت خمره‌ی خالی ترشی‌های ریحانه قایم شد. یاد روزی افتادم که ریحانه ویار ترشی داشت. برق‌های مانده در گلویم لبریز شد و از شدت جاری شدنش لامپ روشن شد. شهاب‌الدین با چشم‌های متعجب به لامپ نگاه می‌کرد که بی دلیل روشن شده بود. دلم خواست سرگرمش کنم. لامپ را چندبار روشن و خاموش کردم که طفلک ترسید و از زیرزمین بیرون رفت. چند روز بعد مجددا به آنجا آمد و من باز هم با او شوخی کردم. این بار ترسش ریخته بود و می‌خندید. روزهای بعد دیگر سرخوشانه برای بازی به آنجا می‌آمد و من با روشن کردن لامپ فکر می‌کردم شاید توانسته باشم ذره‌ای دلش را گرم کنم. یک روز شهاب با یک روسری به زیرزمین آمد و پشت خمره نشست و سرش را بر روسری گذاشت و گریه کرد. روسری متعلق به ریحانه بود. در میان صدای گریه‌های شهاب‌الدین، ناگهای صدای کل زدن زن‌ها به گوش رسید. سید نورالدین عروس تازه‌ای به خانه آورده بود. فرنگیس، که یک سر آبا و اجدادی‌اش به قاجار می‌رسید و همین امر او را انگار از دماغ فیل انداخته بود پایین. برای اینکه کاری برای تمام شدن گریه‌ی شهاب‌الدین، آن پسربچه‌ی مادرمرده‌ی مظلوم، کرده باشم، تمام زورم را جمع کردم تا از طریق سیم‌های برق به دوستانم خبر بدهم که همگی با هم جرقه بزنیم. خوشبختانه ارتباط بینمان برقرار شد و آن‌ها بدون هیچ پرسش اضافی جرقه زدند. این نوسان ناگهانی برق باعث شد، لامپ‌های رنگارنگ عروسی فرنگیس خانم یکی یکی بشکنند و صدای کل زن‌ها به صدای جیغ و گریه‌ی شهاب کوچکم به خنده‌های دلبرانه تبدیل شود. با این حال زندگی ادامه پیدا کرد و در این زندگی فرنگیس و شهاب‌الدین با هم نمی‌ساختند. یا صدای جیغ فرنگیس به گوش می‌رسید یا گریه‌های شهاب‌الدین. زیرزمین مخفیگاه پسرک شده بود. فرنگیس از اینجا می‌ترسید، چند باری که تا نزدیکی‌های زیرزمین آمده بود، لامپ را روشن و خاموش کردم و او حسابی خوف کرد و از ترس از ما بهتران و اجنه پشت دستش را گاز گرفته بود و بسم الله الرحمن الرحیم بلندی گفته و فرار کرده بود، به همین خاطر وقتی دنبال شهاب می‌کرد و او به اینجا می‌آمد می‌ترسید و از دنبال کردنش منصرف می‌شد تا اینکه یک روز در زیرزمین را سه قفله کرد و من برای سال‌ها تنها و بی‌کس در آن‌جا زندانی شدم. به دوستم که کلید برق مستراح ته حیاط بود حسودی می‌کردم. هر روز چند نوبت لمس می‌شد و آسمان را همیشه می‌توانست ببیند. سال‌ها گذشت. غبار کهنگی و کهولت روی تنم نشسته بود که درب زیرزمین با صدای غیژ غیژ گوش خراشی باز و جوان رعنایی در قامت در نمایان شد. بوی تنش آشنا بود. شهاب‌الدین ۲۲ ساله وارد زیرزمین شد و چرخی زد. یاد خاطراتش افتاده بود چون به لامپ نگاه کرد. مرا لمس کرد اما نمی‌دانست که لامپ سالها پیش مرده بود. صدای چند جوان دیگر هم آمد که نزدیک می‌شدند. این بار، شهاب الدین و دوستانش این‌جا را محفل گفتمان‌های سیاسی‌شان کرده بودند‌. باز هم همان صحبت‌های دلهره‌آور. فقط به جای اسم کاشانی و مصدق از فرد جدیدی نام می‌بردند، روح‌الله خمینی. دلم شور می‌زد. یاد ریحانه افتاده بودم. دلم می‌خواست به جای ریحانه برایش مادری کنم و دلسوزانه به شهاب بگویم بی‌خیال شود. زن بگیرد. زنی مثل ریحانه که اینجا را پر از بوی ترشی و مربا کند نه این پچ‌پچه‌های خوفناک سیاسی. اما من بی‌زبان بودم. همان بی‌زبان و بی‌دست‌و‌پایی که نتوانست به ریحانه کمک کند.  