جادوگر باز نشسته.
دربارهی من
کتابخوانی
کتابخوانی
سپتامبر 12, 2022
23 بازدید
قرار است کفشهای اشتباه زیادی بخری. کفشهایی که پاهایت آنها را پس میزند. کفشهایی که پشت پایت را زخم میکند. ولی تو آنها را میپوشی به خاطر هزینهای که دادی. چون نمیتوانی سرت را بالا بگیری و اعلام کنی کفش اشتباهی را خریدهای، باید کفشهای بیشتری را در مغازه های بیشتری امتحان می کردهای، باید اعتراف کنی که گول ظاهر کفش را خوردهای و آیندهای رویایی را با آنها تصور کرده ای.
شبها پوست پشت پایت را ورانداز میکنی و دایرهای قرمز را میبینی که بزرگتر و قرمزتر خواهد شد.
ولی فردا صبح دوباره همان کفش ها را میپوشی. امیدواری تغییر شکل بدهد. امیدواری برای تو آدم دیگری بشود. برای همین وقتی دوستش نداری وقتی درد میکشی برایش شعرهای عاشقانه می فرستی و وقتی از تو فاصله می گیرد سعی میکنی دستش را بگیری و… بگذریم این راجع به کفش هاست و تو کفش های اشتباه زیادی میخری.
3 نفر
همهچیز دربارهی رنگها و رازها
آلمودوار را همیشه دوست داشتم. عشقم به او عشقی پنهانی و ساکت است. عشقی که برعکس احساسم به هیچکاک و کوروساوا از هیچ منتقد و روشنفکری یاد نگرفتم. هیچکس به من نگفته برای اینکه فیلمباز حسابت کنیم باید دوستش داشته باشی.
خودم آلمودوار را کشف کردم و اندوه و رمز و رنگ هایش را به زندگیم راه دادم.
"همه چیز دربارهی مادرم" فیلمی است راجع به مادران. راجعبه جادوی سرازیر کردن وقت و جوانی ات در کالبدی دیگر. جادوی غمناک موجودی را بیشتر از هر چیز حتی خودت دوست داشتن.
برایم جالب است چطور یک مرد توانسته مادرانگی را آنقدر ملموس به تصویر بکشد. به نظرم همین اثبات میکند یک هنرمند برای به تصویر کشیدن چیزی نیازی به تجربهاش ندارد. بالاخره هر کداممان فرزند مادری بودیم و کمی از مادرانگی میدانیم.
فیلم "اتوبوسی به نام هوس" و "همهچیز دربارهی ایو" نقش بزرگی در فیلم دارد. آلمودوار از فیلمهای دیگر هم برای تعیین سرنوشت و راههای شخصیتهایش الهام گرفته.
نقش اصلی فیلم "همه چیز دربارهی مادرم" مانوئلا است. مانوئلا سالها پیش نقش استلا را در نمایش اتوبوسی بهنام هوس بازی میکرده. و در همان گروه آماتور تئاتر با پدر فرزندش آشنا میشود. بعد از بارداریاش از بارسلون میگریزد و به مادرید میآید و به تنهایی پسرش را بزرگ میکند. حالا مانوئلا بعد از هفده سال دوباره و بعد از اتفاقی تلخ به بارسلون برمیگردد و دوباره نقش استلا را بازی می کند و ناگفتههایش را بالاخره به زبان میآورد.
رنگها در فیلم آلمودوار نقش پررنگی دارند. شخصیتهایی که به سمت مرگ میروند رنگهای تیره میپوشند و شخصیتهایی که زنده میمانند رنگهایی زنده مثل قرمز به تن دارند.
بازیگرها همه سحرآمیز و قوی ظاهر میشوند. پنه لوپه کروز جوان در نقش رزا ماندگار است. و به انتخاب من یکی از صحنههای فیلم که قابلیت ترکاندن قلبتان را دارد، صحنه ایست که رزا پدر مبتلا به آلزایمرش را در پارک میبیند.
