با ادب* ، می گردم** :))) *: ادبیات **: گردش می کنم
دربارهی من
تخصصی
انجام پروژه
کتابخوانی
می خواست غافلگیرم کند،
به زمینُ زمانُ کوهُ آسمانُ دریا سپرده بود
که با دلبری هاشان حسابی سرگرمم کنند.
من ولی فکرش را خوانده بودم!
نه تماشایِ رقصِ نرمِ نسیمِ گرم با موج های مجعد دریا
و نه شنیدنِ قهقهه های ِ شیطنت آمیز ِ آفتابِ شوخ و شنگ
که از سر و کولِ کوه ِ ساکت و صبور، بالا و پایین می پرید،
هیچ کدامشان از تَب و تابِ درونم نکاست.
عشق بود که از درونم می جوشید قُل می زد وُ بالا می آمد،
مرا می چرخاند وُ به آسمان ها می برد.
فرود آمدم با آغوشی باز برای یار،
حضرتم رسید،
پیشانی ام را که بوسید،
زمان نَم کشید،
زمین خروشید،
تابستان از بامِ روزگار پرکشید!
#شکوراآذرخشی
#حضرتم_پاییز?
بدو بدو در حالی که اشک شوق می ریخت و بلند بلند
می خندید اومد سمتم .
با لبه ی آستینش نم اشکاش رو پاک کرد ،
نفسش که جا اومد گفت :
خانم جان پیاده می شید من هم ماه سواری کنم ؟!
______________________________________________________
پ ن : گاهی اون قدر پر رنگ خیال کنید که دیگران به وضوح ببیننش!
#شکوراآذرخشی
نشست کفِ مترو . دستهاش رو به رسمِ گدایی دراز کرد . اول متوجه ی عملش نشدم . بعد که صداش رو برای درخواستِ هزار تومانی های بیشتر بالا برد ، از گوشی های هندزفریم به گوشهام نفوذ کرد . فهمیدم پسرکِ بیچاره تویِ سن هفت ، هشت سالگی مجبور به اجرای یکی از تلخ ترین و تراژدیک ترین نمایش هایِ زندگیش شده .... .
یهو فکرم رفت سراغِ چالشِ #خودنویس . اینکه چه کاری ممکنه از دست #مردم برای این طفلِ معصوم [ها] بربیاد که هم #امیدش رو داشته باشن و هم #توانش رو ؟! به تعبیری هم باور به تغییر وضعیت موجود داشته باشن و هم توانایی ِ درک و حل مسأله .
{ باور یعنی به بودن یا نبودنِ چیزی و انجام پذیر بودن یا انجام ناپذیر بودنِ کاری مطمئن باشیم .}
بنظرِ من مردم به دو دلیل عمده از انجام پذیر بودنِ تغییر وضعیتِ کودکانِ کار دچار تردید می شن ؛ یک ، عمرِ طولانی و رو به رشدِ این پدیده . دو ، عدم ِ تجربه ی مکفی در کارِ گروهی که زمان بر و نتیجه بخش باشه . گرچه حلِّ ریشه ای اینجور مسائلِ کهنه و گسترده بدون دخالتِ دولت که تمومِ فضاها و ابزارهایِ آموزشی و اختیارات سیاسی رو در دست داره امکان پذیر نیست . ولی خب ازونجایی که تا بوده و هست مسائل مهم انسانی ، اجتماعی و روانی عملاً جایگاهی تویِ سیستمِ ایدیولوژیک این کشور نداشته و نداره ؛ پس فقط باید به نقشِ خودمون در قالب مردم متمرکز بشیم . درسته همه ی ما به حدِ کفایت شاید هم به قدرِ کثرت درگیر مشکلات شخصی خودمون هستیم و گاهی حتی فرصتِ فکر کردن به مشکلِ دیگری رو هم نداریم ولی وقتی منصفانه به عملکردهای اجتماعی مون عمیق می شیم ، متوجه ی این موضوعِ مهم می شیم که خواسته و ناخواسته بخشی از زمان ، توجه ، فکر ، دغدغه ، پول و مهارت مون رو به مسائل پیش پا افتاده ای که بعضاً تأسف آور و اندوهناکه اختصاص دادیم . نمونه ها زیادن ولی چشم و هم چشمی هامون تویِ دنیایِ مجازی بیشترین آسیب جدی رو به زندگی های واقعی مون زده تا جایی که تبدیل به یه جامعه ی سطحی نگر و تجمل گرا شده ایم .
