دوست داشتن
8 لایک ها
تذکر: این یک مقاله علمی نیست، محتوایی برای مطالعه عموم است. از آن برای ارجاع دادن در مقالات علمی استفاده نکنید.
ترنس سکشوال، تراجنسیت؛ چقدر از این کلمه می دانیم؟
شاید در اخبار، روزنامه یا فضای مجازی این کلمه به گوشتان خورده باشد. خیلی از ما با شنیدن این کلمه به فکر فرو می رویم، اخم می کنیم یا وحشت زده می شویم. ترنس عبارتی است که این روزها انگار باب شده و گاهی به اشتباه، در کنار گرایش های جنسی قرار می گیرد، یا به نوعی اختلال هویت یا بیماری روان تعبیر می شود.
طبق تعریف، ترنس سکشوال کیست؟
به نقل از ویکی پدیای فارسی، عبارت ترنس سکشوال (به انگلیسی: Transsexual) به معنای تراجنسی، شخصی است که هویت جنسیتی اش با جنسیتش در زمان تولد ناسازگار است؛ این ناسازگاری باعث رنج و عذاب او در جامعه شده است و به کمک علوم پزشکی و روانشناختی، ممکن است هورمون درمانی، جراحی های تطبیق جنسیت و مشاوره درمانی انجام دهد تا به صفات مطلوب جنسیتی مورد نظر برسد.
هویت جنسیتی یعنی برداشت شخص از جنسیت خودش؛ اینکه مرد است یا زن، یا چیزی بینابین و حتی خارج از مفهوم زن یا مرد. هویت جنسیتی را نباید با هویت جنسی اشتباه گرفت. هویت جنسی، تصویر ذهنی فرد از تمایل و گرایشهای جنسی اش است.
در نظر داشته باشید که این تعریف، کامل نیست و نمی تواند احساسات فرد تراجنس، ارتباطش با خانواده، جامعه و مشکلات و درد و رنجش را به تصویر بکشد.
ترنس سکشوال ها به راستی که هستند؟
اگر با آنها برخورد کرده باشید، می فهمید که آنها هم انسانهایی هستند مثل خود ما. آدمیزاد اسیر است در قفس تن؛ تحمل وزن این جسم تا لحظه مرگ بر دوش ماست. اما تراجنس ها چه؟ آنها چه احساسی به این بدن دارند؟
آنها بار این اسارت را سنگین تر از ما به دوش می کشند. آنها درک نمی شوند. شناخته نشده اند. در خفا زندگی می کنند. مجبور به سکوت و تحمل می شوند. بیشتر از دیگران در معرض خطر آزار جسمی، جنسی و روحی قرار می گیرند. حق و حقوقشان پایمال می شود. برای رسیدن به خواسته طبیعی خود مجبورند تن به دارو درمانی یا عمل های سنگینی بدهند که بهای آن گاهی از دست دادن سلامتی، شان و احترام اجتماعی، از دست دادن باروری، یا حتی جانشان است! ما آنها را با چیزی که نیستند، اشتباه می گیریم. آنها را به گونه ای تراجنس یا ترنس سکشوال خطاب می کنیم؛ که انگار یک اختلال است. فراموش می کنیم که آنها هم انسانند. برچسب زدن به یک روح عادی که در یک بدن اشتباه قرار گرفته، این روزها کار غلط، اما راحتی شده است.
از همینجا از تمام دوستانی که به اجبار آنها را در نام ترنس سکشوال طبقه بندی کرده ام، عذر خواهی می کنم. نویسنده این مقاله، سوای تمام موضوعات اخلاقی، برچسب زدن به هیچ کدام از گروه های جنسیتی و صاحب تمایلات عاطفی متفاوت را شایسته نمی داند. گذشته از همه چیز، کمتر فرهنگ سازی شده است که برخورد صحیح و منصفانه با آنها چیست. به راستی باید چه کار کرد که درد و رنج این دسته از افراد کمتر شود؟
چه طور می شود به افراد تراجنس کمک کرد؟
جای شکی نیست که ترنس سکشوال ها افرادی هستند که به کمک حرفه ای نیاز دارند. بیشتر آنها در سنین کودکی یا نوجوانی دچار آسیب های روحی و عاطفی می شوند. آنها بیشتر از دیگران در معرض کودک آزاری جنسی قرار می گیرند. ممکن است مجبور شوند هویتشان را پنهان کنند و منزوی و افسرده شوند؛ یا اگر شجاعت به خرج بدهند و حرف دلشان را بزنند، با مخالفت خانواده و جامعه و سرزنش و تحقیر مواجه شوند.
کاری که برای شروع می شود کرد، این است که نگاهی نو به تعریف های سنتی جامعه از زن و مرد انداخت. اگر امروز می بینیم که عبارت های سرسام آوری درباره گرایشهای جنسی، اختلالات جنسیت و ... ابداع می شود، ممکن است دلیل اصلی اش این باشد که تعریف ما از زن و مرد غلط است. یا اجازه بدهید اینطور بگویم:
تعریف کردن مفهومی به نام زن و مرد از پایه و اساس درست نبوده است. ما آدمها دوست داریم همه چیز را در دنیای اطرافمان طبقه بندی کنیم؛ رنگ ها را، درخت ها را و آدم ها را. بشر نخستین وقتی که با هوش خدادادی اش تصمیم گرفت دنیا را کاوش و شناسایی کند، به همه چیز اسم و لقب داد؛ از جمله زن و مرد. او می فهمید که بدن انسانها با هم فرق دارد؛ درست مثل حیوانات که نر و ماده دارند. ساده است که تصور کنیم، آدمیزاد از ابتدا اینطور درک کرد که اگر بدن انسان نر و انسان ماده با همدیگر متفاوت است، پس باید روح آنها، نحوه زندگی شان و وظایف اجتماعی شان با هم متفاوت باشد... و چه نتیجه گیری سهل انگارانه ای!
بعد از گذشت هزاران سال، ما هنوز به تقسیم بندی های اولیه- زن و مرد- چسبیده ایم. سعی ندارم وجود زن و مرد و تفاوت های جنسی و جنسیتی آنها را از ریشه انکار کنم؛ ولی می شود این تقسیم بندی ها را قدری منعطف تر کرد تا دیگر نیازی به این همه اسم و اصطلاح برای طبقه بندی گرایشهای جنسی و هویت های جنسیتی نباشد.
بهترین راه حل چیست؟
بهترین راه حل برای کمک کردن به تراجنس ها در دنیای امروز، فرهنگ سازی است. باید دیگران را با تعریف درست آشنا کنیم. البته منظورم فقط تعریف علمی تراجنسیت نیست؛ نسل جوان ما، نسل نواندیشی است. بهتر است این مسئله را اول از دید کلان نگاه کرد. اگر به اندازه کافی درباره هویت جنسیتی، هویت جنسی و بهداشت جنسی در مدرسه ها، دانشگاه ها و ... آموزش داده شود، اگر اطلاعات دقیق- آزادانه و بدون جهت گیری مذهبی، اخلاقی و سیاسی- در اختیار عموم قرار بدهیم، بهترین کار است. گذشت زمان و تلاش مداوم می تواند تعریف صحیح و دیدگاه های تازه ای از جنسیت و گرایش های جنسی در اختیار ما بگذارد و کم کم، خانواده ها، گروه های اجتماعی و نهادهای دولتی، پزشکی و ... برخورد صحیح با ترنس سکشوال ها را یاد می گیرند و می توانند به آنها کمک کنند. البته پیشرفت علم هم می تواند به ما کمک شایانی کند. فقط با تلاش مضاعف و گذر نسل است که جامعه امروزی می تواند تفکرات بسته و دیدگاه ناکارآمدش به جنسیت را کنار بگذارد و به یک اجتماع حامی دلسوز برای ترنس سکشوال ها و سایر گروه ها بدل شود.
چطور فرهنگ سازی کنیم؟
کار فرهنگ سازی، به غیر از آموزش های رسمی، تا اندازه ای به هوش، خلاقیت و لطافت طبع کسانی بستگی دارد که می خواهند فرهنگ صحیح چیزی را جا بیاندازند. در دنیای امروز، بسترهای متعددی برای فرهنگ سازی وجود دارد که ممکن است بعضی از آنها مناسب و بعضی دیگر نامناسب باشد: شبکه های تلویزیونی، صنعت فیلم سازی، اخبار، مطبوعات، کتاب و بالاخره فضای مجازی.
درست است که در مورد افراد دارای هویت جنسیتی و هویت جنسیِ ناسازگار آثار هنری زیادی ساخته شده، اما برای معرفی بهتر، باید تلاش بیشتری در این زمینه صورت بگیرد. شکی نیست که یک فیلم، نقاشی یا ترانه ممکن است در شما اثر شگفت انگیزی بگذارد، اما احتمالا اطلاعات کافی در اختیارتان نمی گذارد. فضای مجازی هم این روزها آگاهی بخش عده بسیاری است، اما ممکن است دید غلط و ناقصی به مخاطب بدهد. یکی از بهترین انواع هنر که می تواند در جامعه فرهنگ سازی کند و این کار را به شیوه درست انجام بدهد، کتاب است.
کاوش در آثار هنری: کتابهایی با موضوع تراجنسیت
از آنجایی که شغل من نویسندگی است، بر خود واجب می دانم تا تعدادی کتاب در این زمینه معرفی کنم. بیشتر این کتابها جنبه علمی دارند و بعضی از آنها هم آثار داستانی هستند. به این خاطر که شمار چنین کتابهایی در ایران بسیار کم است و انتشار کتاب در این زمینه، به خصوص آثار تالیفی داستانی دشوار است، کتاب داستانیِ خودم را هم به این فهرست اضافه می کنم که آن را در مقاله ای جداگانه معرفی خواهم کرد.
تمام کتابها برای خرید نسخه فیزیکی یا الکترونیکی لینک شده اند. لازم به ذکر است که نویسنده این مطلب هیچگونه مسئولیتی در قبال صحت مطالب یا محتوای اخلاقی و انسانی این کتابها ندارد و قصد اینجانب تنها معرفی است. بهتر است قبل از مطالعه این کتابها درباره آنها تحقیق کنید.
کتابهای علمی با موضوع تراجنسیت:
ترنس و تراجنسی: راهنمای کاربردی برای روانشناسان و عموم علاقه مندان. مولف: جمعی از نویسندگان. مترجم: حسین شاره. انتشارات متخصصان.
ترنس سکشوال. مولف: فاطمه عیسی زاده. نشر برتر اندیشان.
ملال جنسیتی. مولف: سالار گشتاسبی اصل. نشر آزمون یار پویا.
زندگی تراجنسیتی: روایات و داستان های پیچیده. مولف: کریستن کرون میلز. مترجم: رزیتا ترانه. انتشارات طاهریان.
منِ پنهان: تراجنسیتی ها را بیشتر بشناسیم. مولف: حسین میرزایی. اندیشه احسان.
تغییر جنسیت از منظر فقه و حقوق. مولف: اسماعیل حسینی ایجی. نشر برتر اندیشان.
تراجنسی ها در حقوق بین الملل. مولف: سید رضا هاشمی. انتشارات صحیفه زهرا.
کتابهای داستانی با موضوع تراجنسیت:
پروانه ای در پیله. مولف: زهره فصل بهار. انتشارات برکه خورشید.
آینه ی واژگون. مولف: رها تمیمی. انتشارات دانشیاران ایران.
می خوام آروم بگیرم. مولف: حوریه رجبی. انتشارات نسل روشن.
از: ژوئن به: آگوست. مولف: سپیده بابایی (با نام هنری CRYPTIA). انتشارات فاناگوریا.
سخن آخر
در پایان، آن دسته از افراد علاقه مند که مشتاق به خواندن رمان از ژوئن به آگوست هستند را به صفحه مقاله معرفی کتاب ارجاع می دهم. همچنین می توانید فصل یکم کتاب را به رایگان دانلود کرده و یا نسخه الکترونیک کتاب را از لینک زیر تهیه کنید.
امید است که خواندن این مقاله کوتاه برای شما عزیزان مفید واقع شده باشد. آرزومندم که دیدگاه جامعه امروزی، نه تنها درباره زن و مرد، گرایش های جنسی یا هویت جنسیتی؛ که درباره انسان و انسانیت به طرزی منصفانه و دلسوزانه بهبود پیدا کند. شکی نیست که با تلاش و دست به دست هم دادن، آرزوی ما برای داشتن زندگی روشن محقق خواهد شد.
به امید ساختن دنیایی بهتر!
خلاصه ی کتاب
از ژوئن به آگوست، داستان دو کودک همبازی است که اتفاقات تلخ و شیرین زندگی شان، از زبان نامه های لطیف و صمیمانه آن دو به یکدیگر روایت می شود. در مسیر نامه ها، دو کودک رشد می کنند، به بلوغ ...نمایش بیشتر
معرفی رمان فانتزی سرنادی برای طلوع
ناول چینی فانتزی- تاریخی سوگ گل نیلوفر، نوشته ماری لو است که در جهانی آرمیده بر بستری از جنس واقعیت و خیال، جامعه ای روستایی از قبایل موجودات اساطیری را به تصویر می کشد. داستانی از جنس روابط عاشقانه جنجال برانگیز، درگیری های قوم و قبیله ای و آداب و رسوم و سنت های کهن... که سرنوشت قهرمانان داستان را رقم می زنند. داستانی که در آن دو شاهدخت شجاع قبیله، بازیچه دست تقدیر تلخ و شیرین خود می شوند. آیا این دو خواهر قهرمان در برابر تصمیماتی که دیگران برای زندگی آنها می گیرند، تسلیم می شوند... یا تا پای جان برای به دست آوردن آنچه که می خواهند، می جنگند؟
کائلها و لوئلها که هستند؟
در این دوگانه، دو گروه اصلی از موجودات جادویی نقش اصلی را بازی می کنند؛ کائل ها و لوئل ها. آنها نوادگان موجودی اساطیری به نام چین دای هستند. کلمه چین دای، در زبان چینی به معنای جد یا نیاست. به گفته لوئل ها و کائل ها در گذشته های دور، هزاران هزار موجود اساطیری مانند او بر ستاره ای دور دست زندگی می کردند. اما روزی آن ستاره از هم فرو می پاشد و یکی از این موجودات بر زمین فرود می آید.
چین دای موجودی است با سری به شکل گوزن و بدنی به شکل گرگی عظیم الجثه که دارای روحی دوگانه است. او هر زمان که اراده کند، می تواند خودش را به شکل گرگ یا گوزن تغییر بدهد. خون این موجود شفابخش است و می تواند بر شش نیروی اصلی در طبیعت فرمان براند: آب، باد، خاک، آتش، نور و سایه. در مورد آفرینش چین دای و مشتق شدن خاندان لوئل و کائل از او، قصه های بسیاری نقل شده است. در زیر، قسمتی از متن ناول چینی سرنادی برای طلوع را می خوانیم:
افسانه پدید آمدن چین دای:
..."در زمان هایی بس دور، ستاره ای از جنس یخ و سنگ در آسمان وجود داشت. در این ستاره، موجوداتی اساطیری، زیبا و رعب انگیز زندگی می کردند. آنان سری مانند گرگ و بدنی گوزن وار به رنگ سرخ داشتند. در رگهای طلاییشان خونی به رنگ سیماب، شفابخش و جادویی می جوشید. هر یک از آنان، هویتی دوگانه داشت؛ نیمی گوزن بود و نیمی گرگ. آن موجودات باستانی، هر زمان که می خواستند می توانستند بدن اساطیری شان را تغییر دهند. افسانه می گفت، روزی آن ستاره از هم فرو پاشید و روح معنوی یکی از آن موجودات اساطیری بر زمین سقوط کرد. او در دام جاذبه خشک و عاری از جادوی سیاره افتاد. آن نیای مشترک در تمدن های باستانی به نام چین-دای خوانده می شد.
بدن معنوی چین- دای، تحت تاثیر نیروی خیر و شر، به دو نیم تقسیم شد و از هم شکافت. در اثر ترکیب جادوی وجودی روحش با نیروی معنوی ارواح انسان های مرده، هر یک از دو نیمه صورتی انسانی و صورتی اساطیری به خود گرفتند. یکی از آنان موجودی بود به زشتی و درنده خویی یک گرگ، و دیگری گوزنی زیبا و افسانه ای. اما این دو نیمه، برخلاف جد خود، چین-دای، دارای هویتی متعادل نشدند. اینگونه بود که قبایلِ کائل و لوئل، هر کدام با قدرتهای متمایز و جادویی متفاوت، و با صورتی اساطیری و دوگانه به وجود آمدند ".
- سرنادی برای طلوع، ماری لو-
مشخصات ظاهری
لوئلها و کائلها در حالت معمول ظاهری انسانی دارند؛ اما می توانند به آسانی به ظاهر اساطیری خود در آیند. لوئلها شبیه به گوزنی هستند با شاخ ها و سم هایی از جنس طلا. چشمان آنها ارغوانی است. آنها قدرت کنترل آب و باد را دارند و می توانند از طریق نور سفر کنند. حتی جسم سایه ای شان را از خود جدا کرده و به محل دیگری بفرستند! کائلها اما به شکل گرگهایی عظیم الجثه با خز سفید- خاکستری و چشمانی سرخ هستند که پوزه و پنجه هایی نقره فام دارند. سرعت آنها در دویدن بالاست. کائلها قدرت کنترل خاک و سنگ و آتش را دارند. آنها هم مثل لوئلها می توانند با نور یا سایه سفر کنند.
شیاطین سیاه
به غیر از لوئل ها و کائل ها، موجودات دیگری هم وجود دارند که برخی از آنها افسانه و قصه به شمار می آیند. بزرگترین دشمن قوم چین دای، کسی نیست مگر ساتان، بیست و پنجمین پادشاه شیاطین. شیاطین سیاه یکی دیگر از قبایل موجودات جادویی داستان هستند که سالهاست با نفرینی کیهانی در اعماق زمین، در کاخ نه طبقه ی جهنم سوزان محبوس شده اند. آنها به جز برای مدتی کوتاه نمی توانند بر سطح زمین ظاهر شوند. شیاطین از جادوی سیاه استفاده می کنند و در فریب دیگران، تغییر ماهیت و تغییر چهره ماهرند. در جلد یکم این دوگانه می خوانیم که ساتان، ملکه اول قبیله کائل ها- فانگ شی هوئِی- را به قتل رسانده است. او به دنبال راهی برای شکستن نفرین و بازگشت به سطح زمین است.