در پایان فیلم آلمودوار این متن را نوشته: «تقدیم به بت دیویس، جینا رولندز، رومی اشنایدر… به تمام زنان بازیگر که نقش بازیگر را بازی کردهاند؛ به تمام زنانی که بازیگری میکنند؛ به مردانی که بازیگری میکنند و به زن تبدیل میشوند؛ به همهی کسانی که میخواهند مادر باشند؛ و به مادرم.»
نوشتهای پر از احترام به مادرانگی و زنانگی. نوشتهای که بدون قضاوت تمام انواع و اشکال زنانگی را میپذیرد. نوشتهای که با تمام احساساتش روشنفکرانه هم هست.
به نظرم این فیلم شروع خوبی برای ورود به دنیای آلمودوار است. پس منتظر چه هستید؟ کمربندهایتان را ببندید و رنگها و قصهها را در آغوش بکشید و ببویید.
حسام زاهدی
مرد.
زندگی می کند در
تهران.
اولین نفری باش که میپسندی
محبوبم، مرا ترک کن، امّا باقی ماندهی حسابم را نگو!
اگر میخواهید میتوانید قضاوتم کنید. ولی اجازه بدهید بگویم که من نسبتاً خیلی زود فهمیدم جزو قشر متوسط جامعه هستم، حتی می شود گفت متوسط رو به پایین. مادرم مرا به مدرسهی غیرانتفاعی میفرستاد. نه به خاطر اینکه بودجهاش با دخل و خرجمان جور بود، بلکه چون دوست داشت وارد دانشگاه خوبی بشوم.
مدرسه پر بود از دختران لوس و افادهای که تعطیلاتشان را در کیش یا ترکیه میگذراندند. خانههای دوبلکس داشتند و ماشینهای مدل بالا. فکر میکنم اولینبار آنجا بهعنوان یک واکنش دفاعی شروع کردم به دروغ گفتن. همکلاسیهایم باور کرده بودند که خانهی ما چهار اتاق خواب دارد و دوبلکس است. بعدها از اینکه دوستانم را به خانهمان دعوت کنم خجالت میکشیدم یا از اینکه پدرم با ماشینمان بیاید دنبالم. ترجیح می دادم خودم یک مسیر طولانی را پیاده بروم تا نگاه متعجّب و تحقیرآمیز همکلاسیهایم را تحمل کنم.
این مشکل با جسم من بزرگتر میشد و زبانش بازتر. وقتی رفتم دانشگاه دیگر از خودش خجالت نمیکشید. آرایش میکرد و زننده و موذی خودش را به نمایش میگذاشت.
حالا در سال سوم دانشگاه تقریبا از نصف قوم و خویشها پول قرض گرفته و چون نتوانستهام بدهیام را پس بدهم، یک ارتباط را برای همیشه خراب کردهام.
البتّه هیچوقت گرسنگی نکشیدهام یا اینطور نبوده که لباسی برای پوشیدن نداشته باشم. هیچوقت کار هم نکردم. یک دانشجوی معمولی بودهام که باید قید خریدهای هرازگاهی با دوستانم را بزنم یا یک مانتو را هزاران بار بپوشم یا از صبح تا شب با اضطراب اتمام موجودی کارتم سر و کله بزنم.
حقیقتش کشف بزرگ و کثیف امسالم این بوده که ورود به دنیای بزرگسالی وقتی نیست که میروی دستشویی و لکهی خونی را روی لباس زیرت میبینی یا وقتی عاشق میشوی و میفهمی مرد محترم رویاهایت یک عوضی تمامعیار است.
ورود به بزرگسالی زمانی است که قبل از دیدن پیام ماندهی حسابت آب دهانت را قورت میدهی.
وجیهه حسینی
زن.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
1 نفر دوست داشت
اولین نفری باش که میپسندی
شهروز براری
بهره از نبوغ و خلاقیت و طنز همراه با عنصر غافلگیری را در قسمت "درباره من" بکار گرفته اید (جادوگر بازنشسته) . نویسا و مانا باشید .
-
دوست داشتن
1
- سپتامبر 2, 2022
انعکاس سکوت
مهرسا موسوی
سکوت:
هیچ خبری ازش ندارم. دو روز است که ساکت شده. پیامهایم نخوانده میماند و تماسهایم بی جواب. تصورش میکنم که روی تخت بیمارستان دراز کشیده. چشمانش بسته است و توی دهانش لوله گذاشتهاند.
