مطالب برگزیده و وبلاگ

مشاهده بیشتر>

معرفی بیشعوری

کتاب بیشعوری این کتاب درباره بیشعوری در دوره معاصر است. بله، بیشعوری! و تاثیر عمیقی که بیشعورها با نفوذ در اجتماع، سیاست، علوم، تجارت، دین و امثال اینها در دنیای معاصر می گذارند.  به نظر خاویر کرمنت، بیشعور ها احمق نیستند، اتفاقا بیشتر آنها نابغه اند؛  اما نابغه هایی خودخواه؛ مردم آزار، با اعتماد به نفس بالا و البته وقیح که نتیجه تیزبازی هایشان در نهایت به ضرر خودشان و اطرافیانشان می شود. چکیده کتاب خطرناک‌ترین بیماری تاریخ بشریت، بیشعوری است. این چیزی است که «خاویر کرمنت» در کتاب «بیشعوری» به آن اعتراف می‌کند. اما جای نگرانی نیست. کرمنت صادقانه می‌گوید که خودش هم قبلا بی‌شعور بوده و توانسته خودش را درمان کند. او این کتاب را نوشته تا راهکارهای عملی درمان این عارضه را به دیگران هم نشان دهد. به‌نظر می‌رسد که بی‌شعوری یکی از دغدغه‌های اصلی کرمنت است. سایر آثار این نویسنده هم در فضایی مشابه نوشته شده‌اند. «بی‌شعورهای گردن‌کلفت»، «بی‌شعورهای ابدی» و «توطئه‌ی بی‌شعورها» از کتاب‌های این نویسنده هستند که در همه‌ی آن‌ها، جنبه‌های متفاوتی از بی‌شعوری و راهکارهای شناخت و مقابله با آن ارائه شده است. می‌توان به جرات گفت که این کتاب در ایران، بیشترین طرف‌دار را دارد. آن‌قدر که حتی از کسانی که چندان اهل کتاب و کتاب‌خوانی نیستند هم نام این کتاب را می‌شنوید. نکات و مواردی که در این کتاب آمده، می‌تواند به شناخت رفتارهای نادرست خود و اطرافیان و نحوه‌ی مقابله با آن‌ها، کمک کند. با استفاده از همین راهکارهاست که می‌توانیم زندگی سالم‌ تر و آرام‌ تری برای خود و دیگران ایجاد کنیم. بحثهای کتاب اگر بی‌شعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است: می‌خواهند در هیچ چیز کم نیاورند از جمله عشق. بی‌شعورها اعتقاد دارند که : تمام آدم‌های روی کره زمین وظیفه دارند که خواسته‌های آنان را برآورده کنند. در کارهای دیگران دخالت می‌کنند. از اینکه دیگران به فکر خودشان باشند ناراحت می‌شوند. از مشکلات دیگران خوشحال می‌شوند؛ چرا که در این مواقع توجیهی برای اشتباهات خود می‌یابند. رام‌ترین نوع بی‌شعورها، بی‌شعورهای آب‌زیرکاهند. البته منظور این نیست که این نوع بی‌شعورها کم‌خطرتر از بقیه بی‌شعورهایند، بلکه منظور این است که زیاد به چشم نمی‌آیند. بی‌شعورهای آب‌زیرکاه با مشاهده‎ی واکنش جامعه نسبت به بی‌شعورهای تمام‌عیار ترجیح می‌دهند که پشت نقابی از مهربانی و خون‌سردی پنهان شوند، اما در عین حال هم‌واره می‌دانند که چگونه این خنجر غلاف‌شده را به‌موقع بیرون بکشند و بدون اینکه هیچ‌کس تصورش را بکند، کار خودشان را بکنند. سخت‌ترین مرحله در درمان و ترک بی‌شعوری، همان مرحله‌ی نخست است؛ یعنی پذیرفتنِ بی‌شعور بودن. هیچ‌کس دوست ندارد قبول کند که بی‌شعور است و بنابراین لحظه‌ی برداشتن نخستین گام، دردآور است. لحظه‌ای که رسیدن به آن، شهامت و اراده بالایی نیاز دارد. احساسات بیشعور ها درست نیست که به عنوان اصطلاحی پزشکی به کار رود  چون ممکن است باعث جریحه دار شدن احساسات بیماران شود و روشن است که این جماعت چیز زیادی در باره ی بیشعوری نمی دانند و این واقعیت را  که بیشعورها هیچ گونه احساساتی ندارند، در نظر نمی گیرند.  به عبارت دیگر احساسات یک آدم بیشعور تا زمانی که او در مسیر درمان و بهبودی قرار نگیرد، اصولاً غیر قابل جریحه دار شدن است. سخن نویسنده برای بیشعورها «بیشعورها امیدوار باشند!». این نویدی است که نویسنده‌ی این کتاب به افراد بیشعور می‌دهد. بیشعوری درواقع نوعی اعلامیه‌ی رهاسازی است. این کتاب را می‌توان از آن دسته کتاب‌های همه‌پسندی دانست که طرف‌داران زیادی دارد. نقد و بررسی کتاب بیشعوری   این مهم که این اثر توسط بنده ی  کارنابلد و  تقرییا  بی ادعا  ، نقد و بررسی و واکاوی میشود   ، گواه ان است که نباید این مطلب را  جدی گرفت  زیرا  بدون شک   بهتر است چنین امر  خطیری را به  اهل فن ان واگذار  نمود ، به هر حال  از دیدگاه بنده یعنی  شین براری ،  ؛     روایت کتاب بیشعوری، اول شخص است، یعنی دانای کل. اما هنگام خواندن آن باید حتما به‌خاطر داشته باشید که چون مثال‌ها و نمونه‌های کتاب راجع‌به دیگران است، خود را مبرا از همان اشتباهات ندانید. درواقع همان‌طور که خود نویسنده می‌گوید، اولین قدم برای درمان بی‌شعوری این است که بپذیرید