کمپین‌های کتاب‌ها، رمان، داستان، زندگی‌نامه

رابطه موفق

توسط:میترا امیری
35000.00 تومان
18732 روز
باقیمانده
9
پیش‌خرید

یک روز قشنگ بارانی

توسط:فروشگاه بوکا
20000.00 تومان
18732 روز
باقیمانده
8
پیش‌خرید

عروسک فرنگی

توسط:فروشگاه بوکا
25000.00 تومان
18732 روز
باقیمانده
8
پیش‌خرید

نویسندگان

مشاهده بیشتر

سعیده رضائی گشتی

دوست شوید

حنانه شمیرانی

دوست شوید

رضا فرج تبار

دوست شوید

کمپین های کتاب های شعر

مشاهده بیشتر>

رابطه موفق

توسط:میترا امیری
35000.00 تومان
18732 روز
باقیمانده
9
پیش‌خرید

یک روز قشنگ بارانی

توسط:فروشگاه بوکا
20000.00 تومان
18732 روز
باقیمانده
8
پیش‌خرید

عروسک فرنگی

توسط:فروشگاه بوکا
25000.00 تومان
18732 روز
باقیمانده
8
پیش‌خرید

نقد فیلم و سریال

دنبال کنید

دلنوشته های دوران کرونا

دنبال کنید

رقیه بصیرتی

دنبال کنید

کمپین های کتاب های کسب و کار

مشاهده بیشتر>

رابطه موفق

توسط:میترا امیری
35000.00 تومان
18732 روز
باقیمانده
9
پیش‌خرید

یک روز قشنگ بارانی

توسط:فروشگاه بوکا
20000.00 تومان
18732 روز
باقیمانده
8
پیش‌خرید

عروسک فرنگی

توسط:فروشگاه بوکا
25000.00 تومان
18732 روز
باقیمانده
8
پیش‌خرید

مطالب برگزیده و وبلاگ

مشاهده بیشتر>

بیا دردت رو بنویس عزیز جان!

می‌گه صنیع‌السلطنه خانوم: آدم که دردش می‌گیرد و غم عالم بر سرش می‌ریزد، دچار زوال عقل می‌شود و در لحظه گیج و گنگ است که الان چه کنم برای سبک شدن و برای قرار گرفتن؟ می‌گم عزیز جان: بیا بنویس می‌گه صنیع‌السلطنه خانوم جان چی بنویسم من که از این کارا بلد نیستم! می‌گم عزیزجان: بلد بودن نمی‌خواد فقط هرچی تو دلت می‌گذره بریز رو کاغذ اونوقت میبینی چقدر سبک شدی انگار یکمی از این غم‌ها کم میشه یا حداقل مُسَکِن دردهات می‌شه. بهش میگم عزیزجان وقتایی که تو زندگی نه کسی هست که باهاش حرف بزنی یا خجالت میکشی از دردت بگی تنها همدت همین یه کاغذ و قلم است. بیا برو تو پستو بشین که تا دلت می‌خواد موقع نوشتن بتونی زار بزنی و خودتو خالی کنی... میاد جلو و ازم قلم و کاغذ رو میگیره و با چشمایی که حالا پر شده از اشک میره سمت پستو .... می‌دونم حتما کاغذش بعد از نوشتن خیسِ خیسِ... صنیع‌السلطنه خانوم_فروردین ۱۴۰۰_وسط تهرون #صنیع‌_السلطنه#قصه#درد#اشک#کاغذ#نوشتن#پستو#قاجار#قلم#نویسندگی#گریه#عکس#کافه#تهران#تهرانگردی#گلاره_جباری

توسط: فروشگاه بوکا

افشین ماشین خرید.

