مطالب برگزیده و وبلاگ

مشاهده بیشتر>

سیاهاب

  رمان "سیاهاب" نوشته‌ی "جین کرول اوتس"   اگر نمی‌دانید که چرا "جین کرول اوتس" ستون ادبی عصر ماست پیداست که "سیاهاب" را نخوانده‌اید. این داستان مانند شعرِ جهان درون است. این کتاب افسانه‌ای مانند لجن‌زاری سیاه به وجود‌تان جاری می‌شود. رودخانه‌ای سرشار از جوهر که آغشته به روح است؛ سرریز می‌شود و مثل سیلی از صفحات کتاب به سراسر بدن‌تان، به ذهن و قلب‌تان می‌رسد و روح‌تان را با شعر‌هایی که غرق در لجنزاری سیاه به دنبال اکسیژن هستند؛ مماس می‌کند.  کتاب با ترجمه‌ی عالی مهدی غبرایی توسط نشر افق ترجمه شده است. تمام داستان در فصل اول و نهایتا دوم روایت می‌شود اما رمان تا سی و دو فصل ادامه پیدا می‌کند. این هنر خانم‌ اوتس است که با وجود این‌که گره داستانش در دو سه صفحه‌ی اول کتاب باز می‌شود اما روایت تا آخر داستان جذابیتش را حفظ می‌کند. شیوه‌ی روایت متفاوت است. داستان از زبان‌ سوم شخص روایت می‌شود اما بعضی از تحولات ذهنی شخصیت‌ها از زاویه‌ی دید اول شخص روایت می‌شود. به همین علت گاهی در فصلی دو صفحه‌ای، چند بار زاویه‌ی دید تغییر می‌کند. رمان سیاهاب داستان فرو رفتن یک سیاستمدار برجسته‌ی آمریکایی در گنداب زندگی سیاسی در آمریکاست. او مثل هر سیاستمدار خوبی سعی می‌کند که خودش را آرمانگرا نشان داده و به هوادارانش امید بدهد. اما پشت این شعارها و ماسکی که به چهره دارد به این شعار‌ها بی‌اعتقاد است. البته خانم اوتس وارد عرصه‌ی سیاست نمی‌شود و فقط گوشه‌ای از زندگی غیر سیاسی سناتور را نشان می‌دهد.  "سیاهاب" داستانی است که ایده‌اش به موازات داستان واقعی تصادف سناتور تد کندی شکل گرفته است. گرچه شخصیت‌ها متفاوت هستند. رمان نامزد جایزه‌ی ادبی پولیتزر شده و بازخورد مثبت منتقدان ادبی را داشته.  داستان به شیوه‌ای جزئیات را بیان می‌کند که در هر فصل شناخت خواننده از دختر بیشتر می‌شود. شیوه‌ی روایت داستان به‌طریق موزاییکی است. در میانه‌ی یک تابستان طولانی در جزیره‌ی گریلینگ‌ِ مِین دختر بیست و شش ساله‌ای به‌نام کلی کلیهر برای تماشای جشن آتش‌بازی چهارم جولای به منزل دوستش بوفی می‌رود. او روزنامه‌نگاری آرمانگرا و لیبرال است که ویراستارش زمانی در کمپین بابی کندی کار می‌کرده. کلی در آن مهمانی با سناتور( توصیف ساختگی او در طول داستان و نامش که در انتها مشخص می‌شود چندان مانع خواننده از تصور تد کندی نمی شود.) ملاقات می‌کند که آن‌قدر از او بزرگ‌تر است که می‌تواند سن پدرش باشد.سناتور جفرسون، مردی است که از زمانی که کلی او را به عنوان موضوع پایان‌ نامه‌ی ارشدش انتخاب کرد؛ می‌خواست با او ملاقات کند.  او به‌نظر مردی سیاستمدار و جنگجو می‌آید که اشتیاقش برای بحث، زندگی و سیاست، روزنامه‌نگار جوان را به خودش جلب می‌کند. دختر به سناتور اجازه می‌دهد تا او را در قدم‌زدن کنار ساحل هدایت کند، او را ببوسد و به او پیشنهاد دهد که با کشتی از جزیره به هتلی که رزرو کرده بروند و آن‌جا شام بخورند.   کلی که شیفته‌ی او شده مشتاقانه دعوتش را برای ترک مهمانی و رسیدن به کشتی آخر شب می‌پذیرد. کسانی که این واقعه را به یاد دارند می‌توانند سرنوشت نهایی کلی را پیش‌بینی کنند. اما مطمئنا نمی‌دانند که هنر داستان‌گویی خانم اوتس سرنوشت وحشتناکی را برای کلی که با کمر‌بند قفل شده‌ی صندلی‌اش داخل اتاق مرگی در لجن‌زار گرفتار شده؛ رقم زده است.  قدرت خلاق عظیم خانم اوتس جریان در‌هم پیچیده‌ی افکار، توهمات و خاطرات کلی را بیان می‌کند. کلی این دعوت را علیرغم تمایل دوست میزبانش قبول می‌کند. چون می‌خواهد خودش را اثبات کند و یک رویای عاشقانه را تحقق بخشد. اما این حرکت عجولانه منجر به یک تراژدی می‌شود. خانم اوتس به شما این حس را می‌دهد که در این سواری بسیار ترسناک در کنار کلی و سناتور هستید. انگار مجبورید که سناتور مستی را تحمل کنید که برای رسیدن به کشتی از جاده‌ی آسفالته و اصلی منحرف و وارد تالاب سیاه و آلوده‌ای شده است. بعد از عبور ماشین از نرده‌های ریل برای خواننده و کلی مشخص می‌شود که سناتور خطری بسیار بزرگ و وحشتناک را برای کلی ایجاد خواهد کرد.  وقایعی که با باقی ماندن کلی در ماشین اتفاق میفتد، "سیاهاب" را تبدیل به اثرِ شاخص و به‌‌یاد ماندنیِ یکی از شاخص‌ترین نویسندگان آمریکایی معاصر می‌کند. سناتور با شکستن شیشه‌ی پنجره‌ی طرف خودش قصد خروج از ماشین را دارد. کلی سعی می‌کند که پای او را بگیرد تا از کمربندی که در آن گیر کرده، نجاتش دهد اما او دستش را لگد زده و له‌ می‌کند. سناتور از ماشین خارج می‌شود و فرار می‌کند و برای حفظ آبرویش درخواست کمک نمی‌کند. او فقط به فکر این است که آینده‌ی سیاسی‌اش حفظ و نظر مردم به‌ طرف او جلب شود. وقتی خودش را از تالاب نجات می‌دهد به فکر نجات کلی نیست بلکه می‌خواهد از آن‌حا فرار کند تا کسی او را با لباس گل‌آلود نبیند. او واقعه را کاملا برعکس حتی برای نزدیک‌ترین دوستش روایت می‌کند. روایتی که در آن کلی را مست نشان می‌دهد و با در اختیار گرفتن آنی فرمان ماشین باعث انحراف آن از جاده و سقوطش به تالاب می‌شود. کلی که در تالاب سیاه و متعفن که هر لحظه ماشین در آن بیشتر فرو می‌رود؛ گیر افتاده، ابتدا منتظر بازگشت سناتور است که نجاتش بدهد اما به تدریج می‌فهمد که فرضش اشتباه است.از این‌جا تقریباً کاملا از دیدگاه کلی، ما شاهد وحشت زده بودنش و انتظارش برای زنده ماندن هستیم. بارها و بارها و صفحه به صفحه ما به درونی ترین روحیاتش در حال مرگ ، توهماتش و تلاش‌هایش برای فضای کوچک و گرانبهایِ هوای باقیمانده در داخل ماشین که به آرامی پر می‌شود ، کشیده می شویم. ما هم در ماشین خرد‌شده و بدن شکننده‌ی کلر گرفتار می‌شویم.این دوره های ترسناک اگرچه در مواقعی بیش از حد طولانی می‌شوند با این وجود واقعاً فریبنده هستند. ترس ، اضطراب و از دست دادن امید در طول این داستان قابل لمس‌اند و خواننده را درگیر این پرسش می کنند که واقعاً چه اتفاقی می‌افتد؟  شیوه‌ی روایت داستان در بخش اعظمش به صورت اپیزودیک است. احتمالا علاقه‌مندان به روان انسان از خواندن این داستان لذت خواهند برد.  خانم اوتس، شما را در روایتی حساب شده به گذشته و حال کلی، ذهن و بدنش وارد می‌کند.  ورود کلی به مهمانی شبیه کابوسی سورئال است.  او‌ تبدیل به نمادی از زنان روشن و شجاع و آسیب پذیری و رمانتیک می شود که جذب قدرت افراد فرمانده می‌شوند. کتاب آن‌قدر جذاب روایت شده که نمی‌توانید آن را زمین بگذارید. داستان بسیار دلخراش است و بعد از خواندنش دیگر نمی توانید به آن فکر نکنید. جویس کارول اوتس، یکی از استادان مشهور داستان‌های آمریکایی، یک اثر جسورانه را نوشته است. "سیاهاب" عمیق ترین لایه های حقیقت بشری را آشکار می کند.  #سیاهاب #جین_کرول_اوتس #مهدی_غبرایی #نشر_افق #ماهنامه_ادبیات_داستانی_چوک #شماره‌ی_صد_و_سی_و_چهارم #مهر_ماه #بهناز_بدرزاده      

توسط: بهناز بدرزاده

مجموعه هاشور ۳۱

☆ مجموعه اشعار هاشور ۳۱ #سعید—فلاحی (زانا کۆردیستانی)   ۸۱ باریدن گرفته شعرهایم در هوایِ تو، آسمان گلویم ابری... میلِ باریدن گرفته            -تمام شعرهایم.   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۸۲ با خیال آمدنت،     --چندی‌ست،           خیالاتی‌ شده‌ام!!!   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   ۸۳ فرشتگانِ خدا، یکی را گم کرده‌اند وُ، سراغ اش را از من می‌گیرند...                              * طفلکی‌ها؛ راه بلدِ خانه‌ام نیستند!   #سعید_فلاحی (زانا کۆردستانی)  

