مطالب برگزیده و وبلاگ

مشاهده بیشتر>

کارخانه های تولید اشک و لبخند

آیا هرگزتنها در اتاقی کار کرده ای که ساکت و آرام باشد اما تو هزاران صدا در آن بشنوی؟ صدای هزاران انسان را که گاهی دردمندند و گاهی ناله شادی شان بلند است. در ظاهر تنهایی اما نیستی. اتاقی که گاهی آنقدر بزرگ است که صدای انسانها از بیست سی سال پیش در آن می ­پیچد. شرحی از قصه هایی عجیب، قصه هایی که درد، بازیگر اصلی است. بایگانی پزشکی که شرح قصه درد های قدیمی است و گاهی درمان های قدیمی. حتی شاید نامی از درمانگران قدیمی. دکتر غریب و شاگردانش پزشکانی که از علم قدیم وجدید به دنبال درمانی برای اشک ها و دردها بوده اند. و حتی قصه هایی از درمان هایی عجیب و باورنکردنی. قصه هایی که در هیچ کتابی روایت نمی ­شوند. قصه مرد و زنی مبتلا به ایدز که کودکی سالم دارند. تشخیص ایدز زمان زایمان زن برای او گذشته شده و در پیگیری ها مشخص شده این مهمان ناخوانده حاصل اعتیاد مرد بوده در حالی که هفده سال پیش ترک کرده بود و الان در ظاهر، مرد یک فرد سالم و ورزشکار است که تمام تلاش خودش را برای برگشتن به زندگی سالم کرده و خوشحال از حصول نتیجه، تصمیم به بچه دار شدن گرفته بودند. تصور حال این زن و مرد درست زمانی که فکر میکردند همه سختی ها تمام شده و بعد از این می­توانند به شادی̗ زندگی خانوادگی و تماشای رشد کودکشان فکر کنند، قصه های عجیبی را در ذهن من می­سازد. قصه هایی که در هیچ کتابی نخواهند آمد. قصه زنی بیست و پنج ساله که در معامله های بین قومی در بلوچستان، به عقد مرد شصت ساله در آمده و هنوز سالی از عقد نگذشته باید جوابگوی بچه دار نشدن خود باشد و در حالی که می­داند بچه در این میان قربانی خواهد بود، باز هم برای نجات خود اززیر بار حرفهای سنگین مرد و قوم مرد، به دنبال درمان به تهران آمده است. قصه پسرک کم سن و سالی که با نامه ای از دادگاه جهت استعلام بیماری روانی، به دنبال راهی برای تبرئه خود از شکایت های متعدد بابت دعوا و درگیری­ها، به من التماس می­کند دو خط در نامه دکتر اضافه کنم تا مطمئن شود که قاضی او را دچار بیماری روانی تشخیص خواهد داد و تبرئه خواهد کرد بلکه از زندان رها شود. درحالی که نمی­داند این نامه می­تواند برای همیشه حکم ناتوانی او از یک زندگی عادی باشد. تلاشهای من برای متقاعد کردن او به درمان هم احتمالا نتیجه نخواهد داشت. اتاقی است ساکت و آرام که هیچکس نمیتواند صداهایی که من در آن می­شنوم را بشنود. صدای گریه های مادر مینا دخترک بیست ساله که بعد از دو سال شیمی درمانی و تحمل درد های فراوان از سرطان رحم و تخمدان، از دنیا رفت و مادرش در میان گریه هایش، برای عمل تخلیه رحم و تخمدان هایش غصه می­خورد که چقدر ناراحت بودیم بچه ام هرگز نمی­تواند بچه دار شود. صدای مادر پسر بچه کرد که از سرطان خون از دنیا رفت و ناله و شکایت هایش به خدا که چرا و چرا... چرا هایی که هرگز جوابی برای آنها نشنیدم و نفهمیدم. هر بار که پرونده ای را روی میزم باز می­کنم، برای من دری باز می­شود به دنیای زندگی یک آدم که برای دقایقی من را از جهان اطرافم جدا می­کند. غرق میشوم در یک زندگی، از شروع و گاهی حتی تا پایان که خود چنان دردی دارد که جای زخم هایش برای همیشه روانم را آزار می­دهد. درد مرگ بچه هفت ساله در اثر اشتباه پزشکی، نقص مغزی نوزاد در اثر اتفاقی غیر قابل پیشبینی در حین زایمان، مرگ مادر دوقلوها حین زایمان بدون پیدا شدن علت اصلی و هزاران هزار زخم به جا مانده از قصه هایی پر درد. اما همه اش این نیست. گاهی خواندن نتیجه شگفت انگیز عمل موفقیت آمیز خروج توده ای بسیار بزرگ از مغز بچه ای نه ساله در حالی که به خانواده بچه احتمال بیست درصدی موفقیت عمل را داده بودند که آن هم از نظر دکتر احتمالی بسیار خوش بینانه بوده است، جریانی از شعف را درونم بیدار می­کند. درمان سرطان معده در پیرزنی هفتاد ساله که سابقه بیماری های مختلفی داشت و احتمال موفقیت درمان نزدیک به صفر بود. درمان پسر بیست و هفت ساله بعد از تصادفی وحشتناک با بیست و پنج شکستگی عمیق و جراحات داخلی و مغزی و بستری سه ماهه در بیمارستان و گلهایی که پدرش زمان ترخیص پسر به تمام پرسنل بیمارستان داد و دیدن شوق نگاهش وقتی با تمام وجود از همه ما تشکر می کرد. و حتی زاویه هایی دیگر که نگاهم را مهمان خود می کند، افراد مشهور جامعه، خانم بازیگر یا آقای مجری تلویزیون که برای درمان هایی گاهی بسیار لاکچری مراجعه می­ کنند، باعث می­ شوند صدای سوت مغزم گوشهایم را پر کند. من نگاه می کنم و می بینم . در سکوتی پر آشوب، زخم ها و درد ها را می بینم. درد خانواده بیمار زمانی که در به در بیمارستان ها برای درمان عزیزان خود، حتی جای خوابی در این شهر ندارند. آدمهایی که تمام زندگی خود را برای درمان قمار می­ کنند و در نهایت با تابوتی غم زده به شهر خود برمی­ گردند. نوزادان نارسی که از شهر های دور با آمبولانس راهی تهران می ­شوند به امید درمانی برای زنده ماندن نوزاد نیم کیلویی. مادرانی که شبها را در راه اتاق استراحت NICU صبح می­ کنند. امید ها و نگاههای روشنی که زمان ترخیص نوزاد در چشمان آنها می­ بینم دلم را می ­لرزاند. بعد از سالها کار کردن در بیمارستان های مختلف، احساس می­ کنم جور دیگری به این مکان نگاه می کنم. به نظرم بیمارستان­ها کارخانه های تولید اشک ها و لبخند ها هستند.    