دنیای داستانی سرنادی برای طلوع
داستان در دل کوهستان سونگ هوا در شمال شرق چین، در شهر هاربین رخ می دهد و دو دهکده تُونگ هِه و فانگ ژِنگ را به تصویر می کشد. شهر هاربین و دو روستای نام برده، در واقعیت هم وجود دارند؛ اما داستان سرنادی برای طلوع رنگ و لعابی تخیلی به آن بخشیده است. در دامنه شمالی کوه سونگ هوا، دهکده تونگ هه قرار گرفته که مردم قبیله کائل در آن زندگی می کنند. بر فراز شمالی ترین نقطه دامنه، کاخ کوهستان و مقر فرمانروایی دهکده قرار گرفته است. دهکده تونگ هه، با ساختمان های منظم و کوچک و خانه های سنگی و سیاه رنگش، حال و هوایی اشرافی، ساکت و دلگیر دارد.
دهکده فانگ ژنگ
دهکده فانگ ژنگ بر دامنه جنوبی کوه سونگ هوا واقع شده که خانه هایی چوبی با با شیروانی های سرخ و شاد آن را احاطه می کنند. دهکده فانگ ژنگ به سبک پلکانی ساخته شده است. تنها دشتی از گل های نیلوفر ارغوانی بین مردم دهکده و اقامتگاه فرمانروای لوئل ها- کاخ نیلوفر- فاصله می اندازد. گل نیلوفر پیچ، نماد این دو قبیله است. این گل به نام های سرنادی برای طلوع و درخشش صبحگاهی هم شناخته می شود. کاخ نیلوفر، کاخی است شش طبقه به سبک بناهای چینی که از چوب ماهوگونی و سنگ مرمر سرخ ساخته شده است. آب و هوای فانگ ژنگ از تونگ هه گرم تر است. هر دو روستا، تابستانی کوتاه و زمستانی بلند دارند. در بین دو دهکده، رودخانه سونگ هوا واقع شده که به دریاچه های طاقی شکل و نیم رخ پر پیچ و خمش مشهور است.
چشمه قوس ماه
در انتهای شمال شرقی دو دهکده، چشمه ای خیالی به شکل هلال ماه وجود دارد که جادویی است. آب چشمه به رنگ بنفش- خاکستری بوده و به خاطر گرمای یک توده مواد مذاب در زیر سنگ های بسترش، آب آن همیشه داغ است. این چشمه به قوس ماه شهرت دارد که جشن های مهم دو قبیله، مانند مراسم تطهیر و جشن ماه در محوطه اطراف آن برگذار می شوند. در کرانه چشمه قوس ماه، گلهای بنفش و سرخ نیلوفر پیچ فراوانی وجود دارند که جادویی بوده و حتی در زمستان هم یخ نمی زنند و از بین نمی روند.
کاخ جهنم سوزان
کاخ جهنم سوزان، خانه شیاطین است. کاخی دهشتناک که هر نه طبقه آن در عمق کوهستانی جادویی و دور از دید بشر ساخته شده است. عمارتی جادویین با گارگویل ها، ستون های حکاکی شده، هزارتوهایی که هرکسی در آنها گم شده و به دام شیاطین خواهد افتاد. باغی شیشه ای در طبقه سوم آن وجود دارد که به نام باغ شیشه ای شب خوانده می شود. باغی که تنها فضای دل انگیزی است که در کاخ جهنم سوزان دیده می شود. گرچه تمام گلها، درختان و حیوانات آن از شیشه ساخته شده اند، اما با جادوی سیاه زنده هستند و رشد می کنند. درون این باغ، برکه ای آتشین وجود دارد که دریچه ای است به سمت جهانی دیگر... جهنمی که محل اقامت ابدی مردگان بدکردار است.
شهر بی قانون
شهر بی قانون، خانه گروهی دیگر از کائلهاست که به خاندان سو رِن مشهورند. این شهر هم مانند دهکده فانگ ژنگ حال و هوایی شاد و سرزنده دارد که خانه های آن دیوارهای گچ کاری شده و سفید و پشت بام هایی شیروانی دارند. در مرکز دهکده، محل اقامت فرمانروای سو رِن قرار دارد که به شکل یک صدف حلزون، از سنگ های اخرایی رنگ و شیشه های رنگی درخشان طراحی شده است. به همین خاطر این بنا به کاخ اُخرا معروف است. این عمارتها در جلد دوم دوگانه سوگ گل نیلوفر دستخوش تغییراتی می شوند. در مقاله ای دیگر آنها و محیط داستانی کتاب دوم را معرفی خواهیم کرد.
درباره شخصیت ها بیشتر بخوانید!
برخی از شخصیت های کتاب سرنادی برای طلوع در جلد دوم هم حضور دارند. در جلد یکم، فصلی درباره نام، منصب، هویت و قدرتهای معنوی شخصیت های کتاب نوشته شده است که می توانید آن را از طریق این لینک مطالعه کنید.
لحن، سبک، ژانر و زاویه روایت ناول چینی سرنادی برای طلوع
داستان بیشتر شامل توصیفاتی از محیط، افکار و گفت و گوهای شخصیت ها و رویدادهای داستان است. در مواردی هم پیشینه شخصیت ها یا قبایل جادویی توضیح داده می شود. سبک داستان رسمی، نیمه ادبی و تا حدی شبیه به روایتی تاریخی است. ممکن است در ابتدا سبک آن قدری کسل کننده به نظر برسد، اما کم کم توصیفات زنده آن خواننده را با خود به دل داستان می کشد. زاویه دید داستان، سوم شخص جهنده است که شباهت زیادی به زاویه دید دانای کل دارد، اما نباید با آن اشتباه گرفته شود؛ چون راوی در این داستان وجود خارجی ندارد.
نویسنده، به افکار و احساسات درونی تک تک شخصیت ها نفوذ می کند و در هر صحنه، زاویه دید از یک شخصیت ناظر به شخصیتی دیگر تغییر می کند. این امر کمک می کند که خواننده بتواند داستان را مثل یک فیلم پویا، در ذهن خود ببیند. ژانر داستان، ترکیبی از سه ژانر تخیلی، عاشقانه و تاریخی است. در کتاب یکم، نخست روابط عاشقانه، دوم روابط بین دو قبیله و نبردها و صلح ها، و سوم، اتفاقات شبه تاریخی داستان را پیش می برند. در زیر، بخش آغازین کتاب را با همدیگر می خوانیم:
آغاز کتاب سرنادی برای طلوع:
زیبایی دو خواهر در میان قبایل زبانزد خاص و عام بود. کمتر کسی بود که از کوهستان مرتفع و رود دره عمیق سونگ هوا گذشته و از مردمان خوش خلق دو دهکده تونگ هه و فانگ ژنگ چیزی درباره زیبایی افسانه ای آن دو نشنیده باشد. درباره هر دو شاهدخت، نغمه ها و سرودهای بسیاری در شب نشینی ها و محافل دهکده نقل می شد.
همه جا حرف قصه هایی از چهره و خلق و خوی فرشته گون آنان بود که دهان به دهان می چرخید و حسرت دیدار آن دو خواهر را به دل هر شنونده ای می انداخت. با این همه، شمار سعادتمندانی که چشمانشان به فانوس آن دو چهره روشن شده بود، به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید… و از میان آنان نیز کمتر کسی موفق شده بود که صدای آواز حزن آلود و شهدآگین آن دو را بشنود.
- سرنادی برای طلوع، ماری لو -
پیش زمینه تاریخی ناول چینی سرنادی برای طلوع چیست؟
وقایع کتاب سرنادی برای طلوع، پانزده سال بعد از اشغال منچوری توسط دولت ژاپن نوشته شده اند. پیشینه داستان اما تا حد زیادی به سقوط دولت اشغالی منچوئوکو و سه ژنرال مشهور- تینگ چائو، ما ژان شان و چیا شی- ارتباط دارد. جنگ، همیشه نفرتی غیر قابل تصور در دل مردم سرزمین های اشغالی می کارد. تا حدی که نفرت و انتقام بین دو ملت چین و ژاپن، دهه ها بین مردم آن دو زبانه می کشد و در داستان، باعث رخدادهایی تلخ و ناخوشایند می شود که تا پایان کتاب ادامه دارد.
مخاطبان این کتاب که هستند؟
این ناول چینی برای نوجوانان بالای پانزده سال و جوانان نوشته شده است. بعضی از اتفاقاتی که در داستان می افتد، برای زیر سن 15 سال مناسب نیست. مخاطب عمومی این کتاب دخترها هستند. چنانچه دو قهرمان اصلی داستان- فانگ آن نینگ و فانگ آن لیانگ- هم دو دختر جوان و کم تجربه هستند. بیشتر اتفاقات داستان را زنان و دختران پیش می برند تا مردها. زنان و دخترانی که می کوشند بازیچه تصمیمات مردان قبیله نشوند و قدرتی کسب کنند تا خود، برای سرنوشتشان تصمیم بگیرند. البته نویسنده داستان تلاش کرده تا گاهی با پیش بردن داستان به سمت نبرد و درگیری های هیجان انگیز، در را برای پسرهای نوجوانی که به داستانهای تخیلی علاقه دارند، باز بگذارد.
دانلود نسخه کامل کتاب
چنانچه می خواهید درباره داستان سرنادی برای طلوع بیشتر بدانید، به شما پیشنهاد می کنم که سری به این لینک بزنید. می توانید مقدمه، فصل یکم و موخره این ناول چینی زیبا را بخوانید و لذت ببرید! علاقه مندان به تهیه نسخه الکترونیک کتاب می توانند این داستان را با قیمتی مناسب از نشر فاناگوریا تهیه کنند. باعث خوشنودی ماست که نظرتان را درباره این کتاب با ما در میان بگذارید.
از این که با ما همراه بودید، سپاسگذاریم!
فصل دهم:
پنلوپه و ماله کشیدن
وارد دنیای داستان نویسی که می شوید، هر ساعت از نوشتن کلمات لذت می برید. هر فصلی که می گشایید، مانند کشوری ست که فتحش کرده اید! تا اینکه سرانجام روزی کفگیرتان ته دیگ می خورد: یک روز، پس از مدتها لذت و مرارت کشیدن! متوجه می شوید که داستان ارزش مندتان تمام شده است. تبریک می گویم: شما توانسته اید اولین کتابتان را با موفقیت به پایان برسانید! کِش و قوسی به خود می دهید، دستگاه را خاموش می کنید و با خود می گویید: آخیش! حالا دیگه می تونم یه نفس راحت بکشم! و بعد همانطور که چشمانتان را بر هم می گذارید تا چرتی بزنید، اندیشه ای از ورای تار و پود مغز مبارک شما می گذرد: از اول بخونمش تا ببینم چی کار کردم.
چشمتان روز بد نبیند! بعد از چند روز استراحت که پای کار می نشینید، تازه می بینید چقدر متن به ظاهر شاهکارتان درهم و برهم است. از اولهایش که ذوق می کنید از خواندنش که بگذریم، کمی که ذوقتان فرو می نشیند، تازه بعد از چندبار با دقت خواندن متوجه می شوید چقدر سوتی داده اید، چه چیزهایی که یادتان رفته بگویید و چقدر مطلب اضافی که خارج از روند داستان به ذهنتان آمده و چه قدر کاغذ اضافه سیاه کرده اید!
ایرادی ندارد! البته، بگذریم که ممکن است اگر تازه کار باشید واقعا چشمتان عیب و ایرادهایتان را نبیند. دِ! مسئله همینجاست! شما باید قبل از منتقدها، قبل از دوستان و رفقا و قبل از هیات تحریریه های انتشاراتی های خالی بند (به آن هایی که کارشان درست است برنخورد) رمان قشنگتان را اشکال یابی کنید! وگرنه، از الان بگویم که قرار است کنایه های منتقدین و حرفهای دوپهلوی منتشرین! حسابی روی مختان رژه برود و اعصابتان را خراب کند! پس، می بینید که ویراستن و پیراستن داستان امری ست واجب تر از نان شب.
تا به حال داستان پنلوپه را شنیده اید؟ همسر اودیسه ی یونانی را می گویم. بله! همان اودیسه که رفت به دریاها و بیست سال گم و گور شد و پنلوپه هم که خواستگارانش سر به فلک کشیده و کلافه اش کرده بودند، هربار فرشینه ای کفن طور! را می بافت و می شکافت. او آنقدر فرشینه را بافت و شکافت که بالاخره به مقصود رسید و اودیسه بازگشت!
شما دوستان گل من نیز باید صبر خود را مانند پنلوپه زیاد کنید. نمی گویم که ویرایش یک داستان را بیست سال طول بدهید. خیر! طرز تهیه ی ویراستِیشِن! را هم اکنون با شما در میان خواهم گذاشت. بیایید برویم ببینیم یک ویراست خوب چه مواد و مصالحی نیاز دارد؟!
طرز تهیه ی یک رمان ویراست شده:
کسب دانش و اطلاعات درباره نقد کتاب (از طریق خواندن کتب دیگر و سعی در نقد آن).
صبر و حوصله به قدر حضرت ایوب...
دستهایی ماهر و سریع مانند پنلوپه برای بافتن و شکافتن نخ های کلماتتان.
قلبی دلیر برای پاک کردن صحنه هایی که شاهکارند، ولی اضافه!
حال کافی ست بنشینید پشت دستگاه. یا اگر روی ورقه های کاغذ نوشته اید، الان زمان مناسبی ست که تایپش کنید. با هر چیزی که می توانید، حتی شده گوشی همراه! هر قسمت را بخوانید. آن را اول از نظر نگارشی بررسی کنید که تا حد ممکن صحیح باشد. سپس از خود این سه سوال را بپرسید و در قِبَل پاسخِ دریافتی! عملکردهای لازم را به کار بندید:
آیا حضور این صحنه در داستان ضروری ست؟
خیر: حذف/ کوتاه شود. بله: به سوال بعد پاسخ دهید.
آیا پشت رویدادهای این صحنه، با صحنه های قبلی و بعدی، رابطه علت معلولی وجود دارد؟ (یعنی از نظر عقلانی، صحنه ی قبلی به صحنه ی بعدی باید منجر شود. البته توجه داشته باشید که این در صورتی ست که این دو صحنه قرار بوده که به هم مربوط باشند).
خیر: تا زمانی که معنادار شود آن را تغییر دهید. بله/ کمابیش: تا جای ممکن پی رنگ را بهتر کنید، مگر آن که به شخصیت پردازی، سبک و یا دنیای داستانی تان لطمه بزند.
آیا در مجموع این صحنه، در کنار صحنه های این فصل/ بخش از داستان، شما را به هدفی که از پیرنگِ این قسمت دارید رسانده است؟
خیر: مانند سوال بالا عمل کنید. بله/ کمابیش: اگر با فصل های قبل/ بعد ارتباطی سازنده و معنادار دارد، نیازی نیست آن را چندان تغییر دهید.
البته اگر کم کم به فنون نوشتن وارد شوید و در داستان نویسی به مهارت برسید، زیاد لازم نیست مرتب صحنه ها را تغییر بدهید. چرا که دو اصل کلی در داستان نویسی هست:
نیازی نیست تمام بخشهای یک داستان زیبا و جذاب باشد.
نیازی نیست تمام بخشهای یک رمان معنادار باشد.
اما البته هرچه رمانتان معنادارتر، باورپذیرتر و معقولانه تر باشد، همچنین هرچه قلمتان کشش بیشتری در خواننده ایجاد کند و رمان در خواننده این کنجکاوی را بر انگیزد! که برود و ادامه داستان را بخواند، بهتر است. خب با الطبع این کار تلاش و کوشش زیادی لازم دارد! چه؟ اعصابتان خرد شده؟ همین است دیگر! اگر فکر می کنید نوشتن آسان است و زحمت زیادی نمی برد، بروید دنبال یک کار دیگر و نوشتن را رها کنید.
بهترین روش ویراست داستان این است که در حین نوشتن، هر چند وقت یک بار برگردید و قسمتهای نوشته شده را ویرایش کرده و ایراداتش را بگیرید. مثلا، هر وقت حس کردید یک چهارم از کتاب را نوشته اید آن را با اطلاعات ایده و طرح داستانی مقایسه کنید و اگر مشکلی داشت، برطرف کنید. یا اگر چیزهای جدیدی به ذهنتان رسیده، آنها را به پی رنگ داستان اضافه کنید! بعد همین کار را در در نیمه ی داستان هم انجام دهید، و بعد هم در سه چهارم یا نیمه نهایی. وقتی هم که داستانتان تمام شد دیگر کاری ندارید! اینطوری، هم سرعت ویراستتان بالا می رود، هم نوشته ی دلبندتان از صراط مستقیم! خارج نمی شود.
از ویراست که بگذریم، باز مشکل مشترک دیگری بر سر راه همه ی نویسنده ها هست. آهای شمایی که این متن را می خوانید! حتما می دانید که برای متن نویسی، هفت ابزار نوشتن وجود دارد. از هر یک از این ابزارها می شود برای نوشتن بخشهای مختلف یک داستان استفاده کرد! بگذارید به طور خلاصه آن ها را با هم مرور می کنیم...
توصیف: صحنه/ منظره/ شخص/ شی/ محیطی را با عباراتی زیبا و پویا وصف می کند.
مکالمه: بین دو یا چند شخصیت گفت و گویی با معنا می تراشد تا داستان را پیش ببرد.
کنش و واکنش: شخصیتی (برای مثال قهرمان داستان) کاری انجام می دهد (کنش) و شخصیت مقابل (مثلا دشمنِ قهرمانتان) واکنشی معقول و معمولا علت و معلولی، یا بر حسب ویژگی های شخصیتی اش نشان می دهد.
فلش بک: به اتفاقات گذشته یک شخصیت بازگشت می زند تا راز/ نکته ای مهم را فاش کند.
چکیده ی روایی: به صورت ساده اتفاقاتی را که قرار است بیفتد/ افتاده، گزارش می دهد.
تک گویی درونی: شخصیت شما در ذهنش/ به صدای بلند با خود حرف می زند.
احساسات درونی: بسته به زاویه دید داستان، احساسات شخصیت (ها) را بیان می کند.
