توسط بر 17 ساعت پیش
می‌گه صنیع‌السلطنه خانوم: آدم که دردش می‌گیرد و غم عالم بر سرش می‌ریزد، دچار زوال عقل می‌شود و در لحظه گیج و گنگ است که الان چه کنم برای سبک شدن و برای قرار گرفتن؟ می‌گم عزیز جان: بیا بنویس می‌گه صنیع‌السلطنه خانوم جان چی بنویسم من که از این کارا بلد نیستم! می‌گم عزیزجان: بلد بودن نمی‌خواد فقط هرچی تو دلت می‌گذره بریز رو کاغذ اونوقت میبینی چقدر سبک شدی انگار یکمی از این غم‌ها کم میشه یا حداقل مُسَکِن دردهات می‌شه. بهش میگم عزیزجان وقتایی که تو زندگی نه کسی هست که باهاش حرف بزنی یا خج...
8 بازدید 4 likes
توسط بر 18 ساعت پیش
افشین ماشین خرید روزی که مامان آمد و گفت که افشین ماشین خریده ؛هنوز چهره ی پسر بچه ای که از مدرسه تا خانه رانندگی می کرد، در ذهنم صدای بوق و ترمز در می آورد. افشین صبح ها رانندگی نمی کرد. شاید صبح ها شیفت رانندگی اش نبود و شاید هم صبح بهش بار نمی خورد.اما اصلا نمی توانم به این فکر کنم که افشین صبح ها با صورتی که رد بالش رویش مانده بود؛حوصله ی بوق زدن و ترمز کردن و سبقت گرفتن نداشت.گمانم نمی تواند این چنین باشد؛ زیرا که عشق از روح می آید و کاری به اوضاع جسمی ات ندارد‌‌. حالا که می دانم عشق...
8 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 12, 2021
فهميدم اين آتش از گور عذرا بلند شده است، اكنون معنى آن نگاه شرر بار و پوزخندش را دانستم. پس از آبكشى آماده رفتن بوديم كه محبوبه گيس بلند وارد حمّام شد با ديدنِ من شتابان دستم را گرفته كنارى كشيد با عتاب فرمود كجا رفتى مگر قرار نبود رقص مخصوص عيد را انجام بدهيد؟ به جايت عذرا هنرنمايى نمود و ماه نساء خانم از دستم عصبانى شده به والده شاه فرمودند اين دختر آنى نيست كه برايت انتخاب كردم. يك ماه بعد در اندرونى جشنى است بايد آن روز يحتمل به اندرونى بروى تا از دست نهيب و عتاب ماه نساء خانم رهايى يا...
8 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 12, 2021
به دستور نبات همگى به سوى حمّام خانم رهسپار شديم، حليمه دلاك احوالم را پرسيد به او گفتم در عمارت محبوبه براى آموزش فنون رقص و آواز هستيم و از دست عتاب هاى نبات شكوه و شكايت كردم، او سرى به اين طرف و آن طرف انداخته پنهانى در گوشم گفت والده شاه قصد دارد يكى از شما را بعد از جشن مولود همايونى صيغه ناصرالدين شاه كند. با شنيدن اين خبر هوش از سرم پريد صاف بر جاى خود نشستم و گفتم قرار است ماه نساء خانم به عمارت بيايد، حليمه با نگاهى گرد مرا نگريست و با لحنى نجواگونه گفت او يارِ والده شاه و معلم رقص ...
8 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 11, 2021
نمی‌دانم از کجا شروع کنم! بیش از آنکه به حرف‌هایم مطمئن باشم، عصبانی‌ام و خوب می‌دانم که نوشتن در عصبانیت بس خطرناک‌تر از نوشتن از روی بی‌فکری و بی‌سوادی‌ست. عصبانی‌ام؛ خیلی عصبانی. چند روز پیش یکی از آن‌هایی که فکر کرده بود من می‌توانم در داستان‌نویسی کمکش کنم سوال عجیبی پرسید:             - از کجا ایده پیدا کنم؟ پرسیدم:             - می‌دونی 5 + 1 چه کشورهایی‌اَن؟ گفت سیاست را دنبال نمی‌کند.             - می‌دونی چرا مغول‌ها به ایران حمله کردن؟ گفت تاریخش خیلی خوب نی...
20 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 11, 2021
«پس از جدایی هیچ دل خوشی از زن‌ها نداشت و نمی خواست به زن صاحبخانه هم روی خوش نشان بدهد اما بوی دیوانه کننده ی دارچین و پای تازه که از لای در موذیانه راه بازکرده و پیچیده بود توی بینی پرمویش ، دستش شل شده و در جیررررری تا ته باز شده بود و چشمش که به چشمهای سیاه و سرمه کشیده ی زن افتاده بود، لبخندی ناخواسته روی لبهای نازکش نشسته بود.  طبقه‌ی اول جلوی در آپارتمان پاهایش سست شد، مکثی کرد و ته سیگار را بین شست و انگشت اشاره مثل پیچ رادیوی سوخته‌ی قدیمی‌اش پیچاند و تک سرفه‌ای کرد. انگار بدش ن...
