سپتامبر 5, 2022
30 بازدید
وقتی که آنا آخماتووا تو ایران ترجمه شد و تو محفل شعری میخوندیمش، من شونزده سالم بود. حالا شاید هم قبلتر ترجمه شده بود ولی برای ما کتاب تازهای بود با حرفهای تازه. کتابش رو گردانندهی جمع از تهران خریده بود که اسمش کیوان ملکی بود.
یه روز رومو سفت کردم گفتم آقای ملکی میشه این کتاب رو به من بدید تا هفتهی آینده میارمش، گفت آره. بردم، همه شو رونویسی کردم تو دفترم.
دفترم رو امروز اتفاقی لای سر رسیدها پیدا کردم بعد از بیست سال شاید هم بیشتر، یک طرف شعرهای آبکی خودم بود و پشت سررسید، رونویسی شعرهای آنا آخماتووا.
یادم اومد آقای ملکی میگفت خب یه شعر بخونیم از آنا اخماتو واکن و همه مون میخندیدیم. یکی از شعرهاش رو خیلی دوست داشتم و هنوز هم حفظم. شعر خاطرهای در درونم است.
نوشتن چه چیز عجیبیه،ثبت روزهاییه که به آدم گذشته و حالا یادش رفته. انگار من نبودم که اون روزها رو زندگی کردم، آنا آخماتوا نبود، کیوان ملکی نبود و محفل شعر ساختمون تامپِلا نبود.
3 نفر
آگوست 16, 2022
25 بازدید
رضا داشت چمدان ها را از صندوق ماشین بر میداشت. از وقتی وارد آن کوچهی باریک شده بودند، همگی حالشان گرفته شده بود. محلهای قدیمی که خانههای بیقوارهی تازه ساختش، چنگی به دل نمیزد و با آن اصفهانی که رضا فکر میکرد فرق داشت. انگار ترمهی اعلایی را با تکههای ریون وصله کرده باشند.
قرار بود چند روزی بمانند. شادی خانه را از یک سایت پیدا کرده بود. آقای عباسی که تمام طول مسیر با شادی در تماس بود، جلوی در خانه ایستاده بود تا کلید را تحویل بدهد.
شادی سبد چای را برداشت و به طرف آقای عباسی رفت. از وقتی وارد این محله شدند رضا شروع کرده بود به غر زدن. ماشین را که پارک کرد به شادی گفت:«خودت خونه رو پیدا کردی خودتم برو کلیدش رو تحویل بگیر» و خودش را با پیاده کردن بچهها و وسایل مشغول کرد.
آقای عباسی جلوی در این پا آن پا میکرد. کلید را به شادی داد و با کمی توضیح دربارهی خانه رفت. شادی کلید را به در چوبی انداخت. در با صدای قیژ قشنگی باز شد و شادی پا به دالان خانه گذاشت.
تمام چراغها را قبل از آمدن آنها روشن کرده بودند.
سبد را روی سکوی کاهگلی میان دالان گذاشت. هر قدمی که بر میداشت قلبش از هیجان پر میشد.
بوی کاهگل آب زدهی کنار سنگفرشها، درختهای توی حیاط که چراغ ها روشنشان کرده بودند، شمعدانیهای قرمز و صورتی که لبهی حوض و کنار ایوان گذاشته بودند، آن حوض با کاشیهای آبی که فوارهی سنگی کوچیکی میانش روشن بود و صدای برخورد قطرهها با سطح آب حوض، که خنکای دلپذیری هم به حیاط بخشیده بود، همانجا میخکوبش کرد.
پشت سرش رضا و بچه ها وارد شدند. رضا بهت زده به حیاط خانه و اتاقهایی که دایره وار حیاط را در بر گرفته بودند نگاه میکرد. بچه ها دور حیاط شروع به دویدن دنبال هم کردند. رضا دسته ی چمدان را ول کرد و رفت کنار شادی ایستاد، دستش را روی شانهاش انداخت، او را به سمت خود کشید و نگاهشان همراه با رضایتی دلچسب در هم گره خورد.
شهروز براری
در ادبیات روایی فرانسه ، سبکی هست نوظهور و نوپا که بر اساس خط فکری خاصی شکل گرفته. و بجای گذار از مدرنیته ،
در مسیر معکوس عقب گرد کرده. و محتواش در شرح روایت یک موقعیت از روزمرگی های شخصیت هاست. ولی هدفمنده . زیرا درون مایه آن در کام بک (بازگشت) به سنت شکل گرفته. _ میشه بعبارتی اون رو س...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- آگوست 26, 2022
مهناز احمدی
ممنون از اطلاعاتتون که در اختیارم گذاشتید من در موردش نمیدونستم. دقیقا بازگشت به سنت ، درونمایه این نوشته بود.
