ژوئن 4, 2021
دسته بندی: داستان
147 بازدید
زندگی ما بد نبود؛ تعریفی هم نداشت. من او را دوست داشتم و او هم؛ اگرچه عادت، دلبستگی یا ترس از تخریبِ شرایطِ با ثباتِ هرروز، توجیه بهتری برای ادامهی آن رابطهی چهار ساله بود.
آنا هر هفته پنجشنبهها ساعت 4 – وقتی شیفت بیمارستان تمام میشد – سوار فیاتش میشد و حدود 90 کیلومتر راه را در امتداد جادهی کنارهی دریا، نه با شتاب که با حوصله - بعد از اینکه بطری آبِ تونیکش را لای پایش میگذاشت و چیپس ذرتش را در صندلی کناریاش مینشاند – رانندگی میکرد و به سمت خانهی من میآمد. در همین زمان، من 90 کیلومتر آنطرفتر تازه از خواب بیدار شده بودم و ولنگارانه و لاابالی، خودم را میخاراندم و در آیینهی حمام به تک و توک ریشهای کلفتی نگاه میکردم که از یک کیسهی مو بیرون آمده بود. دوش میگرفتم؛ چای میخوردم، اگر خانه نشانی از حضور جنس مونث ناشناختهای (برای آنا البته و نه برای من که اهل عشقورزی با غریبهها نیستم) داشت، نشانه را پاک میکردم.
یک نکتهی شخصیتی:
در مورد عشقورزی با غریبهها این نکته را هم بگویم و بگذرم که یک بار دوست تازهای در کافه دختر مو طلایی خوش کالبدی را دید و صدای مخصوص علاقه به جفتگیری را از دهانش بیرون داد (آوایی بین موچ، موف، اوف، ایه و ویچ) رو به من کرد و پرسید: "تو با چه دخترهایی دوست داری بخوابی؟" اگرچه پاسخ من حقیقتاً بیانگر افکارم در آن دورهی خاص بود و هنوز هم از آنچه فکر میکردم دفاع میکنم و جفتگیریام بیشتر بر اساس ذات انسان است نه هیکل و ظاهرش اما پاسخ او مدتی طولانی مرا به فکر فرو برد. گفتم: "ظاهر اون آدمه خیلی برام مهم نیست. همین که بلوند نباشه کافیه... ولی من بیشتر برام مهمه که چه موسیقیای گوش میده، چه کتابایی خونده و چه فیلمهایی دیده... انگار بیشتر با فیلمهای اون آدمه میخوابم، با کتابهایی که خونده و با موسیقیای که شنیده." هیجانزده و نفهمیده پاسخی داد که مرا به حیرت انداخت: "آها... مگه فلانت فلش مموریه؟"
پاسخ او اگرچه والایی اندیشهی مرا هدف نگرفته بود اما نکات مهمی از آن را برای خودم برملا کرد؛ اینکه آیا ادای اسنوبهای دماغ سربالا را در میآورم و میخواهم با ذات حیوانی انسانها ستیز کنم یا حقیقتاً افکار و عقاید جنس مونثِ روبهرویم در تصمیمگیریام دخیل است؟ هنوز هم از آن آدمها نیستم که مثل گرگها درختان اطراف قلمروشان را نشانهگذاری کنند. هنوز هم دخترانی که یک ایراد ظاهری کوچک (مثلاً کمی انحنا در چشم یا پوستی با جوشهای ریز، کک و مک یا گوشهای تیز یا ماهگرفتگی در اندام تحتانی) دارند برایم از دختری که بسیار زیباست و هیچ ایراد ظاهری ندارد جذابتر است. چرا که نقص زیبایی نسبت به زیباییِ مطلق عنصر انسانیتری به نظرم میرسد.
آنا معمولاً ساعت 8 میرسید که این با توجه به فاصلهی 90 کیلومتری بین ما به بهترین شکل نشان میداد که با شتاب رانندگی نمیکند و نهایت حظ بصر را از جادهی کناره و نخلهای بیسایهی وسط بلوار میبرد. وقتی میرسید مثل همیشه سرتکان میداد که یعنی "این چه وضعشه... چقدر بههمریختهست". اگر چه این جمله را حذف به قرینهی لفظی سالها پیش میکرد - که برای اولین بار به خانهی من آمده بود - و دیگر بعد از این همه سال آن را به سطح یک تکان مختصر سر، یا برداشتن تیشرت چروکی از روی مبل و انداختن در سبد رختهای چرک یا خالیکردن زیرسیگاری تقلیل داده بود و زبانش را برای گفتن آن جمله خسته نمیکرد.
یک نکتهی ارتباطی:
همین آنا وقتی دوستانش یا دوستانم یا دوستان مشترکمان (گاهگداری در تعطیلات یا بنا به ضرورت برای حل مشکلی خانوادگی یا برای آنکه با هم تنها نباشند) به خانهی من میآمدند و آنا هم حضور داشت همواره از رهایی و بیتفاوتی من نسبت به نظم و انضباط تعریف و تمجید میکرد و آن را نقطهی مثبت من میدانست. آنا که در هر لحظه از تنهایی خودمان (تنهایی دونفره) مرا بابت این بینظمی و بیمبالاتی، بیقیدی و پسربچگی (نامی که خودش روی این حالت من گذاشته بود) سرزنش میکرد و با ورود به خانه سر تکان میداد، در حضور دوستانش، از اینکه شریک زندگی، شریک جنسی یا شریک عاطفیاش چنین وارسته و والاست که نسبت به ظواهر و پاکیزگی خانه واکنشی نشان نمیدهد به خودش میبالید و از اینکه من – به عبارتی که خودش به کار میبرد – کارمندمآب، معمولی، دمدستی نیستم به خودش افتخار میکرد و آن را نقطهی قوت من میدانست. در نظر او نویسندهها همیشه دیر از خواب بلند میشوند؛ چیزی که در باور عموم هم وجود دارد اما سراسر غلط است و نویسندههای واقعی دنیای ادبیات، آنهایی که ما در طول سالیان شناختهایم حتی یک ساعت صبحشان را از دست نمیدادهاند؛ علاوه بر این من در تمام طول زندگیام حتی دو صفحه که از نظر دستوری ایراد نداشته باشد ننوشته بودم. دیگر اینکه او این شلختگی را مترادف نویسندگی و نویسندگی را مترادف روشنفکری و روشنفکری را مترادف تفاوت میدانست. این تفاوت مادامی که باعث میشد او از من در مقابل دوستانش چهرهی جذابی نشان دهد بسیار خوب بود اما همین تفاوت وقتی دو نفری با آن مواجه میشدیم برایش بسیار نگرانکننده، غیر جذاب، مسخره و از روی کسالت و بیماری بود. روشنفکری در ذهنش خوب بود اما تا زمانی که برای خود او مشکلی به وجود نیاورد. یک مثال کوچک میزنم و تمام میکنم: در مهمانیها روی پایم مینشست و دستش را دور گردنم حلقه میکرد و میگفت: "چقدر دوست دارم که دهنت بوی الکل و سیگار میده" اما صبح روز بعد، وقتی میخواست لباسهای زیرش را از کف اتاق بردارد میگفت: "تمامشون بوی سیگار میده... حالم به هم میخوره از این بوی سیگار. "
ساعت 9، بعد از اینکه آنا ساک و وسایلش را در کمد اتاقم میگذارد و لباسهایش را عوض میکند؛ برای خودش کوکتل درست میکند و آن را در بغلیِ استیل میریزد و در جیبش میگذارد، دست هم را میگیریم و به سمت اتوموبیل او به راه میافتیم. به سمت مرکز خریدی نزدیک خانهی من میرویم که تقریباً رو به افول است اما چون تازه ساخته شده رو به تخریب نیست. در واقع محتوای مغازهها مدام تغییر میکنند و کتابفروشیها جایشان را به کافهها و مغازههای فروش وسایل آرایشی و بهداشتی میدهند و تک و توک مغازههای ساعتفروشی یا ابزارآلات را هم رستورانها یا مغازههای فروش خردهریزهای دکوراتیو میبلعند. در این مرکز خرید یک مغازهی فروش خزعبلات هندی هم هست که آنا هر هفته که میآید سری به آن میزند. کوسنهای شلوغ و پر از رنگ، طرحهای قرینهای که چشم را میگیرند و پس از مدت کوتاهی لوچ شده و در هم رفته تحویل میدهند. پارچهنگارههایی که نه یک ترکیب اندیشیده شده از زرد و بنفش یا سبز و سرخ یا آبی و نارنجی، که انگار ناتوانی طراح را در انتخابِ بالاخرهی یک رنگ نشان میدهد و در آنها همهی رنگها، پیچیده در هم، آمیخته با هم نمایش زشتی برگزار میکنند. به جز اینها، عود، کاسههای تبتی، حنا، فیلهای کوچک چوبی (و گاهی سنگی) هم به چشم میخورد.
