نوشتهها
چکیده ای از یک داستان بلند
مردجوان _بازیگر اکتسابی / #شین_براری #داستان_فلسفی #داستان_بلند
.... مرد جوان هر روز دیر سر کار حاضر میشد، وقتی خانم رئیس میپرسید ؛
: چرا دیر میآیی؟
مرد جوان جواب میداد:
یک ساعت بیشتر میخوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمیگیرم !
یک روز خانم رئیس او را خواست و برای آخرین بار تعهدنامه ای از وی امضا گرفت . و برای اینکه او را تنبیه کرده باشد به بهانه ی تعدیل نیرو ، وی را برای مدتی طولانی به مرخصی بدون حقوق فرستاد . .
------------------------------
در آن مدت مرخصی
مرد جوان کار جدیدی پیدا کرد . او مدرس و دبیر ادبیات شده بود .
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ میزد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود.
خودش نیز دو شغله شده بود . و پاره وقت در یک مرکز تولیدی قطعات آسانسور مشغول کار بود .
یک روز صبح درون محیط دبیرستان از پچ پچهای همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود ...
------------------------------
بعد از اتمام تدریس و زمان کلاس ، به سر شغل دومش رفت . ولی او دلیل تاخیرش را صادقانه گفت . اینکه دو شغله است . و بواسطه ی مدرک بالای دانشگاهی ، بعنوان دبیر ادبیات بصورت قراردادی مشغول کار و تدریس است . از طرفی دیگر مرد جوان هر زمان نمیتوانست کار مشتری ها را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها میخواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست . وی حاضر نبود دروغ بگوید ، یا که بدقولی کند . در عوض صادقانه از همان ابتدای امر و لحظه ی پذیرش سفارشات ، واقعیت را بیان میکرد.
رئیس پیر و چاق فروشگاه یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .
پس تصمیم گرفت علت را بیابد. خب متهم اصلی و شماره یک ؛
مرد جوان
آری مقصر و علت ، مرد جوان تشخیص داده شد . زیرا برخی از سفارشات را نمیپذیرفت.
پس پیرمرد چاق تصمیم به اخراج مرد جوان گرفت . ولی به اخطار و کسر حقوق بسنده کرد .
------------------------------
اینک ، مردجوان کار داشت ولی حقوق نه . برای فردایش تضمین کاری و آسایش خاطر و آرامش خیال ، نه . نه اطمینانی بود که ترم بعد نیز مشغول تدریس باشد . و نه اینکه درون فروشگاه امنیت شغلی داشت . بعبارتی لنگ در هوا و بلاتکلیف .
مرد جوان خسته شد از خودش و رفتارش . از خصوصیات و چارچوب های صادقانه ی رفتارش .
گوبی همیشه به درب بسته میرسید معیارها و باید به نباید های نانوشته ای که باور داشت و بدان پایبند بود
مرد از فقر ، از بی پولی می ترسید مردجوان تنهاتر از آنی بود که بخواهد به کسی تکیه کند . او باید فکر چاره کتد .
مرد جوان نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش میکشید به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح میکرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :
آری . بازیگر
آن هم در صحنه ی بزرگ روزگار .
از فردا صبح ، مرد جوان هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد،
کلاس هایش را مرتب تشکیل میداد،
و همهی سفارشات مشتریانش را قبول میکرد!
◇ اما از طرفی دیگر ، او هر روز دو ساعت سر کار چرت میزد!
در دبیرستان
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه میرفت، دست هایش را به هم میمالید و با اعتماد به نفس بالا میگفت: خوب بچهها درس جلسهی قبل را مرور میکنیم!!!
بعد از تدریس نیز به سر شغل دومش میرفت و درون فروشگاه نیز :
سفارشهای مشتریانش را قبول میکرد
اما .....
□ اما زمان تحویل بهانههای مختلفی میآورد تا کار را دیرتر تحویل دهد:
○ بهانه پشت بهانه.
دروغ پشت دروغ.
تا حالا چند بار مادرش مرده ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده و بظاهر دهها بار به خواستگاری رفته بود . . .
حالا خانم رئیس از او خوشحال است که او را آدم کرده ،
مدیر دبیرستان راضی است که استاد کلاسش منظم شده و
پیرمرد چاق نیز از فرط رضایتمندی و خوشحالی به مرد جوان مبالغ تشویقی پرداخت مینمود زیرا مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما مرد جوان دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است . همانند بقيه مردم.
خلاصه ای از یک داستان بلند
مطلب ویژه ی همبودگاه
شهریور هجدهم ۱۴۰۱
مردجوان _بازیگر اکتسابی
محیط همبودگاه
■ پارگراف برحسب تصادف از درون متن داستان اصلی بشکل [random] :
کپی/الصاق _بازیگر اکتسابی /شین_براری _کانوننویسندگان/بارباریابافن .....
