مطالب برگزیده و وبلاگ

مشاهده بیشتر>

رویا دوز

  __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت....     ®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید  ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: «قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.»  _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨﮓ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟!.. هــــان؟.. به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟   نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شکوندی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای!.... ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟..  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه جنده‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج «آ إم» موج «اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟..  حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟.. واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ،  زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم.... آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما!.. اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی... ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما... جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟.. یعنی من الان باید چیکار کنم؟.. میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟.. چه کمکی؟ .. نمیدونم خب!.. ولی اون... حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره..   ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.   ®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.) مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛     _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟.. چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟.. خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا..      ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود او لع لع کنان و آوازه خوان  پیش میرود و میخواند؛  ♪:   دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،   نسیم کاکلش مارا خبر کرد.    نسیم کاکلش جونی به من داد،    لب خندونش از دینم بدر‌کرد.   فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،    غم‌عالم نصیب جون ماکرد.    غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫     فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدی‌که سردار غمم کرد،   مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.  یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و دادش بدستم،   که سرگردون بدور عالمم کرد... مهربانو سمت جاده ی مطروکه ای قدم زنان و شعر خوانان پیش میرفت ، و گاه میخندید ، میگریست ، با خودش دست به یقه میشد ، و پیش میرفت ، دود غلیظی درون محله ی ضرب برخواسته بود ، و بچه گربه ای پشت درخت پیر بید معصومانه کِس کرده بود ، و از ترس میلرزید .... تکنیک فراداستان _  نویسنده یک قدم از روایت فاصله میگیرد و خواننده را در فضای مابین خودش و داستان قرار میدهد  سالهای سال گذشته و من شهروز براری هستم ، که بتازگی با خانم میانسالی که درون اتاق کوچک و متروکه ی انتهای بن بست به تنهایی زندگی میکند با من همکلام شد ، و هربار که ظرف غذاهایی را که برایش برده ام را با شرمندگی و غمی محزون کننده باز میگرداند کمی رو به دیوار بن بست حرف میزند و در حد چند جمله از روزگار قدیم و سرنوشتش روایت میکند و سپس نگاه بی روح و افسرده اش را از نقطه ای نامعلوم در دوردست میرباید و سرش را پایین می اندازد میرود. خاتون ک همسایه ی قدیمی ماست میگفت؛ اسم این زنی ک توی خونه ی متروکه و خراب میخوابد مهربانو ست و سالها پیش از شهر خیس رشت به این دیار آمده و از عده ای شنیده که او پابرهنه شیدا همچون عاشقی هجران تمام مسافت 120 کیلومتری را طی زمانی نامعلوم پیموده ، و بی هیچ هدف یا مقصد و مقصودی در این محله از رمق افتاده و مدتی زیر یک درخت بیهوش و بی روسری افتاده  من نیز تا جایی در توانم بود برایش واژه چینی کردم ، تا داستانش را برایش مکتوب کنم . _نیست که نیست . یعنی رفته؟ شاید طعمه شعله های سرکشدشده !.. شایدم سوخته؟ پس از خاموش شدن آتش به ماموران اتش نشانی گفتم ک در این مخروبه شخصی زندگی میکرده .....                       #شهروزبراری  #شین_براری  #شهروز_براری  #همبودگاه   #داستان_خلاق   #مسابقه_داستان_نویسی    #عاشقانه                        شین_براری_صیقلانی

توسط: شهروز براری

زن‌های دیگری که تجربه نکرده بود!

توی کافه نشسته بود و دستم رو محکم گرفته بود توی دستاش هیچی نمی‌گفت فقط داشت عاشقانه نگاهم می‌کرد. منم قند در دلم آب می‌شد اما دوست داشتم حرف بزنه و بشنوم چی توی دلش می‌گذره. پرسیدم تا کی باهمیم؟ گفت دیگه این سوال رو نپرس نمیذارم جایی بری من تا روزی که بمیرم با توام! نمی‌خوام هیچ آدم دیگری غیر تو بیاد تو زندگیم ...   همونقدری که می‌خواستم لذت بردم و تو چشماش نگاه کردم و با خودم گفتم این قطعا آخرین روزهای زندگی من هست ...  باورم نمی‌شد همچین عشق پرشوری رو بتونم توی ۳۰ سالگی تجربه کنم. چشمام رو از شوق بستم و سرم رو گذاشتم روی دستاش که روی میز کافه دستای منو گرفته بود. چند دقیقه‌ای همونجا آروم گرفتم. سرم رو بلند کردم دیدم توی آشپزخونه خونه نشستم پشت میز و ظرف سیگارم کنار دستم بود. پاشدم ببینم ماجرا چیه و چرا یهو از اینجا سر درآوردم که چشمم افتاد به آیینه‌ی کنار در خونه دیدم صورتم سیاه شده... گریه کرده بودم و ریمل‌ها پخس شده بودن ... پس چرا تنها بودم ؟ گیج شدم اصلا نمی‌دونم چی‌شده و چرا گریه کردم؟ رفتم سمت اتاق خواب که یه کم روی تخت ولو بشم. چشمم افتاد به آیینه‌ی میز آرایش... یه دونه از این استیکر رنگی‌ها بهش چسبیده بود. رفتم جلوتر ببینم روش چی نوشته؟ نوشته‌ی روی آیینه:  من نمی‌خوام تا روزی که می‌میرم فقط با تو باشم! باید زن‌های دیگری رو تجربه کنم. دو سال برای این رابطه کافیه  خدانگهدار!     