توسط: سمیه کلینی

هنر همه چیز بودن (من و شغلم)

شاید اگر سه سال پیش می‌خواستم در این باره بنویسم از عنوان دیگری استفاده می‌کردم؛ مثلا « همه کاره و هیچ کاره». اما من مدت‌هاست به مرام و مسلک «دوست داشتن خویشتن» گرایش پیدا کرده‌ام و این لیاقت را در خود می‌بینم که با کلمات بغایت زیبا وصف شوم. همین موضوع سبب می‌شود تا به جای همه کاره و هیچ کاره خودم را یک فرد چند پتانسیلی معرفی کنم و همه چیز بودن را یک هنر بدانم. البته باید اعلام کنم که قبل از من به طور رسمی، خانم امیلی واپنیک در کتاب « همه چیز بودن: راهنمای آنان که هنوز نمی‌دانند می‌خواهند چه کاره شوند » این راز بزرگ را با شما در میان گذاشته و نشان می‌دهد که ناچار نیستید فقط یک چیز را برای گذران زندگی انتخاب نمایید. تا هیجده سالگی که محصل بودم و از هفت دولت آزاد. رفاه من از سوی  پدر و مادر تضمین شده بود و در قبال آن فقط باید درس می‌خواندم و  من هم کم نمی‌گذاشتم و هی می‌خواندم و می‌خواندم و مسابقات علمی را یکی پس از دیگری فتح می‌کردم و پرچم صاحبکارانم را بر قله های رضایت می‌افراشتم. آخرین جدال علمی، قبولی دانشگاه بود. مهندسی آب و محیط زیست دانشگاه دولتی اهواز که با این که زیاد دوستش نداشتم اما خوشحال بودم که به خانه نزدیک بود. سوار اتوبوس می‌شدم و چند ایستگاه بعد می‌رسیدم و پیاده می‌شدم و سر کارم می‌رفتم. من دیگر در تعریف شغلی محصل نبودم. صاحب یک عنوان پرطمطراق شده بودم، دانشجو. اما یک چیز عوض شده بود. کار من درست است که همان کار قبلی بود، درس خواندن، ولی من بالغ شده بودم و گرفتن مزد ، از پدر و مادر دیگر به مذاق من خوش نمی‌آمد. دوست داشتم درآمد داشته باشم، اما ساعت‌های زیادی در هفته به درس و دانشگاه می‌گذشت و نمی‌توانستم کاری پیدا کنم. اواسط ترم اول بود که آگهی‌های وام دانشجویی را دیدم. رفتم و ثبت نام کردم. پیش خود فکر می‌کردم که خب با این وام خرج خودم را می‌دهم و بعد از تحصیل که کار پیدا کردم قسط هایش را پرداخت می‌کنم. با این پیش فرض دانشجو بودن شغل دلچسبی شده بود. اما ترم دوم که وام را گرفتم، یک فکری به سرم زد که من باید از الان برای باز پس دادن آن برنامه داشته باشم چرا که ممکن است آینده مطابق تصوراتم نباشد. پس نقشه دوم پی‌ریزی شد. نصف وام را خرج می‌کردم و نصف آن را سرمایه‌گذاری.  سرمایه‌گذاری! از اسمش خوشم می‌آمد. هم دانشجو بودم هم سرمایه‌گذار. چه از این بهتر. اما بعد از قشنگی اسمش باید محتوای قشنگی هم برای آن می‌یافتم و من خالی از هر ایده‌ای بودم. درس اقتصاد مهندسی برای دانشجوهای ترم هشت در دانشکده ارائه می‌شد و من ترم دوم بود. رفتم و با استادش صحبت کردم که اگر ممکن است بشینم سر کلاس درستان و سرمایه‌گذاری بیاموزم. خندید و گفت این کلاس به دردت نمی خورد. اما بیا و این کتاب را بخوان. کتاب سختی بود و نخواندمش. تصمیم گرفتم به همان شیوه‌‌‌ی سنتی زنان ایرانی ‌‌‌سرمایه‌گذاری را آغاز کنم. خرید طلا.  با وام دو ترم گذشته و کمی پس انداز قبلی دو سکه بهار آزادی خریدم و خوشحال از این آینده‌نگری، شغل شریف دانشجوی ‌‌‌سرمایه‌گذار را ادامه دادم به این صورت که به محض جمع شدن پول خرید یک ربع سکه فرصت را از دست نمی‌دادم و گنجینه‌ام را پربارتر می‌کردم. علاوه بر این شروع کرده بودم به شناخت بازار بورس و اوراق بهادار. شناخت که می‌گویم منظورم این است که با وارن بافت پدر بورس دنیا آشنا شدم و همچنین آن جمله‌‌‌ی طلایی اش، که همه‌‌‌ی تریدرها با گفتنش شوآف می‌کنند : «همه‌‌‌ی تخم‌مرغ‌هایت را در یک سبد نگذار». و همین شد ماجرای ادامه‌‌‌ی ‌‌‌سرمایه‌گذاری در بازار دلار و بورس. سال آخر لیسانس که بودم برای اولین بار با بحران طلا و دلار روبرو شدم. سرمایه من چند برابر شده بود اما بدهی ریالی من به دانشگاه همان مقدار قبلی بود. اینگونه شد که من در پایان دوره‌ی