افشین ماشین خرید روزی که مامان آمد و گفت که افشین ماشین خریده ؛هنوز چهره ی پسر بچه ای که از مدرسه تا خانه رانندگی می کرد، در ذهنم صدای بوق و ترمز در می آورد. افشین صبح ها رانندگی نمی کرد. شاید صبح ها شیفت رانندگی اش نبود و شاید هم صبح بهش بار نمی خورد.اما اصلا نمی توانم به این فکر کنم که افشین صبح ها با صورتی که رد بالش رویش مانده بود؛حوصله ی بوق زدن و ترمز کردن و سبقت گرفتن نداشت.گمانم نمی تواند این چنین باشد؛ زیرا که عشق از روح می آید و کاری به اوضاع جسمی ات ندارد‌‌. حالا که می دانم عشق چیست، می توانم بگویم که افشین هم عاشق بود. عشق است که صبح ها چشمانت را باز می کند تا بار دیگر به نور سلام بدهی.هرچقدر که امید مفهوم انسان ساخته ای باشد،عشق حقیقت دارد.یک روز خودت هستی،یک روز یک لباس،روز دیگر یک غذا،لحظه ی بعد یک کتاب و گاهی یک آدم و شاید هم روزی یک فعل،یک عمل. افشین هم عاشق بود‌.عاشق رویایی که هر روز بازی اش میکرد. آن موقع ها من و زهرا و آرزو قد بلندترین های کلاس پنجمی ها بودیم.از همان کلاس اول،ما را تبعید کردند به نیمکت آخر تا بقیه بتوانند به تخته سیاه دید داشته باشند.شاید به واسطه ی همین تبعید های مشابه بود که شدیم بهترین دوست های هم. دوش به دوش هم قدم میزدیم و به خانه هایمان می رفتیم.افشین که کلاس دومی بود و با کمی اغراق قدش تا کمرهایمان هم نمی رسید،با دست راستش دنده ی فرضی اش را عوض کرد و سرعت می گرفت و با یک بوق تیزی که از دهانش می آمد بهمان میفهماند که سه تایی راهش را بند آورده ایم و از کنارمان سبقت می گرفت.گاهی هم صدای بوق ریتم دیگری می گرفت و این بار صدای ترمز می شد.لحظه ای به فرمان مادرش می ایستاد تا در تیرس نگاهش باشد و به محض اینکه مادر نزدیک می شد؛دنده را می گذاشت روی یک و فرار. خانم معلم موضوع انشا میداد که میخواهید چه کاره شوید و افشین پیش از همه ی هم شاگردی هایش،تکلیفش با خودش مشخص بود. آن موقع ها که همه یک روز تمام فکر می کردند و آخر هم میفهمند که می خواهند دکتر و مهندس شوند،افشین از همان اولش می دانست که میخواهد راننده بشود. حالا چند روز پیش مامان آمد و گفت که افشین ماشین خریده. برای افشینی که هنوز برایم همان پسر بچه ی پشت فرمان نشین است خوشحال شدم. اینقدر خوشحال شدم که برایش نوشتم و با خودم گفتم: چه ها که نمی کند این عشق!

