مطالب برگزیده و وبلاگ

مشاهده بیشتر>

یادداشتی بر فیلم "همه‌چیز درباره‌ی مادرم" ساخته‌ی پدرو آلمودوار

همه‌چیز درباره‌ی رنگ‌ها و رازها      آلمودوار را همیشه دوست داشتم. عشقم به او عشقی پنهانی و ساکت است. عشقی که برعکس احساسم به هیچکاک و کوروساوا از هیچ منتقد و روشنفکری یاد نگرفتم. هیچ‌کس به من نگفته برای اینکه فیلمباز حسابت کنیم باید دوستش داشته باشی.    خودم آلمودوار را کشف کردم و اندوه و رمز و رنگ هایش را به زندگی‌م راه دادم.  "همه چیز درباره‌ی مادرم" فیلمی است راجع به مادران. راجع‌به جادوی سرازیر کردن وقت و جوانی ات در کالبدی دیگر. جادوی غمناک موجودی را بیشتر از هر چیز حتی خودت دوست داشتن.     برایم جالب است چطور یک مرد توانسته مادرانگی را آنقدر ملموس به تصویر بکشد. به نظرم همین اثبات می‌کند یک هنرمند برای به تصویر کشیدن چیزی نیازی به تجربه‌اش ندارد. بالاخره هر کداممان فرزند مادری بودیم و کمی از مادرانگی می‌دانیم.      فیلم "اتوبوسی به نام هوس" و "همه‌چیز درباره‌ی ایو" نقش بزرگی در فیلم دارد. آلمودوار از فیلم‌های دیگر هم برای تعیین سرنوشت و راه‌های شخصیت‌هایش الهام گرفته. حتی می‌شود.   نقش اصلی فیلم "همه چیز درباره‌ی مادرم" مانوئلا است. مانوئلا سالها پیش نقش استلا را در نمایش اتوبوسی به‌نام هوس بازی می‌کرده. و در همان گروه آماتور تئاتر با پدر فرزندش آشنا می‌شود.  بعد از بارداری‌اش از بارسلون می‌گریزد و به مادرید می‌آید و به تنهایی پسرش را بزرگ می‌کند. حالا مانوئلا بعد از هفده سال دوباره و بعد از اتفاقی تلخ به بارسلون برمی‌گردد و  دوباره نقش استلا را بازی می کند و ناگفته‌هایش را بالاخره به زبان می‌آورد.    رنگ‌ها در فیلم آلمودوار نقش پررنگی دارند. شخصیت‌هایی که به سمت مرگ می‌روند رنگ‌های تیره می‌پوشند و شخصیت‌هایی که زنده می‌مانند رنگ‌هایی زنده مثل قرمز به‌ تن دارند.     بازیگرها همه سحرآمیز و قوی ظاهر می‌شوند. پنه لوپه کروز جوان در نقش رزا ماندگار است. و به انتخاب من یکی از صحنه‌های فیلم که قابلیت ترکاندن قلبتان را دارد، صحنه ایست که رزا پدر مبتلا به آلزایمرش را در پارک می‌بیند.     در پایان فیلم آلمودوار این متن را نوشته: «تقدیم به بت دیویس، جینا رولندز، رومی اشنایدر… به تمام زنان بازیگر که نقش بازیگر را بازی کرده‌اند؛ به تمام زنانی که بازیگری می‌کنند؛ به مردانی که بازیگری می‌کنند و به زن تبدیل می‌شوند؛ به همه‌ی کسانی که می‌خواهند مادر باشند؛ و به مادرم.»    نوشته‌ای پر از احترام به مادرانگی و زنانگی. نوشته‌ای که بدون قضاوت تمام انواع و اشکال زنانگی را می‌پذیرد. نوشته‌ای که با تمام احساساتش روشنفکرانه هم هست.      به نظرم این فیلم شروع خوبی برای ورود به دنیای آلمودوار است. پس منتظر چه هستید؟ کمربندهایتان را ببندید و رنگ‌ها و قصه‌ها را در آغوش بکشید و ببویید. 

