توسط بر 7 ساعت پیش
اگر نامیرا بودم، عدنان بادبادک نمی‌شد. وقتی کوچک بودم به این جمله اعتقاد راسخی داشتم. چهار سال بعد از پایان جنگ ایران و عراق، وقتی که من یک‌ساله بودم، از طرف اداره‌ی آبفای خرمشهر به بابا یک خانه‌ی سازمانی دادند. یک آپارتمان دو خوابه به آدرس خرمشهر، کوی سوم خرداد، بلوک ۱۰، واحد ۲. دیوار خانه‌های شهرک از جنس بتن‌های پیش ساخته بود و به همین علت  کسی به آنجا کوی سوم خرداد نمی‌گفت و همه آنجا را با نام باقی مانده از زمان جنگش می‌شناختند؛ "پیش‌ساخت". بابا تمام سال‌های جنگ را در خرمشهر مانده بو...
2 بازدید 2 likes
توسط بر 9 ساعت پیش
اون روز که چشمانت را دیدم گویا سالهاست تو را می شناختم  مهربانی تو بدجور به دلم نشست  نمیدانم بهت گفته بودم یا نه اما  من تو را قبل از آمدنت در خواب دیدم  این روزها بیشتر از روزهای دیگر دلتنگ آغوش  پر مهر تو شدم  توقع تو از من تنها ساعت ها هم صحبت شدن و توقع من از تو گم شدن در آغوشت  در این غربت که هیچکس پای هیچکس نمی ماند من دستانت را طلب می کنم برای یکی شدن   عشق ما مثل آدم و حوا که برای باهم بودن از بهشت رانده شدن می ماند  من این عشق بین مان را می پرستم #حانیه سادات باغبانی 
3 بازدید 2 likes
توسط بر 14 ساعت پیش
چرخ خیاطی اش را چند وقت پیش در انباری پیدا کردیم. بابا گفت به عنوان دکور بگذاریمش بالای شومینه. هنوز یک تکه نخ از سوزنش آویزان بود. انگار که آخرین بار از سر وظیفه چیزی را دوخته باشد و هول هولکی از پشتش بلند شده باشد. مثل وقت‌هایی که توپ تحویل سال را می‌زدند و یک نفس راحت می‌کشید و می‌گفت:"آخییش ننه راحت شدیم" بعد از یک ماه شستن و سابیدن همه چیز، تازه مجال استراحت پیدا می‌کرد. هرچند که خود عید و مهمانهایش را هم تا آخر روز سیزده دوست نداشت. حتی حوصله‌ی ما نوه‌ها را وقتهایی که همه با هم بودیم، نداش...
8 بازدید 4 likes
توسط بر 17 ساعت پیش
اگر نامیرا بودم، می‌دانم قطعا این توانایی را هم داشتم که بتوانم نامرئی شوم...و آن‌وقت داستانم شروع می‌شد... . همیشه اهل برنامه ریزی بودی... برنامه‌ی خیلی چیزها را ریخته بودی؛ برنامه خیلی کارها؛ خیلی رفتن‌ها و خیلی نماندن‌ها، خیلی جاها؛ خیلی خندیدن‌ها، خیلی گریه نکردن‌ها، خیلی احساس‌ها؛ تو برنامه ریخته بودی برای خیلی خواندن‌ها و خیلی نشنیدن‌ها، خیلی دیدن‌ها و خیلی دیده‌نشدن‌ها؛ . من امّا هیچ وقت، برنامه نداشتم..همینطوری می‌زدم به دل قضیه! تنها برنامه‌ام، نامرئی شدن ب...
22 بازدید 5 likes
توسط بر می 5, 2021
یک کتاب داستان طنز بسیار عالی از پوریا عالمی. در حالی‌که کتاب‌های داستانی در هشت سال هنوز به چاپ دوم نمی‌رسند اما این کتاب عالی در چهار سال، چهار بار چاپ شده. #econ_ آبادی_ها #پوریا_ عالمی #داستان_بلند_طنز #طنز_اقتصادی #نشر_گاندو
6 بازدید 4 likes
توسط بر می 5, 2021
حدوداً چند ماه پیش بود که یک گربه‌ی سفید آمد در حیاط خانه‌مان و دو بچّه‌ گربه به دنیا آورد. بعد از مدّتی گربه‌ی مادر رفت ولی بچّه‌ گربه‌ها در حیاط مانده بودند. مادر من که سابقه‌ی بزرگ کردن شش بچّه گربه را در حیاط پدربزرگم داشت، تصمیم گرفت این‌ دو را هم بزرگ کند. گربه‌ی اوّلی یکی از گوش‌هایش سیاه بود و دیگری هر دو گوشش. مادرم نام اوّلی را گذاشت 《یه گوش》و نام دومی را گذاشت 《دو گوش》. چند هفته گذشت، مادرم در طی این چند هفته، یا خودش برایشان جگر و گردن مرغ می‌خرید یا وقتی ما می‌خواستیم بیرون برویم از...