توسط: سعید فلاحی

رمان تخیلی سرنادی برای طلوع: معرفی دوگانه فانتزی سوگ گل نیلوفر

معرفی رمان فانتزی سرنادی برای طلوع ناول چینی فانتزی- تاریخی سوگ گل نیلوفر، نوشته ماری لو است که در جهانی آرمیده بر بستری از جنس واقعیت و خیال، جامعه ای روستایی از قبایل موجودات اساطیری را به تصویر می کشد. داستانی از جنس روابط عاشقانه جنجال برانگیز، درگیری های قوم و قبیله ای و آداب و رسوم و سنت های کهن... که سرنوشت قهرمانان داستان را رقم می زنند. داستانی که در آن دو شاهدخت شجاع قبیله، بازیچه دست تقدیر تلخ و شیرین خود می شوند. آیا این دو خواهر قهرمان در برابر تصمیماتی که دیگران برای زندگی آنها می گیرند، تسلیم می شوند... یا تا پای جان برای به دست آوردن آنچه که می خواهند، می جنگند؟ کائلها و لوئلها که هستند؟ در این دوگانه، دو گروه اصلی از موجودات جادویی نقش اصلی را بازی می کنند؛ کائل ها و لوئل ها. آنها نوادگان موجودی اساطیری به نام چین دای هستند. کلمه چین دای، در زبان چینی به معنای جد یا نیاست. به گفته لوئل ها و کائل ها در گذشته های دور، هزاران هزار موجود اساطیری مانند او بر ستاره ای دور دست زندگی می کردند. اما روزی آن ستاره از هم فرو می پاشد و یکی از این موجودات بر زمین فرود می آید. چین دای موجودی است با سری به شکل گوزن و بدنی به شکل گرگی عظیم الجثه که دارای روحی دوگانه است. او هر زمان که اراده کند، می تواند خودش را به شکل گرگ یا گوزن تغییر بدهد. خون این موجود شفابخش است و می تواند بر شش نیروی اصلی در طبیعت فرمان براند: آب، باد، خاک، آتش، نور و سایه. در مورد آفرینش چین دای و مشتق شدن خاندان لوئل و کائل از او، قصه های بسیاری نقل شده است. در زیر، قسمتی از متن ناول چینی سرنادی برای طلوع را می خوانیم: افسانه پدید آمدن چین دای: ..."در زمان هایی بس دور، ستاره ای از جنس یخ و سنگ در آسمان وجود داشت. در این ستاره، موجوداتی اساطیری، زیبا و رعب انگیز زندگی می کردند. آنان سری مانند گرگ و بدنی گوزن وار به رنگ سرخ داشتند. در رگهای طلاییشان خونی به رنگ سیماب، شفابخش و جادویی می جوشید. هر یک از آنان، هویتی دوگانه داشت؛ نیمی گوزن بود و نیمی گرگ. آن موجودات باستانی، هر زمان که می خواستند می توانستند بدن اساطیری شان را تغییر دهند. افسانه می گفت، روزی آن ستاره از هم فرو پاشید و روح معنوی یکی از آن موجودات اساطیری بر زمین سقوط کرد. او در دام جاذبه خشک و عاری از جادوی سیاره افتاد. آن نیای مشترک در تمدن های باستانی به نام چین-دای خوانده می شد. بدن معنوی چین- دای، تحت تاثیر نیروی خیر و شر، به دو نیم تقسیم شد و از هم شکافت. در اثر ترکیب جادوی وجودی روحش با نیروی معنوی ارواح انسان های مرده، هر یک از دو نیمه صورتی انسانی و صورتی اساطیری به خود گرفتند. یکی از آنان موجودی بود به زشتی و درنده خویی یک گرگ، و دیگری گوزنی زیبا و افسانه ای. اما این دو نیمه، برخلاف جد خود، چین-دای، دارای هویتی متعادل نشدند. اینگونه بود که قبایلِ کائل و لوئل، هر کدام با قدرتهای متمایز و جادویی متفاوت، و با صورتی اساطیری و دوگانه به وجود آمدند ". - سرنادی برای طلوع، ماری لو- مشخصات ظاهری لوئلها و کائلها در حالت معمول ظاهری انسانی دارند؛ اما می توانند به آسانی به ظاهر اساطیری خود در آیند. لوئلها شبیه به گوزنی هستند با شاخ ها و سم هایی از جنس طلا. چشمان آنها ارغوانی است. آنها قدرت کنترل آب و باد را دارند و می توانند از طریق نور سفر کنند. حتی جسم سایه ای شان را از خود جدا کرده و به محل دیگری بفرستند! کائلها اما به شکل گرگهایی عظیم الجثه با خز سفید- خاکستری و چشمانی سرخ هستند که پوزه و پنجه هایی نقره فام دارند. سرعت آنها در دویدن بالاست. کائلها قدرت کنترل خاک و سنگ و آتش را دارند. آنها هم مثل لوئلها می توانند با نور یا سایه سفر کنند. شیاطین سیاه  به غیر از لوئل ها و کائل ها، موجودات دیگری هم وجود دارند که برخی از آنها افسانه و قصه به شمار می آیند. بزرگترین دشمن قوم چین دای، کسی نیست مگر ساتان، بیست و پنجمین پادشاه شیاطین. شیاطین سیاه یکی دیگر از قبایل موجودات جادویی داستان هستند که سالهاست با نفرینی کیهانی در اعماق زمین، در کاخ نه طبقه ی جهنم سوزان محبوس شده اند. آنها به جز برای مدتی کوتاه نمی توانند بر سطح زمین ظاهر شوند. شیاطین از جادوی سیاه استفاده می کنند و در فریب دیگران، تغییر ماهیت و تغییر چهره ماهرند. در جلد یکم این دوگانه می خوانیم که ساتان، ملکه اول قبیله کائل ها- فانگ شی هوئِی- را به قتل رسانده است. او به دنبال راهی برای شکستن نفرین و بازگشت به سطح زمین است.   دنیای داستانی سرنادی برای طلوع داستان در دل کوهستان سونگ هوا در شمال شرق چین، در شهر هاربین رخ می دهد و دو دهکده تُونگ هِه و فانگ ژِنگ را به تصویر می کشد. شهر هاربین و دو روستای نام برده، در واقعیت هم وجود دارند؛ اما داستان سرنادی برای طلوع رنگ و لعابی تخیلی به آن بخشیده است. در دامنه شمالی کوه سونگ هوا، دهکده تونگ هه قرار گرفته که مردم قبیله کائل در آن زندگی می کنند. بر فراز شمالی ترین نقطه دامنه، کاخ کوهستان  و مقر فرمانروایی دهکده قرار گرفته است. دهکده تونگ هه، با ساختمان های منظم و کوچک و خانه های سنگی و سیاه رنگش، حال و هوایی اشرافی، ساکت و دلگیر دارد. دهکده فانگ ژنگ دهکده فانگ ژنگ بر دامنه جنوبی کوه سونگ هوا واقع شده که خانه هایی چوبی با با شیروانی های سرخ و شاد آن را احاطه می کنند. دهکده فانگ ژنگ به سبک پلکانی ساخته شده است. تنها دشتی از گل های نیلوفر ارغوانی بین مردم دهکده و اقامتگاه فرمانروای لوئل ها- کاخ نیلوفر- فاصله می اندازد. گل نیلوفر پیچ، نماد این دو قبیله است. این گل به نام های سرنادی برای طلوع و درخشش صبحگاهی هم شناخته می شود. کاخ نیلوفر، کاخی است شش طبقه به سبک بناهای چینی که از چوب ماهوگونی و سنگ مرمر سرخ ساخته شده است. آب و هوای فانگ ژنگ از تونگ هه گرم تر است. هر دو روستا، تابستانی کوتاه و زمستانی بلند دارند. در بین دو دهکده، رودخانه سونگ هوا واقع شده که به دریاچه های طاقی شکل و نیم رخ پر پیچ و خمش مشهور است. چشمه قوس ماه در انتهای شمال شرقی دو دهکده، چشمه ای خیالی به شکل هلال ماه وجود دارد که جادویی است. آب چشمه به رنگ بنفش- خاکستری بوده و به خاطر گرمای یک توده مواد مذاب در زیر سنگ های بسترش، آب آن همیشه داغ است. این چشمه به قوس ماه شهرت دارد که جشن های مهم دو قبیله، مانند مراسم تطهیر و جشن ماه در محوطه اطراف آن برگذار می شوند. در کرانه چشمه قوس ماه، گلهای بنفش و سرخ نیلوفر پیچ فراوانی وجود دارند که جادویی بوده و حتی در زمستان هم یخ نمی زنند و از بین نمی روند. کاخ جهنم سوزان کاخ جهنم سوزان، خانه شیاطین است. کاخی دهشتناک که هر نه طبقه آن در عمق کوهستانی جادویی و دور از دید بشر ساخته شده است. عمارتی جادویین با گارگویل ها، ستون های حکاکی شده، هزارتوهایی که هرکسی در آنها گم شده و به دام شیاطین خواهد افتاد. باغی شیشه ای در طبقه سوم آن وجود دارد که به نام باغ شیشه ای شب خوانده می شود. باغی که تنها فضای دل انگیزی است که در کاخ جهنم سوزان دیده می شود. گرچه تمام گلها، درختان و حیوانات آن از شیشه ساخته شده اند، اما با جادوی سیاه زنده هستند و رشد می کنند. درون این باغ، برکه ای آتشین وجود دارد که دریچه ای است به سمت جهانی دیگر... جهنمی که محل اقامت ابدی مردگان بدکردار است. شهر بی قانون شهر بی قانون، خانه گروهی دیگر از کائلهاست که به خاندان سو رِن مشهورند. این شهر هم مانند دهکده فانگ ژنگ حال و هوایی شاد و سرزنده دارد که خانه های آن دیوارهای گچ کاری شده و سفید و پشت بام هایی شیروانی دارند. در مرکز دهکده، محل اقامت فرمانروای سو رِن قرار دارد که به شکل یک صدف حلزون، از سنگ های اخرایی رنگ و شیشه های رنگی درخشان طراحی شده است. به همین خاطر این بنا به کاخ اُخرا معروف است. این عمارتها در جلد دوم دوگانه سوگ گل نیلوفر دستخوش تغییراتی می شوند. در مقاله ای دیگر آنها و محیط داستانی کتاب دوم را معرفی خواهیم کرد.   درباره شخصیت ها بیشتر بخوانید! برخی از شخصیت های کتاب سرنادی برای طلوع در جلد دوم هم حضور دارند. در جلد یکم، فصلی درباره نام، منصب، هویت و قدرتهای معنوی شخصیت های کتاب نوشته شده است که می توانید آن را از طریق این لینک مطالعه کنید. لحن، سبک، ژانر و زاویه روایت ناول چینی سرنادی برای طلوع داستان بیشتر شامل توصیفاتی از محیط، افکار و گفت و گوهای شخصیت ها و رویدادهای داستان است. در مواردی هم پیشینه شخصیت ها یا قبایل جادویی توضیح داده می شود. سبک داستان رسمی، نیمه ادبی و تا حدی شبیه به روایتی تاریخی است. ممکن است در ابتدا سبک آن قدری کسل کننده به نظر برسد، اما کم کم توصیفات زنده آن خواننده را با خود به دل داستان می کشد. زاویه دید داستان، سوم شخص جهنده است که شباهت زیادی به زاویه دید دانای کل دارد، اما نباید با آن اشتباه گرفته شود؛ چون راوی در این داستان وجود خارجی ندارد. نویسنده، به افکار و احساسات درونی تک تک شخصیت ها نفوذ می کند و در هر صحنه، زاویه دید از یک شخصیت ناظر به شخصیتی دیگر تغییر می کند. این امر کمک می کند که خواننده بتواند داستان را مثل یک فیلم پویا، در ذهن خود ببیند. ژانر داستان، ترکیبی از سه ژانر تخیلی، عاشقانه و تاریخی است. در کتاب یکم، نخست روابط عاشقانه، دوم روابط بین دو قبیله و نبردها و صلح ها، و سوم، اتفاقات شبه تاریخی داستان را پیش می برند. در زیر، بخش آغازین کتاب را با همدیگر می خوانیم: آغاز کتاب سرنادی برای طلوع: زیبایی دو خواهر در میان قبایل زبانزد خاص و عام بود. کمتر کسی بود که از کوهستان مرتفع و رود دره عمیق سونگ هوا گذشته و از مردمان خوش خلق دو دهکده تونگ هه و فانگ ژنگ چیزی درباره زیبایی افسانه ای آن دو نشنیده باشد. درباره هر دو شاهدخت، نغمه ها و سرودهای بسیاری در شب نشینی ها و محافل دهکده نقل می شد. همه جا حرف قصه هایی از چهره و خلق و خوی فرشته گون آنان بود که دهان به دهان می چرخید و حسرت دیدار آن دو خواهر را به دل هر شنونده ای می انداخت. با این همه، شمار سعادتمندانی که چشمانشان به فانوس آن دو چهره روشن شده بود، به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید… و از میان آنان نیز کمتر کسی موفق شده بود که صدای آواز حزن آلود و شهدآگین آن دو را بشنود. - سرنادی برای طلوع، ماری لو -   پیش زمینه تاریخی ناول چینی سرنادی برای طلوع چیست؟ وقایع کتاب سرنادی برای طلوع، پانزده سال بعد از اشغال منچوری توسط دولت ژاپن نوشته شده اند. پیشینه داستان اما تا حد زیادی به سقوط دولت اشغالی منچوئوکو و سه ژنرال مشهور- تینگ چائو، ما ژان شان و چیا شی- ارتباط دارد. جنگ، همیشه نفرتی غیر قابل تصور در دل مردم سرزمین های اشغالی می کارد. تا حدی که نفرت و انتقام بین دو ملت چین و ژاپن، دهه ها بین مردم آن دو زبانه می کشد و در داستان، باعث رخدادهایی تلخ و ناخوشایند می شود که تا پایان کتاب ادامه دارد.   مخاطبان این کتاب که هستند؟ این ناول چینی برای نوجوانان بالای پانزده سال و جوانان نوشته شده است. بعضی از اتفاقاتی که در داستان می افتد، برای زیر سن 15 سال مناسب نیست. مخاطب عمومی این کتاب دخترها هستند. چنانچه دو قهرمان اصلی داستان- فانگ آن نینگ و فانگ آن لیانگ- هم دو دختر جوان و کم تجربه هستند. بیشتر اتفاقات داستان را زنان و دختران پیش می برند تا مردها. زنان و دخترانی که می کوشند بازیچه تصمیمات مردان قبیله نشوند و قدرتی کسب کنند تا خود، برای سرنوشتشان تصمیم بگیرند. البته نویسنده داستان تلاش کرده تا گاهی با پیش بردن داستان به سمت نبرد و درگیری های هیجان انگیز، در را برای پسرهای نوجوانی که به داستانهای تخیلی علاقه دارند، باز بگذارد.   دانلود نسخه کامل کتاب چنانچه می خواهید درباره داستان سرنادی برای طلوع بیشتر بدانید، به شما پیشنهاد می کنم که سری به این لینک بزنید. می توانید مقدمه، فصل یکم و موخره این ناول چینی زیبا را بخوانید و لذت ببرید! علاقه مندان به تهیه نسخه الکترونیک کتاب می توانند این داستان را با قیمتی مناسب از نشر فاناگوریا تهیه کنند. باعث خوشنودی ماست که نظرتان را درباره این کتاب با ما در میان بگذارید. از این که با ما همراه بودید، سپاسگذاریم!  

