توسط بر 12 ساعت پیش
آیا هرگزتنها در اتاقی کار کرده ای که ساکت و آرام باشد اما تو هزاران صدا در آن بشنوی؟ صدای هزاران انسان را که گاهی دردمندند و گاهی ناله شادی شان بلند است. در ظاهر تنهایی اما نیستی. اتاقی که گاهی آنقدر بزرگ است که صدای انسانها از بیست سی سال پیش در آن می ­پیچد. شرحی از قصه هایی عجیب، قصه هایی که درد، بازیگر اصلی است. بایگانی پزشکی که شرح قصه درد های قدیمی است و گاهی درمان های قدیمی. حتی شاید نامی از درمانگران قدیمی. دکتر غریب و شاگردانش پزشکانی که از علم قدیم وجدید به دنبال درمانی برای اشک ها و در...
3 بازدید 1 like
توسط بر ژانویه 16, 2022
شاید اگر سه سال پیش می‌خواستم در این باره بنویسم از عنوان دیگری استفاده می‌کردم؛ مثلا « همه کاره و هیچ کاره». اما من مدت‌هاست به مرام و مسلک «دوست داشتن خویشتن» گرایش پیدا کرده‌ام و این لیاقت را در خود می‌بینم که با کلمات بغایت زیبا وصف شوم. همین موضوع سبب می‌شود تا به جای همه کاره و هیچ کاره خودم را یک فرد چند پتانسیلی معرفی کنم و همه چیز بودن را یک هنر بدانم. البته باید اعلام کنم که قبل از من به طور رسمی، خانم امیلی واپنیک در کتاب « همه چیز بودن: راهنمای آنان که هنوز نمی‌دانند می‌خواهند چه ...
9 بازدید 4 likes
توسط بر ژانویه 16, 2022
    از هنرکده خارج میشوم و طبق معمول چند نفری از هنرجویان بی ریاح  و  خوش قلب هستند تا بخواهند حین گذر از مسیر هنرکده تا پارکینگ در خیابان کناری   همقدم با من بیایند و مباحث غیر درسی را  مطرح کنند ‌   . اینبار یک هنرجوی عزیز  راجع به  مبحث  شخصی و معاشرت هایش نقل می‌کند و هم از جانب دیگر  از پدرش کمی گلایه  دارد . اینکه  پدرش فرد محبوبی بین همسایه ها نیست ‌ و این امر  آزارش میدهد  .    او می‌گوید که  پدرش  یک  فرد متکدی و گدا  را که  به کوچه شان آمده بوده   به فحش و ناسزا گرفته و یکبار دیگ...
5 بازدید 1 like
توسط بر ژانویه 15, 2022
نمونه متن تبریک تولد اختصاصی برای اسم پرنیا اگر می‌خواهید متن تبریک تولد اختصاصی که فقط و فقط برای شما و مخاطب‌تان باشد می‌توانید به تیم چیستا اعتماد کنید. متن اختصاصی برای خودتان است و دیگر تولید نمی‌شود. تو بشارت خورشیدی پرنیاترین دختر فصل‌ها! در فاصله ظریف بهانه‌های بهار و تابش‌های تابستان متولد شدی تا خنکای خواب‌های بی‌خیالی را به حرارت تند تپش‌های قلبی که عاشقی را بلد شده گره بزنی! تو از راه می‌رسی و جوانه‌های زندگی راز میوه‌شدن را می‌فهمند. . #متن_تبریک_تولد #پرنیا ...
6 بازدید 0 likes
توسط بر ژانویه 14, 2022
در دفتر کارم نشسته‌ام و لیست کارهای امروز را چک می‌کنم.کفش‌هایم را از پا در می‌آورم و کفش‌های پنجه فولادی را از زیر میزم بیرون می‌کشم و پا می‌کنم. سنگین و زمخت هستند؛ اما به پوشیدنشان سال‌هاست عادت دارم. به قول یکی از اساتید دوران دانشکده:« اگر زن هستین واین رشته رو انتخاب کردین، وقتی وارد محیط کارشدین، زن بودنتون رو فراموش کنید!» و من هربار بعد از پوشیدن کفش‌های پنجه‌فولادی، زن درونم را تا پایان ساعت کاری و درآوردن کفش‌ها، جایی در اعماق وجودم، موقتاً اسیر می‌کنم و مرد می‌شوم. جلوی آیینه‌ی کوچک ...