-
دوست داشتن
- آگوست 27, 2022
نسیم فلاح
زن.
زندگی می کند در
بندرانزلی, گیلان, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
خِیرون دو پر چادرش را زیر عباس گره زد وسفت کرد. کلاه روی چشم بچه را گرفته بود و یک بند گریه میکرد.
ظرف های نشسته را توی سینی ریخت و برد که در حیاط بشوید. دامنش را جمع کرد و در کمر شلوارش چپاند وکنار حوض چندک زد. حسین گوشهی باغچه دنبال قورباغهای افتاده بود و هر بار که گیرش می انداخت قورباغه را می آورد بالا و فشارش میداد و دورتر پرتش میکرد.
خیرون ظرفهای شسته را از سر حوض جمع و توی سبد ریخت و همزمان خودش را تاب میداد تا عباس خوابش سنگین شود. تا جایی که یادش می آمد همیشه ی خدا یک بچه به گل و گردنش آویزان بود.
از سه سالگی که مادرش مرد و برادرش را به کولش بستند تا بعد که پدرش خدیجه سلطان را گرفت و او هم تا آمد، چهار تا پشت سر هم زایید و این طور پشت خیرون از بچه خالی نشد. خدیجه سلطان بود که خیرالنسا را خیرون صدا زد و دیگر برای همیشه اسمش شد خیرون.
به جمشید که شوهرش دادند هم، همان ماه اول بچه آمد توی شکمش. اول حسین و دو سال بعد عباس. حالا دَده بود که از صبح تا شب میگفت چه کند و چه نکند و خیرون بود که فرمان میبرد. دده خودش، جز به قدر ضرورت راه نمیرفت، واریس پاهایش را برده بود. خدیجه سلطان روز عقد به خیرون گفته بود برود کلاهش را بیندازد بالا که دده حاضر شده یک لال را برای جمشید بگیرد.
جمشید را جیمیش صدا میزدند. مردان همسایه اسمش را گذاشته بودند جیمیش خاله، از بس در خانه مانده بود و کار و باری نداشت. یا با بچه مدرسه ای ها والیبال بازی می کرد یا توی پشه بند خواب بود. خورد و خوراکشان هم هر چند کم، ولی از اتاقی که اجاره داده بودند، میرسید.
خیرون داشت کهنه ها را که کنار مستراح روی هم کوت شده بود و دده نمیگذاشت درحوض بشوید، چنگ میزد. صدای زنگ که آمد بلند شد، دستش را آب کشید و در را با ز کرد.
حاج علی دوچرخه اش را بلند کرد و آورد داخل، گذاشت کنار دیوار. شیشه ی زالوها را از خورجین در آورد و رفت توی ایوان کنار دده که پاهایش را در آفتاب دراز کرده بود نشست. دده پاچه های شلوارش را تا زانو بالا کشید و حاج علی زالوها را به پاهایش انداخت.
جیمیش آن طرفِ دده نشسته بود و زالوها را که به پای مادرش چسبیده وخونش را میمکیدند، تماشا میکرد. زالوها یکی یکی پف میکردند.
حاج علی یواش گفت: خودت که بی دست و پایی حداقل یه زنی می گرفتی که جورت رو بکشه. این که لال و ویلون، تو هم که سفیر و سرگردون، زنعمو هم که از پا افتاده. نچ نچی کرد و سرک زد.
جیمیش خودش هم خیرون دلش را به هم میزد، بر و روی نداشتهاش به کنار، اصلا نمیتوانست دو کلام با زنش درد و دل کند. اگر دوباره کاری پیدا کند از این خانه می رود، زن خوبی میگیرد، حسین و عباس را هم می برد پیش خودش . خیرون هم اگر خواست بماند، بماند. بالاخره یکی باید باشد که دده را بلند و کوتاه کند.
حاج علی که بلند شد، به خیرون که داشت استکان های خالی را توی سینی میگذاشت حالی کرد، زالو ها که سیر شدند خودشان می افتند زمین و می میرند. جمعشان کند و لاشه ها را بسوزاند تا هفته ی بعد که خودش بیاید و زالوهای تازه بیاورد.
شهروز براری
درود یک نویسنده ء شش دانگ و بی نقص سروکار داریم ، تبریک و عرض ادب و احترام خدمت سرکارعالی . نویسا و مانا باشید
-
دوست داشتن
- آگوست 12, 2022
مهناز احمدی
درود بسیار ممنونم از حسن نظرتون، برام خیلی ارزشمنده، امیدوارم بیشتر بیاموزم و از محضر اساتید و دوستان بهره ببرم.
-
دوست داشتن
- آگوست 13, 2022