لیسانس ضمن تسویه کامل بدهی به دانشگاه، سرمایه هم داشتم به انضمام یک مدرک که می‌توانستم با آن کار پیدا کنم. در ضمن کمی قبل‌تر آموزش دوره‌های طراحی و دوخت لباس را هم شروع کرده بودم و بسیار علاقمند بودم. دوست داشتم یک کارگاه تولیدی لباس یا یک مزون داشته باشم. سرمایه هم که بود. البته باید بگویم در اینجا هم منظور از سرمایه، پول لازم برای خرید یک چرخ خیاطی مدرن به اضافه‌‌‌ی سردوز و چرخ راسته دوز، و منظور از تولیدی لباس نهایتا اتاق شخصی‌ام و دوختن مانتو برای خودم بود. به هر صورت همه را خریدم و تابستان بعد از لیسانس را در آموزشگاه طراحی و دوخت شمس گذراندم. اما اواخر شهریور از دانشکده به من اعلام کردند که چون دانشجوی رتبه اول ورودی خودم بودم می‌توانم بدون کنکور وارد دوره‌‌‌ی ارشد شوم. دو راهی سختی بود. من درس خواندن را دوست داشتم اما در مورد رشته‌ام زیاد مطمئن نبودم. علاوه بر این بازار کار رشته‌‌‌ی من فرقی بین مدرک لیسانس و فوق لیسانس قائل نمی شد. پدر و مادرم این بار هم از من خواستند که به خاطر آنها درس را ادامه بدهم با این رویا که روزی استاد دانشگاه شوم.  تدریس، رویای فراموش شده‌‌‌ی خودم هم بود. تمامی شب های امتحان به خودم می‌گفتم من باید معلم یا استاد شوم تا این چرخه‌ی معیوب نفهمیدن درس و مشق توسط دانش آموز و دانشجو سر کلاس یک جا قطع شود، آن هم با هنر بی نظیر تدریس من. و این گونه شد که چرخ خیاطی جمع شد و با سرمایه‌ی مانده یک لپتاپ خریدم برای دانشجوی تحصیلات تکمیلی مملکت. اما من باید از همان موقع رویایم را دنبال می‌کردم و به همین دلیل تدریس خصوصی به دانش آموزان را شروع کردم. درس‌های خودم سنگین بود اما چند دانش آموز پیدا کردم. آگهی‌‌ها را در مناطق مرفه نشین پخش کرده بودم تا بتوانم درآمد بهتری داشته باشم اما زهی خیال باطل. هزار تومان پیش آدم ثروتمند ارزش بیشتری نسبت به آدم فقیر دارد. یک آموزه‌‌‌ی طلایی اقتصادی که در این شغلم یاد گرفتم. هنوز هم ‌‌‌سرمایه‌گذاری می‌کردم اما سکه گران تر شده بود و ناچارا دلار می‌خریدم. وقتی هم که پایان‌نامه‌ام شروع شد دیگر تدریس نکردم چون نمی توانستم با دانش آموزها و والدینشان سر و کله بزنم. من نیاز به ذهنی آزاد داشتم تا از پس مشکلات کار  آزمایشگاهی در ایران بر بیایم. و خدا را شکر که در دوره‌‌‌ی ارشد هم وام دانشجویی پرداخت می‌شد. در این بین البته کارهای ریز و درشت دیگری هم بود که برای مدت های کوتاه انجام می‌دادم. مدت کوتاهی تور لیدر بودم اما به مذاقم خوش نیامد. یک مدت مدیریت مهد کودک را به عهده داشتم که مجموعه منحل شد اما فهمیدم مدیر بودن چیزی است که از پسش بر می‌آیم. برای چند ماه هم در خانه غذا و پک های سالاد و سبزی آماده می‌کردم و بازار سوپرمارکت های خوابگاه دانشگاه را تصاحب کرده بودم که بعد از مدتی در دورانی که به شدت مشغول پایان‌نامه بودم رقیب پیدا شد و در غفلت من بازار از دستم رفت. در این برهه از زمان من یک دانشجوی محقق و همچنان ‌‌‌سرمایه‌گذار بودم. تحقیق و پژوهش در خارج از ایران اصولا آورده‌‌‌ی مالی دارد اما در اینجا جیب خالی کن است. این شد که در سال پایانی دوره‌‌‌ی کارشناسی ارشد درآمد که نداشتم هیچ، از جیب هم ارتزاق می‌کردم تا اینکه درسم تمام شد. این بار دیگر قصد داشتم حتما در زمینه‌‌‌ی رشته‌ام که آن همه برایش زحمت کشیده بودم کار کنم. در آزمون استخدامی دولتی شرکت کردم و نفر سوم شدم و مصاحبه‌‌‌ی حضوری خوبی داشتم. برای آن پوزیشن هشت نفر استخدام می‌شدند و مطمئن بودم امتیازاتم جز هشت نفر خواهد بود. ‌اما اینجا از این صحبت‌‌ها نیست. و به صورت غیر شفافی بعد از ماه‌‌ها انتظار من را رد کردند. سرخورده شدم اما باید بلند می‌شدم و خودم را می‌تکاندم و دوباره سر یکی از بی شمار شغل های این دنیا می‌رفتم. قرار بود دانشکده میزبان یک همایش بین المللی باشد من هم با اتکا به سابقه‌‌‌ی درخشان مدیریتم در مهدکودک! و موفقیتم در دوره‌‌‌ی دانشجویی از مدیرگروه خواستم که دبیرخانه‌‌‌ی همایش را به من بسپارد.  