آنا معمولاً بیشترین زمان گشت و گذارش را در این مغازه میگذراند (هرچند معمولاً آنچه میخواهد را نمییابد) و من به پیروی از کهنالگوهای حاکم بر جنسیتام، معمولاً سری به ابزارفروشی زیرپلهای میزنم تا ابزاری بخرم که معمولاً از آن استفاده نمیکنم (یا حتی بلد نیستم آن را چطور در دستم بگیرم) اما شکل و بدنهی پیچ و خمدارِ ابزارها معمولاً جذبم میکند.
یک نکتهی فنی:
سالهاست به دنبال ابزاری میگردم که بتواند کشوی چهارم آشپزخانه را که گیر کرده باز کند؛ پیچهایش هرز شدهاند و جای دست خوبی برای کلنجار رفتن ندارد. هر هفته که آنا میآید، به این ابزار فروشی میآیم و ابزار بدون کاربرد تازهای میخرم و میروم؛ بدون آنکه حتی یک بار به سمت کشو بروم و بخواهم تلاشم را برای باز کردنش بکنم.
دوستی داشتم که سالها وارد مغازههای فروش لوازمالتحریر میشد و تمام خودکارهای مختلف با نشانهای مختلف را امتحان میکرد بلکه به روانترین خودکاری که در ذهنش بود و میگفت زمانی آن را داشته اما دیگر پیدایش نمیکند برسد. به فروشندهها هم مشخصات خودکار مورد نظرش را میدهد (اینکه روان باشد، جوهر پس ندهد و سرش نازک باشد و...) و فروشنده روانترین خودکارهایش را به او نشان میدهد اما او نپسندیده و خرید نکرده مغازه را ترک میکند.
آنا هم سالهاست که پنجشنبه به این مغازهی هندی میآید و از او در مورد فلان ادویه میپرسد و فروشنده قول هفتهی آینده را به او میدهد. هفتهی آینده فروشنده به قول خود عمل میکند اما آنا دیگر آن ادویه را نمیخواهد. این بار در مورد پارچههای دیواری رنگارنگ میپرسد و طیف بنفش را ترجیح میدهد. فروشنده دوازده رنگ مختلف پارچهی دیواری را نشانش میدهد و میگوید بنفشش را همان روز تمام کرده و هفتهی آینده دوباره آن را میآورد. آنا هفتهی آینده سر میزند اما اینبار پارچهی دیواری بنفش را نمیخواهد.
در همهی ما سه نفر، چیزی گم شده است. حتی آن فروشندهی هندی که هنوز هم هر هفته به حرف آنا گوش میکند و جنس مورد نظر او را میآورد یا آن ابزارآلاتی که هر هفته منتظر من است تا فروشنرفتهترین ابزارش را بخرم هم چیزی را گم کرده است؛ چیزی که نمیدانیم چیست اما به آن احتیاج داریم. در مورد خود من این قضیه کاملاً صادق است چون حقیقت این است که من حتی مطمئن نیستم که آن کشوی چهارم آشپزخانه باز میشود یا نه؛ روزی که خانه را گرفتم، صاحبخانه گفت خراب است و من در طول این چهار سال حتی امتحان نکردم که بفهمم درست میگوید یا نه. در مورد دوستم هم صادق است؛ او را تا به حال در حال نوشتن ندیدم تا باور کنم که خودکارها به ستوهش آوردهاند. در مورد آنا هم وضع همین است. تا به حال آنا را با لباسهای رنگارنگ ندیدهام و هیچوقت ندیدم که به مجسمههای فیل علاقه داشته باشد یا بخواهد یوگا کند؛ اما مطمئنم ما همهمان دنبال چیزی میگردیم.
برنامههای پنجشنبهی من و آنا تا نیمه شب ادامه دارد. در رستورانی که صندلیهای نهچندان راحتی در پیادهرو دارد مینشینیم. پیتزای مارگاریتا پستو میخوریم و او کوکتلی که خودش درست کرده را مینوشد. من سیگار میکشم و از گربههایی که از عرض خیابان میگذرند عکس میگیرم. او از بیمارستان (در هفتهای که گذشت) میگوید. شام را به تناوب (یک بار من و یک بار او) حساب میکنیم و از این لحاظ میتوان گفت مشکل مالی یا لا اقل دغدغهی امور مالی نداریم. بعد دست یکدیگر را میگیرم و به سمت خانه میرویم. آنا کمی ادای تلوتلو خوردن را در میآورد اما هر دو خوب میدانیم که مست نیست. گاهی زیر لب شعری میخواند و گاهی شعر را به آواز تبدیل میکند و بلندتر میخواند و من از دیدن عابرانی که نگاهمان میکنند دچار شرم نیابتی میشوم اما این زمان زودتر از این میگذرد که بخواهم به آنا تذکر بدهم.
یک نکتهی آشپزی:
کوکتل آنا: سیبسبز، کیوی، آبپرتقال و نعنای تازه + 75 سیسی وُدکا (عرق گندم)
پیتزای مارگاریتا پستو: خمیر ایتالیایی، سس گوجهفرنگی، سس پستو
سس پستو: دانهی کاج (یا تخمهی آفتابگردان یا گردو)، ریحان، پنیر پارمزان، روغن زیتون و سیر
به خانه که میرسیم آنا لباس خانهاش را میپوشد. هر هفته برای هفتهی بعد، لباسهای تازه برای خودش میآورد و در طبقهی مخصوص خودش در کمد من میگذارد و لباسهای هفتهی قبل را میبرد. در یخچال هم طبقهی خودش را دارد؛ طبقهای پر از پاستیلهای شکری، کرم بادامزمینی، شکلات صبحانه، یکی دو ورق قرص مسکن و یک ورق شلکنندهی عضلات، چند بطری آب تونیک و یک ریشه زنجبیل. اواخر شب به دیدن یک فیلم کمدی رمانتیک (معمولاً تکراری) که آنا آن را در دوران دبیرستان دیده است میگذرد. در حین دیدن این فیلمها آنا کرم بادامزمینی را با قاشق میخورد و دست من که پشت گردنش است خواب میرود. فیلم که تمام میشود او به دستشویی و من مستقیم به سمت تختخواب میروم. دهان او وقتی برمیگردد بوی نعنای تازهی مصنوعی و دهان من بوی تلخی سیگار میدهد؛ سپس به هم میپیچیم. هر سال دو بار تشک تخت را که زهوارش در میرود عوض میکنیم که البته خرج این یکی کاملاً بر عهدهی من است هرچند که تقلای او کمتر از من نیست.