دلشوره‌هایم عاقبت شدند شکل مامورهای ساواک و یک روز ریختند درون زیرزمین و شهاب و دوستانش را بردند و من دوباره در سکوت سال‌ها اسیر شدم. همه‌جا گرد و غبار فراموشی نشسته بود. تنم از این تنهایی چرک شده بود که دوباره برگشت. پسرک سی و هفت ساله‌ی ریحانه موهایش جوگندمی شده بود و ریش بلندی داشت. دوستانش مدام به او سر می‌زدند و آزادی‌اش را تبریک می‌گفتند و پیروزی انقلاب را مدیون افرادی مثل او می‌دانستند. اما شهاب‌الدین ساکت شده بود. حرف نمی‌زد. می‌آمد درون زیرزمین ساعت‌ها می‌نشست و عکس‌های قدیمی را نگاه می‌کرد. پدرش سال‌ها پیش مرحوم شده بود و از فرنگیس هم خبری نداشت. تنهایی به او فشار زیادی می‌آورد و هر چه لامپ را روشن و خاموش می‌کردم دیگر ذوق نمی‌کرد. یک روز که در خانه نشسته بود، در زدند. با بی‌حوصلگی رفت سمت در، در را که باز کرد، افسون گل‌های سرخ‌ کاسه‌ی چینی پر از آش رشته کار خودش را کرد. فائزه با خودش نور را دوباره به خانه آورد. دوباره زیرزمین شد پر از شیشه‌های شور و شیرین. من را هم حسابی تمیز و نونوار کرد. دوباره عطر زندگی بلند شده بود. دوباره زنی با شکم برآمده آمد و ترشی خورد. اما این بار اقبال بلند بود که مادر و کودک هر دو سالم بودند. دخترکی که اسمش را ریحانه سادات گذاشتند. پسرک چهل ساله شده بود و یک سال از آغاز جنگ ایران و عراق می‌گذشت. دلبستگی عمیقی که به زندگی‌اش داشت او را در رفتن به دفاع از میهن مردد می‌کرد. گاهی با خود می‌گفت پانزده سال اسارت در زندان ساواک، سهم او را در حفاظت از مام میهن پرداخت کرده است اما لحظه‌ای بعد وقتی ریحانه سادات را می‌دید به یاد دخترکان آواره و جنگ‌زده اشک می‌ریخت. فائزه خیالش را آسوده کرد و به او اذن رفتن داد. کمی بعد  در غیاب شهاب الدین، موشک‌باران‌های تهران شروع شد. این بار زیرزمین شده بود پناهگاه اهل محل. خانه‌های کناری از نو ساخته شده بودند و دیگر زیرزمین نداشتند. موشک باران که شروع می‌شد برق قطع می‌شد و من باز هم از بی‌دست و پایی خودم غصه می‌خوردم که چرا نمی‌توانستم حداقل بچه‌ها را سرگرم کنم. تا پایان جنگ، روزهای من با دیدن شیرین‌کاری‌های ریحانه سادات گذشت. جنگ که تمام شد دوباره در آستانه در مردی ظاهر شد با سر و وضع خاکی و دستی که دیگر نبود. آنقدر از درون ضجه و مویه کردم که برق‌های اضافی تبدیل به جرقه شد و کلا سوختم. به هر حال پنجاه ساله بودم و دیگر وقت رفتن بود. در لحظه‌ی مرگ به یاد همه‌ی آن‌هایی که می‌شناختم افتادم. از ارسلان دیلاق بگیر تا ریحانه‌ی مهربان. عمر گرانی بود که در زیرزمین این خانه گذراندم. راضی هستم، شکر. کاش می‌توانستم با دوستم که به دیوار مستراح وصل بود خداحافظی کنم. اصلا هنوز زنده است؟! من که مُردم، شهاب‌الدین هم آن خانه را فروخت و رفت. من مَرده‌ای روی دیوار بودم که خریدار بساز بفروش خانه با خودش بولدوزر آورد و افتاد به جان خانه و بعد از آن ضربه‌ی مهلک، دیگر چیزی به یاد ندارم. #شخصیت_پردازی  

توسط: مریم خواجوی