توسط: سپیده بابایی

18

اپیزود اول و دوم نذر اشتباه کامل

    پیرزن صاحبخآنه  دستش  را به عصای چوبی اش ستون کرد، و با دلواپسی خطاب به مستاجر ساکن اولین چشمه اتاق  نبش ورودی خانه گفت؛   های پری   با تو هستم،  واستا  بزار  این  ورپریده ی چشم سفید هم  چادر  سر کنه و  باهات بیاد  تا  درمونگاه   ،  خوبیت نداره  تنها  باشی .    سپس  خطاب به  خدمتکار و  ندیمه اش  با  حالتی  رنجیده خاطر و ازرده حال  گفت  ؛     وخی   وخی  ،  دخترک  چشم سفیده  بی حیا   ،  خیر  سرت  دیشب توی مراسم  ختم   از  بس  ازت  تعریف تمجید کرده بودم که  چند تا از  خانم های  غریبه  مشتاق بودن  تو  چای بیاری  تا  ریخت  نحست  رو  ببینن  ،   بلکه  بختت  باز  بشه،   ابروی  منو  بردی  ،  دخترک  دستوپاچلفتیه  هپلی ،      تو  توی  اون  مغزت  دو نخود  عقل  اگه  داشتی  که  توی  چهل  سالگی  ور  دل  من  ننشسته  بودی  الان ،   بلکه توی این  سن و سال میبایست  نوه ات  هم  بدنیا  می  اومد  سپس  کمی  زیر  لب  قر قر  زمزمه کرد  و  چشم غره ای رفت  ،  سرش را چرخاند سمت درب حیاط  و  از  غیبت  مستاجر جدیدش  شوکه  شد و  مجدد روی به  ندیمه اش گفت؛      د  با تو نیستم  مگه  ؟  پاشو  برو  برس  بهش  ،  نزار تنها باشه،  غریب و عزاداره ،  برو یه سرو گوش اب بده ببین  جوابش  چی  هستش    ندیمه اش با حالتی گنگ وگیج  دمپایی هایش رآ  تابه  تا  پا  کرد،  چا‌درش  را  کج برسر  نهاد   امد و رو در  روی  پیرزن  ایستاد و  اب  بینی اش را بالا  کشید و  پرسید؛     جواب  ارایش  کی؟  پیرزن با  حرص  و  کلافگی  عصایش را ارام به زمین  کوبید  و  دندان هایش را  بی اختیار برهم فشرد   گفت: اون پدر مادر خدا بیامرزت جای  تو   اگه  تروب کاشته بودن   الان کشاورز  نمونه شده بودن ،  اخه تو چرا اینقدر  گیجی  دختر؟ بهت میگم  بدم  برس  بهش   نزار  تنها  بره  ،   انگور نگاهی به دو طرفش انداخت  و  گفت  ؛   باشه   الان  میرسم  بهش . سپس  سمت انتهای خانه و درختان   توسکا  راه  افتاد  که   پیرزن با  درماندگی  دنباله ی  چادرش  را  گرفت  و  کشید  و  غضبناک  گفت؛    اون  طرفی   کجااا؟      درب  اون وره..... و  اما   درون  آزمایشگاه ..    متصدی پرسید :   اسمتون ؟   پری نگاهی به اطراف انداخت سپس ارام گفت ؛   گوهر عشقی . متصدی برگه ی جواب ازمایش را به او داد .    گوهر (پری)  ارام برگه ی پاسخ ازمایش بارداری  اش  را  باز کرد و‌ چشمانش درشت شد   رنگ از  رخصارش  پرید و  با لوکنت و اضطراب پرسید ؛   این یعنی چی؟  خوبه یا که بده؟ متصدی ازمایشگاه با لبخند گفت؛  یعنی مبارکه،   پری مات و مبهوت خیره ماند به دختر بچه ای که در اغوش مادرش بود و بر فرفره ای رنگی فوت میدمید و از پیچش رنگها ی فرفره حین چرخش  بر سر ذوق می امد،    گوهر (پری)  سرش گیج شد  ،  احساس گر گرفتگی داشت  چشمانش سیاهی رفت،    گویی  زیر پایش  خالی  شده  باشد  و  او  بی  اختیار  از  حال  رفت  و  نقش بر زمین  شد  و  وقتی به خودش امد  روی تخت قسمت تزریقات دراز کشیده بود و نیمی از سروم نیز تزریق شده بود،  منشی لحظه ای پرده ی سفید قسمت تزریقات را کنار زد و پرسید:   خوبی؟ پری  بی انکه جوابی بدهد سرش را برگرداند و بغضش را در گلو خفه کرد،  کمی بعد منشی سر صحبت را باز کرد و گفت:  میخوای زنگ بزنم همسرت بیاد دنبالت ؟ پری بی اختیار و با لب هایی که از تشنگی خشکیده بود زمزمه کرد؛  همسر!   لحظاتی بعد  خدمتکار صاحبخانه  یعنی  انگور با حالت شیرین عقلانه اش و لحن غیر مودبانه ای گفت؛   همسر؟ شوهرش قبرستان خوابیده ،  اخه  از داربست افتاد و مرد،  دیروز چهلمش بود،  خانم اقاا  (پیرزن صاحبخانه) مراسم ختم قران داشت و من لای خرماها  گردو گذاشتم ، حلوا رو هم «خانم اقا»  درست کرد و من اخرش با قاشق روشون را خط خط انداختم ،  اخرشم که باز مث همیشه دعوام کرد و گفت ؛  من ادم نمیشم ، و بی کمالات و  بی هنرم،  چون شور بود منشی با کمی مکث پرسید؛   شور بود؟  چی شور بود؟ انگور با ناراحتی گفت:   حلوا،  اخه جای شکر شبیه جای  نمکه،    و وقتی حلوا میپختیم ، خانم اقا  روزه  بود و به من  میگفت  بچش و ببین چطوره!؟ ، من گفتم که شیرین نیست اصلا ، پرسید  چقدر  ریختی؟  گفتم  هشت تا  لیوان شکر     گفتش   بسه  دیگه  نریز  مهمان ها  مرض  قند میگیرن  از این بیشتر بریزی  .    البته  من  گفتم  همش  که  اصلا  شیرین  نشده   ولی  گفتش  تو   عقلت  کمه   تشخیص  نمیدی .       اصلا  میدونی چیه  خانم  پرستار!   من  بدشانسم  ،  من هرکاری کنم  بازم اخرش  سرم شکسته ست،  بخدا  شانس ندارم ،  کلی زحمت کشیدم،  بابت تک تک زحماتی که با سختی کشیده بودم  سر شبی بعد  مراسم ،  با من دعوا گرفت،  حتی بخاطر اینکه چرا وقتی چای اوردم توی  سینی،  هر  استکان یه شکل بود و چرا بعضی ها لیوانی بود و چرا چای  کیسه ای اوردم، چای دم نکردم، چرا چای ریخته بود توی نعلبکی ، چرا وقتی با دیس چای اومدم توی مجلس ختم ،  با پا  درب رو باز‌ کردم،‌و‌ بعدش رفتم داخل ,  با کمر درب رو هول‌ دادم بستم،‌‌  بابت‌ تک‌ تکشون..منو ‌‌ دعوا  کرد    کلی گریه کردم،‌  بخاطر فوت مرحوم‌‌  که نه،  بخاطر اینکه خیال میکردم این دفعه راست راستکی  یکی توی مجلس زنانه  منو پسند‌ میکنه واسه پسرش ، ولی این‌ خانم اقا  میگفت  با کارهایی که کردم  هیچکس  محال ممکنه، ‌دزد دست من بده،  چه برسه به  اینکه پسرش رو‌ . منشی لحظه ای سرش را بالا اورد و لبخندی زد و پرسید؛  خانم‌ اقا‌ دیگه کیه؟ انگور  با اشتیاق جواب داد؛   واااا  نمیشناسیش مگه؟  خانم اقا  همین  پیرزن  قد کوتاه و لاغری هست که با عصا  دو لا دولا  راه میره هااا،  همینی که خونه اش خیلی بزرگه و پنج تا اتاق ایوان جلوی باغش داره  دیگه،  چطور نمیشناسیش، تمام محله ی ضرب  میشناسنش،  من  پرستارش هستم،  البته خودمم نفهمیدم اخرش  ،  چون یکی میگه  که  من  همدم و مونس ، خانم اقام،  و  یکی میگه  ،‌  من  در  نقش خدمتکارشم  ،   یکی میگه      انگور  یعنی  من،    گماشته ست ، یکی میگه  خانماقا‌ دستش‌ به خیره،.  قلبش‌‌ از. طلاست،..نفسش حقه ،و. وجودش.‌ توی محل برکته،  خلاصه منم که بعد اتیش سوزی و سوختن تویله و خونه ام  دیگه کسی رو توی روستا نداشتم، انتظار داشتی چیکار کنم، نمیشد دستم رو جلوی هر کس و ناکسی دراز کنم،  من حواسم  بود که حواسم باشه، بعد تصمیم مهمی گرفتم،  منشی؛   چه تصمیمی؟ انگور ؛  تصمیم گرفتم دیگه واسه زندگیم تصمیم گیری نکنم  منشی با خنده؛  اخه چراا؟ انگور  با  لحنی یواشکی و صدایی ارام تر ؛   اخه هربار هر تصمیمی گرفتم،  دقیق یک بلای اسمانی‌  دامنگیرم شد، ‌بچه بودم،‌  تصمیم گرفتم‌ که  گهواره ی چوبی  قرمز رنگ رو از پشت بام‌ خونه ی پدری بیارم تا عروسکم‌ رو بزارم داخلش ،  اقاجانم. گفت  .واستا خودم برات  میارم،  از پله. پنجم‌ نردبان که رفت‌ بالا‌ ‌ نردبان شکست  ...و‌ اقاجانم  مرد،. ..بزرگتر. شدم  اولین روزی که.رفتم مث. بقیه برم  روزمزد و باغ .ارباب سالار میشکآت میوه بچینم ،    سر صبحی توی باغ بوته های  توت فرنگی بود که  رعد برق زد و خورد به مادرم اونم مرد،   بعد این سر اخری  رو چرا نمیگی ،   تصمیم گرفتم    تویله رو  بزرگ کنم، تا  مانقولی که بچه ای رو زایید     جا داشته باشن   منشی؛  منقولی کیه؟   انگور  ؛  گاو مادیان کلاش ملاشی رنگم  (کلاشملاشی یعنی نوعی ابلق از جنس سیاه سفید)   اسمش منقولی بود،  بعد  همون شب  انگار فانوس افتاد و تمام زندگیم رفت روی هوا،   دود شد  ، بعدشم گفتم با خودم که :   ای  انگور   بیچاره،  ایراد نداره،  خدا خودش  بزرگه، هوآمو داره  به  مو میرسونه ولی پاره نمیکنه،   ولی خب  خودمم باس مراقب باشم  تا از چاله به چاه نیفتم .  چون  که  هیچ فریادرسی نیست،  تا به دادم برسه  ، انگور نفس عمیقی کشید و گفت :   ههه هییی   بی کسان کس  خدایه ، (یعنی ادمهای تنها و بی پشت ، دلشان به حضور  خدا گرمه  )     خب  سرم رو هم به درد اوردم،  از بس سوال پرسیدی ،  خانماقا میگه ؛  انگور ، تو خیلی پرحرفی ، یکم بجای حرف زدن  بیشتر گوش کن،  ولی اخه وقتی‌ هیچکی حرفی نمیزنه  من بچی‌ گوش بدم، ‌ها؟ ‌بد میگم ، بگو بد میگی،  والا بخدا ،  خب خانم پرستار این مستاجر خانماقا‌ سرومش‌‌رو هنوز  نخوردش؟ چرا اینقدر اروم  اروم  میخوره؟  مگه  تلخه؟      