توسط: فروشگاه بوکا

بد از بدتر

از این بدتر نمی شد. بوی ادرارش هنوز در فضا پیچیده بود.دیگر وسواسی برای از بین بردنش هم نداشت. سر پا نشسته بود و به « تستِ فوری بارداری» در دستانش مانند مُجرمی که به جنایتکار نگاه می کند، می نگریست. مردی که چهار سال پیش با پیامی کوتاه برایش نوشته بود«برایت می میرم» برایش نَمُرده، رفته بود. قبل از رفتنش اما تا توانسته بود او را کُشته بود.روحش را ، مَنیّتش را ، زنیّتش را، وجودش را. و حال قبل از رفتنش هم برایش ارمغانی به جای گذاشته بود. HCG " "    ای که بالا بود و تستی که مثبت شده بود. -زنی که کتاب بخونه زنِ زندگی نیست ! - زنی که دنبال قِر و فِرِش باشه که زن زندگی نمی شه! - زنی که بوی قرمه سبزی نده که... اینجا بود که حرفش را قطع کرده بود و زمزمه وار گفته بود: -ولی من که قرمه سبزی دُرست می کنم و تو هم خیلی می خوری و خیلی دوست هم داری ... - فحوای کلام رو بگیر،ببین من چی می خوام بِهت بگم! رفتنش هم بی دردِ سر نبود. بی جنجال نرفته بود. رفته بود اما رفتنش هم بی آزار نبود. حال  او  بعد از رفتن او مانند همان نوزادِ بی گناهی که سالیان سال بعد از بُمبی که شخصی به دستور کسی ، جایی ، کمی دورتر از محلی که روزی قرار بود او به دنیا بیاد، تصمیم گرفته بود بیاندازد ، به دنیا آمده بود و از دنیا بی خبر گرفتار رنجی بود که نه خود در ایجادش سهیم بود و نه خود در انجامش. «تستِ بارداری مثبت» سه کلمه ای که می توانست مانند شوکرانی که سقراط را کُشت او را بِکُشد. بارِ آخری که او را دیده بود. به صورتش لبخند زده بود. دلیلش؟ دلیلش چیزی بود به نام «سیاست». او می خواست که از «شرّ» و شاید گاهی «خیر» او به راحتی خلاص شود ، پس به او لبخندی زده بود که واقعی نبود. مانند رضایتی که بعد از خوابیدن با او نشان می داد به معنی واقعی کلمه «غیر واقعی» .  صدای بهم خوردن درِ توالت او را به خود آورد. -مامان....مامان... دختر سه ساله اش بود. با موهای فر خورده و قهوه ای اش و دو چشمِ دُرُشتِ عسلی اش رو به روی او و پشت به درِ بازِ توالت ایستاده بود. هنوز موهایش به خاطر غلتِ زیاد در تخت خواب بهم ریخته بودند اما این موضوع معصومیت اش را می افزود. به سرعت از جا برخواست.مجالِ مرتب کردن لباسش را هم نداشت ، زمان را به نفع پنهان کردن «تست » در پشت سرش استفاده کرد. دخترک خنده ای کودکانه کرد. از خواب بعد از ظهرش برخواسته بود و آماده برای رفتن. در بین ریز خندیدنش نشانه ای از اشمئاز در صورتش پدیدار شد.اخمهایش را در هم کشید وبا  دستش بینیِ کوچک اش را فشرد و گفت:«پیف ....پیف... بریم دیگه مامان ! » بر طبقِ قرارِ هر روزه ای که با خودش و بعد با وجدانش و در آخر با دختر بچه اش داشت ، باید هر روز او را به بیرون ، به معنای واقعی آن «بیرون» می بُرد ؛ یعنی جایی که «درون» نبود و از درونیات هم خبری نبود. بیرون یعنی همان جایی که دخترکش می دوید و می خندید و نگران ندیدن چند روزه ی فردی که روزی «اسپرم» او باعث به وجود آمدنش شده بود ، نبود. همان جایی که لیسیدن یک بستنی یخی برایش از بزرگترین کادویی که در روز تولدش گرفته بود لذت بخش تر بود. زیرا همان لحظه و همان جا آن را داشت و برای داشتنش لازم به صبر یک ساله نبود. آسمان در حال تاریک شدن بود. غروب کم و بیش در حال نمایش زیبایی همیشگی و غیر تکراری اش بود. رانندگی که می کرد ، نگاهی از آینه به دخترش