پول زیادی در کار نبود اما شوق بود و شوق. محیط های آموزشی به جز کلاس های درسشان در سایر بخش‌‌ها محیط‌های پویایی هستند. با عشق شش ماه در دانشکده کار کردم و همایش به خوبی برگزار شد. در پایان آن روزها حس کردم هنوز دلم می‌خواهد عضوی از این محیط علمی باشم. در دانشکده‌‌‌ی ما همه اساتید دکتری داشتند و بعضا پروفسور بودند. برای تحقق رویای قدیمی استاد دانشگاه شدن ناگزیر از شرکت در آزمون دکتری بودم و در مدت کمی خودم را آماده کردم و قبول شدم. باز هم همان جا. پس هنوز می‌توانستم از سرکوچه سوار اتوبوس شوم و چند ایستگاه بعد برسم دانشگاه. من این بار در بیست و پنج سالگی مجددا دانشجو شدم ولی بر خلاف دوره های قبل سراغ وام گرفتن نرفتم با اینکه وام ویژه‌‌‌ی دکتری بسیار بیشتر از دوره های قبل بود اما اوضاع دلار و سکه آنقدر بد شده بود که اگر وارد آن بازار می‌شدم دیگر باید به خودم میگفتم دلال نه ‌‌‌سرمایه‌گذار به انضمام اینکه دانشگاه از ما یک فرم تعهد گرفت که به عنوان دانشجوی تمام وقت در دانشگاه مشغول باشیم. گهگاهی تدریس خصوصی را داشتم این بار حتی با دانشجوها. دانشکده هم پروژه های مشترک با صنعت پذیرفته بود و من در یکی از همین پروژه های تحقیقاتی مسئول فنی طرح شده بودم. مدل های کوچک مقیاس از سد‌‌ها و طرح‌های آبرسانی را در دانشکده می‌ساختیم و رفتار مدل واقعی را در آن شبیه‌سازی می‌کردیم و من گزارش‌های فنی آن را می‌نوشتم و در جلسات با پیمانکار و کارفرما شرکت می‌کردم. همین مراودات با صنعت، باعث شد با مدیریت شرکت های خصوصی آشنا شوم و پیشنهادهای کاری داشته باشم. به خاطر حجم کارهای درسی فقط می‌توانستم دورکاری داشته باشم و بخش مطالعاتی طرح هایشان را در خانه انجام دهم. سرم حسابی شلوغ بود. پروپوزالم برنده‌‌‌ی طرح حمایتی نهاد ریاست جمهوری شده بود و رسما قرارداد بستیم و من یک محقق و پژوهشگر تمام وقت بودم و در کنارش تمام این کارهای ریز و درشت را هم ادامه می‌دادم. تا اینکه سال سوم دکتری قراردادم به اتمام رسید. در آن وضعیت می‌توانستم بقیه کارهای تحلیل و آنالیز داده‌‌ها را در خانه انجام دهم. کمی از این فراغت نگذشته بود که یکی از همان شرکت‌های خصوصی پیشنهاد کاری خوبی داد و من بدون فکر کردن پذیرفتم و مشغول شدم. تا اینکه یک روز کاری معمولی، فرم اداری‌ام را پوشیدم، مقنعه‌ام را سر و به سمت شرکت حرکت کردم. تمام روز روی صندلی نشسته بودم و کارها را انجام می‌دادم و گاهی با توران چای می‌نوشیدم. ظهر کارت خروج را زدم و برخلاف روزهای قبل بدون تاکسی گرفتن شروع کردم به پیاده گز کردن مسیر. به آقای انصاری فکر کردم. کارمند مسن شرکت. بیست سال بیشتر بود که آنجا بود. توران شش سال. محمدحسین چهار سال. من نمی توانستم تصویر چهار و شش و بیست سال آینده‌ام را در یک جا نشینی خودم بگنجانم. من در یک امنیت نسبی بودم با دورنمای رفاه اما از درون سرد و خاموش. من برای اولین بار آن روزها دغدغه‌مند شده بودم که واقعا به چه چیزی علاقمند هستم. روح من با کدام یک از آن شغل‌‌ها آرام می‌گیرد. فردا صبح به جای شرکت، به ترمینال رفتم و یک بلیط به سمت شهر و روستای پدری گرفتم تا در خانه‌‌‌ی خالی پدربزرگ کمی با خودم خلوت کنم. تلفنی به رییسم گفتم که دیگر نمی‌آیم و آنقدر غافلگیر شد که هنوز از من می‌پرسد مطمئنی اتفاق خاصی نیفتاده بود که دیگر نیامدی؟! اما من در ان خلوت دلخواسته فهمیدم حتی استادی دانشگاه راضی‌ام نمی کند من دنبال شادی و خوشحالی بودم و رضایت درونی، نه تایید شان و منزلت یک شغل توسط جامعه. من دنبال دلخواسته‌ام بودم و مشکل آنجا بود که نمی دانستم چیست وگرنه که به سمتش پرواز می‌کردم. همان موقع بود که کتاب همه چیز