داستان کوتاه خلاق
اسمش مرضیه بود یا لیدا ؟
شغل من زنده ماندن و زندگی کردن است .
من فردی واقع گرا هستم و همگان مرا از لحاظ منطق و رک گویی و صراحت کلام قبول دارند . خب واقعیت همیشه تلخ نیست . بلکه گاهی مثل زهرمار است و در اوج تلخی خواصی نیز دارد که ناجی زندگی انسان میشود . من را ب
شرح واضحات
هر یک مسیری متفاوت و داستانی منحصر بفرد برای خودشان دارند . گاهی همه چیز آرام است . نه حرفی . نه حدیثی . نه مشکلی . نه درد دلی . نه گلایه ای . خیلی بیصدا. و گاه نیز هزار و یک ماجرا . خب بطور میانگین طی هفته ، میشود
...نمایش بیشتر
دوست داشتن
مزار مرحوم ابتهاج در پارک شهر رشت ، ضلع غربی سمت چهارراه استانداری قدیم باغ محتشم . خب از قدیم به این قسمت از باغ محتشم اصطلاحا میگفتند قسمت "دانشجو" . چون محیط آرام و خلوت و ساک...نمایش بیشتر
من شاعر نبوده و نیستم . ولی شعر را دوست دارم . اگر در قالب سپید و یا نو باشد بیشتر .
چند نمونه از اشعار شاعران با نام خودشان را پست میگذارم . و امیدوارم از این عزیزان اشعار بیشتری...نمایش بیشتر
پاراگراف های تصادفی از یک اثر
نقل روبان صورتی رنگی که دست هرکسی می افته اون شخص میمیره. و این روبان رو روح یک دخترک بازیگوش و سر به هوا و کنجکاو به موی خودش میبسته ، ولی وقتی در عالم کما و اغما گیر میکنه و روحش درون شهر باران زده و خیس اسیر و بلاتکلیف میشه ، هر از گاهی از سر شیطنت و بازیگوشی از باغ متروکه خارج میشه و میره بین آدمک ها . از اونجایی که خبر نداره در حالت اغما فرو رفته ، دچار پرسش های بسیاری میشه. مثلا اینکه چرا دیگه هیچ آیینه ای توی شهر ، تصویرش رو نشون نمیده . ؟.. هربار روح مادربزرگش ، به کمکش میاد و یه دروغی سرهم میکنه . تا مبادا نوه اش بویی ببره که در یک قدمی مرگ قرار داره. روح دخترک محبوب داستان ما اسمش نیلیا هست. ولی حتی همین اسم هم براش سوالات جدیدی ایجاد کرده. چون پیش از حادثه و در عالم هوشیاری و بین زنده ها ، اسمش آیلین بوده. ولی یک شبه دچار حادثه شده و سر از عالم ارواح در آورده و روح مادربزرگش اون رو بجای آیلین ، بشکلی قرینه و از آخر به اول ، یعنی ن ی ل ی آ ، نیلیا خطاب میکنه. نیلیا موفق میشه یک یا دو دوست دیگر در عالم ارواح پیدا کنه. البته هر کدوم مشخصه ی خاص خودش رو داره ، یکی یه تازه عروس عروس غریب بوده به نام آمنه.
آمنه دائم هذیان میگه ، از تکنولوژی هایی دم میزنه که هنوز اختراع نشده ، گویی مسافر زمان باشه. اون فقط صدای جیغ ترمز یک خودرو رو به یاد داره . و خودش از اینکه کالبد و جسم زمینی اش در حالت اغما هست بی خبره . . توی شهر پرسه میزنه دنبال نشانه ها . تا بلکه شوهرش رو پیدا کنه .
و اما شخصیت هاجر ،
یک روستا اده ی اصیل و با لهجه ی بومی. دست و پا چلفتی. خنگ . گیج ، ساده لوح ، هالو ، و الکی خوش.
اون فقط یادش مونده که شب آخر، تلنبار و تویله اش توی روستا آتیش گرفته بوده. اون خیال میکنه که زنده ست ، و اومده به شهر تا توی یک باغ بزرگ به یک پیرزن اشراف زاده کمک کنه و همدم و مونس و پرستارش باشه . البته ماجرا پیچیده تر و جذاب تر از این ها میشه وقتی که پیشینه و کینه ی پنهان اون اکران بشه ، و نقاب چهره اش بیفته . و هویت اصلی اش پیدا بشه.
نیلیا پرسش هایی داره بی جواب. مثلا شک کرده به خیلی مباحث. اینکه چرا تازگی ها سایه نداره ؟... چرا وزنش رو هیچ ترازویی نشون نمیده و همیشه ۲۱ گرم هستش... <. (اشاره به نظریه ی علمی افزایش و کاهش ۲۱ گرم وزن در دوران جنینی و مرگ ، و احتمال آنکه بخاطر حلول و یا خروج جرعه ی نور یا همان روح درون باشد) >
و اما در دنیای زنده ها
داوود و شهریار دو دوست و هم محلی که از کودکی با یکدیگر بزرگ شده اند ، آنان در کودکی نیلیا را دیده اند ، و سالها از ماجرای اغما و نهایتن فوت او گذشته ، آنان هم دانشگاهی هستند ، ولی نمیدانند که همواره روح آن دخترک مهربان و محبوب در همسایگی شان ، مشغول تعغیب شان است . آنها به مواردی شک کرده اند ، ولی حتی تصور چنین چیزی برایشان فرض محال است . ولی شهریار بارها به وضوح صدای دخترکی را در خانه ی نیمه مخروبه ی همسایه شنیده . حتی وجود انرژی ماورایی را حس نموده ولی او درگیر عشق و عاشقی است ، روحیه ی ماجراجویانه ندارد. با مادرش زندگی میکند، شهریار شاعر پیشه است ، لوکنت دارد . خجالتی ست ، افسردگی خفیفی بر وجودش خیمه زده و ذره ذره او را میبلعد. شهریار پدرش را هرگز ندیده. مادرش خیاط است . و آبرومند . شهریار دلباخته ی دختری از همکلاسی هایش شده. به نام نازنین. ولی نازنین نه میداند و نه آنکه جزو داستان است . در عوض پیردختر باغ توسکا ، به نام مهربانو ، با پدری متعصب و تندخو ، یک دل که صد دل عاشق شهریار شده. و به هر هیله ای اتکا میکند تا شهریار را به دست آورد.
این اثر بلند ، هر صفحه اش گذری بر چهار کنج شهر می اندازد و ماجرای یکی از شخصیت ها را نقل میکند. و در جایی خاص آنان به یکدیگر میرسند ، و افسوس آنانی که روبان صورتی نیلیا را در عالم خواب و یا بیداری ، برداشته باشند ، زیرا بی شک دچار مرگ خواهند شد . ....
و داوود اما ، آنسوی محله ،ساکن است ، دنیا را آب ببرد او را خواب میبرد. همه چیز را به شوخی میگیرد، نه اهل احساسات است ، و نه عشق و عاشقی . هیچ اتفاقی از چشمانش پنهان نمی ماند ، همیشه او از اخبار محله آگاه است ، و برای هر کدام یک طنز میسازد، یا جوک میکند ماجرا را. و میخندد و میخنداند. ولی او نمی داند که روح آن دخترک معصوم پس از سالها ، همچنان در پی اوست ، سایه به سایه همراه اوست. نیلیا می پندارد که داوود بی محلی میکند ، ولی داوود حتی از وجودش بی خبر است . زیرا او را نمی بیند . تا آنکه یک شب خواب عجیبی میبیند و .....
صفحه ۱۸۶ خط هفتم
داوود با نگرانی و حالتی مات و مبهوت ، برای مادرش چنین نقل میکند که ؛
اینایی که من دیدم اصلا شبیه خوابهای معمولی نبودن و اصلا هرگز چنین خوابی ندیده بودم. باور کنید. مادر خیلی تاثیرگذار و تکان دهنده بود بخصوص حرفهای اون دختره با اسبش
. مـــــادرش با بی اعتنایی و حین آرایش کردن پرسید؛ دختره؟ کدوم دختره؟ دختر دیگه کیه؟
داوود:
آیلین . همونی که بچگیا همسایه مون بود و رفت توی کما و فوت شد . مطمئنم خودش بود . موهاش رو دو گوشی بسته بود با روبان صورتی . یه اسب هم داشت
مادرش ؛
کدوم اسب؟ یعنی هم خواب موش رو دیدی هم مار ، هم اسب ، هم اون دختربچهی خدابیامرز ، و حتی با یه دختر دیگه هم حرفت شد توی خواب؟ کم کم دارم در عقلت شک میکنم ، حتما با اسب هم حرف زدی !؟.. پس با این اوصاف دیشب پرخوری کردی و خوابهای پریشان دیدی.
. {کَمیسُکوت}
داوود:
میگفتش که نیلیاست .من داشتم توی یه مسیر باریک روی ابرها راه میرفتم ، که یهو ، دیدم یه دختر بچه با یه عروسک ، جلوم ایستاده ، و سریع یاد بچگیامون افتادم ، چون شبیه آیلین بودش ، اون نگام کرد و از کنارم رد شد. بالاتر یه پنجره بدون دیوار با پردهی سفید و یه رادیو مثل رادیوی ما بود. اون رفت پنجره رو بازکرد، بعد. موهاشو باز کرد. پرده رو بست. و رفت. من تعقیبش کردم. دیدم از کنار یه درخت بید بزرگ ولی خشکیده و سوخته عبور کرد و رفته کنار یه چشمهی آب زلال و تمیز ، و خم شده داره خودشو توی آب چشمه نگاه میکنه ، بعد صدای قهقههی خندهی کودکانهاش پیچید توی آسمون ، و یهو پاشد شروع کرد کنار چشمه ، راه رفتن ، تا لبهی آبشار رفت، بعد کل مسیر رو برگشت، اون رسید به یه اسب بالدار . عروسکشو بوسید و انداخت کنار جاده روی ابرها ، بعد آیلین یهو تبدیل به یه دختر جوان شد. من رفتم سمتش ، ازش سراغ آیلین رو گرفتم ، اون میگفت خودشه ولی الان توی اون دنیاست و نیلیا صداش میکنه مادربزرگش
. _میگفت که فقط جسمش از قید حیات رفته ولی خودش همچنان زندهست. و با مادر بزرگش ، ته کوچه میهن ، بغل خونهی شهریار اینا ، زندگی میکنه!.. آخه چرا بعد این همه سال یهو بی مقدمه اون دختربچه ، باید به خوابم بیاد؟.. و جالبش اینجاست که شهریار هم دقیقا توی هَمون خونه ی مَتروکه خودکُشی کرده. هَمون خونهای که دخترک توی خوابم گفتش.
_مادرش؛ نمیدونم والا! از حَرفات سردَر نمِیارَم. حَتما اون خونهِی متروکه سنَگینه ، خب تو غروب رفتی داخلش، شهریار رو توی اون شرایِط پیدا کردی, و باعث شدش ناراحت بشی ، و چنِین خواب آشُفتِه و پَریشانی ببینی. انشالله که خیر باشه.
داوود: چرا هَمه میگَن اون خونه سَنگینه؟ سنگینه ،یعَنی چی خُب?..
—درمقابل نیلیا نیز از پرواز کردن درون آسمانی بیکران ، و قدم زدن بر ابرهایی از جنس مرغوب خیال ، خسته میشود و همزمان با طلوع خورشید در آسمان ابری شهر ، بیدار میشود ، و ـمـادربــزرگش را در حال نماز خواندن میبیند ، او خَــــــــــــمیازه ای به وسعت سجدهی مادربزرگش میکشد . و از جایش برمیخیزد ، قبل از هرچیز به فکر فرو میرود که طی شبی که گذشت ،در خواب و در عالم رویا ، چه خوابی دیده !.. اما چیزی در یادش نمانده ، و هر چه فکر میکند ، رُبـــــان صـــــورتی رنگش را پیدا نمیکند . از مادربزرگش سراغ رُبــــــان صورتیش را میگیرد و مادربزرگـ ، حین خواندن نماز ، به رسم همیشگی ، اَلْلّٰهُاَکـــــــــــبَرٌ را دو پهلو و به کِــــنایه بلندتـــــَر میگوید. نیلیا بخاطر دارد که شب قبل از خواب ، موهایش را با رُبان صورتی محبوب و همیشگی اش بسته بوده . ولی اینک موهایش پریشان است و خبری از رُبان صورتی رنگ نیست ، لحظاتی بعد نیلیا طبق عادت ، سرش را بروی پای مادربزرگ گذاشته تا که موهایش را برایش ببافد . مادربزرگـ نیز صبورانه در حال گیس نمودن موهای پریشان نوهاش است. نیلی میپرسد از او؛ خدا کجاست؟ بهم بگو مادرژون جونی ، خدا چیه؟ چجوری میتونم ببینمش؟ چجوری حرفمو و سوالمو ازش بپرسم تا بهم جوابهای راست راستکی بده.