یک نکتهی فیزیکی:
من دوندهی دوی صد متر نیستم. من دوندهی استقامتم. دوی دههزارمتر؛ گاهی هم پیادهروی صحرایی. استقامت من در مسائل زناشویی اگر نه برای آدمها، لا اقل برای خودم نقطهی مثبتیست؛ این موضوع که من مقاومت خوبی در امور جنسی دارم تا مدتها برایم باعث افتخار بود. پس از مدت کوتاهی که دیگر لازم نبود دلیلی برای اثبات خودم ارائه کنم بلکه بیشتر باید دلیلی برای ثبات رابطه به دست میدادم، همین موضوعِ باعثِ افتخار، برعکس عمل کرد. آنا به ضرس قاطع معتقد بود که لابد برایم جذاب نیست و من برای نشان دادن جذابیت او هزاران دلیل فکری و نه فیزیکی ارائه میدادم.
روانشناسی که نه به نامش مطمئنام نه به صحت گفتهاش، گفته است که رابطهی جنسی طولانی نشاندهندهی علاقهی زیاد به رابطهاست. بدن که میخواهد نشان دهد به طرف مقابل علاقهی زیادی دارد سعی میکند این رابطه را بیشتر کش دهد. این جمله برای آنا کافی نبود و بیشتر آن را سند غیر قابل ردی بر ادعای خودش تفسیر میکرد و کماکان معتقد بود که لابد او برایم جذاب نیست.
دوستی داشتم که بدن مردانهای داشت. مردانه به معنای واقعی. هم من، هم او و هم دیگر دوستانمان که میدانستیم او جداً بدن مردانهای دارد این نکته را مثبت ارزیابی میکردیم اما بعد از مدتی که شریک زندگیاش گذاشت و رفت، دوستم به من گفت که شریک زندگیاش او را بیش از حد مردانه میدانسته و رابطهی زناشوییشان را دردناک تعریف میکرده است؛ جالب اینکه آن شریک زندگی برای دوستانش هم گفته که رابطهشان به دلیل همین مردانگی ناجور به هم خورده. همین دوستم قسم میخورد که در ابتدای رابطهشان شریک جنسیاش برای اندازهی مردانگی دوستم، خدا را شکر کرده و خودش را خوشبختترین زن جهان نامیده است.
آنا هم همین کار را کرد. مدتها بعد از رابطهمان، طولانی بودن و استقامت مرا در امور جنسی با دوستان دیگرش در میان گذاشت و آن را نه نقطهی مثبت که سردی، سرد مزاجی و بیتفاوتی در امور جنسی ارزیابی کرد.
صبح روز بعد زودتر از تمام روزهای هفته از خواب بلند میشوم چون از صبح زود آنا مشغول تمیز کردن خانهای میشود که برای بههم ریختن و کثیف کردنش تنها پنج روزِ هفته وقت دارم. این نظافت (که مانند روز تمیزی در پادگانها است) با غر و لند و تکانهای سر و تاسف خوردنهای آنا همراه است. اگرچه وقتی از تختخواب بیرون میآیم صبحانهام حاضر است. در طول این مراسم آیینی گاهی تیشرتی به سمتم پرتاب میشود تا آن را تا کنم و در کمد بگذارم یا مسئولیتی ولو کوچک – مثل آب دادن به گلدانها – برعهدهام گذاشته میشود که سعی میکنم با بهانهای آن را به تعویق بیاندازم. ظهر آنا ظرفهای صبحانه و ناهار سبکی که خودش آماده کرده را میشوید. کنار من روی کاناپه دراز میکشد و موسیقی گوش میدهیم. اگر زمستان باشد گرمای پتو و اگر تابستان باشد نوچی ناشی از عرق (مثل عنصر تحریککنندهای) او را وا میدارد تا کلید زناشویی تازهای را بزند - که هرچند ازش گریزانم چون به جز عرقی که میریزم دستاورد دیگری ندارم – اما به آن تن میدهم تا شِکوهی تازهای از آنا نشونم و مورد قضاوت قرار نگیرم. بنابراین بعد از رسیدن آنا به اوج لذت، دست از تلاش میکشم و ابراز خوشحالی میکنم. آنا آمادهی رفتن میشود. پس از رفتنش روی همان کاناپه یا روی تختخواب خودم، کاری را که با آنا موفق به تکمیل (یا تمامش) نشدهام، بهتنهایی انجام میدهم و خواب نصفهنیمهی شب قبل را ادامه میدهم. این روند، این خط سِیر، هر پنجشنبه و جمعه، هر هفته دو روز، چهار هفته در ماه، پنجاه و دو هفته در سال و به مدت چهارسال، بدون کم و کاست (لا اقل در کلیات و شالودهی اصلی) تکرار میشود. اگرچه گاهی جزییات، نظیر سفارش نوع تازهای از پیتزا یا تغییر یکی از مواد تشکیل دهندهی کوکتل مانند سیب سبز (به دلیل تغییر فصل) یا نشانِ تجاری کرم بادامزمینی تغییر میکند اما ساختار و چهارچوب آن در تمام این چهارسال حفظ شده است.
یک نکتهی زندگی:
در آستانهی چهلسالگی، گویی در جست و جوی زمان از دست رفته (نوجوانی، جوانی) به ناگهان جرقهی دوری در ذهنمان زده میشود که اگر عاشق شویم شاید و تنها شاید، بتوانیم دوباره به زندگی برگردیم. اگر بیپول باشیم و اوضاع مالیمان به هم ریخته باشد، یک عشق افسار گسیخته، طوفانی و آتشین بیشتر از پول تحریکمان میکند؛ چه انگار میدانیم که اگر پول نیاز امروزمان را برطرف کند، عشق میتواند ذات و اصل بیپولی را درمان کند. اگر درگیر روزمرگی شده باشیم، عشق، خلاء خودش را بیشتر نشانمان میدهد؛ پس میپنداریم که آنچه به روزمرگیمان کشانده نه افکار و عقاید و رخوت تن، که نبود عشق پرطمطراق و بیپرواست. اگر درگیر هزار مسئلهی فلسفی – جامعهشناختی باشیم هیچ نمیفهمیم که خواندن کتاب یا روزنامه یا شنیدن رادیو یا دیدن فیلم مستند ممکن است گره از مسئله بگشاید بلکه عشق را یگانه راهحل برونرفتْ از این منجلاب میپنداریم؛ و اگر بخواهیم ذهن را (که در این لحظه انگار ماهیتی جدا از ذات خودمان دارد) به آنچه پنداشتهایم نزدیک کنیم، به مثالهایی دست میزنیم که تا پیش از این هیچ به یادشان نبودهایم؛ مگر مارکز در آستانهی هشتاد سالگی به عشق بازنگشت؟ هرچند ناپاک و فسادْظاهر اما واقعی؛ مگر سیسرو (آن پدرِ جمهوری) در آستانهی هفتاد سالگی عاشق دختری جوانتر از دختر خودش نشد؟
پس ناغافل، بدون آنکه سفسطهی موجود در این استدلالها و تمثیلها را درک کنم، درد تکراری خودم را از جنس آنها حدس زدم و فکر کردم آنچه کم دارم نه تفکر و تخیل و دست به کار شدن و رهایی از رخوت تن و رسیدن به خلاقیت، بلکه تمام کردن این رابطهی راکد و ساکن است. باید دنبال عشقی میگشتم تازه و نو که این رابطه (که البته هنوز هم نمیگویم بد بود بلکه بیتاثیر بود) از من گرفته بود.
من آدمی نیستم که بیگدار به آب بزنم. هرچند حضور این فکر (تمام کردن این رابطهی خشک و بیان شده) در تمام طول روزهای هفته با من همراه بود و سبک و سنگین کردن آن – اگرچه نسبت به تصمیمم مطمئن بودم و تردیدم نه در مورد چرایی بلکه بیشتر چگونگی بیان کردن، روش و راه بیان کردن، ادبیات گفتن و جملهبندی ارائهی آن - تمام ساعات روزم را میگرفت.
بی گفت و گو، از بین بردن رابطهی چهار سالهای که در آن دلبستگیهایی (یا وابستگیهایی)، خاطرات مشترکی، زمان مشترکی و عمر مشترکی شکل گرفته، در طول یک هفته و تنها به دلیل جرقهای ذهنی، نه خامی که همانطور که آنا میگفت پسربچگی بود. بنابراین اگرچه هنوز در اندیشهی به هم زدن و از بین بردن این رابطه هفتههایی قریب به دو ماه را گذراندم اما حتی یک لحظه در درستی تصمیمم شک نکردم.
آنا زیبا بود و از منظر زیباییِ جسم هیچ کم نداشت؛ بالاتنهی کشیدهای داشت و پاهایش پرانتزی نبود. موهای لخت سیاهش گاهی در نور روز به شرابی تیرهای میزد که در پایینِ آنها انگار موها را در انگشت پیچانده باشی حالت گرد و مواجی میگرفت که چشمانداز کُند و کسالتآور موهای صاف را برهم میزد. دندانهایش سفید بود و گونههایش بههنگام خنده چال میافتاد و چون آدمی نبود که برای حرفهای پیش پا افتاده بیش از حد قهقهه بزند، این چالها خندهاش را تعدیل میکرد؛ انگار هم میخندید و هم نمیخندید.
ذهن آنا هم اگرچه گاه و بیگاه اسیر کلیشههای الگوی زنانه میشد اما سعی میکرد آگاهانه از آنها فاصله بگیرد. اگر کاری بیش از حد به نظرش زنانه بود ناگهان از کار دست میکشید و فکر میکرد و انگار لج کرده باشد یا به شخصیتش برخورده باشد کمی از آن فاصله میگرفت و انجامش نمیداد (هرچند پس از مدتی که دلایلش را از یاد میبرد دوباره کار را از سر میگرفت). در مقابل موسیقی گوشهای بازی داشت و اگر ملودی یا میزانی به گوشش خوش میآمد بلافاصله میپرسید این موسیقی از کیست؟ اگر نکتهای در فیلمی به درستی پرداخت نشده بود سوالهایی میپرسید تا بیشتر سر درآورد و موقع دیدن فیلمهای بعدی سعی میکرد از آموختههای قبلیاش استفاده کند و نکتهای که تازه آموخته بود را در این فیلم نیز بررسی کند. آنا اندیشه داشت؛ طرز فکر داشت؛ اگر نه خلاقیت اما ابداعاتی تازه در فکر داشت و نمیخواست پرستاری باشد که تنها از اصطلاحات پزشکی سر در میآورد.
یک نکتهی رابطهایِ دیگر:
نام یک عمل تکراری در بین انسانها را "بازیکردن نقش شوالیه" گذاشتهام. گاهی علاوه بر هر نقشی که در زندگی داریم یک نقشِ اضافه را هم برمیگزینیم. این نقش از طرف خودمان یک انتخاب متهورانه است که ما با جوانمردی و عزت نفس، در عین از خود گذشتگی، آن را انتخاب میکنیم اما در حین انتخاب آن، دیگری را به تحمل آن واداشتهایم و این انتخاب را به او تحمیل کردهایم. جملهی کلیدی این نقش این است: "مشکل از منه... تو خوبی... تو خیلی خوبی، ایراد از منه..." یا جملهای دیگر: "به نظرم تو لیاقتت بیشتر از منه...". در بهترین شرایط، این توجیه ذهنی، برداشتن بار اضافه از ذهنیست که میخواهد رابطه را تمام کند اما لُبِّ پیشانی با فشارِ زیادِ عذاب وجدانِ القایی، نمیتواند راه حل مناسبی برای خود پیدا کند. بنابراین نقش شوالیه را بازی میکند. ذهن که میخواهد نشان دهد منِ مهندسِ تخریبِ رابطه، اگر دارم چنین کاری میکنم نه برای خودخواهی که از اوج دگرخواهی و انسانیتم است. پس اهرم دیگری هم به مرور زمان به ذهنم اضافه شد که عزمم را جزمتر کرد و آن اینکه پایان این رابطه نه فقط برای من که برای آنا هم بهتر است. ویژگیهای عالیِ انسانیِ آنا باعث میشد خودم را همچون شوالیهای در نظر آورم که به هم زدن و ترک رابطه، حتی میتواند آنا را با این ویژگیهای جسمی و ذهنی زیبا، به آدم بهتر (اگر نگوییم درستتر) دیگری نزدیک کند.
و مسئلهی اساسی اینکه در مرحلهی بازی کردن نقش شوالیه ما در حال تحمیل یک انتخاب به طرف مقابلیم؛ انتخابی که میگوید تو نه تنها حق داشتن و استفاده از مرا نداری بلکه من برای تو تصمیم میگیرم که کاری که میکنم برای تو هم بهتر باشد؛ و چون این تصمیم در پوستهی خود والا و شریف به نظر میآید، پس طرف مقابل – خلع سلاح شده – حتی نمیتواند برای سرنوشت خودش فکر کند، چون شوالیه از پیش برای او هم تصمیم گرفته است. شوالیهای که به انتخاب خود شوالیه شده است نه با انتصاب پادشاهی مشروع؛ شوالیهای دروغین؛ شوالیهای پوک و پوچ و پوشالی.
چهار هفته میگذرد؛ قریب به یک ماه. در طول این مدت یکی دو شیشه کرهی بادامزمینی تمام میشود، دو سه بسته مارشمالو خورده میشود. چندین بسته سیگار کشیده میشود. پیچهای تخت سفت میشوند تا جیرجیرهای آن کم و کمتر شود. زندگیِ همواره، مثل همواره، راکد و بی مشکل خاصی – ولو دعوا یا مرافعهای یا سالگرد رابطه یا حاملگی ناخواسته – ادامه مییابد. تا ابتدای هفتهی پنجم. چهارشنبه صبح تصمیم میگیرم مقدمات جدایی را فراهم کنم و بالاخره حرفهایم را با آنا بزنم. اگرچه ذهن بلافاصله خودش را اصلاح میکند و برای آنکه حسن نیتش را نشان دهد بیانِ این تصمیم را به جمعه موکول میکند که لا اقل وقتی آنا پنجشنبه (خسته و کوفته) از راه میرسد، شروع آخر هفتهاش را خراب نکند؛ جمعه ماجرا را به او میگویم: "به نظرم باید این رابطه رو تموم کنیم... برای جفتمون بهتره آنا."
پس از اتخاذ این فکر ناب و انساندوستانهی تازه که انسانیت مرا به ذهنم نشان میدهد (منظورم به هم زدن در روز جمعه و نه پنجشنبه است)، از چهارشنبه ظهر تا پنجشنبه عصر که آنا برسد، شکلهای عشق تازه با دختر تازه، هر لحظه مخیلهام را رها نمیکند: سفرهای تازه؛ سینما؛ ورزش مشترک؛ چادر زدن در کنار دریاچه؛ دست در گردن یکدیگر انداختن و خیره شدن به آتشی که در کویر برپا کردهایم؛ دوستان تازه و تبدیل کردنشان به دوستان مشترک؛ تبدیل شدن به قهرمان زندگی یک نفر جدید؛ تجربههای زناشویی جدید و هیجان انگیز؛ قهقههای نیمهشب در تختخواب به جای اعمال تکراری و ریتمیکِ حوصله سر بر و جدی... گویی خیالم دارد سندی در راستای حقانیت تصمیمم نشانم میدهد.