که در صندلی مخصوص خودش با گردنی کَج و آرام که همواره ، همین طور بود می انداخت و بعد با خیال راحت غرقِ در رؤیاهایش می شد. وقتی بدنش کاری برای انجام دادن داشت آن وقت بود که فکرش هم بی کار نباید می بود. باید به آخرین تحلیل و بررسی اش از زندگی می پرداخت. مُهر جداییی که هنوز جوهرش خُشک نشده بود. دختر بچه ای که هنوز قدرت تمیز بین خوب و بد را نداشت چه برِسد به بد و بدتر و یا خوب و خوبتر! آینده ی که برای یک مادر مجرد نا معلوم بود با بچه ای نازاده که حتی در آزمایشاتِ قبل از جدایی هم معلوم نشده نبود. لعنت به تمام اعمال فیزیکی که زن و مرد به قصدِ لذت انجام می دهند اما منجر به تولید بی گناهی می شود که آینده ای نا معلوم دارد. صدای بوقِ ممتدِ ماشین کناری او را به خود آورد.  -هِی زَنیکه .... مابقی صدای مردی که از شدت عصبانیت تا نیمه ی سینه اش را به بیرون از پنجره ی پایین کشیده ی ماشین اش آورده بود را نشنید و یا نخواست که بشنود. تکراری بود برایش .همان نگاه بالا به پایین جنسیتی. همان هایی که یقیه یشان را برای برابری حقوق زن و مرد و احترام به زنان و به حقوقشان جِر می دادند همان ها بودند که زمانی که در خیابان با راننده ای که هم جنسشان نبود و احساس می کردند هم رده ی شان هم نیز نیستند رو به رو می شدند، چشمان خود را از تمام آن تئوری های جذابی که روز تا شب را برای تفهیم آن به دیگر رهروان و شنوندگانشان می بستندُ ، دهانِ خود را می گشودندُ و تمامی آنچه به حق به آن معتقد بودند و سالها بود که در انبار ذهنشان  و در پسِ زیبایی کلامشان نهفته بودند بیرون می ریختند. مردی که روزی همسر او بود و چند هفته ای بود که به صفتِ «سابق» ملقّب شده بود ، از جمله همان ها بود. همان بلند بالاهای خوش سیمایِ مظلوم نمایِ گُرگ صفتِ درنده خو. شاید تعدادشان زیاد نبود اما همان کَمِشان هم برای کُشتن او و امثالِ او کافی بود. -مامان ... مامان... این صدا و این لحن.این صدایِ زیرِ معصومِ زیبایِ بچه گانه. این همان چیزی بود که او را از درونِ بهم ریخته اش بیرون می کشید. اما امروز این هم کمک کننده نبود. تنها برای پاسخ ،  نگاهش را به آینه دوخت و دخترک در جوابش لبخندی زد. عجیب بود. نبود؟ عجیب بود. یک دخترِ سه ساله این حجم از مسئله را درک می کرد و به زبانِ خودش تلاش برای بهبودِ اوضاع می کرد.  -دخترم را که به پارک بردم، چند ساعتی از دوستم برای نگهداری از آن کمک می گیرم ، کلینیکی سرِ راهم است . به آنجا می روم . دوباره مطمئن می شوم که این لعنتی دُرست نشان داده. و بعد... سَر درد به سراغش آمد. ترافیک رو به رو مجال رانندگی با فکر باز را به او نمی داد. دخترش دیگر نمی خندید و با نااُمیدی از پنجره به بیرون نگاه می کرد. سوز سردی به داخل ماشین وزید. احساس کرد که بدبخت ترین موجود زمین است و در آن لحظه کسی بدبختر از او نیست و نخواهد بود . دستش را روی بوق فشرد. رانندگان اعتنایی به او نداشتند. هوا به شکل عجیبی سرد تر شده بود و او به شکل عجیبی قصدِ بالا کشیدن شیشه را نداشت. دخترش به یکباره شروع به جیغ کشیدن و بهانه گرفتن کرد. سر درد به سراغش آمد. هوا کاملاً تاریک شده بود. آسمان بی ابر بود. اما نه ؛ این ابرها بودند که آسمان را پوشانده بودند و حال خود را پنهان کرده بودند. نورهای تیز ماشین های رو به رو ، جیغ های ممتد دخترک ، و حالا صدای بوق های پراکنده و به همراه تیر کشیدن های گاه و بی گاهِ سرش او را کلافه می کرد. همواره آرام می راند. هم خودرو اش را و هم زندگی اش را . اهلِ ریسک نبود. می ترسید از آنچه قرار بود بعد از تصمیمی آنی که گرفته بود ، رُخ بدهد . نگاهی به شکم اش که قرار بود به زودی ده برابر اندازه ی فعلی اش شود، کرد. نگاهی به آینه ی ماشین انداخت.  