_مادربـزرگـ ; خدا بی نهایت نزدیکه بهت . اما با چشم بصری قابل مشاهد نیست ، اون مثل ادما محدود نیست و لا مکان و بی زمان همیشه وجودش جاریست . اون بی نهایت بزرگه ، اما بقدر فهم تو کوچیک میشه . خدا رو با چشم دل باید ببینی عزیزدلم . اون بقدر نیاز تو فرود میاد و بقدر آرزوی تو گسترده میشه و بقدر ایمان تو کارگشا میشه. و به قدر نخ پیر زنی دوزنده باریک میشه.
(نیلی: یعنی عین شما که دوزنده هستی ،و هربار میخوائ نخ رو سوزن کنی ، با چشمای خسته ات، و منو صدا میکنی تا برات نخ رو سوزن کنم ، اما من پشت پنجره دارم کوچه رو دید میزنم ، و نمیام کمکت کنم؟ یعنی اون وقت همیشه خدا میاد بجای من برات نخ رو سوزن میکنه؟) _م+بزرگ؛ نخ رو که سوزن نمیکنن. عزیز دلم باید بگی ، سوزن رو نخ میکنه. [نیلیا از شیطنت واژه ها را اشتباه تلفظ میکند!..] نیلیا:: مادرژون ژون جونی برام توضیح بده که خدا میتونه تبدیل به چه چیزایی بشه ؟ یعنی مثلا میتونه به یه گل تبدیل بشه؟ پروانـــــِه چطور؟ .(
+مبـزرگ; مهربونی خدا همه جا هست ، و به قدر دل امیدواران گرم میشه . واسه یتیما پدر و مادر میشه، بی برادران رو برادر میشه، بی همسرماندگان رو همسر میشه ،واسه عقیمان فرزند میشه. ناامیدان رو امید میشه. گمشده هارو رو راه میشه. واسه تاریک ماندگان نور میشه. رزمنده ها رو شمشیر میشه. واسه پیرها عصا میشه ، و به قلب ، محتاجان به عشق ، عشق هدیه میده. خداوند همه چیز میشه ، همه کس رو میبینه . و همه کار میکنه اما به شرط اعتقاد -به شرط پاکی دل ، به شرط طَهارت روح ، و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.)
نیلیا:: ابلیس دیگه چیه؟ چه موجودی هستش؟ چرا میخواد معامله کنه؟ مادرژونی من اینایی که میگی رو اصلا نمیفهمم که چی هستند. و آخه میدونی چیه ! من راستش یه چیزی میخوام از خدا ، و فقط خدا میتونه برام انجام بده و شما الان گفتید خداجون همه کار میکنه اما به شرت انتقام؟ م+ب: نه عزیزم ، بشرط اعتقاد
نیلیا؛؛ خب بعدشم گفتید . توالت نوح! خب اینا چی هستند؟ [م+ب: من گفتم طهارت روح و پاکی دل. عزیزدلم یادته دیشب برام از هاجـر رفیق شفیقت تعریف کردی؟ یادته همش مسخره اش میکردی که کلمات رو ابشبابا میگه! حالا ببین چوب خدا صدا نداره . و خودت هم شدی بدتر از هاجــَـــــر ، و همه چیز رو إبشبابا میگی.]
نیلیا:: نه مادرژونی ، من الکی اشتباهی گفتم تا کاری کنم شما مجبور بشی از واژهی (اشتباه) استفاده کنید و اون رو تلفظ کنید . خخخخ آخه خیلی خوشگل اشتباهی کلمهی اشتباه رو میگید. خواهش میکنم یه بار دیگه بگید .م+ب؛؛ من ابشباباه رو درست میگم إبشباباهی نمیگم. (درهمین حال نیلیا از خنده ریسه میرود ، و آنچنان صدای خندهاش بلند میشود که باران بند میآید و گربه سیاه رنگ به آسمان شک میکند نیلی؛ مادرژونی من یه تصمیم جدید گرفتم. تصمیم گرفتم دیگه برای زندگیم تصمیم جدیدی نگیرم. جدی میگم. چون انگاری که من نقشی در زندگیم ندارم. شایدم که اصلا زنده نیستم. نمیدونم!.. من به خواب هرکه میرم انکار عزراییلم. چون فرداش میمیره. مادربزرگ با تعجب: چی؟ چیچی میگی واسه خودت؟ چرا غنچه ای حرف میزنی؟ واضح حرف بزن ببینم... نیلیا: اخه راستش رو بخوای من چند شب پیش بخواب شهریار رفته بودم . یعنی تصادفی اونو توی خواب دیدم. و توی خواب بهش گفتم که برات یه پیغام اوردم از طرف سقاخونه. شهریار فقط منو نگاه میکردش و بعد مادرش یعنی شوکت خانم رو دیدیم که یهویی بیست سال جوان شده بود و انگاری باردار بودش. بیتوجه به ما اومد و رفت یه شمع روشن کردش توی سقاخونه. و منم روبان صورتی رنگی رو دادم بهش . و.....
پاراگراف 121 از داستان پانزدهم کتاب پستوی شهر خیس بقلم شین براری . گردآورنده اعضای کانون هدایت.
(جنون_مرگ) __مهربانو ، در امتداد شومترین و کینهجویانهترین اقدام زندگیش حرکت کرد و طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپرهی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشهی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت....
®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربهاش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمهی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانهی چوبی و پنجرهی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟ _غیر از یک مشت خاطرهی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچیجانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت . سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچهای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر دادهی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاهتر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفتهی ایوان نوشت: «قالیچهی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.» _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوستهی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨﮓ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود. مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم، ®سپس به یکباره و بیمقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟!.. هــــان؟.. به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟ نه نخیر کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟ خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شکوندی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟ عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیههات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟ باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زندهاش کنی؟ یکم سعی کن ، زور بزن یه آیهای ، سورهای ، پیغمبری ، معجزهای!.... ها!،،، هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته شده رو جمع کنه؟.. تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینهی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشتهی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه جندههاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی، تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج «آ إم» موج «اِفاِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی، تویی که توی سینه قلب نداشتی ، واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینهی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟.. حتما میپرسی چرا داد میزنم؟.. واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟ من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟ چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همهی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ، زیر همین درخت بی غیرت و بیمیوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بیریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم. تا قطرهی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه. خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم.... آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما!.. اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی... ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما... جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟.. یعنی من الان باید چیکار کنم؟.. میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟.. چه کمکی؟ .. نمیدونم خب!.. ولی اون... حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فیالبداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ، اون بی من میمیره.. ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.
®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانهی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند. چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.) مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید دشنام میدهد؛
_مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درختهی بی حیا؟.. چون قدت بلنده ، پس باید توی خونهی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟.. خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا..
®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصههای پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنونوار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خندهای قهقهکنان میکند، بلندترین خندهایست، که او در تمام عمرش سرداده. خندهای آنقدر بلند که حتی خندههای شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانهای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود ♪: دلآرومم دراین کوچهگذر کرد، نسیم کاکلش مارا خبر کرد. نسیم کاکلش جونی به من داد، لب خندونش از دینم بدرکرد. فلک دیدی که شهریارم باجانم چها کرد، غمعالم نصیب جون ماکرد. غمعالم همه ریگِ بیابون٫ فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدیکه سردار غمم کرد، مرا بیخانمون و همدمم کرد. یارم شاعر شدش ،شعری ز غم نوشت و داد بدستم، که سرگردون بدور عالمم کرد.....
__در محلهی ضرب، درون باغ هلو، هاجر برای فرار از افکاری که واقعیت را به او یادآور میشود، به حاشیه پناه برده تا سرگرم مسایل روزمره بشود. صبح از راه رسيده و خورشيد، با نورِ خفيفي که از پشتِ کوه ها مي پراکند، روز را با سفيدي صبح، اعلام مي کند. آنگاه سکوتِ شبانگاهی ، جایش را به صدای نوای بلبل ها و گنجشکها میدهد ، و سحرگاه به آرامی تمامیِ افکار منزجر کننده از روح و روان هاجر پاک شده و در تاريکو روشنِ صبح گُم مي شوند . هاجر سحرخیز است و هردم از عالم سیاهه خواب به روشنای بیداری سلام گفته و ابتدا اشکشهای شب پیشش را پاک مي کند و خود را براي کارهاي روزانه آماده مي کند ، او با هزار و یک امید و انگیزه تمام لحظات روزهایش را قدمزنان به غروب میرساند تا راس ساعت هفت، سرکوچهی میهن، نیلیا را ملاقات کند، و مانند روزهای اول آشنایی ، تا به صف نانوایی حرف بزنند، شوخی کنند و زمان را با هم بگذرانند، از نظر هاجر، نیلیا پاکترین و معصوم ترین فردیست که از آمدنش به شهر، تاکنون او دیده. اما چند صباحیست که تمام لحظات مشترکشان، وقف حرفهایی میشود که نیلیا راجع به شنیدههایش مطرح و عنوان میکند. همان چیزهایی که از جانب دوست جدید و غریبشان (آمنه) بیان گردیده، و به مزاج نیلیا خوش نشسته. ازاین رو، نیلیا میل دارد، تمامی حرفهایی که شنیده را برای او نیز تعریف کند، اما هاجر حس حسادت و یا حتی مقداری رقابت نسبت به آمنه دارد. زیرا جمع دونفرهی دوستانهیشان را برهم زده. شخصیت و نوع پوششی که آمنه دارد ، کاملا متفاوت است با هاجر. آمنه همواره حرفهای عجیب غریب و متفاوتی میزند که حس کنجکاوی هر شنوندهای را برمیانگیزد. درمقابل اما هاجر بیادعا و سادهلوح بنظر میآید. او همواره لباسی سفید و محلی مخصوص شهرشرقیِ ٫رودِلنگ٬ را به تن دارد، و اکثرا شور و شوق خاص و دونفرهای (،همراه نیلیا،) برای کنجکاوی و کنکاش در ناشناختهها را در سر میپروراند.. او بهمراه نیلی چند صباحیست هدف مشترک و مشخصی را دنبال میکنند. و در حال کشف اسرار و راز و رمزهای پنهان در باغ هلو هستند. چند شب پیش نیز، او به پیشنهاد نیلیا ، با چراغ روشنایی با ترس و لرز ، مخفیانه به گوشهی تاریک و مرموز باغ رفته و پس از دقایقی پر التهاب ، توانسته بود تا هجم برگهای خشکی که روی یکدیگر تلنبار شده بود را به کناری بریزد و در نهایت مطابق آنچه انتظارش را داشت، به سطح سفید سنگ قبری برسد. با دیدن سنگ قبر و اطمینان از وجود چنین آرامگاهی ، به فکر خواندن نام مُتَوَفیٰ افتاد که در همان لحظه از شنیدن صدای پارس سگهای درون باغ ، مضطرب میشود و از ترس لو رفتن، و بیدار شدن خانم دیبا از صدای سگها، سریعا آنجا را ترک میکند، آن شب او توانسته بود که به لطف نور ماهتاب (مهتاب) اسم روی سنگ قبر را بخواند، اما با توجه به اتفاقی که لحظات پس از آن ، حین عبور از سالن پذیرایی ، بقصد رفتن به اتاق زیر شیربانی، برایش رخ داد ، فعلا از ادامه کنجکاوی و کنکاش ، دست کشیده . در عوض به دنبال یافتن راهی برای بهبود بخشیدن به رابطهی دوستانهاش با نیلیاست. _اینک نیز هاجر زیرکانه و نامحسوس ، پشت قفسههای پر از کتاب ، درون سالن پذیرایی، ایستاده و کتاب قطوری که از آمنه قرض گرفته است را در دست دارد و مخفیانه ، و روزنامهوار میخواند ، و هر ازگاهی موزیانه نگاهی از لابهلای کتابها ، به درب اتاق خانم دیبا میکند. گویی که در حال انجام کار خلافیست و حرکات رفتارش مملوء از پنهانکاری و ترس و اضطراب است.
لحظاتی بعد.... درب اتاق باز میشود، هاجر از ترس ، نفسش بند امده و بیحرکت ،خشکش میزند. خانم دیبا از پشتِ هالهای پُـر از ابهام ظهور کرده و شروع به قُرقُر زدن میکند، راجع به چیز ثابت و مشخصی حرف نمیزند ، بلکه در خصوص آسمان و ابرهای سمج و همیشگی ان ، شِکِوِه و گِــلایه دارد. هـاجر از پشت قفسهی کتابها، به صدای دیبا گوش میدهد، گویی خانم دیبا ، متوجهی حضورش در سالن نشده، هاجر سولفهای نمایشی میکند تا حضورش را اعلام کند، گوشهای خانم به حـَـدی سـَنگین است که به هیچ وجه متوجهی سولفهی نمایشی هاجــَر نمیشود. هاجر آرام و بیصدا ، از پشت قفسهی کتابها بیرون میآید ، و پشت سر دیبا ، راست و ســیخ میایستد، دیبا که مشغول قـــُرقُر زدن است ، ناگاه برمیگردد و از دیدن هاجر شوکه میشود ٬ _هاجــَر با دلهره و استرس آب دهانش را قورت میدهد و با دستپاچگی میگوید؛ واای ببخـشیدآ خانومجان، ترسوندمتونآ؟.. بخودا ، والا ، خنوم جان(خانم) اصلا قصد ترسوندن شما رو نداشتمآ. فقط یهویی عمدی بودآ. ®خانم دیبا نگاهی تلخ و از بالای عینکش به سرتاپای هاجرمیکند؛♪ یعنی چی که قصدی نداشتم، عمدی بود؟ بازم که شروع کردی به پرتو پلا گفتن. باید بگی قصد بدی نداشتم. یا که از عمد نبود. _هٰج؛ آهاا ، یعنی بله. همینی که شوما(شما) میگی دورسته (درسته). خنومجان با من امری ندارین؟.. دیبا؛ نه ، عرض خاصی نیست، بفرمایید برید به کارهای روزمرهتون برسید.