فرزندانم! هیچ نویسنده ای نیست که در قسمتی از عناصر اصلی پنجگانه (پی رنگ، دنیای داستانی، شخصیت پردازی، درونمایه و سبک) و یا هفت ابزار اصلی نوشتن، عیب و نقصی نداشته باشد. اصلا امکانش نیست! برعکس، حتی نویسنده های خوب هم در یکجایی کارشان می لنگد. البته معمولا این لَنگِش! مسئله ی مهمی نیست ولی به هرحال، انگار که تردستی کرده باشند، آدم نمی فهمد کجای کارشان عیب دارد. می پرسید چرا؟
پس از اینکه در نوشتن راه بیفتید، باید یاد بگیرید که بر نقاط قوتتان در داستان نویسی تکیه کنید و اندک اندک، نقاط ضعفتان را تا جای ممکن برطرف کنید. نکته اینجاست که باید ماله کشیدن را یاد بگیرید: چنان نقاط قوتتان را برجسته سازید که نقطه ضعفتان به چشم نیاید.
بله! ماله کشیدن هم امر مهمی ست! هیچ نویسنده ای نیست که بالاخره نقطه ضعفی در جایی نداشته باشد. ولی خوب است بدانید که نویسنده های بزرگ، از همین نقاط ضعفشان هم نقاط قوت می سازند. فرض کنیم یک نویسنده ای در دیالوگ نویسی قدری ضعیف است. سپس کلکی می زند: داستانی می سازد که قهرمانش در صحبت کردن مشکل دارد. مثلا، از زبان او حرفهای بی ربط و قدری بی نمک می نویسد؛ آدمی که به خاطر اینکه نمی تواند درست و حسابی حرف بزند، تمام عمر مسخره شده. از این رو از دوران نوجوانی تصمیم گرفته تا حد ممکن حرف نزند، تا جایی که تمام همکارانش و اطرافیانش پشت سرش به او می گویند، آقا/ خانم لال! بعد، ایشان با یک شخص گفتار درمان آشنا می شود که زندگیش را عوض می کند. تا جایی که در آخر داستان تبدیل می شود به بهترین سخنران کشور!
البته منظورم از ماله کشیدن دقیقا این نیست. بگذارید باز هم دن براون بی نوا را مثال بزنم... او آنقدر در کنش نویسی و رابطه ی علت و معلولی قوی ست که ضعف نسبی او در دیالوگ نویسی و احساسات درونی شخصیت ها اصلا به چشم نمی آید! متوجه شدید چه می گویم؟ بد نیست که شما هم تلاش کنید نقاط قوت و نقاط ضعفتان را بشناسید. اول، خوب است که سعی کنید نقاط قوتتان را برجسته کنید. هیس! بگذارید یک راز مهم دیگر را با شما در میان بگذارم! گوشهایتان را درست و حسابی بیاورید جلو... آهان! حالا شد:
نوشتن مانند کنکور سراسری ست: لازم نیست همه ی درسها را صد بزنید. اول روی آن قسمتهایی که برتری دارید تلاش کنید تا آنها را برجسته تر سازید. بعد از آن است که کم کم باید دنبال نقاط ضعفتان بروید و آن ها را هم در گذر زمان تا حد ممکن بالا بکشید. نیازی نیست در همه زمینه ها متعادل باشید. اتفاقا، نویسنده های برجسته در یک زمینه همیشه بیشتر خوش می درخشند.
البته این حرفم دلیل نشود که بروید فقط یک عنصر داستانی یا یک ابزار نوشتن را بچسبیدها! آفرین! ولی ماله کشیدن را هیچوقت فراموش نکنید. بعدا که کارتان گرفت، تا به بار نشستن درخت نوشتن در نهادتان، به شدت به آن نیاز پیدا خواهید کرد. بسیار خب! قلم و کاغذ را زمین بگذارید و قدری استراحت کنید. در دو فصل آینده درباره روانکاوی خود و شناخت خود و دیگران برای ساخت شخصیتهای داستانی باورپذیر! صحبت خواهیم کرد.
سپیده بابایی
انشالله تا هفته آینده کل کتاب آماده می شه و آپلودش می کنم در سایت *_*
-
دوست داشتن
- آپریل 2, 2021
فصل نهم:
من یک آنتنم
کلمه ها از کجا می آیند؟ آیا کسی می داند و می تواند که ادعا کند بر زیر سقف این کره ی خاک، چند کلمه وجود دارد؟ آیا کلمات برای بیان احساسات ما کافی هستند؟ چه چیز باعث شده آدم ابوالبشر کار دست خودش بدهد و زبان را، کلمات و جمله ها را ابداع کند؟! خب، بیایید امروز از کلمات و روان نویسی حرف بزنیم. حتما روزهایی را داشته اید که ذهنتان مانند دانائه نشسته پشت رایانه/ لپ تاپ/ کاغذ و آبشاری طلایی از کلمات بر سرتان می بارد! در آن روزها انگار آدم چقدر درونش مصفاست، مانند این است که به باغی از بهشت برین وارد شده باشیم! چه کیفی می دهد اگر آدم دست دراز کند و همیشه گنجینه ای از کلمات برایش فراهم شوند، نه؟! اما متاسفانه همیشه چنین روزهای خوبی وجود ندارند. همیشه گنجینه ی کلمات ذهنتان در دسترس نیستند! از آن هم بدتر! گاهی پیش آمده که نویسنده با پدیده ای طولانی مدت، زجر آور و استرس زا مواجه شود: خشکی قلم!
اینجور وقتها از خودمان می پرسیم که: حال باید چه گلی به سر بگیریم؟! چه می شود اگر دیگر نتوانیم بنویسیم؟! برای یک نویسنده، اینکه دیگر نتواند بنویسد، با مرگ برابری می کند! ولی آرام باشید، عزیزانم. نهراسید! یادتان باشد ترس برادر مرگ است! حتما از خود می پرسید آیا راهکارهایی عملی و بکر برای پیش گیری/ درمان خشکی قلم هم وجود دارد؟! بله! اصلا بحث امروزمان همین است، دوستان من! بیایید با هم زیر و بم قضیه را در بیاوریم! دانه به دانه، نکته به نکته داستان را بررسی کنیم! اول از همه، بگذارید یک راز طلایی به شما بگویم که شاید تا به حال به گوشتان نخورده باشد!
روان نویسی با وسواس شما در انتخاب کلمات، رابطه ی معکوس دارد.
زمانی که در آغاز کارتان هستید و جوانید، زیاد به کلمات گیر نمی دهید. چندسال که در این جاده به جلو می تازید، اندک اندک به انتخاب کلماتتان وسواس می شوید که علتش معمولا به لحن اولیه ی ذهنی شما و اولین تلاش جهت ایجاد سبک بر می گردد. چاره چیست؟ این هم یک دورانی ست که باید بگذرانیدش! از همین حالا بگویم که به وفور، در راه پیدا کردن سبک خود دچار دوره های متعدد خشکی قلم و گیج زدن خواهید شد!
ایرادی ندارد! این دوره ها نیز خواهد گذشت. سرانجام ذهن شما خواهد دریافت که چطور ریتمی درونی بسازد و کلمه ها را بر روی آن بچیند. باز هم، مجددا، نمی خواهم تکنیک نوشتن را درس بدهم، اما یک تجربه ی مشابه با بسیاری از نویسندگان را با شما در اختیار می گذارم! دوستان من! چنان چه به دنبال ساختن سبک خود و روان نویسی و گذر از این دوره هستید، خوب است که به موسیقی های الهام بخش از طبیعت، قطعات بی کلام از ملل های مختلف و کتاب های صوتی شعر گوش بدهید! این کار نه تنها به شما در پرورش ایده کمک می کند، بلکه در پرورش سبک موثر است.
می پرسید چرا؟ چون سبک یک نوشته، به نوعی به ضرباهنگ یا ریتم موسیقی می ماند که نوت ها بر روی آن سوار می شوند! نوشته ی شما نیز از نوعی ریتم موسیقایی پیروی می کند! باور نمی کنید؟ امتحان کنید! ذهن شما هر کلمه را، پاراگراف ها را با آوا و ضرباهنگی مخصوص به خود می خوانَد! اگر آن ریتم را شکل دهید دیگر نصف کار ساختن سبک، تمام است! خب! حال می رسیم به: روش های پیش گیری از خشکی قلم!
روش های پیشگیری! از خشکی قلم:
ذهنتان را استراحت بدهید. قانون تعطیلات هفته می گوید که شما باید شش روز از هفته را کار کرده و یک روز به خود استراحت بدهید. حرف گوش کنید! نوشتن از مغز انرژی بالایی می گیرد و فشاری همه جانبه! به مغز وارد می کند! روزی مشخص در هفته برگزینید و در آن روز نه چیزی بخوانید نه بنویسید و نه به نوشتن فکر کنید! می دانم سخت است، اما اگر این کار را نکنید علاوه بر خشکی قلم ممکن است به بیماری هایی همچون آلزایمر و سرطان مغز مبتلا شوید. استراحت را جدی بگیرید!
زبان ها و کلمات خارجی متعدد یاد بگیرید. گفتن ندارد که هر زبان، مانند سیستم عامل رایانه است که محیط و رنگ و بویی خاص خود دارد و امکاناتی متفاوت. هر زبانی ویژگی های گرامری و آواشناختی منحصر به فردی در اختیارتان می گذارد. نوشتن به فارسی البته عالی ست و فارسی، زبان بی نظیری ست، اما می توانید گهگاه کلماتی به زبانهای بیگانه نیز بیاموزید! از برنامه های رایگان تلفن همراه مثل Drops استفاده کنید و گاهی هم بد نیست متنی به زبانی خارجی بنویسید!
موسیقی درمانی کنید. خوب است که با موسیقی ارتباط برقرار کنید. سبک های متعدد موسیقی های دلنواز و آرامش بخش و به خصوص قطعات صدای طبیعت و کتاب های گویا، ترانه های بی کلام می توانند به شما کلماتی تازه بیاموزانند و به شکل گرفتن ریتم ذهنی شما و ایده گرفتن کمک کنند!
بوک وُرد! (نشان کلمات) بگذارید. این یکی تجربه ی عملی بنده ست، فرزندانم! نشانِ کلمات یعنی چه؟ هر بار که قسمتی از رمان یا کتابتان را نوشتید و خواستید بروید و نوشتن را بگذارید برای بار بعد، چند کلمه ی حیاتی را نشانه بگذارید از چیزی که برای پاراگراف یا فصل یا قسمت بعدی رمان/ کتابتان در ذهنتان است! مثلا: در فصل آینده قهرمان داستان که دادستان است قرار است مدارکی از رشوه گیری فلان شخصیت مجرم به دست آورد! این کار معجزه می کند و ضمنا، زمانی هم از شما نمی گیرد! راستی، این هم بد نیست که اگر گیر کردید، برگردید و بخش پیشینی را که نوشته اید، نگاهی کنید تا یادتان بیاید چه می خواستید بنویسید!
دو پروژه ی همزمان بردارید. اگر بر روی دو داستان همزمان کار کنید، شاید وقتی روی یکی گیر کردید، بتوانید آن یکی را ادامه دهید و عقب نیفتید!
ذهنتان را خوب تغذیه کنید. تنها به خواندن داستان های روان و راحت الحلقوم! بسنده نکنید! تنبل نباشید و تعدادی رمان تاریخی و خاص و قلنبه سلنبه بخوانید تا کلمات جدید یاد بگیرید. تغذیه و استراحت ذهن، به واقع دو عنصری ست که پیش زمینه ی خوب نوشتن است! تغذیه ی ذهنتان را خوار و خفیف نشمارید!
به مسیر کار آینده تان فکر کنید. یادم نیست اما یک فوتبالیست مشهور (رونالدو بود گمانم؟! امان از آلزایمر!) می گفت که وقتی که بازی نمی کند، در ذهنش فوتبال بازی می کند و وقتی هم که در ذهنش فوتبال بازی نمی کند، باز دارد به فوتبال فکر می کند! خوب است که شما هم وقتهایی که نمی نویسید به نوشتن فکر کنید! به آینده ای که می توانید داشته باشید، بیاندیشید تا دلگرم شوید.
از روش های آرام سازی ذهن بهره جوئید. شاید دعا، شاید یوگا و شاید مدیتیشن بتواند به کمک شما بیاید. قبل از آماده شدن برای نوشتن، چشمانتان را چند لحظه ببندید. قدری حس بگیرید! بگذارید قدرت نوشتن در سر انگشتانتان جاری شود. به خود بگویید، من یک آنتنم! و تصور کنید شما مانند یک واسطه ی احضار روح هستید، با این تفاوت که کلمات را از کائنات فرا می خوانید! فکر کنید آنتن یا ماشین تایپ خودکار هستید و منتظر بارش باران کلمات بمانید! نگران نباشید، جمله اول که بیاید، باقی کار خود به خود جور می شود!
محیط کار خود را تغییر دهید. چنانچه حس می کنید از نوشتن دلزده شده اید، مدتی سفر کنید. قدری بگذارید دلتان برای نوشتن تنگ شود! نوشتن از سر اجبار کجایش خوب است؟! می توانید هم اگر سابقا در دفتر کار می نوشتید، این بار بروید بالای پشت بام و یا در یک کافه و ... مطمئن باشید ذهنتان باز خواهد شد!
حال اگر همه ی این کارها را کردیم و باز دچار خشکی قلم شدیم، چه؟
عیبی ندارد. وقفه های طولانی ننوشتن که بیشتر از چندماه طول بکشد، معمولا نشانه هایی از سوی ذهنتان است که خود را قفل می کند تا استراحت کند. سخت نگیرید! مگر آن که نوشتن تنها منبع درآمدتان باشد، وگرنه زیاد هم مهم نیست اگر حتی دو سال هم چیزی ننویسید. البته منظور من این نیست که تنبلی کنید! گاهی واقعا به خاطر مشکلات زندگی، آسیب های شدید روحی و خستگی و استهلاک ذهنی، دیگر ممکن است حتی نتوانید یک کلمه بنویسید! عیبی ندارد. گوش به فرمان ذهنتان باشید. برای باز گشت به نویسندگی عجله نکنید. ترجیحا حتی زیاد هم کتاب نخوانید و کمتر به نوشتن فکر کنید! اگر داستانی که دارید می نویسید دشوار است و واقعا نمی توانید آن را پیش ببرید، شاید بد نباشد آن را همانطور نیمه کاره رها کنید!
باز هم مادرانه می گویمتان که ایرادی ندارد که اگر کاری نصفه بماند! خود من هم ده ها داستان را نصفه رها کردم! هیچ عذاب وجدان نگیرید: ممکن است چند سال بعد دوباره سر آن کار بروید و این دفعه، بهتر و قوی تر از قبل بنویسیدش! تازه، نشد هم نشد! کارهای بهتری هم در آینده به سراغتان می آیند! فقط اینجور مواقع ایده های خود را یادداشت کنید! همین! وقتی دچار خشکی قلم بیش از یکی دو ماه شدید، بدانید که ذهنتان به وقفه ای جدی برای تمدید قوای خود نیاز دارد. پس به ذهنتان فشار نیاورید و تا زمانی که دلتان و حستان بگوید دیگر وقت بازگشت شده است، از نوشتن دست بشویید!
یادتان باشد که: خشکی قلم طولانی مدت، پس از اینکه به قدر لازم استراحت کردید برطرف خواهد شد. در اینجور مواقع اضطراب اینکه دیگر هیچوقت نتوانید بنویسید را به جد از خود دور کنید. مطمئن باشید قهرمان درونی شما هرگز نمی میرد. هر زمان که حس کردید دیگر استراحت کافی ست، خود به خود به نوشتن باز می گردید.
راستی! فکر کردن به اهداف شخصی خود نیز بسیار عالی ست! اگر دچار خشکی قلم شدید، به اهداف نوشتنتان فکر کنید و آنها را فهرست کنید! چیزی شبیه آنچه که در فصل یکم همین کتاب آمده! دیگر اینکه، در مواقعی که احساس کردید نوشته هایتان قدرت سابق را ندارد و اگر خدای نکرده اعتماد به نفستان را از دست دادید، کارهای خوب و داستان های تمام شده ی خود را بخوانید. سعی کنید به نوشته هایتان و به خودتان عشق بورزید! شخصیتها و کتابهایتان را مادرانه دوست داشته باشید. اینطوری، مطمئن باشید عشق شما به دیگران نیز انتقال خواهد یافت و آنها نیز داستان های شما را دوست خواهند داشت! اگر هم روزی نخواستید بنویسید، دنیا به پایان نرسیده است! شما هزار و یک استعداد دیگر نیز دارید!
بخندید تا دنیا به رویتان بخندد!
فصل هشتم:
دمنوشِ فلسفه
قبل از شروع این فصل، بیایید یک سری بزنیم به فصل سوم! و عواملی که می تواند نویسنده ای معمولی را به نابغه بدل کند، مرور کنیم. دوستان من! خودتان بهتر از من می دانید که تجربه ها، احساسات درونی، محیط زندگی، فلسفه ی زندگی و خط مشی فکری و دین و مذهب و فرهنگی که در آن رشد کرده ایم می توانند تا چه حد در رشد و کمال ما موثر باشند. خب! سمت و سوی ما در نوشتن، برآیندی از تاثیرات این بزرگواران بر ماست! حالا ما امروز با بقیه عوامل کاری نداریم! به جز فلسفه ی زندگی، بقیه را وِلِلِش!!!
اصلا بیایید یک خورده به این فکر کنیم که فلسفه چیست و از کجا ریشه گرفته؟ دِ، معلوم است دیگر! از آن زمانی که آدم ابوالبشر چشمان سیاه سوخته اش را باز کرد و برآمدن آفتاب و فرونشستن مهتاب را دید، سه سوال بنیادین برایش مطرح شد: ما که هستیم؟ از کجا آمده ایم؟ چه فرجامی در انتظار ماست؟
البته که من امروز قصد ندارم به این پرسش ها پاسخ بدهم! فقط می خواستم بگویم که، قبل از اینکه نویسنده باشیم به هرحال انسانیم و ناگزیر از پاسخ دادن به این سه پرسش! نظر مرا بخواهید، شب اول قبر! از آدم این سوالها را می پرسند، فرزندانم! خب، شوخی بس است دیگر. تا نکیر و منکر به سراغمان نیامده اند برویم سراغ ادامه مطلب!