6 بازدید 2 likes
توسط بر می 5, 2021
اگر نامیرا بودم هرگز به پایان زندگی فکر نمیکردم، وقت زیاد داشتم برای فکر کردن به تمام چیزهایی که نیستند و هستند، به تمام دقیقه هایی که سپری شدند و هنوز نیامدند، اگر نامیرا بودم هراس زندگی و گذر عمر را نداشتم هر طور که می‌شد و در توانم بود و نبود لحظات را سر میکشیدم، وقتی مردنی در کار نباشد زندگی را نباید مزه مزه کرد باید به یک باره سرکشید مثل سرکشیدن فالوده خنک توی کاسه چینی گل سرخی وسط ظهر تابستان. اگر مرگی در انتظارم بود تمام باروبندیلم را می‌بستم و در جهت سکوت حرکت میکردم، سکوتی که هیچ موجود ...
7 بازدید 5 likes
توسط بر می 5, 2021
ناميرا اگر بودم قطعاً كمي از سرعتِ زندگي مي كاهيدم، روزها چشم از مادر برنميداشتم،لحظه لحظه اش را رصد ميكردم، از خواب كه بيدار ميشود اول موهايش را شانه ميكشد وبعد از شستنِ صورت صبحانه اي مختصر آماده ميكند، گل صبحانه اش چاي است كه درقوري چيني گل سرخي دم كرده و وقتي در استكان ميريزد بخارش در هوا ميرقصد... باقيِكارهاي روزش هم ديگر برايم روزمرگي نيست، مثلاً سبزي كه پاك ميكرد حركت ظريفانگشتانِ كشيده اش برايم حركت دستهاي رهبر اركستر بزرگترين سمفوني دنيا است، يا وقتي خانه را گردگيري ميكند پيچ و خم و ...
10 بازدید 6 likes
توسط بر می 5, 2021
نوشت : دوستتدارم. نوشتم : نبضی که پس ازخواندن چه تند میزند و من چه غریبانه درتلاشم برای آرامش، دوستتدارم هایی که سراب اند  و چه غمگین ،،،،، نبضی که میزند همیشه نشانه زندگی نیست......
8 بازدید 4 likes
توسط بر می 4, 2021
وقتی دوست‌داشتن‌ت ته کشید وقتی آدم بودن‌ت به عاشق‌بودن‌ت نه گفت، وقتی حتی نامه‌های تهدیدت‌آمیزت تمام شد و خبر مرگت هیچ خبری از تو نشد که نشد، من دلتنگ‌تر شدم. روان‌پزشکم گفت:« سندروم استهکلم است! قربانی به قاتلش، و گروگان به گروگانگیرش عاشق‌ می‌شود، حتی عاشق‌تر !» روان‌پزشکم به‌روز است اما عاشق که نیست، من دچارم به « سندروم تهران» هر میدانی که با تو نچرخیده‌ام‌‌ گیج‌ترم می‌کند، هر خیابانی که با تو گز نکرده‌ام دق‌مرگ‌ترم هر کافه‌ای که با تو قهوه نخورده‌ام خاطر‌خواه‌ت...
11 بازدید 7 likes
توسط بر می 4, 2021
انتها من بودم* انتهای تمام مسیرها انتهای باران انتهای جاده‌‌ای جنگلی  انتها من بودم انتهای همه‌ی روزهای کودکی بودم انتهای آغوش مادر  انتهای دست‌های پدر  انتها من بودم انتهای اولین بوسه انتهای اولین عشق  انتهای اولین دیدار  انتها من بودم انتهای لبخند روی صورت مادربزرگ  انتهای شادی  انتهای اشک‌ انتها من بودم انتهای آرزوهای بر دل مانده انتهای بوق ممتد تلفن  انتهای پاکت سیگار  من انتهای همه‌ی سکوت‌ها و حرف‌های بودم... یک انتهای ابدی جمله‌ی ابتدایی 《*نام شعری از فرها...
5 بازدید 3 likes
توسط بر می 3, 2021
یک روز که از خواب بیدار شدم، دیدم دوستان زیادی، تصویر و آهنگ‌های زیبای استاد شجریان را در شبکه‌های اجتماعی گذاشته و می‌گویند استاد از دنیا رفته است. غم بر دلم چیره شد و اشک امانم را برید، باورم نمی‌شد، چون استاد نامیرا بود... اشکهایم را پاک می‌کردم اما دلم از این غم داشت که استاد، گنجینه علمی درونش را با خود برد و فرصت بیشتری برای تعلیم عشق به اهل هنر نیافت. اگرچه مرگ، پایان زندگی جسمی او بود، اما او به نوعی نامیرایی که در ذات بشر نهفته است و از راه صداقت، تلاش و کوشش حاصل می‌شود دست یافته بود. ...
13 بازدید 5 likes