_هٰج؛ هاٰ؟.. چی فرمودین؟. روزنمه؟ کدوم روزنمه؟ من که روزنامه ندارم والا بخوداا!..
دیبا؛ روزنامه نه. بلکه› روزمره، یعنی روالِ معمولِ رایج در طی یک روز. _هٰج؛ هی خانوم جان کدام کارای روزمنره؟ (روزمره) والا از خودا که پنهون نیستا، از خلق خودا چه پنهون، من مدت هاست نه به آمدن کسی دلخوشمآ نه از رفتن کسی دلگیر. والا بیکسی هم عالمی دارهآ .خدایا اونقدرآ تو خودم ریختمآ که از سرمم گذشتآ. خوداجان (خدا) دارم غرق میشما ٬ دستت کجاستا؟ هی روزگار،.. من به درک!،، -خودت خسته نشدیا ، از دیدن تصویر تکراریِ درد کشیدنِ من؟ حرف دلم رو اگه امروز بزنما، اسمش میشه› "حرف دل". _اگه نگما فردا میشه"حسرتا". پس بزارید بگما. اصلا خانم جان می دونی چیا؟
®دیبا با کمی مکث و نگاهی عاقل اندر صفی میگوید
:♪آاااوو هاجر چقدر دلت پُر بودش دخترجون. حالا من یه کلمه حرف زدم ، تو دیگه بیست خط مقدمه چینی نکن برام. تازه ازم میپرسی که چیه!.. خب باشد میشنوم بگو. چیه؟
_هٰ ج؛ این دوختره ، نیلیا از وختی(وقتی) که با اون دوغتره(دختره) که اسمش آمنه هستا، دوست شدا ، رفتار کردارش تغییر کردا. دیگه حتیٰ یه خبری از احوالم نمیگیرا.
_دیبا؛ آهان!...پس بگو!.... از دست رفیقت ناراحتی!؟.. خب تعریف کن تا بشنوم چیشده و چه اتفاقی تو رو آزُردهخاطر و پریشانحال کرده؟!.. {کمی سکـــوت}.
.. دیبا؛ هاجر مگه با شما دارم حرف نمیزنم؟ پس چرا لال شدی داری دیوار رو نگاه میکنی. داشتی میگفتی، چرا یهو ماتت برده؟...
-ـ®هاجر که چهرهی حقبجانب و رنجیده خاطرش براَفروخته و غضبآلود گشته ، أبروی چپش را با غیض کمی بالاتر داده و چشم راستش را با حالتی موزیانه ریز نموده و به سمت خالیه اتاق خیره گشته ، گویی در حال خیال پردازی و تجسم لحظهی انتقامگرفتن از آمنه است ، او که مـَحو افکاری مجهول شده ، در تصوراتش غرق است و هیچ عکسالعملی بروز نمیدهد، زیرا اصلا صدا خانم دیبا را نمیشنود و کاملا گوش به صدا و نَجوایِ درونش سپرده ، او حتی پلک هم نمیزند و ظاهرا نفسهایش را نیز جایی میانِ قفسههای کتاب و یا اتاق زیر شیروانی جا گذاشته. دیبا اینبار با عصای چوبی و بُرّاقش به نرمی و آرامی ضربهای به پشت پای هاجر میزند ، هاجر به یکباره سراسیمه بخودش آمده و در پاسخ با حرص و لجاجت میگوید??؛ خنومجان آمنه یه حرفهای دروغ و چرت پرتی میگهآ ، که اون سرش ناپیدا. میگه با یه پسری که مُطرِب و خوانندهستآ ، توی داخلِ، اینترپت(اینترنت) آشنا شدهآ و با هم ازدواج کردنآ. بعدش که ازش میپرسیم اینترپت چی هَست ـآ؟.. میگه که چون از آینده اومدهآ ، یه چیزایی و یه جاهایی بَلَـده که ما بـَلَد نیستیمآ. این طفل معصوم، نیلیا، ازبسی که سادهستآ، حرفاشو باور میکنهآ
. _دیبا؛ خب تو هم اگه دلت میخواد که توجهی نیلیا رو بدست بیاری ، باید با حرفهات و رفتارت کاری کنی که اون بهت جذب بشه و یه چیزی ازت یاد بگیره و یا از تجربههات بهرهمند بشه. نیلیآ دختری نوجوان و بیتجربهست و بطور غریزی سمت افرادی کشش پیدا میکنه که حرفای نو و تازهای برای گفتن دارند.
_هٰج؛ خب آخه... من مثلا چیآ باید بگمآ تا اون نشنیده باشهآ و براش تازگی داشته باشهآ؟.. _دیبا؛ نمیدونم ، من که جای تو نیستم تا بدونم چه چیزایی رو میدونی و چه چیزایی رو نمیدونی.
_هٰ ج؛ مثلا میتونم براش از خاطرات سالهای قحطی بزرگ بگمآ. اینکه سال ۱۳۲۰ انگلیسا از قصد تمام غلات و گندما و حبوبات ذخیره شده و آذوقه ی ما رو خریدنآ تا برای سربازاشون که درحال جنگیدن توی جنگ جهانی دوم بودنآ بفرستنآ. انگلیسا توی اوج قحطی ، حتی از دریافت کمکهای کشورهای همسایه به ما، جلوگیری میکردآ به این بهونه که تمام تجهیزات حمل نقل آبی خاکی ، در اون روزها ، باید در اختیار جنگ باشهآ . در حالی که تا به الان همه خیال میکردن اون قحطی بخاطر خشکسالی بودهآ اما در اصل نقشهی پلید واسه نسل کشی ایرانیا ، توسط روباهه مکار بودهآ ، و اون سالها هشت تا ده ملعون از ادمای این دیار از گرسنگی تلف شدنآ.
.®دیبا که ابروهایش را بالاتر از حد معمول داده و با دهانی که از شدت تعجب نیمه باز مانده ،در حالتی متحیر و شوکه ، از بالای عینکش به هاجر خیره شد ، کمی با مکث و استخاره پرسید؛ گفتی که هشت تا ده ،چی؟
_هٰج؛ هشت تا ده مَلعون نفر ایرانیا از قحطی فوت کردنآ.
_دیبا؛ ملعون دیگه چیه! میلیون باید بگی. هشت تا ده میلیون نفر. درضمن اینا که به سن و سالت نمیخوره ، پس از کجا چنین چیزای قلنبه سولنبهای بلدی؟. مامانبزرگت برات تعریف کرده؟.
_هٰج؛ والا از خودا که پنهون نیستآ از شوما چه پنهون ، من خودمم مثل اون دوخترکِ دماغی، (آمنه) ، از زمان خودم یهو بیست ، سی سالی جلوتر تبعید شدمآ. (®دیبا با اخمی معنادار٬ نگاه تلخی به هاجر انداخت که هاجر سریع دستوپایش را گُم کرد و با خندهای مصنوعی و از روی ترس ادامه داد که...)
_هٓ·ٰج؛ ببخشید شوخی کردمآ بخودا. داشتم تمرین میکردمآ که اگه نیلیا ازم پرسیدآ که اینارو از کوجا میدونمآ ، بهش الکی بگمآ که منم عین اون دوختره، مسافر زمانمآ. ولی چون اون از آینده اومدهآ ، من بجاش از قدیم قدیما اومدمآ. همین . بخودا داشتم شوخی میکردمااا..
_دیبا؛ خب حالا بگو ببینم اینارو کی برات تعریف کرده؟
(®هٰاجر به ارامی و شرمندگی سرش را پایین میاندازد و زیرلب چیزهای نامفهومی زمزمه میکند ، انگار که برای خودش قُــرقر میزند، سپس دستانش را که پشت خود پنهان کرده بود ، بیرون میآورد و بواسطهی کتاب قطوری که در دستانش است، منبع و مأخذ حرفهایی که زده بود افشا میشود
. دیبا با کمی دقت ، ابروهایش را پایین میآورد و چشمانش را بروی کتاب ریز میکند ، عینکش را کمی بالا میدهد ، سپس به هاجر خیره میشود و میپرسد)
_دیبا؛♪خب حالا این چی هستش؟ _هج؛ کتاب هستشآ.
_دیبا؛ میدونم که کتابه. از کجا اومده؟
_هج؛ بخودا از توی کابینت کتابدان بر نداشتمشآ.
_دیبا؛ خودمم میدونم که از قفسهی کتابخونه بر نداشتیش. چون خودم اولین باره که چشمم بهش افتاده. اسمش چیه؟ نویسندهاش کیه؟
_هج؛ اسمش ، یتیمخانهی ایران هستآ. راجع به قحطی بزرگو هولوکاست نسل کشی ایرانیاستآ
(®دیبا با تعجب جلو میرود و کتاب را از دستان هاجر گرفته و نگاهی به جلدش میکند ، آنگاه صفحاتش را ورق میزند و با تعجب نگاهی به هاجر سپس به تاریخ انتشار کتاب میکند، آنگاه سمت دیوار و تقویم چهاربرگش میرود. سرش را تکانی میدهد ، و کتاب را به هاجر پس میدهد.)
از هاجر میپرسد♪
؛ بهم بگو ببینم که این کتاب رو از دست همون دختره که گفته بودش توی زمان گُم شده و بیست سالی یهو به عقب برگشته، یعنی، آمنه، گرفتی! درسته؟
_هٰج؛ آره. درسته خنومجان .
_دییا؛ یه سوالی ازت میکنم ، خودم پاسخش رو میدونم، اما میخوام بدونم راجع بهش خودت چه فکری میکنی
. _هج؛ راجع به چی خنومجان؟؟
_دیبا؛ تو چند لحظهی پیش که وارد اتاق شدم ، برگشتی گفتی، حرف دل رو اگه نزنی ، حسرت میشه. ولی حرف دلت رو نزدی، و الکی وانمود کردی که منظورت به دوستت نیلیا و بیمحلی هاش بوده، اما من میدونم که تو همه چیز رو در مورد حقیقت ماجرا فهمیدی، ولی سکوت میکنی. حالا برام راجع به ماهیَّت و نَــفْسِ وجودت بگو؟
_هٰج (با بُغض)؛ والا.. چی بگمآ خنوم جان!.. از روز اولی که اومدمآ پیش شوما. یعنی شوما لوطف کردین و پناهم دادینآ، من متوجهی یه چیزایی شده بودمآ... _دیبا با نگاهی برقدار و مهربان ، به هاجر زل میزند و با خونسردی و لحنی خوش میپرسد؛♪چه چیزایی؟!.. _هاجــَـــــر (اشک در چشمانش حلقه زده، بُغض راه گلویش را بسته) ♪؛ من خیال میکردمآ که شوما از باغ خارج نمیشید، و خودتون رو در زمان و مکان حبس کردینآ. یواش یواشآ فهمیدم توی این باغ و توی این خونه ، هیچ ساعتی کار نمیکنه و زمان توی این فضا و مکان متوقف میشهآ. من همش از صدای جُغد زیر شیروانی میترسیدم ، ولی بعدش کم کم از سگهای درون باغ وحشت داشتمآ. من همون اوایل فهمیدم که حضور و رفت و آمدم رو سگهای نگهبان باغ حس میکنن ولی انگار منو نمیبینند ، انگار اصلا وجود ندارم. درعوضش ولی تمام گربهها منو میبینندآ -®دیبا سر صندلی چوبیاش مینشیند ، گویی لبخند ریزی به لب دارد ، عصایش را به کنار شومینه تکیه میدهد ، سیگار باریک ”مور“را به چوب سیگاریاش وصل کرده ، طبق عادت ،خاموش بروی لب میگذارد. صفحهی گرام را با اشارهای به چرخش در میآورد و سوزنش را پایین اورده و بر سطح صفحه میگذارد. صدای بانوی آوازهخوان فضا را تصائب میکند. هاجر که اشک از چشمش سرریز شده ، بینیاش سرخ گشته و انگشتانش را به هم گره کرده و گاه با لبهی چین دار ، لباسش بازی میکند، نگاهش به فرش زیر پا چسبیده، و هراز گاهی آب دماغش را بالا میکشد، دیبا با خونسردی و باوقار نگاهی به هاجر میکند ، لبخندی از رضایت گوشهی لبش جا خوش کرده، سرش را به معنای تایید تکان میدهد و میگوید ♪؛ خب!... پس بالاخره فهمیدی؟!.. میدونستم دیر یا زود متوجه میشی. اما روز اولی که اومده بودی پیشم ، برام سخت بود تا بعد از اون اتفاقاتی که برات پیش اومده بود ، حقیقت رو برات شرح بدم. تو میدونستی که یه اتفاقی توی کلیّت روزگارت رویداده اما هنوز درک درستی از این مرحله از زندگانی نداشتی. تو زندگی رو به زنده بودن جسم و کالبدت تعبیر میکردی و هرگز انتظار تجربهی چنین حالتی از مفهومِ زندگی رو نداشتی. حالا که به ماهیّت خودت پی بردی، برام از شب حادثه و احساست بگو٬٫
_هاجر؛ بخودا چیز زیادی یادم نمونده، اما..اما چرا!.. یه چیزاییآ یادمهآ. روز آفتابی ای بودآ، پنجشنبهی غمناک و جلفی بودآ ، از اون روزا که دلت میگیره.ها. خایلی حس بدی داشتمآ، مانقولی یجوری بهم نگاه میکردآ، انگار حرفی توش بود. یعنی حرفی توی نیگاش بود. اون رو بردم توی تلنبار (طویله) بستمآ _دیبا با نگاهی متعجب ، سوی هاجر خیره میشود و میپرسد♪؛
مانقولی؟ مانقولی دیگه کیه؟
_هاجر؛ اسم گاو کلاشملاشیِ من بودآ.