شما هم از این بیماری رنج می‌برید. پذیرش، اولین و سخت‌ترین قدم است. به محض این که رفتارهای نادرست و آزاردهنده‌ی خود را شناسایی کردید، آماده‌اید تا درمان را شروع کنید. کرمنت این کتاب را با هدف ارائه‌ی روش درمان بیشعوری نوشته است. او ادعا می‌کند که خودش هم پیش از این بی‌شعور بوده و توانسته آن را درمان کند. پس به راهکارهای این کتاب اعتماد کنید، چون نویسنده خودش آن‌ها را زندگی کرده و حرف‌هایش چیزی فرای شعار و تبلیغات است. کرمنت ادعا می‌کند که ماهیت بی‌شعوری را به‌خوبی درک کرده و شناخته است. او حتی این عارضه را نوعی اعتیاد می‌داند، مانند اعتیاد به مواد دارویی و الکل. بدترین شکل بی‌شعوری این است شخص از وجود آن در خودش خبر نداشته باشد که مصداق همان جهل مرکب است. کرمنت با این که از موضوعی جدی در این کتاب صحبت می‌کند، درون‌مایه‌هایی از طنز هم در نوشته‌هایش دیده می‌شود که تاثیر کلامش را بیشتر می‌کند: «وجدان، دوستان و بیمارانم من را متقاعد کردند که قبلاً همه دنیا فهمیده اند که من بی شعور بوده ام و نوشتن یا ننوشتن در مورد آن از این جهت بی فایده است، ولی شاید بتوانم با نوشتنِ سرگذشت خودم به بی شعورهای دیگر کمک کنم تا بهبود یابند». این طنز زیرکانه در کنار صداقت کرمنت، یکی از نقاط قوت این کتاب است. از دید خاویر کرمنت، به‌محض این که نشانه‌های بی‌شعوری را در خود دیدید، باید دست به کار شوید و برای درمان آن اقدام کنید. کرمنت خودش تا چهل سالگی از این عارضه رنج می‌برد، بدون این که بداند. پس هیچ‌وقت برای داشتن زندگی سالم و آرام دیر نیست. پس از اولین مراحل تشخیص و درمان، به‌سرعت می‌بینید که همه چیز در اطرافتان تغییر کرده است. جایگاه ارزشمندی در جامعه به‌دست آورده‌اید و دیگران برای با شما بودن، از هم سبقت می‌گیرند. در محل کار بحث و جدل‌های همیشگی و کلافه‌کننده خیلی کمتر شده و همه به عنوان فردی منطقی و قابل‌اعتماد، روی شما حساب می‌کنند  

توسط: شهروز براری

دیروز و امروز

دیروز و امروز دانلود کتاب دیروز و امروز کتاب دیروز و امروز، رمانی نوشته ی ویلیام سامرست موام است که نخستین بار در سال 1946 به انتشار رسید. داستان این رمان بیشتر در شهر ایمولا در ایتالیا می گذرد اما به شهرهای دیگر این کشور، همچون زادگاه ماکیاولی یعنی فلورانس در خلال رنسانس، نیز سر می زند. داستان به سه ماه از زندگی نیکولو ماکیاولی، سیاستمدار، فیلسوف و نویسنده ی فلورانسی در نخستین سال های قرن شانزدهم می پردازد. ماکیاولی با چزاره بورجیا آشنا می شود؛ مردی که به الگوی او برای خلق مهم ترین اثرش، رمان «شهریار»، تبدیل شد. اما این تمام ماجرا نیست و هجویه ای عاشقانه نیز در رمان دیروز و امروز انتظار مخاطبین را می کشد، چرا که ماکیاولی در تلاش است تا همسر جوان میزبان خود در شهر ایمولا را اغوا کند؛ تلاشی نه چندان موفقیت آمیز که او را به فکر نوشتن اولین اثر کمدی خود می اندازد. چکیده کتاب سامرست موام داستان‌سرای شهیر انگلیسی، با ارائه این داستان ضمن این كه بخشی از زندگی نیكولو ماكیاولی. سیاست‌مدار توانای ایتالیایی دوران رنسانس ایتالیا را به تصویر كشیده است. آشفتگی‌ها، دسیسه‌پردازی‌ها، و فریب‌كاری‌های سیاست‌مدارانه دوران رنسانس ایتالیا را با آشفتگی‌های عصر حاضر مشابه دانسته است. بخشی از متن کتاب چه کسی فکر می کند که آدم عاشق باید محتاط باشد؟ مثل این است که شما از دریایی که در معرض بادهای سهمگین آسمانی قرار گرفته است، بخواهید که آرام باشد. اما هر کسی می تواند تحقیری را که در حقش روا داشته اند و خود هم از آن آگاه است، تحمل کند. مهم این است که آدم جوری به این قضیه نگاه کند که انگار در جایی دیگر و بر سر آدمی دیگر آمده است. حقیقت، خطرناک ترین سلاحی است که انسان می تواند به کار گیرد، به همین خاطر باید با احتیاط از آن استفاده کنیم. نقد و بررسی کتاب دیروز و امروز کتاب دیروز و امروز به روایت یکی از ماجراهای زندگی «نیکولو ماکیاولی» سیاستمدار ایتالیایی می پردازد. بخش عمده ای از این روایت، تخیلی و زاییده ذهن داستان پرداز سامرست موام نویسنده رمان است و کتاب سرشار از همان شوخ طبعی و نکته سنجی اوست که بر جذابیت این رمان می افزاید. وی طی این روایت، با استفاده از چهره ی بدنام و سیاس و تفرقه افکن «نیکولو ماکیاولی» در تاریخ، آشفتگی ها و سیاست بازی های دوره ی رنسانس ایتالیا را با آشفتگی های عصر حاضر تطابق داده است.