راستی اینو بهت نگفتم «خانم اقا» که سنش.کم.بود  میمیره. ،،  نه! خودش که نمیمیره ،  یعنی شوهرش میمیره،. بعد  تتهایی. بچه هاش رو  بزرگ میکنه   واسه همین  بهش میگن « خانم اقا » چون هم پدر بود واسه بچه هاش ، هم خانم.....     نه!  .....   اشتباه گفتم،  هم پدر بود  هم مادر .   بخاطر همین بهش میگن   خانماقا  .    لحظه ای  سکوت.... انگور  زیر  چشمی نگاه میکند به تابلویی که  عکس  یک پرستار  را  به  مفهوم  سکوت ،  بتصویر  کشیده   ،  کمی  نمیگذرد که  انگور نمیتواند خنده اش  را  پنهان کند و  خطاب به  پرستار  میگوید:    ای  شیطون بلا ،  خیلی توپول  شدیاااا   پرستار  از  بالای  عینک نگاهی  میکند  و با لحنی  جدی  میگوید؛   مگه  شما  قبلا منو  دیدی که  بتونی  تشخیص  بدی  چاق  یا  لاغر  شدم!؟ انگور با حالتی  متعجب  میپرسد؛    واااا!    مگه  آون  عکس  خودت  نیست که  قاب  کردی  به  دیوار؟   ..   گوهر (پری)  روی تخت تزریقات  به  هرآنچه  بر او  گذشته  می اندیشد... چه  خوش باور  بود  که ‌پنداشته بود از  کابوس خانه ی پدری اش  رها گشته  و  دست در وست  مرد آرزوهایش   راهی کلبه ی  عشقش  شده... انگار  همین  دیروز  بود  که  در ترمینال و حین فراری  عاشقانه    لحظه ای مکث کردند  و   پری  پرسید  :   کجا میخوایم بریم؟ ....   شوهر جوان و  عاشق پیشه اش  خیره به  چشمانش  مانده  بود و با لبخند  پرسیده  بود؛     هر کجا  که تو  احساس اسایش کنی ....   خب خودت بگو  کجا  بریم.... پری  کمی  فکر  کرده  بود   و گفته بود؛   من از بچگی توی  اردکان یزد  بزرگ شدم  و  هرگز  برف و بارون  ندیدم .   یه جایی  بریم که  همیشه  بارون  بیاد... انگاه  انها  به  گیشه ی فروش بلیط رفته بودند  و  اگاه شده بودند  که  شهر  بارانی  راه آهن  ندارد  ....   پس  مجدد  به  ترمینال  اتوبوس رانی  رفته  و  از انجا  راهیه  شهر  رشت  شده  بودند....   چقدر  زود  خوشبختی اش   بر سرش  آوار  شد.... حالا  دیگر  نه  راه  پس  دارد  و نه  راه  پیش..     با چه رویی  به خانه ی  پدری  بازگردد؟  از همه  بدتر   با  نوزادی که در شکم  دارد  چه  کند.... پری  بغضش  میشکند  و   زجه  میزند    و زار  زار  میگرید....... زیر لب با خودش زمزمه کنان میگوید ؛   خدایا  منو دریاب که جزء تو هیچ پشت و پناهی ندارم .   خدایا کمکم کن.   خدایا چه اشتباهی مرتکب شدم که اینچنین شد تقدیر و روزگارم.... انگور  پرده تزریقات را کناری زده و با حالت خاص راه رفتنش و طرز  ویژه ی ادامس جویدنش  پیش می آید و با لهجه  روستایی اش میگوید :    وای خاکامیسر ....(خاک برسرم)  تو چرا  هم زجه میزنی و همزمان حرف میزنی با خودت....    سریعتر   این سروم  رو زودتر بخور   تا ببرمت خونه‌.....   سرآخر نفهمیدم تو واسه کی گریه میکنی  واسه  بخت من که  مث  کلاغ سیاه ست     و   سرآخر یه خواستگار  دوزاری هم برام  پیدا  نشد که نشد....‌   یا که واسه خاطر  شوهرت که افتاد از داربست و  دارقالی رو بالا  رفت  گریه میکنی...؟....  (دار فانی) .  خب خوبیت نداره   بخداااا     الان  بایستی  خوشحال  باشی  ناسلامتی  خبر  بارداری  ات  رسیده    و   بایستی  براش  اسم  انتخاب  کنی....    از  الان  گفته  باشماااا    حق نداری اسمش رو بزاری  انگور....    چون  یه دلایلی  هست که الان اینجا نمیشه گفت....   خب حالا واسه اینکه سو تفاوت (سوءتفاهم)  نشه  بهت میگم....  اخه  ممکنه  بچه ها  حین  بچگی و  بازیگوشی  بهش  بگن   گوری انگوری.....   گوری انگوری   بیگلی بیگلی......     میدونی که  چی  رو  دارم  میگم!....   اون  کارتن  قدیمیه   دیگه....     خب  چقدر  حرف میزنی   خسته  کردی  خنم (خانم) پرستار  رو....   پاَشو  اروم  اروم  بریم  ....   مراقب باش  فقط یهو  نندازیش....   نیفته یه وقت.... پری  نگاهی  میکند  و   بُغضش را  قورت  داده  و میپرسد :    چی رو  نندازم؟....  چی  نیفته؟... انگور  :    بچه  رو  میگم   دیگه.....        واااا چرا اینطوری به من  نیگاه میکنی  خانم پرستار؟....   من  که   سر در نمیارم .....    فقط  میدونم  ممکنه  الان   ویار  کنه   ....    ها؟..   بد میگم؟....    خب ما  دیگه کم کم  مرخص بشیم    بازم میایم پیش شما....   انشالاه  چراغتون  همیشه روشن باشه و  اوضاع احوال کاسبی خوب باشه  ....   خیلی خلوته  اینجا....  چرا؟  نکنه  مشتری هاتون  جای ارزون تر پیدا کردن و  دیگه  میرن  اونجا؟...    ها؟!...   پرستار با  کلافگی  و  بی حوصلگی  درب  را  باز میکند و چشم غره ای  میرود  و انسو  را نگاه کرده و میگوید:      بسلامت....  مراقب باشید    پله ها رو  نیفتید.... انگور باز  خودش را  دخالت داده  و میگوید ؛   باشد ...    شما زحمت نکش....  ما خودمون میریم....   پله رو  که خودمونم  توی  خونمون  داریم  و  بلدیم  چیه....    سپس زیر لب با  حالت  قر قر و طعنه آمیز میگوید :   شانس اوردیم  حالا  پله برقی ندارید  ....   ایشششش‌.... سپس نگاهش به پرستار گره میخورد و لبخندی از سر  ترس  زده  و سرش را تکان میدهد و از سر  دستپاچگی  و لودگی  میگوید ؛   خواهش میکنم   خیلی  خوش امدیم ....     انشالله  شما  خودت  دکتر  بشی  و مطب  خودت  تشریف مون  رو  لش بیاریم‌‌‌.....   از طرف من  با دوکتور (دکتر)  هم  خداحافظی کنید  و بگید  دو دقیقه اومدیم  ببینیمت  ولی  همش  توی   اتاقت  بودی  درب هم که بسته بودی ....‌   انشالله  یه وقت دیگه  مزاحمت میشیم ....   دیگه همین بخودا....  (بخدا) انها به خانه باز میگردند و  چندی نیز میگذرد   و پری  روزشماری میکند   تا  موئد   سقط جنین  برسد   ولی  او  مردد   است  و  نمیداند  چه  باید  کند..... آسمان رشت  بی وقفه  میبارد  ....   و  فاصله ی بارش دو باران  را   سکوت  ناودان ها  پر  میکنند   اپیزود  دوم             سقاخانه دگمهء  انصراف از نذر  ندارد؟            روز ها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند   و  پری تمام قد خیره به تصویر مات و کدر خود درون آییینه ی دیواری ایستاده است و نیمرخ میشود و هربار با شک و تردید به شکم خودش خیره میماند   اما هنوز تغییری در ظاهر امر نکرده  و خیلی مانده تا ظاهرش مانند  زن های باردار  شود   گاه بالش کوچکی برداشته و زیر پیراهنش میگذارد و به ان حالت و قوس میدهد تا مانند ماههای آخر بارداری اش شود  ولی  نه....  حتی تصورش هم محال ممکن است آنروز گذشت و مدت تعیین شده و مجاز برای انجام سقط جنین  به آخرین روزهایش رسید.  بیوه ی بخت برگشته  بین دو راهی  گیر کرده بود و طبق معمول غروب که میشد  صدای پرستوها  در آسمان شهر میپیچید ، و بیوه ی بخت برگشته فاتحه اخر را خواند و چند صلوات فرستاد و آهی از عمق وجود  به مصداق حسرت کشید.  با خودش زیر لب گفت ؛      درد دل های بی ریاح _ حرفهای دلی _ سنگ صبور و پستوی قبور ....   چه نقشه ها داشتیم  ،   با هم از شهر اردکان زدیم به دل جاده ی سرنوشت و خیال کردیم  عشق مون  تعبیری از خوشبختی مون هست  و ما خوشبختیم ،  چقدر میترسیدم که نکنه یه وقتی  پدرم  و یا  زن بابام  بگردند و  ما رو پیدا کنند  و برگردونند  شهر خودمون و زورکی طلاقم را بگیرند و منو از سر اجبار بدهند به پیرمرد  دائم الخمر صاحبخونه ،   تو میگفتی که      ما عقد رسمی هستیم  تو زن منی  ،   کسی جرآت نداره بهت چپ نگاه کنه ،  چه برسه که بخواد جدامون کنه .   مگر که من زیر خاک باشم  و جدا بشم ازت .    من  بهت ایمان داشتم  ولی هیچ کدوممون فکرش رو نمیکردیم به این زودی  بری زیر خاک و تنهام  بزاری .     ....    بعد مرگت  من احساس امنیت نمیکنم ، بی پشتم و بی پناه ،    ترسیدم از دست روزگار و بازیهاش .  این حق من نبود .   تو رفتی و من موندم با یه دنیا ناباوری ،    حتی  اسم خودمو به پیرزن صاحبخونه  و کارگرش  دروغکی  گفتم   پری..   ترسیدم  از  اردکان  بیایند و  پرسجو  کنند  و  بپرسند  که  گوهر   میشناسید  و من  لو برم و زورکی  به عقد  اون  کثافت در بیام .    من اسمم رو هول هولکی  و بی دلیل  گفتم   پری .   ولی وقتی صدام میکنن   نمیفهمم که  با منن .   چون عادت ندارم  کسی  غیر   گوهر   چیز  دیگری  خطابم کنه .    راستی  یه خبر دارم ،  من باردارم .     غروب به روی قبرستان اموات خیمه میزند ....  