دخترک یک نفس و بی وقفه با چشمانی بسته جیغ می کشید. نگاهی به ترافیک رو به رو کرد. نوری چشمانش را سوزاند. خودرویی به بزرگی هیولا به او نزدیک می شد.  جیغ دخترک بَند نمی آمد. ترافیک روان شده بود. هیولا به سمتش می آمد. مضطرب شد. دستان و پاهایش توان حرکت و دستور پذیری از مغزش را نداشتند. برای اولین بار بود که تصمیم به ریسک کردن گرفت. با دستانِ یخ زده اش دنده را عوض کرد و با پنجه ی پایِ بی حسش روی پدالِ گاز فِشُرد. ماشین زوزه ای کشید و از جا کنده شد ، جیغ دخترک در میان صدای ماشین گُم شد. هیولا نزدیکتر میشد. توانِ مقابله با هیولا را نداشت پس برایِ لحظه ای فرمان را رها کرد و ناگهان همه چیز سیاه شد.   همه جا سیاه بود. سیاهِ سیاه. اتفاقِ بدی افتاده بود. با شتاب از میان سیاهی به سَمتِ نورِ شدیدی پرتاب می شد. چشمانش را که باز کرد متوجه همه چیز بود. می دانست حادثه ی بد چه باید می بود و بدترین حادثه ای چه. امیدوار بود که همه چیز مانند قبل بوده باشد. مانند همان زمانی که فکر می کرد بدبخترین موجودِ زاده شده ی بشر است.  درد تیزی در ناحیه ی کمر داشت. توانایی تکان دادن گردنش را نداشت. چشمانش دور اتاقِ نورانی بیمارستان می چرخید. می توانست حرف بزند. زیر لب نام دخترش را گفته بود اما جرأت حرف زدن نداشت. پرستاری که در حال مرتب کردن مدارک پرستاری اش بود ناگهان متوجه او شد. با قدمهایی سریع و منظم به سمتش آمد. درد کم کم به تمامِ اعضایِ بدنش نفوذ کرده بود .  نگاهی به چهره ی پرستار که در حال وصل کردن سُرُم بود کرد و بعد نگاهی به شکم اش انداخت. ناگهان آرزو کرد که کودکِ ندیده اش را از دست داده باشد. از این خیالِ باطل از خود شرمگین شد. دو پرستارِ دیگر به کنارِ پرستاری که به آرامی مشغول رسیدگی به او بود آمدند و زمزه هایی شروع شد.  حسّ خوبی نداشت. دوست داشت همه چیز را روی دور تند می گذاشت و به روز بعد می رفت و می فهمید که چه بر سرش آمده است. به آرامی نام دخترش را گفت. ناگهان تمامی هیاهوی و زمزمه ی پرستاران قطع شد. پرستارِ فربه ای به نزدیکش آمد و گفت :  -خدا رو شکر بچه توی شکمت سالمه - دخترم ، اون روی صندلی عقب بود ... او کجاست ؟ این جمله را که در حالت عادی در کسری از ثانیه ادا می شد ، برای او به خاطر وضع روحی و جسمی اش دقایقی طول کشید.  سَر تکان دادن های پرستاران. طفره رفتن های آنان از جواب دادن . پِچ پِچ کردن های عیادت کنندگانش همگی گواه واقعیت دردناکی بود که به او سیلی محکمی زده بود. روزی را که در بیمارستان گذراند. افرادی که با شنیدن نام دخترش فقط سکوت می کردند یا آن همسایه ی پیرش که گویا توانِ نگه داشتن احساساتش را نداشتُ و به یکباره با آوردن نام دخترکش به گریه افتاد مُهرِ تأییدی را بر روی واقعیتی هولناک می زدند.  حال می دانست و فهمیده بود که بدتر بود ؛ از دست دادن طفلِ سه ساله اش برای اولین ریسکِ زندگی اش. بدتر بود بزرگ کردن کودکی که خواهرش را به خاطر غمِ داشتن او از دست داده بود. بدتر بود ...این حال  ، از آنچه فکرش را می کرد بدتر بود.   