از طرفی هم تقریباً همه ی ما به این امر اشراف داریم که تأمینِ شادی ، آسایش ، رفاه و امنیت خانواده هامون در گروی ِ تأمینِ همه ی این موارد برای تک تک خانواده های یه جامعه هست . پس چه بهتر که میزانِ مشارکت عمومی مون رو برای حلِّ مسائلِ اجتماعی ، اعتراض های مدنی مون رو برای نقد هایِ سازنده به دولت و مطالبه گری های حقوقی مون رو برای به رسمیت شناخته شدن فردیت مون بیشتر کنیم .
مثلاً دخالتِ مردمی برای ساماندهیِ معضل کودکان کار در وهله ی اول می تونه جمع آوری اطلاعات اولیه از کارشناس های مربوطه باشه . اینکه چطور باید با این کودکان برخورد کنیم ؟ از نوعِ نگاه ، بیان و لحنمون گرفته تا نوعِ کمکی که می کنیم. البته ممکنه به سن و جنسیت و تجربه ی کودک هم بستگی داشته باشه . باید به دنبالِ ایجاد و یا تقویتِ مراکز و نهادهای مردمیِ محلی هم باشیم که سرپرستی و یا آموزشِ بچه ها رو به طور عمومی یا جداگانه (متکدی ، کارگر ، بی سرپرست و بد سرپرست و ... ) به عهده می گیرن . ضمناً می تونیم با دعوتِ دوستانه از سرپرست هاشون به مراجعه به مشاور، روان شناس ، روان درمانگر ، پزشک و تراپیست افق جدیدی از یه زندگی رو پیش روشون قرار بدیم . می تونیم همه یا بخشی از هزینه های جلسات درمان شون رو هم متقبل بشیم . می تونیم براشون تویِ محیط کاری خودمون یا کسانی که کارآفرینن و ما می شناسیمشون شغل ایجاد کنیم . خلاصه ، می تونیم با کمک همدلانه ی همدیگه در مدیریت حل این مسأله و مسائل دیگه کارهای خیلی بزرگ کنیم . فقط کافیه ما مردم به قدرت خارق العاده ی جمعی مون ایمان بیاریم . همین .
#شکوراآذرخشی
رضوان زرین
سخنان شما کاملا درسته اما کودکان کارشغلشون را دوست دارند و نمیخوان یا اجازه ندارن که بخوان تغییر کنند
-
دوست داشتن
- ژوئن 18, 2021
شکورا آذرخشی
شغلشون رو دوست دارن ؟! نمی خوان که تغییر کنن؟! چطور به این نتیجه رسیدید ؟ خوشحال میشم اگه تحقیقی در این باره صورت گرفته به من هم بگید .
-
دوست داشتن
- ژوئن 18, 2021
حانیه سادات باغبانی
زن.
زندگی می کند در
تهران, تهران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
اجازه نمی داد مستقیماً به چشم
اش نگاه کنم . مدام اونا رو می بست . مثلاً که خوابش میاد و حوصله ی شیطنت رو هم فعلا نداره . در صورتی که دفعه ی قبل حوالی همین ساعت با توله هاش و هِرکول کل باغ رو گذاشته بودن رویِ سرشون .
راستی سروصدای باغ کمتر نشده ؟ توله ها کجان ؟
_ دزدیدنشون .
وای خدایِ من ، کیا ؟ چرا ؟؟؟
_آدما .... .