صدای پرستوها  و  رقص شعله ی شمع  در باد   و   مرور خاطرات  مانده در یاد ،  و اشک و آه و اندوه  از  هجران همسری زیر خاک .      غروب  برسر قبرستان شهر  خیمه ی سنگینی  زده و  گوهر (پری)   از  سر مزار شوهرش بر میخیزد و  با قدمهای بی رمق  و  نگاهی  بی روح و افسرده  سمت محله امین الضرب  راهی میشود .  حین بازگشت به خانه   به  نبش کوچه ی آشتی کنان که رسید مکث کرد    او انچنان غرق در تفکر بود که برای لحظه ای  از خودش پرسید ؛   بی مقصد و بلاتکلیف _ اسیر دست سرنوشت و  زخم خورده ی تقدیر و خسته از جبر جغرافیایی و  رسم روزگاری بد و مردمان ناسازگار....    تردید و پرسش های ناتمام...   من اینجا چه میکنم ؟    چرا بیهوده تمام کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی شهر را  قدم  زده ام؟ اکنون باید به کجا بروم؟  خانه ی انتهای بن بست   و ان اتاق سرد و سیاه  که  غیبت  شوهرم  را  یکصدا  فریاد میزند  و  کنج نمور و  افسرده ی اتاق که  تمام افکار های منفی جهان  را در خودش جا  داده     برگردم به خانه که  چه کار کنم ؟ من چرا  تردید میکنم؟  اکنون وقت تصمیم گیری است    من بی حمایت شوهرم  و در غیاب  او  چگونه میخواهم این فرزند را  به دنیا بیاورم   چگونه  بزرگش کنم ؟  چگونه  او را  تربیت کنم   چه بدهم بخورد ؟ چه بدهم بپوشد؟  من نقطه ی  پرگار در  دایره ی فلاکت هستم  و   فقط نمیدانم  خدا  حواسش کجاست؟  شاید بهتر بود  از  خانه ی پدری ام  قهر نمیکردم  و تن به ازدواج با همان پیرمرد  خرفت  و طلبکار  پدرم  میدادم .   اری  ،  نامادری ام  خیر صلاح مرا نمیخواست  که  چنین راهنمایی بدی کرد  . نه   چرا  اینچنین قضاوت ناحق میکنم .  او که کف دست بو نکرده  بود  و نمیدانست  شوهر جوان و عاشقم  اینگونه  جوان مرگ  خواهد  َشد ....   او  مرا  فراری  داد  و  قوت قلب  و  از ته  دل  میگفت  که اگر  با خواستگار سمج و عاشق پیشه ام  فرار نکنم   دیر یا زود  به  اصرار و  تصمیم پدر معتادم  به  عقد  پیرمرد چاق و خرفت صاحبخانه  در خواهم  امد   ‌   خب  بیراه هم  نمیگفت    چون  همسر  اولش  یعنی  ملک خانم    هم  رفتارش با من تغییر کرده بود  و  مانند  هوو  ها  رفتار  میکرد   وگرنه چه دلیلی داشت  شبانه  و مخفیانه   چادر روی  بند رخت  را  با  قیچی دایره دایره وار  ببرد     اگر  قصد و غرضی نداشت پس چرا تا فهمید که قصد فرار و ازدواج با  خواستگاری دیگر را دارم   انچنان رفتارش با من عوض  شد که  سابقه نداشت .   یادم میاید که شب اخر  حتی  چادرش را به همراه یک چادر سفید دیگر و کمی پول که پس اندازش بود  مخفیانه اورد  و داد به من   جالب تر اینکه  او  بی دلیل  از من تشکر  میکرد  و  نامادری ام نگاهی کرد ک  گفت ؛   من به ملک خانم گفتم که  قصد داری  بری  .....  بیچاره ملک خانم   با ان  شوهر پیر و خرفتش  که  بوی مشروب پیش از ورودش به حیاط خانه  به  مشام میرسید ...   این حرفها  را  ولش  کن    الان  نباید  وقت  را تلف  کنم   باید  تصمیم  بگیرم  . یا امشب،   یا  هیچ وقت . خب  پیرزن گیس سفید صاحبخانه  قبل از انکه خدمتکارش یعنی انگور  خّبر  حاملگی ام را به او بدهد  میگفت ؛      پری  رخت سیاه عزا  را  دربیار  تو  هنوز  هجده  سال  بیشتر نداری     خب عمر دست خداست   بیچاره  شوهرت  پیمانه ی عمرش پر شده  بود   و  عمرش به دنیا  نبود  خب  حالا هم که دنیا به اخر  نرسیده   دیر یا  زود  یه خواستگار  هلال زاده  و  نجیب  پیدا میشه و  میری  خونه ی بخت  و  دلم  روشنه  دخترجون   ... غصه واسه قصه هاس...  این موهای سفیدم رو توی اسیاب سفید نکردم  که....   هزار هزار سرنوشت و تقدیر  توی عمرم  دیدم    تو  هم  یکیش‌.... توکلت به بالاسری  باشه ..  اینکه  گذرت به  این محله و خونه  افتاد   تا  چند صباحی رو  بیای و ساکن  این یه چشمه اتاق ایوان  کوچیک  بشی  بی حکمت  نبوده  ...  خدا دوستت داره   که  تو رو  توی این دنیای بزرگ  اورد مستقیم و غریب و بی پناه  اواره ی این شهر  بارونی  و  خیس  کرد  تا  گذرت به این محله  بیفته  و  منو سر راهت  قرار  بده  ...   منم جای  مادربزرگت   تو هم مثل  اولاد  من  ‌    ....   این  انگور  رو  میبینی   با این خول  بازی هاش   منو  دق  میده   هرکاری میکنم  تا  یکی پیدا بشه و خواستگاریش کنه  نمیشه که نمیشه ‌    تا وقتی این نفسم بالا پایین  بره   تو  جات امن و امان ‌  نه کرایه ازت میگیرم  نه هیچی   در عوض  تو هم بایستئ یه لطفی کنی   ... من خودم  مکتب خونه  میرفتم بچگی  و سواد  قرآنی  دارم   ولی  این انگور  با اینکه  واسه این دوره زمانه ست  ولی  حتی یک کلمه هم  سواد  نداره   میگمااا  چه خوب میشه  تو بهش  یکم  سواد  خوندن  نوشتن  یاد  بدی    تا  از این به بعد بشه آدعا کرد که دوزار  سواد  داره  بلکه  بختش باز بشه  یا که شاید لااقل  یکم  عقلش درست درمون  بشه   ...اخه  تو  درک نمیکنی  ادم  بیسواد  مث ادم  کور و نابیناس .     این  انگور  ذلیل مرده  هم  که  شیرین عقله   و هربار جلوی خواستگارها  کارهای  وارونه  انجام میده....   گوش هات با منه  دخترجون؟  میشنوی چی میگم؟...   در حال مرور همین خاطره است که با صدای اشنایی از پشت سرش به خودش می اید  و  نبش کوچه  لحظه ای به روبرویش نگاه میکند  و با اینکه جز  دیواری آجر چین و بلند  چیزی  نیست  بی اختیار پاسخ میدهد و میگوید؛    بله ؟  جانم؟.. صدای  انگور و پیرزن صاحبخانه  از پشت سر که میگوید :  وااای   خول  شده به گمونم....  ما  پشت سرت هستیم  ... چرا  مث مسجمه (مجسمه)  اینجا  واستادی؟ بیوه ی جوان بازمیگردد و پشت سرش را نگاه میکند   پیرزن صاحبخانه  لنگ  لنگان  پیش می اید  و  عصا به دست  کنار انگور  می ایستد  و میپرسد ؛  چرا اینجا  واستادی ؟ فکرت کجا مشغول بود  دخترجون    ؟    کمی این دستو ان دست کرد و گفت ؛   پیش بچه... میخوام سقط کنم .   انگور  و یک کوله بار سرخوشی های زودگذر  _ بی خیال و بیعار _ حرفهای نسنجیده ....  انگور با حالت بی تدبیرانه ای وسط صحبت پرید و گفت ؛    خب باشه  پس  ما میریم خونه  ،  تو  برو به کارت  برس  و هیچ هم عجله  نکن  ،  راستی  تمام تک تک  سر مشق هایی که برام نوشته بودی  را  یک به یک خیلی خوش خط .... (نگاهش به نگاه خانماقا که افتاد  جمله ی دروغینش را جویدا جویده و بی رمق  و ناتمام رها کرد و  سپس گفت)  ؛    خیلی خوش خط.....   ط....   هنوز  ننوشتم ، ولی به جان خودم  که نه، بجان  خانم اقا ... هم که نه ،  به جان خودت  دفتر رو اوردم تا  توی مجد  (مسجد)  بنویسمشون .   پس تو برو با خیال راحت به کارهات برس و  عجله هم نکن .  عجله  کار  شیطانه  بخدا....    و  بعد بیا  خونه ... خب پس ما بریم..... انگاه بی انکه متوجه ی نگاه  غضبناک  پیرزن باشد  راه افتاد و با حالت راه رفتن عجیب و متفاوتش از مقابل بیوه ی غریب و اجاره نشین گذشت و آدامسش را جوید و حین عبور از کنارش  چشم غره ای هم  رفت و زیر لبی و زمزمه وار  برای خودش  شعر خواند و گفت ؛     یه لشکر  خواستگار دارم که توی راهه ... یکیشون اون صورتش چون قرص ماهه ...    یه خواستگار دارم سمت اهواز،   فرستاده دنبالم با  ساز و آواز  ..  یکیشون که مردی نجیبه   الان  خاقان چین     یکیشون  اقا محمد خان قاچار ،  اخه همجنس با همجنس کند پرواز ...  یکیش مردی عجیبه ،  کمی توپول و گرد  الان ولی در  رژیمه .  دیگریش که  اهل قفقاز  ،   پرستو باپرستو   ، قاز  با قاز  .... .. انگور اینها را زمزمه کرد و رفت   و  خانماقا سرش را برای انگور  با تاسف تکان داد  سپس نگاهش افتاد به  بیوه ی غریب و  یکقدمی نزدیکش شد و عصایش را این دست ان دست کرد و بازویش را گرفت و گفت ؛  اونی که بچه داده   دندونشم  میده   اونی که دندون بده   نانشم میده .   تو  حق نداری  فرصت زندگی  رو  از  طفل معصوم و بیگناهت  بگیری ...   اگه  این کار رو  بکنی  ....... کمی  مکث و سکوت  کرد و نگاهش را به زمین دوخت و گفت ؛  بعدش باید فکر یکجای دیگه واسه اقامتت باشی ...  ناباورانه خیره با چشمانی اشکین و لرزشی در صدا _ مرور وعده های پیشین ....   گوهر (پری)  با  سراسیمگی پرسید؛   اخه  خانماقا  شما خودت  بهم  میگفتی که  هنوز  جوونم  و   رخت عزا  رو در بیارم  و  تا  شما  هستی  یعنی الاهی  ۱۲۰ سال زنده باشی   منظورم اون حرفایی هست  که  بهم  میگفتی   و اینکه  من به  انگور  سواد  خوندن نوشتن  یاد  بدم   و  در عوض   شما اجاره خونه نمیگیری اژم   و اینجور چیزا  دیگه‌‌‌..   