_دیبا؛ کلاشملاشی دیگه چیه
؟ هاجر؛ یانی(یعنی) رنگشآ سیاه سفیدی بود . بعد از اینکه اونو توی تلنبار بستمآ ، رفتم تا مَــجِـد (مسجد) گلدستهی روستامون ، سَرِ مَزارِ مادَرِ مشت کریم و بعدشمآ که سر خاک مشت کریم یه فاتحه دادمآ، برگشتمآ خونه. شب به ستارهچین نشسته بودآ که بیخبر صدای مانقولی رو شنیدمآ، خیلی عجیب بود انگاریآ داشت زایمان میکرد، از بسی که مٰــِاع مـاِٰع سر داده بودآ، فانوس رو برداشتم رفتمآ توی تلنبار.... درب رو که باز کردمآ ، دیدم که وای کار از کار گذشتهآ... گوفتم که واای یا ‘٫قَـلَـمِ بَنـیٖهٰآشـِم٬‘ خودت به فریــٓادم برس ، یا ٫ظآهِـــرِ آهو٬ دستم به دامنت ، من، حالا چه خاکی به سرم بریزمآ..
_دیبا (با هیجان پرسید)؛ چی شده بودش مگه! گوسالهاش بدنیا اومده بود؟
_هاجر؛ چی؟ گوساله؟ کدوم گوساله ، خنوم جان؟ مانقولی که اصلا شکم نداشتشآ. درضمن مانقولی اصلا نمیتونست گوساله بدنیا بیاره. من رفتم توی تلنبار و دیدم که مانقولی غیبش زده.
_دیبا؛ چرا منقولی نمیتونست بچه بیاره؟
_هاجر؛ خنومجان من همش میگم مانقولی نمیتونست حامله بشه ، اما شوما همش اصرار کنآ. مانقولی نر بودشآ. خلاصه با کلی هول و بلا تند تند اطراف خانه را با چراغ فانوس و نور کمش ، کورمال کورمال با چشام شخم زدم و همش اسمشو صدا کردمآ. که یهو جوابمآ داد ، منم رفتم سمت صدا، آما باز دیدم مانقولی صداش میآد از تویِ تلنبار آما تصویرش نیست. بعدش یهویی دیدم که صدا از توی آبأنبار قدیمی و نیمه مخروبهمان میادا ، من از بچگی از آبأنبار میترسیدما ، خلاصه رفتم یه چاقو لااقل بردارم و یا یه سنجاق قُلفی (قفلی) به لباسم بزنم که یه وقتآ منو جن نزنه و یا بیبختی نشهها . رفتم سنجاق قلفی گیر نیاوردم ولی در تکاپو بودم که صدای زنگولهی مانقولی در اومدشآ . و همش نزدیک و نزدیک تر شدشآ . من گوش دادمآ و شنیدم که صدای حرف زدنِ یه دختر بچه میاد ، ترسیدم
_دیبا؛ از چی ترسیدی مگه یه دختر بچه ترسناک میشه که تو بخوای بترسی
. _ه.ج؛ آخه خنومجان اونجا که من زندگی میکردم مثل توی شهر نبودشآ که. تا صد فرسخی من ، هیچ آدمیزادی ساکن نبودشآ ، تازه بر فرض مثال اگرهم بودا ، جرأت خروج از خانه را نیمه شبا نداشتا . حالا چه برسه به اینکه یه دختر بچه باشهها!...
_دیبا: هاجر نکنه که همهی اینا رو توی یه کتاب و یا فیلم وحشتناک دیدی و حالا داری منو سرکار میزاری !؟..
_ه،ج؛ نه خنوم جان ، بعدش رفتم و دیدم گاوم رفته و توی طویلهست.
با خودم گفتم حتما لافَندشو (طنابشو) خوب نبستم و اونم رفته از تلنبار به طویله. آما نزدیک که شودم دیدم طنابش بسته ست به ستون ولی پس چطوریا رفته آبانبار و یا خارج شده از تلنبار. ،،، دقت که کردم دیدم یه تکه روبان صورتی رنگ به زنگولهاش پاپیون زده هستآ ، منم بازش کردما و سریع از ترس برگشتم خونه و واسه اینکه اون روبان رو گم نکنمآ برداشتم و بستم دور مچ دستم . و خوابیدمآ.
_دیبا؛ چرا اونو برداشتی و بستی به دستت تا گم نکنی؟
هاجر؛ تصمیم داشتم اونو نگه دارم و فردایی ببرم پیش رمال و یا دوعا کن تا یه سرکتابی یا چیمیدونم یه سِحری ، وِردی یاکه مثلا دعایی بدهآ به من تا کسی منو جادو جنبل نکنهها. اماا الانآ که خوب فکر میکنم.آ، اصلا به یادم نمیادآ که فانوس را کوجا(کجا) گوذاشتمآ! آما فکر کنم احتمالا اخرین بار روی زمین کنارِ کلوش (کاه) گذاشته بودمآ. حتمی مانقولی لگد زدهآ و فانوس افتاده زمین ،که سبب اتشسوزی شده بودشآ. منم فقط یادمه که چشام سنگین شده بود، اما دود همه جا رو پر کرده بود ، هیچ صدایی بگوش نمیرسیدآ، فقط پیچا(گربه) میئو میئو میکردآ و کشکرت(کلاغ) غارغار. البته خب گاهی هم جیرجیرک، جیر جیر. من احساس کردمآ از نوک پاهام یه چیزی کشیده شد سمت بالا، تا به سرم رسیدآ، احساس گرماش رو لمس میکردمآ، نوک انگشتام گِز گِز میکرد، یهو انگار یه چیزی منو از درون کالبدم ، از داخل کشیدآ و از تن و جسمم آزاد کردآ، واااای خنوووم جان چنان احساس سبکی و راحتی میکردم که نگو و نپرس. انگار تمام زندگیمآ داشتم زیر فشارِ مهلک و کشندهی جسمم لــِه میشدمآ. اون لحظه برای اولین بار آزاد و رها شده بودم. از خودم پرسیدم که چرا زودتر از اینها ، از قید و بند این جسمِ سنگین ، رها نشده بودمآ. اصلا دلم نمیخواست به اون جسم بی جان که اونجا خواب رفته بود برگردمآ، احساس غریبگی میکردم باهاش. بعد که به خودم اومدم دیدم دارم از بالای سقف به همه چیز نگاه میکنم، چقدر سخت بود تا بتونم خودمو روی زمین بند کنمآ. بعدش فقط یادمه که مادر مشت کریمآ ، اومد پیشوازم، تا چشممآ خورد بهشآ ، و لبخندش رو دیدم فهمیدمآ که لو رفتم و اون فهمیده که کار من بوده، از خجالت آب شدمآ.... اون هیچی بهم نگفتآ، اما از لبخندش معلوم بود که دستم رو شده و فهمیده که من چیکار کردمآ.
_دیبا؛ اون چی رو فهمیده بود؟ چی کارِ تو بوده؟ واضح تر بگو تا منم بفهمم .
_هاجر؛ اخه جونم واست بگه که من که کوچیک بودم ، یه بار زده بودمآ با سنگانداز ، و سنگ خورده بودآ به کلهی شَلَختِش(اُردَک) و اون اُردکآ بیچاره هم یه مدت گیج بود و ضبدری راه میرفتآ، تا که سرشو بریدن و فسنجان درست کردنآ.... دیبا با خنده؛
♪ عجبا پس تو خیلی شیطون بودیا. -®هاجر سرش را با شرمندگی پایین میاندازد ولی لبخندی از سر رضایت به لب دارد.
.. \/√\/_ ®سوی دیگر قصه، مهربانو همچون دیوانهای سرگشته و بیخانمان در شهر راه میرود .ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻭ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ . مهری ،ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻮﺍﯾﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺁﻥ ﻫﻢ ﭘﺪﺭﯼ ﮐﻪ مهری با چهل و چهارسال سن برایش هنوز دختربچهای کودک و بیعقل محسوب میشد. ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﭘﯿﺸﺎﻣﺪﯼ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ. ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺗﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺯﺷﺘﯽ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﺪ. ﺍﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ. ﻫﯿﮑﻞ ریزش ﺳﻨﺶ ﺭﺍ کمتر ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ . ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺖ. ﻭ ﺣﺎﻻ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﯽ ﺩﺭ ﻭ ﭘﯿﮑﺮﺷﺎﻥ ﮔﻢ ﮐﻨﺪ . ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺟﯿﻎ ﺑﮑﺸﺪ تا شهلابلنده ﺑﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﺵ ﺑﺮﺳﺪ . ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﻮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ؟او بیرَمَق و پریشان پیش بسوی ناکجا میرود...
.. ★(عاقبت) آسمان شبهنگام ٫ به تن کرده تـــنپوشی از جنسِ اضطراب به رنگ سیاه. ساکت و آرام, شهر خلوت و خالی گشت از رنگ و ریاح. _نفسهای لرزان و قدمهای رسوای مهربانو ٬ در نقش یک عاشقِ شکستخورده ، مجنون وار ٬ رسید به محلهی خشتی و قدیمی ساغر. با قدمهای کوچک و آرام و اندام نحیف و حالو روزی نالان ٬ بی هدف و ناخواسته رفت سوی کوچهی باریک و بنبست حُرمت پوش. مهربانو رودرروی بنبستی که خانههای نیمهمخروبه و بسیار کهن و قدیمی در آن بصورت دست نخورده و پابرجا باقی مانده ، ایستاد. او صدای زنگ دوچرخهای قدیمی را از پشت سرش شنید و بطور غریزی خودش را پَــس کشید تا راه را برای عبور دوچرخه باز کند . اما با حیرت به پشت سرش خیره ماند و در عجب شد که چرا پس دوچرخهای در امتداد کوچه نیست. سپس نگاهش به پیچک هایی که از تنهی دیوار بالا رفته بود گره خورد. و خیره ماند به نیمتنهی عیان و آشکار درخت بید که در حیاط خانه ای با درب چوبی سفید قرار داشت. بعد از مدتی مهربانو باآن چشمان درشت و جادویی دقیق شد در یأس و ناامیدی. فقط یک ثانیه برایش کافی بود تا از شدت فشارهای روحی و روانی درهم بریزد. آنگاه به تصویر زیبای خاطرات کودکی پوزخندی بزند و جای خالیه چادرش را حس کند. همان چادری که در ابتدای مسیر بیخبر به دست سرد باد سپرده بودش. در چشم برهم زدنی ٬ خیسیِ ریزشِ اولین قطرهی باران را بروی گردنش حس کرد. سرش را بالا اورد و نگاهی به آسمان بالای سرش انداخت. آنجا بود که آرزو کرد که ای کاش خودش قربانی میشد ولی بلایی سر شهریار نمی آمد. او به آخر قصهای تلخ رسیده بود ولی نمیتوانست به نفسهای شرمنده و ناامیدش خاتمه دهد. پس به ناچار مجبور به ادامه بود. او خسته و ناامید شده از بغض های پی در پی. پس اینبار بی دلیل خندید. جوجه کلاغ که ترس از گربه را فراموش کرده تماشاگر تمام صحنههاست ، بی انگیزه گوشهای سمت اوارگیِ این روزگارِ عجیب، ایستاده. مهربانو بزرگتر از آنی بود که خودش را در شهر گُــم کند ٬٫ اما از انجایی که روزگارش دستخوش یک فرجام تلخ گردیده بود او از حقیقت خویش در فرار بود. یأس و ناامیدی بروی افکارش سایه افکنده بود. جوجه کلاغ قصهی ما نیز در افکارش به شباهتها و یا نکات مشترک بین خود و مهربانو به اندیشه نشسته بود
. و از خودش میپرسید که یعنی مهربانو همانند خودش گم کرده مسیرِ آشیانهاش را؟.. _یا که شاید چادرش را باد برده همانند آشیانهاش که زمانی بر نوک درخت کاج بلند قرار داشت؟..