یک نکتهی اشتباهی:
تمام – اگر نگوییم اکثراً یا بیشترِ یا اغلبِ – رفتارهایمان برپایهی افکار و اعمالی تکراری صورت میگیرد که این بار به آنها شک نداریم. وقتی پای عمل به میان میآید میفهمیم باز هم از جنس همان قولهای تکراری و به وقوع نپیوستنیِ پیشیناند که بارها و بارها به خود دادهایم اما به دلیل تغییری بسیار جزیی در ذهنمان تازه به نظر میرسند. خوب که دقت میکنیم همواره شنبهای، اول ماهی، اول سالی یا موقعیت تاریخی خاصی، مارا وادار کرده که قول تازهای به خود بدهیم؛ قولی که هیچگاه انجامش ندادهایم ولی این بار، ملبَّس به لباسی تازه به ذهن بازمیگردد تا خود را مهم نشان دهد و این بار، بالاخره برایش تصمیمگیری شود.
دوستی داشتم که پس از آشتی دوباره با نامزدش میگفت این بار هر دروغی که گفت را یادداشت میکنم که یادم نرود (ظاهراً دخترک زیاد دروغ میگفت اما دوستم وقتی میخواست برایش مثال بیاورد یادش میرفته است) اما دوباره یادش میرفت دروغها را یادداشت کند و وقت دعوا – که اتفاقاً زیاد هم بینشان پیش میآمد – دوباره دست خالی میماند. بسیاری از قولهای ما (از شنبه، از اول سال و از اول ماه و از روز تولدم و ...) هم از این دستهاند.
من نه با آنا و نه با هیچکس دیگر در کنار دریاچه چادر نمیزدم؛ من نه با آنا نه با هیچ کس دیگری در کویر به آتش خیره نمیشدم؛ من نه با آنا و نه با هیچکس دیگری به ورزش مشترک نمیرفتم. دلیلش نه آنها که خودم بودم. من ورزشکار نبودم و دلم هم نمیخواست ورزش کنم؛ من اهل سفر سخت و خوابیدن در دل طبیعت نبودم و ترجیح میدادم وقتی از خواب بیدار میشوم درِ حمام نزدیکترین در به من باشد پس قضیهی کویر هم خود به خود منتفیست. با این وجود قولهای بیپایه و اساس به خود و تصاویری که مخیلهی آدمی شروع به پردازش آن میکند، چیزی جز همان تصورات قدیمی و تکراری قبلی نیست که لباس تازهای پوشیده باشد. من خامتر از آن بودم که به ذهن حیلهگرم دست بیابم و این رخوتهای تن را ناشی از شریک احساسی و جنسیام میدانستم حال آنکه از خودم بود.
آنا آمد؛ مثل همیشه در همان وقتِ پنجشنبهها. مثل همیشه خستهی جسمانی اما سرحالِ روحانی. لباسش را عوض کرد؛ کوکتلش را ساخت و آمادهی گشت و گذار پنجشنبه شبمان شد. در حین انجام این جزییات، گویی برای آخرین بار رژهی گروهانی را نگاه میکردم که از فردا قرار بود زیر حملات سنگین توپخانهی دشمن تا نفر آخر دوام بیاورد تا نیروهای کمکی خودی سر برسند، به پیشخوان آشپزخانه تکیه داده بودم و تمام حرکات و رفتارش را نه فقط نگاه که ذخیره میکردم. او قرار بود بخشی از تاریخ زندگی من شود. اینکه رفتارم در آن لحظات، عجیب و غریب بود و طبق معمول نبود، بیش از اندیشهی خودم از نوع نگاه آنا هویدا شد. آنا که اهل پرسیدن نبود، ابرویش را به نشانهی سوال تاب داد. چیزی نگفتم و آرام مشغول پوشیدن لباسم شدم. به هر حال یک شب وقت داشت تا از این رابطه لذت ببرد و من کسی نبودم که این لذت را از او دریغ کنم.
گشت و گذار آیینیِ پنجشنبه شب ما، در مغازهی هندیِ او و ابزار فروشی من به بهترین شکل برگزار شد؛ من آچار چدنی جدیدی خریدم و او قیمت یک کوسن قهوهای - سبز را که لکههای زردی روی خطوط کنارهی آن، مثل آبرنگ پخش شده بود پرسید و دست خالی از مغازه بازگشت. دست در دست هم به سمت رستوران رفتیم. پیتزای مورد علاقهمان را سفارش دادیم و نشستیم. آنا کمی به من چشم دوخت و انگار حرکات من برایش جدید، بدیع، تازه و کمی مشکوک باشد گفت: "یه جوریای...".
یک نکته در مورد رازها:
تحت تاثیر رازهایدرونمان اگر حتی درست باشند یا به تصادف از زبان کس دیگری شنیده شوند، ناپختهترین واکنشها را نشان میدهیم. معمولاً اولین برخوردمان انکار است هرچند دلیل این انکار را نفهمیم. دوستی داشتم که میگفت یک بار در رستوران ایستاده بوده و یکی از مشتریها داشته با مدیر رستوران دعوا میکرده است و او به عنوان نفر سوم این مشاجره را گوش میداده است. مشتری یکی از گلهای روی میز را از گلدان برمیدارد و به دختر روبهرویش میدهد. مدیر رستوران به زبانی نرم و آرام به او یادآور میشود که باید گل را به گلدان برگرداند اما مشتری عصبانی میشود و دلیل اینکه سر میزهای رستوران گلدان میگذارند را به او یاد میدهد و میگوید این گلها دقیقاً برای همین است که مرد به زنی که با او به شام آمده است گل هدیه دهد و اگر فلسفهاش را نمیدانند یا نباید گل سر میزهایشان بگذارند یا نباید مدیریت رستوران را بر عهده بگیرند. مدیر رستوران باز هم به لحن مهماننوازانه و خوش، خواهشش را تکرار میکند و مشتری این بار عصبانی میشود و مدیر رستوران را یهودی (یا یهودی زاده و خسیس) مینامد. در این لحظه دوست من وارد بحث میشود و مشتری را به باد انتقاد میگیرد و حرف او را توهین نژادی میخواند. مشتری از کوره در میرود و دوستم را هم یهودی خطاب میکند. حدود ده سال بعد که دیگر با آن دوست رابطه نداشتم از جایی شنیدم که یهودی بوده و همان سالها به اورشلیم رفته است و اکنون آنجا زندگی میکند.
عکسالعملِ بیرونی ما در قبال رازهای درونِ سینهمان برای خودمان از همه بیشتر پوشیده است. هر کسی از بیرون میتواند بفهمد که این عکسالعمل برای فلانی نیست پس لابد دارد چیزی را مخفی میکند اما خودِ آن فلانی با انکار یا اصرارش برای متفاوت جلوه دادن خود، قطعاً درک درستی از عکسالعملهایش ندارد.
جوابهای من به آنا هم نشاندهندهی وجود رازی در سینهام بود که سعی کردم انکارش کنم؛ او خوب فهمید که رفتارم مشکوک است اما من ناپخته و کودکوار اصرار داشتم انکار کنم. اگر رازی نبود قطعاً برخوردهای صادقانهتر، راحتتر و سادهتر یا بیشتر ناشی از شخصیت خودم را نشان میدادم اما دقیقاً عکسالعملی که کمتر با وجود خودم هماهنگ بود را انتخاب کردم و این بیشتر از قبل نشاندهندهی درستی حرف آنا بود. مثلاً من آدمی بودم که گفتن: "اِ... چجوری؟ برام تعریف کن ببینم" یا "نه بابا... از کجا فهمیدی" بیشتر به جوابهای واقعیام نزدیک بود اما چون در صدد پنهان کردن رازی بودم، دقیقاً جوابی را انتخاب کردم که اصلاً شخصیت مرا نشان نمیداد و اتفاقاً شک آنا را بیشتر میکرد. طولانی بودن جوابم هم مزید بر علت بود.