شما میگفتی دیر یا زود  بختم   باز میشه  و   رنگ خوشبختی  رو  میبینم    .   خانماقا  من  روی حرفاتون  خیلی  امید بسته بودم  . با اون قول و وعده های شما و حرفهای امیدوار کننده تون  نصبت به روزگار وزندگی  احساس بهتری پیدا کرده بودم   از بابت اون چیزایی که گفته بودید    نور   ایمان و امید  توی سیاهی ته قلبم  تابیده  بود  چون  میدونستم  خانماقا هستش و یک محله   ...   میدونستم  حرفتون  حرفه  ‌‌‌   میدونستم  گیس سفیدتون  همش از سر  تجربه ست   میدونستم  دستتون  به  خیره   و   کلامتون  از  طلا    پس چی شد که؟  به این زودی  زدید زیر قول قرارتون ... خانم اقا دستش را با عصا ستون کرد و  نگاهی  به  او  انداخت  و  با  عصای چوبی اش  ارام  به  ساق  پای  او  چند  ضربه  زد  و آرام  گفت ؛   من سر حرفم هستم ‌ . ولی اون موقع نمیدونستیم تو  یه  مسافر  توی  راه  داری   و  بارداری ‌    الانشم میگم  که  سرت رو بنداز پایین  و  با  ما  بشین  پاشو  بپوش  بخور   بخواب  و زیر سقف کج و توی چهار دیواری خودت  راحت  باش   و  دندون  روی  جیگر  بزار   تا   این صفحه  از   زندگیت ورق بخوره  تموم  بشه و کفن  شوهرت  خشک  بشه  تا   ببینیم  خدا  چه  حرفی  واسه  گفتن  داره  و  چه  تقدیری  برات  مقدر  کرده    ولی  اینکه  بخواهی  بخاطر  آینده ی خودت   با  خوخواهی  خواست  خدا  رو   زیر پا  بزاری  و  بچه ات  رو  سقط  کنی   توی  مرام  مسلک  من نبوده  و  نیست   .   کسی که از  شوهرش  طلاق  بگیره   یا که  از  خونه ی شوهرش فرار  کنه   یا که  بی خیال  طفل خودش  بشه  یا که  سقط  کنه   یا که  چشم و گوشش بجنبه   و یا حتی  چشم روشنی کنه  و  بی حیا  باشه   زیر  سقف  من  جا  نداره ...    حالا  اگه  شنوفتی  راه  بیفت   بیوفت  بریم   دیر  شد  الان  اذان  میزنه  و نمازم  دیر  میشه   ‌   ...سپس  زیر لب زمزمه  کرد و گفت ؛    نماز مث  لیمو  هست .   اگه به  موقع  باشه  شیرینه  مثل  نبات   ولی  امان  از وقتی که  کمی  دیر  بشه   چنان  ترش و تلخ  میشه  که   ادم  ازش هیچ لذتی  نمیبره .....     بیوه  سرجایش ایستاد   و   خانم اقا که  چند  قدم  از او  جلوتر  رفته  بود    لحظه ای  مکث  کرد  ولی  پشتش را  نگاه  نکرد   در عوض  نگاهی  به  زمین  و  سایه ی  کشیده ی  او  انداخت   و  دریافت  که  او  نخواهد  امد   پس  با  کمر  خمیده  و  چادری  به کمرش پیچیده  دست به عصا  لنگ لنگان  سمت  مسجد  رفت  ....  درماندگی _ عجز _ آینده ای نامعلوم _ فرزندی در راه _ تصمیمی بزرگ برای شخصی غمدیده و زخم خورده ی تقدیر...  دخترک  با  بغض پرسید ؛  اخه  چطوری  بزرگش کنم؟ من نه پول  دارم   نه  شوهر    نه  پشت   نه  تکیه گاه   نه کار   نه درآمد    هیچکی  رو  ندارم ....     خانماقا   بازگشت  و با  سریع ترین  سرعتی که در توانش بود  به پیش او  رسید    دخترک  از شدت  بغض  و اضطراب  میلرزید  و  خانم اقا  طبق  معمول و از سر عادت در چنین مواقعی  چند  ضربه ی ارام  با  عصایش به  ساق پای  او  زد   تا  به نحوی  تنبیه اش کرده  باشد   انگاه  ارام  و بی انکه  شدتی داشته  باشد  دستش را  بالا اورد  و  با پشت دست لرزانش  به  دهان  او  زد  و  با  عصبانیت و  لرزه ای  در  صدایش  گفت  ؛   خفه  شو....  دخترک  بی عقل و بی شعور   هی  ندارم   ندارم   ندارم   تو  خدا  رو  داری ....   کوری  ؟  نمیبینیش؟   از اون سر  دنیا  دست شوهرت رو گرفتی  و  چشم بسته اومدید شهر غریب      الان  اینجایی    ما  رو   داری   چون  خدا  فراموشت  نکرده   و  ما رو  سر  راهت  قرار داد   خیال کردی  الکی الکی  سر  از  خونه ی  من  در اوردی  ؟   هیچ  قانونی  نیست؟  نظم  هستی  هرکی هرکیس؟   خیال کردی  بزِ باغه؟  (یعنی دنیا بی صاحب نیست)  بیا  بگیر  اینا  رو  واسه  بچه ات  گرفته  بودیم    چون  نمیدونستیم  پسره  یا  دختره   قرار  شده  بود  من  پسرونه  ببافم  و  انگور  دخترانه    ....  چون  اگه لیاقت میداشتی و بدنیاش می اوردی  به  فصل سرما میخوردی   و  لباس  میخواست طفل معصوم    حالا که  عرضه ی مادر شدن  نداری     پس  این  کامواها  و میل ها  هم  واسه  خودت     بنداز   دور......       خانم اقا  اینها  را  گفت  و رفت....‌   سرشبی بود  و  داخل  خانه   انگور   مدام  شعر های  بی  سر و ته  میخواند   و  خانم اقا  میگفت ؛   هیسسسس...   زبون به دهن بگیر   ....   میخوام ببینم  درب حیاط  صدا  میخوره  یا  نه؟! ‌... انگور هم طبق همیشه  از همه چیز  بیخبر  و  سرخوش  پرسید ؛  واااا   مگه  واز  گذاشنیش؟  خب  *¹ هاسا شم  دودم  جلدی  واگردم .   *¹ برگردان گیلکی به فارسی =(الان سریع  میروم و میبندم و زود برمیگردم )  خانماقا  ؛  انگور   پس کی میخوای حرف زدن   رو  یاد  بگیری  ،   واز؟     باید بگی  'باز'   نه اینکه  'واز'    بعدشم   درب رو  خودم باز  گذاشتم  تا  اگه  این  پری (گوهر)  برگشت  صداش رو  بشنوم  و  خیالم  راحت  بشه  که  اومده     تا  بعد برم بخوابم....  شاید بیاد و ببینه درب بسته ست  و  دلسرد بشه و درب  نزنه  و خیال کنه که  بیرونش انداختم .  و بره  اواره بشه.  پس درب تا صبح باز باشه  تا اگه اومد  بفهمه  هنوز  توی این خونه  جایی داره و کسی چشم انتظارش  بوده .   انگور ؛   واااا   چرا اینقدر  دیر  کرده  ...   یعنی  چی شده؟  نکنه  یهویی  سرزده  برگرده  بیاد  خونه .... خانماقا  :  وااا خول شدی  انگور؟   چی  میگی  ؟  مگه  میشه  دخترک  بیچاره  نیاد  خونه ...‌    ماجرا  چیه؟   چی  دست گلی به  اب  دادی  باز  ؟  چرا  از اول شب تا الان  ده  بار  پرسیدی   که   میادش؟ نکنه بیادش؟!  موضوع چیه؟ انگور  کمی  این دستو ان دست  کرد  و  گفت  ؛     دغدغه های یک شخص فرعی ولی تاثیر گذار ....    والا  من  نوک  مدادم  شکست    و  خب  خودت  داری  میبینی  که  از  سرشبی  مشغول  بافتن  کاموا  واسه  بچه اش  هستم   مگه  چند تا  دست  دارم؟   نه  اینکه خیال کنی  مشق هام  رو  ننوشته  باشمااا   نه!  فرصت نکردم   ولی  واقعا  مدادم  نوک  نداشت  و  از طرفی هم .....   خب چطور بگم  اخه ...  والا  به من  بگو   صد تا  رخت و لباس رو  بشور   با کمال میل  میشورم   بگو  اب حوض  خالی کن  میکنم   بگو   حیاط خونه و کوچه  رو  اب جارو  بکن  میکنم   ولی  بخدا  برام  سخته   مشق  بنویسم   نمیتونم    .  اونم  یک  خط  دو خط  که  نه!...   بلکه  دو صفحه  کامل   اونم  چی؟  همخط باید  بنویسم .  نه یک خط در میان ....   الف :  _ |لف _ /لف _ ۱لف _ [لف _ (لف _    مشق های ناتمام ... به من  گفت  شب  میام  بهت   :  کیتبه  (دیکته) میگم     والا  من  تا  حالا  کسی  بهم  نگفته   بالای  چشم  تو  ابرو ....  کسی بهم از گل نازکتر  نگفته ،   ولی توروخدا  ببین به چه روزی افتادیم ، یه  الف بچه میخواد به  من  تیکه بگه (دیکته) .  حالا  این  دیکبه  چی  هست    خدا عالمه ‌‌‌.....   خداکنه  هرچی  هست  خطرناک  نباشه....  اصلا چرا اون باید به من  دیخته  کیخته  بگه ،؟  مگه دنیا  نه سر و ناکون بوهوسته؟ (دنیا بی سر و ته شده)  عیب نیست با بزرگتر از خودش بخواد  از این حرفا  بگه ؟   خانم اقا  با  پوزخندی  گفت :    کیتبه ؟   کیتبه  چیه؟  نکنه  دیکته  رو داری میگی ؟  انگور  : چه میدونم  والا  ‌...  از پری پرسیدم  چی  هست  بهم  جواب  داد   یک نوع   امتحان کبچی   هست . خانم اقا   تلخندی  زد  و گفت  :   منظورت  از   کبچی    ، کتبی  بود ؟  لابد   دیکته  رو   میگی   کیتبه انگور  ؛   هاااا   آباریکلا.....   درست  گفتی....     همینی که گفتی  بود.... خانم اقا:  خب  تو  حالا  چرا  رفتی  یکوری  روی  تاقچه ی پنجره  نشستی ؟   بیا  اینجا  زیر  نور  این  روشنایی  و  کاموات  رو  بباف  تا  یه وقت  اشنباهی  رد  ندی  ... انگور  ؛   هاااا؟..   چی  شده؟...  نه  قربانت  برم  همینجا  راحتم .   اینجا  نشستم تا  اگر  یه وقتی  دیدم  داره  میاد  این سمتی  ته  باغ    سریع  ببینمش  و  برم  خودمو  بزنم  به  خواب  ‌   چون  .....   هیچی اصلا  ....   خانم اقا  ؛   اخه  تو چرا اینقدر   تنبلی  انگور     مشق نوشتن  هم  کاری  داره  که  ازش  تفره  میری ؟   