11 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 8, 2021
نشسته‌ام خودم را محاکمه می‌کنم. خودم را سرزنش می‌کنم. چطور اینقدر محکم اعتماد کرده بودم  و چطور کل روزگار خودم را سیاه کرده بودم... در تمام مدت محاکمه این‌ها را با خودم زمزمه می‌کنم. من بی‌رمق گوشه‌ای نشسته‌ام و اشک میریزم به حال خودم انگار نشستم بالای قبر خودم و های های گریه می‌کنم. نکنه واقعا مردم؟ یه حرف بلندی میزنم و متوجه میشم آدمهای اطرافم برمیگردند و نگاهم می‌کنند خیالم راحت می‌شود که زنده‌ام. اما چرا خیالم راحت می‌شود با این شرایطی که دارم باید خیالم ناراحت شود که هن...
10 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 8, 2021
سی روز، سی بلاگ تمام شد! سعی کردم در این سی روز، مطالبی را منتشر کنم که مفید باشند و کسی از خواندنشان پشیمان نشود. در آخر چند پیشنهاد برای همبودگاه عزیز و دوست‌داشتنی: ۱. حتماً به فکر اپیکیشن باشید و یک اپیکیشن خوب برای سایتتون طراحی کنید. ۲. چالش‌های بیشتری برگزار کنید تا دوستان برای نوشتن در همبودگاه انگیزه داشته باشند. ۳. برای کتابفروشی‌های استان‌ها و شهرستان‌های دیگر دعوت‌نامه بفرستید.   باز هم در همبودگاه بلاگ منتشر خواهم کرد و مطمئنم همبودگاه روزهای خوبی در پیش خواهد د...
14 بازدید 7 likes
توسط بر آپریل 7, 2021
این روزها بحث معنای زندگی همه جا خیلی داغ است. کتاب‌های بسیاری هم در همین باره نوشته شده. امّا برویم سراغ اصل مطلب، معنای زندگی چیست؟ اگر بخواهیم یک تعریف ساده از آن داشته باشیم، معنای زندگی همان چیزی است که نمی‌گذارد شما خودکشی کنید! معمولاً اکثر افراد به دنبال این هستند که معنای زندگی را کشف کنند. آنها معتقدند در زندگی یک معنایی نهفته است که باید آن را جست‌وجو کرد ولی غافل از این هستند که برای زندگی می‌شود معنا هم ساخت! کامو در  بیگانه نوشته است: اگر در جست‌وجوی معنای زندگی باشید...
15 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 7, 2021
"چشمانت " اگر من در شب و شب ها در من تکرار می شوند همه اش تقصیر چَشمان کافِر توست. همان سراب خوش خط و خالی که هر جا میروم نیست و از وقتی که مرا تنها گذاشت تنها دنیا را از آن نشانی دارم. آبشار ارغوان چشمانت هر باغستانی را به مبارزه و خشکسالی می کشاند. در سکوت چشمانت یک دنیا آهنگ و ترانه ی تسکین نواخته می شود، همان نوایی که عقل را با من بیگانه ساخت، آن ترانه ای را می گویم که در من غریزه ی ستایش گشته و اگر نباشد حتی ارتفاع آسمانِ من کوتاه می شود. وقتی که چشمانت مهیای خواب می شود گویی نیلوفر آ...
12 بازدید 2 likes
توسط بر آپریل 7, 2021
شلوار را جلویم پهن کرده و به آن نگاهی انداختم.تقریبا همه جایش سالم بود.اگر این کشباف ها را به پاچه هایش میدوختم، حتما قدش هم اندازه میشد.کشباف‌های ارزان قیمت را زیر پاچه ی شلوار تنظیم کرده و دستم را روی پدال چرخ خیاطی فشار دادم.صدای کوک های قطاری در گوشم پیچید و مثل همیشه،برای لحظه ای مرا از جا پراند.زهرا مدام از اینطرف اتاق به آنطرف میدوید و عروسک پارچه ایش را در هوا تکان میداد.به صورت معصومش نگاهی انداختم و بخاطر کودکی از دست رفته اش،خودم را لعنت کردم.شاید باید به حرف مسعود گوش میکردم و از هما...
12 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 6, 2021
امروز از ایستگاه مترو بیرون آمدم و مردی را دیدم که به نظرم آشنا آمد. داشت سیگار می‌کشید و ماسک، دهانش را پنهان نکرده بود. کمی بیشتر دقّت کردم، یادم آمد، یک کارگردان فیلم کوتاه که از طریق پاتوق فیلم کوتاه اصفهان با او آشنا شدم ولی دو به شک بودم. بالاخره دل به دریا زدم و پرسیدم:《ببخشید.》 رویش را برگرداند:《بفرمایید.》 《شما کارگردان فیلم کوتاه نیستید؟》 یک لبخند روی لبش آمد و کوهی از ذوق در چشمانش پیدا شد:《بله... هستم.》 《کار جدیدتون رو از کجا می‌تونم ببینم؟》 《آپارات... هنری هستید؟... از کجا من رو...
14 بازدید 5 likes