توسط: مهری رَسا

قیژِ قشنگ

رضا داشت چمدان ها را از صندوق ماشین بر می‌داشت. از وقتی وارد آن کوچه‌ی باریک شده بودند، همگی حالشان گرفته شده بود. محله‌ای قدیمی که خانه‌های بی‌قواره‌ی تازه ساختش، چنگی به دل نمی‌زد و با آن اصفهانی که رضا فکر می‌کرد فرق داشت. انگار ترمه‌ی اعلایی را با تکه‌های ریون وصله کرده باشند.  قرار بود چند روزی بمانند. شادی خانه را از یک سایت پیدا کرده بود. آقای عباسی که تمام طول مسیر با شادی در تماس بود، جلوی در خانه ایستاده بود تا کلید را تحویل بدهد. شادی سبد چای را برداشت و به طرف آقای عباسی رفت. از وقتی وارد این محله شدند رضا شروع کرده بود به غر زدن. ماشین را که پارک کرد به شادی گفت:«خودت خونه رو پیدا کردی خودتم برو کلیدش رو تحویل بگیر» و خودش را با پیاده کردن بچه‌ها و وسایل مشغول کرد. ‌ آقای عباسی جلوی در این پا آن پا میکرد. کلید را به شادی داد و با کمی توضیح درباره‌ی خانه رفت. شادی کلید را به در چوبی انداخت. در با صدای قیژ قشنگی باز شد و شادی پا به دالان خانه گذاشت.‌  تمام چراغ‌ها را قبل از آمدن آن‌ها روشن کرده بودند. ‌  سبد را روی سکوی کاهگلی میان دالان گذاشت. هر قدمی که بر می‌داشت قلبش از هیجان پر می‌شد.  بوی کاهگل آب زده‌ی کنار سنگفرش‌ها، درخت‌های توی حیاط که چراغ ها روشنشان کرده بودند، شمعدانی‌های قرمز و صورتی که  لبه‌ی حوض و کنار ایوان گذاشته بودند، آن حوض با کاشی‌های آبی که فواره‌‌ی سنگی کوچیکی میانش روشن بود و صدای برخورد قطره‌ها با سطح آب حوض، که خنکای دلپذیری هم به حیاط بخشیده بود، همان‌جا میخکوبش کرد.  پشت سرش رضا و بچه ها وارد شدند. رضا بهت زده به حیاط خانه و اتاق‌هایی که دایره وار حیاط را در بر گرفته بودند نگاه می‌کرد. بچه ها دور حیاط شروع به دویدن دنبال هم کردند. رضا دسته ی چمدان را ول کرد و رفت کنار شادی ایستاد، دستش را روی شانه‌اش انداخت، او را به سمت خود کشید و نگاهشان همراه با رضایتی دلچسب در هم گره خورد. 