توسط: شهروز براری

از ما بهترون و کلیمه خاتون

     تازگی توانسته بودم کمی یخ دل اقا سیروس را آب کنم تا درون آژانس کمتر به من متلک بگوید .   از نظرش من یک بچه دانشجوی زپرتی و سوسول بودم که چون در ان شهر غریب و تازه وارد محسوب میشدم   میبایست  در حاشیه میماندم . اما اینها تنها توهمات او بود چون من هرجایی که باشم  برایم توفیقی ندارد و انجا وطن و شهر من خواهد بود‌ . چه شیراز  چه بوشهر چه تبریز یا که یزد و کاشان ‌ ‌همه جا سرای من است .  از طرفی  هم  من از انسوی  کوه نیامده ام که....   از شهر مادری ام تا به اینجا تنها دو ساعت راه است . ان وقت این اقا سیروس با سبیل های از بناگوش در رفته  طوری وانمود میکند که انگار  من از یک کره ی دیگر امده ام و جای او را تنگ کرده ام .    او  نصف اوقاتش را مشغول تمیز کردن پیکان چراغ پهن و سپر جورشن سفیدش است و یکبار که از دانشگاه برمیگشتم و دم غروبی به آژانس امده بودم بلکه تا شب  چند تریپ بروم و پول بنزین  باکم را دست و پا کنم    اقا سیروس لونگ خیس خودش را پیچ و تاب داد و شتلق  صدا داده و پرسیده بود که؛     این پراید ارابه رو با چی تمیز کردیش که اینجور نازک شده؟...  _ کارواش تمیز کرد ‌  من نمیدونم .  خب اب و کف و ابر و دستگاه فشار اب   که چیز پیچیده ای نیست  اقا سیروس . چه سوالی میپرسیاااا    اقا سیروس با دگمه ی باز بالای پیراهنش و موی فر سینه اش  تسبیح را درون گردنش انداخت و گفت ؛       زپرشک....     شنوفتید چی میگه؟...    ک ک ک ک که  ک ک ک کارواش  شسته ماشینش رو... خخخخخ    سپس رو به آسمان و بهتر بگم  روی به سقف آژانس کرد و دستانش  را شکل دعا بالا برده و گفته بود که ؛  اوس کریم  خیلی نوکرتم    اون زنبیلت رو بنداز پایین  برات  جنس مرجوعی  دارم....   از اینجور رفتارهای سیروس  برایم آزار دهنده و پرتکرار شده بود و یاد گرفته بودم اعتنا نکنم . تا انکه  شب حادثه فرا رسید .  البته حادثه ی اصلی دو شب بعد بوقوع پیوست  اما  بااین حال  تمام حوادث  ریشه در اولین شب و همقدمی و همراهی من با اقا سیروس  داشت.   یک نفر نبود به من بگوید   اخر پسرک بی عقل  ناسلامتی  تو  دانشجوی  مملکتی  و  می بایست با هم جنس خودت  بپری . نه انکه با حرف یک لات و لاهوالی  همقدم شوی و اخرش سر از بساط مشروب در بیاوری .   هربار که یک پیک مینوشید  دستش را به خاک زده و به زبانش میزد و میگفت ؛   مزه ی لوتی خاکه....      والا من که تمام چیپس و نوشابه ها و ماست موسیرها را تمام کرده بودم ولی باز دهنم مثل زهرمار تلخ بود ....   اخرش بی خبر از کاری که میکنیم و بی آنکه تصورش را بکنیم  سر از باغ پرتقال  مشت کریم باغبون  در آوردیم .   چندین پرتقال بی اجازه از سر شاخسار کنده و  حتی  مخلفات مشروب خوری و لیوان های یکبار مصرف را  در شکاف یک درخت قطور  و قدیمی  پنهان کردیم .      لحظه ای که انها را درون شکاف فرو کردم و یک گام  گذشتم از کنارش    ناگهان پلاستیک کوچک قوطی مشروب و  بساط از شکاف به بیرون پرتاب شد .   پرتاب شدنش طوری بود که  نمیتوانست با افتادن از ارتفاع اشتباه گرفت . زمانی ممکن است وسیله ای به جبر جاذبه از جایی سقوط کند پایین . ولی انچیزی که من شاهدش بودم  سقوط نبود بلکه پرتاب کردن با شتاب و شدت زیاد در جهت خلاف  شکاف درخت بود ‌  .   من با خودم فکر کردم و گمان کردم که مست هستم .  ولی  فردایش درون دانشگاه و سر جلسه درس سه واحدی استاتیک  وقتی استاد  فرمول محاسبه شدت و سرعت برخورد اجسام بعد سقوط را شرح میداد و میگفت :   s=m×g×h   وزن جرم جسم × ارتفاع ×انرژی جاذبه ۹/۸کیلوژول   = سرعت برخورد    من سراپا به اتفاق شب پیش می اندیشیدم .   و اینکه چرا به تک تک شاخه های قطور ان  درخت  بند های  سبز رنگ بسته شده بود!...   خلاصه گذشت و فردایش به تاکسی تلفنی رفته و دم ظهر به جلسه دانشگاه و سپس غروب هم مجدد به آژانس بازگشتم .  هوا کم کم سمت  غروب آفتاب سور میخورد  منشی آژانس طبق روال هر شب جمعه   از پشت میز جیم شده بود و اثری از وی نبود . بازار راکت و خبری از مسافر نبود‌  . یکی از راننده های قدیمی و پر حرف آژانس به نام سیروس با سیبیل های بلند و ابرو های پر پشت و صورتی خط افتاده  دم ظهر برای انجام یک تریپ به ادرسی رفته بود و باز نگشته بود ‌ . موبایلش خاموش و همسرش نگران بود .   عاقبت او بی آنکه از ماشینش اثری باشد  با پای پیاده  و کارتکس درون دستش  به آژانس بازگشت .  آشفته و بر افروخته بود ‌ . گوشه ی لبش خونی و پشت پیراهنش جای یک دست غیر عادی  پاره بود ‌ دستی با انگشتهای بسیار بلندتر از حد عادی .     یک لنگه کفش به پای داشت و یک لنگه نیز  پابرهنه بود .   او طوری وانمود میکرد که گویی همه چیز عادی است و هیچ اتفاقی رخ نداده ...   