بودن را پیدا کردم و کم کم جرقه های نور در ذهنم روشن شد. در بخشی از این کتاب خواندم: « رویکرد انیشتینی برای همه مناسب نیست. برای برخی از ما تصور محول ‌کردن چند پتانسیلی‌ بودن به عصرها و آخر هفته‌ها ناپذیرفتنی است. ما ترجیح می‌دهیم از گرسنگی تلف شویم تا اینکه چهل ساعت در هفته را برای کاری صرف کنیم که نمی‌توانیم تمام وجودمان را در آن بگنجانیم؛ با این‌ حال برای بسیاری رویکرد انیشتینی می‌تواند رهایی‌بخش باشد. با حذف فشار ناشی از نیاز به درآمدزایی از هر علاقه، دست‌مان را برای اکتشاف بدون نگرانی باز می‌گذاریم؛ می‌توانیم از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر، از پروژه‌ای به پروژه‌ای دیگر و از خیالی به خیالی دیگر بپریم؛ می‌توانیم چیزهایی را برحسب میل خود کم ‌و زیاد کنیم، آن ‌هم بدون هیچ پیامد مالی یا هیچ‌گونه بازخواست.» و همین موضوع شروع راهی شد که هنوز در ابتدایش هستم. سه سال است که جز به علاقه، کاری را شروع نکردم و از نظر مالی بهتر از همیشه بوده‌ام. یکسال است که علاقه‌‌‌ی قدیمی‌ام یعنی نوشتن را دوباره شروع کرده‌ام و کمتر از چند ماه است که فهمیدم آنچه در نوشتن مورد پسندم است فیلنامه‌نویسی است. من ماه دیگر از رساله‌‌‌ی دکتری خودم دفاع می‌کنم. به خاطر همین کش و قوس های درونی خیلی به درازا کشید اما ترجیح دادم به جای انصراف تمامش کنم و بعد برای همیشه ببوسمش و وارد راهی که انتخاب کرده‌ام بشوم. گاهی بحران سی سالگی گریبانم را می‌گیرد که نکن دختر. زمان زیادی از دست داده ای و راه جدید را شروع نکن. اما تصویر الهام بخشی که از مریم چهل ساله دارم به کمکم می‌آید و بارها تشکر می‌کند که در سی سالگی این راه را شروع کردم و جز خوشحالی برایش چیزی به ارمغان نیاوردم. من بعد از همه‌‌‌ی این شغل‌‌ها و تجربه‌‌ها فهمیدم لازم نیست خودم را در یک قالب استاندارد جا بزنم. من یک چند پتانسیلی هستم و از هویت ذاتی خودم فرار نمی کنم. همه چیز بودن برای من نسخه‌‌‌ی قابل قبول تری از یک کارمند یا یک استاد یا یک محقق است. خلاصه که امیدوارم ده سال دیگر یک فیلمنامه نویس باشم که این قصه را برای آدم های بیشتری تعریف می‌کند شاید هم یک شغل دیگر داشته باشم اما مطمئنم یک مریم خوشحال هستم :)

توسط: مریم خواجوی

هنرجوی مستعد و مدرس گیج

    از هنرکده خارج میشوم و طبق معمول چند نفری از هنرجویان بی ریاح  و  خوش قلب هستند تا بخواهند حین گذر از مسیر هنرکده تا پارکینگ در خیابان کناری   همقدم با من بیایند و مباحث غیر درسی را  مطرح کنند ‌   . اینبار یک هنرجوی عزیز  راجع به  مبحث  شخصی و معاشرت هایش نقل می‌کند و هم از جانب دیگر  از پدرش کمی گلایه  دارد . اینکه  پدرش فرد محبوبی بین همسایه ها نیست ‌ و این امر  آزارش میدهد  .    او می‌گوید که  پدرش  یک  فرد متکدی و گدا  را که  به کوچه شان آمده بوده   به فحش و ناسزا گرفته و یکبار دیگر نیز  چند کًهلی  غیور  را که  هنرنمایی می‌کردند و ساز ویولون و ضرب  تمبک می‌نواختند را  وادار  نموده  تا  می بایست  بجای  قطعه موسیقی مستهجن  و  ضد انقلابی و  فاسد  ، آهنگی  انقلابی  و مجاز  بنوازند .     از او با لبخند میپرسم که  مگر  آنها چه می نواختند ؟    او در کمال تعجب پاسخ می‌دهد  که؛    سلطان قلبها     لبخندی از سر  تعجب بر لبم ماسیده می‌شود و نگاهی به  یقه ی تا آخر بسته ی او میکنم . او کمی توپول و بسیار  مهربان است .  نوجوان خوش قلبی است که ظاهرا  تازه  وارد دنیایی از چرا ها و چیستی ها شده .  گویی پس از خروج از پیله ی تاریک ابریشم  و پرواز در آسمان  با  انفجاری از نور  های  مسرور کننده  مواجه  و  و  کمی سردرگم شده . او همیشه لیستی از پرسش هایش را کف دستانش نوشته ‌ و یک به یک می‌پرسد و  تلاش می‌کند با قدم های سریع من   پیش بیاید و عقب نماند و این امر نیز سبب نفس نفس زدنش شده  . با حالتی که  انگار   او  هم کلاسی ام  باشد و ما همسن باشیم      لحظه ای  توقف میکنم .   