مه
دلم نمی خواست که از خانه بیرون بیاییم ، مگر برای انجام خریده های شخصی ام . زن های همسایه من را چپ چپ نگاه می کردند ، نگاه هر کدام از آنها ، سنگ را سوراخ می کرد چه برسد به من ، که هر چه باشم ، انسان که هستم ! هیچ کدام از آنها، به خودشان این جرات را نداده بودند که به خانه من بیایند و حال دل من را بپرسند ! بپرسند که چه شد که من به این راه افتادم ! شاید هر کدام از آنها، جایی من بودند ، در جایگاه اجتماعی بدتری ایستاده بودند با دست به خودکشی زده بودند !   کسی نیست به این ها بگوید : چرا ندانسته این دختر را قضاوت می کنید ، بترسید از اینکه روزی کفش های او را بچه های شما پا کنند ، بجای اینکه او را با حرف ها و حرکاتتون برنجاند ، دست به دست هم بدهید و او را نجات بدهید !   من فقط هفت سالم بود که با پدرم به پارک می رفتم و مشغول بازی می شدم . هر وقت یکی از دوستان پدرم به آن پارک می آمدند، او به من یک بسته کوچک می داد تا به آنها هدیه بدهم !   من نمی فهمیدم که چرا خود او به نزد آن ها نمی رفت و فقط آنها را با دست به من نشان می داد !   نه سالم بود که یک روز در حین هدیه دادن ، دستگیر شدم ! باورم نمی شد ، من را با ماشین پلیس به کلانتری بردند و به جرم حمل مواد مخدر ، مرکز باز پروری فرستادند !   دو سال در آنجا ، بدون ملاقاتی، زندگی کردم !   وقتی آزاد شدم و به خانه مان برگشتم ، هیچ کسی در خانه مان نبود ! طبق گفته همسایه ها ، پدر و مادرم ، دو سال بود که در زندان بسر می بردند !  یک دختر یازده ساله، بدون پول و تنها قادر به زندگی کردن نیست ! نمی دانستم باید چکار کنم . ما چند سال بود که با هیچ کدام از بستگان رفت و آمد نمی کردیم و من خانه هیچ کدام از آنهارا بلد نبودم ! یک مرد افغانی ، فهمیده بود که خانه ما خالی است ، او گاهی به آنجا سر می زد !   یک شب به آنجا آمد و متوجه حضور من شد و به من تجاوز کرد ! بعد از آن او هر شب به آنجا می آمد و برای من غذا تهیه می کرد !   بعد از چند ماه دیگر نتوانستم ، او را تحمل کنم و از خانه ، فرار کردم و در کوچه ها آواره شدم ! برای خوردن غذا و خوابیدن ، مجبور بودم به هر کاری تن بدهم ! مردهای شیطان صفت، وقتی تنهایی من را دیدند ، در برابر هر کاری که برای من انجام می دادند ، دیو شهوت شان را سیراب می کردند !   به خودم که آمدم، شغلم تن فروشی شده بود !    
1 like