مثلا از تریپ برگشته  و کارتکس خودشو گذاشت روی میز . هنوز سلامم رو علیک نگرفته بود که صدای نخراشیده اش رو بالا برد و گفت ؛    این تلفنچی آژانس کدوم گوری رفته باز ؟...  ای توی روحت بیاد پسر.  باز رفته لابد پی  الواتی و چشم چرونی....      یکی از راننده های مسن  به نام اقای  اسدی که زمانی دبیر ادبیات بود  و بعد ها  از اموزش پرورش فیلتر و تسفیه شده بود ،  مشغول روزنامه خواندن بود با لبخندی جواب داد ؛    ای آقاااا   سخت نگیررر... جوانند دیگه....  جایی نرفته ، همین دور و ور بود   پیش پای شما گوشیش زنگ خورد و رفت تا جایی  ....  شما چه امری داری  بگو من برات انجام میدم .  سیروس جواب داد ؛   توی کارتکسم بنویس و بزارش مجدد توی نوبت .  البت بزارش بالای کارتکس های دیگه .  چون برگشت خوردم . ادرس رو غلط داده بودش این نسناس .  الکی حلپ و تلپ  تا اونور محله رفتم  و  خبری از یارو نبود و مجدد خالی برگشتم .  اقای اسدی در این لحظه تازه چشمش به ظاهر غیر عادی سیروس افتاد و متعجب شده و به من نگاه کرد . من با حرکت شانه هایم  بیصدا  گفتم که نمیدانم چه بلایی سرش آمده  ...   سپس اقای اسدی از بالای عینکش  نگاهی  به ساعت گرد دیواری انداخت و یه نگاه به من و سپس به اقا سیروس انداخت و گفت ؛    سیروس جان  اینجا برات ساعت خروج خورده  دوازده ظهر ....    سیروس با عرقگیر  صورتش رو تر  کرد و گفت ؛  خب که چی آق معلم....   اقای اسدی  لبخندی تلخ زد و گفت ؛ هیچی .     من برام پر واضح بود که رفتن تا سمت دیگر محله و نیافتن ادرس مشترک آژانس و  اصطلاحا "برگشت خوردن" و بازگشتن  مجدد سمت پارکینگ آژانس  نهایت امر پانزده دقیقه وقت خواهد گرفت ...‌   نه اینکه  دوازده ظهر رفته باشی و ساعت هفت غروب برگشته و انتظار داشته باشی که بدون رعایت نوبت  و  به دور از انصاف  کارتکس خودت را بالای کارتکس های دیگر بگذاری و مدعی شوی که سر تریپ هستی و اولویت با خودت است ....        در ضمن از همه مهم تر این بود که خودم دم ظهر و حین رفتن سمت دانشگاه و جلسه  درس استاتیک  بطور تصادفی اقا سیروس رو دیده بودم که فردی با چهره ای  غیر عادی  و صورتی کشیده و عصا به دست  با قدی بیش از دو متر و بیست را سوار کرده بود و از دست بر ققضا تابلوی کوچک آژانس نیز بالای ماشینش بود.     از انجایی که من تازه وارد ترین راننده ی اژانس بودم و از طرفی هم  اهل این شهر ساحلی نبوده و  در اینجا (رامسر) بعنوان دانشجو  ساکن خوابگاه هستم و از انجایی که مجردم و شرایط اشتغال در محیط آژانس را ندارم و به لطف مدیر تاکسی تلفنی و سفارش رییس خوابگاه به او    بطور موقت و  نیمه وقت پذیرفته شده ام   ناچار به خویشتن داری و گذشت هستم  و حق اعتراض کردن هم ندارم .   چون برایم پر واضح هست که سیروس هیچ از حضور من در محیط تاکسی تلفنی بعنوان راننده  خوشنود نیست .  گویی جایش را تنگ کرده باشم .    سیروس سمت سماور رفت و به طعنه گفت ؛      یک عمره توی این شهر و محله  خاک کوچه خیابون خوردیم و پابرهنه  تموم کوچه پس کوچه های محله ی لمتر  تا   ساحل خلج و  توسکاسرا  رو تا خود کاخ شاه  گس کردیم  تا  پشت لب مون سبز بشه و به هزار زور زحمت یه ارابه دوزاری خریدیم و میوه فروختیم و اینکه شانس درب خونه مون رو کوبید و یه شب ناغافل یه ماشین از پشت اومد زد به ما و در رفت . منتها گیرش اوردیم و  ازش یه پول چرب و چیلی  دیه گرفتیم  تا این  ماشین جوانان دو کاربرات  پاچ و خسته  رو  خریدیم ‌‌... ولی الان یارو اصلا زاییده **اییده ی این شهر و استان نیست و هنوز شاشش کف نکرده و مث بچه سوسول ها  دانشجو شده به خیالش که چه پوخیه....  یه ماشین هم خریده انداخته زیر پاش و اومده واسه ما میخواد توی آژانس کار کنه....   د اخه نوکرتم   اینجا که  طویله نیست  هر کس و ناکسی سرش رو بندازه پایین و بیاد داخل .   راننده اژانس یعنی ناموس پرست  یعنی امین و امانتدار ناموس مردم ، یعنی چشم پاک  دل پاک   و   عند  پاکی . خیال کردی پس چرا میگن حتما بایستی راننده اژانس متاهل باشه ؟...   د  واسه همین جور چیزاس دیگه نوکرتم...     حرف سیروس که تمام شد    سکوت سنگینی بر فضای آژانس حاکم شد و اقای اسدی با اشاره دست از من تقاضا کرد که هیچ نگویم و سر جایم بنشینم .    همه یکدیگر را زیر چشمی نگاه میکردند و  سکوت شکننده تر از چیزی بود که با صدای زنگ تلفن  شکسته شود    ،  احساس بدی در آژانس حکمفرما بود . یک انرژی منفی و  سکوت ازار دهنده   . گویی پیش بسوی وقوع یک تراژدی در حرکت بودیم همگی   و  تک تک مان  حس کرده بودیم یکجای کار ایراد دارد  ولی نمی دانستیم چه چیزی در لحظات پیشرو  چشم انتظاری مان را میکشد.‌‌ ..   سیروس از جایش بر خواست و رنگ به رخصارش نبود   سرخ شده بود و  چشمانش خواب آلود بنظر میرسید .  گویی مست باشد .   حتی راه رفتنش هم به یکباره  نامتعادل شده بود و کمی پس و پیش و سردرگم  قدم بر میداشت .  