مامان جِسی افسردگی گرفته بود . بهش حق دادم چشای فندقیِ نم دارش رو بخواد ازم پنهون کنه . مطمئناً داره به این فکر می کنه که اونا چطور از جان و مال آدمیزاد مراقبت می کنن و آدمیزاد چطور ازونا.... !
بهش گفتم عزیزم ما رو ببخش . ما از خشمِ طبیعت زیاد دیدیم ولی برامون درس عبرت نشده . چون از اساس با آگاهی مشکل داریم . نمی خواهیم هوشیار بشیم و حقیقت رو همون جور که هست ببینیم . دوست نداریم بفهمیم که چه گندی به محیط زیست مون زدیم و تویِ چه منجلابی داریم دست و پا می زنیم . آبِ شیرین ، هوایِ تمیز کمیاب شده . مصرف گازهای گلخونه ای و دمایِ زمین بیشتر شده . روز به روز به نحوی از حجم کوه و دشت و جنگل و دریا داره کم میشه و به حجم فضاهای مسکونی و شهری افزوده میشه وُ ..... .
رفته بودم بالایِ منبر و داشتم رفتار غلط مون رو با خزعبلاتی که می گفتم توجیه می کردم یه آن دیدم روش رو برگردوند اون طرف . اُ تویِ دهنم خشک شد . دهنم رو بستم . دوست داشتم می تونستم تویِ شیلنگ شنا کنم ولی اینطوری ضایع نشم . پا شدم برم کشکم رو بسابم!
#شکوراآذرخشی #روزجهانی_محیطزیست
وحید رجایی
مرد.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
1 نفر دوست داشت
parisa khavarinezhad
زن.
زندگی می کند در
آمل, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
همزمان با شمارشِ اعداد معکوسِ اطرافیانم چشمهام رو می بندم و با ضربآهنگ یکنواخت و پرکشش صدا ( سی و یک ، سی ، بیست و نه ، بیست و هشت و .... ) به اعماق یکی از با شکوه ترین خاطراتم پرت میشم .
اواخر سال اول دبیرستان . آخرین شب از مهلتِ انتخاب رشته س که من طبقِ معمول برای تصمیم گیری های مهم زندگیم مقابل آینه ایستاده ام و با خودم کلنجار می رم : گور بابای تمومِ شب زنده داری ها و خرخونی ها و تست زدن هات برای قبولی تویِ آزمونِ ورودیِ تیزهوشان . حتماً که نباید بخاطر اسم و رسم این مدرسه و جوِّ حرف های معلم ها و بچه های تویِ کلاس و مردم تویِ کوچه و خیابون ، رشته ی ریاضی یا تجربی رو انتخاب کنی و بعدِ چهار سال مثل سگ پشیمون بشی که چرا یکی از این دو رشته رو خوندی . ببین با توجه به شناختی که من ازت دارم می دونم بعدِ چهار سال یا از اول میری سراغِ هنرستان یا برای دانشگاه رشته ای رو انتخاب می کنی که یجورایی به هنر نزدیک باشه . درسته ؟ به ندایِ درونم مطمئنم ولی چیزی نمی گم تا اجازه بدم بیشتر توجیهم کنه . یجورایی خیالم رو راحت کنه و آب پاکی رو بریزه روی دستم . دوباره خیره میشم بهش و ادامه می ده : از زیست که متنفری و فقط برای قبولی امتحانا با نمره ی ده می خونیش ، پس عملاً انتخابِ رشته ی تجربی ، مُنتفیه . اگه خودتو هم نخوای گول بزنی از ریاضی نه اون طور که باید سر در میاری و نه علاقه ای به رشته های تک بُعدی مهندسی و محیط