........ سرم رو از شرمندگی پایین مینداختم و واقع بینانه اعتراف میکنم و به خانم رئیس میگویم؛
واقعا جای تاسف داره که من باز هم دیر رسیدم اداره . خودمم میدونم . واسه ی همینم هست که اینطور سرم رو از شرمندگی پایین انداختم و نگاهم چسبیده به کاشی های کف اداره . خب لابد اینبار هم تصمیم دارید منو سرزنش کنید و حتی شاید ازم تعهدنامه بگیرید و اخطار بدهید . اما من درک میکنم . ایراد نداره . ناراحت نمیشم. خب قانون واسه همه باید یکسان باشه . من مستثنی نیستم . همه در مقابل قانون برابر و یکسان هستیم. باشد ، میپذیرم و خودم پای تعهدنامه و اخطاریه ها رو امضا میزنم . و باز هم قول میدم که از فردا دیر نرسم . خب از شدت خجالت حتی روم نمیشه سرم رو بالا بیارم و به شما و چشماتون نگاه کنم . هیچی نگید. خودم میدونم. من از سکوت شما تمام حرف های ناگفته رو میخونم . خب لابد انتظار دارید دلیل و بهانه ای ببافم و تن کنم . تا تاخیرم رو توجیه کرده باشم . اما نه... اشتباه میکنید. من اعتراف میکنم و از پذیرش حقیقت ابایی ندارم . من مرد کاملی نیستم. دارای نقص ها و کمکاری ها و بد قولی و بی انضباطی هستم . حتی امروز صبح نه خسته بودم و نه خیابون ترافیک بود . بلکه از سر تنبلی و وسواس های مسخره ، و همچنین مشکل اعصاب و زخم های پنهان در پستوی روح و روانم دچار شک و تردید و نهایت امر مبتلا به وسواس شدم . چندبار تا سر کوچه رسیدم ولی همش یه صدایی ته دلم بهم گوشزد میکرد که شیر فلکه ی اجاق گاز رو نبستم و اگر برنگردم و چک نکنم احتمال انفجار و ویرانی هستش . خب با اینکه میدونم دچار وسواس عصبی هستم و کارم غلطه ، باز توان و قدرت ایستادگی در برابر نجوای خاموش و بیصدای روح درونم رو ندارم . همش منو به شک میندازه . همش باعث بروز اختلال در پیشرفت زندکی ام میشه . اصلا دلیل مجرد موندن من تا به این سن ، همین وسواس در انتخاب هست . البته اگر خدا بخواد و..... هیچی . بعدا بگم بهتره . پیشکی شیشکی میشه . خب داشتم از داغ دست این روح درونم میگفتم براتون. والا به جون شما ، به مرگ شما ، به اینجام رسیده... خسته شدم از دستش . دیگه نمیدونم باهاش چیکار کنم . پاک عقل و منطقم رو زده کنار و خودش فرمانده و رئیس و برنامه ریز در امور زندگی ام شده . احساس رو آورده و منو محو و تبخیر حس غریبی کرده . حسی جدید و آسمانی که درون تک تک تاروپود وجودم تنیده شده و رخنه کرده در دلم . البته از همین اول به شما بگم بهتره . خب والا از خدا که پنهون نیست . از شما چه پنهون که کلی خرج دوا دکتر کردم ، هیچ می دونید آخرش جواب آزمایش های سی تی اسکن و نوار قلب و مغز و آزمایش خون و پیگیری های درمانی ام به کجا رسید!.... الان خدمتتون عرض میکنم . آخرین نتیجه این بود که متخصص داخلی و خارجی و روانکاو و روان پزشک و مشاور و دکتر اعصاب و روان و قلب و عروق در یک کمیسیون و اجماع کلی به راست یا دروغ، بهم گفتند که باید ازدواج کنیم.... نه... نه... ببخشید ، یعنی گفتند که من باید ازدواج بشم. یعنی باید بکنم . ازدواج رو میگم . یعنی ... چطور بگم...
خب والا اونها هم فهمیده بودن که من عاشق شدم . البته شاید خودتون تا حالا چیزهایی شک کرده باشید ، اما دیگه وقتش رسیده که خودم بهتون رو در رو بگم .... خب میدونید چیه آخه.... وای که چقدر سخته گفتنش . من خیلی استرس دارم . شما چطور؟... من خیلی ، خیلی ، یعنی خیلی زیادتر از خیلی شما رو ... ..... ...
سرم را بالا میآورم و متعجب به اطراف نگاهی می اندازم .
.. پس کو؟ کجا دَر رفت ؟.... خانم رئیس؟.. چی شدی پس؟.. چطور رفتی که من نفهمیدم. ... ...
بازم نشد که بشه . خب شاید وقتی دیگر.... ..
درون رختکن ، به خانم رئیس فکر میکنم و سرم پایین است که درب کمد لباس ها را نمیبینم و در لحظه ای ناغافل با آن برخورد میکنم و نقش بر زمین شدم . .... ای لعنت بر این حواس پرت. به گمانم صبح شیر فلکه ی گاز اجاق را نبسته ام ....
روزی جدید و تکرار مکررات و وسواس های غریب . .... .
اولین نفری باش که میپسندی