توسط: مهناز احمدی

خودسوزی در خیابان سام

داغ ترین آغوش در خیابان سردارجنگل (سام) (ناداستان، حقیقی ، متن حادثه و لینک خبر در متن پیوند شده) ماجرا از یک پیامک آغاز شد . باز  اولیای هنرجویان خورده فرمایش داشتن   و طوری هم رفتار میکردن که انگار فرزندشون تنها هنرجوی  هنرکده ست و می بایست پیشاپیش فرزند دلبندشون  رو با اسم کوچک بشناسم .  بی آنکه خودشون رو معرفی کرده باشند   وارد بحث مورد نظرشون شدند   ، طوری هم  خودمانی  پیام داده بودند.    متن پیام چنین بود . سلام خوبی .  لوتفن‌  کمی باهاش صحبت کنید تا بلکه روحیه اش عوض بشه، شما رو خیلی قبول داره ، اگر بهش بگید ماست سیاهه قبول میکنه. پس ازش بخواهید کمی منظم باشه و به پدرش احترام بزاره، و افسرده نباشه.  مرسی بخدا.      پایان پیام.  خب معمولا چنین موقعیت هایی رو با یک پیام کوتاه و اجمالی   سر هم بندی میکنم  تا مبادا  سبب رنجش و یا ایجاد تصور غلط در والدین بشم ، و خدای ناکرده بی احترامی شده باشه. جواب. درود ، عرض ادب و احترام.    سپاس که بفکر سلامت روح و روان فرزند دلبندتان هستید ، فقط لطفا خودتان را معرفی نمایید. اگر از بنده کمکی ساخته باشد  کوتاهی نخواهم کرد.     پایان. مدتی نشده بود که جواب داد . . اوااا    ببخشید ،  من مادر  مهتابم.  نصیری .  شماره شما رو از مدیریت هنرکده گرفتم پاسخ بروی چشم ، اطاعت امر می‌شود.   . خلاصه   اون روز گذشت  و  دوشنبه  درون  هنرکده   برخلاف همیشه   ناچار به حضور غیاب شدم بلکه  بفهمم  هنرجو  نصیری  کدوم یکی هست.   ولی همچین اسمی نبود توی لیست ، حتی  مهتاب هم نداشتیم اما توی کلاس و جلسه روزهای بعد    این اسم رو پیدا کردم.   دختری ریز نقش  ، چشمای درشت  و نگاه غمناک ،  افسرده و رنگ پریده .      دلم  براش  سوخت .    از دست برقضا  اون  رو  به یاد آوردم،  چون  اولین جلسه  وسط کلاس  بی دلیل  زده بود زیر گریه . اون حدود ۱۴ سال داشت ، زیر چشماش گود افتاده و کبود ،  سبزه رو  و  زیبارو.   اون روز  انگار  یکی از هنرجویان  بهش  متلک گفته بود که چرا اینقدر  ریز نقش و کوچولو هست  و شبیه  جاسوئیچی  زیر آیینه  خودروی  آقای معلم هستش.  اونم  زده بود زیر گریه.      بگذریم.    بعد حضور غیاب  ،    حین تدریس  چندباری   اسمش رو آوردم  و سریع   و براق  جواب داد  و  گل از گلش  شکفت  ،  وارد فضای اصلی جلسه شد و با بقیه همراه شد  و خوب معلوم بود که داره مبحث آموزشی  رو  پیگیری میکنه و حتی یکبار هم که زیر چشمی متوجه ی  تقلا کردنش  برای  به کار انداختن  خودکار  شدم ،  بی آنکه   از بحث و توضیحات آموزشی فاصله  بگیرم   سمتش رفتم و خودکارم رو روی دفترش گذاشتم   و اون زیر لب با خودش  طبق معمول  حرف میزد ، از اون دسته  نوجوان هایی که  با نجوای  درون شون  درگیر  هستن  و  افکارشون  بی اختیار  به زبون  آورده میشه  و اطرافیان شون می‌شنوند  که  اون لحظه   با  خودش  چه چیزی زمزمه  کرده .     اون  زیر لب  با خودش زمزمه کرد و گفت ؛   اِاِ   از کجا فهمیدش خودکار میخوام  ؟..!..     طبق معمول در یک ربع پایانی  جلسات    بحث آزاد داریم  و من عمدا  اون رو مخاطب قرار دادم .  از انرژی های مثبت گفتم  ، از اینکه  توی طومار کشف شده در  یک خمره درون یک قار  در مصر   یکسری از عقاید مصریان باستان نوشته شده بود و اونها معتقد بودن  بعد مرگ  روز حساب کتاب  همگی به صف می ایستند  و  یک ترازو  هم هست  و هرکسی دل خودش  رو  روی یک کفه ترازو میزاره  و سمت دیگرش  یک  پَر  از مرغ عشق  هست ،  و باید دلش  سبک تر  از پَر مرغ عشق  باشه     تا به بهشت  بره .     