توسط: فروشگاه بوکا

جیران《پارت سوم》

فهميدم اين آتش از گور عذرا بلند شده است، اكنون معنى آن نگاه شرر بار و پوزخندش را دانستم. پس از آبكشى آماده رفتن بوديم كه محبوبه گيس بلند وارد حمّام شد با ديدنِ من شتابان دستم را گرفته كنارى كشيد با عتاب فرمود كجا رفتى مگر قرار نبود رقص مخصوص عيد را انجام بدهيد؟ به جايت عذرا هنرنمايى نمود و ماه نساء خانم از دستم عصبانى شده به والده شاه فرمودند اين دختر آنى نيست كه برايت انتخاب كردم. يك ماه بعد در اندرونى جشنى است بايد آن روز يحتمل به اندرونى بروى تا از دست نهيب و عتاب ماه نساء خانم رهايى يابم. از او با لحنى رنجيده پرسيدم آيا عذرا رقصنده مخصوص گشته است؟ محبوبه با لحنى مهربان دستانم را گرفت و گفت خير ماه نساء خانم اجازه نداده است. ماجرا را برايش شرح دادم محبوبه كه گمان نمى برد عذرا چنين شخصيت پليدى داشته باشد به من اطمينان خاطر داد ديگر اجازه نخواهد داد عذرا به اندرونى برود از من قول گرفت ماه آينده حتماً با او به عمارت والده شاه بروم. چادر چاقچور كرده اندكى خيالم آسوده گشته بود نقلى در دهان انداخته سر بر شانه ى بانو به خواب خوشى رفتم. چند روزى گذشت، چيزى به پائيز نمانده بود و ميوه ها در حال خشك شدن بودند، پدرم در باغ در حال تكاندن درخت ها بود شلوار شليته بر پايم و بلوز و جليقه اى بر تن داشتم گيس هايم را بافته بودم خنكاى نسيم فرح بخش روح را به رقص وا مى داشت چارقد نازكى بر سرم انداخته جلو رفتم پدرم از شدّت درد دست به كمر ايستاده بود. دلم به درد آمد مهارت هاى رقص اينجا به دادم رسيده بود به چالاكى از درخت بالا رفتم تك و توكى ميوه بر روى شاخسار درخت ها بود. بانو پدر را صدا زد تا برود چند پكى به قليان بزند. بر فراز درخت نشسته دستانم را سايبان چشمانم كرده به دور دست ها مى نگريستم خيالم تا طهران و خيابان پامنار و محوطه ارگ سلطنتى پرواز كرده بود. چنان غرق خيال بودم كه صداى پا را نشنيدم، از نگريستن به دور دست ها خسته شده در حال چيدن ميوه بودم و شعرى زير لب نجوا مى كردم. احساس كردم شخصى مرا مى نگرد از ترس اينكه غريبه ى ناشناسى باشد بر خود لرزيدم سر برگرداندم با ديدن شخصى كه روبرويم ايستاده بود و دست بر سبلت ها مى كشيد رعشه بر اندامم افتاد، او كسى نبود جزء ناصرالدين شاه قاجار، اعليحضرت كل ممالك محروسه ايران. چنان غرق در چشمانِ شاه بودم تو گويى جهان در آن لحظه از حركت باز ايستاده بود، توان هيچ حركتى نداشتم. عرق از سر و رويم جارى شده و گونه هايم گل انداخته بود. همان جا تعظيمى كرده صداى فرياد پدرم بلند شد از درخت جستى زده پايين پريدم زير پاى شاه افتادم.   