توسط بر 9 ساعت پیش
مرزهای عقل و منطق ممکن است کاملا قاطع باشد. ما در عشق همه مرزها و جدایی‌ها محو می‌شوند.  #الیف_شافاک #ارسلان_فصیحی #ملت_عشق ☑️ @pdf_tarikhema   pdf.tarikhema.org
6 بازدید 2 likes
توسط بر 9 ساعت پیش
دوستانِ جان: نظرتون در باره‌ی گروه نقد فیلم چیه؟ #سینما #نقد_فیلم
4 بازدید 2 likes
توسط بر 19 ساعت پیش
لمس بعضی آدمها بر دستانم زخم‌هایی ماندگار گذاشته است. ?امروز سالگرد درگذشت «سلینجر» خالق شاهکار « ناطور دشت» است. (سلینجر علاقه ای به مصاحبه نداشت در این عکس خشم او از عکاسی که دزدکی تلاش داشت از او عکس بگیرد، ثبت شده است) @sahandiranmehr
9 بازدید 2 likes
توسط بر ژانویه 26, 2021
در روستایم، به جای باران، برگ میبارد، برگ های زرد. من از ریزش برگ ها، بدون باران میترسم.
6 بازدید 2 likes
توسط بر ژانویه 26, 2021
گیسو   به سمت آینه بایست می خواهم تکرارت را ببینم از تو داشتن تنها یکی کافی نیست من تکثیر تو را می‌خواهم شبیه تو را *** روبروی آینه ایستاده‌ام و انعکاس هزارتوی چشمانم را خیره شده ام، یک امیدِ واهی، که شاید کسی غیر از من، کسی شبیه "او"، در پشت یکی از این تصاویر سَرَک بکشد؛ اما جز من نیست، جز منی که دیگر من نیست، نیست. گیسِ بلندِ دخترکِ درونِ قابِ عکسِ جلوی آینه، دستانم را هوس می‌دهد به بافتن موهایی که چند وقتی‌ست پریشان و رها شده اند در مسیر تقدیرشان. هوسِ کالِ دستان...
8 بازدید 3 likes
توسط بر ژانویه 26, 2021
مرد گفت: بی تو مثل چشمه‌ای بی آبم. مثل پرنده‌ای هستم که نمی تواند آواز بخواند. همین‌طور مثل آهویی هستم که در تیررس شکارچی‌ست... زن از ادبیات چیزی نمی‌دانست. دلش به حال مرد سوخت. کمی فکر کرد و گفت: همه‌چیز درست می‌شود! من یک روان‌پزشک خوب می‌شناسم...!  (بخشکی شانس! مینی‌مال‌های #رسول_یونان) . پ. ن : عکس مربوط به مجسمه‌های چوبی باغ‌موزه‌ی وزیری در لواسان تهران است
7 بازدید 3 likes
توسط بر ژانویه 26, 2021
با رئیس موسسه عکس یادگاری گرفتیم؛ در حاشیه‌ی راستِ عکس منشی و کنارش رئیس ایستاده بود. لحظه‌ای دستش را دور کمر منشی چرخاند. او با حرکت تندِ باسنش دست رئیس را پایین انداخت؛ چیزی که فقط من دیدم، آن هم برای اینکه معمولاً توجهی به دوربین و لحظه‌ی گرفتن عکس ندارم؛ نفر بعدی مدیر لجستیک و تبلیغات موسسه بود –که برادرِ منشی بود-. کنار او خانم ل. ایستاده بود (و از من نخواهید اسم کامل‌اش را بگویم که نه برای من بلکه برای او شایسته نیست)؛ به شوخی‌های مدیر لجستیک نمی‌خندید و مستقیم و بدون شک و تردید، بی‌صبر به...