منظور  اینکه  کینه ، غم و  غصه نداشته باشه توی دلش  و  شاد بوده باشه طی زندگانی.   و بعد از اهمیت احترام به پدر مادر گفتم.   و اینکه به این امر سفارش شده . و این لحظات  اون خمیازه ای کشید و زیر لب زمزمه وار گفتش ؛  خودم پیامکش‌ رو دیدم.  میدونم ماجرا چیه.  .... ظاهرا مادرش  پیامک رو  پاک نکرده بوده .   خب   بگذریم.     زنگ خورد و همه تعطیل شدن.   و   حین رفتن سمت منزل  ،  نصیری رو دیدم همراه مادرش ،  و ترمز کردم و سوار شدن  چون تا یک‌جایی هم مسیر بودیم .   مادرش میگفت ؛ ببین  آقای معلم  چقدر  با روحیه و خوش برخورد هستن ،  یاد بگیر ازشون،   نه اینکه  اینجوری  غمگین باشی و  سرد .   اصلا میدونی چیه ،  الان آقای معلم  برامون رمز موفقیتش رو میگه  تا تو هم یاد بگیری بعد با یک لحنی که انگار  فرزندشون  خنگ باشه و بخواد بچه گول بزنه  ، ادامه داد و گفت ؛   مگه  نه  آقای معلم ؟...‌ مهتاب با قیض  گفت ؛       آقای معلم نه!..    مگه  بهت نگفتم که  دیگه نگو    آقای معلم.    باید بگی  استاد .    بنده ی خدا  ناسلامتی  دانشگاه تدریس می‌کرده  بعد تو همش  تکرار کن و بگو   آقای معلم   ، آقای معلم .....    بعد  زیر لب  زمزمه وار  قر قر زد  و گفت؛     همیشه آبروی  منو  میبری .   ایششش‌... من گفتم ؛   خانم  نصیری  ،    باید  فرزندتان  رو  درک کنید و  دوست خوبی باشید براش   تا  احساس تنهایی نکنه  و  اگر  دلخوری   رنجش و یا  گلایه ای داره   بتونه  بهتون بگه  و خودخوری  نکنه .   گاهی  ما  بزرگترها    می بایست  نرمش  بخرج  بدیم  .  خب از دیدگاه بنده  با توجه به عمری که از این فرصت ناب زندگانی نصیبم شده  و با توکل به تجارب زیستی  و  بینش خودم  میتونم بگم که  این دنیا  پر  از  زیبایی هاست  ،    پر از عشق ، محبت  و فرصت هاست .   مهتاب زیر لب گفت ؛   کدوم فرصت؟  کدوم عشق ؟  کدوم زیبایی ؟...   پس چرا من  نمیبینم     جواب  دادم  :  خب  شاید  باید جشم ها را شست . جور دیگر  باید دید.   شاید با چشم دل  نگاه نکردی تا حالا .  وگرنه  دنیا پر از اتفاقات  خوب و زیباست.  طوری که کافیه به اطرافت خوب نگاه کنی  تا  عشق ، مهر محبت ، لطف خدا و   عطوفت و بخشش رو  ببینی .   در همین حین مادر و فرزند شروع به  بحث کردن  و من چیزی از حرف هاشون نمیفهمیدم .  ولی هرچی  بود  دلم برای  دخترک سوخت . من  پشت چراغ قرمز گفتم ؛ خانم نصیری ،  بنظرم  بهتره  ابتدا  از مهتاب جان پرسش بشه   دلیل  ناراحت بودنش  چیه . بی شک  دلیلی داره . ضمنن مقایسه کردن  کاری اشتباه است .  شما هم باید قدر مهتاب جان رو داشته باشید و نباید همش  ازش گلایه کنید . خب مهتاب جان بگو ، می‌شنویم مهتاب گفت:    از صبح تا شب  همش  اتفاقات  بد  می افته .  هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه .  حتی  فقط واسه این میام  هنرکده  که  مادرم  قر قر نزنه ،  وگرنه  به هنر علاقه ندارم.   من با تعجب پرسیدم اتفاقات بد؟  کدوم اتفاقات؟ دنیا به این زیبایی ،  شهرمون به این زیبایی ،  همشهری های مهربون   ، طبیعت زیبا ،  دوستان خوب ،  همه چیز مثبته (در همین لحظه پیچیدم درون خیابان  سام  ، بعبارتی  همان  خیابان  سردار جنگل  ) مهتاب ؛   کدوم عشق؟ همه از هم متنفرن، همه طلاق میگیرن، همه فقیرن ، همه عصبانی ،همه افسرده ، داغون،  ناامید ،  من گفتم:   شاید  بخاطر این هست که  فقط نیمه ی خالی لیوان  رو  میبینی .   