او سکوت را شکست و با حرفی که زد  تمام معادلات و تصورات از وضع بوجود امده را برهم زد ‌ ،  حرفی به نهایت ساده و جدی  ولی در زمان و مکانی بی ربط ،  او به یکباره سرش را دو دستی گرفت و گفت ؛    پس این نهار کوفتی و لعنتی ما چی شد زن..... ؟...   آخ سرم ....  منیره  مادرت کجا رفته باز؟    سپس نگاهی سردر گم و نیمه هوشیار به اقای اسدی دوخت و پرسید ؛   اقای اسدی  شما اینجا توی خونه ی ما چه میکنید؟ خوش اومدید . قدم رنجه فرمودید ‌‌‌‌...  الان میگم سفره بندازن نهار کوفت کنیم.... نه ببخشید میل کنیم...   اینها را با حالتی ناتمام و جویده جویده و نامفهوم گفت و قش کرد بروی میز وسط آژانس ....      دقایقی بعد....   درون بیمارستان  و شرح اتفاق برای همسر و دخترش و دکتر متخصص   و  خداحافظی و خروج از بیمارستان  و حرکت سمت آژانس ....   وقتی به آژانس رسیدم  عده ای جویای احوال اقا سیروس بودند و دل نگران.‌‌..      خب از طرفی خودم هم نمی دانستم او چرا این چنین شد....    شاید سکته ی مغزی کرده باشد  یا که هرچی‌‌‌...    در هر صورت برایش دعا میکنم و امیدوارم زود بهبود یابد و از بیمارستان ۱۷ شهریور  رامسر مرخص شود ‌  .    همسرش میگفت که  سیروس از صبح و بعد خروجش از منزل   تاکنون به خانه بازنگشته ‌ . او حتی برای صرف نهار هم به خانه نرفته بوده .  او ادعا میکرده که قصد دارد بعد از رفتن به سرویس بعدی  به خانه برود تا نهار بخورد . منتها این حرف را  بدو ورودش به آژانس به زبان آورد و  ان لحظه  ساعت هشت غروب یکروز در اواسط تابستان بود ‌  .  او حتی خیال میکرده زمان  ظهر بسر میبرد .  او چرا به یکباره این چنین شد .   در همین افکار بودم که صدای زنگ تلفن  تمام افکارم را نخکش کرده  و  به محض برداشتن گوشی     تماس قطع شد .   شماره را نگاه کردم و شماره موبایل اقا سیروس بود .  تماس گرفتم بلکه شاید چیزی نیاز داشته باشد در بیمارستان و چند بوق خورد و گوشی برداشته شد ؛    صدایی زنانه ولی بم و خشدار و غیر معمولی از انسوی خط گفت ؛     ▪︎ کیه؟  چی هستی؟ چی میخوای ؟ ااسم خودت  مادرت و نام جد پدری ات رو بگو ؟.   گفتم :   الو... سلام . من شهروز هستم .  این گوشی اقا سیروسه ‌ . شما؟  ▪︎  من کی هستم !..  میخوای اسم منو بدونی که چی ؟  کلیمه هستم نواده ی صدیقه سقراط بن صنعا . اسم پدر بزرگت چیه   اسم مادرت رو بگو  _(با تعجب و حالتی شوکه)  جانم؟   چی فرموی؟    بیب بیب  بیب بیب .....     چند ساعتی گذشت  از دست بر قضا من شیفت شب بودم . و باید کشیک وا میستادم .  بطور معمول تمام طول شب تا صبح  سه یا چهار تا تریپ سرویس میشد رفت و خلوت بود .  اصولا شهرهای رامسر  کلاچای  چابکسر  شهسوار  رودسر   و شرق گیلان در روزهای تعطیل پر جنب و جوش و پر از انرژی هستن . اما این ظاهر قضیه ست و این جوش و خروش رو مدیون  مسافرها و  توریست ها هستند   وگرنه در روزهای دیگر هفته  از ابتدای غروب  خاک مرده ریخته میشه و روح سرد و عبوسی شهر رو در آغوش میکشه و رنگ افسردگی به  کوچه خیابون ها میپاشه ‌.   چه برسه به طول شب تا به صبح . البته ناگفته نماند که ساحل های مطرح و محبوب رامسر مثل ساحل خلج و یا توسکاسرا  در تمام روزها و شب ها  پر از  آمد و رفت و حضور  افراد شب زنده دار است  و خانواده های بسیاری رو پذیراست   اون هم در فصل های  پاییز و زمستان   کم کم از رونق می افته ‌   .     اون شب  عجیب   مه سنگینی محله ی لمتر  رو  در خودش  فرو برده بود ‌  .     هیچ خبری نبود و  نیمه های شب رسید .   من روی مبل راحتی انتهای آژانس لمیده بودم که تلفن زنگ خورد    سر سومین زنگ گوشی رو برداشتم و با صدای گرفته و خواب آلود گفتم :       الو   تاکسی تلفنی لمتر بفرمایید .....    _ صدای جشن و ساز و اواز خفیفی شنیده میشد  که رفته  رفته واضح تر بگوش میرسید .   خیلی شلوغ بود ولی  میشد صدای کف زدن ها و هورا کشیدن ها رو تشخیص داد ... نوای نی بود و  یک جور ساز  محلی و مرموز همراهه سوت زدن های مبهم و آزار دهنده ....  توی دلم گفتم ؛  خب چقدر شاد و بی غم هستند اینها  ....  خوش بحالشون....  الو....  الو سلام علیکم اقا...   _سلام از بنده ست . سلام عرض کردم شما حواستون نبود . بفرمایید  در خدمتم .    (صدای مرد کمی خشدار بود و گرفته )  یه ماشین میخواستم این کلیمه خانم رو تا جایی برسونی ....    _ چشم . شماره اشتراک تون رو می فرمایید....    چی؟ چی هست؟ من ندارم . از کجا بایستی بیارم؟ اشتیاق دیگه چیه ؟ من میگم یه ماشین بفرست  کلیمه خاتون رو راهی کنیم که دیرش شده  و پاهاش ناخوشه     _اشتیاق نه...   شماره اشتراک تون رو عرض کردم قربان   چی؟ قربان کیه پسر؟ من قربان نیستم که. با کی اشتباه گرفتی؟ عاشقی مگه پسر ....   ماشین رو بیار تا جلوی درب چون کلیمه خاتون پاهاش مریضه نمیتونه راه بیاد ...  