این است که با رشد جوامع انسانی، فلسفه هم آرام آرام شکل گرفت و رسید به عهد یونان و روم باستان و فلاسفه ی متعددی مانند قارچ! از زمین سبز شدند. راستی! اگر می خواهید قدری فلسفه بیاموزید، می توانید از کتاب دنیای سوفی (نوشته ی جاستین گوردر) شروع بنمایید! داشتم می گفتم. فلسفه در گذر زمان رشدها و جهش های بسیاری کرد. خوبی فلسفه آنست که شما می توانید در سال 2021، هنوز دیدگاه و نظریات عهد بوقِ یونان باستانی را قبول داشته باشید و احکام بزرگوارانی مثل سقراط هنوز به کارتان می آیند!
اما فلسفه ی نوشتن چیست و از کجا می آید؟ بگذارید قبل از آن، داستانی را برایتان تعریف کنم. یادم هست دبیرستانی بودم و چندماهی بیشتر به دوران کنکورم باقی نمانده بود! یکبار وسط یکی از کتابهای بلم چی یا شاید هم خیلی بنفش، یک جا چشمم خورد به اسم یک کتاب که نویسنده ای کره ای داشت: سنگفرش هر خیابان از طلاست. این بابای نویسنده آدم بسیار جالبی ست، اول آن که تاجری بود که در دهه ای که کره هنوز از دید دنیا عقب مانده بود فعالیت می کرد؛ از نسل آن آدمهایی بود که در مرز جامعه ی پسرفته و پیشرفته بزرگ شده اند! این بابای تاجر، از قضا مالک گروه صنعتی دِوو بود. کاری به این کارها نداریم! می خواهم بگویم که من این کتاب را خواندم و چشمم خورد به:
قبل از هر چیز، می بایست فلسفه ای برای زندگی کردن داشته باشید. خب، من آن وقتها زیاد حرف این بابا را نمی فهمیدم. اما خلاصه حرفش این می شود که: قبل از این که کار کنید، به دنبال موفقیت باشید یا حتی مسیر عشق و ازدواج را پی بگیرید، باید بتوانید یک دیدگاه شخصی توپ و درست و درمان! مختص خودتان به زندگی پیدا کنید... و اِلا هرکاری که پس از آن بکنید، بی هدف و بی خود است! این است که من هم نشستم و روزها فکر کردم. روزها که نه، سالهاست. تازه حالاست که این جان نثار! می تواند ادعا کند که دارد فلسفه ای برای زندگی اش پیدا می کند. این بنده ی حقایق و این مرید عقل می تواند به شما دوستانه توصیه کند که:
به عنوان یک نویسنده، حتما می بایست فلسفه ای برای زندگی تان بیابید.
تصور نکنید که منظورم یک چیزی در حد دم و دستگاه دکارت است! خیر! می گویمتان که خوب است که تلاش کنید، وقایع را آن گونه که هستند ببینید. یا اگر هم نشد، دیدگاهی شخصی برای خود بسازید. منظورم این است که اگر همه ی جماعت هشت میلیارد نفری زمین کاری اشتباه انجام دادند و گفتند درست است و باز، وجدان شما، منطق شما گفت که فلان چیز غلط است، شما راه خود را بروید. البته قبلش باید همگی ما اطمینان حاصل کنیم که وجدان و نفس خود را به درستی تربیت کرده و آموزش داده ایم، یا خیر! اثبات این مدعا را نیز بر عهده خود شما می گذارم، رفیقان من!
اینجوری ست که فلسفه ی زیستن، به شما و نوشتنتان جهت خواهد داد و مطمئن باشید، اگر هدفتان از زیستن روی کره ی زمین را دریابید، دیگر در امر نوشتن تعلل نخواهید کرد و به طور قطع و یقین دیدگاه شخصی تان را به عنوان یک نویسنده، خواهید یافت. شک نداشته باشید که هدف شما از نوشتن زیر مجموعه ای از هدف شما از زیستن بر روی کره زمین است!
بسیار خب! حال گیریم که فلسفه ی زیستن و فلسفه ی نوشتن را آموختیم. فکر می کنید، این فلسفه تا کجا می تواند عناصر داستانتان را تحت تاثیر قرار بدهد؟ شاید فکر کنید تاثیر آن جزئی ست و به درونمایه- یا معنای پنهان در پشت کلماتتان- محدود می شود. خیر! اصلا اینگونه نیست. هیس! گوشهایتان را بیاورید جلو... باز هم جلوتر! آهان، خوب است. بیایید نگذاریم بعضی آدم ها از این راز مهم با خبر شوند! می دانید قضیه چیست؟ نه؟ خب، باشد، الساعه می گویمتان:
عناصر داستان در رمان های عالی، در جهت رشد و معرفی فلسفه ی فکری نویسنده گسترش یافته اند. در رمان های برتر قرن عموما سمت و سویی سیاسی، مذهبی، فرهنگی یا علمی پشت ماجرای داستان وجود دارد.
یک مثال نغز بزنیم: مرشد و مارگاریتا. هر کسی که حتی چهار صفحه ی اول این کتاب را خوانده باشد می فهمد که این کتاب لایه های فکری بسیاری دارد و مثل پیاز، با باز شدن هر لایه اشکتان را در می آورد! شاید آن را ده ها بار بخوانید ولی نگیرید. خود من هم نگرفته ام! ولی می دانیم که در میان جملات آن معانی بسیار هست. یا یک مثال نام آشناتر: شازده کوچولو! چه؟ موافق نیستید؟ اگر فلسفه ی عمیق و انسان دوستانه ی خوب زیستن در پس حرفهای اگزوپری نبود، اصلا آیا! ممکن بود که این کتاب تا به این حد همه گیر شود؟!
فرقی نمی کند کدام یک از رمان های مورد علاقه تان را بردارید؛ همگی آنها در پشت پرده حاوی نکات و سخنان مهمی هستند که به هیچ عنوان تنها به درونمایه داستان محدود نمی شوند. بگذارید یک به یک عناصر داستان را ذکر کرده و موشکافی کنیم، تا ببینیم این فلسفه ی نوشتن، تا چه حد بر روی اجزای یک داستان اثر می گذارد!
درونمایه. بگذارید از این شروع کنیم. منتقدین امروز گاهی درونمایه را یک چیز تزئینی می دانند که باعث ارتقای کتاب می شود، ولی آیا همینطور است؟ خیر! درونمایه شالوده ی اصلی یک کتاب است! البته برخی نویسنده های جوان، اصلا خودم، فکر می کنیم که درونمایه یعنی طرف وسط داستان یک دفعه جو بگیردش و داد سخن سر بدهد! یا کتابی موعظه وار بنویسد! ولی این طور نیست! می دانید منظورم چیست؟ درونمایه نباید در هیچ یک از سطرهای کتاب خود را آشکار کند. درونمایه، معنای پشتِ حرفها و سفیدیِ میان کلمات است. اگر می بینیم که برخی کتابها از درونمایه ی زیبا و خاصی برخوردارند- مثلا کوری، نوشته ی خوزه ساراماگو- به خاطر جهت گیری سیاسی و فکری نویسنده بوده است. ایشان به طور خلاصه می خواسته بگوید که جامعه ی جهانی را گند برداشته و اگر چشمهایمان را ببندیم و وانمود کنیم که نمی بینیم، این ندیدن ها عاقبت دامان ما را نیز خواهد گرفت و چراغ منطقمان کور خواهد شد...
دنیای داستانی. این یکی که دیگر به شدت مهم است! بگذارید مثالی بزنم: جنگ آمریکای شمالی و جنوبی را در نظر بگیرید. خب معلوم است که مردمانِ هر دو طرف، برای پیروزی دولت خود دعا می کنند و حق به جانب، خود را طرف برتر و بی گناه قضیه می دانند. خیال می کنند به آنهاست که ظلم شده و از این روی، به خود حق می دهند تا از خود دفاع کنند! نمونه اش را در دو اثر ادبی مشهور می بینیم: بربادرفته و زنان کوچک. البته زنان کوچک زیاد ربطی به جنگ ندارد، ولی لا به لای حرفهای مادر خانواده می بینیم که دعا می کنند مردانشان در جنگ پیروز شوند. آنها خود را محق می دانند و مظلوم! شما فرض کنید کسی زنان کوچک را بخواند. دلش می خواهد جنگ به نفع آمریکای شمالی ها تمام شود تا پدر خانواده زودتر برگردد! حالا بروید برباد رفته را بخوانید! دقیقا برعکس است. قحطی و بدبختی آنها در مزارع پنبه را که می بینید، دلتان به حالشان می سوزد. حالا اینجا جنوبی ها را مظلوم و ستم دیده می دانید و می خواهید به شمالی ها فحش بدهید! متوجه حرفم شدید؟ دنیای داستانی ای که می سازید، خودآگاه/ ناخودآگاه و مستقیما تحت الشعاع عقاید فکری شماست. در مثال بالا، شما اگر شمالی بودید داستان زنان کوچک را می نوشتید و اگر جنوبی بودید، در کتابِ بر باد رفته، از ظلم و ستم شمالی ها داد سخن سر می دادید! تفاوت دنیاها را حال می کنید؟!
شخصیت پردازی. گفتن ندارد که شما بی برو برگرد باید قهرمان داستانتان را از جبهه ی فکری خودتان انتخاب کنید. معمولا هم اگر داستانتان رنگ و بوی سیاسی داشته باشد، قهرمان شما از جبهه ی شماست و دشمنانش، از جبهه ی مخالفان شما! حتی ممکن است سیاسی هم نباشد. مثلا قهرمانتان مسلمان است دشمنش، کافر! یا چه می دانم! قهرمانتان طرفدار سبک کوبیسم در نقاشی ست و دشمنتان طرفدار امپرسیونیسم! یا نه! مجموعه ی شخصیت ها را در نظر بگیرید. وسط یک جامعه ی کمونیست، یک دختر با افکار آزادانه وجود دارد که می خواهد از جامعه اش، از کشور کره شمالی فرار کند. این موضوع را در رمان " دختری با هفت اسم، نوشته هیون سو لی "می توانید بخوانید! می بینید؟ شخصیت های شما، در داستان نقش مهره های شطرنج را دارند و باید به سبکی چیده شوند که نشان دهنده ی گروهک های متفاوت از نظر فکری، عقیدتی، سیاسی، مذهبی و... باشند. همانطور که در شطرنج دو طرف دعوا وجود دارد، در داستان هم باید دست کم دو گروه مخالف وجود داشته باشند که با هم سر سازش ندارند و دعوا و مرافعه ها و اقدامات آنان علیه همدیگر، داستان را پیش ببرد! این را یک جا یادداشت کنید چون نکته ی اساسی و مهمی ست و تکنیک نوشتن است، استثنائا! یک مثال از داستان خودم- سرنادی برای طلوع، نوشته ی ماری لو- می زنم: دو قبیله از موجودات اساطیری هست به اسم لوئل ها و کائل ها که به دلایلی با هم اختلاف دارند! در داستان لوئل ها قدری برتر و بهترند و فرضا؛ طرف عقاید فکری مرا گرفته اند!
پی رنگ. این هم تا حدودی تحت تاثیر همان قانونِ شخصیت پردازی ست، با این تفاوت که: می بایست پی رنگ داستان به گونه ای باشد که خط فکری و دیدگاه شما (و یا دیدگاه قهرمانِ داستان) برنده شود. این هم به طور استثنایی تکنیک نویسندگی ست. اتفاقا نکته کلیدی و مهمی ست. فکر هم نکنید در داستان های معمولی چنین نکاتی استفاده ندارد. مجددا، در همین داستان سرنادی برای طلوع، که رمانی تخیلی ست که در جامعه ی چین 1960 در دو روستا در شهر هاربین رخ می دهد، وقایع به نفعی پیش می رود که در عین اینکه دو قبیله (دو روستا) با هم آشتی می کنند، در آخر موقیت به نفع لوئل ها و قهرمان داستان است!
سبک. شاید فکر کنید سبک اهمیت چندانی در بیان دیدگاه شما ندارد. خیر فرزندانم! اگر قلم جذاب و گیرایی نداشته باشید، هیچکس حرف شما را باور نخواهد کرد! یک مثال می زنم: چای در فنجان بلورین و خوشتراش بیشتر جلوه دارد یا در کاسه ی سفالی شکسته؟! پس، به طور قطع و یقین روی سبک و بیان کلماتتان کار کنید. سعی کنید با حرفهایتان جگر خواننده ها را بسوزانید تا حسابی با شما و شخصیتهای شما همدردی کند! تنها در این صورت است که وی با شما همراه شده و ممکن است به شما و جرگه ی فکری شما بپیوندد یا شما را همراهی کند.
بسیار خب! پس متوجه شدید که دیدگاه فکری شما تا چه اندازه بر اجزا و عناصر اصلی و فرعی داستان شما اثر می گذارد! گمان می کنم حال دیگر اهمیت فلسفه نوشتن را درک کرده باشید. البته، می دانم که امروز قدری شما را خسته کردم، لکن بدانید! که نیازی نیست تمام عقاید فکری تان را در یک کتاب بچپانید! آخر، قطعا دیدگاه شخصی یک نفر به زندگی چیز ساده ای نیست و فکر هم نمی کنم که خواننده های شما علاقه مند باشند هشتصد صفحه موعظه از بر کنند. معذرت می خواهم اگر شما را قدری رنجاندم، ولی خودم هم همین مشکلات را دارم و خیلی طول می کشد تا بتوانم عملا دیدگاهم را برای دیگران شرح بدهم!
نکته این است که، دیدگاه فکری شما می تواند شما را در امر چینش و انتخاب اجزای داستانتان زیرک و هوشیار کند.
یک مثال از یک کتاب ایرانی جدید بزنم: تاریک روشنا، اثر آرمان آرین. این هم برای دوستانی که اعتراض می کنند چرا فقط از فرنگی ها! مثال می زنم! این داستان زیبا، تخیلی و کوتاه، دنیای داستانی اش راجع به جامعه ی پیشرفته ای ست از نسل بشر در هزار سال بعد؛ انسان ها دیگر سالهاست زمین را ترک کرده اند. علم آنقدر پیشرفت کرده که آدم ها دیگر خدا و مذهب را قبول ندارند، شیوه فرزندآوری شان تغییر کرده و بسته به موقعیت اجتماعی در سیاره های مختلف! زندگی می کنند. قهرمانش دانشجویی ست که کارش مطالعه روی خواب هاست و خواب های فکری مذهبی و خرافات آدم ها را پاک می کند! او برای پایان نامه ی ارشدش روی موضوع خدا کار می کند. سپس اثبات می کند خدا وجود دارد، اما دانشگاه و اساتیدش او را اخراج و تحقیقاتش را قلع و قمع می کنند!
در اینجا دو گروه شخصیت داریم: یکی خداباوران، که اندکند و دیگری آنهایی که به خدا پشت کرده اند و خداباورها را قلع و قمع می کنند. البته متاسفانه پی رنگ زیاد در جهت پیروزی خداباورها پیش نمی رود ولی خب، در پایان، خداناباورها! هم نمی توانند خداباورها را از بیخ و بن بَرکَنند! سبک داستان هم تقریبا خشک است و احساس و عشق در کلماتش نیست، تا نشان دهد که آدمها عشق و انسانیت را فراموش کرده اند و فقط پی لذتهای زودگذرند! درونمایه هم که پر واضح است.
پس می بینیم که چه در ساده ترین و چه در پیچیده ترین روایت ها، اثر دیدگاه و خط مشی فکری نویسنده همچنان به چشم می خورد. حالا دیگر نوبت شماست. خودتان کلاهتان را قاضی کنید و فلسفه ای برای نوشتن بیابید و با کلمات و کتاب ها خوش باشید!
فصل یازدهم:
سفرهای اکتشافی روح
دوستان من! بار و بنه ها را ببندید و بیایید برای یک سفر اکتشافی آماده شویم. قصد داریم مانند پیاز از لایه های روح و روان و ذهن بگذریم و برسیم به اسرار نهان! حواستان باشد که هرچه لایه های بیشتری را بشکافیم، بیشتر اشکمان درخواهد آمد! امروز قرار است قلنبه سلنبه حرف بزنیم! حتما می دانید که ذهن، لایه های متفاوتی از ضمایر جمع و مفرده! دارد. منظورمان این است که بیشترِ بخشهای ذهن بشر، در اختیار خودش نیست و تنها لایه ای بسیار نازک از آگاهی ست که در دسترسمان قرار گرفته! بسیار هم خوب؛ بیایید با همین لایه نازک شروع کنیم و بیل بزنیم و یکی یکی لایه ها را بشکافیم و برویم پایین!
اگر کتاب وضعیت آخر از تامس هریس را خوانده باشید، می دانید که ذهن بشر و ساختار روح و روانش را به سه بخش والد، بالغ و کودک تقسیم کرده. این دوست عزیزمان اعتقاد دارد که در کودکی، بخش اعظم شخصیت ما شکل می گیرد. ما رفتارهای والدین خود را دیده و آنها را مانند یک نوار، در بخشِ والد ذهن خود ضبط می کنیم. همینطور هم، ضمیر ناخودآگاه ما واکنشهای ما را در برابرِ کنش های والدین، به عنوان رفتارهای یک کودک ضبط می کند. همینطور هم که بزرگ شده و عاقل می شویم کم کم ضمیر خودآگاه ما بخشی به نام بالغ می سازد که تصمیمها و واکنشهای منطقی ما درونش بایگانی می شود!
ما در اثر وقایع زندگی و بیشتر هم در دوران کودکی، این سه بخش و سه رویه از شخصیتمان را در خود شکل می دهیم. درست است که اکثر اوقات خود آن وقایع تلخ و شیرین را فراموش می کنیم، ولی اثرات و نتایج آنها در ذهن ما ضبط می شود؛ مثل یک نوار صوتی یا یک فایل! بعد هم، کافی ست که بزرگ شویم. همین که چهار قدم پایمان را از دوران نوجوانی بگذاریم آن طرف تر، دیگر کافی ست که محرکی اعصاب و روانمان را تحریک کند و ما را در موقعیت های مشابه دوران کودکی مان قرار بدهد. آن وقت است که به دردسر خواهیم افتاد، چون ذهن ما فرمان را روی دنده خودکار گذاشته و واکنشِ مشابه را از موقعیت های کودکی فراخوانی می کند! این است که ذهن، نواری را که در کودکی ضبط کرده، در موقعیت های مشابه برایمان پخش می کند و ما را وادار می کند واکنشی خاص و تعریف شده نشان بدهیم!