و نیمه ی پر لیوان رو نمیبینی  مهتاب جان .   خب اقتضای  سن و ساله ،  آدم‌های بالغ تر و بزرگ تر  هرگز  چنین  منفی نگر  نیستن ،  و کارهای  غلط و اشتباه انجام نمیدن ،   منطقی تر هستن ، توی عصبانیت  تصمیم گیری نمیکنن ، احساسی رفتار نمیکنن ، و ميدونند  برای هر مشکلی یک  راه حلی هست .... (در همین لحظه متوجه ی نگاه مردم درون پیاده  رو  و نگاه و توجه مادر و فرزند  به سمت خاصی از خیابون سردار جنگل  شدم ،  انگار  به حرفهای من گوش نمیدن ،  و  اتفاقی در حال وقوع هست  چون  توی آیینه  چهره ی مهتاب رو  میبینم که با دهان باز  و  چشمهای  حیرت زده  به سمت پیاده رو خیره  شده  و مادرش  هم  طوری  داری  خدا پیغمبر  رو  صدا میزنه  که  انگار  با صحنه ي آخر زمانی  مواجه  شده .  نگاه کردم  و  دیدم  یک  خانم میانسال  داره به شوهرش  بحث میکنه  ، کنار میوه فروش های  حاشیه ی خیابان  ایستاده   و یک پیت بنزین  دستش  هست  و یک فندک  در دست دیگر .  بعدش  هم  اتفاقی افتاد که   نمیدونم  چطور باید شرح بدم ،  بنزین رو ریخت روی خودش  و  از مردم  رهگذر  فاصله گرفت  و   شوهرش  رو  وسط خیابان  در آغوش  کشید  و فندک زد .  من  کوپ کرده بودم  و به خودم  لعنت می‌فرستادم  که توی خودرو  کپسول آتیش خاموش کن  ندارم ،   و   رقص  باله ی دو نفره ای  در خیابان سردار جنگل  در حال انجام بود  میان شعله های  سرکش  آتش.    و  خب  مهتاب  زیر لب  زمزمه  کنان میگفت : آره     همش  اتفاقات قشنگ ، همش عشق ، همش زیبایی ، بعد با بغض  ادامه  داد  ؛   طور دیگر باید دید ، چشمها را باید شست .  زیر باران باید رفت . .... و  زد  زیر  گریه من  که  شوکه  بودم  و  ترجیح  دادم  طوری  رفتار  کنم  که  انگار  اتفاقی  نیفتاده   . ولی  نمی تونستم .  صحنه ای بشدت   بد و آزار دهنده ای بود  که  روح و روان  انسان  رو  خراش می‌داد.    الان  از اون روز  یعنی  ۱۶  مرداد   چند روزی گذشته ، در  وهله ی اول به  هم وطن هام  تسلیت میگم و دلم میخواد  هرگز چنین حادثه ای تکرار نشه .  البته اسمش رو نمیشه حادثه گذاشت.  بلکه  خب  عمدی و از سر درماندگی اتفاق افتاد .  اینبار نه از طرف یک نوجوان ، بلکه از جانب یک فرد بالغ و عاقل .  خب  چی میشه که به این مرز از ناامیدی میرسه یک فرد .  ؟...   امروز  من متوجه ی ماجرا  شدم    اون خانم  خدا بیامرز با شوهرش  اختلاف خانوادگی داشت  و از هم جدا شده بودند،    اون مرحوم  ۴۶ سال داشت  و همسرش  ۵۲  سال .   از کاسبین  خیابان  سام   (سردارجنگل)  بود   و  همه  از  به  خوبی  صحبت و یاد می‌کنند.   اکنون هم  با ۶۵ درصد سوختگی  از سوانح سوختگی رشت  به  تهران  انتقال دادنش  .   ظاهرا  از یکدیگر جدا شده  بودن و مبحث طلاق .  و  خانم اصرار به بازگشت به زندگی  داشت .  و  می‌خواست  مجدد  آشتی  کنند  و  شوهر  قبول  نمی‌کرد ‌   . خواهشن  قضاوت  نکنیم . چون ما از ریز ماجرا آگاه نیستیم.     ضمنن  متوجه  شدم  که  بنا بر دلایلی  اخلاقی و برای پیشگیری از الگو برداری غلط     درون  متن  خبر  به  قسمت هایی که  شوهر سابقش  رو  در آغوش  کشید    اشاره  نشده .   اینم  لینک خبر  یکی از سایت ها .  پیوند لینک خبر . کلیک نمایید . توضیح واضحات میدم  تا  مبادا  برچسب  سیاه نمایی و تبلیغ علیه کسی و یا جایی  به این مطلب زده  بشه .      