توسط بر 5 ساعت پیش
  عشق حساب و کتاب ندارد اصول ، فرمول و معادله هم ندارد یک سر سود است یا یک سر زیان زمانی که در فکرش نیستی نقش یک بازیگر مهربان و دلسوز را در صحنه تاتر زندگی ات چنان ماهرانه بازی می کند که سرگرم شده و هست و نیستت را به دست فراموشی بسپاری عشق کاری می کند ساعت ها به عنوان یک بیننده پر و پا قرص بنشینی و از زیبایی های ساختگی که تو را هر لحظه با ان جادو می کند مشاهده کرده و از ان پس چشم هایت نابینا ،گوش هایت ناشنوا شده و تنها رنگارنگ های پوشالی در دیدگانت ارزشمند و فریبا می گردد و لعنت...
1 view 0 likes
توسط بر 20 ساعت پیش
آهای غریبه، آره با خودت هستم. فقط نوشته‌ای حالتون چطوره؟ نوشته‌ای چرا نیستید؟ حالتون؟ نیستید؟ کاش آنقدر دور نبودم برایت. کاش صمیمی‌تر بودی. الان نمی‌دانم چطور رویت حساب کنم. باید به چشم مسافری که توی مترو کنارم نشسته و یک ایستگاه بعد پیاده می‌شود نگاهت کنم یا نه؟ "ون" و "ید" نمی‌گذارد دلم را به بودنت خوش کنم. شاید اینها برای تو البته ببخشید "شما"، یک مشت حروف بی‌اهمیت باشند. ولی برای من،این چند خط همه چیز است. الان دقیقا بیست و چهار ساعت است زل زده‌ام به پروفایل بدون عکست، به پیامت. آخ...
8 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 25, 2022
دیروز جمعه، جزء معدود جمعه‌های خوب من بود. کلا جمعه‌ها رو زیاد دوست ندارم. چون ما باغ نداریم که مثل بقیه بریم. خانواده کم‌جمعیتی هستیم و کلا جمعه‌ها خیلی کسل کننده است برامون. از طرف دیگه پدرم روز جمعه فوت کرد و همین کافیه که جمعه خوب نباشه. اما دیروز عالی بود. چون جواب آزمون آموزش‌پو پرورش اومد. و من ۳۷ ساله با دو تا بچه تونستم قبول بشم. و تقریبا میشه گفت بدون هیچ کمکی خونده‌بودم. البته اصلا معلوم نیست، مرحله بعد چی بشه. ولی تا همین‌جا هم خیلی راضیم از خودم. برم که برای ...
6 بازدید 3 likes
توسط بر ژوئن 23, 2022
بعضی شب‌ها قبل از خواب، از او می‌پرسم: (بنظرت راحت‌ترین و بهترین و سریع‌ترین راه خودکشی چیه؟!) بعد، وقتی فقط نگاهم می‌کند و جوابم را نمی‌دهد، توی دلم به خدا می‌گویم (خدایا اگر شده حتی یک‌دقیقه، من زودتر از علی بمیرم.) _______________ او آدم پیچیده‌ای بود. اصلا نمی‌شُد حدس زد که دارد به چه چیزی فکر می‌کند؟ و از چه بُعدی نگاه می‌کند؟ او باهوش هم بود. همیشه یک قضیه را از دیدی نگاه می‌کرد که به عقل هیچ‌کس نمی‌رسید. آرام و با طُمانینه حرف می‌زد و رفتار می‌کرد. در شرایط عادی بسیار مهربان بود و خیر...
11 بازدید 3 likes
توسط بر ژوئن 22, 2022
  وقتی سرگروهبان" ناریا" چشمش را دربیمارستان نظامی باز کرد . فکرش را هم نمیکرد به همین راحتی هشتاد سانت از قدش کم شده .این خبر ناگوار را از قیافه ماتم زده زنش فهمید که ریملهای شُره کرده اش در صورت چاقش محو شده بود و سفیدی چشمهایش  همرنگ ماتیک آتیشی اش  . همین که  با بدبختی سرش را از روی تخت بالا آورد و جای خالی پاهایش را دید, یادش افتاد که  چند روز قبل  سرظهر- مثل تمام سر ظهرهای سی سال  گذشته-تنها توی کانکس فلزی در پاسگاه مرزی  نشسته بود هوای داخل اتاق گرم و شرجی بود . کار زیادی از پنکه پرسرو...
8 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 22, 2022
رفتیم کافه، دوستم میگه دلم می‌سوزه برای کسایی که اینجا گارسون هستند، واقعا چرا باید دل آدم بسوزه. من که خیلی دوست داشتم اینجا کار کنم. گارسون بودن یا راننده تاکسی بودن خیلی شغل‌های هیجان‌انگیزی هستند و بعضی از ما آدم‌ها هستیم که با نگاه از بالا به پایینمون حال طرف رو بد می‌کنیم. تا حالا فکر کردی دوست داشتی از این مدل شغل‌ها داشته‌باشی که با مردم خیلی در مراوده باشی؟ چقدر داشتی... .