صفر و یکی داری . پس فقط می مونه رشته ی مورد علاقه ات یعنی هنر . با وجودی که چشام از شنیدن کلمه ی هنر برق می زنه ولی لحظه ای ورود خودم با مادرم به هنرستان رو تجسم می کنم که مادر حینِ داخل شدن به فضای داخلی هنرستان و دیدنِ تک به تکِ اتاق های نقاشی و طراحی و عکاسی که درهاشون بازه زیر لب با غم زیاد غر می زنه : آخه چه فرقی بین تو و خواهرت گذاشتم که از تو بچه ی درس خونی درنیومده ؟ . بلافاصله خویشتن وجودیم از تویِ آینه افسارِ افکارم رو می گیره دستش و میگه : حواست باشه تو می خوای خودت سرنوشتت رو بسازی پس اولین قدمت رو محکم بردار نذار هیچ کس و هیچ چیز تو رو از هدفت دور کنه . خودتو تصور کن که بعد چهار سال بورسیه ی یکی از بهترین دانشگاه های دنیا رو می گیری . می ری اونجا درس می خونی و با موفقیت هات ، افتخارآمیز بر می گردی . اینجا هم سری از بین نویسنده ها درمیاری . قند تویِ دلم آب میشه از احساس شیرین چاپ کتاب هام و اجرای تئاترام بر روی صحنه های بزرگ داخلی و خارجی . حالا این خویشتن وجودیمه که اجازه می ده نهایت لذت رو از برآورده شدن آرزوهام به دست خودم ببرم . چند ثانیه بعد خیلی آروم تو گوشم نجوا می کنه وقتشه . همین الآن باید برم به خانواده ام بگم . فردا هم تویِ مدرسه به مدیر و ناظم و همکلاسی هام . بعدم روونه ی کوچه و خیابون بشم و به هر آشنا و غریبه ای می رسم صاف تو چشاشون نگاه کنم و بگم آینده مالِ منه ، خوشبختی حق منه ، هنر عشقِ منه . از حرفهاش خنده ام می گیره . در حالی که جفت دستامو به طرف سینه ام مشت کرده ام و تکون می دم سرم رو هم به نشونه ی موافقت به سمت پایین تکون می دم . بلافاصله از مقابل آینه ی اتاق خواب کنار میام و مستقیماً می رم تویِ اتاق پذیرایی . همه اعضای خانواده داخلش هستن و تقریباً مشغولِ صحبت درباره ی انتخاب رشته ی خواهرانِ دوقلو . مامان و بابام با هم . خواهرِ بزرگترمم با خواهر دوقلوم . با صدایی رسا گلوم رو صاف می کنم . وقتی توجه شون بهم جلب شد ، تند تند شروع می کنم به سخنرانی : مامان ، بابا ، آبجیا من تصمیمم رو گرفتم ، می خوام رشته ی هنر رو انتخاب کنم . آره من با خواهردوقلوم فرق می کنم . اون هم به رشته ی ریاضی علاقه داره و هم تو این زمینه از من توانمندتره . ولی من عاشقِ دفتر و مدادم . عاشق خلق کردن و پرداختنِ خیال . عاشق داستان سرایی و تصویرسازی . عاشق رقص رنگ ها روی بوم و پایکوبی نت ها روی ساز . عاشقِ ... . همینطور که داشتم می گفتم و می گفتم . عددِ سه به گوشم خورد . خط باریکی از گونه ی سمت راستم تر شد . عددِ دو . عددِ یک . چشمامو باز می کنم و شمع های کیک تولد سی و یک سالگیم رو فوت می کنم . محو تصویر روی کیک میشم که مربوط میشه به لحظه ی شکرگزاریم تو جشنواره ی آوینیون که یکی از برگزیده ها شدم .... .