کرایه اش رو هم خودم حساب میکنم ... _لطف کنید ادرس تون رو بفرمایید ... ته کوچه . زود بیا . _چشم . باشد . الان خدمت میرسم .  گوشی را گذاشتم و کارتکس را برداشتم و درب اژانس را قفل کردم سوار شدم و روشن کرده و براه افتادم .   لحظه ای مکث کردم....   ته کوچه؟ یعنی   چی که گفت آدرس  ته کوچه؟ کدوم کوچه؟  کدوم محله؟  این محله که سراسر خاموش و در خواب خفته .    عجب کاری کردم که خوب نپرسیدم ادرس رو ....  کمی در محله بالا رفتم و انتهای یک کوچه صدای جشن می آمد و من هم دنده عقب گرفتم و تا دم درب ان خانه رسیدم . و درب را باز کردم... کسی نیامد .    پیاده شدم و از کسی پرسیدم که کلیمه خاتون تشریف ندارند؟‌...    کمی بعد  پیرزنی زبر و زرنگ و فارغ از پادرد و یا عصا  تند و براق امد و هیچ نفهمیدم چطور امد و از پشت سرم گذشت که ندیدمش . او حتی چنان سریع سوار خودرو شد که  متعجب ماندم .    خیره و شوکه شده مانده بودم  که صدای بوق خودرو بی انکه کسی انرا بفشارد  بلند شد...   سریع رفته و پشت فرمان نشستم تا سوئیچ را ببندم که اگر اتصال کرده باشد  مانع از یکسره شدنش شوم و مبادا اسایش  و ارامش اهالی را خدشه دار کنم .    ولی همه چیز ارام و عادی بود .   روشن کردم و حرکت ...   کجا تشریف میبرید ؟    بی آنکه پاسخی دهد با دستش مستقیم را نشان داد...  مستقیم رفتم و رفتم  تا به سر چهار راه رسیدم .    پرسیدم  کدام سمت؟ مجدد مستقیم را نشان داد  من شکی به دلم زد . چون گمان کنم هر باری از او بپرسم کدام سمت   او  مستقیم را نشان خواهد داد .    از قصد مستقیم رفتم تا به ساحل و سنگچین  خلج رسیدم .   روبرویم دریا بود و باز پرسیدم  کدوم سمت ؟ او اینبار نیز مستقیم را نشان  داد ... من مکثی کردم و به او نگاهی کرده و به وضوح از حالت چهره و چشمان بی روح او  وحشت زده شدم .  راه افتادم و مجدد سمت محله و مبدا  بازگشتم تا لااقل ادرس مقصد را بپرسم از کسی ...   نمیدانم دلیلش چه بود... ولی هرچه میرفتم  نمیرسیدم .  گویی فاصله ها کش می آمدند و طولانی تر میشدند .  کمی نگذشته بود که متوجه ی ناخوش احوالی خودم شدم    یک جای کار می لنگید   هر چه میرفتم   خیابان نیز همراه من  حرکت میکرد و  به کل محیط تغییر میکرد و انگار سرعت  عبور خیابان از کنارم  بیشتر از سرعت خودرو شده باشد . تصمیم  گرفتم تا شیشه را پایین بدهم   و کمی هوا ی تازه به صورتم بخورد     بلکه عقلم سرجایش بیاید .   چشمانم گنگ و سرم گیج شده بود  همه جا مبهم و تیره و تار بود .  نامفهوم و مات شده بود منظره .   من کناری ایستادم و چندین لحظه خیره به نقطه ای نامعلوم   بفکر فرو رفتم .     به این می اندیشیدم که حالم خیلی بد است و یعنی من سکته کرده ام؟  یا که همه چیز را در عالم خواب میبینم ؟...  چون میدانستم محال ممکن است  منظره ی خیابان به یکباره به نیزار تبدیل شود   و پس لابد  چشمانم یک مشکلی داشت ...   ایاز و مه نیز بر شدت وخامت  اوضاع افزوده بود ....     من درب را باز کردم تا پیاده شوم  ولی فهمیدم که  زمین زیر خودرو در حال حرکت است .  روی ترمز زدم و با سر درون شیشه رفتم ....    به خودم امدم و دیدم وسط محله ی لمتر بی حرکت و بطور عجیبی احمقانه   توقف کرده ام . حالتی که اگر هزاران بار هم تلاش میکردم قادر به ایستادن در ان حالت نبودم .  من درون باغ پرتقال مشت کریم   درون خودرویم بودم . ولی مشکل جای دیگری بود . چهار طرف من  چهار درخت قرار داشت و واقعا نمیدانستم چگونه توانسته ام  سر از انجا در بیاورم .    چون فواصل بین درختان کمتر از ان چیزی بود که بتوان با خودرو داخلش شوم و با ان زاویه معکوس پارک کنم.    از خودرو پیاده و نگاهی به پشت و مسافر انداختم . هیچ کسی نبود .  روی زمین نشستم .  می خواستم فریاد بزنم و کمک بخواهم  اما بفکر آبرویم افتادم . دیگران چه میگویند اگر چنین چیزی را بفهمند .‌.     این ماشین چگونه  اینجا امده ؟ چگونه از حسار  باغ رد شده؟ پس چرا حسار سالم است ....    سایه ی پیرزن را دیدم که از باغ خارج میشد   ولی اینبار عصایی در دست داشت ...   نمی دانم چرا انچنان قد بلند شده بود . ابتدا خیال کردم که سایه اش کش آمده  ولی  نه....  او لاغر و با قدی بیش از دو متر و نیم بود .  او درون شکاف تنه ی درختی پیر و قدیمی  غیب شد .    من به سمت آژانس بازگشتم . پای پیاده .  فردایش  تمام وقت مشغول سوال و جواب بودیم . کلانتری بیش از بیست مرتبه سوال ثابت را از من میپرسید :    _ پسر جان چطور تونستی ماشینت رو بین چهار پنج تا درخت  جا بدی که الان نمیتونی درش بیاری...   من نیز هربار جریان را گفتم .  باغبان نیز حاضر نمیشد که هیچ کدام از درختانش قطع شوند  برای خارج کردن خودرو   اخرش دست به دامن جرثقیل شدیم . تا از بالا و به جبر شکسته شدن چندین شاخه ی قطور  خودرو را در بیاورد .  من نیز هیچ به این مهم فکر نکردم که  همین چند شب پیش بود که نیمه شبی با اقا سیروس  به همان باغ رفته بودیم و مخفیانه پرتقال چیده بودیم .  