سر را بالا گرفتم نگاه شيطنت آميز قبله عالم با نگاه هراسانِ من تلقى كرده بود با ديدن خواجه سياه قد بلندى كه كنار شاه ايستاده بود و با صداى بلند نهيب زد شتابان از جاى برخاسته تعظيمى كرده به سوى منزل دويدم چنان با شتاب دويده بودم كه كفشهايم از پاى درآمده بودند، بانو با ديدن پاهاى خاكى و زخمى من ماوقع را جويا گشت. نفس نفس زنان هر آن چه ديده بودم برايش تعريف كردم. تقه اى به در خورد و پدرم داخل شد و با صداى بلندى گفت عيال سريع بساط پذيرايى مهيّا كن، قبله عالم قصد دارد دَمى در منزل ما استراحت نمايد. از ترس نزديك بود قبض روح شوم، منزل تميز بود با بانو به سوى مطبخ رفته شربت آلبالو و شربت به ليمو براى قبله عالم و خواجه اش مهيّا نمودم بر روى سينى مسى قرار داده به پدرم سپردم. لختى گذشت قبله ى عالم بر روى فرش نشسته شربت مى نوشيد كه دستور قليان داد، بانو كه تبحّر خاصى در چاق كردن قليان داشت شتابان دست به كار شده و در كاسه ى بلور آبى رنگ با سر قليانى ساده قليان با توتون اعلى براى قبله عالم چاق نمود. خواجه داخل مطبخ شده محض اطمينان چند پُكى به قليان زده و با خود قليان را به اتاق مهمانخانه برد. پاورچين از پلّه ها بالا رفتم از لاى در چوبى داخل اتاق را ديد زدم قبله عالم با لبخند حرفى در گوش پدرم زد كه پدر همان دَم خم شده و بوسه بر دستانِ شاه زد به او گفت سروم جانم به قربانت نه تنها خديجه كه خود و همسر و فرزندانم همه به فدايت مى شويم. خديجه كنيزِ شما است هر لحظه بگوييد او را همراه شما مى فرستم. سپس برخاسته به سوى در آمد جستى زده از آنجا فرار كردم. پدر به مطبخ آمده با شعف گفت بانو جان قبله عالم دستور داده است خديجه با كاروان همايونى به اندرونى برود و چندى آنجا كنيز زنان حرمخانه گردد. بانو شادمان گشته مرا تنگ در آغوش فشرد، خواجه آمده دستور داده الساعه رخت و بساطم را جمع كرده به سوى طهران رهسپار شويم. بانو به اتاق صندوق خانه رفته هرچه پارچه اعلى و لباس گرانبهاء داشت برايم در بقچه پيچيده پس از گوشزد زدن سفارشات لازم مرا راهى نمود. چادر چاقچور كرده پس از وداع از پدر و بانو با خواجه به سمت اردوى همايونى در صحرا رفتيم. آنجا رجال و ملتزمين ركاب منتظر اعليحضرت بودند با ديدن من پچ پج در اردو در گرفت به دستور خواجه سوار كالسكه ى چهار اسبه مجللى شدم كه داخل كالسكه اتاقكى با روكش مخمل به رنگ آبى بود. پرده را كنارى زده با ديدن قبله عالم با آن قد و بالاى ورزيده كه سوار بر اسب سپيدى بود دلم ضعف رفت او پادشاه سوار بر اسب سپيدِ من بود گويى قصه ها و افسانه ها زنده شده بودند، باورم نمى شد   بازى سرنوشت چنين برايم مقدر نموده بود كه پايم به اندرونى باز شود، نقشه ى عذرا نقش آب شده و من توانستم به لطايف الحيلى وارد اندرون گردم. از اين پيشامد خدا را شاكر بودم، سر بر صندلى كالسكه نهاده به خواب شيرينى رفتم. با شنيدن هياهو و سر