#شکوراآذرخشی #دنیای-موازی
پی نوشت مهم یک : بنظر من یه دنیای موازی با این دنیامون وجود داره که به بعدِ انتخاب های دیگه ی ما مربوط میشه . ( نه فکت علمی داره و نه منطقی ! براومده از تخیلات و تصوراتمه که حتی از نظر احساسی برام قابلِ لمسه)
پی نوشت مهم دو ، یه پیشنهاد دوستانه : تو هر لحظه از مسیر زندگی تون که به مشکل خوردین و اصطلاحا به دوراهی افتادید بعد از حساب کتاب ها و مشورت هاتون به درون خودتون عمیق بشید و راهی برای شنیدن ندای درونتون باز کنید . بشنویدش و بهش اعتماد کنین . تویِ
زندگی اول به خودتون مدیون نباشید . دوم به خودتون مدیون نباشید . سوم هم به خودتون مدیون نباشید . همین!
شکورا آذرخشی
سپاس گلاره جان از زمانی که گذاشتی و خوندی نظرت بسیار خوشحالم کرد . ایموجی لبخند و برگ سبز روشن
-
دوست داشتن
1
- می 31, 2021
محسن عظیمی
مرد.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
گوشی دستم بود یهو پیامش اومد بالای صفحه . حالم بده . سین نکردم . فوراً از واتساپ بهش زنگ زدم . هنوز نپرسیدم چی شده ، صدای هق هقش بلند شد . ترسیدم . یعنی تویِ مملکت غریب چه اتفاقی براش افتاده . خودم رو جمع و جور کردم . ازش خواستم آروم بشه تا بتونیم با هم درباره ی اتفاقی که افتاده حرف بزنیم . قول دادم مثل همیشه هر کمکی از دستم بر بیاد ازش دریغ نکنم . با حرفام که آرومتر شد ، شروع کرد به دردِ دل کردن . دوست پسرش بهش خیانت کرده بود . اینم تصمیم داشت هر چه زودتر ازش جدا بشه . صدایِ باز شدن درِ کمدش رو که شنفتم گفتم دِ لامصب همین الان ؟ گفت ، آره . گفتم عجله نکن . درست توضیح بده ببینم چی شده . گفت از دیشب که نتونسته پلکاش رو روی هم بذاره داشته به جداییش فکر می کرده تا همین چند ساعت پیش که اتفاقا مصممتر هم شده . پرسیدم کی چی گفته ؟ . توجهی نکرد . انگاری که نشنیده باشه . صدایِ زیپ کیفش اومد و صدای خرت و پرت های داخلش . دنبال چیزی می گشت . گفت چرا دیشب یادش رفته لوازم آرایش کوفتیش رو هم از بین ببره . آخه هدیه ی پسره برای روز تولد امسالش بوده ، همون برند دوست داشتنیش . بغضِ گلوش پررنگ تر شد و گفت : می دونی بعدِ چند سال زندگی با کسی که عاشقانه باهاش شروع کرده باشی ، دوستش داشته باشی ، تویِ نقطه به نقطه ی شهر هم باهاش خاطره داشته باشی جدایی اصلا معنی نداره ؟ همین طور گفت ، گفت ، گفت . از روزای خوش باهم بودنشون هم گفت . از اتفاقای شیرینی که یه زمانی دلش براشون قنج می رفته و حالا براش تبدیل شدن به نفرت انگیزترین خاطرات . اینم اضافه کرد که نفهمیده چطور دیشب یه بطریِ مشروب سر کشیده و توی دوازده متر اتاق اجاره ای هی دور سر خودش چرخیده ، چرخیده ، چرخیده . مثلِ دیونه ها هم می خندیده هم اشک می ریخته هم عربده می زده و هر چیزی هم که دم دستش بوده می شکونده . همسایه هاش شاکی می شن و مأمور پلیس میارن . اونم طبق عادتِ {مواقعِ خطر} زنگ می زنه به دوست پسرش ، جواب نمی ده . بازم زنگ می زنه . جواب نمی ده . سومین بار که زنگ می زنه ، رد تماس می خوره . آب سردی که روش ریخته میشه و ... . یه فحش به خودش داد که چرا سالِ اولی که دوست پسرش تویِ ایران ازش خواستگاری کرده بوده جواب مثبت بهش نداده و به خیالِ شناختِ بیشتر پاشده باهاش رفته بوده اونجا . یه فحش هم به پسره داد که چطور تونسته اینقدر وقیح باشه به کسی که همه جوره به پاش مونده خیانت کنه ؟ یه فحش هم به اون دخترکِ بی چشم و رو داد که یهویی بعدِ چند وقت ، درست وسطِ دعواهای اخیرِ اینا سرو کله اش پیدا شده و رابطه شون رو به لجن کشونده ... . همین طور که داشتم به حرفاش به دقت گوش می کردم و نقش سنگِ صبور رو براش بازی می کردم . خط گوشیم زنگ خورد . جواب ندادم . دوباره زنگ خورد . یکی دیگه از دوستای خُل و چِلم بود . می دونستم اگه جوابش رو ندم تا صبح ادامه می ده . به این یکی دوستم گفتم . یه لحظه تا آماده میشی من جواب خط تلفنم رو می دم ، بر می گردم . انگشت شصتم رو از پایین صفحه ی گوشیم به سمت بالا کشوندم . بدون سلام احوالپرسی گفتم : تو آدم نمیشی ؟ نمی خوای دست ازین عادتای زشت بچه گونه ت بر داری ؟ نگذاشت نبرداشت گفت خره خبر دارم ، نگم برات . گفتم یه خطیش کن ، تلفن داشتم قاشق نشسته پریدی وسط . از خوشحالی جیغ کشید . گفت دوست پسر جدید پیدا کردم . طرف خیلی پولداره ،جنتلمنه ، با اصالته ، خوشتیپه ، مهربونه ، مشابه اش تویِ دوست پسرام نبوده و .... وسط تعاریفش یهو گفت چرا صدای جیغِ خوشحالیت رو نشنیدم آجی . اشک ماسیده ی گوشه ی چشمام رو پاک کردم ، خوشحالیم رو نشونس دادم و ازش معذرت خواستم که الان بیشتر نمی تونم باهاش صحبت کنم . گفت پس عصری برنامه چیدم خودتو برسون خونه ی ما . دوستم میاد دنبالمون ببرتمون بام . گفتم باشه . خداحافظی کردم و چشمم افتاد به یکی از همکارام که با دو شاخه یِ گلِ رزِ بزرگِ پاپیون دار اومد تو . نفهمیده بودم کِی زده بوده بیرون که حالا برگشته . احتمالا از خیره موندنم بهش تعجب کرده بوده که صاف اومد تو چشمام نگاه کرد و گفت زنگ زدم پیک بیاد بفرستمشون برایِ خانمم . آخه نیم ساعت پیش تلفنی جروبحثمون شد ، دوست ندارم چیزی تو دلش بمونه ! گفتم خوب کاری کردی مسلماً خانومتم خیلی خوشحال می شه و از داشتن چنین همسری به خودش می باله. گل از گلش شکفت ، گفت ایشالا قسمت شما . به شوخی گفتم ، فعلاً که شدیم لَلِه ، زاییده ی این و اونو بزرگ می کنیم . فهمید ، سری از خنده تکون داد و حِینی که داشت دور می شد، گفت زرنگ باشی تجربه هاشون رو می کنی پله و انتخاب عاقلانه تری برای خودت می کنی . با وجودی که رفته بود ، بعد شنیدن حرفش ، گفتم مرسی . نشستم رویِ صندلی . کِی پا شده بودم از جام ؟ نمی دونستم . نگاهم افتاد به صورتم ، تویِ آینه کوچیکِ روی میزِ کارم ، نصفش داشت می خندید ، نصفِ دیگه اش گریه !