و از دست بر قضا  اقا سیروس زیر همان درخت ها   بود که  ......  بگذریم ...  سر وقت ان خانه ای رفتم که کلیمه خاتون را از انجا سوار کرده بودم .   ان خانه سالها خالی از سکنه بود .   متروکه و مخروبه .    این روایت حقیقی ماجرا بود  و انتظارش نمی رود  که کسی باورش کند .   زیرا براستی باورش سخت است . با هیچ منطقی سازگار نیست و واقع گرایانه اگر قضاوت کنیم  میبایست  بگوییم  نویسنده ی این مطلب  خواسته با کمی خلاقیت و هیجان   داستان کوتاهی  مرموز خلق کند ‌ . ولی اینگونه نیست .    من دانشجوی رامسر و ساکن محله ی لمتر بودم . البته هرگز ساکن خوابگاه  سمت آردکوبی نبودم ولی بارها انجا رفته  بودم .  در عوض ساکن خانه ی یکی از اهالی بودم .   نام صاحب خانه ام  جناب اقای قاسمی بود ‌ . بقال محله  اقا مصطفی و اقای خلعتبری بود و......    بگذریم . خیلی چیزها چیز هستن ‌   یعنی میخواهم بگویم . ولی نمیشود .  گفته نباید بگویی .  نمیدانم چرا ....   ولی دلم گواهی میدهد که باید به حرفش گوش کنم .   ای کاش میتوانستم بگویم . . یعنی چیزه.... چطور بگم ..... بی خیال . ولش کن . به زندگیتون برسید .  از من ابی گرم نمیشه . ولی اخه ....  هیچی  بگذریم  قرار بود نگم . پس نمیگم . بی خیال .  کلیمه خاتون   الوعده وفا ....   نگفتم خب ....     دوران دانشجویی رامسر باغ مشت کریم .  در  خزان      ساحل خلج شهر رامسر _  کافی شاپ و باشگاه بلیارد روی سازه ی چوبی بروی دریا .  کافه ای که با نشان دادن کارت دانشجویی کلی تخفیف میداد به ما  

توسط: شهروز براری

خاک عزیزان صبر میدهد به داغدار

روسری ام را زیر گلویم با بغض گره میزنم .  کودکم همینک اینجا بود . هنوز هم هست .  همین اطراف است . باز میگردد .   او زنده است . باور کن .   من دروغ نمیگویم .  او باز خواهد گشت .  پدرش را عفو حکومتی  دادند و به خانه بازگشت .  تیمسار ولی چیزهای دیگری میگوید....    او  دروغ میگوید ....  کودکم همین اطراف است . او در کوچه است .   میدانم . او را میبینم .  پشت سرش راه میروم .     انقلاب امده .   انقلاب شده .  انقلاب کرده .   و ما نیز مانده ایم .  سوخته ایم . ساخته ایم .  باخته ایم .  ولی هرچه باشد  عزادار نیستیم .  کودکم همین اطراف است .  صدای انفجار  ....  شوک و تردید پس از شک به دستورات....  شوهری که تیمسار باشد .   دائم در دستانش افسار باشد .  و من پشت پنجره  ام   زندگی یک جنگ است .    میخندم . میلرزم .  میجنگم . میخکوب خیره ..... پشت پنجره می مانم .  "كوچه ها در من نفس نفس مي زنند، يا من در كوچه ها نفس نفس مي زدم. گلوله ها صفير كشان مي آمدند... و فريادها؟... و فريادها دنبالشان. صداها و گلوله هايي كه همراه من تا اين سالها آمده اند. همراه كوچه هايي كه حالا آنها دارند در من نفس نفس مي زنند. مدام به بهانه ي پاك كردن شيشه ها پاي پنجره مي روم. تيمسار همراه شطرنج گوشه ي تاريكي از اتاق روي مبل رنگ و رو رفته ي سلطنتي كه نشيمن گاهش تو رفته بود يك طوري انگار مي خواست از من بپرسد چرا همه اش پاي پنجره مي روم و آن غرور لعنتيش نمي گذاشت. خطوط هيبتش در آن تاريكي هم، خوش نظم و خشك بود. آرنجش را روي دسته ي صندلي تكيه داده بود و انگشتهايش را خيمه زده بود. انگشت بلند وسطيش زير دماغش؛ به صفحه ي شطرنج خيره شده بود. كله اش  از پيشاني تا پشت گوشهايش طاس بود. بلوز كاموايي زرشكي يقه اسكي گردن بلندش را پوشيده بود و با خودش شطرنج بازي مي كرد. به سمت سايه روشن ضلع چپش كله ي گرگي از سينه ي ديوار سر بيرون آورده بود و مرا كه پاي پنجره بودم مي پاييد. به طرفش رفتم و ديدم حسابي حواسش پي حركتيست به اسم كيش و مات كه سالهاست دارد برايش بازي ميكند، آنهم با خودش. هيچ وقت نمي فهميدم چطور با خودش بازي ميكند يعني چطور آدم هم مي تواند سياه باشد و هم سفيد و هي فكر بكند تا حركت حريفش را پيش بيني كند كه مثلن چطور خود سياهش طوري مهره ها را جابجا كند كه خود سفيدش متوجه نشود تصميم دارد كيش و ماتش كند و بعد خود سفيدش هي فكر بكند كه مهره اش را طوري جابجا بكند كه هم فكر خود سياهش را بخواند و هم  ببرد... نفس نفس زنان يا كوچه هايي كه تا اين سالها دارند در من نفس نفس ميزنند گفتم:"تيمسار ! شما هم مي شنوفيد؟" مهره اي را جابجا كرد. انگشتهايش را با تكيه ي آرنجش روي دسته، زير چانه اش خيمه زد و انگشت وسطيش را زير دماغش گذاشت و فكر كرد كه خودش، خودش را كيش و مات بكند و بين اين همه هم گفت نه. حتا نپرسيد صداي چه را مي شنوم. فقط گفت:"نه!" گفتم:"تيمسار! سال چنده؟" فكر مي كردم زمان در بين نفس نفس زدنم توي كوچه ها متوقف شده و حالا من در اين زمان نيستم، حالا كوچه هان. كوچه هايي كه در من آن زمان نفس نفس مي زنند. شايدهم ديگر نمي زنند. از همان روزي كه هامون رفت ديگر نمي زنند... يا از همان روز كه هامون رفت مي زنند؟ نمي دانم...آنهم وقتي كه تيمسار با هيبت آن سالهايش...نه!...با هيبت همين سالهايش البته برنده تر...بله!... خطوطش منظم تر و صريحتر بود...با هيبتش سر هامون فرياد زد:" از خونه ي من برو بيرون ياغي". هامون هم رفت؛ انقلابي شده بود و تيسمار نمي توانست تحمل بكند با كسي غير از خودش بازي بكند. تيسمار مي گويد:"شطرنج از همان اول هم يك نفره بوده. اصلن شطرنج يعني زندگي و زندگي يكنفرست، زنك ديوانه" هامون را از خانه بيرون كرد و من فكر ميكنم دنبالش رفتم. حتا يكبار هم صدايش زدم...نه!...صدايش نزدم و اگر صدايش مي زدم...اگر فقط يكبار مي گفتم:"هامون! پسرم"؛ حتمن رويش را بر ميگرداند و نمي رفت. اينقدر تند نمي رفت. به تيمسار هم گفتم. گفتم اگر فقط يكبار مي گفتم:" هامون! پسرم" حتمن بر مي گشت...شايد هم اصلن نمي رفت يا لااقل نمي گذاشت اينقدر دنبالش نفس نفس بزنم. تيمسار هم گفته بود:"زنك ديوانه، تو دنبالش نرفتي. او را از خانه بيرون انداختم و تو دنبالش نرفتي. حقش بود. شب بعدش هم توي تظاهرت مردمي سقط شد و تو هم هيچوقت از خانه بيرون نرفتي" اما من بدون اجازه ي تيمسار بارها بيرون رفتم. توي چند تظاهرات هم شركت كردم. از خون پسرم هم دفاع كردم. نه!...دفاع نكردم. از خون پسرم دفاع نكردم چون پسرم زنده است. من خودم مي بينم زنده است و دارد توي كوچه راه مي رود و من هم دنبالش راه مي روم. فقط نميكنم صدايش بزنم و او هم بر نمي گردد ببيند من دنبالش مي روم. يك ماهي كه انقلابي ها تيسمار را براي محاكمه ي نظامي بردند هم بيرون مي رفتم. شايد بعد آن كه تيمسار عفو حكومتي خورد و به خانه برگشت ديگر نتوانستم بيرون بروم. خب ، اگر بيرون نرفته ام پس كي توي كوچه ها نفس نفس زده ام؟ كي صداي گلوله ها و فريادها را شنيده ام؟ كوچه ها و فرياد هايي كه توي خواب هم دست از سرم بر نميدارند. رويايم چند دست تاريكتر از خانه هميشه پرده پوشمان است و هزاران گرگ با چشمهاي آتشيشان سر در آورده اند و به من نگاه مي كنند. و هامون هم كه دارد خيلي واضح و روشن از مقابل چشمانم دور مي شود. و من نمي كنم صدايش بزنم. هرچه هم سعي مي كنم تندتر راه بروم نمي شود. به نفس نفس زدن مي افتم اما نمي شود. انگار در جا مي زنم و نه به هامون مي رسم و نه مي كنم كه صدايش بزنم. بلند كه مي شوم تيسمار مي گويد با فرياد بلند مي شوي. من كه با فرياد بلند مي شوم خوابم را براي تيمسار تعريف مي كنم و او بي حركت روي تخت دراز كشيده و هيچ نمي كند بلند شود و نگذارد اينقدر وحشت بكنم  و مي گويد:"زنك داري ديوانه مي شوي اگر سر قبرش مي رفتي اينطور نمي شدي. خاك مرده به ادم صبر ميدهد." خاك مرده به آدم صبر مي دهد را هم مثل وقتي مي گويد كه دستور مي دهد برايش قهوه ببرم. مثل وقتي مي گويد كه سفارش غذا مي دهد  ...يا مثل آن روز كه گفت"حق نداري دنبالش بروي" خر خرش بلند مي شود و من ملحفه را توي دستم مچاله مي كنم. گاهي يك دشنه مي سازم  و گاهي فكر ميكنم اين دشنه دارد شبيه همان قمه ي سينه ي ديوار نشيمن مي شود. هماني كه تيمسار كله ي گرگ را بريده و روبرويش آويزان كرده. ملحفه را يا دشنه..يا با همان قمه ي توي نشيمن سينه ي تيمسار را مي شكافم و آن سنگ را بيرون مي كشم و پرتش مي كنم بيرون. پنجره را باز مي كنم و پرتش مي كنم توي كوچه. اصلن پنجره را باز نمي كنم. مي كوبمش به پنجره كه شيشه ها هم همراهش بريزند توي كوچه. شيشه ها همراه سنگ توي سينه ي تيمسار از طبقه ي دوم عمارت پخش كوچه مي شوند . با همان لكه هايشان. لكه هايي آن ورش را سالهاست پاك نكرده ام. از همان سالها روي هم انباشه اند وگاهي بعضي هايشان همراه باران هر ساله پاك شده اند اما بعضي هايشان هنوز روي هم مانده اند. تيمسار حبسمان كرده...يا خودم را حبس كرده ام...درست مثل تيمسار...يا من تيمسار را حبس كرده ام؛ نمي دانم. حسن بقال كه زماني راننده مان بود از سوراخ كوچك گربه رو ،در، مواد غذايي را داخل مي اندازد و من پله ها را پايين مي روم. مواد غذايي را بالا مي آورم به سفارش تيمسار غذا مي پزم . رخت ها را مي شويم. رخت هاي هامون را هم مي شويم. در و پنجره ها بستس ولي از يك جايي خاك مي آيد و روي لباس هاي هامون مي نشيند. اتوشان مي كنم و بعد مي روم پاي پنجره و از اين طرف پنجره لكه هاي آن طرف پنجره را پاك مي كنم. شيشه هايش همراه صداها و گلو له ها مي لرزند و من نفس نفس ميزنم. او تمام وقت روي صندلي رنگ و رو رفته ي سلطنتي گوشه ي اتاق كه نشيمن گاهش خوابيده با خودش شطرنج بازي مي كند  و در ضلع چپش گرگي از ديوار سر بيرون آورده. به قمه ي روبرويش نگاه مي كنم به قمه ي روبروي گرگ...و حالا ديگر اين جمله را قمه به من مي گويدنه من به او:"امروز نه! ولي فردا ! فردا ديگر حتمن" و من به تيمسار مي گويم:"تيمسار مي شنوید ؟‌...

توسط: شهروز براری