توسط: گلاره جباری

11

امید و توان مردم

نشست کفِ مترو . دستهاش رو به رسمِ گدایی دراز کرد . اول متوجه ی عملش نشدم . بعد که صداش رو برای درخواستِ هزار تومانی های بیشتر بالا برد ، از گوشی های هندزفریم به گوشهام نفوذ کرد . پسرکِ بیچاره تویِ سن هفت سالگی مجبور به اجرای یکی از تلخ ترین و تراژدیک ترین نمایش هایِ زندگیش شده بود .  فکرم یهو رفت سراغِ چالشِ #خودنویس . اینکه چه کاری ممکنه از دست #مردم برای این طفلِ معصوم [ها] بربیاد که هم #امیدش رو داشته باشن و هم #توانش رو ؟! به تعبیری هم باور به تغییر وضعیت موجود داشته باشن و هم توانایی ِ درک و حل مسأله . { باور یعنی به بودن یا نبودنِ چیزی و انجام پذیر بودن یا انجام ناپذیر بودنِ کاری مطمئن باشیم .} بنظرِ من مردم به دو دلیل عمده از انجام پذیر بودنِ تغییر وضعیتِ کودکانِ کار دچار تردید می شن ؛ یک ، عمرِ طولانی و رو به رشدِ این پدیده . دو ، عدم ِ تجربه ی مکفی در کارِ گروهی که زمان بر و نتیجه بخش باشه . گرچه حلِّ ریشه ای اینجور مسائلِ کهنه و گسترده بدون دخالتِ دولت که تمومِ فضاها و ابزارهایِ آموزشی و اختیارات سیاسی رو در دست داره امکان پذیر نیست . ولی خب ازونجایی که تا بوده و هست مسائل مهم انسانی ، اجتماعی و روانی عملاً جایگاهی تویِ سیستمِ ایدیولوژیک این کشور نداشته و نداره ؛ پس فقط باید به نقشِ خودمون در قالب مردم متمرکز  بشیم . درسته همه ی ما به حدِ کفایت شاید هم به قدرِ کثرت درگیر مشکلات شخصی خودمون هستیم و گاهی حتی فرصتِ فکر کردن به مشکلِ دیگری رو هم نداریم ولی وقتی منصفانه به عملکردهای اجتماعی مون عمیق می شیم ، متوجه ی این موضوعِ مهم می شیم که خواسته و ناخواسته بخشی از زمان ، توجه ، فکر ، دغدغه ، پول و مهارت مون رو به مسائل پیش پا افتاده ای که بعضاً تأسف آور و اندوهناکه اختصاص داده ایم . نمونه ها زیادن ولی چشم و هم چشمی هامون تویِ دنیایِ مجازی بیشترین آسیب رو به زندگی های واقعی مون رسونده تا جایی که تبدیل به یه جامعه‌ سطحی نگر و تجمل گرا شده ایم. در صورتی که تقریباً همه ی ما به این امر اشراف داریم ؛ تأمینِ شادی ، آسایش ، رفاه و امنیت خانواده هامون در گروی ِ تأمینِ همه ی این موارد برای تک تک خانواده های یه جامعه هست . پس چه بهتر که میزانِ مشارکت عمومی مون رو برای حلِّ مسائلِ اجتماعی ، اعتراض های مدنی مون رو برای  نقدِ سازنده به دولت و  مطالبه گری های حقوقی مون رو برای به رسمیت شناخته شدن فردیت مون بیشتر کنیم . مثلاً دخالتِ مردمی برای ساماندهیِ معضل کودکان کار در وهله ی اول جمع آوری اطلاعات اولیه از کارشناس های مربوطه هست . اینکه چطور باید با این کودکان برخورد کنیم ؟ از نوعِ نگاه ، بیان و لحنمون گرفته تا نوعِ کمکی که می کنیم. البته ممکنه به سن و جنسیت و تجربه ی کودک هم بستگی داشته باشه . باید به دنبالِ ایجاد و یا تقویتِ مراکز و نهادهای مردمیِ محلی هم باشیم که سرپرستی و یا آموزشِ بچه ها رو به طور عمومی یا جداگانه (متکدی ، کارگر ، بی سرپرست و بد سرپرست و ... ) به عهده می گیرن . می تونیم با دعوتِ دوستانه از سرپرست هاشون به مراجعه به مشاور، روان شناس ، روان درمانگر ، پزشک و تراپیست افق جدیدی از یه زندگی رو پیش روشون قرار بدیم . می تونیم همه یا بخشی از هزینه های جلسات درمان شون رو هم متقبل بشیم . می تونیم براشون تویِ محیط کاری خودمون یا کسانی که کارآفرینن و ما می شناسیم شغل ایجاد کنیم . خلاصه ،  می تونیم با کمک همدلانه ی همدیگه در مدیریت حل این مسأله و مسائل دیگه کارهای خیلی بزرگ کنیم . فقط کافیه ما مردم به قدرت خارق العاده ی جمعی مون ایمان بیاریم . همین .  #شکوراآآذرخشی 