حالا این مثال را داشته باشید: فکر کنید شما کودکی هستید که پدر و مادرتان شما را به خاطر اینکه با سر و صدا و خِرچ و خِرِچ کنان غذا می جوید، دائم سرزنش می کنند! می گذرد و شما بزرگ می شوید و یاد می گیرید که بی سر و صدا غذا بخورید... ازدواج می کنید و بچه دار می شوید! بعد، حدس بزنید چه می شود؟! شما به عنوان یک والد، می فهمید که از سر و صدای ملچ و ملوچ غذا خوردن فرزند بی گناهتان به شدت بدتان می آید! مچ خودتان را در حالی می گیرید که دارید فرزندتان را تنبیه می کنید؛ درست در موقعیتی مشابهِ دوران کودکیتان: با این تفاوت که این بار شما والدید و نقش پدر مادرتان را بازی می کنید!
اگر گفتید چه شد؟! ذهن شما از صدای خِرِچ خروچ غذا خوردن یک چرخه ی معیوب ساخت. در کودکی، بخشِ کودکِ شما آموخت که خرچ خروچ غذا خوردن بد است و اگر این کار را بکنید، تنبیه می شوید. پس این تبدیل شد به یک قانون و در ذهن شما و در قسمت والد آن ضبط شد... شما بزرگ شدید و آن تنبیه را به فراموشی سپردید، ولی ذهن شما آن قضیه را فراموش نکرد و آن قانون را نگه داشت تا زمانی که شما تبدیل به یک والد شوید و در شرایط مشابه، آن اتفاق را به صورت چرخه ای معیوب و وارونه، تکرار کند!
فرزندانم! ذهن ما اینطوری ست که در دوران کودکی، از وقایع تلخ و شیرین و کوچک و بزرگمان، قانون ها و چرخه های متفاوت می سازد. علت این امر هم وجود سلول های دستگاه عصبی یا همان نورون ها ست: نورون ها، سلولهای عصبی مغز و سیستم دستگاه عصبی هستند که مثل نی قلیان باریک و درازند و انتهایشان شاخه شاخه ست! پایانه های شاخ شاخ این سلولهای عصبی در جایی که کنار هم قرار می گیرند، یک جورهایی مثل USB گوشی به هم وصل می شوند و تشکیل ساختار ارتباطیِ وامانده، جامانده ای به نامِ مبارکِ سیناپس می دهند! حال بیایید زیاد وارد بحث زیست شناختی قضیه نشویم. هر رفتار و عادتی که یاد بگیریم- به خصوص آن رفتارهایی که در کودکی دیده، شنیده و انجام داده باشیم یا حتی نتایجی که در ذهنمان از دیدن یک رفتار گرفته باشیم- منجر به تشکیل سیناپسهای جدید می شود. هرچه زمان بگذرد و یک رفتار را بیشتر انجام دهیم، آن سیناپسها هم قدرتمندتر می شوند و آن رفتار در ما پایدارتر... بله!
این است که به قول دوستمان، تامس هریس، کم کم در طول زندگی در ما سه بُعد شخصیتی به نام های والد، بالغ، کودک شکل می گیرد. این بابا می گوید که می شود این چرخه های معیوب را تغییر داد و شکست و به جای اینکه بگذاریم ذهن ناخودآگاهمان در قالب والد/ کودک واکنش دهد، با قسمت بالغ و خودآگاه ذهنمان پاسخ بدهیم!
این موضوع را داشته باشید که برای شناختن خودتان و بعدها، شکل دهی شخصیتهای داستانی به درد می خورد. می توانید این موضوع را دستمایه ی کار خود قرار دهید: مثلا، مادری را در نظر بگیرید که دختر خود را خوب نشناخته و او را بی آن که بداند، آزار داده و وادار کرده تا بی رویه درس بخواند تا نابغه ی شیمی شود، چون خودش عاشق شیمی بوده ولی آن را به خاطر ازدواج رها کرده و دیگر درس نخوانده. این والد، باعث بروز واکنشهایی در دوران کودکی دخترش می شود و نتایج رفتارهای اشتباهش با فرزندش را می بیند: دخترش از کودکی عاشق شیمی بوده، ولی رفته رفته به خاطر اجبار مادر حالش به هم خورده از شیمی و افسردگی گرفته... بعد، یک روز، دختر خودکشی کرده و مادر مانده و کلی افسوس. حال مادر شروع می کند برای آرام کردن حالش به خواندن دفترچه یادداشت های دختر نازنینش و نامه نوشتن برای او. می فهمد که چقدر اشتباه کرده و دخترِ دیگرش را که زنده مانده، از اینکه به سرنوشت دختر بزرگش دچار شود، بر حذر می دارد! (راستی چیزی شبیه به این داستان وجود دارد: تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم، نوشته ی سلست اینگ).
ذهن و مغز ما بسیار مکار و فریبکار هستند!
ذهن می تواند کاری کند که شما جهان را بسیار سپید و زیبا ببینید، یا بسیار زشت و سیاه. ذهن ممکن است حقیقت را دروغ و دروغ را حقیقت جلوه بدهد. اگر می خواهید خود را به خوبی بشناسید، به شما توصیه می کنم اندکی درباره ی ساختار مغز انسان و همچنین قدری در مورد نظریات روانشناسانی همچون یونگ و فروید! مطالعه بفرمایید. خواهید دید که ذهن انسان در عین اینکه ساده به نظر می رسد، بسیار پیچیده ست و در عین دشواری، به سادگی قابل درک شدن است! راستی! خواندن چند کتاب را به شما عزیزان توصیه می کنم...
یکی همین وضعیت آخر، نوشته ی تامس هریس (درباره ی واکنش های ناخودآگاه ذهن ما و تغییر آنهاست). ذهن هولوتراپیک، نوشته ی استانیسلاو گروف و هال زینا بنت (خاطرات دوران جنینی ما و زندگی گذشته و اثر آنها را در رفتار ما). روانشناسی جنایی از سرکار خانم پریرخ دادستان (این یکی از تمایل انسان به جرم و جنایت صحبت می کند و ریشه ی جرم و تفاوت رفتاری مجرمین با انسان عادی را بررسی می کند!).
هر کتاب عادی دیگری که اندک اطلاعاتی درباره ی مغز انسان و ساختار آن به شما بدهد هم خوب است، حتی اگر کتاب کودک و نوجوانان باشد! فرقی نمی کند، مهم این است که برایتان مفید واقع شود! حال، بیایید از یک بخش مهم از ذهن حرف بزنیم که در در شکل گیری هویتمان حرف اول را می زند:
خاطره ها. بدون خاطرات، ما مبدل به تعدادی سیب زمینی می شویم که پوستمان را که بکنید، می بینید همگی شبیه همیم! آیا می دانید ذهن خاطرات ما را در کجا انبار می کند؟! خب، تا جایی که به عنوان یک درس خوانده ی علوم تجربی می دانم، خاطرات ما در بخش قشر مغز (کُورتِکس!) ذخیره می شوند. قشر مغز یک لایه ی بانمک خاکستری صورتی ست که یکی از مهم ترین وظایفش ذخیره ی خاطرات ماست. اتفاقا قشر مغز خصوصیات باحالی دارد. اول آن که بدانیم، هیچ چیز از اطلاعاتی که در مخ ما فرو می رود، پاک نمی شود! چیزی به نام فراموشی وجود ندارد! مگر آن که یک سری رویداد مهم روزمره در کار باشد که معمولا آنها در حافظه کوتاه مدت انبار می شوند و بعد می روند رد کارشان! ولی بازهم، همان ها هم می توانند با اندکی تلاش بعدا به یاد آورده شوند. ولی مغز بیشتر خاطرات را در خود ذخیره می کند و اصولا سطل زباله ندارد... تازه، اگر تصادفی کنید و کل قشر مغزتان را از دست بدهید و فقط 5% از آن باقی بماند، باز می توانید خاطراتتان را واضح و کامل به یاد بیاورید!
مغز می تواند خاطرات را به هر دلیلی از دسترسمان خارج کند! مثل آسیبهای روحی روانی و یا بالا بردن بازده خود برای مصرف بهینه ی انرژی! مغز دلبند، چیزهایی را در دسترس قرار می دهد که خودش صلاح می داند و خیلی وقتها، وقایع کلیدی و حتی دردناک زندگی را از یادمان می برد. البته این کار را به هدفی کاملا خیرخواهانه انجام می دهد، ولی یادتان باشد که اگر در کودکی رویداد بزرگ و بدی را تجربه کرده باشید و مغز آن خاطرات بد را کلا زده و قفل کرده باشد، احتمال شدیدی وجود دارد که در بزرگسالی به نوعی تروما یا فوبیا (آسیبهای روحی یا ترسهای بی دلیل و شدید) مبتلا شوید!
از آن هم مهم تر! مغز می تواند خاطرات شما را جعل کند! بله! همه ی ما دو سه تایی خاطره ساختگی داریم. مثلا از خودم مثالی می زنم: به دلیلی ناشناخته، خاطره ای دارم که در آن در خیابان تنها گذاشته شده و گم شده ام. البته با دلیل و مدرک و پرس و جو از اطرافیان فهمیدم که این خاطره سندیت ندارد! مغز من در کودکی از گم شدن می ترسیده و این خاطره جعلی را با تصوراتم برایم ساخته بوده! پس حواستان باشد! مغز می تواند خاطره های تلخ کودکی را جعل/ پاک کند و حتی آن ها را به خاطره ای ملایم تر تغییر داده و شما را فریب بدهد!
در ادامه می رسیم به یک راهکار خوب برای شناخت خود: دفترچه ی روانکاوی.
حتما از خودتان می پرسید که دفترچه ی روانکاوی چیست و چطور درستش کنیم؟ خب، تنها مواد لازم برای ساخت دفترچه ی روانکاوی شمایید و خاطرات و احساساتتان! دفتر و قلمی بردارید. سعی کنید یک روز خوب که به اعصابتان مسلطید این کار را شروع کنید. کاری ست زمان بر و روزها طول می کشد. راستش را بخواهید، خودم بیشترِ آن را در ذهنم انجام داده ام، تنها گاهی اوقات آن یادداشت ها را می نویسم. ولی شما تا جای ممکن بنویسید که برای شناخت خودتان کار خوبی ست! دفتر و قلمی بردارید، چشمهایتان را ببندید و چند نفس عمیق بکشید. بعد، سعی کنید به اولین خاطره ی دوران کودکی خود فکر کنید.
معمولا خاطره ی مهمی نیست، البته در ظاهر. به یاد داشته باشید که ذهن شما یک سری از خاطراتتان را جعل می کند. آن خاطره را به طور خلاصه بنویسید. در ضمن، دقت کنید که آن را تار و مبهم به یاد می آورید، یا شفاف و با جزئیات؟! البته این بستگی به این دارد که حافظه ی خوبی دارید یا نه. به نظرتان چه نکته ی مهمی در این خاطره هست که ذهنتان آن را به یاد نگه داشته؟ در آن لحظه، چه حسی داشتید؟ تنها بودید یا شخص دیگری هم در خاطره ی شما هست؟ خاطره به چه زمانی بر می گردد؟
مثلا، فرض کنید که خانم/ آقای الف، اولین خاطره ی زندگیش جشن تولد یکی از عموزاده هایش است، در آن زمان چهار ساله بوده و او هم دلش جشن تولد و کادو خواسته؛ در آن لحظه پدر و مادرش برای آرام کردنش عکسی با کیک تولدِ عموزاده اش از او می گیرند و بچه آرام می شود! حال، ذهن این واقعه را در یاد می سپارد، زیرا که:
الف) او در آن لحظه برای بار نخست حسی به نام حسادت را تجربه کرده و مفهومش در ذهنش نقش بسته. ب) او در برابر جمع به نوعی حس کوچک شدگی داشته. چرا که گولش زده اند نامردها! ج) او حالا که بزرگ شده، از آن عموزاده به شدت بدش می آید و چشم ندارد موفقیت ها و خوشی های او را ببیند و خودش نمی داند که چرا به او حسادت می کند، ولی دلیلش در همین خاطره پنهان شده. د) این کوچک شدگی در برابر جمع، در نوجوانی باعث می شود که او از اینکه در برابر جمع کوچک شود و جمع او را تحویل نگیرند، هراس داشته باشد و از هر جمعی گریزان شود! در نتیجه، بیایید به یاد بسپریم که:
ذهن ما در کودکی از هر واقعه ی به ظاهر بی اهمیت، نتایج مهمی برداشت می کند. بیشتر شخصیت ما در پنج سال اول زندگی و در گرو همین برداشت های بزرگ از رویدادهای کوچک، شکل می گیرد.
پس آسان و ساده از خاطرات کودکی و نوجوانی خود نگذرید! گمان می کنم دیگر منظورم از روانکاوی دستتان آمده! باقی اش کاری ندارد. وقایع و خاطرات مهم زندگی تان را کم کم و تقریبا به ترتیب زمان! فهرست کنید. نیاز نیست خیلی طول و تفصیلش بدهید! سه چهار خط، ساده و روان بنویسید که واقعه چه بود، چه حسی در آن لحظه به شما دست داد و غیره!
ممکن است از منِ بی نوا بپرسید، دفترچه ی روانکاوی به چه دردِ داستان نویسی می خورد؟
شما می توانید از خاطرات خود در جهت شکل دهی شخصیت های واقعی و باورپذیر استفاده کنید. بدین صورت که خاطرات خود را با اندکی دخل و تصرف! در پی رنگ داستان بگنجانید و حسی که خودتان در آن موقعیت مشابه داشتید را به آن شخصیت نسبت بدهید! به همین سادگی، به همین خوشمزگی!
شخصیت های داستانتان با بروز دادن احساساتی مشابه انسان های واقعی، قادر خواهند بود همدردی و همدلی خواننده های کتاب را به خود جذب کنند.
چنانچه در شخصیت پردازی ماهر شوید، رفته رفته خواهید دید که شخصیتهای شما از لا به لای برگهای کتاب بیرون می آیند و زنده می شوند! منظورم از زنده شدن این نیست که راستی راستی تبدیل به یک آدم واقعی با گوشت و پوست شوند! نه خیر! بلکه عزم و اراده ی شما را برای پی رنگ نویسی زیر سوال می برند، غریزه شما را فعال می کنند و شما را وادار می کنند داستان را در جهت میل و تمایل و اهداف آنها به پیش ببرید!
در این فصل، درباره ی شناخت خود گفتیم. ولی شناخت دیگران چه؟! بپرید بروید به فصل دوازدهم... راستی فصل سیزدهم هم موضوعش این است که، بتوانید مطالب دو فصل ما قبل! را در ساخت و پرداخت شخصیت های عزیز دلتان به کار ببندید!
فصل پنجم:
تقلید، تقلید، تقلید
که اینطور! پس حالا طرح هایتان را هم زده اید و پنبه هایتان را ریسیده اید و رسیده اید به نقطه ای که می خواهید نوشتن را شروع کنید. اِ... خب از کجا باید شروع به نوشتن کرد؟! اصلا چطور باید بنویسیم؟ طرح و ایده به کنار، از کجا شروع کنیم که نوشتن را یاد بگیریم؟ صرف نظر از اینکه اصلا ایده ای برای نوشتن داریم یا نه؛ از کجا کلمه پیدا کنیم برای نوشتن؟! خب، آرام باشید و نهراسید که کمک در راه است. با خود می پرسید باید نوشتن و رمان نویسی را از کجا آغاز کنید؟ باشد، بهتان می گویم:
تقلید، تقلید و تقلید کنید!
ایست! منظورم سرقت ادبی نیست! منظورم از تقلید، پیروی کردن است: نخستین گام در نوشتن آن است که از نویسنده های مورد علاقه تان، یا آنها که برجسته تر هستند تقلید کنید. چه گفتید؟ می گویید این حرفهای من با حرفهای قبلی ام درباره ی پیدا کردن خودتان در تضاد است؟! نه خیر! شاید در ظاهر اینطور باشد، اما در باطن، نه. فرض کنید شما شاگرد یک مجسمه ساز هستید. خب؛ قربانتان بشوم، برای اینکه مجسمه ای بتراشید، استادتان اول چند نمونه ی ساده بهتان می دهد و راه تراشیدنش را هم نشانتان می دهد. شما هم برای تمرین، چاره ای ندارید که از آن مجسمه ها تقلید کنید! انقدر تقلید کنید که دستانتان راه بیفتد!
خُب! این شد حرف حساب. حالا بهتان می گویم که در نوشتن، تقلید از دیگری یعنی چه. بگذارید با مثالی از تجارب گوهربار! اینجانب آغاز کنم: از دوران کودکی علاقه به نوشتن داشتم و در ذهن برای عروسک های بی نوایم داستانهای متعددی سراییده! بودم. همین که سال اول دبستانم تمام شد و نوشتن حروف الفبا را یاد گرفتم، به سرم زد که بنویسم. دست بر قضا، آن موقع قسمت نخست هری پاتر تازه پخش شده بود. فیلم که پخش شد، چند روز بیشتر نکشید که دلم برایش تنگ شد و نمی دانم چه شد که به سرم زد خلاصه ی ساده و کودکانه ای از آنچه که دیده بودم، بر روی کاغذ بنویسم. همین! این شد سر آغاز داستان نویسی من! کمی بعد در اثر تشویق های اطرافیان، با خیالات خام خودم باقی داستان و سال دوم را نیز نوشتم.
می بینید؟ منظورم از تقلید این است! بالاخره نوشتن را باید از جایی شروع کرد. تا کی بنشینید و به ایده هایتان زل بزنید؟! مهم نیست اولین کارتان چقدر خوب یا افتضاح از آب در می آید؛ مهم این است که از جایی شروع کنید. اگر اول کار هم ایده ای از خودتان ندارید، خُب از ایده های سایر نویسنده ها تقلید کنید!
یادم هست که برای من، سرآغاز علاقه مند شدن به نویسندگی، داستان های برادران گریم بود. آن کتاب ها را می خواندم و از سبک قصه گویی آن ها تقلید می کردم. کار سختی نیست، تقلید کردن را می گویم! به زودی با خواندن آثار باقی نویسنده ها چم و خم کار دستم آمد. این به زودی هم که می گویم همان سه چهارسال دوران کودکی ست! صادقانه می گویم، اگر یک بچه دبستانی این قدرت را داشته که از سایر نویسنده ها راه و چاه نوشتن را یاد بگیرد، شمای آدم بزرگ! نیز می توانید. به واقع، این کتابچه را برای همین نوشته ام که بگویم که:
بهترین اساتید برای یادگیری نویسندگی، همان نویسنده ها هستند.