انگور :   این حرفا  رو  ولش  کن     بگو  ببینم  پس  کاموا  و میل کاموا  های  خودت  چی  شد....   چرا  وقتی  تنهات گذاشتم  و  تو  اومدی  مسجد  نماز  بخونی  دیگه  ساک  کاموا  و  میل کامواها  همراهت  نبودن؟ ....  لابد  دادی پری برات نگه داره و یادت رفت ازش  پس  بگیری   ...   درست میگم ...   خدا کنه پری بر  نگرده ...‌   واستا  ببینم... آگه اون  رفته سقط  کنه   پس من واسه  کی  دارم  لباس  بچگونه  میبافم ؟...  هااا.    ....   خانم اقا  با  تلخی  جواب  داد  ؛   لفظ منفی  نده .   سرت به کار خودت   باشه ..... انگور  ؛ مگه پری  نمیخواست بره  سقط  کنه؟  فکر کنم  شب  نگهش  دارن    فردا  ّبرگرده....  البت  واسه من  توفیقی نداره چون  هم  تمام  سرخط های  حروفی  که  نمونه  نوشته  بود   رو  با  خط  خوش خط  نوشتم .‌ ولی چون مدادم  نوک نداشت  توی دفتر مشق  چیزی  معلوم نیست .  هرکی ببینه خیال میکنه  پس  ننوشتم.     حتی اگه  دیکته  هم  بخواد  بگه     میتونه  بگه    چون  الان  دیگه  سواد  دارم  ولی  تا  حدودی ‌   .  مثلا  آب   و  بابا  رو  بلدم .‌   حتی   'داد '  هم  بلدم  .  من واسه همین تا گفتش میخوام  برم  سقط  کنم  بهش گفتم  خب  برو   مزاحمت  نمیشیم  ‌  .  اخه قرار  بود  امشب  دیکته  بگه   و  من  استرج (استرس)  دارم  بخدااا ....   البته  صبح  چند تا  سوال  ازش پرسیدم  سر  ایوان  و  بعد از اینکه  حرف   'د'  رو  یاد  داد   ولی  نمیدونم چرا  بدش  اومد  و  چپ  چپ  نگاهم  کرد   اینگار  نه  انگار  که  من  چهل  سالمه  و اون  هجده  سال ‌‌....   برام  پشت چشم تیز کرد  و  چشم غره  زد  .   گفتم بهش ؛   آاو  اون چیسه ؟ دنیای بیدین چی بوهوسته  پیچا  ناقاره چی  بوهوسته  ،  مره لوچان میزنی کولکاپیس؟ *¹ *¹ ( این چه رفتاریست ؟  ببین دنیا چه وارونه و  برعکس شده  و چرا تو به من چشم غره میزنی دخترک شلخته و هپلی؟ ) ( کولکاپیس  استعاره از نام پرنده ای بومی است که شلخته و نازیباست و مهاجر است و در مسیر هجرت از  تالاب و مرداب انزلی و گیلان نیز میگذرد) ¹*     ولی نمیفهمم  چرا جای اینکه  از حرفم  تلخ  کنه   یهو  نیشش باز  شد  و  خوشش  اومد    اخرشم  ناچار  شدم  بهش ترجمه  یاد  بدم   اخه  حتی  بلد  نبود   'کولکاپیس' چیه...   فکرشو   کن  ....   معلوم  نیست  توی این  مدرسه ها  پس چی  به اینا  یاد  دادن   که  با  هجده سال  سن   هنوز  نمیدونه   کولکاپیس   چیه...   حتی   ایشکیپیتا     رو هم  تا حالا  نشنیده  بود ....  بهم پرسید   معنی  فارسی    ' کولکاپیس' و  'ایش‌کیپیتا'   چیه  ؟  ولی  خب  من گفتم  بلد  نیستم  ‌  صدای بسته شدن  درب  حیاط  که  امد    انگور  هول  شد   با  عجله  و  سراسیمگی  رفت  سمت  رخت خوابش که  کنار تخت  خانم اقا  پهن  شده  بود  و  یواشکی  گفت ؛   نگی  من  بیدارماااا     اگه پرسید  بگو  مریض  بود   و خوابید....    بگو اصلا   سرش درد  میکرد  و   مدادش هم  نوک  نداشت  و  دفترشم  برگ  نداشت  و  نتونست  مشق هاش رو  بنویسه   و   فردا  شب  املا دیکته بگه    امشب  تعطیله .‌   یعنی نه  منظورم این هست که  بگو  انگور  خیلی خوابش عمیقه  و  بیدار  هم  نمیتونه  بشه   .  اگه  میخواد  مشق هام رو  ببینه  فردا  شب  بهتر تره ‌   .  چون  امشب   اول  ماه  صفره  و  خوبیت نداره  نمره  ام  صفر  بشه...  واسه  فردا  بهتر تره  ... ....    گوهر (پری) میاید و ارام  ساک  کاموا  و میل هایش را  بروی ایوان  خانه  میگذارد و سمت  اتاق کوچک خود  در  جلوی  باغ  باز میگردد .  خانماقا نیز از  دیدن  این صحنه  در پشت پنجره   لبخندی  از سر رضایت  بر چهره اَ ش  مینشیند ....   وحی _ الهامات _ ندا و پیامی نهفته در خوابی عجیب و.... صبح روز بعد  پری از عمق کابوسی عجیب به بیداری پل میزند   ،  کلاغ پشت پنجره اش قار قار میکند  ‌....  پری چشمش به قاب عکس شوهر مرحومش می افتد   به خودش و شرایطش فکر میکند   هرچه باشد از کابوس وحشتناکی که در عالم خواب میدیده  بهتر است   او  با خودش به آینده و نوزادی که باردار است می اندیشد   از انکه هیچ تضمینی نصبت به آینده ندارد  مضطرب میشود  تصمیم میگیرد تا دیر نشده و عقربه ها به ظهر دم نرسیده برود و خیالش را آسوده کند   پس چادر به سر کرده و از درب حیاط آرام خارج میشود   با قدم های تند و پیوسته اش طول کوچه ی باریک و طولانی را طی میکند  هراز چند گاه به پشتش نگاهی می اندازد  ... به نیمه ی کوچه رسیده  که از  آنسوی انحنا و خمیدگی ورودی کوچه صدای  عجیبی بلند میشود  گویی جمعیت زیادی  هل هله کنان و با جشن و سرود و پایکوبی وارد کوچه میشوند.... پری لحظه ای درنگ میکند  بازوی خودش را ارام نیشگون میگیرد تا مظمئن شود خواب نیست ....    چون  او دقیقا همین صحنه را لحظاتی پیش در عالم خواب دیده است  با این تفاوت که  در کابوس  هوا بارانی بود  و جمعیت انبوهی که وارد کوچه میشدند   همگی عذادار  و  گریه کنان بودند  و پیکر  یوسف  پسر خانم سجودی که همسایه شان است را  روی دست می اوردند  و صلوات سر میدادند   ...پری  پایش شول میشود   گویی  خواب و واقعیت  در هم امیخته شده   چطور ممکن است  که  به این زودی خوابش تعبیر شود   ...  با خودش می اندیشد و اینگونه میپندارد که از قدیم گفته اند  خواب  زن   چپ است   یعنی وارونه   .... خب  از همین بابت است که جای عذاداری  انها  مشغول جشن و پایکوبی هستند.. لحظات به کندی میگذرد و جمعیت به ارامی از پشت خمیدگی کوچه  ظاهر میشوند     یوسف  روی  شانه های یک مرد قوی هیکل نشسته  و دستکش های بوکس او  نیز همراه حلقه های گل  به گردنش انداخته شده     یوسف  برای اهالی محل و همسایه ها دست تکان میدهد     جمعیت تمامی  ندارد  گویی یک  حماسه ی ملی  رخ داده باشد    پری  از  شوق و شور  جمعیت  لبخندی به چهره می نشاند   سعی میکند از کسی بپرسد  چه اتفاقی افتاده....      مدال طلا با بند  زیبایی در گردن  یوسف خودنمایی میکند   ... در این بین  خانم  سجودی  با اشک شوق  پیش می اید  و جعبه ی شیرینی را  جلویش میگیرد  و بی آنکه پری  چیزی پرسیده باشد  میگوید ؛ بفرما  عزیزم  دهنت رو شیرین  کن   ....     یوسف من  توی مسابقات آسیایی  که میزبانی رشت  برگزار میشه   تونست  حریف  روسی اش  را  توی فینال  ببره   پسرم  مدال طلا گرفت    پرچم  ایران  رو  موقع دادن جایزه  بالاتر از پرچم های دیگه  کشیدن  بالا     من  نتونستم برم داخل سالن   و ببینم    ولی  اقام  برام تعریف کرد    .... پری(گوهر)  مات و مبهوت شد نجوای بیصدایی درون وجودش  زمزمه میکرد و میگفت ؛  اینها  همگی  حکمتی  دارند   ....  خواب  صبحدم  ..  اتفاق دیروز غروب  ....  اتفاق الان....   اینها همگی  معنا و مفهومی دارند....  او زیر لب گفت ؛      خدایا صدات رو  میشنوم....   ولی اخه  کمی گیج  شدم  توی خواب  خودمو دیدم که  رفتم سقاخونه  و  هرچی تلاش میکنم  تا یه شمع روشن کنم  روشن نمیشه ....  این چه معنایی داره؟  خوابی که من دیدم  خواب نبود  خیلی  واقعی بنظر میرسید  ...   و  احساس وحشتناک و رعب آوری  داشت   ولی الان  اینجوری  تعبیر شد....  خدایا من چیکار کنم.... گوهر (پری)  نگاهش مات و مبهوت خیره به  زمین  ماند  و  غرق خیال  شد....   او  بی انکه مقصدی را  در نظر داشته باشد  شروع به قدم زدن کرد  و  لحظه ای از صدای خنده های سرخوش  دختربچه ای  خردسال  به خودش آمد  به اطرافش نگاه کرد   از خودش پرسید   من اینجا چه میکنم...   روبرویش را نگاه کرد   و چشمش به سقاخانه افتاد .... وجودش لبریز از  حضور  انرژی  ماورایی شد  گویی  همه اتفاقات  زنجیروار  به یکدیگر  چفت و بست شده اند   در این حین  دختربچه ای  با قدم های  لع لع کنان  و  سرخوش  از کنارش  گذشت  و  از  جعبه ی کوچک درون دستانش  یک شمع  به زمین افتاد   پری  صدا کرد و گفت ؛    رد پای حضور تقدیر _ رویای صادقه و... دخترجون.....  شمعت افتاد....   دختر....  اهای بچه  با تو هستم....  اهای خانم کوچولو  واستا  یه لحظه‌....  مگه با تو نیستم؟ ولی دخترک  درون کوچه های محله ی ساغر  ناپدید شد...  چه عجیب که او چنین لحظاتی را  در عالم خواب  دیده  بود  ، گویی یکجای کار  میلنگد ،  و اتفاقی عجیب در حلل وقوع ست.  گوهر (پری) شمع را برداشت   باز یاد کابوس شب پیش افتاد... بغض گلویش را گرفت...    