#شکوراآذرخشی
شکورا آذرخشی
سپاس گلاره جان زمان گذاشتی و خوندی ، این زندگی عجیب پر از تجربه ها و خاطراتِ مشابه هست . گاهی شک می کنم من چندتا می تونم باشم ؟ ( ایموجی لبخند و حیرت )
-
دوست داشتن
1
- می 10, 2021
سعید تقوی
گوشی دستم بود که یهو پیامش اومد بالای صفحه. حالم بد بود . سین نکردم . بجاش فورا با واتساپ بهش زنگ زدم... سبک انتقال از حالت درونی به فعل های بیرونی تونو خیلی دوست دارم ، فقط یکم ویرایش زمانی ( خیلی اندک ) فکر کنم نیاز داره نه؟ . در کل درود بر شما خیلی خوب بود
-
دوست داشتن
1
- ژوئن 8, 2021
شکورا آذرخشی
درود . الان پیام شما رو دیدم . سپاس برای زمانی که گذاشتید و این روزنوشت رو خوندید و نظر دادید . فکر می کنم چون نشانه ی ( : ) رو بعد از پیامش اومد بالای صفحه نذاشتم ، شما به اشتباه متوجه شدید که من ( نویسنده ) حالش بده و باید متناسب زمان ، از فعلِ بود استفاده می شده . پوزش !
-
دوست داشتن
- ژوئن 13, 2021
لیلا گرایلو
خیلی خوب بود. ضربآهنگ تند، چند دقیقه از یه روز رو بدون هیچ مطلب اضافی بهمون نشون دادید. کف و جیغ و هورا...
-
دوست داشتن
- ژوئن 19, 2022
شاید ریشه ی تمومِ درد و رنج آدما از ناآگاهی شون باشه . وقتی بفهمی موضوع چیه و چرا اینطور شده ، کمتر سختی می کشی و عذابی رو تحمل می کنی . ترس هات کنار می رن . جراتت ظهور پیدا می کنه . حرکت اتفاق میوفته . خودت رو بیشتر می شناسی ، متوجه ی نواقصت میشی . اینکه با وجود کم و کاستی های درونیت ، یکتایی . کافی هستی و ذره ای از ایمان به خودت می تونه برای جابجایی کوهی کفایت کنه . درکت بالاتر می ره . همه چیز رو همون طور که هست می پذیری . با زندگی و تضادهاش بهتر می تونی کنار بیای . اگه بتونی یکی از استعدادهای درونیت رو هم کشف و شکوفا کنیش که دیگه تمومه . یعنی خوشبختی . یعنی رسالتت رو درست انجام دادی و بعد هفتاد ، هشتاد سال زندگی راحت سرت رو می ذاری و می ری . البته شاید هم هرگز استعدادِ ویژه ای که به فعلِ خارق العاده ای منجر بشه رو پیدا نکنی . ولی زندگی به نسبت آروم و شادی رو تجربه می کنی یعنی به درجه ای از شناخت رسیدی که بُگذاری و بِگذری . به زندگیت معنا ببخشی و غنیش کنی . حالا پر از احساس ِ ارزشمندی هستی و یقین داری اگه نباشی ، این دنیا چیزی کم خواهد داشت .
پ ن : کتاب رو بخرید ، بخونید ، حالش رو ببرید . ?
#شکوراآذرخشی
حسام زاهدی
اولا این موضوع که آدم یک استعداد خاص داشته باشه علمی نیست، بعدشم احساس ارزشمندی حتما بخاطر کشف استعداد نیست.
-
دوست داشتن
- آپریل 23, 2021
شکورا آذرخشی
تو متن اشاره ای به علمی شدن این موضوع نشده و اینکه پایین تر گفته شده ممکنه هرگز این امر محقق نشه و احساس ارزشمندی هم مرتبط با شناخته . با این وجود نظرها می تونه البته نظرها متفاوت باشه .
-
دوست داشتن
1
- آپریل 23, 2021
گروههای ویژه
انجام پروژه
کتابخوانی
کتابخوانی
تخصصی






















دوست داشتن- اکتبر 9, 2021
دوست داشتن- اکتبر 19, 2021