تصورش میکنم که دوباره گوشیش را دزدیده اند. دوباره رفته کلانتری و دوباره یکی از سربازها شروع کرده به مسخره کردن و اذیت کردنش و او باز هم ترسیده و نمیداند چه جوابی بدهد.
تصورش میکنم که پروژهش خوب پیش نرفته و از زور ناراحتی سعی میکند تمام روز را بخوابد.
البته احتمال دیگری هم هست. دلیل محکمتری برای این سکوت که سعی میکنم نادیدهاش بگیرم. توی صف ناهار سلف خوابگاهم و سینهام و چشمانم میسوزد. سعی میکنم ژتون را از توی کیفم در بیاورم، همه جا را تار می بینم و نمی توانم پیدایش کنم.
پیش از سکوت:
مینویسم: «برای نمایشگاه کتاب میآم تهران.»
ایموجی صورتی را میگذارد که به جای چشم، قلب دارد و میگوید: «پس با هم بریم تهرانگردی.»
آخر همان هفته سوار اتوبوس میشوم. یکی از کلاسهایم زا میپیچانم و تا مرز حذف میروم. از هراز و فیروزکوه میگذرم و روبهروی سینما فلسطین برای اولین بار میبینمش. مردی که در اینستاگرام می شناختم، درشتتر و مردانهتر از این پسر لاغر و مضطرب به نظر میآمد. همان اول دستش را میگذارد روی شانهام. از ظاهر مضطربش بعید است. چیزی نمی گویم. مثل باقی وقتها که از چیزی خوشم نمیآید و سکوت میکنم.
اول میرویم کافهای حوالی میدان فردوسی. با دیدن قیمتهای منو چشمهایش گشاد میشود. چه میشود کرد؟ پسری است همسن خودم. دانشجو در شهر گرانی مثل تهران. با کاری پاره وقت که تنها یک ماه است شروع کرده.
او راجعبه همهچیز حرف میزند. من بیشتر شنونده هستم. راجعبه خانوادهاش میگوید. از اعتیاد یک دایی (که همین باعث تنفرش از سیگار شده) و شرکت موفق و بزرگ دایی دیگرش حرف میزند. من چیزی نمیگویم. خوشم نمیآید همان اول از خانوادهام بگویم.
او اما ادامه میدهد. میگوید یکی از مادربزرگهایش آلزایمر گرفته و چقدر برایش ناراحت کننده است کسی که دوستش دارد طوری رفتار میکند که انگار هرگز او را ندیده.
من چیزی نمیگویم. یکی از مادربزرگهایم را هر سال دو سه بار می بینم و بیشتر از آنکه خودش را دوست داشته باشم رب و نان و ترشیهایش برایم جذاباند.
و مادربزرگ دیگرم چند سال قبل از به دنیا آمدنم مرده. از بچگی دوست داشتم دراز بکشم و خاطرات مادربزرگ را از زبان خالهاها بشنوم. وقتی خاله بزرگم گفت من و مادرجان هر دو در یک روز به دنیا آمدیم از خوشحالی بال درآوردم.
کافه را حساب میکند. نه مثل مردی مصمم بلکه مضطرب و مردد کارت را از جیبش در می آورد.
دو شاخه گل بهم میدهد که معلوم است از باغچه چیده. میگذارم توی جیبم و تا پایان قرارمان له میشود.
بعد از کافه میرویم نمایشگاه کتاب. میان غرفهها میگردیم. نوشتههای پشت کتابها را میخوانیم و سعی میکنیم از روی اسمها و طرح جلدشان بفهمیم کدامشان ارزش خواندن دارد.
او قمارباز و بلندیهای بادگیر را خوانده. دختری که رهایش کردی را آنقدر دوست داشته که در سفر خانوادگی شان حاضر شده سوار لنج نشود و به جایش در ساحل تنها بنشیند و کتابش را بخواند.
در مترو از هم خداحافظی میکنیم. وقتی شب می رسم خانهی عمویم، در تاریکی اتاق گریه میکنم. نمی دانم از زور خستگی است یا ناامیدی.