پس بی خود نروید در رشته ی ادبیات و ... تحصیل کنید و پول دوره ی نویسندگی بدهید! بنشینید سر صبر و حوصله خودآموزی کنید که ثواب دارد! البته چرا، اینها هم عالی ست برای آشنا شدن با نوشتن، اما گمان نکنید اگر رشته ی تحصیلی تان مرتبط با ادبیات نبوده، دیگر کارتان تمام است و نمی توانید نویسنده شوید! خیر! اتفاق در بخش های قبل هم گفتم؛ از آدمهایی که در محیطهای غیر ادبی رشد کرده اند، نوشته های بهتر، ناب تر و خالص تری در می آید. یک جورهایی شما این شانس را داشته اید که خاص و جدید باشید؛ فرقتان با باقی نویسنده های تحصیل کرده، چیزی ست در حد تفاوت طعم انگور معمولی و انگور وحشی!
خب؛ حال چطور باید تقلید/ پیروی کنیم؟ از چه چیزهایی باید پیروی کنیم؟ چه چیزهایی را از نویسنده های مورد علاقه/ برجسته بیاموزیم؟ ساده ست! همه چیز! البته، برای این که ساده تر شود باید بگویم که؛ بستگی دارد که شما در یک کتاب/ نوشته های یک نویسنده، از چه چیزهایی خوشتان می آید یا حتی بدتان می آید.
ممکن است از پل استر به خاطر ایده های جسورانه اش (مثلا کتاب ارواح) خوشتان بیاید. شاید از پائولو کوئلیو به خاطر منش و نوشته های زاهدانه اش لذت می برید. شاید شیوه ی تفکر ویرجینیا وولف را دوست دارید. شاید هم از اینکه چطور خانم آگاتا کریستی معما طرح می کند، یا اینکه چطور تک به تک افراد را مظنون جلوه می دهد و کاری می کند نتوانید مجرم حقیقی را بشناسید! بله. عزیزان من، در راه تقلید کردن، اولین قدم این است:
ببینید در هر نویسنده/ کتاب مورد علاقه چه بخشهایی را دوست دارید/ از آنها متنفرید! سپس سعی کنید همان صفات و ویژگی ها را بیاموزید. به یاد داشته باشید که این کار هم کمی به سلیقه ی شما بستگی دارد، هم قدری زمان بر و وقت تلف کن است. اما خوبی این کار این است که بعد از مدتی، می فهمید که می خواهید چه طور نویسنده ای بشوید و چه نویسنده ای اصلا نمی خواهید باشید!
البته بیشتر از این هم، مهم آموختن تکنیک های نویسندگی ست که گفتم که من قرار نیست آن را یادتان بدهم و این هم نقشه ی راه است، نه یک درسنامه ی نوشتن! این یک خودآموز و نشانگر پله هایی است که باید به ترتیب برای خودآموزی بالا بروید.
پس از اینکه فهمیدید در هر نویسنده یا کتاب مورد علاقه/ برجسته از چه چیزهایی خوشتان می آید، خوب است که آنها را فهرست کنید. یا دستکم در ذهنتان فهرست کنید! بعد، یکی یکی و آرام آرام آنها را تجزیه و تحلیل کنید که چرا خوشتان می آید و چرا بدتان می آید. آهای! حتی آنهایی را هم که دوست ندارید و به نظرتان باعث شده کتاب خراب شود را بنویسید. به فرض، شاید پایان کتاب دلتان را زده باشد، شاید سرنوشت یکی از شخصیت ها را دلتان می خواسته که عوض کنید. این کارها را که کردید، می رویم مرحله ی بعد!
پس از آن باید ایده های خود را به آرامی به مرحله ی اجرا بیاورید. اگر داستانی از خودتان دارید، سعی کنید عین همان ویژگی های مورد علاقه را در داستانتان تکرار کنید. آنهایی را هم که بدتان می آمده؛ به دلخواه و با ابتکار خود عوض کنید!
مثلا اگر داستانتان جنایی ست؛ سعی کنید اول وانمود کنید آقای ب قاتل است. طوری وانمود کنید که اول همه باور کنند همه ی شواهد به مجرم بودن آقای ب دلالت می کند. مثلا همه می دانند آقای ب پیپ می کشد و شلوار قرمز راه راه می پوشد! در صحنه ی جرم هم نخی قرمز- سفید به جا مانده و هم خاکستر مواد داخل پیپ. آقای ب شاهدی هم نداشته که ثابت کند آن موقع در صحنه ی جرم نبوده. ولی مثلا در آخر پلیس (شخصیت اصلی داستان، کارآگاه یا هرکسی که آدم مهمی در داستان است) بفهمد که آقای الف قاتل بوده و آن خاکستر پیپ و نخ را در صحنه ی جرم گذاشته تا آقای ب را مجرم جلوه بدهد!
اگر ایده ای برای نوشتن ندارید، می توانید فن فیکشن نویسی را تمرین کنید: مثلا بخشی از داستان مورد علاقه تان را که از پایانش خوشتان نمی آمده، بردارید و پایانی برایش بنویسید که فکر می کنید بهتر و هیجان انگیزتر است! یا این هم نه: از شخصیت های فلان کتاب خوشتان می آید؟ عالی ست! بردارید یک خط داستانی فرعی یا اصلا جلد دوم و رمان دیگری برایشان بنویسید. قرار نیست که این کتاب را چاپ کنید؛ این کار برای تمرین استفاده می شود!
تازه، اگر باورتان نمی شود، همین کتاب مشهور هری پاتر و فرزند نفرین شده هم یک فن فیکشن بود که یک بنده خدای دیگر نوشت و مشهور شد و بعد، خود رولینگ آن را بازنویسی کرد! بله! البته من اصلا شما را به این کار تشویق نمی کنم، چرا که:
تقلید از شخصیت ها و داستان های دیگران، درسهای زیادی به شما می آموزد؛ اما به یاد داشته باشید که این کار از شما نویسنده نمی سازد. پس از اینکه در داستان نویسی قدری پا گرفتید، باید یاد بگیرید که ویژگی هایی جدیدتر و منحصر به فردتر از خودتان در ذهن رسم کنید و آن را پرورش دهید! شما قرار است خودتان باشید، نه پائولوکوئلیو/ آگاتا کریستی/ رولینگِ دوم!
این نکته را زیاد تکرار کرده ام اما از این به بعد هم باز تکرار خواهم کرد. آنقدر که در روح، قلب و ذهنتان به خوبی حکاکی شود. شما قرار است خودتان باشید. بهترین نویسنده ای که از خودتان از آب در می آید. فقط شما می توانید به خودتان بیاموزید که چطور بهترین باشید! اگر این کار- تقلید کردن از دیگران را- ادامه دهید؛ دیر یا زود بدل به چیزی می شوید که به آن سایه نویس می گویند.
حالا که حرفش شد، بگذارید قدری هم از سایه نویسی صحبت کنیم.
چه در زمان قدیم و چه در حال حاضر، مفهومی به نام سایه نویس وجود داشته است. سایه نویس کسی ست که تمام هم و غمش آن است که به نحو احسن، از فلان خانم/ آقای نویسنده تقلید کند. خب؛ در قدیم و ندیم ها؛ یک وقتهایی می شد که یک نویسنده به سرش می زد و دیگر نمی توانست بنویسد. به اصطلاح یک جا گیر می کرد! برخی رمان نویسهای مشهور، سایه نویس داشتند: گاهی آن ها بهترین دوستشان بودند، گاهی یک طرفدار با استعداد و گاهی همسر یا عضوی از خانواده شان! بله! شاید برخی این موضوع را از جمله افسانه های نویسندگی بدانند. ولی باید بدانید که سایه نویسی در زمانه ی امروز هم وجود دارد.
شاید در قدیم نویسنده به کسی پول می داد که به جایش برخی بخش های کتابش را بنویسد. گاهی هم یک نویسنده فوت می شد و یک آدم زرنگ و شیر ناپاک! خورده، می نشست و کتابی جعلی با اسم آن بابا می نوشت و خودش را جای نویسنده جا می زد! بله! الان هم سایه نویس داریم! متاسفانه، در برخی از نقاط جهان! برخی نویسنده ها را شنیده ایم که کارهای کوچکترها را کِش می روند. نه اینکه ایده های آنان را بازنویسی کنند، خیر! کل کار را کش می روند فقط آن را قدری به سبک و سیاق خود تغییر می دهند و بعد هم اسم خودشان را می چسبانند روی جلد کتاب! افسوس! گاهی در نشرها از این دزدی های ادبی رخ می دهد...
حال که حرفش شد؛ بگذارید همین ابتدا نصیحتتان بکنم:
عیبی ندارد ایده هایتان را برای افراد معتمد تعریف کنید. عیبی ندارد برای دوست و خانواده کتابتان را بخوانید. فقط خواهشا نروید کتاب های با ارزش (یا حتی به گمانتان بی ارزش) خود را دست نویسنده ها، غریبه ها، ناشرهای ناشناخته و بدنام! بدهید! حتی اگر خواستید کتابتان را چاپ کنید سعی کنید از اینکه کل کتاب را فی سبیل ا... به ناشر ببخشید، طفره بروید! فقط خلاصه ی کتاب را تعریف کنید و چند نمونه فصل بدهید! همین!
البته، تا به حال نشده کتابهای اینجانب را کسی به سرقت ببرد؛ اما فن فیکشن هایم را چرا؛ متاسفانه دو مورد را به سرقت بردند. البته که من هم گرز رستمی نشانشان دادم و آنها هم حساب کار دستشان آمد؛ اما خب؛ خوبی اش این بود که از آن به بعد حواسم را جمع کردم که کارهایم، حتی آن رایگان ها را- بدون قفل کردن و نکات ایمنی در جایی پخش نکنم!
راستی! آیا می دانستید؟
خودتان نیز می توانید از خودتان تقلید، و کارهای گذشته را سایه نویسی کنید.
بله؛ شاید باورتان نشود اما شکسپیر نامدار، برای ساخت آثار جدید گاه از خود وام می گرفت. الگوهایی که در رومئو و ژولیت می بینیم بعضا در هملت و اتللو هم تکرار می شوند. این کار عیب نیست، بلکه حُسن است و می تواند به شما در انتخاب راه و مسلک آینده تان کمک کند. نه اینکه بردارید با یک ایده ی مشخص، هزار نوع داستان بنویسید و فقط چهار پنج تا از شخصیت هایتان را عوض کنید! نه! اما این کار در مواقعی که در نوشتن گیر می کنید به شما کمک شایانی می کند. خود من هم هروقت در داستانی گیر می کنم، اولین سوالی که از خودم می پرسم و اولین کاری که می کنم این است:
من که هستم؟ چطور می نویسم؟ چه طرز فکری دارم؟
به این سبک، سعی می کنم دوباره با روخوانی سبک و سیاق داستان های گذشته ام، به یاد خود بیاورم که در گذشته/ در رمان های دیگر/ در بخش های نوشته شده ی این رمان، چطور می نوشته ام. این کار برای اینکه سبک خود را در طی نوشتن یک رمان حفظ کنید بسیار مفید است. پس همینجا به شما توصیه می کنم که هرگاه از نوشتن ترسیدید و خشکی قلم به سراغتان آمد، اول بروید کارهای سابقتان یا کارهای در حال نوشتن را بخوانید. سپس خیال کنید که بازیگری هستید که دارید در نقش خودتان فرو می روید! خیال کنید که خود نویسنده تان یک نفر دیگر است و هویتی متمایز از خود معمولی تان دارد. به خصوص اگر نام هنری دارید! این کار باعث می شود غریزه ی نوشتنتان مجددا فعال شود.
در این فصل، فواید و مضرات تقلید را خواندید. در فصل آینده درباره ی نخستین الهامات و ایده ها و اینکه چطور اولین پرتره از خود حقیقی تان را ترسیم کنید، یاد خواهید گرفت!
فصل چهارم:
با سر زمین خوردن
نویسندگی مانند یک قمار بزرگ است. نخست، با شور و شوق فراوان برنده می شوید. سپس حریص می شوید که این قمار را ادامه دهید و آن وقت است که برای نخستین بار، می بازید. داستانی می نویسید که چندان باب میلتان در نمی آید! نه؛ نه اینکه نخواهید خوب بنویسید؛ نمی توانید! اینجاست که مرحله اصلی نوشتن آغاز می شود:
احساس می کنید مابین اندیشه و نوشته هایتان تضادی آشکار وجود دارد.
خُبه خُبه! این حرف ها دلیل نمی شود که نا امید شوید! اصل کار یک هنرمند همین است: می کوشد آنچه که در ذهن دارد را به جهان بیرون بیاورد؛ آن را با کلمات، با پتک و چکش، با رنگ و روغن به عرصه ی ظهور برساند و به عبارتی دیگر؛ چیزی از هیچ خلق کند! هنر پدیده ای شگفت انگیز است، نه؟ می توان گفت که هنر است که از ما انسان می سازد. همین خاصیت است که از انسان موجودی هنرمند می سازد: میل به خلق کردن.
اما نگران نباشید. در هر رشته ای که پا بگذارید، نخستین قدم هایتان سرشار از خطا و اشتباه خواهد بود. بگذارید خیالتان را راحت کنم؛ هرچه بیشتر در حیطه نوشتن رشد کنید؛ اندیشه هایتان واضح تر، روشن تر و ملموس تر می شوند و مهارت هایتان بیشتر؛ اما البته همیشه شکافی مابین عمل و اندیشه وجود دارد. پس اگر سالهاست که می نویسید اما هنوز هم نوشته هایتان صد درصد باب میلتان نیست؛ سخت نگیرید! امروز روی سخنم با سواران تازه نفسی ست که مدت زیادی نیست که در جاده ی نوشتن می تازند! امروز می خواهم به شما بگویم که چطور اندیشه هایتان را بدون نوشتن حتی یک کلمه داستان، تنظیم کنید!
بله، کار امروز ما این است: طرح نویسی!
چه گفتید؟! شما به طرح نوشتن اعتقاد ندارید؟! عجبا! نمی گویم این کار بد است اما حتی اگر ذهنی قوی هم داشته باشید، داستان نویسی روندی طولانی و زمان بر است و ممکن است نکاتی مهم و مغز بترکان را در حین نوشتن کتاب نازنینتان جا بیندازید! حتی به فرض هم که غریزی نویس باشید؛ باز هم صد و یک ایده کوچک و بزرگ موقع نوشتن به ذهنتان خواهد رسید. کلمات بسیار، بسیار، بسیار فرار هستند. ایده ها از آن هم فراری تر! پس حتما اگر می خواهید نویسنده شوید باید یاد بگیرید که ایده هایتان را یادداشت کنید. چه بسا ایده ای که در ده سالگی به ذهنتان رسیده بود اما توان نوشتنش را نداشتید؛ در سی و پنج سالگی مبدل به هسته ی اصلی آخرین رمان پرفروشتان شود! پس، یادتان نرود که:
همیشه از ایده هایی که به ذهنتان می رسد یادداشت بردارید.
ضمن اینکه از این ایده ها هم در مکانی امن و ضد سرقت! نگهداری کنید! خب؛ در باب ایده نویسی نکات مهم بسیاری گفته اند. من اما قصد ندارم آن تکنیک های گسترش ایده را به شما یاد بدهم. نه خیر! ذهن شما خودکار همه ی آنها را به شما خواهد آموخت! ایده باید خود به خود و به آرامی، در جهتی که خودش دلش می خواهد پیش برود. من و شما اجازه نداریم ایده ها را در جهتی که صلاح می دانیم پیش ببریم؛ البته بعدا که ساختار اصلی داستان شکل گرفت چرا که نه، اما در مرحله ی اول، توصیه ی من این است که هرگاه ایده ای به ذهنتان رسید؛ بگذارید سیر طبیعی خودش را طی کند.
فرقی هم نمی کند کجا باشید: فکر می کنم، خوب است که در همان ثانیه که ایده دارد در ذهنتان می چرخد، آن را ننویسید. چند دقیقه ای صبر کنید تا خودش را مثل ژله بگیرد؛ آرام و آهسته. اجازه بدهید بالهای خیال نرم و آرام بر روی شانه هایتان فرود بیایند. هول نزنید! شما ماهی قرمز نیستید که ایده ی اولیه به آنی از سرتان بپرد. پس از آن، حد و حدود ایده که شکل گرفت، تا می توانید بروید یک جای خلوت. قلم و دفتر، یا نه، نوت پد گوشی تان را بردارید و هرچه به ذهنتان آمده، ساده و روان بنویسید. از تفاسیر ادبی پرهیز کنید، البته مگر اینکه یک جمله خاص به ذهنتان آمده باشد که کتاب با آن شروع شود.
بستگی به ذهن و شخصیتان دارد؛ مثلا برخی نویسنده ها یک اسم یا کلمه برای عنوان کتاب به ذهنشان می رسد، برخی تصویر جلد را می بینند، برخی در ذهن یک صحنه ی خاص بهشان الهام می شود و یا حتی شخصیتی خاص! مهم نیست؛ هرچه هست و نیست را بنویسید. حتی اگر ژانر خاصی مد نظرتان بود آن را هم بنویسید. بو، رنگ، حالت چهره ی یک غریبه که به ذهنتان آمده و درباره اش داستان سراییده اید. در ضمن یادتان نرود که یادداشت هایتان را ذخیره کنید یا بگذارید جایی دم دست و امن! عمیقا به شما توصیه می کنم که به هر حالتی که راحتید قرار بگیرید، کمی چشمانتان را ببندید و بگذارید ندای وحی! ذهنتان را قلقلک بدهد. بگذارید اندیشه تان سیر خاص خود را طی کند؛ آن را به طرزی که پیشفرض فکر می کنید مخاطب پسند است، تغییر ندهید و به زور به سمتِ سبک و سیاق کاری خودتان هُل ندهید!
آرام باشید و بگذارید قوه ی تخیلتان به راه خود برود. این کار به شناختن نویسنده حقیقیِ درونتان، کمک زیادی می کند و شما را از تقلیدهای اولیه و ناشیانه باز می دارد! یادتان نرود هدف اصلی ما این است که خودمان باشیم. بسیار خب. در گام بعد، باید این طرح اولیه را تبدیل به هسته ی داستانی کنیم. برای این کار روش های متعددی وجود دارد. سه روش عمده را برایتان نقل می کنم؛ البته یادتان نرود که این سه حالت؛ در واقع یک طیف است؛ نه سه نقطه ی مشخص!