و صدا از خواب برخاستم پرده را كنار زده خيابان را تماشا كردم مردم دارالخلافه طهران با ديدن كوكبه همايونى از مرد و زن همگى تا كمر تعظيم كرده بودند. جلوى سردر بزرگى كه تمام كاشى كارى و آيينه كارى بود كالسكه ايستاد، قبله عالم با اسب داخل دالان بزرگى شد كالسكه نيز پشتش داخل دالان گشت. خواجه در را گشود با تأنى از كالسكه به زير آمده بقچه به بغل به همراهى او وارد اندرونى شدم. قبله عالم به چالاكى از اسب به زير آمده افسار اسب را به خواجه ى ديگرى داده به سوى عمارت بزرگى رفت. هراسان مانده بودم چه كنم؟ زنى بلند بالاى سياه پوست جلو آمده خود را زعفران باجى معرفى نمود و مرا به سمت عمارتى كه قبله عالم رفته بود راهنمايى نمود. جلوى عمارت كفش هايم را از پا كنده سر به زير در معيّت زعفران باجى داخل شده نزد زنى رفتيم كه بر صندلى طلاى جواهرنشان تكيه كرده بود و قبله عالم كنارش نشسته قليان مى كشيد. زعفران باجى از قبله عالم پرسيد اين دختر كيست؟ قبله عالم با لحنى خوش الحان و صدايى بم و مردانه فرمودند باجى ايشان دختر محمّدعلى رعيت تجريشى است در باغ تجريش او را ديده پسند كرده دستور دادم به طهران بيايد تا كنيز يكى از زنهاى حرمخانه گردد. مهدعليا با نگاهى موشكافانه مرا نگريست سلام كرده دستش را بوسيدم او پرسيد آيا شما همان دختر باغبانى هستيد كه ماه نساء خانم از رقص و هنر شما بسيار تعريف و تمجيد نموده بود؟ گفتم بلى ولى بخت با من يار نبود تا در مراسم عيد مولود همايونى حضور يابم. مهدعليا سر برگردانده خطاب به قبله عالم فرمودند اجازه نمى دهم ايشان كنيزى زنانت را بكند، از ابتدا قرار بود رقصنده من گردد. بايد اين دختر در عمارت من بماند و در سلك رقصندگان من درآيد. قبله عالم در سكوت مرا نظاره كرد كه زعفران باجى دستور داد روبنده ام را در بياورم از خجلت مرا ياراى چنين كارى نبود. با لحنى آهسته گفتم رويم نمى شود كه زعفران باجى با عتاب گفت اينجا هيچ زنى از قبله عالم رو نمى گيرد، قانون اندرونى چنين است. با دستانى لرزان روبنده ام را بالا زدم كه زعفران باجى جلو آمده پيچه را برداشت صداى مهدعليا آمد كه با لحن خوشى فرمود فتبارك الله احسن الخالقين، عجب چشمانى دارى دختر. تشكّر كرده سر به زير انداختم صداى سرفه قبله عالم آمد به او نگريستم در چشمانش تحسين و تمنّا موج مى زد       نویسنده: الناز بایرام‌زاده   #الناز_بایرام_زاده#نویسنده#قاجار#داستان#قصه#جیران

توسط: فروشگاه بوکا

همایش ها

مشاهده بیشتر>

کارگاه نویسندگی اتاق آبی

توسط:Hamboodgah | همبودگاه
Jan 20 2021 
13:19 16:19
61

رویدادِ چُنان

توسط:آرمین صافدل
Nov 20 2020 
06:30 17:30
2

رویداد تامین مالی جمعی: چالش‌ها، فرصت‌ها و چشم‌انداز

توسط:حسام زاهدی
Aug 01 2020 
15:58 18:58
89