16 بازدید 3 likes
توسط بر ژانویه 26, 2021
سه شنبه.. ساعت ۷ عصر.. کافه اردیبهشت.. ۲۶ آذر سال ۱۰۰۰ شمسی میلادی . . فکر می‌کنم، ساده‌تر و بی‌روح‌تر و بی‌احساس‌تر از این جملات نمی‌توانستم برای دعوتت انتخاب کنم! شاید خاصیت جهان موازی با نوک پیکان برعکس یا جهان عمودی همین باشد، نویسندگانش وقتی به دوستان خود می‌رسند از هر بی‌سوادی، بی‌سوادتر می‌شوند، می‌خواستم بگویم فقط بیا! همین! . . توی این دنیا من نویسنده‌ام و تو دکتر، یک مَرضی آمده که همه را بیچاره کرده و من و تو را چاره‌دار تر!! دوایش، دُزهای مختلف کافئین است و خواندن دو جلد...
6 بازدید 4 likes
توسط بر ژانویه 26, 2021
من اهل گزین‌گویه ها نیستم. کتاب را به صورت کلی نگاه می‌کنم، اما بدم نیامد که این قطعه از کتاب پروست را جدا جدا نقل قول کنم. راوی در حال خواندن داستان‌های برگوت است که این اواخر خیلی مخاطب پیدا کرده و اکنون نظر آدم‌ها را در مورد برگوت بازگو می‌کند و آن را می‌کاود:   آنان هم مانند سوان درباره‌ی برگوت می‌گفتند: "ذهن جذابی دارد، فوق‌العاده است، شیوه‌ی نوشتن خاص خودش را دارد که شاید کمی تکلف داشته باشد، اما خیلی خوشایند است. آدم اسمش را هم پای نوشته‌ای نبیند فوراً می‌فهمد کار اوست." ...
8 بازدید 5 likes
توسط بر ژانویه 26, 2021
آيا تا كنون شيفته ي فرد معروفي شده ايد در حالي كه آن شخص حتي نمي داند كه شما وجود داريد؟ يا اينكه احساسات پايان ناپذيري نسبت به شريك عاطفي سابقتان داشته ايد يا اينكه خيلي جدي عاشق يك دوست صميمي شده ايد اما احساسات خود را اصلا بروز نداده ايد؟ اين تجربيات همگي از مصداقهاي عشق ناكام هستند. اگر احساسات شما در حد يك شيفتگي يا مجذوب شدن ساده باقي بماند اين ناكامي چندان عذابتان نخواهد داد اما اگر واقعا عاشق آن شخص باشيد دردي پايدار را تجربه خواهيد كرد. انواع عشق ناكام تعداد زيادي از انسانها در...
9 بازدید 3 likes
توسط بر ژانویه 25, 2021
-دیشب صدو هفتاد، هشتاد بار یه آهنگی رو گوش دادم. -عجب دیوونه‌ای هستی تو، حالی داری ها؟! چطور می‌تونی، خسته نمی‌شی؟ من بیشتراز ده بار فوقش، بیست بار، اونم باید توی موود خاصی باشم. مثلاً یه جاش رفته باشه رو مخم بعد هی بشنومش، مثل خاریدن که دردناکه ولی حال می‌ده، تا وقتی که خون بیاد. -همین شد دیگه، اینم همینطوری بود، تا بار شصت – هفتادم، یه چیزی تو دلم بهم می‌خورد، بعدش مثل همونکه گفتی، بعد بار شصتم که فهمیدم چی‌میگه، مثل دیدن یه صحنه‌ی دلخراش بود، که حالت و بهم می‌زنه ولی نمی‌تونی از تماشاش ...
12 بازدید 6 likes
توسط بر ژانویه 25, 2021
چند وقت پیش یکی از دوستانم، در کافه –به خیال خودش- مُچم را گرفت. خبر چاپ کتابم را شنیده بود و حالا با خنده‌ای چند گانه داشت به سمتم می‌آمد. خنده‌ای الهام گرفته از چند حس مختلف. 1. مسخره‌ست؛ ببین دنیا چقدر وارونه‌ست که تو هم کتاب نوشتی. 2. نه بابا؛ بالاخره یه کاری ازت براومد. 3. اگه خودت بهم ندیش، من پولی برای این خزعبلاتِ تو نمی‌دم. و من تمام این احساسات را در چشمانش می‌دیدم وقتی به من رسید و بیشتر از آنچه دلش می‌خواست تبریک و تحسین نثارم کرد. اما من هم نسبت به او نه چند حس؛ ب...
10 بازدید 3 likes