کمی پیشتر:
برای گفتن نه دیر شده. دوستانم میگویند اگر ازش خوشت نیآمده فقط ردش کن. حس از همه چیز مهمتر است و منم در جواب میگویم که خالههایم تعریف کردهاند مادربزرگ و پدر بزرگم مثل لیلی و مجنون بودهاند و باز هم پدربزرگ همه چیز را ول میکند و سالها بعد جنازهی سوختهاش در طبس پیدا میشود.
البتّه دیگر برای رد کردنش دیر شده. او سوار قطار شده و در راه است.
قرار بعدیمان در ساحل است. او همان لباسهای قرار اوّل را پوشیده. خوشم نمیآید. تازه فهمیدهام چقدر میتوانم ظاهربین باشم. روی یک پتو مینشینیم و به بدنهای لخت چند پسر جوان نگاه میکنیم که وسایلشان را به ما سپرده اند و مشغول آبتنیاند.
اوو میگوید: « میخوام یه چیزی بپرسم.»
نگاهم میکند. میفهمم که چشمهایش زیباترین قسمت بدنش هستند. میگوید: «اگه بخوام مهاجرت کنم. افتخار میدی با من بیای؟»
«کی؟ شاید درسم تموم نشده باشه.»
«خب خودم میرم و شرایط رو برات فراهم میکنم که بیای»
«یعنی تو این فکری که رابطه رو رسمی کنی؟»
«آره بعد از یه مدت به خانواده هامون میگیم.»
آینده:
سالهاست ازدواج کردهایم. همان اول من وقتی خواب است یا وقتی که برای خرید بیرون می روم سیگار میکشم. دو بچه داریم که مثل پدرشان شدهاند. آنقدر پروژههای درسیشان مهم است که حاضرند رودههای مرا توی کولهشان بگذارند و برای کلاس علوم ببرند.
شب وقتی همه خوابند، الهه ناز را گوش میدهم و با ترس یک نخ سیگار میکشم. به مادربزرگم فکر میکنم. به اینکه حداقل عاشق شده. من با اولین مردی که سر راهم ظاهر شد ازدواج کردم. فرصت کلی قرار دیگر با مردهایی بالغ و راحت و شوخ را از دست دادم.
سکوت:
ما آینده ای با هم نخواهیم داشت. من احمقانه کنار دریا او را در آعوش کشیدم و تمام آن مزخرفات را باور کردم. کم کم از من فاصله میگیرد، در جهت معکوس آشناییمان. اول دیگر زنگ نمیزند. بعد دیگر نمیگوید عزیزم. دیگر از ایموجی قلب استفاده نمیکند. دیگر از روزش نمی گوید و راجع به اینکه ناهار چی خوردم و کجا رفتهام نمی پرسد. با این حال میگوید که دوشنبه بیا تهران تا همدیگر را ببینیم. من سردیاش را نادیده میگیرم. حتی وقتی کاملا ساکت میشود و دیگر شب بخیر هم نمیگوید.
میروم رژ لب جدیدی میخرم. سوار اتوبوس میشوم و وقتی به تهران میرسم او باز هم پیدایش نمیشود. باز هم جواب تماسهایم را نمیدهد. حتی یادم نمیآید بحثمان سر چی بوده و چرا یک دفعه انقدر تغییر کرد.
باید سوار مترو بشوم و بروم خانه عمو و دوباره به همان اتاقی بروم که اولین بار به خاطر او گریه کرده بودم. اما قبل از همه ی اینها از پلکان پایین می روم. پلکانی معلق در زمان و مکان.
مادر بزرگم آنجاست. برای اینکه پدربزرگم را پیدا کند، تلفن خریده. مادربزرگ شمارهای را میگیرد و منتظر میماند تا صدای بوقها تمام شود و دوباره صدای مردانهای را بشنود که سالها پیش عاشقش کرده.
من نزدیکتر میروم. آنقدر نزدیک که نفسهای مادربزرگ می خورد توی صورتم. گوشم را به تلفن می چسبانم و با او منتظر صدای مردی می مانم که هرگز تلفن را بر نخواهد داشت.
گروههای ویژه
تخصصی
کتابخوانی
کتابخوانی
انجام پروژه