__ناگه در ســــکوت شب و زوزهی باد, در خیالات و توهمات مهربانو ،هیاهوی گنجشکها بلند شد و مهری نگاهش را از سویی به سوی دیگر در هوا چرخاند. گویی به خیالش گنجشکهایی پرهیاهو در برابر نگاهه نگرانش از شاخهای سبز برخواسته و سپس کمی آنسوتر بروی شاخهای خشکیده و لخت نشسته باشند!
.. چشمان بانو از خستگی رو به سیاهی میرود . او اسیر تَوَهُماتی غیر ارادی میشود. گوشهای خلوت درون بن بست خاکی به زمین مینشیند. چشمانش بی اختیار بسته میشود. گویی از فرط خستگی خوابش برده. جوجه کلاغ هم یک قدم به حاشیه ی دیوار آجرپوش نزدیک میشود و خودش را در قالب خواب فرو میبرد. صبحدم به آرامی رسید . خورشید زیر لکهی درشت ابری پنهان شد. ابر روی شهر سایه انداخت. پیاده رو ها دوباره شلوغ شده بود. پیر دختری شکست خورده به اسم مهربانو بدونِ چادر با لباسهای خاکی از خوابی آشفته درون کوچه به بیداری رسید . خواست تا از کوچه خارج شود که نگاهش به چرت جوجه کلاغ گره خورد. لحظاتی مبهوت به نظارهی جوجه کلاغ ایستاد. باخودش گفت ؛ هرچه زشتیست خدا به تو داده, ای جوجه کلاغه صد ساله... سپس آنرا از روی زمین و کنج دالانی گوشهی طاقی هشتی سردری خانه برداشت جوجه کلاغ بیدار گشت و نگران به لحظات خیره ماند. مهربانو با خودش پنداشت که جوجه کلاغ از درخت سر کوچه افتاده و آنرا بالای اولین شاخهی شکسته نهاد . جوجه کلاغ پس از مدتها توانست باز تصویر زندگیش را از ارتفاع ببیند .
جوجه کلاغ تصمیم گرفت تا از چنین موقعیتی استفاده کرده و به زندگی خویش خاتمه دهد. بنابراین خواست با پرت کردن خود بسوی زمین خودش را از ادامهی این زندگیه سیاه نجات دهد تا که شاید از تحمل این کابوسِ هر روزه و همیشگی رهایی یابد. در آن لحظه که تمام افکار منفی و انرژی های ناخوشایند در وجودش انباشته شده بود ، مصممتر از پیش گشت ، بنابراین عزمش را جزم نمود چشمانش را بست کمی به صدای محیط گوش داد و...
. (در همان لحظات ،کمی آنسوتر مهری از عرض خیابان می گذشت , در میانهی راه نسیمی سوار بر موج زلف سفیدش گشت و پیش چشمانش تاب خورد ,او بیخبر از دست تقدیر ، ناگه پیمانهی عمرش لبریز گشت، آنگاه بیدلیل لبخندی مَــحو بر لبش شکفت.) بروی شاخهی درخت ، جوجه کلاغ خودش را رها کرد از قید و بندها و سوی زمین سقوط نمود.....
در میانه ی راه پیش از برخورد با زمین, بطور غریزی آغاز به بال زدن نمود اما بالهایش ضعیفتر از آن بودند که بتواند اوج بگیرد ، و از طرفی هم جوجهکلاغِ نگون بخت ، بیتجربهتر از این حرفها بود و در اوج تخیلاتش نیز به پرواز نیاندیشیده بود ، در نهایت از سرعت سقوطش کاسته گشت و با فرودی ناموفق و شرمآور پیش پای مهربانو به زمین اصابت کرد و در اثر شتاب اولیه از مسیر کوتاهی که ناخواسته در هوا پیموده بود ، چند پُشتَــک بشکل مضحک و تَرَحُـمانگیز نیز زد. مهری با دلسوزی او را برداشت و به سوی آسمان با رهایش نمود تا بلکه اینبار اوج بگیرد. جوجــهکلاغ و بالهای کوچک و ضعیفش با تمام توان شروع به پر کشیدن نمود و از پیش چشمان درشت و نافض مهربانو به آسمان صعود نمود در لحظهای شوم و از پیش تعیین شده , مهربانو در میانهی راه در عرض خیابان توقف و مکثی غیر منتظره نمود. نگاهش بی روح و خیره به اوج آسمان بود که جیغ ترمز شدیدی خیابان را فراگرفت ,..... مهربانو در لحظهای به وسعت یک مژه برهم زدن, نقش بر سنگفرش گشت خون از دل شکسته و عاشقش منشع گرفت ، جوشید و از بینی و گوشهایش بر سطح سنگفرش سرد و خیسِ خیابان جاری گشت. مهری نگاهش به روبان صورتی رنگی که به دور مچ دستش پیچیده بود ختم شد , لبخندش بر چهرهاش یخ بست ، او وارد مسیر بازگشتش شد، سوی نور پر کشید..... جوجه کلاغ با خودش تکرار کرد: مهربانو باکره از دنیا رفت... لحظاتی بعد... دل آسمان گرفت صدای غُــرِشِ مهیب صاعقه از رأس آسمان ، دل ابرها را کَند ، بعدشم باران و بویِ خاک و نم. مهربانویی عاشق ، با عشقی از جنسِ قـــو، از شهر کلاغها پرکشید، جوجــهکلاغِ صدساله و خانهبدوشِ قصهها ، از نوک کاج بلند، بیوقفه قارقــار میکرد، بیشک مرگ مهربانو رو خبر میداد .... درون محلهی ضرب ،در شب قبل داوود به صدای کلاغهای سمت باغِ سیاه ، و هقهقِ مرغ حَــق مشکوک شده بود، او بیخبر و غافل از آشیانهی جدیدی بود که از سال پیش در فصل گرمِ تقویم ، بالای خروجیِ دودکش سیمانیِ شومینه توسط کلاغها ساخته شده و مسیر خروج گاز و دود حاصل از اشتعال شومینه رو مسدود کرده. شبِ پیش داوود پس از تلاشهای پیدرپی و متعدد در نهایت امر موفق به روشن نمودن شومینه شده و خوابیده است، او به حدی سربه هواست که حتی روبان صورتی رنگی که به پایهی تخت خوابش بسته شده توجهش را جلب نکرده!... اکنون که شب سپری گشته و صبح رسیده ، بی وقفه صدای عبور ماشینهای آتش نشانی بگوش میرسد که پرشمار به سوی کلبهی چوبیِ انتهای باغ توسکا میروند و از صدها متر دورتر نیز میتوان تاج شعلههای آتش را دید که از اتاق بالایی کلبه زبانه کشیده و خط دودی را سوی آسمان کشیده و بالای اتاقک پدر مهری تا به جهنم ، همچون ستونی برپا و استوار کرده. در ابتدای باغ نیز شهلابلنده در حالی که بچهگربهی مهربانو (آپوچیجانه) را در آغوش کشیده ، به رقص شعلههای سرکش درباد خیره گشته ، به مفهوم و معنای این زندگانی و پیچیدگیِ بازیهایِ روزگار میاندیشد...... ٬٫ ٬٫ ٬٫ ٬٫
پایان مطلب .
پانویس . و پیوند به لینک وبلاگ دوستان و حامیان عزیز
سپاس از محبت و لطف بانوی واژه چین کانون هدایت بخاطر انتخاب جملات و پاراگراف ها و تهیه مطلب و بازنشر آن در سایت کانون . سپاس .
همچنین برای قدردانی از وبلاگ نویسان و مدیران وبلاگ هایی که به آثار آماتور و ناپخته ی قدیمی بنده لطف داشتن و بازنشر میکردن ، پیوند به لینک وبلاگ برخی از آنان رو در ادامه به اشتراک میزارم. ازشون ممنون . شهروزبراری
لینک پیوند به وبلاگ های ادبیات داستانی در محیط بلاگفا
انجمن ادبیات داستانی دریچه
رمان موبایل
کتابخانه مجازی اندروید
رمانکده مجازی
دخترونه
پاتوق رمان
آموزش نویسندگی خلاق
بلاگفا رمان
رمانسرای الف
رمان نابی
رمان جدید
ماوراءالطبیعه
فرزاد شفیعی کنارسری
وبلاگ داستان بلند حقیقی
وبلاگ ایران رمان
وبلاگ story
وبلاگ داستان نویس
1 نفر دوست داشت
شهروز براری
زمانی سرکار خانم یکتا در مدیریت این صفحه یاری رسان بودند ار ایشان سپاسگذارم .
-
دوست داشتن
- سپتامبر 19, 2022
تابستان گرم و داغ من!
مرا سخت و محکم در آغوش بگیر !
من سرد و زمستانیم . .
***
مردم همه هفته را برای جمعه منتظر می مانند
همه سال را برای تابستان
و همه ی زندگی را برای خوشبختی
تو مثل آنها نباش
همین ال...نمایش بیشتر
1 نفر دوست داشت
جولای 23, 2022
33 بازدید
من بی دلیل و در زمانی بی مناسبت و بدون مقدمه و سرزده میخوام بگم که از کسی متشکرم که خیلی برام عزیز بوده و کنارم نیست . خیلی بهم محبت داشت و من تمام تار و پود وجودم رو از عشقش بافته بودم و ذره ذره روح و روانم بهش وابسته بود . ازش تشکر کنم بخاطر تمام سماجت هاش . بخاطر تمام ثابت قدمی های قدیمی اش . بخاطر تمام شک و تردید هایی که در عشقم نسبت به خودش داشت و آخرش رفت و فهمید که من دو صد چندان بیشتر از تصورات عاشقش بودم ولی اون قادر به درک چنین وسعتی نبود .
میخوام ازش تشکر کنم که منو بی موقع و بی دلیل و بدون هیچ بهانه ای رها کرد و رفت . ممنون که منو در اول مسیر زندگی و بعد شش سال قول و قرار و مسیر مشترک و هدف مشترک و تلاش مضاعف بی خبر رها کرد و رفت و سبب شد سقوط کنم توی دره ای از ناباوری ها .
مرسی که تمام برنامه های زندگی ام رو با دروغ هاش پوچ کرد . متشکرم که بهانه ای شد تا با خانواده ام بعد فوت پدرم به ونکوور کانادا مهاجرت نکنم و دست رد به سینه ی عموی خودم بزنم و بخاطرش در این سرزمین شاد و آرمانی ماندگار بشم . و اکنون همچنان در شهر مشترک مون باشم و در خیابان شیک و شلوغ از کنارش عبور کنم و مثل غریبه ای باشیم و به یک نگاه ساده و گذرا بسنده کنیم و رد بشیم از کنار هم .
من ازش متشکرم که منو با طعم های جدیدی از زندگی آشنا کرد . اگر نبود من نیمی از تجارب زندگی ام رو هرگز چنین عمیق و غلیظ لمس نمیکردم و با حس هایی غریب مانند عشق ، هجران ، درماندگی ، شکست ، درماندگی ، سقوط ، و تخریب روح روانی آشنا نمیشدم . من ازش ممنون هستم که زمانی در زندگی ام بود و بسیار سپاسگزارم که خیانت رو به من نشون داد و اکران خصوصی نمایش کشید . ممنون هستم که منو با مفاهیمی همچون
چوب خدا صدا نداره
دست سرد روزگار
گرد بودن زمین و اصطلاح کوه به کوه نمیرسه ، آدم به آدم میرسه
آشنا کرد
عزیزم مرسی از حضورت .
قدردان تک تک اشتباهاتت هستم. چون به من درس زندگی آموخت و از اونجایی که سبب ایجاد انگیزه و پیشرفت روز افزون من شد پس نتیجتا قوی ترم کرد . پس شما را سپاس ای مهربان .
ناگفته نماند که شما سرشار از محبت بودی و کم لطفی هست اگر نگم که از ته دل بی ریا و بی ادعا و بهترین رفیق من بودی . من متاسفانه همچنان دوستتان دارم ولی از آنجایی که میدانم پس از گذشت سالهای بسیار و پیشرفت بنده و درجا زدن سرکارعالی بین مان اختلاف سطح بسیاری ایجاد شده و شما قادر به درک شرایط و دنیای بنده نیستید و از طرفی هم من تمایلی به پس رفت و ورود به دنیای تکراری و ساده و حباب صورتی رنگ کودکانه ی شما نیستم ، پس دوری میکنم و برایتان بهترین ها را آرزومندم .
الهی خوشبخت ترین باشی .
ببخش اگر بر روی بی مهری هایت تمرکز شد در این مطلب. بی شک من نیز بی اشتباه نبوده ام ، تنها تفاوت در آن است که هیچ اشتباه بزرگی نکرده ام . و شما هرگز قادر به عیب جویی از من نبوده ای . وگرنه من و شما مثل یکدیگریم. هرچه بر من گذشت سزای اعمال خودم بود . لابد دلی شکسته بودم که دلم شکست .