توسط: شکورا آذرخشی

ول بدایه های طنز

  متن طنز از شین براری روزی بود    و روزگاری،   شهروز  بود  و شهری  و نگاری    __          یکی از  بزرگان اهل  شهر رشت خیس ،،،    حکایت کند از  زنی  تند و  تیز       ؛     که غرید روزی چنان شیر نر.... به داماد خود این چنین زد تشر:        __    الهی که پنچر شود چرخ هات.... عوارض دوچندان بیاید برات   __   کُت و کفش و شلوار و حتی کــُلات.... بگیرند از بابت مالیات  __  الهی کوپن هات باطل شود.... ویا کارت بنزین تو ول شود   __   خورَد فـُرم چکهای تو دم به دم.... نیاید به یادت دم و بازدم   __   بمانی درهجران شیر پگاه....زچاله در آیی بیفتی به چاه   _  الهی ز نفرین من چون کدو .... شود کلّه ات عاری از تار مو  _   شده گلبهارم همچون آهو از دست تو خون جگر.... الهی که ارُیون بگیری ای پسرک بی پدر   _   چنین لعبتی که به تو داده ام ....مگر از سر راه آورده ام؟  __  به داد و هوار و به صد اخم وتخََم.... گرفتی ز دردانه بهاره ام زهر چشم   _   تو ای مردک تنبل ِ بی بخار....وبا قدّ دیلاق ِ مثل چنار   _  نه در ظرفشویی کمک می دهی.... نه پولی برای بزک می دهی  __   نه شلوارهایش اطو می کنی.... نه رخت و لباسش رفو می کنی  ؛__  نه در بچه داری پُخی بوده ای .... نه در علم و دانش مُخی بوده ای   __   برایش نه اصلاً طلا می خری.... نه او را به کیش و دبی می بری  __   لذا چون که براو جفا می کنی .... وپنهان زمن در خفا می کنی   __   به ناچار در منزلت مستقر... شوم چند هفته  و یا بیشتر   __  که گیرم تو را خوب زیر نظر.... شوم از کَم وکیف تو باخبر چو داماد بشنید این گفته را... به مادر زن خویش داد این ندا: با سلام و درود  به ناظم بلفطره ی پیر شهر   _   عسل بر کلامت در نظر ها میرسد  همچون  تیر  زهر   _  حرفهایم از تلخ اخم ابروی تو، میگریزند با ترس از روی تو      نمیگنجند واژگان در  شکل و سبک،   نه در نظم و نثر   ،   __   از امروز من نوکرش می شوم.... اگر هم بخواهی خرش می شوم  _    به پختن به شستن به رُفتن کمر.... ببندم چنان که بیفتم دَمر  _   چپ و راست بهارت را کمک می کنم.....خودم  بهارت را بزک می کنم  __ تور  دبی،  چیست اورا پکن می برم.....   لیدر سرخود،  هوایی ویا با ترن می برم  __ شوم همچو «شهروز» طناز و شوخ.... زنم بر سر دشمنانش کلوخ    __ شوم کفتر جلد آهوی تو.... به شرطی نبینم گل روی تو.              *پایان*    ""تقدیم با یک سبد نفرت به او ""              »شهروزبراری صیقلانی» ____-_________________________________________                             فقر    قرص ماه را گاز می زند سیر می شود بالا می آورد -حوض- کودک گرسنه را.....

توسط: شهروز براری