زیرا  او مشغول خواندن سوال دیگری از کف دستانش بود و زیر پایش را ندیده و افتاده است درون گلباغ  حاشیه ی پیاده رو .   او آنقدر  دوست داشتنی و  بامزه است  که  موقع برخواستن از فرط اضافه وزن و نداشتن آمادگی جسمانی  ، ابتدا چند قلت می‌خورد روی چمن ها و بعد  بر می‌خیزد.      سپس حرف جدیدی یادش می‌آید  و  نفس نفس زنان  می‌گوید:    اجازه آقا     ما عادت کردیم قبل از بلند شدن از زمین  چند تا قلت بزنیم و بخاطر همین حذف شدیم و همه خندیدند به ما....  پدرمون هم اومده بود و عصبانی شد و  شب که برگشتیم خونه   به مادرم گفت که این بچه ات بدرد  تشک کشتی هم نمیخوره .  چون مسابقه اول بود  رده ی نوجوانان  و  من همون پنج ثانیه اول  که خوردم زمین   بطور غریزی و از سر عادت  چند تا قلت زدم بعد پا شدم و بابت هر قلت که زده بودم  سه امتیاز به حریفم داد داور ‌ . انگار که من رو  فیتیله پیچ کرده باشه سه مرتبه .     بعد اجازه آقا  میدونی چی شد ....   اون حریفم خودش متوجه نشد که  از من ۹ بر صفر جلو افتاده  و تازه با من دست داد تا مسابقه رو شروع کنیم .   راستش رو بخواهید  منم خودم متوجه نبودم .  بعد دیگه همون لحظه  پشت ما رو زد زمین و  ده امتیاز دیگه گرفت و شدیم  ۱۹ بر صفر  در حالیکه  اندازه ی دو بار  ضربه فنی  صرف  ده ثانیه اول  از من امتیاز گرفته  بود  ولی من حتی  هنوز    گارد  آغاز مسابقه رو نگرفته بودم  و به پدرم نگاه میکردم . پدرم  دستاش جلوی صورتش بود و با دست دیگرش آرام  سینه میزد ‌  . نمیدونم چرا  داشت سینه میزد .  خودش هم مث ما کشتی گیر بود جوان که بود ‌   . البته اون موقع مو داشت . و مادرم میگه  که پدرم حتی  ایام  محرم  توی هیات   زنجیر زنی  بود  ولی زنجیر نمیزد و  در عوض  اون  طنابی رو  نگه می‌داشت که مرز بین  زنانه و مردانه رو جدا میکنه ...  اجازه آقا بعد  فکر کنم همین طوری هم  با مادرمون آشنا شده بود ‌ البته فکر کنم . مطمئن نیستم .   بعد اجازه آقا     ولی خودش یکبار به من گفت که  الم  بلند میکرده .    یعنی المبر  بوده .     ما فکر کنیم پدرمون هرچیزی که خودش نبوده ولی دوست داشته باشه  رو  الان از من توقع داره  تا  بجاش  باشیم .   مثلا به من میگه که آن شالله  امسال  نی بایست  المبر  محله باشیم . ولی من سنم هنوز کمه ‌  .  همسن های من همه میرن  گیم نت  بازی میکنن  ولی پدرمون  میگه گیم نت  هرکی بره  سیگاری  میشه .  بعد  .....    (نفس نفس می‌زند و  چهره اش کبود شده ) _ خب یخورده زبون به دهن بگیر ‌ .   کبود شدی  پسر ‌  .    تو اسمت چی بود ؟ .   آقا  اجازه  آقا  . ما  خادم المهدی  هستیم.    البت  عمو اینام  اسمشون توی شناسنامه  ،  می گسار    هست ‌ . یعنی ما هم بودیم  ‌ ولی عوض کرد   و گفت  بعد این  اقدامش  بود که  ترفیع درجه  گرفت  و  مدیر  شد..     بعد اجازه آقا....  او مشغول گفتن باقی حرفهایش بود ‌ .  و من متوجه ی ازدهام و  شلوغی انتهای  خیابان شدم .     دو  نفر به دور یک نیسان آبی رنگ  همدیگر را  تعقیب می‌کنند    پیرمردی  لنگ لنگان  پیوسته به پشتش نگاه می‌کند و با زبان شیرین آذری  فحش هایی نثار  طرف دیگر  می‌کند و  اما  طرف مقابل  جوانی رشید   و ورزیده  با  تن‌پوش  کار  است .   ظاهرا  تصادفی شده .  زیرا شیشه ی دودی یک  خودرو  بر روی زمین  ریخته .    هر دو  با یکدیگر    همشهری و همزبان  هستند .  و من متاسفانه  نمیتوانم  بفهمم  که  چه  می‌گویند  به هم .   ولی  تعدادی دیگر از  هنرجویان  هنرکده  نیز  کناری ایستاده اند و نظاره گر هستند .  با دیدن من   به سمتم می آیند و سلام می‌گویند.     علیک گفته و  قصد عبور دارم  که  صدای پیرمرد  بلند می‌شود و چیزی می‌گوید    به من .    من نمی‌دانم او چه گفته  ولی  چیزی شبیه به  جمله ای مانند  :      گلبورا  ....  