پس میپذیرم و خود را اصلاح میکنم و خوبی ها را بذر اعمال کرده و بر صحنه ي یکتای هنرمندی خویش میکارم تا بلکه در آینده خوبی و نیکی برداشت نمایم .
موفق و مانا باشی دختر چهل گیس بهار ??
1 نفر دوست داشت
آموزش نویسندگی خلاق رایگان با ماندانا
داستانک
محتوای وبسایت : سرگرمی #آموزشی #مقاله #داستان کوتاه ، بلند و رمان و تصاویر و بیشتر......
وبلاگ ادبیات داستانی خلاق و آموزش نویسندگی و داستان کوتاه کارگاه نویسندگی
محتوای وبلاگ : #داستان-کوتاه #داستان_بلند #آموزش_نویسندگی #ادبیات_داستانی و.....
جیک جیک وبلاگ سرگرمی دوستان در محیط مجازی
محتوای وبسایت : #نویسندگی #بیوگرافی-نویسندگان #یوفو #کلیپ-سرگرمی مقالات ادبی و......
ایلامی وبلاگ ادبیات داستانی اعضای کانون نویسندگان ایلام
محتوای وبسایت : حواشی فوتبال بانوان ، نویسندگی ، ویدئو های انگیزشی ، سرگرمی ، موسیقی ، ادبیات داستانی و......
پیوند به مطالب تصادفی از ادبیات داستانی بین الملل در ویکی ادبیات :
اثر مرگ اثر جیمز جویس
اثر گودمن براون جوان اثر ناتانیل هاوثورن
اثر پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی
رمان نو
جین آستن، لئو تولستوی و جرج الیوت
ارباب حلقهها اثر جان رونالد روئل تالکین
سهگانه عطش مبارزه اثر سوزان کالینز
علم غیب
دوستانی که علاقه مند به مطالعه باقی مباحث موارد و جستارهای وابسته به آموزش فن نویسندگی خلاق هستند میتوانند با کلیک روی کلیدواژه ها و پیوند های مرتبط با ادبیات داستانی" متصل شوند . و از تعاریف و توضیحات سطح مقدماتی بهره مند شوند . مطالعه یکی از بهترین فعالیت هایی است که طی تجربه ی ناب زندگانی میتوانیم انجام دهیم ولی افسوس چنان درگیر روزمرگی ها و زندگی اتوماسیون و مدرنیته هستیم که مجالی برای پل زدن به مطالعه و کتاب خوانی نمیابیم . محیط خوب و سالم همبودگاه فرصتی است تا بتوانید در فضای مجازی از آثار و محصولات ارائه شده در آن بهره ببرید. برایتان دل خوش و حال خرم و تن سالم و ثروت و اندیشه ی والا آرزومندم و امیدوارم تک تک لحظاتتون پر از شادمانی و خبرهای خوب باشه.
شما همانی که می اندیشی.
پیرنگ
راوی
رخداد
شخصیت
توصیف
درونمایه
گفتگو
فضا
ساختار
موضوع
افت
اوج
کشف
گرهگشایی
کشمکش
گرهافکنی
1 نفر دوست داشت
معرفی و متن
داستان«چتر»نويسنده«ياسوناري كاواباتا»مترجم«ليلي مسلمي»
بارش باران بهاري آنقدر شديد نبود كه اطراف را خيس كند.نم نم باران مثل مه صبحگاهی اندکی پوست را تر می کرد. دختر به محض اینکه چتر پسر را دید، بیرون دویدو پرسید: " آه هوا بارانی است؟ "
وقتی از جلوی مغازه رد می شدند، پسر چترش را باز کرد البته نه به این خاطر که زیر باران خیس نشود بلکه می خواست کمرویی دختر را پنهان کند. برای همین آرام چتر را بالای سر دختر گرفت.
اما دختر فقط یک طرف بدنش را زیر چتر آورد. پسر داشت خیس میشد؛ نمی توانست خودش را به دختر نزدیک تر کند و از او بخواهد با هم زیر چتر قدم بزنند. اگرچه دختر دلش می خواست همراه پسر دستش را روی دسته ي چتر بگذارد اما به نظر مي رسيد هر آن مي خواهد فرار كند و دور شود. هر دو به استوديو عكاسي رفتند.
پدر آن پسر به علت ماموريتي غيرنظامي به جايي ديگر منتقل شده بود و اين آخرين عكس وداع آنها با يكديگر بود. عكاس به كاناپه اشاره كرد و گفت: " لطفا اينجا كنار هم بنشينيد. " اما پسر نمي توانست بغل دست دختر بنشيند. پشت سر او ايستاد و در حاليكه با دستش آهسته لباس او را لمس مي كرد به پشت كاناپه تكيه داد. مي خواست حس كند كمي بدنشان به هم نزديك شده است. پسر اولين بارش بود كه به او دست مي زد. مي توانست از ميان سرانگشتانش گرماي بدن دختر را بفهمد٬ مي توانست حرارت تنش را حس كند وقتي او را برهنه در آغوش گرفته باشد. تا عمر دارد هروقت به اين عكس نگاه كند حرارت تن دختر را به ياد مي آورد.
" دوست داريد يك عکس ديگر بندازيد؟ يك عكس صميمي تر كنار همديگر..."
پسر خيلي ساده با سر تاييد كرد و در گوش دختر آرام گفت: " نمي خواهي به موهايت نگاهي بندازي؟ "
دختر سرش را بالا آورد و نگاهي كرد و صورتش گل انداخت. چشمانش از شادي برق زد و با نجابت خاصي سراسيمه رفت سمت اتاق پرو. چند دقیقه پیش همین که دیده بود پسر از کنار مغازه رد شد بدون اینکه حتی لحظه ای بایستد و موهایش را مرتب کند سریع بیرون پریده بود. حالا نگران بود چون موهایش طوری ژولیده شده بود انگار که همین حالا در شامپو را باز کرده و می خواهد حمام کند. دختر آنقدر خجالتی بود که حتی نتوانست طره موهای بهم ریخته و نامرتبش را جلوی یک مرد مرتب کند. ' ' ' ,',','"،"'
پسر هم پیش خود فکر کرد شاید باعث دستپاچگی دختر شده از اینکه به او گفته دوباره موهایش را مرتب کند. خوشحالی دختر وقتی به سمت اتاق پرو دوید باعث شد روح پسر هم آکنده از سبکباری شود. وقتی دختر برگشت کنار هم روی کاناپه طوری نشستند انگار که این طبیعی ترین چیز در دنیا است.
وقتی داشتند از آتلیه بیرون می آمدند پسر دنبال چترش گشت بعد متوجه شد که دختر قبل از او از استودیو بیرون رفته و چتر در دست اوست. دختر وقتی دید پسر او را نگاه می کند، تازه فهمید که چتر او را برداشته است. ناگهان از این فکر جا خورد. آیا این عکس العمل غیرعمدی او به پسر نشان داد که او هم حس می کند متعلق به اوست؟ پسر نتوانست خواهش کند که چتر را بگیرد و دختر هم نتوانست آن را به پسر برگرداند. البته الان دیگر خیابان تا حدی متفاوت از زمانی بود که دوتایی با هم خودشان را به عکاسی رساندند. انگار که هر دو ناگهان بالغ شده باشند، با هم به خانه بازگشتند. حس می کردند با هم مثل زن و شوهر بودند، حتی اگر بهانه اش تنها همین چتر بوده باشد.
میتوانید برای خواندن اثر به کانون چوک رجوع نمایید .
محیط همبودگاه بهترین فضای مجازی برای گرد هم آوردن مترجمان و نویسندگان
#شین_براری
1 نفر دوست داشت
روشنفکری در دنيا؛
1-تحصیلات عالیه
2-مدارک معتبر
3-مطالعات گسترده
4-اطلاعات عمومی بسیار بالا
5-جامعه شناسی
6-نوشتن کتاب
7-نوشتن مقاله
8-نظریه های تایید شده
9-سفر به نقاط مختلف دنیا
10-شخصیت و انسانیت بالا
11- احترام به تمامی مذاهب و عقاید
و..
مراحل روشنفکری در ایران:
1- کشیدن سیگار و خوردن قهوه
2-مخالفت با دین و مذهب
3-خواندن جملاتی چند از نیچه و...
4-طلاق گرفتن
5- موزیک خارجی گوش کردن
6-سفرهای مكرر به تایلند
7-نگهداری از سگ یا گربه
#التماس_تفکر
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
باهوش بودن مهمتر است یا متفکر بودن؟
برای اینکه بدانید باهوش بودن چقدر مهم است کافی است زندگی باهوش ترین انسانی که از او تست گرفته شد را ارزیابی کنیم :
در یکسالگی توانست بخواند
در نه سالگی به هشت زبان زنده دنیا صحبت میکرد
در یازده سالگی وارد معتبرترین دانشگاه جهان یعنی هاروارد شد و به چهل زبان و لهجه متفاوت دنیا تسلط داشت
توانایی خارق العاده در یادگیری زبان های متفاوت و ریاضیات داشت
برخی بهره هوشی او را دویست و پنجاه تا سیصد تخمین زده اند
در سن ۴۶ سالگی هم از دنیا رفت
یکی از کارهای مشهور او اختراع زبان"Vendergood" بود
ولی آیا او را میشناسید !؟
برای اینکه اسم او را بدانید باید به اینترنت مراجعه کنید؟
ویلیام جیمز سادیس بهره هوشی اش از انیشتن و ادیسون و داوینچی و هر انسان چند قرن اخیر بیشتر بوده است؛ پس چرا ما او را نمیشناسیم؟!
چون ما در نهایت انسانهای متفکر برایمان تاثیرگذار خواهند بود نه صرفا انسانهای باهوش ...!
✓ ما حق نداریم تمام زندگی دیگران را با نگاه خودمان نمره دهی کنیم . مرام و افکار ما انسانها مثل خط نوشتههایمان است و اگر افکار و کردار کسی برای زندگی کردن نمره قبولی دارد ما هم بپذیریم .
به فرزندانمان هم بیاموزیم اگر بنا گردید که روزی دادگری کنند باید دستانشان از نوشتن ناحقی بترسد و گرنه تا پایان عمر با وجدانی صدمه دیده باید زندگی کنند.
آدینه ای دیگر آمد ، ببخشیم، بخندیم و دیگران را هم تشویق به کار نیک کنیم.
نگارنده متن بالا: عبداله باباخانی
شهروز همون پسرک شاد و شلوغ سابقِ
این روزا نگاهش غمگین و ساکته
زمان محو عبور
ولی در من ثابته
من
اونی که بلند میخندید
غمگینه
یک عده ای هستند که ما همیشه از رو ظاهر آن ها قضاوتشان میکنیم...
پیش خود میگوییم:ببین اصلا مشخص است در صورتش هیچ غمی نیست
این بشر از هفت دولت آزاد است
سر خوش است و فلان است و بهمان...
ولی کافی است یک بار از بطن زندگی آن ها مطلع شوی،تا بفهمی چه غصه هایی در زندگی شان دارند که اگر یکی از آن ها را ما داشته باشیم کمرمان خم میشد...
بیایید هیچوقت آدم ها را از روی ظاهرشان قضاوت نکنیم...
همه مانند هم نیستند که بخواهند درد و غصه هایشان را میان این جماعت فریاد بزنند
خیلی ها تو دار هستند
میگویند،میخندند،میرقصند
اما کافی است گوشه ای را پیدا کنند که کسی حواسش به آن ها نباشد
تنهایی میبارند و میبارند و میبارند...
?گرچه تصویر ملموسی که خاطرات برای ما زنده میکنند بیهیچ درنگی با درهم شکستن فاصلهٔ زمانی خود را به ما میرسانند، اما خاطرات خود به گذشتهای بیبازگشت تعلق دارند، گذشتهای که همیشه در دوردست زمان از ما جداست.
این همه باعث میشود که با وجود سفر ذهن خیالپرور که در آمد و شد خویش، پرده از درازای راه برداشته، مسافت نه تنها حذف نشود بلکه بیامانتر از پیش پدیدار گردد.
? فضای پروستی
✍? #ژرژ_پوله
?سه ویژگی که نلسون ماندلا را از دیگر سیاسیون جهان متمايز میکند:
۱- او پس از پیروزی انقلابش ، هیچ پست یا مقامی را قبول نکرد و اعلام کرد در کنار مردمش است ، نه در بالای سر انها. او پس از خواهش ها و درخواست های بسیار حاضر شد در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند.
۲- او پس از پیروزی انقلابش هیچکدام از کسانی که او و همفکرانش را به مدت بیش از بیست سال شکنجه کرده بودن ، مجازات یا محاکمه نکرد.
۳-او تنها رهبر افریقایی بود که در طی بیش از چهل سال فعالیت سیاسی هرگز متوسل به خشونت نشد و با مخالفان سیاسی خود همواره به گفتگو مینشست.
آفریقاییان ، او را پدر مینامند.
?اصلاً نمیدانستم موسیقی میتواند قفل وجود آدم را باز کند،
آدم را به جایی ببرد
که حتی آهنگسازش هم انتظارش را ندارد!
نمیدانستم موسیقی اثری از خود بر دنیای اطراف ما بر جا میگذارد.