نکته نخست که  بنده به هیچ وجه   نقاط سیاه  جامعه رو بزرگنمایی  نمیکنم  و بلکه  فقط  از مشاهدات  شخصی خودم    متن و مطلب  تهیه میکنم    و  از  اونجایی که  حضرت آقا  فرموده بودند   هرگاه  شخصی  مردم  را از شرایط  ناامید و از مسولان  دلسرد نماید   دُژمن   محسوب خواهد شد  چه بداند  ،  چه نداند .     درنگ ۲  ( فکر چاره واسه فتا )   خب این روزها  نمیشه  هر  چیزی رو  نوشت  و اشتراک گذاشت   چون  عواقب  بسیاری  داره .  و خب بی تعارف  بنده  نیز  مثل شما  بر این حقیقت  واقف هستم  که   جز راست نباید  گفت ،  هر راست  نشاید گفت.    و فکر   اینکه   اتهاماتی  مانند   نشر اکاذیب  و یا  سیاه نمایی به  مطلب فرد  بچسبه    منو  آزار میده .  و  همیشه  پیشگیری بهتر از درمان است ‌  . پس با توجه به این تفاسیر              :                 باید خدمتتان  عارض  شوم  که    این  مطلب  هیچ  ربطی  به مسولان  نداشت  ، لااقل  بطور  مستقیم  نداشت  و  هیچ  رد پایی  از   دلسردی و  ناامیدی درونش  نبود   ،    و اگر اختلافات  زوجین  این روزهای  جامعه ما  به  طلاق  و طلاق کشی  میرسه  و  مردم و هم وطن ها  اونقدر  خشمگین   بی اعصاب  ،  و  افسرده و   دلزده از زندگانی  هستند  ‌که  مرگ  رو   نسبت به  زندگیه  با ذلت  ،   ترجیح  میدن   هیچ  ربطی  به  فقر   ، اعتیاد ،  فحشا ،  مشکلات مدیریتی و بیکاری نداره .   بلکه  اونها  اصلا  متوجه ی گرانی  و فساد و  دچار  بیکاری  و اعتیاد  نیستند   و بلکه  از سر  تنوع  و  شیطنت و بازیگوشی  اقداماتی  از قبیل   خودکشی  رو  انجام  می‌دهند.   تا   زندگی شون  کمی  رنگ و بوی هیجان  بگیره .  وگرنه  همگی  شعار مشترکی  دارند و  یکصدا  میگن  که  غصه ها واسه  قصه هاست .     (عاقلان دانند) خب  اکنون  اینکه شما دلیل نوشتن  چرت پرت های پارگراف بالایی رو  درک  کرده  باشید  یا نه ،  بستگی به  خودتون  داره و هوش و زیرکی  و   تجربه تون نسبت به افرادی معمولی  مثل بنده   ولی  با شرایط خاص و زیر  ذره بین .    اینکه فرمایشی قلم به دست بگیرم  در مرام و مسلک بنده  نیست  و  این مهم که   عاشق و حامی و فدایی مردم هم وطن و میهن و آب و خاکت باشی  ولی    دشمن  محسوب  بشی   مقوله ی عجیب و  دارای پارادوکسی  محسوب میشه.  منظور از پارادوکس  همون  تضاد  و  وارونگی  حقیقت هستش .   البته بنده گفتنی ها  رو  همیشه گفتم  و بازم  خواهم گفت و عبایی ندارم  ، البته  سربسته  و  محترمانه .  آنکه گوش شنوا داشت  شنید  .    خب    با توجه  به‌  لینک  میتونید  متن خبر رو خودتون  بخوانید .    و من خانه ام  در   چند متری محل حادثه  بود    و  پشت فرمان  با چشمان خودم  شاهد  بودم . و خب  نمی دونم چی باید  بگم .  فقط  اینکه  تمام  مسیر داشتم  حرفهای  خوشگل می‌زدم  ولی آخرش  چنین ختم شد   برام    دلسرد کننده  بود  ، بیچاره  مهتاب ‌  .   رنگ به رخسارش  نبود .     با آرزوی  بهترین ها برای  تک تک شما  هم وطنان  خوب  من . ..

توسط: شهروز براری

روز یکشنبه هم عزیز شد

قبول نهایی و بعد از گزینش اگر خدا بخواهد می‌شوم دبیر. آرزوی همیشگیم. از اون موقعی که دل بستم به خانم صالحی عزیزم، دبیر زبانم که باعث شد من دوست داشته‌باشم دبیر زبان بشم. با همه مخالفت‌های خانواده‌ام رفتم و زبان خوندم و حالا خدایا کمک کن که آرزوی من برآورده بشه. بعد از دوشنبه که به خاطر نود دوست دارم، چهارشنبه که به خاطر خانه سبز دوست داشتم، جمعه که نتیجه آزمون کتبی اومد و حالا یکشنبه که جواب مصاحبه اومد. حالا یکشنبه هم عزیز من شد.

توسط: لیلا گرایلو