23 بازدید 8 likes
توسط بر ژانویه 14, 2022
مجموعه اشعار هاشور ۴۸ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)   (۱) در نهادِ كدامین حادثه  (قيدت) كنم؟ تا تو،  مقيد به (فعل آمدن) بشوي!     (۲) انار ترک خورده‌ست،        --لبخندت! می‌کِشاند به خوردن      پاییز نگاهم را...     (۳)  مردی‌ست تنها،       --روزگارم،،   می‌نگرم،    انگار پیر شده است. #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) #انجمن_شعر_و_ادب_رها (میخانه)
5 بازدید 1 like
توسط بر ژانویه 13, 2022
فرمان دوچرخه را محکم در دست‌هایم می‌گیرم. با  چند بار رکاب زدن و زیگزاگی رفتن، بالاخره تعادلم  را بدست می‌آورم. از اینکه دارم دوچرخه سواری می‌کنم به شدت ذوق زده‌ام. ولی در پارکینگ هر لحظه به من نزدیک‌‌تر می‌شود. دستپاچه می‌شوم. بین اینکه ترمز بگیرم یا اینکه پایم را که به سختی به زمین می‌رسد، زمین بگذارم یا اینکه فرمان را بچرخانم، مرددم. با ضربه‌ی محکمی، چرخ جلوی دوچرخه به در پارکینگ می‌خورد و سقوط می‌کنم. صدای آخ من آنقدر بلند است که می‌ترسم همسایه‌ها هم شنیده باشند. آیا تا به حال شده که در زندگ...
9 بازدید 5 likes
توسط بر ژانویه 13, 2022
●بچه بودیم و همبازی ‌. کی فکرش رو می‌کرد اینطوری بشه....    اون موقع هیچ نسبتی نداشتیم با هم   و با هم دوست و نزدیک و شاد بودیم  اما  ورق برگشت و الان ....    خب الانشم باز نسبتی  با هم نداریم  و دور و غریب از همیم ... ○  نسبتی ندارید؟...  یکم بیشتر فکر کن پسر  ●  خب  ....  نسبتی نداریم . مگه داریم؟    خب والا یه جورایی گره ی کوری خوردیم به هم  .  ولی فکر نکنم باز تمام اتفاقات  این  سال‌های اخیر   تاثیری در مناسبات  فردی گذاشته باشه .  هنوزم غریبیم . ولی آشنا .  خب وقتی  مادرشون فوت شد    ...
9 بازدید 3 likes
توسط بر ژانویه 11, 2022
سه شعر سپید کوتاه (هاشور) از #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) (۱) [تقدیم به کودکان کار]  مرد نبود اما کارهای مردانه می‌کرد کودکی که، موریانه‌های کار ساقه ی لبخندش را                   جویده بود!. (۲) شیرین می‌کنی هر شب --خواب‌هایم را. و بِسترم؛ طعمِ "تو" را می‌گیرد  تا،،،    --صبح!.   (۳) در پیله ی دلتنگی،،، چنان گرفتارم که پروانه‌گی؛ فراموشم شده ست!   #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
7 بازدید 1 like
توسط بر ژانویه 10, 2022
  من و شغل‌هایم شغلم؟...نمی­‌دانم؟...وقتی کسی از شغلم می‌پرسد، به فکر فرو می­‌روم. هفت ساله بودم که از مادرم قالیبافی یاد گرفتم.  مادرم با آهنگ خوش نقشه می­‌خواند و من جواب می‌­دادم.  مادر:« دوتا ول کن و یه پسته‌ای بزن» من:« زدم» مادر:« حالا یکی ول کن و سه تا سورمه‌­ای بزن» من:« زدم» زدمو و مشق نوشتم. زدمو و بازی کردم. نهایت آرزوی‌­ام آن موقع‌­ها این بود که خودم دفتین بزنم. حتما نمی‌دانید دفتین چیست؟ خب بروید بالا...عکس دفتین را گذاشته­‌ام.  همان شانه سنگینی که روی تار...
55 بازدید 12 likes
توسط بر ژانویه 9, 2022
سه شعر هاشور از فاطمه عسگرپور  (۱) کلافه از آغاز وُ، انتهای سفرم - هیچ راهی به تو ختم نشد!                            ... به نبودنت اما،                بسیار!   (۲) آفتابِ پدر؛ وقتی به غروبی وحشی تن داد، این آرزوهای من بود که- در پیچ و خم زندگی گم شد.!   (۳) برگرد وُ، بوی تن‌ات را از کمد لباس‌هایم بردار!   #فاطمه_عسگرپور
13 بازدید 1 like
توسط بر ژانویه 8, 2022
   دوستان و همراهان همبودگاه درود و عرض ادب و احترام دارم خدمت تک تک شما عزیزان و مخاطبان با محبت.     همگی غرق روزمرگی ها بودیم که  روزی حین گذر از مسیری بارانی  رهگذری بی چتر و خیس را دیدم   او جای غلطی چشم انتظار رسیدن یک تاکسی ایستاده بود و باران شهر رشت بشکل هاشور زدگی ها بر سرش میبارید.  ترمز کردم و کمی به عقب برگشتم .   عادت ندارم که با بوق با کسی ارتباط برقرار کنم  چون از نظرم ممکن است بی ادبی تلقی شود . ناگزیر  نصفه نیمه پیاده شدم  و او را صدا کردم . او نگاهی به خودرو کرد و با کمی ...
14 بازدید 2 likes