گفتم: "نمیدونم... لابد تو بهتر میبینی... من که نمیتونم خودم رو ببینم که چجوریام." آنا از کوکتلش جرعهای نوشید و آن را روی میز گذاشت. کمی به جلو خم شد و گفت: "من باید باهات حرف بزنم." ابرو بالا انداختم و به جلو خم شدم که نشان دهم به حرفش گوش میکنم اما در ذهن این جمله را به خودم گفتم: "من هم باید باهات حرف بزنم اما الآن نه... فردا... امشب شب توئه...". بغلی استیل حاوی کوکتل را جلوتر کشیدم و بو کردم. خواستم جرعهای بنوشم که آنا گفت: "من خیلی فکر کردم... این رابطه خیلی تکراری نشده به نظرت؟ من فکر میکنم دیگه برامون چیزی نداره... حتی خوشحال هم نیستیم. خیلی وقته دارم فکر میکنم بالاخره یه روز تموم میشه اما نمیخواستم ناراحتت کنم..."
هنوز هم بعد از گذشت یازده سال، به آنا فکر میکنم؛ اگر نه هر روز اما مقدار زیادی از ساعات هفته ذهنم را مشغول میکند. میتوانم بگویم دوستش دارم و شاید در نظرم حسرتانگیزترین رابطهی زندگیام، رابطهی با آنا بوده است. پس از آن شب بارها خواستم برگردد یا فرصت دوبارهای بدهد که از نو شروع کنیم. گفتم که میتوانیم به سفر برویم و کنار دریاچه چادر بزنیم یا در کویر آتش روشن کنیم؛ میتوانیم تنوع جنسی بیشتری به رابطهمان بدهیم و از کسالتی که او در آن شب برایم تعریف کرد درش آوریم. گفتم میتواند به خانهی من نقل مکان کند و به جای یک طبقه یک کمد کامل در اختیارش بگذارم و به جای یک طبقه از یخچال تمام یخچال در اختیار او و مسئولیت خرید هم با او باشد. گفتم میتوانیم به جای دیدن ظواهر هند در آن مغازهی تنها بویِ هندْ دهنده، به خود هند برویم و روزهای خوشی بسازیم. گفتم سعی میکنم آدم مرتب و منظمی بشوم و دیگر او را برای جمع کردن خانه دردسر ندهم و حتی میتوانم ساعت 8 صبح بیدار شوم اما آنا تصمیمش را گرفته بود. تصمیمی مستقل، قوی و منطقی؛ تصمیمی درست برای او و حیرتانگیز برای من و جالب اینکه او نگفت این تصمیم برای من هم بهتر است؛ او نقش شوالیه را بازی نکرد. او آنا بود نه بردهی آگاهی ذهنی یا هوشمندی فلسفیاش. آدمی واقعی بود.
آنچه باعث میشود در نیمهشبی بارانی، در ایستگاه اتوبوس بنشینی و منتظر اتوبوسی که پنجاه دقیقه تاخیر داشته و حتی ممکن است هیچوقت نیاید بمانی، تنها حضور یک منتظرِ دیگر در ایستگاه است. در واقع کسی که منتظر اتوبوس است، بارها تصمیم میگیرد پیاده راهش را بکشد و برود چون خوب میداند که اتوبوس این وقت شب نمیآید، مخصوصاً در این هوای بارانی اما به محض اینکه غریبهی دیگری وارد ایستگاه میشود، بدون بنیان درست فکری و دلیل منطقی، آدم فکر میکند حالا چون دو نفریم شاید اتوبوس بیاید؛ چون بیهودگی ایستادن یک نفر در ایستگاه برایش بیمنطق است اما وقتی کس دیگری را هم میبیند احساس میکند حضور دو نفر در ایستگاه بیهوده نمیتواند بود. اگر چه این فکر سراسر بیپایه است و رانندهی اتوبوس مدتهاست که در رختخوابش خوابیده اما او تعدد آدمهای منتظر را دلیل محکمی بر وجود اتوبوس میداند؛ ذهن چنین حیلهگر است.
می 9, 2021
دسته بندی: داستان
125 بازدید
اگر سرخپوست بودم می دانستم باید چی بنویسم (اگرچه سرخپوستها نویسنده نمیشوند):
نشسته بودیم بر تخته سنگی سپید. سمت راستم گرگ سفید داشت چپقش را پُر میکرد و سمت چپم، دندان سنگی – مردی که سنگ میخورد - زانوهایش را بغل گرفته بود. من، جوانترین عضو گلهای از هم پاشیده، در غروب سردی، بیآنکه امیدی به بالاآمدن خورشید فردا داشته باشم، به روبهرویمان خیره بودم. دود چپق، تصویرِ دور و درْ تاریکروشنِ خورشیدِ کارگرانِ خط آهن را کمی کدر کرد. دندان سنگی جایی پشت تپهی مجاورمان را نشان داد و گفت:
- اون پشت، پای تک درخت، خاکسترهای نشسته ایستاده رو ریختیم... اگه به اون درخت نزدیک بشن میکشمشون و جمجمهشون رو میندازم گردنم.
گرگ سفید گفت:
- معلومه که میرن اونجا... نگاه کن... اون هلال رو ببین... دور میزنه و از پشت تپه رد میشه... اصلاً شاید درخت رو هم قطع کنن...
- اینجوری مجبورم همهشون رو بکشم.
گفتم:
- خب اونها هم باید کارشون رو بکنن...
دندون سنگی گفت:
- توی سرزمین خودشون کارشون رو بکنن... نه زیر درختی که نشسته ایستاده استراحت میکنه.
نشسته ایستاده رئیس سابق قبیلهی ما - که از بس قد بلند بود وقتی نشسته بود هم انگار ایستاده بود - هنوز برای دندان سنگی زنده بود. فقط از گوشت به خاکستر تبدیل شده بود و بعد از چند ماهی از خاکستر به تنهی درخت و بعد به میوه تغییر میکرد. برای من که از کمپانی جولین و پسران، دعوتنامهی کار داشتم تا در کشیدن خط آهن، بهعنوان کارگر درجهی دو کار کنم، نشسته ایستاده تنها رئیس مردهای بود که جلوی پیشرفت و زندگی ما را گرفته بود و برای گرگ سفید، نشسته ایستاده رئیس مردهای بود که به هر حال محترم بود.
خورشید دیگر جز اشعهی بنفشرنگی ازش باقی نمانده بود که با گزگز پایم از تخته سنگ پایین پریدم. من مثل بقیهی سرخپوستها نمیتوانم ساعتها یکجا بنشینم. پدرم سفیدپوست بوده؛ گزگز پاها را از او به ارث بردهام.
بخش کوچکی از رمان من، یوسا و جولین بارنز عزیز
در دست انتشار
آپریل 11, 2021
دسته بندی: تجربه
177 بازدید
نمیدانم از کجا شروع کنم! بیش از آنکه به حرفهایم مطمئن باشم، عصبانیام و خوب میدانم که نوشتن در عصبانیت بس خطرناکتر از نوشتن از روی بیفکری و بیسوادیست.
عصبانیام؛ خیلی عصبانی.
چند روز پیش یکی از آنهایی که فکر کرده بود من میتوانم در داستاننویسی کمکش کنم سوال عجیبی پرسید:
- از کجا ایده پیدا کنم؟
پرسیدم:
- میدونی 5 + 1 چه کشورهاییاَن؟
گفت سیاست را دنبال نمیکند.
- میدونی چرا مغولها به ایران حمله کردن؟
گفت تاریخش خیلی خوب نیست. حتی نمرههای تاریخ دبیرستانش هم همیشه روی مرز قبول شدن و قبول نشدن بوده است.
- میدونی فیلیپینیها به چه زبونی حرف میزنن؟
گفت جغرافیایش هم تعریفی ندارد.
- میدونی ماجرای deep blue و گری کاسپاروف چیه؟
نه deep blue را میشناخت نه گری کاسپاروف را. با هر سوال او نسبت به من بیتفاوتتر میشد و من عصبانیتر و خشمگینتر. میخواستم بزنم توی گوشش اما خودم را سخت بی دست و پا حس کردم. تیر خلاص را شلیک کردم؛ درست به مغزش:
- نمای خونهی بغلیتون و خونهی بغلیِ بغلیتون چیه؟
- یعنی چی؟
- آجریه؟ سنگیه؟ اصلاً نمیخواد... بگو چه رنگیه... اصلاً این هم نمیخواد بگی... بگو خونهی شما از سر کوچه، خونهی چندمه!