گویی اثرش را با خود به هر کجا میروید، میبرد.
? من پیش از تو
✍? #جوجو_مویز
?یه ﻭﻗﺘﺎیی ﻻﺯمه ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﯼ ...
ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﮐﯿﺎ ﭘﺸﺘﺘﻦ ...
ﮐﯿﺎ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺷﺪﺗﻦ ...
ﮐﯿﺎ ﻣﯿﺮﻥ ...
ﮐﯿﺎ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺭﻩ می مونن
ﮔﺎﻫﯽ ﻻﺯمه ﺟﻮﺭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺸﯽ ...
ﺯﺧﻤﺎﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﺑﺰﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ...
ﮐﯿﺎ ﻧﻤﮏ ﻣﯿﭙﺎﺷﻦ ...
ﮐﯿﺎ ﻣﺮﻫﻢ ﻣﯿﺰﺍﺭﻥ ...
ﮐﯿﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺭﺩﻥ ...
ﮐﯿﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺩه ﺩﺭﺩﻥ ...
ﺗﺎ ﺯﺧﻤﯽ ﻧﺸﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﮐﯽ ﭼﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﺩﺳﺖ ﯾﻪ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﻧﻤﮏ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺷﻮﻥ ﻗﺴﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﯼ
ﻭ ﯾﻪ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﻣﺮﻫﻢ ﻣﯿﺰﺍﺭﻥ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﯼ
ﺯﻣﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ
ﮐﯿﺎ ﺧﻮﺩﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ...
ﮐﯿﺎ ﻧﺨﻮﺩﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ...
و ﮐﯿﺎ ﻫﻢ ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ...
?ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ،
ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ يك ﻓﻀﯿﻠﺖ
? بهاره دل نازک من، چه میکنی با سرنوشت؟ دلم برات تنگ شده بود ، این تیکه رو واست نوشت .
الان خانم مریم حیدرزاده کجا تشریف دارن؟ احتمالا تا به اینجا کیلومترها فاصله هست و خطری تهدید نمیکنه بنده رو بخاطر شهید کردن تکه متن بالا . یک سرقت غیر ادبی در روز روشن با تغییر پلاک سعی در کتمان کردنش دارد سارق . البته نیت سارق ، پلید نبوده ، و واقعا دلی نوشت .
خب بهار چهل گیس تقدیر ،
تو رفتی و تقویم سه فصل شد
بعضی حرفها هم بعد این متن، به مطلب پیوست شد
دوست قدیمی و یار دیرین ، امیدوارم خوب شاد و سرخوش باشی کماکان . همچون شیرین قصه ها با آن خصلت هایش . آنچنان که اسمش را وارد دایره ی واژگان و اصطلاحات توصیفی در علم روانشناسی و مکالمات روزمره جامعه کرد . و هرکسی الکی سرخوش و بی خیال و کمی هم هپلی و بلخی بود را بخاطر کاراکتر شیرین ، شیرین عقل نامیدند .
خوشا بحالش . دنیا را آب برد ، برخی را خواب برد امیدوارم هنوز دنیایت صورتی باشد . رویایت اسبی سفید و تک شاخ باشد و برای جشن ازدواج نیز بجای ماشین عروس از او استفاده کنی و کالسکه ی سفیدت را بکشد . شاید پیشرفت کرده باشی . مدت هاست دوریم از هم ، و خب احتمالا این روزها آن اسب تگ شاخ بال هم در آورده . بیچاره ی بخت برگشته داماد ...خخخ شوخی میکنم . خوشا به سعادتش . الهی خوش بخت و سعادتمند و ایده آل ترین ها نصیبت بشه . الهی آمین
اگر صاحب دختری شدی
«به دخترت خواندن بیاموز.» به او یاد بده که عاشق کتاب باشد. بهترین روش برای کتابخوان شدن او این است که تو را در آن حال ببیند. وقتی تو مشغول خواندن باشی، درک میکند که خواندن ارزشمند است، حتی اگر او به مدرسه نرود و فقط کتاب بخواند، قول میدهم داناتر از کودکی شود که تحت محدودیتهای آموزش و پرورش، درس و کتاب میخواند ..
#همبودگاه
?دوستی با افرادی که زیاد فکر می کنند :
مطمئن هستم که همه ما در زندگی مان، افرادی وجود دارند که بیشتر از ما فکر می کنند. من این نوع آدم ها را دوست دارم و برای همین سعی کردم از دلایلی بگویم که شما را هم قانع کند با افرادی که زیاد فکر می کنند دوست شوید:
1- او فردی نیست که بخواهد ذهن شما را بخواند. حدس و گمان در کارش نیست چون در باره هر چه که می بیند مدتها فکر می کند. او قادر است به سرعت، جزئیات شخصیتی و خصلت های تان را مورد شناسایی قرار دهد. برای همین، هنوز چند جمله حرف نزده اید که شما را با همه رازهای وجودتان روبرو می کند.
2- دوست پیدا کردن برایش سخت است چون افراد مشابه خودش کمیاب است ولی دوست متعهد و صمیمی خوبی خواهد بود. از تنهایی نمی ترسد. آدم شلوغ و بازیگوشی است ولی دوست دارد تنها قدم بزند. تنها سفر کند و حتی تنها غذا بخورد. تنهایی برای او یعنی یک هدیه عالی …
3- با تمام وجود گوش می دهد. مهم هم نیست موضوعی که بیان می کنید چقدر مهم باشد. او با دقت و کنجکاوی تمام سعی می کند جزئیات را به خاطر بسپارد.
4- دنیا را زیبا می بیند به همین دلیل، هر وقت دل تان گرفته است یا احساس ناامیدی و بغض می کنید به ملاقاتش بروید. اگر به خاطر نداشتن یا به دست نیاوردن یک خواسته غمگین هستید بروید پیش او تا به سرعت قانع تان سازد که چقدر خوش شانس و خوشبخت هستید.
نکته آخر اینکه مخاطب من و فردی که مشغول تجلیلش بودم شما هستید. خیلی فکر می کنید و این زیباست. دوست خوبی برای خودتان باشید
♦
پیوست خاص واسه اشخاصی که تحولات سیاسی و اخبار رو بدون سانسور دنبال میکنند و صد البته کمی هم نکته سنج و ریز بین هستند و بلدن که توی حرف ها ، گاه حرفی نهفته هست . گاهی نمیتوان برخی مباحث را مستقیما اشاره کرد ، و ممکن است با شیوه ی استعاره به آنان اشاره کرد . کمی دقت و کمی اشراف بر مسائل روز کافی ست . همین و بس . ضمنن هیچ گونه تایید و تکذیب و نشر اکاذیب به این پیوست نمی چسبد . ضد سریش است . پس تلاش برای اهدای جوایزی مانند مطلب مصداق سیاه نمایی ، نشر شایعه و اخبار کذب ، نشر اکاذیب ، نداشتن کلاه کاسکت ، و اینجور قبیل موارد به این مطلب و مطالب در این محیط سالم نمیچسبد. اما از سر منطق و اصول کاری ، تمام مسولیت این پیوست را بنده یعنی شین براری صیقلانی میپذیرم. ...
?دادگری را باید آموزش داد.
قضاوت کردن کاری بس خطاست. یادتان باشد ، سوء تفاهمات همیشه ماهرانه نقش هایشان را ایفا میکنند و آنقدر باور پذیر و سر راست خودنمایی می نمایند که فرد فریب بخورد و بگوید دو دو تا چهار تا . اگر فلانی با چاقو وارد مسجد شده و با صدای بلند پرسیده که : اینجا کی مسلمانه ؟...
پس یارو تروریست هست .
خب شاید یارو میخواد مرغ سر ببره و دلش رو نداره و اومده از یکی کمک بگیره . چرا بدبین باشیم . اگر قرار بود تروریست باشه که همه رو از دم میزد. دیگه نمیاد سوال کنه که کی مسلمانه !....
یا مثلا ماجرای کسی که به اتهام چیدن گل گرفته بودند و هیچ کسی با خودش نگفت که خب شاید طفلکی گل کاشته که دستش عطر گل میداده .
بهترین پیشنهاد این میتونه باشه که اگر چیز عجیبی دیدید از کسی و یا اینکه شخصی رجوع کرد و پیرامون شخص غایب مطالبی رو بیان کرد که واقعا عجیب و ناپسند بنظر اومد، بی تعارف ازش توضیح بخواهید . چه عیبی داره که رک باشیم . ما ایرانی ها چندین خصلت نازیبا داریم. یکیش غیبت کردنه . یکیش حسادت ، یکیش جو گیر شدن و چشم و هم چشمی هست ، یکیش غریبگی با چارچوب مرام و مسلک صحیح و نداشتن هیچ نسخه ای از بینش فردی و چارچوبه ی رفتاری . در حالیکه افراد درجه ی خردمند و یا بزرگان ما و افراد گیس سفید و ريش سفید و با تجربه همگی یک چارچوب منحصر به فرد در باید و نباید ها دارند . ولی اون رو طی آزمون و خطا در حین گذر از مسیر پر فراز و نشیب زندگی با توکل به تجارب زیستی بدست آورده اند. و خب وقتی که به ته مسیر رسیدی دیکه آب از سر گذشته ، به درد نمیخوره ، چون انتهای جاده ی زندگی تابلو زده که مسیر یکطرفه ست و دور زدن ممنوع . چه خوب میشد که جوان تر ها از تجارب و دانش و اندیشه ی ناب و مطالعات و تجارب زیستی و مشورت ها یک سری خط و مرز و معیار و قوانین شخصی در زندگی شون حاکم میکردن و بهش پایبند می ماندن . ولی افسوس سرانه ی مطالعه ی ما ، برابری میکنه با جوامع عوام و کم دانش . کسی در این سرزمین عطش خردمند شدن نداره . حواس ها همگی سمت چشمو هم چشمی و مال اندوزی یا جنگ با ناملایمات و رسیدن به ساحل امن آرامش و آسایش هست .
خب حق هم داریم ، شاید...
چون دریا که طوفانی باشه ، کسی بفکر ارتقا ابعاد شخصیتی و فکری و بهبود اندیشه و بینش خود نمیتونه باشه. حتی نشون به اون نشون که چندین گره ی دریایی از فوت ناخدا میگذره و کسی متوجه نشده ناخدا علی از دنیا رفته . و فقط به سایه اش روی پرده ی اتاقک ناخدا دلخوش کردیم چون از ظواهر امر که سایه ، سایه ی ناخدای همیشگی مون هست . حالا کی میتونه باورش بشه که کشتی بی ناخدا در حال پیش رفتنه .
اونایی که کمی از اوضاع و احوال و شایعات و حقایق اطلاع دارن خوب متوجه ی منظورم شدن . من خودمم هیچ نظری پیرامون سایه ی ناخدا ندارم . و احتمالا یه چیزکی هست ، و نه اینکه ناخدا بین ما و توی کشتی نباشه ، نه . بلکه خب شاید از ایستاده پشت سکان خسته نشده ولی عقل حکم میکنه که تمرینات روز مبادا رو پیشاپیش انجام داده باشن . الخصوص قد ناخدا آب رفته . ناخدا چرا از دستگاه کنترل ضربان قلب استفاده میکنه. ؟... قبلا که فقط ترموستات خراب بود و در درمانگاه دولتی به شکل اجاره ی دربست و به دست میکانیکی داخلی تعمیر شد . نه واشر سر سیلند سوزونده بود و نه رینگ پیستون. پس چرا یهو لرزش پیدا کرد و سه کار کرد . یعتی وایر شمع برق نداده که سه سیلندر کار میکنه ؟...
الله و الم.....
خب برخی ها نه بد هستن ، نه خوب . بلکه طیف گسترده ای از تنوع رنگی هستن . نباید بخاطر برخی کاستی ها ، کارهای خوب شون رو فراموش کنیم. مثلا هفتاد فرسنگ قبل تر یه ناخدا بود که کلی آباد کرد و ساخت ، ولی بخاطر برخی از مشکلات و بدی هاش ، تمام خوبی هاش رو نادیده گرفتیم. بعدش هم که موروثی به پسرش رسید هدایت کشتی ، و اون هم همینطور . هرچی بود خیر کشتی رو میخواست. ولی خب برخی مشکلات نیز در کارنامه ی اعمالش دیده میشد. در کل بابت تک تک کارهای مثبت که در راستای آبادانی و پیشرفت کشتی و اهالی انجام شده از هرکسی هم که بوده باشه، جای تمجید و تشکر داره .
ما هزار و اندی سال از هجوم دزدان دریایی به کشتی مون میگذره . و کم کم خودمون رو فراموش کردیم. حتی نگارش پارسی هم دستخوش زبان مهاجم ها قرار گرفت . خب اصل رو ول کردیم و چسبیدیم به فرع . این صحیح نیست . به اهالی کشتی ظلم میشه و هرکی هم میگه که چنین نیست ، لابد دلایلی داره و شاید محکمه پسند باشه . شاید هم نه . در کل توجه کردید در ماه اخیر تمام صحبت های رمزی و کد دار از مثال کِشتی بهره گرفته .!....
عجیب نیست؟... .