یاد حرفهای  خانماقا افتاد      نگاهی به  خورشید در اسمان دوخت   ابرهای سیاه به کناری رفته و دریچه ای کوچک رو به خورشید عالم تاب  گشوده شده  بود  و گویی پرتو نور خورشید  منحصر برای سقاخانه و گوهر  در حال تابش بود و به ان مکان روشنایی خیره کننده ای  بخشیده بود ،  دیگر وقت چندانی برای تصمیم گیری و یا تردید نمانده اکنون میبایست  تصمیم بگیرد   ...  پیش بسوی کمینگه حادثه...     او  شمع را  درون  شمعدان  سیاه دوده ی  سقاخانه  گذاشت و برخلاف انچه در خواب دیده بود   نه هوا بارانی بود و نه  شمع خیس....  بلکه به راحتی از اتش شعله ی کوچک یک شمع دیگر  روشن  شد  و شروع به اشک ریختن کرد...  پری نیز اشکهایش چون شمع  میریخت و گونه اش را خیس میکرد   او نذری داشت  و  اینگونه  گفت ؛  نجوای روح درون _ صدای خاموش _    خدایا   تو که حاضری  و ناظری   ....   من  بچه ای که باردار هستم رو  سقط نمیکنم  و هر زحمتی شده   به تنهایی و با دستهای خالی بزرگ میکنم   حالا یا با لطف خانماقا  و زیر اون سقف کج و اجاره ای  و یا به لطف  تقدیری که ازش بیخبرم  و شما برام  قرار دادی...  من این بچه رو به دنیا میارم  ولی به یک شرط   ...  شرط  شرط _ نذر _ شمع _ باور _ سقاخانه    به شرطی که  اگر بچه ام پسر بود  همتقدیر یوسف سجودی  قرار بدی  طالع و بختش رو .   و دومم اینکه پسرم تا لحظه ای که نفس میکشه روی این زمین و زندگیش  بخنده ، هرگز درمانده نشه ، و اینکه حتی بعد از پایان زندگیش باز همه توی این سرزمین بشناسنش و اسمش رو هر پیر و جوانی  بشناسه و به خوبی ازش یاد کنن.  خدا  خنده رو هرگز از لبهای اون نگیر حتی تا آخرین نفس... خدایا خداوندا اون رو همتقدیر یوسف  پسر خانم سجودی قرار بده  که  سبب سربلندی مردم و سرزمینش  بشه ..   خدایا  پروردگارا  دلم روشنه  که فرزندم  پسره   پس  اون رو هم تقدیره  پسر خانم سجودی  قرار بده ....      سپس زیر لب گفت : آمین...  _  حادثه ای در کمین _ چرخش خوب و بد ،رسم این زمین ... پری (گوهر) به خانه بازگشت  و  انگور سریع پشت خانم اقا  پنهان شد و شروع کرد به نوشتن مشق هایش و خانم اقا  با حالتی  نگران  نگاهی به پری کرد و پرسید؛   کجا رفته بودی ؟ چی کار کردی ؟ کار خودتو کردی؟ پری (گوهر)  پیش امد و گفت ؛      رفتم سقاخونه  و شمع روشن کردم.....   نذر کردم  تقدیر بچه ام رو  همتقدیر  پسر خانم سجودی قرار بده...و اینکه توی زندگیش تا اخرین لحظه بخنده و جلوی هیچ ظالم و ظلمی سر خم نکنه..    خانم اقا   نفسی به راحتی کشید  گره از اخم هایش  باز شد  و  به یکباره  مهربانانه  گفت ؛  افرین  دختر گلم   حالا بیا بشین  اینجا صبحانه  بخوریم...   بیا  این  شیرینی ها  رو  خانم سجودی  داده ....      انگور  چرا پشت من نشستی   پاشو برو چائ بریز  .... انگور نیز زمزمه وار و دم گوش خانم اقا تکرار میکرد و میگفت :   بهش بگو دیکته امروز تعطیله  ‌.چون پسر خانم سجودی قهرمان شده  امروز  رو بیخیال دیکته بشه   فردا  دیکته بگه...  جان من بگو دیگه....     چرخش تقدیر ...   انروز گذشت  و صبحگاه  با  هیاهوی عجیبی اغاز شد  کوچه  صحنه ی آشوب  و وقوع یک تراژدی  بود   آسمان یک بند میبارید....   پری  چادر سر گذاشت  و انتهای کوچه کنار  خانماقا و انگور  ایستاد   همه جا پرده های  سیاه   و تسلیت   صدای زجه های بلندی که از خانه ی خانم سجودی بر میخواست... پری پرسید ؛  چی شده.... انگور گفت ؛  هیچی تموم شد . تا اخر اخر همه رو نوشتم. پری ؛  چی؟ انگور؛  خب معلومه  ... مشق هام رو میگم دیگه پری؛  اون رو نمیگم   .. اینجا رو میگم  چه خبره... انگور؛   برو  اونجا یکمی  اسفند بردار بریز روی زغال  که  جلوی هجله هست  و داری بر میگردی  یه  خرما هم بردار  برام  بیار  .... تا بهت بگم ... نه... نه...  دو تا بردار با یکم حلوا....‌   پری با حالتی  گیج و منگ  پیش رفت  کنار هجله که رسید   تصویر  یوسف  را  در قاب عکس  دید  و  همان جا  قش کرد  .... وقتی به هوش امد   انگور  مشغول باد زدنش  بود  و  زیر لب قر قر زنان با لهجه ی روستایی اش میگفت ؛  لیاقت دو تا دونه خرما اوردن هم  نداری....  ایششش...   واقعا  که.‌..  معلوم نیست  کی به کیه....  واسه شوهر خودش  که خبر مرگش رو خودم  اورده بودم  براش  قش  نکردی   پس الان  چرا قش کردی؟   زشته... مردم  حرف در میارن  خیال میکنن  چه خبر  بوده.... والا   ... درب دروازه رو میشه بست  ولی درب دهن مردم رو که نمیشه بست.... خانم اقا  نقل میکند و میگوید ؛   نقل روایتی حقیقی... ظاهرا دیشب  یوسف رفته بوده  کافه صحرایی  که  سمت  اتوبان انزلی هست   و  اونجا  دو تا گنده لات  دعواشون  میشه    قلبمی چوماق   هم  یکطرف دعوا بوده   طرف دیگش  مممد سوادکوهی  نوچه ی  کبلاکیجا   که از قضا همین دیروز غروب ازاد شده بود     یوسف بلند میشه و خواهش میکنه  جشن قهرمانی اش رو  خراب نکنن  و  قولبمی چوماق   هم  تهدیدش میکنه  ولی یوسف میگه  ؛  من قهرمان  مردم زنی نیستم   من قهرمان مشت زنی هستم  پس  دست روت بلند نمیکنم ....   یهو برق میره  و  تاریک میشه   وقتی برق میاد   یه دشنه توی  سینه ی  یوسف  بوده  ....    ولی خب  عجیبه  چون قولبمی چوماق رو  بعنوان قاتل گرفتن الان  .... قولبمی چوماق  که  دشنه نداره هرگز   اون یه گازان داره   انگور  میپرسد؛  گازان  دیگه چیه.... خانم اقا ؛  یه تیکه فلز کوچیک که یکطرفش تیزه   و بدرد  ماهی  پوست کندن  میخوره.... انگور؛  خب الان  شما ناراحت کدوم یکی هستی؟  یوسف؟ یا گازان؟  نه... ببخشید  منظورم  قولبمی چوماق  هست.... خانماقا:   یخورده زبون  به دهن بگیر... پری این میان نگران مانده که اگر  نذرش تعبیر شود چه باید کند..... عاقبت  تنها چیزی که کمی ارامش میکرد  این تصور بود که  شاید  فرزندش  پسر نباشد... عاقبت  فرزند وی  بدنیا  آمد .     چند ماه بعد و انگور که با اشتیاق درون ثبت احوال شهر  ، چشم انتظار  گرفتن  شناسنامه است و متصدی  میپرسد :    نام ؟    انگور  با عشوه ای  شتری و کمی مکث میگوید :       اواااا    اگه راست میگید  تو خودت اسمت چیه ؟  من که اسمم  انگوره  ولی  رُز  صدام کن شما... متصدی با کلافگی و حرص میگوید :      اسم شما  را  چی میخوام بکنم ،  اسم بچه رو میگم .    اینجا نوشته  نام مادر گوهر   نام خانوادگی  بهشتی ،  نام صاحب سجلد ؟  گوهر جلو آمده و میگوید :   ستار     بزارید  ستار بهشتی     نام مادر  گوهر  ستار بهشتی  نام مادر  گوهر عشقی ...‌       درون اتاق بازجویی  ،  نور توی صورت یک جوان با دستان بسته و پابند و چشم بند بر چهره  افتاده  و  بازجو از کوره در رفته و بیش از حد معمول  عصبانی است ، دلیل این خشم کنترل نشده   سرچشمه از لبخندهای  جوان دارد .  او  جرمی نکرده و وبلاگ نویسی است که کمی انتقاد سازنده  نسبت به اجتماع  داشته .  ولی اکنون از او  سوالاتی بی ارتباط با شرایط حقیقی و دور از واقعیت میپرسد  ،  جوان خنده اش میگیرد ،  میخندد و میخندد ....  و....  وی در اعتراض به طرح تصویب شده در مجلس مطلبی نقدگونه نوشته بوده در وبلاگ خود ولی اکنون به جاسوسی برای   ام ای ایکس   و  کا گ ب  و سرسپردگی به امپریالیست جهانی و همکاری با دولت های متخاصن و هزار اتهام واهی دیگر  متهم اش میکنند ، و او نیز از هجم این همه  یاوه گویی و سیاهنمایی  قش قش میخندد ‌.  او  میخندد .  او فقط میخندد   و میخندد    بازجو و شکنجه گر از کوره در رفته و  او به دلیل خون ریزی از ریه ، کبد ،   خون ریزی مغزی  و هزار اسیب داخلی دیگر  میخندد و ......    تمام میشود فرصت ناب زندگانی اش و ارام و بیصدا میشود و  سوی  حق تعالی باز میگردد شکل جرعه ای نور  تا نذری که مادرش  سی سال قبل از سقاخانه ی شهر  طلب کرده بود   حاجت روا  شده باشد ....    ( همتقدیر یوسف سجودی _  تا دم آخر خندیدن _ مقابل ظالم سر خم نکردن )   همگی یک به یک تعبیر شد .     ستار بهشتی روحت شاد و یادت گرامی . تا ابد لبخند خواهی  زد...              یوسف سجودی  قهرمان و نماینده تیم ملی مشت زنی ایران بود که در حادثه ای مشابه با انچه خواندید  در اولین شب کسب مدال طلای مسابقات آسیایی  به میزبانی شهر رشت  ، در کافه صحرایی به قتل رسید.   یوسف سجودی   /  روزنامه ۸ فروردین ۱۳۵۱   / قولبمیچوماق   

توسط: شهروز براری

17