تحقیرش میکردم. با نهایت بیرحمی که در مورد من بیسابقه نبود تحقیرش میکردم. یک عادت بد همواره با من بوده است؛ اگر نقطه ضعفی از کسی کشف کنم، انگشتم را چنان روی نقطه ضعف فشار میدهم که درد تا مغز استخوانش برود و ذهنش حتی یک راه فرار به یاد نیاورد. حرکتی انسانی که حیوانی انجامش میدادم.
بغضش گرفته بود. قطره اشکی که از چشمانش –که دو دو میزد – پایین افتاد و از چانهی لرزانش لغزید، دلم خنک شد. هفده سالش بود. جوان و با استعداد اما تو خالی و گُنگ و گیج. بغلش کردم و مثل گهواره تابش دادم. آرام که شد سخنرانیِ غرّایم را آغاز کردم.
- تو خریدِ خونه نمیکنی... ولی ساندویچ که میخوری؟ تا حالا برات سوال نشده ببینی این 5 +1 کیه که وقتی مارو تحریم میکنه ساندویچ گرون میشه؟ تا حالا فکر نکردی این 5 + 1 کیه که هر تصمیمش در طول ده سال اخیر هر روز زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داده؟ تو هر روز پنج ساعت سرت توی گوشیته ولی تا حالا فکر نکردی این گوشی از کجا اومده و deep blue چی بوده و ماجرای ربات و انسان از کجا آب میخوره؟ تو از چی میخوای بنویسی؟ تو که حتی توی کوچهی خودتون رو نگاه نمیکنی که ببینی ساختموناش چه شکلیاَن از چی میخوای بنویسی؟ مگه ایده از کجا میاد؟ ایده از یه ساختمون زشت میاد.. از یه ساختمون زیبا، از یه ساختمون ناهماهنگ... ایده از رقابت انسان و ربات میاد... ایده از سیاست میاد، ایده از معماری میاد، ایده از روانشناسی میاد، ایده از تاریخ و جغرافی میاد... وقتی هیچکدوم رو نمیدونی و نخوندی و دنبال نمیکنی توقع داری ایده توی خواب یهو به ذهنت حلول کنه؟ گیرم که اینجوری شد، وقتی نه تاریخ بلدی نه جغرافی نه سیاست نه معماری نه هنر، چطور میخوای ایده رو پرداخت کنی؟
حق داشتم. قطعاً حق داشتم. فکر کردم اگر الآن این کار را با او نکنم سالها بعد کس دیگری با کتابها و نوشتههایش این کار را خواهد کرد و وقتی در چهل سالگی بشکنی و لِه شوی، دیگر بلند شدن چندان آسان نخواهد بود.
- میدونی داستان مرگ ایوان ایلیچ چیه؟
- ...
- راجع به مرگ ایوان ایلیچه... همین... وقتی ذهنت آمدهست، وقتی انقدر خوندی و دیدی و شنیدی که هر چیز بیمعنی و ساده و معمولیای روانت رو قلقلک میده، سادهترین لحظهها برات دراماتیکه... برات قصه داره... هیچ کس فکر نمیکنه مردن یک نفر قصه داشته باشه ولی تولستوی اینو مینویسه... یه آدمی به نام ایوان ایلیچ از اداره میاد خونه و روی تخت میخوابه و در طول هشتاد صفحه میمیره... همین... کی باورش میشه این ایدهی ساده میتونه تبدیل به داستان بشه؟ ولی تولستوی توی همچین چیز سادهای درام میبینه، قصه میبینه... چون روحش حساسه، چون روانش آمادهست...
فهمید یا نفهمید نمیدانم. چهرهاش نشان نمیداد چیزی فهمیده باشد؛ من دینم را ادا کرده بودم و باقیاش برایم علیالسویه بود؛ به درک. الآن بهتر از بیست سال دیگر است.
هفتهی بعدش دوباره برای هماهنگی ساعت کلاسمان زنگ زد. اسمش را که روی گوشی موبایلم دیدم، مطمئن شدم آن همه طمطراق و سخنرانی حتی نتوانسته یک ذره در ذهنش رسوخ کند. جوابش را هم ندادم اما مطمئن شدم که اشتباه کردهام و همان لحظهای که به ذهنم آمد بزنم توی گوشش، باید این کار را میکردم.
نکاتی که از قلمم افتاده است:
(توضیح واضحات)
1. با ناشران زنده کار کنید؛ ناشر زنده کیست؟
* ناشری که هرچند وقت یک بار مغازهای باز میکند.
* ناشری که کتابهای زیادی چاپ کرده و میکند.
* ناشری که صفحات دیجیتالی فعال و پر مخاطبی دارد.
* ناشری که آدمها از آن اسم میبرند.
2. باید بدانید چه کتابی را به چه ناشری بدهید؛ چرا؟
* ناشرانی که خیلی کتاب چاپ میکنند و انتشارات بزرگی محسوب میشوند برای کتاب اول مناسب نیستند چون کتاب شما در آنها گم میشود. آنها نویسندگان مهمتری دارند که حتی اگر کتاب شما را هم چاپ کنند خیلی برایشان مهم نیست که فروش مناسبی داشته باشد یا نه.
* ناشرانی که همهچیز چاپ میکنند ناشران خطرناکی محسوب میشوند؛ چون تکلیفشان با شما، تکلیف شما با آنها، تکلیف مخاطب با شما و تکلیف ناشر با مخاطب، هرگز معلوم نیست. منظورم ناشرانیست که هم کتاب اقتصادی چاپ میکنند هم رمان، هم داستان، هم ایرانی هم خارجی، هم ورزشی، هم علمی هم فلسفی هم حقوق... از اینها بترسید هرچند ناشران خوشنامی باشند.
* ناشران تخصصی بسیار ناشران خوبی هستند پس موقع مواجهه با آنها مراقب باشید. اول از هر چیز ناشرها را زیر نظر بگیرید. برخی ناشران فقط و فقط داستان خارجی چاپ میکنند (ترجمه) و برخی دیگر فقط فارسی. اگر شما داستانتان را به ناشری بدهید که فقط داستان ترجمهشده چاپ میکند خودتان را مسخره کردهاید. ناشر فکر میکند این چطور نویسندهای است که حتی فضای نشر را دنبال نمیکند؟ (اون ناشر که هیچی، منم همین فکر رو میکنم)
فرض کنیم که شما تمام مراحل بالا را با دقت پیش خودتان مرور کردید و حالا میخواهید کتاب را به ناشر بدهید؛ چطور باید این کار را بکنید؟
* به وبسایت نشر بروید و دستورالعمل آنها را بخوانید. در سایت تمام انتشاراتیها قسمتی در مورد اینکه چطور کتاب را به دستشان برسانید وجود دارد و در آن قسمت تمام مراحل را نوشتهاند. یا باید تلفن بزنید یا ایمیل بفرستید. پیش از آن معمولاً یک باید فُرمی هم در مورد محتوای اثر و سابقهیتان پُر کنید.
* هرگز به هیچ نشری بدون هماهنگی وارد نشنوید و کتاب را بهصورت کاغذی پرینت نگیرید و به دفتر نشر نروید. ناشرها خوششان نمیآید. دوست دارند با آنها مثل شرکتهای مهم برخورد شود و از قبل یا ایمیل زده باشید و یا با تلفن هماهنگ کرده باشید.
* مهمترین نکته: از طریق فلان دوست که فلان نفر را در فلان انتشارات میشناسد، کتاب را به دست بررسِ نشر نرسانید. این کار بسیار برای آنها ناراحتکننده است و معمولاً با کتاب شما با اکراه برخورد میکنند.