گلبورا گلبورا    . منا باخ .  هارا قارداش .   هارا  گوزل؟..    گلبورا   ....    من نیز متوجه ام که آن پیرمرد با من است .    ولی نمیتوانم متوجه ی حرفش شوم . او پیوسته  حرف می‌زند.   و وسط حرفش  خطاب به پسرک و طرف دعوایش چند فحشی هم  حواله می‌دهد.   پسرک از کوزه در می‌رود ‌ پیرمرد خودش را به درماندگی  زده ‌  و  ناله می‌کند و پشت من پناه گرفته ‌   ‌  .   من وسط دعوای آنان گیر افتاده ام ‌  .  هنرجویان  چیزی را به آن جوان می‌گویند ‌   . بنظرم  یک یا دو سال از من هم بزرگتر است   و  قابل احترام .  او پیش می آید و با ته لهجه ی شیرین و زیبای آذری   به فارسی حرف می‌زند و  او نیز به تبعیت از هنرجویان  مرا  آقای معلم  خطاب می‌کند.  در حالیکه من معلم نیستم .  بلکه مدرس هستم آن هم بصورت  قراردادی ‌  .    پیرمرد پیوسته وسط حرفهایش می افتد و می‌بیند که فحش هایش  کار ساز نیست   اینبار  سمت جوان   کفش لنگه اش را پرت می‌کند.  پسرک از این رفتار پیرمرد   خونش به جوش آمده .  و کاسه ی صبرش لبریز  شده .     صورت برافروخته  و  گر  گرفته ‌  چشمانش را بسته و دندان هایش را به هم فشار می‌دهد و مشتش گره شده .      در این لحظه  هنرجوی توپول و پر حرف  در نقش  مترجم ظاهر می‌شود و می‌آید  کنارم می ایستد و  می‌گوید:    آقا اجازه    شما متوجه شدید ؟    من  سرم را تکان نمی‌دهم و  زبانم را چرخانده و می‌گویم    نه .  او کمی خوشحال شده و یکدم  یگر پیش می‌آید و  مانند  آقای چلنگر   مشغول ترجمه می‌شود.   او  می‌گوید:    پیرمرد ه الان گفت که    دیوانه  ی  دیوث هرچی میکشم از دست تو میکشم .    پسره  گفت  که  یکم  زبون به دهن بگیر ‌   دریچه  مصنوعی هست . تنگه ‌ . فشار بالا .  ... .  نگاهی به او میکنم  زیرا مفهوم حرفهایش را نمیتوانم متوجه شوم .     ظاهرا پسرک به دریچه ی قلب پیرمرد اشاره داشته و از او خواسته آرامش خودش را حفظ کند . و فشار خونش بالا نرود .    آنها در چشم بر هم زدنی  مجدد  شلوغ  کرده  و   چیزهایی به یکدیگر  می‌گویند  که  هنرجو  وامانده آیا  نیاز به ترجمه شدن  هست  یا که خیر ؟ . ... پیر مرد چیزی از من پرسید  .  و من به هنرجو نگاه کردم . چون نمی‌دانم چه گفته ‌   هنرجو  از ابتدایش    قسمت  فحش های ناموسی مخصوص دعوا  را  ترجمه می‌کند.    به او می‌گویم که نیازی نیست .  فقط پرسشی که از من داشت را ترجمه کن .     هنرجو  یادش نمی‌آید  که  او  چه  گفته و جه پرسیده بوده ‌  . عاقبت پیر مرد  لنگه ی دیگر  کفشش را هم در آورده و سمت جوان پرتاب می‌کند.   پسرک از کوره در رفته  هجوم می آورد.  پیرمرد پشتم پناه گرفته  و  مرا  سپر  انسانی  کرده  و  ناله  می‌کند.     پسرک لباس کاری بر تن دارد که  بر رویش  اسم شرکت  نصب داربست  حک  شده و بار  نیسان نیز  لوله های  بلند داربست  است ‌  .    هنرجو  می‌گوید: آقا اجازه اینا تصادف رانندگی  کردن .  یعنی تصادف کردن باهم .     یعنی با هم  دوتایی   باهم  تصادف  کردن ‌  .    من متوجه ی  تاکید  بر  واژه ی    " باهم"  میشوم ‌  ولی از  درک  صحیح آن عاجزم .  خب این شرح واضحات بود ‌ معلوم است که با یکدیگر تصادف کرده اند .  هنرجو  می‌گوید:  اجازه  نه  آقا.    با  هم تصادف نکردن که ....   بلکه   دوتایی با هم تصادف کردن .  در دلم می‌گویم   به درد  ترجمه  هم  نمیخوری   خادم المهدی .....  پیرمرد دم گوشم و خطاب به جوان  داد می‌زند و فحش می‌دهد.   از کوره در میروم  ولی  خودم را جم جور میکنم و  کمی صدایم بلند می‌شود و  می‌گویم که :    ای آقا....  حالا مگه  چی شده .  خجالت  بکشید ‌  .  حالا خدا رو  شکر که هر دو طرف  سالم  هستید ‌ ‌   . هزار بار  ضرر مالی باشه   بهتره  تا بخواد یکبار ضرر جانی  باشه .  برید خدا رو شکر کنید  که  به خودرو  آسیب رسیده ‌ . خب  صافکاری و نقاشی رو واسه همین جور وقتا گذاشتن دیگه.....      