سه شیوه برای نوشتن ایده و آماده کردن آن به یک رمان/ داستان درست و درمان وجود دارد: غریزی، الگوی دانه برفی، طرح جامع.
شیوه ی نوشتن غریزی: بدین شکل! است که شما ایده ای به ذهنتان می رسد. یا یک صحنه ی خاص. می نشینید و آن صحنه را با احساسِ تمام! می نویسید. در این حالت شما در ابتدا هیچ ایده و طرح و نقشه ای از کارتان ندارید، هر خطی که می نویسید مثل این است که بهتان وحی منزل شده. خیلی هم هیجان انگیز است! کاملا حس می کنید که خودتان تنها تماشاگر این صحنه هایید؛ اولش حتی اسم تمام شخصیت ها را نمی دانید! نمی دانید آنها که هستند و چرا دارند می روند و می آیند و جر و بحث می کنند! خیلی هم خوب! اصلا عالی است! فقط این کار مزایا و معایبی دارد. مزیتش این است که داستانتان ممکن است به شکلی غیر قابل پیش بینی، خواندنی و هیجان انگیز شود. شخصیت ها در این حالت خودسر و واقعی اند. خواننده فلاکت و بیچارگی یا گستاخی و شجاعتشان را تحسین می کند، با آنها همراه می شود و نفس نفس زنان رمانتان را به پایان می رساند! که خب این عالی ست!
ولی هر گلی یک خاری هم دارد. در واقع غریزی نوشتن چند خار ضخیم دارد! یکی این است که اصلا شاید در گِل! یعنی در رمان! بمانید و صد سال سیاه دیگر هم ایده ای به ذهنتان نرسد که تمامش کنید. یکی دیگر هم این است که ممکن است رمان را تمام کنید؛ ولی داستانتان به یک پازل چند تکه با قطعاتی نامفهوم و بی سر و ته بدل شود. یکی دیگر هم این است که غریزی نوشتن به ویرایشی حرفه ای، قدرتمند و درست و حسابی نیاز دارد. شاید از غیب نوشتن صحنه ها هیجان انگیز باشد، اما ویرایش آنها به لحاظ املایی و ساختاری و ادبی و پس و پیش کردن صحنه ها، سخت است و گاهی هم کار حضرت فیل! به هرحال، برخی آدمها تبحری ذاتی در اینگونه نوشتن دارند. پس اگر خود را غریزی نویس می دانید، سخت نگیرید و دست به کار شوید!
الگوی دانه برفی: بیشتر نویسنده ها این راه را برای نوشتن بر می گزینند. یک نمونه ش هم خودم! خب، الگوی دانه برفی یعنی چه؟ یعنی یک هسته ی اولیه برای داستان انتخاب می کنیم و بعد، رفته رفته آن را از جهات مختلف شاخ و برگ می دهیم: در طرح داستان رخدادهای اصلی و اساسی را می آوریم، شخصیت ها را با سیاهه اعمال احتمالی! و ویژگیهای اخلاقی و ظاهری فهرست می کنیم؛ درباره ی دنیای داستانی و فضا و مکانهایی که داستان از آنها عبور کرده می نویسیم. در کل، شما را که نمی دانم اما من برای هر داستان، یک فایل برای طرح داستان و یک فایل برای متن خود داستان درست می کنم. ایده ی اولیه که دو سوم یا نیمی از موضوع داستان را پوشش داد و به نظرم رسید ایده پردازی کافی است، آن وقت نوشتن داستان را از یک صحنه که فکر می کنم برای شروع مناسب است، آغاز می کنم. حتما همیشه پی رنگ داستان را تا جایی بنویسید: یعنی رویدادهای هر فصل، بخش و قسمت را به اختصار در الگوی دانه برفی خود شرح بدهید. انگار که دارید گزارشی ساده و روان می نویسید!
مزیتی که دارد این است که؛ دیگر در حین شروع به نوشتن متزلزل نیستید و با قدرت بیشتری می نویسید. شاید از ذوقتان کاسته شود ولی در عوض خیالتان راحت است که فعلا کسری ایده ندارید! در نتیجه به سرعت عملتان می افزایید.
عیبی هم که دارد این است که به شما این توهم را می دهد که همان طرح و الگوی اولیه تان کافی ست. نه خیر! یادتان نرود، همانطور که داستان را جلو می برید ایده را نیز ویرایش کنید و به خصوص در نیمه راه داستان، حتما آن را از ابتدا بخوانید و ویرایش کنید!
خوبی این کار این است که وقتی داستانتان تمام شد، دیگر به پلک بر هم زدنی ویرایش آن را انجام می دهید و خلاص! تازه، زمان کافی دارید که شخصیتها، درونمایه و هدفتان از نوشتن داستان را بشناسید!!!
شیوه ی طرح جامع: این روش هم متکامل ترین حالتی ست که ممکن است برای نوشتن یک ایده به کار رود. طرح جامع، یعنی اینکه هر آن چه در ذهنتان است، قبل از نوشتن بر روی کاغذ بیاورید. تمام ریز جزئیات درباره ی شخصیت ها، درونمایه، پی رنگ، دنیای داستانی و حتی تمرینِ نوشتن سبک داستان. بله؛ در اینجا هر آنچه هست و نیست را به تفصیل باید گفت! بعد از اینکه حس کردید دیگر ایده تان جایی برای چپاندن موضوع جدید و جزئیات ندارد! آن وقت است که شروع به نوشتن داستان می کنید!
مزیت این کار این است که از ابتدا طرح و هدف را به روشنی برای خود ترسیم کرده اید. معمولا در این روش تضاد بین داستانی که در ذهنتان است و داستان واقعی ای که بر کاغذ آورده اید، بسیار ناچیز است. خوبی اش این است که اعتماد به نفس دارید که قرار نیست داستانتان را خراب کنید.
بدی اش این است که؛ پایان داستان را می دانید و برایتان کسل کننده ست! بدی دیگرش هم این است که ممکن است ذوقتان بخشکد و اصلا دیگر دلتان نیاید که آن را شروع کنید، تا چه رسد که به پایان ببرید! تازه؛ اینطور طرح جامع نوشتن نیاز به دانشی بالا دارد و ممکن است باز فکر کنید ایده تان کامل است؛ اما اینطور نباشد!
به نظر شما کدام یک از این شیوه ها برایتان مناسب است؟ اصلا شاید به غیر از این شیوه ها، روشهای دیگری نیز وجود داشته باشد! کسی چه می داند؛ شاید شما عادت داشته باشید داستانتان را از آخر به اول بنویسید.
این هم راهی ست برای رسیدن به خدا!
به شما توصیه می کنم که امتحان کنید و ببینید کدام راه برایتان هموارتر است. کدام یک خلاقیتتان را بیشتر شکوفا می کند؟ کدام راه به شما نکات مفیدتری می آموزد؟ کدام یک شما را زودتر به هدفتان در جاده ی نوشتن نزدیک می کند و از شما خودِ بهتر، نویسنده بهتری می سازد؟ تا امتحان نکنید، متوجه نخواهید شد. پس دست به قلم ببرید! راستی؛ خالی از لطف نیست که از تجربه ی خودم در این باره بگویم.
در نخستین سالها، به طور غریزی می نوشتم. در آن زمان بیشتر ایده هایم ناکام می ماند. کم کم یاد گرفتم ایده ها را با جزئیات بیشتر و بهتری بنویسم و آنگاه بود که الگوی دانه برفی را یاد گرفتم و در آن ماهر شدم. پس از مدتی دوباره برگشتم و غریزی نوشتن را امتحان کردم. این کار برای مدتی خوب بود و مرا در شخصیت پردازی و دیالوگ نویسی قوی تر کرد؛ البته، از آنجایی که پی رنگ هایم را سست می کرد، بی خیالش شدم! شاید روزی طرح جامع را هم امتحان کنم اما به تجربه می دانم که این کار ذوق نوشتنم را کور می کند.
بسیار خب، حرفی برای گفتن باقی نمانده است؛ شاید به جز یک نکته:
مهم نیست ایده تان چقدر معمولی، تکراری یا قدیمی ست. نگاهی تازه به آن بیاندازید و طرحی نو در افکنید و بدرخشید!
فصل دوم:
خواندن و خواندن
تا به حال شده است که با خود فکر کنید دیگر از خواندن لبریز شده اید؟ شده که در اعماق وجودتان بگویید دیگر حال و حوصله ی ورق زدن یک برگ کتاب هم ندارید؟! شاید هم تنبلی تان می آید پول کتاب بدهید، یا شاید هم از اول در کتاب خواندن تنبل بوده اید... نُچ نُچ! خب؛ ایرادی ندارد. امروز می خواهم به شما خبر خوشی بدهم.
چه کسی گفته همه باید کتاب بخوانند؟!
اصلا این جمله زیادی کلی است. هوم... اول بیایید تاریخچه ی کتابخوانی را مرور کنیم! خب؛ از آن دوران به سنگ کندن و لوح گلی نوشتن و پاپیروس ساختن و کتاب های دست نویس! بگذریم. از زمانی که کتابهای چاپی امروزی به بازار آمدند، یعنی حواشی قرن 15 میلادی؛ دیگر کتاب و کتابخوانی حسابی رونق پیدا کرد. البته؛ ذکر یک نکته ی مهم مِن باب کتابخوانی خالی از لطف نیست. کتاب و نوشتن، از اول هم مال اغنیا و ثروتمندان و فرهیختگان جامعه بود، نه عموم مردم. بله، البته عامه ی مردم هم به شدت اهل قصه گویی و قصه شنیدن بودند؛ ولی کتاب های کلاسیک و مشهوری که از قرون رنسانس موجود است، در آن زمان فقط خاصه ی ثروتمندان بود، چرا که بیشتر مردم عامه سواد خواندن و نوشتن نداشتند. بله! کم کم با بهتر شدن شرایط جهان، فرهنگ نوشتن و خواندن به اقصی توده های مردم سرایت کرد و این شد که رفته رفته، کتاب از کالایی تجملی که خاص بچه مایه دارها بود، تبدیل شد به خوراک روحِ روزمره ی مردم عادی!
تفاوت مهم هنر نوشتن با سایر هنرها هم همین است. برای مثال، نقاشی و مجسمه سازی هم در بیشتر دوره ها مختص اغنیا بوده، باز اما موسیقی و شعرخوانی در میان توده های عامی بیشتر رواج داشته. علی الحساب؛ می خواهم بگویم که میزان آمار پایین مطالعه، حتی امروزه روز هم مشتق از همین حقیقت است که کتاب از اولش هم کالایی لوکس و فرهنگی بود و به عامه ی مردم تعلق نداشت. این است که همین حالا هم می شنویم در بین ناشران، اصطلاح کتابِ عامه پسند به وفور استفاده می شود. خب؛ فعلا کتاب های عامه پسند را کنار بگذاریم.
بیایید ببینیم ما به عنوان کسی که می خواهد قدم در جاده ی نویسندگی بگذارد، باید چه طور کتاب بخوانیم و چه کتاب هایی را برای خواندن انتخاب کنیم؟! بَه! می پرسید مگر کتاب خواندن هم سبک و سیاق دارد؟ البته که دارد. فرزندانم! بهتر است این دو اصل بدیهی را همین اول کار به یاد داشته باشید:
همه نمی توانند هر کتابی را بخوانند. کتاب ها دسته بندی موضوعی و رده بندی سنی دارند؛ لذا کتاب ها/ رمان های حرفه ای، برای عده قلیلی! از مخاطبان خاص خود نوشته می شوند. چون هیچ کتابی وجود ندارد که به درد همه بخورد. با محدود کردن مخاطبانتان، شما در واقع دارید بر روی عده ی به خصوصی از طرفداران احتمالی در آینده، سرمایه گذاری می کنید.
نیاز نیست همه کتاب بخوانند. کتاب به انسان دانایی و توانایی می بخشد. عالی است، اما دانش مانند شمشیری دولبه ست؛ هم دست خودتان را خواهد برید و هم گردن دیگران را. یادتان باشد که به برخی آدم ها نباید قدرت داد. برجسته کردن نیروی فکر و اندیشه می تواند برخی آدم ها را به فکر استثمارِ آدم های دیگر بیاندازد. آخر این حقیر باور دارد آدم ها- به قول دکتر ویکتور فرانکل، نویسنده ی کتاب انسان در جست و جوی معنا- به دو نژاد شایسته و ناشایسته تقسیم می شوند. یک سری از آنها اگر کمترین قدرتی به چنگ آورند، شروع می کنند به بهره کشی از دیگران. کتاب، علی الخصوص کتابهایی که افکار قدرت مدارانه و خودخواهانه را در انسان تقویت می کنند؛ برای این دسته از آدم ها سم است. شاید بهتر باشد که... اگر آدمی را دیدید که حسابی سو استفاده گر است و فکر می کند عقل کل است و می خواهد کل جهان را ارشاد کند (خدا نکند من از آنها باشم -_-)، به خواندن کتاب تشویق نکنید. کتاب می تواند این جور آدم ها را به نمرود، هیتلر یا صدامِ بعدی بدل کند.
درود بر شما! حال می خواهم بگویم که شمایی که می خواهید نویسنده شوید؛ یا حتی شما عزیزی که همین حالا هم نویسنده هستید؛ چه راهکارهایی را خوب است امتحان کنید تا از طریق کتابخوانی، به نویسنده ی بهتری بدل شوید. کتابخوان ها به دسته های متعددی تقسیم می شوند، آنقدر زیادند که قابل شمارش نیستند! مثلا آنهایی که فقط عامه پسند می خوانند، یا فقط بهترین برگزیده ها را؛ یا کتابهای چند نویسنده یا چند ژانر به خصوص را. حتی ممکن است فقط ایرانی یا فقط خارجی بخوانند.
یا حتی فقط کتابهای تخصصی در زمینه ی نوشتن، تاریخ، حقوق یا روانشناسی. برخی هم هرچیزی که به دستشان بیفتد می خوانند! خب؛ شما چه نویسنده ای هستید؟ من اصلا و ابدا نمی خواهم بگویم یکی از این سبک کتاب خواندن ها از همه بهتر است؛ نه. ولی برای شمایِ نویسنده که نیاز دارید اطلاعات علمی و فنی خاصی به دست بیاورید، این نکته که در چند سبک مختلف کتاب بخوانید، کفایت می کند. این یعنی که بهتر است در هر دوره ای، به یک سبک خاص کتاب بخوانیم.
مثلا، در سالهای اول نویسندگی تان سعی کنید با تفکرات و خط مشی نویسنده های بزرگ آشنا شوید. این به شما کمک می کند رشد کنید و انتظارات شما را از خودتان بالا می برد. فایده ی این کار این است که دیگر به هر ایده ای که به ذهنتان برسد نمی گویید قشنگ! خاص می شوید، یاد می گیرید متمایز فکر کنید! پس شاید بهتر باشد اولین سالها را با خواندن کتابهای خوب- نه صرفا آنها که جایزه گرفته؛ ذهن منتقدهای ادبی قدری خشک است- یعنی کتابهایی که هم نویسنده های خوب توصیه کرده اند، هم کتابهایی را که نویسنده های معروف نوشته اند، بخوانید. کتابهای با امتیاز بالایی که عده ی زیادی از مردم هم خوانده اند و نظرات ضد و نقیض به آنها داده اند را هم در برنامه ی خواندن خود بگنجانید! اگر گفتید چرا؟ چون اینها خاص پسند هستند و یک عده دیوانه وار عاشقشانند، یک عده دیوانه وار از آنها متنفر. به خصوص این دسته ی آخر از کتابها می توانند ذهنتان را برای چالش هایی که نویسندگی در آینده بر سر راهتان قرار می دهد، آماده کنند.
یک کمی بعد که نوشته هایتان قوام آمد و دیگر شبیه این یا آن نویسنده نبود، آن وقت است که می توانید تخصصی تر بخوانید: مثلا کتابهای چند ژانر خاص را که به آنها علاقه دارید و احتمال می دهید در آن ژانرها می خواهید بنویسید. فقط هم کتابهای خوب را نخوانید: آنها را هم که بهشان سرکوفت زده اند، خوب است که بخوانید. در این دوره بهتر است فکر کنید که منتقد کتابید: هر کتابی را که خواندید، بردارید در یک دفترچه ای چیزی، نکته های مثبت و منفی ش را بنویسید. ما که منتقد نیستیم که بگوییم نقطه ضعف و قوت؛ پس فقط هرجایی از کتاب را که دوست دارید و ندارید، بنویسید! حتی می توانید به اختصار بنویسید که بخشهایی از کتاب را که دوست نداشتید؛ دلتان می خواست چطور پیش برود؟
این کار کمک می کند که بعدا بتوانید کتابهای تالیفی خودتان را هم ارزیابی کنید. حتی اگر تنبلی تان می آید که این چیزها را بنویسید؛ آنها را در ذهن خود بررسی کنید! بعد هم خوب است که مقایسه کنید و ببینید کدام یک از آن نقاط تاریک را شما هم در نوشته هایتان دارید. مثلا خودم: شاید باورتان نشود ولی وقتی کتابهای دن براون، علی الخصوص نماد گمشده را می خواندم فهمیدم فقط من نیستم که دیالوگ نویسی ام ضعیف است. حتی دن براون مشهور هم ضعف هایی دارد و البته که هنوز برای بهتر شدن نوشته هایش تلاش می کند و دست از رشد و کوشش برنداشته. پس دلسرد و ناامید نشوید و در آفتاب امید قد بکشید!
بعد از این دوره هم می توانید روانشناسی و جامعه شناسی بخوانید، یا حقوق، یا هر رشته ی علمی که به دردتان می خورد. در کل، هر ژانری هم که می نویسید از خواندن کتابهایی در باره ی ساز و کار روح، ذهن و عواطف انسان غافل نشوید. آخر ما انسانیم و درباره ی انسان ها می نویسیم دیگر. پس از خودشناسی، انسان شناسی و خدا شناسی غافل نشوید! حتی تاریخ و جغرافیا هم می تواند برایتان سودمند باشد. یک راهنمایی مفید: حتی اگر کتابی نخواندید ویکی پدیا را امتحان کنید! مطمئن باشید پشیمان نمی شوید.