* نکتهی آخر: اگر کتابتان رد شد هرگز از بررس نخواهید نظرش را در مورد آن بگوید. او فقط تایید شدن یا رد شدن برای چاپ را بررسی میکند نه خوبی یا بدی یا نکات فنی کتاب را. این پرسش بسیار غیر حرفهایست.
اینها صرفاً تجربهی شخصیست:
شما با دو دسته ناشر سر و کار دارید.
1. انتشارات زندهای که کتاب را پس از بررسی از شما میخرند و آن را چاپ میکنند.
این انتشارات خود به دو دسته تقسیم میشوند.
1-1 دستهی اول کل اثر را از شما میخرند و پولش را طبق توافق (کامل) به شما میدهند. اثر با نام شما چاپ میشود اما هر تعدادی هم چاپ شود شما دیگر هیچ ادعایی بر آن ندارید (چون پولتان را کامل گرفتهاید و رفتهاید پِی کار و زندگی خودتان).
نکته: تخم این دسته را ملخ خورده؛ دنبالشان نگردید.
2-1 (مرسومترین روش) این دسته کتاب را طبق قراردادی از شما میخرند و آن را چاپ میکنند اما درصد شما در بهترین حالت 15% و در بدترین حالت 7% از قیمت پشت جلد است. مثلاً در هر نوبت چاپ، شما 7% از فروش مجموع آن نوبت را دریافت میکنید. انتشارات محترم و درستی هنوز هم هستند که پس از چاپ، پیش از آنکه کتاب وارد بازار شود، دستمزد نویسنده را به او میپردازند.
* اساساً باید بدانید که باقی این پول چطور تقسیم میشود. کتابفروشی تا سقف 30 % از پول را برمیدارد. شرکتهای پخش تا سقف 20% از پول را برمیدارند. تا سقف 15% از این فروش به شما میرسد. باقیمانده متعلق به انتشارات است. (بانمک نیست؟ شما کتاب نوشتهاید و کمترین درصد را از سودِ آن میبرید ولی، همینیست که هست)
* این ایدهآل ترین حالت چاپ برای کسانیست که در ابتدای راهِ نشر و چاپ کتابند و منظورم از ابتدای راه بودن، ابتدایی بودن نیست. زیرا در این روش، چاپ، پخش و فروش، همه بر عهدهی ناشر است و چون ناشر نمیخواهد ضرر کند هم کتابها را با دقت انتخاب میکند و هم نسبت به فروش و ارائهی درست آن بسیار مسئول است.
* مشکل اساسی در این نوع قرارداد صف چاپ طولانیست. در بسیاری از نشرهای زنده و بزرگ، انقدر تعداد متقاضی زیاد است که صف چاپ کتاب، گاهی به 6 سال هم میرسد. مثلاً داستانی که امروز نوشتهاید، 6 سال دیگر چاپ میشود؛ خندهدار است اما غمانگیز هم هست.
تبصره:
گاهی با کتابهای سفارشی مواجه میشوید. این کتابهای سفارشی معمولاً در حوزهی ادبیات کودک و کتابهای علمی و دانشگاهی به چشم میخورد. ناشر زنگ میزند و بعد از سلام و احوالپرسی و اینکه چه کسی شما را به او معرفی کرده، یک کتاب سفارش میدهد. در این روش دست شما کمی از روشهای قبلی بازتر است. شما میتوانید از ناشر پیشپرداخت دریافت کنید. این پیش پرداخت در ناشران زنده عددی حدود 2 میلیون تومان است (در بهترین حالت). پیشپرداخت در واقع عددیست که قرارداد را محکمتر و اجراییتر میکند. یعنی شما چون پول گرفتهاید ناشر را مطمئن کردهاید که سفارشش را تحویل میدهید و ناشر چون پول داده شما را مطمئن کرده که قطعاً خوش قول است و کتاب را چاپ میکند. در این روش قرارداد اصلی باز هم در بهترین حالت 15% است. یعنی شما علاوه بر آن 2 میلیون (که این روزها بیشتر شبیه فحش خواهر و مادر یا پدر و برادر است) میتوانید تا 15% از پشت جلد را هم ازآنِ خود کنید. در بدترین حالت هم مجدداً 7% از قیمت پشت جلد کتاب به شما میرسد.
نکتهی اساسی: تعیین قیمت کتاب، به هیچ وجه توسط ناشر و به صورت دلبهخواه انجام نمیشود. در واقع ناشر بر روی هوا یک عدد بیمعنی و بیپشتوانه ارائه نمیدهد. قیمت کتاب بر اساس پول چاپخانه، هزینهی صحافی و دستمزد نویسنده و پول کتابفروشی و شرکت پخش تعیین میشود. این یعنی ناشر نمیتواند بر روی کتابی که هزینهی آن 20000 تومان است، 21000 تومان قیمت بگذارد. بازار به شدت بر روی تعیین قیمت نظارت دارد.
2. دستهی دوم انتشاراتی هستند که مثل دستهی اول زنده به نظر نمیرسند اما محترم و قابل اعتمادند. آنها کتاب را با هزینهی شما چاپ میکنند. (شاید اصطلاح ناشر مولف را شنیده باشید)
در این نوع از انتشار، شما میتوانید قراردادی تا سقف 50% ببندید. یعنی هرمقدار از کتاب فروش برود شما 50% آن را میگیرید اما ابتدا باید هزینهی چاپ را به انتشارات پرداخت کنید. این انتشارات معمولاً گسترهی پخش زیادی ندارند و بازاریابی و فروشتان در این نوع بسیار خطرپذیر است. این روش برای نویسندگان و متقاضیانی خوب است که آنقدر دوست و آشنا و خریدار دارند که میدانند به محض اینکه کتابشان چاپ شود همه آن را میخرند.
در این روش شما باید پول خرید کاغذ (که این روزها سرسامآور است)، هزینهی خرید چسب (درست شنیدید، به هزینهها خرید چسب برای صحافیها هم اضافه شده که قبلاً انقدر ناچیز بود که حذف میشد) و دستمزد چاپخانه را به ناشر بدهید. دو ماه بعد، کتاب صحیح و سالم در دستانتان است اما میمانید که با 600 نسخه یا 700 نسخه یا 400 نسخه از کتابتان که مثل جغد یا کودکی معلول هر روز و شب در کمد اتاقتان انبار شده چه کار باید بکنید؛ زیرا در این روش انتشارات نمیتواند هزینهی انبار را برای کتاب شما پرداخت کند و شما خود باید آنچه زاییدهاید را بزرگ کنید.
* آنچه نوشتم، در مورد رمان، داستان کوتاه و مقاله است؛ در مورد عکس و کتابهای مربوط به علوم اگرچه اوضاع و ارقام کمی فرق میکند اما شاکلهی کلی یکیست.
** یک توصیه: هرگز، هرگز، هرگز تصور نکنید که چون با ناشر سر و کار دارید و ناشر کسیست که با کتاب سر و کار دارد، پس با فردی فهمیده و بسیار آوانگارد و دلسوز سر و کار دارید؛ اصلاً... حاشا و کلّا... ناشرها وقتی پشت میزشان مینشینند از هر فروشندهی کاذبی، سختتر، پیچیدهتر، طماعتر و عجیبتراند. شاهد میخواهید؟ اعداد را دنبال کنید. نویسنده جانش درمیآید تا کتابی بنویسد؛ 15% از آن را میگیرد. 85% به دیگران میرسد. حق هم دارند. دارند کار میکنند که نان بخورند. پس، مراقب باشید و جلوی ناشر، پای میز مذاکره، ژست نویسندههای آوانگارد و فهمیده را نگیرید؛ تا حد ممکن لُمپَن و آب زیر کاه باشید.
دوست داشتن 1- ژوئن 8, 2022
دوست داشتن 1- ژوئن 8, 2022