11 بازدید 4 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
با صدای مهیبی از خواب پرید ! وای خدایا این صدای چی بود دیگه ؟ از ترس خودش را به بالش چسباند. سر وصدا مال زن و شوهر طبقه بالایی بود که داشتند مشاجره و دعوا می‌کردند، گوشهایش را حسابی تیز کرد ظاهرا مرد همسایه چیزی را به سمت همسرش پرت کرده بود. صدای خانم را شنید که با فریاد می‌گفت: من دیگه نمی‌تونم با دست لباس‌هاتون رو بشورم، یا یکی رو میاری لباسشویی رو تعمیر کنه، یا خودت شب لباس‌ها رو بشور و صدای مردی که ازراه‌‌ پله‌ها جواب می‌داد،امروز زنگ می‌زنم میاد تعمیرش می‌کنه وصدای کوبیدن درب کوچه... ...
64 بازدید 16 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
  سایه ی ماه بانو سایه سبدخریدهایش را کنار بوته ی گل زرد گذاشت و در را به آرامی بست.بوی یاس های سفید که دور آلاچیق حلقه زده بودند پیچید توی جانش،سایه شان افتاده بود روی باغچه های گل.  سبزه های کف پوش حیاط بوی نم و تازگی می دادند. اینجا یادگار پدر بود،خانه باغی بیرون شهر در یک جای خوش آب و هوا.سایه بعد ازدواج از حمید خواهش کرده بود همینجا زندگی کنند.روزهای خوبی را در این خانه با پدر گذرانده بود و حضور مادر را لابه لای کلمات پدر حس می کرد. بعضی وقت ها حمید زمزمه می کرد که برویم دا...
8 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
از بچگی شب ها تنها خوابیدن در ان اتاق تاریک را دوست نداشتم و این موضوع بزرگترین ترس زندگی ام در آن زمان شده بود یادم می آید هزاران ترفند به کار میگرفتم تا خوابم ببرد از جمله شمارش اعداد ،بغل کردن عروسک خرسی که قدش از خودم بلند تر بود و ....اما هیچکدام پاسخ گو نبوداز سکوت شب واهمه ای به جانم می افتاد که خیالات مالیخولیایی در ذهنم رژه میرفتند و در نهایت پس از ساعت های متوالی به اتاق مادرم پناه میبردم به همان آغوش گرمی که نوازش هایش و قصه های کوتاه با آن صدای دوست داشتنی اش مرا بدون خوف و وحشت به س...
17 بازدید 3 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
ترس‌ها پشت سَرَند آقای کتابفروش گفت انتشارات به کار خودش ادامه خواهد داد، وراث کتابفروشی را خواهند‌‌فروخت. چه وراث بی‌شعوری. این را به آقای کتابفروش نگفتم. ترسیدم خودش یکی از همان وراث بی‌شعور باشد. البته بعید بود. هیچ کدام از آن وراث بی‌شعور امکان نداشت وقتش را در کتابفروشی تلف کند. آن‌ها که دلشان آمده‌بود به کتابفروشی نازنین چوب حراج بزنند، حتماً وقت‌گذرانی در آن را بطالت می‌دانستند. سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم چه حیف. آقای کتابفروش چشم‌های سبزی داشت. انگشت سبابه‌اش را بُرد نزدیک ...
9 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
هفت، هشت سالی داشتم که کابوسِ شبانه‌م شده بود،  نمکی‌یی که قرار بود من رو بدزده و بِبره پُشتِ کوه هایِ آب‌و‌برق. همون رشته‌کوههایی که هر بعدازظهر با بابام می‌رفتیم و هر قلّه‌‌ش رو فتح می‌کردیم. می‌رفتیم که هر سنگ‌ریزش رو با پاهای کوچیکم پرتاب کنم تا ببینم هر قِلی که می‌خوره تا بره پایین چه صدایی ازش در می‌آد. اون شبهایی که این کابوس رو می‌دیدم جیغ نمی زدم، آخه می‌ترسیدم که مامانم رو با صدایِ جیغم بیدار‌کنم. می‌ترسیدم بابام و داداشام رو که اتاقِ کناری‌مون خواب بودند رو کُفری کنم. می‌ترسیدم که باب...
13 بازدید 2 likes
توسط بر ژوئن 21, 2022
از زن‌هایی که درباره بالا بودن وزن بچه‌شون موقع به دنیا اومدن، یا خوب بودن شیرشون و وزن‌گیری عالی بچه و یا زود باردار شدنشون تعریف می‌کنند، متنفرم. از زن‌هایی که تا می‌بینن حوصله نداری، فوری می‌گن شدی یا می‌خوای بشی بدم میاد. از زن‌هایی که تا دو کلمه درددل می‌کنی میگن ناشکری نکن، حالم به هم می‌خوره. از زن‌هایی وقتی یه زن دیگه بهش خيانت میشه، میگن تقصیر خودش بوده به شوهرش نرسیده، چندشم میشه. من دشمن این زن‌هام. حتما که اونا هم دشمن منن.  
14 بازدید 3 likes