عامه پسند ها را هم فراموش نکنید! این ها را هم بد نیست کمی تجزیه تحلیل کنید و ببینید چه باعث محبوبیتشان شده؟ مثلا عاشقانه بودن؟ واقعی بودن فضا و محیط داستانی؟ سبک جذاب؟ حتی می توانید آنهایی را که خیلی کم فروش رفته و کتابخوان های قهار کسر شان می دانند که حتی بهشان نگاه کنند، بخوانید. آن کتابهای چاپ شده را هم که از بس کسی نخریده در کتابفروشی ها با تخفیف به خواننده می بخشند، تک و توک بخوانید. این ها هم به شما گذرگاه های کاساندرایی را نشان می دهند که می بایست از آنها پرهیز کنید!
می توانید هم هرچیزی به دستتان می رسد بخوانید. اینطوری اطلاعات علمی و عمومی زیادی کسب می کنید که قطعا؛ قطعا روزی به کارتان خواهد آمد و ایده های جذابی برای نوشتن به شما خواهد داد! اصلا شاید بتوانید داستانی علمی تخیلی درباره ی فیزیک کوانتوم بنویسید که جهان را بترکاند؛ کسی چه می داند؟ حتی خواندن کتابهای شبه علمی که خود دانشمندها زیاد قبولشان ندارند و اثبات نشده هم خوب است. این کتابها می توانند تخیل را در شما برانگیزانند و به شما سمت و سویی تازه برای نگریستن به کائنات ببخشند.
بسیار خب؛ هر سبکی که می خواهید کتاب بخوانید. ولی باز هم معجونی مقوی از همه، بهتر از این است که فقط به یکی شان نوک بزنیم! این را فقط شکموها درک می کنند. چشیدن طعم چندین خوراک روح مختلف، بهتر از تغذیه ی ذهنتان از یک سرچشمه ی واحد است. در کل، هر روشی را که امتحان کردید، فقط یادتان نرود که:
در عالم کتاب و کتابخوانی، تعصب ممنوع است.
به کسی برای کتابهایی که می خواند و به آنها علاقه دارد گیر ندهیم. قرار نیست همه کتابهایی را که شما وحی منزل می دانید بپسندند. آن دو اصل را که گفتم فراموش نکنید! راستی دوستان گرانبهای من: اگر مثل من جایی برای انبار کردن ندارید، می توانید کتاب قرض کنید. البته، به لطف کرونا الان بازار کتاب الکترونیک هم رونق گرفته! پس اگر تنبلی تان می آید کتاب بخوانید، حتما نرم افزارهای کتابخوان مجازی را امتحان کنید! واقعا با کمک این نرم افزارها به کتابخوانی تشویق می شوید، مخصوصا چون که تخفیف های جذاب و امکانات سخاوتمندانه ای همچون کتاب صوتی ارائه می دهند. در پایان، یادتان باشد که:
هرگز از خواندن و نوشتن کتاب سیر نشوید!
فصل يكم:
صد و يك دليل براي ننوشتن
آيا مي خواهيد نويسنده شويد؟ دست نگهداريد!
اول از همه، از اينكه اين كتاب را براي مطالعه انتخاب كرده ايد از شما ممنونيم. راستش، اين كتاب قرار نيست به شما چيزي ياد بدهد. من استاد نويسندگي نيستم و اینجا خبری از درس دادن و تدریس نویسندگی نیست. اصلا هرکس که بخواهد نوشتن را تدریس کند، شک نداشته باشید خالي بند است. از این خیال های خام هم به سرتان نزند که من می خواهم به شما اصول نوشتن را یاد بدهم! فرزندانم، آنچه می خواهم به شما بیاموزم ننوشتن است. بله، درست خواندید. ننوشتن! اینجا خبری از آن کلمات دهان پر کن درونمایه، دنیای داستانی، چکیده روایی، تک گویی، فلش بک، کنش و واکنش نیست. فقط قرار است درِ گوشي و يواشكي آگاهتان كنم كه نويسندگي و نوشتن، چه چيزهايي هست و چه چيزهايي نيست.
قبل از اینکه تصمیم بگیرید چیزی بنویسید، صد و یک کار دیگر هست که بهتر است انجام دهید. اصلا چرا نوشتن؟! چرا می خواهید کل وقتتان را بگذارید پای نوشتن یک مشت کلمه سیاه و خشک و خالی و زشت روی کاغذ سفید بدترکیب/ صفحه ی ورد پایان ناپذیر و نحس؟! تا به حال فكر كرده ايد كه چرا از بين اين همه علم و فن و هنر و پيشه، نوشتن را انتخاب كرده ايد؟ راستش را بگوييد، اصلا تا به حال شده به علت اصلي كارتان فكر كنيد؟ اگر بيشتر از پنج سال سابقه نوشتن داريد اما تا به حال يكبار هم فكر نكرده ايد كه چرا مي نويسيد و هدفتان از نوشتن چيست، چرا به جايش نمی روید در روزهای آفتابی باغچه را بیل بزنید؟ چرا شعر نمی گویید؟ چرا نقاشی نمی کنید و نمی زنید زیر آواز؟! اين همه كار خوب هست براي انجام دادن... دليلي ندارد هوا برتان دارد كه روزي قرار است نويسنده اي مشهور و سرشناس شويد. مي دانم، مي دانم، نوشتن هركسي را وسوسه مي كند. همه خيال مي كنيم قرار است يكي از غول هاي نويسندگي بعدي شويم... گفتم همه، يعني خودم هم يكي از همين هام!
اين هم يك جوالدوز براي خودم تا نگوييد به شما سوزن زدم:
خوب يادم هست، از همان دهه اول عمرم كه دستم هنوز به كابينت بالايي آشپزخانه هم نمي رسيد؛ هوا بَرَم داشته بود كه به من وحي منزل شده و بايد نويسنده اي جهاني شوم. به عمرم چهارتا كتاب هم نخوانده بودم ولي خيال مي كردم با همان تك قصه اي كه با حروف كج و معوج دستخط خرچنگ قورباغه ي نازنينم نوشته بودم؛ از تمام نويسندگان جهان برتر و بهترم. فكر مي كردم اگر چهارتا ايده ي تازه و مَشتي داشته باشم، كار تمام است و مي شوم شاخ شاخان، غولِ غولان و پيشكسوتِ بزرگان.
خب، از من مي پرسيد چرا به نوشتن ادامه دادم؟
بَه! معلوم است ديگر. چون كار ديگري بلد نبودم... به عبارت ديگر، بهترين كاري كه تو كل عمرم يادگرفته بودم انجام دهم همين بود. البته الان اين قضيه صادق نيست... پس اينطور. شما هم مثل من، فكر مي كنيد کار دیگری جز نوشتن بلد نیستید... خب کاری نمی شود کرد. قبل از نوشتن، صد و یک کار دیگر را بروید یاد بگیرید اما ننویسید. دِ، می گویم ننویسید! فرزندانم، نوشتن هزار و يك چاله چوله دارد كه ممكن است در آن بيفتيد و دستان روحتان را زخمي كنيد. اصلا من براي همين اينجام. با عزمي جزم، آمده ام كه شما را از شروع/ ادامه اين راه ناهموار منصرف كنم. البته براي اين كارم هم يك دليل درست و حسابي دارم:
دنيا پر است از نويسنده هايي مثل من و شما.
بله؛ آنقدر نويسنده در دنيا ريخته كه گمانم تعدادشان از آدمهاي زنده ي موجود بر كره زمين هم بيشتر است. چه فايده دارد همينطور الكي و دل خوش كنكي يكي ديگر هم به آنها اضافه شود؟ مگر اينكه... مگر اينكه آن نويسنده حرف تازه اي براي گفتن داشته باشد. بله، اگر حرف تازه اي براي گفتن داريد، اگر مي خواهيد جهان اطرافتان را تغيير داده و به جاي بهتري بدل كنيد؛ در اين صورت درست آمده ايد. در غير اينصورت، نوشتن ممنوع! چه فايده دارد اگر از نوشتن به دنبال شهرت و ثروت و كسب شان و مقام و بالابردن طبقه ي اجتماعي هستيد؟ براي كسب اين سه مورد، مخصوصا آن آخري، راه هاي بسيار زيادي وجود دارد... اگر هم به دنبال آن دومي آمده ايد، كلا نويسندگي را ببوسيد و بگذاريد كنار كه حتي برترين نويسنده ها هم اينجا به نان و نوايي نمي رسند. مگر آن كه جي. كي. رولينگ باشيد. اتفاقا؛ حالا كه گفت و گويمان گل كرده، مي گويمتان كه رولينگ مرا به اين مخمصه انداخت!
اگر به خاطر آن كتاب زيبا و تميز نبود به دام روياي نوشتن نمي افتادم.
البته الان اصلا نادم نيستم؛ گرچه، روزهاي زيادي را از سر گذراندم كه مثل تمساح از انتخابم پشيمان و اشك ريزان بودم. حالا ديگر كَكَم نمي گزد كه چرا هيچكسي كتابهايم را نخريد يا نخواند يا از آن بدتر، اصلا در كشور خودم چاپشان نكردند. باز هم به شما توصيه مي كنم كه اگر دليل درست و حسابي اي براي نوشتن نداريد، چند صباحي دست بشوييد و اين دل نوشته ها را بخوانيد. مخصوصا سه فصل نخست را. اگر بعد از آن، باز هم عزمتان جزم بود، عزت زياد! آنوقت مثل يك مادر خوب شما را به سوي جاده ي بي پايان نوشتن رهسپار مي كنم. راستي، فرقي هم ندارد كه چه بنويسيد: رمان، داستان كودك، نمايش نامه، فيلم نامه يا ناداستان و داستان كوتاه؛ به هر صورت، اندكي صبر كنيد و اين نوشتار كوتاه را تا آخر بخوانيد. اگر كفايت نكرد، مثل كتابهاي گاج آن را چندين بار بخوانيد!
در قدم اول، براي اينكه به شما اثبات كنم مي توانيد كارهاي بهتري از نوشتن انجام دهيد، يك چالش كوچك سر راهتان قرار مي دهم. اول از همه هم خودم انجامش مي دهم. هيچ كار سختي نيست: قلم و كاغذي برداريد و برويد يك گوشه ي خلوت و تمام فكرتان را جمع كنيد. حال خوب فكر كنيد و هزار و يك دليل كه نه؛ صد و يك دليل هم نه؛ يازده دليل براي نوشتن بنويسيد. منظورم هم چيزهاي كلي از اين قسم كه مي خواهم جهان را به جاي بهتري بدل كنم و اينها نيست. منظورم چيزهاي جزيي است كه به آتش عشق و شعله هاي سوزان نوشتن در قلبتان دامن مي زند يا حتي چيزهايي كه روح شما را از نابودي و تخريب نجات مي دهد.
هرچه باشد؛ شما فقط وقتي نويسنده ي خوبي مي شويد كه براي آن بميريد! يا كمي ملايمتر؛ فقط وقتي نويسنده ي خوبي مي شويد كه عمرتان را پاي نوشتن بگذاريد و نه براي خود؛ كه براي نوشتن زندگي كنيد. چون نوشتن يك شغل تمام وقتِ اعصاب خُردكنِ بدون بيمه، مزايا و بدون هيچ حقوقي است. نويسندگي چيزي است شبيه بيگاري كشيدن؛ مثل بسته شدن به افسار اسبي وحشي: همين كه شروع كنيد ديگر نمي توانيد متوقفش كنيد. شروعش با خودتان است پايانش با زبانم لال، آسماني شدنتان! دست به كار شويد. منتظر چي هستيد؟! بزنيد صفحه ي بعد. همه را گذاشتم در يك صفحه تا راحت مطالعه اش كنيد. بعد از خواندن اين مطالب، دستهايتان را بشوييد! و دست به قلم شويد تا 11 دليل منحصر به فرد خودتان را بنويسيد. براي نوشتنش هيچ عجله اي نكنيد. براي من نيم ساعتي زمان برد، ولي تا چند ساعت و چند روز هم اگر وقت ببرد، باز عيبي ندارد.
بزن بريم... لتس گو!
يازده دليل شخصي من براي نوشتن
1. نمي توانم نداهاي ذهني ام را متوقف كنم و ذهنم دائما مشغول داستان سرايي ست، اگر ننويسم ديوانه مي شوم چون اين تنها روشم براي پاكسازي و تكزيه ذهن است.
2. نوشتن براي من روشي است براي درك انسانها؛ اگر آنها را به صورت شخصيتهاي داستاني تجزيه و تحليل نكنم، نمي توانم خوب بشناسمشان.
3. دست به قلم شدن به من كمك مي كند احساس مفيد بودن كنم.
4. بدون سالها نوشتن نمي توانستم جهان را به شيوه ي خودم درك كنم.
5. جنسيتِ سياه و سفيد مرا آزار مي داد: از چيزي به نام زن و مرد متنفر بودم. مطالعه و نوشتن سرانجام نقطه نظري به من داد تا بتوانم زنجيرهايي را كه از بدو تولد به عنوان يك دختر به دست و پايم بسته بودند، از روحم كنار بزنم.
6. پيش از اين از درك بهشت و جهنم و پاداش و مجازات عاجز بودم.
7. با عشق بيگانه بودم و حالم از آدم ها به هم مي خورد؛ تا اينكه نوشتن به دادم رسيد.
8. نوشتن باعث مي شود اطلاعات علمي و عمومي مفيدي كسب كنم.
9. نويسندگي ضريب هوشي ام را بالاتر مي برد.
10. بسياري از تبعيض هايي كه در جامعه وحي منزل شمرده مي شود را ديگر قبول ندارم و گرچه در پاره از موارد هنوز با تعصب رفتار/ فكر مي كنم، بيشتر تعصباتم را كنار گذاشته ام.
11. نوشتن از من انسان بهتر و عجالتا، قابل تحمل تري ساخت!
خُب ديگر. حيف كه اين يك كتابچه ي الكترونيكي است وگرنه برايتان يك صفحه را خالي مي گذاشتم تا بتوانيد دلايل خودتان را بنويسيد. عيب ندارد، آنچه در بساط نويسنده ها به وفور موجود است، چيزي ست به نام قلم و كاغذ! پس بهانه نياوريد، خوف هم نكنيد. نيازي نيست دليلهايتان به اندازه مال من شيك و مجلسي و محكمه پسند باشد! فقط تا حدودي شخصي باشد بس است. حتي يك نيم خط هم باشند بس است...
البته به شرط اينكه وجدانتان، نداي درونتان يا قلبتان بگويد همين كافي ست. به شرط اينكه به اين دلايلي كه نوشتيد باور داشته باشيد. اگر هم نتوانستيد، غصه نخوريد. هروقت که وقتش شد، می نویسید. اگر هم که اين يازده دليل را نوشته ايد، پس ديگر درنگ جايز نيست، بايد نويسنده شويد! شمايي كه توانستيد رك و راست يازده دليل شخصي و غير قابل انكار بنويسيد، ديگر لازم نيست با خودتان دو دوتا چهارتا كنيد كه از شما نويسنده در مي آيد يا نه! خير! من هيچ تست معتبري نمي شناسم كه گزينه هايش را پر كنيد و بعد به شما بگويد نويسنده مي شويد، يا نه!
هيچكس حق ندارد به شما بگويد استعداد نوشتن نداريد. نمي خواهم شعار بدهم كه همه مي توانند نويسنده شوند و از اين حرفها. بالاتر هم گفتم، هيچ نيازي نيست كه همه نويسنده شوند چون به قدر كافي نويسنده ي خوب و معمولي در اين دنيا وجود دارد. اما اگر شما مي خواهيد با نوشته هايتان جهان را تكان بدهيد و پايه هاي اصول اخلاقي را در همه آفاق! بلرزانيد و خوب و بد را خانه تكاني كنيد؛ راه بر شما باز است! حالا كه يازده دليل محكم و غير قابل انكار براي نوشتن داريد، ديگر نگذاريد هيچكس جلويتان را بگيرد و مايوستان كند، حتي من! حال به شما عزيزان جان خواهم گفت اسرار نهان:
هدف از نوشتن اين كتاب كوچك اين نبوده است كه به شما ماهي (تكنيك ها و آموزش نويسندگي/ درس نوشتن/ نكاتي براي بهتر نوشتن) بدهد. هدف از نوشتن، اين بوده است كه به شما ماهي گيري ياد بدهد. اين كه چطور راه خودتان را پيدا كنيد! چطور بدون كمك هيچ استاد و كتاب و دوره اي، بهترين نويسنده اي را كه ممكن است از شما دربيايد را پيدا كنيد. هدف من اين نيست كه از سنگ خام و نتراشيده ي وجودتان، نويسنده اي خوشتراش دربياورم. هرگز. به ياد داشته باشيد هيچ دوره اي، كتابي، آموزشي و استادي نمي تواند از شما يك نويسنده بسازد. شما براي نويسنده شدن تنها به يك استاد نياز داريد: خودتان. بله، قرار است در ادامه راهكارهايي عملي به شما نشان دهم. اينكه چطور در سختي هاي راه خود را نبازيد. اينكه به نسخه ي ديگري از فلان و بهمان نويسنده تبديل نشويد، بلكه به خودِ خودتان بدل شويد؛ به بهترين نسخه از خودتان. من به اين شيوه، نوشتن آزاد مي گويم. نقش من در اين ميان فقط كورسوي چراغي ست كه راهتان را تا گام نخست روشن مي كند و پس از آن مي بايست خودتان راهتان را پيدا كنيد. در پايان، همواره يادتان باشد كه:
هيچ مادري به كودك خود راه رفتن را ياد نمي دهد؛ كودك بايد خود آن را بياموزد.
پی نوشت: این کتاب هفده فصل دارد و هر جمعه، یک فصل از آن به صورت رایگان از انتشارات فاناگوریا دانلود نمایید. ^^
پی پی نوشت: لطفا شوخی هایم را جدی نگیرید ^^
سپاس از وقت و توجه شما ^^
"داستان كوتاه: تارا"
مرگ، جاده ای است که در آن تنها می شود به جلو حرکت کرد.
کتانی های زردِ رنگ و رو رفته ام را با شتاب بر روی سنگفرش خیس خیابان بارانی می کشم. از توده ابرهای غلیظ کیلومترها بالاتر شن...نمایش بیشتر
موارد دوست داشته شده دیگر
2
دوست داشتن








دوست داشتن 3- آپریل 30, 2022