به یکباره  همه ساکت می‌شوند ‌   نمی‌فهمم چرا  پسرک  دستانش را  سمت آسمان برده و خدا  را شکر می‌کند ‌  پیرمرد  پا برهنه از پشت سرم  در آمده و کنار پسرک می ایستد ‌ . جهتش سمت من است و با لهجه ی شیرین آذری  و زبان فارسی  با  کمی  کشو قوس و  کلی اشتباه در  بکار بردن  فعل و فاعل و مفعول    چیزی می‌گوید  که شبیه به این جمله است:   یعنی  شما  الان   .... مثلا  یعنی  الان ....  که  گفتی   مثلا ....  یعنی ما مثلا چی کار بایستی کنیم ؟  .... مثلا....      هنرجوی  مستعد  به ترجمه   از من می‌پرسد که  آیا نیاز به ترجمه است؟   اخمی میکنم برایش . تا کمی سنجیده تر رفتار کند ‌   در پاسخ می‌گویم:   مثلا.....  خب  آرامش خودتون رو حفظ کنید ‌  و برید با هم دیگه  یجوری کنار  بیاید .  با دعوا مرافه که  کاری از پیش نمیره .   زشته   ناسلامتی  همشهری و همزبان هستید  با همدیگه .    برید و رضایت همو جلب کنید .   پیرمرد کفشهایش را پا کرده و بوسه ای به شانه ی من می‌زند.   من متعجب مانده ام.   زیرا خب  من که  چیز  مهمی  نگفتم .  اینرا  هر کودکی هم می‌توانست  تشخیص  دهد .   پس چرا به یکباره  آب سردی  بر  آتش  جنگ و جدل آنان  ریخته شد و آرام گرفتند .   پسرک تشکر کرد ‌ و حین رفتن  چیزی گفت که  من نفهمیدم .     او گفت :   نه صافکاری   نه  بتنه کاری  و  نه نقاشی ‌ . فقط شیشه ست .  گفتم  :  خب  خدا  رو  شکر .  برو بسلامت . خیر پیش‌ .  پسرک سوار نیسان شد. پسرک سوار نیسان شد  و  اینکه پسرک سوار نیسان شد و.....  نمیدانم با چه  رویی باید  بقیه اش را روایت کنم . ‌... پسرک سوار نیسان شد . سر و ته کرد و آمد  کمی جلوتر ایستاد .    و تشکر کرد . پیرمرد هم لنگ لنگان  سمت نیسان آمد . و رفت جلوی همان نیسان نشست .  و من  با دهانی باز و حالتی گیج و سر در گم .    خب اینها چرا  هردو با یک ماشین رفتند ‌ ؟...   هنرجوی نیز برایشان دست تکان داد .  من نیز دست تکان میدادم .  آنها لبخند به لب می‌رفتند و بوق  میزدند و  دست تکان می‌دادند.   و من  ماندم و  ناباوری   آن لحظه که  برگشتم  تا سمت خودرویم بروم و در کمال ناباوری   چند قدم بالاتر  ایستادم و  مانند مجسمه ای  بی حرکت  ماندم   وقتی  دیدم شیشه ی سمت  راننده  شکسته و  سر جایش نیست... .. هنرجو  درحالیکه مشغول خوردن  هویج بود  و کاملا آرام و  از شرایطش  راضی   ،  حین جویدن  همزمان حرف می‌زد و  صدایش واضح نبود  اما چیزهایی شبیه به اینرا میگفت :      آقامون گفته که با  بالاتر از خودت همیشه دوست شو ‌  . تا سبب پیشرفتت بشه ‌  . من هم یک قدم فراتر گذاشتم  و  با هیچ کدوم از هم کلاسی هام  دوست نشدم .  بلکه....  بلکه  ....  (قسمت سفت هویج)    بلکه  با  آقای معلم مون دوست شدم .  یعنی شوما ...     سپس  ته هویج را هم شوت کرد و بجای آنکه سمت سطل آشغال برود  از شیشه ی شکسته ی خودرو  رفت داخل .  ...    نگاهی به  من کرد و  متوجه ی وخامت اوضاع شد . و چند قدم عقب نشینی کرده و  باقی مسیر را  دوید. ‌‌‌....     

توسط: شهروز براری

متن تبریک تولد اختصاصی برای پرنیا

نمونه متن تبریک تولد اختصاصی برای اسم پرنیا اگر می‌خواهید متن تبریک تولد اختصاصی که فقط و فقط برای شما و مخاطب‌تان باشد می‌توانید به تیم چیستا اعتماد کنید. متن اختصاصی برای خودتان است و دیگر تولید نمی‌شود. تو بشارت خورشیدی پرنیاترین دختر فصل‌ها! در فاصله ظریف بهانه‌های بهار و تابش‌های تابستان متولد شدی تا خنکای خواب‌های بی‌خیالی را به حرارت تند تپش‌های قلبی که عاشقی را بلد شده گره بزنی! تو از راه می‌رسی و جوانه‌های زندگی راز میوه‌شدن را می‌فهمند. . #متن_تبریک_تولد #پرنیا #تبریک_تولد_پرنیا #متن_عاشقانه #نمونه_متن_تبریک #سفارش_متن_تبریک #متن_تبریک_ازدواج

توسط: چیستا: متن دست اول خاص