نمونه اش دفاعیات فردی معصوم و بمانند هیتلر ..نه.... نه..... اشتباه تایپی شد . منظورم مثل برگ گل لطیف کاکتوس بود . معصوم ، نجیب و با وقار ، مثل کاراکتر اسب آبی در کارتون رابین هود ، اونایی که زندان بان بودند . بله ، میگفتم، فردی معصوم بمانند ح. نوری . که در دفاعیات خودش برای نجات از حکم دادگاه و یا دفاع و ارائه عدله محکمه پسند در تقابل با درخواست دادستان دادگاه سوئد ، و حبس ابد ، جملاتی عجیب به زبان آورد .
و فرد متهم و عجیب ، در جایگاه متهم ایستاد و بجای دفاع کردن از خودش چنین جمله ی عجیبی رو به زبان آورد ؛
آشتی
آشتی
آشتی
فردا همه مون میریم توی کشتی .
خب یعتی منتها علیه عجایب هفت گانه رو به اکران عمومی در برابر قضات دادگاه در آورد . یعنی چی؟ اتهاماتی سنگین و جون افرادی که تعدادشان خیلی بالا بوده و درست یا غلط بد یا خوب اعدام شدند ، و در دادخواهی خون اونها ، فرد متهم جمله ی عجیب بالا رو در آخرین دفاعیات خودش به زبان آورد.
خب این رو باید چه فرض کرد؟... ارسال کد به برخی؟ رمزی حرف زدن؟ از دست دادن تعادل روحی روانی؟ شاید هم شنیدن خبر خوش پیشاپیش و شور و شوق آزاد شدن و تبرئه شدنش . سبب چنین تصمیمی در وی شد که چنین جملاتی رو بجای سخنان آخرش به زبان بیاره. شایدم خبر معاوضه شدنش با یک فرد سوئدی که حکمی مشابه و حتی بالاتر و اعدام در این کشتی طوفان زده ، برایش در نظر گرفته شده . نمیدونم شاید قصد تحقیر دادگاه رو داشته . شاید هم صادقانه و با بی نیتی گفته . بعید میدونم بی دلیل چنین چیزی رو بگه . بی شک کد مخصوص شرایط خاص بوده . . دوستانی که حقوق خودشون رو بدون فیش و انتهای سالن بشکل دستی دریافت میکنند ميدونند که من چی میگم . آخرین مزون. خانم های خوش سلیقه میدونن . کفش های پاشنه کوتاه داریم، پاشند بلند ، لباس های پشمی آستین سه ربع ، از پشم اعلای شتر . که شخص بنده باشم ، لباس های زیر واسه پایین تنه با یقه های هفت و خرگوشی داریم . .... (شهرقصه اثری از مرحوم بهمن مفیدی
1 نفر دوست داشت
مقدمه :
موفقیت در نویسندگی ملزم به بکارگیری و برخورداری از فاکتور های مختلفی است که همگی به نوبه ی خود حائز اهمیت و ضروری هستند .
عواملی مانند استعداد، تمرین ، تکرار ، تجربه ، دانش ، فن نویسندگی ، ایده ، تخیل ، مطالعه و مطالعه و مطالعه ، پیاده روی، تمرکز ، الهامات و وحی و حتی به همراه داشتن دفترچه یادداشت و قلم . هر یک در جایگاه خود مسمر ثمر هستند . ولی در این مطلب نمی خواهیم پیرامون هیچ کدام از این مطالب بپردازیم. بلکه به زاویه مشخصی به اسم :
به روز بودن
توضیحاتی کلی را میدهم. یادتان باشد این مطلب ویژه نوقلم های عرصه نویسندگی است . و سطح مقدماتی محسوب میشود و خواندن آن را برای نوقلم های واژه چین پیشنهاد میکنم . زیرا یکی از پیش نیاز های ورود به این عرصه آگاهی از محتوای آموزشی سطح مقدماتی است .
محتوای آموزشی
یادمان باشد که یکی از فاکتور های موفقیت به روز بودن است .
به روز بودن را میتوان به اشراف و تسلط بر جدید ترین سبک های نویسندگی و ادبي تعبير کرد .
.اگر محتوای داستان شما به روز نیست . لااقل فن نویسندگی خود را به روز کنید
پیشنهاد من به شما این است ؛
مقاله بخوانید مقاله بخوانید و مغرور نباشید . سه برابر بیشتر از خروجی محتوای ادبیات داستانی شما ، میبایست ورودی مفید داشته باشید . پس مطالعه کنید.
آخرین متد و اصول و فن نویسندگی را مطالعه نمایید .خلاق باشید .
نویسندگان موفق معمولا کسانی هستند که سعی می کنند ، تمامی کتاب های جدید بازار را مطالعه کنند و روزانه خود را با اخبار بسیاری از دنیای سیاست ، اقتصاد ، علم و … روبه رو می کنند. آنها از همه ی ابزارهای اجتماعی برای ارتباط با دیگران استفاده می کنند و از جدیدترین متدهای روز دنیا در نویسندگی خود بهره می برند.
نکته بعد در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
نویسندگان موفق به شادابی خود اهمیت می دهند.
با آنکه میدانیم برخی نویسندگان موفق بسیار منزوی و یا افسرده بوده اند و یا حتي برخی دست به خودکشی زده اند ولی این تصور نسبت به نويسندگان غلط است. اگر هم تعدادی استثنا بوده اند به آنان احترام میگذاریم. ولی تلاش میکنیم تا خودمان نویسنده شاد و پر نشاطی باشیم و یکی از مسائل بسیار مهمی که در تمامی نویسندگان موفق می توانید مشاهده کنید ، شادابی روح است.هر چند که استثنائاتی نیز وجود دارد ، اما شادابی باعث میشود ، ذهن پاسخ مناسب تری به پردازش ایده ها بدهد و آن ها را به شکل گسترده تری بسط دهد.برای این کار اکثر نویسندگان موفق سعی می کنند ، مدام به سفر بروند و به فعالیت های شاد و پر تحرک روی بیاورند.
نکته دیگری در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
خیال و خیال و تخیلات خلاق.
نویسندگان موفق بسیار رویاپرداز هستند.
دیگر ویژگی نویسندگان موفق حد و حدود بی کران آنان در مرز و محدوده های ذهنی پیرامون نهایت خیال پردازی آنان آست .
پس یکی از نکات مهم در موفقیت نويسندگان، رویاپردازی آنان است. مگر می شود آدمی نویسنده باشد و خیالش را به جای جای این جهان پرواز ندهد؟
یکی از مهمترین ویژگی های یک نویسنده این است که بتواند مدام فکر کند و این فکر برایش آزار دهنده نباشد.می تواند به رویاهایش ، به ایده هایش و به چگونه رقم زدن یک اثر خلاقانه باشد.این تفکر باعث میشود ، سطح خلاقیت او در خیال بافی و رویا پردازی نیز گسترش یابد.
چهارمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که
نویسندگان موفق بسیار نکته سنج ، حساس و کنجکاو ریزبین هستند.
ریزبین بودن .
هیچ پدیده ای از جلوی چشمان آنها به راحتی عبور نمی کند. آنها حتی از دل رژه ی مورچه ها بر روی یک سنگ نیز ، ساده نمی گذرند و به ان نگاه می کنند و ازآن برای نوشتن مطالبشان درس می گیرند.آنان خاطرات را پرورش می دهند و ذهنشان را نسبت به همه اتفاقات اطرافشان باز نگه می دارند.
پنجمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که
نويسندگان موفق در وهله نخست افرادی عالم و با دانش هستند و سپس در وهله دوم تبدیل به نویسنده ای موفق خواهند شد .
بعبارتی
نویسندگان موفق بسیار بر روی علم و آگاهی خود تمرکز می کنند.
نویسندگی آمیزه ای از دانش ذهنی و آرامش روانی است. نویسندگان بسیار بر روی دایره ی لغات و ساختار های زبانی خود تمرکز دارند. آن ها در هر لحظه به بافت های جدید در متن خودشان فکر می کنند و با مطالعه ی آثار مختلف سعی می کنند ، خود را در معرض عالی ترین سطح اطلاعات از نویسندگی قرار دهند.
ششمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که
خوش برخورد، مهربان ، معاشرتی و زودجوش باشید.
زیرا
★ نویسندگان موفق بسیار اجتماعی اند.
یک نویسنده ی خوب می داند که مقصد تمام نوشته هایش ، در اجتماع است. پس جامعه را بعنوان یک اصل مهم در نظر میگیرد و از آن بعنوان یک دریچه برای نوشتن استفاده می کند. او با اکثر رفقای خود و مردم در یک رابطه ی بسیار عالی بسر می برد. کسی از نشستن با او و حرف زدن با او خسته نمیشود و او نیز بعنوان یک نویسنده سعی می کند ، نقطه نظرات مردم را در هر زمان به سمت خود جلب کند.
هفتمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که
نویسندگان موفق دست از یادگیری نمی کشند.
★ عطش برای یادگیری .
آنها معتقدند از یک کودک ۵ ساله تا یک پیرمرد ۹۵ ساله به هر شکلی می تواند به آن ها چیزهای جدیدی از زندگی یاد بدهد. آن ها خلاقیت خود را از دل یادگیری ها احیا می کنند و معتقدند هر چه میزان یادگیری از اطراف ، طبیعت و جهان هستی بیشتر باشد ، نویسنده ی موفق تری خواهند بود.
هشتمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که
★ نویسندگان موفق برای کار خود ارزش قائل می شوند.
یکی از ویژگی های نویسندگان موفق ، عدم تعارف آنان است. آنان برای کارهای خود ارزش قائل هستند و در قبال زحمتی که کشیده اند ، هزینه ی کارشان را دریافت می کنند.با هیچ کس رو در بایستی ندارند و قلم خود را نیز به کسی نمی فروشند.آنها خودشان هستند و تا ابد هم خودشان باقی می مانند.تفکری که بسیاری از نویسندگان نوپا دارند این است که برای پیشرفت در ابتدا نباید هیچ هزینه ای دریافت کرد و این بسیار به آنان آسیب میزند.نقطه ی شروع شما از اولین همکاری شما بعنوان یک نویسنده آغاز میشود ، پس قدر آن را بدانید.
نهمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که
★ نویسندگان موفق به پیشرفت فکر می کنند.
آنها هیچ وقت در جا نمی زنند. پیشرفت را سر فصل اصلی همه ی نوشته هایشان می کنند ، حتی اگر پای صحبت نویسندگان بزرگ بنشینید در می یابید که آنان حتی گاهی برای سبقت از خودشان هم با نوشته هایشان رقابت می کنند و هیچ گاه در یک نقطه ثابت نمی مانند.
همانطور که اشاره شد ، نویسندگی آمیزه ای از آرامش روانی و دانش ذهنی است. یک نویسنده در همه ی شرایط ، سعی خود را بر آن می گذارد که سلامت جسم و سلامت روان و سطح آگاهی و دانش ذهنی خود را قالب بر محیط اطراف خود نگه دارد ، چرا که او بعنوان یک نویسنده باید در همه حال به محیط اشراف داشته باشد.مواردی که در بالا ذکر شد ، مجموعه ای از بایدهایی بود که می توان در حوزه ی خصوصیات نویسندگان موفق از آن ها یاد کرد.
♥︎ ♥︎ ♥︎ ♥︎ ♥︎ ♥︎ ♥︎ ♥︎ ♥︎
نبایدهای مهم در حوزه ی موفقیت برای یک نویسنده
♥︎
بعبارتی کارهایی که نباید انجام دهید ، زیرا نویسندگان موفق انجام نمی دهند .
اولین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
به گذشت زمان اهمتی نمیدهند.
یک نویسنده ی موفق هنگامی که پشت میز کارش می نشیند ، زمان را از یاد می برد و از دنیا کاملا دور میشود. و یکی از رازهای موفقیت او نیز همین است ، اگر باور داشته باشیم که نویسندگی نیاز به تمرین و صرف زمان دارد و اگر در نوشتن متن هایمان عنصر زمان را از یاد ببریم آنگاه می توان گفت موفق تر از همیشه به نوشتن مشغول شده ایم.
دومین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
نویسندگان موفق خود را دانای محض نمی دانند.
یکی از اشتباهاتی که خصوصا در ابتدای دوران نویسندگی به سرغ نویسندگان نوپا می آید ، مسئله ی غرور است .آنان گمان می برند ، چون دست به قلم برده اند دیگر به همه چیز و به همه کس مسلط اند و می توانند در هر حوزه ای خود را دخیل بدانند و صاحب نظر باشند. این تفکر به شدت اشتباه است.هر چند که ما همیشه ذکر میکنیم ، یک نویسنده باید به تمامی علوم آگاه باشد، اما این آگاهی به آن معناست که او خود را در ارتباط با سایر علوم دنیا ببیند ، نه اینکه با چند خط کتاب خواندن صاحب نظر در حوزه ای شود.
سومین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
نویسندگان موفق نقد را رد نمی کنند.
نقد سازنده . نه نقد تخریبگر .
یکی دیگر از ویژگی های مثبت نویسندگان موفق ، قبول نقد است. آنها انتقاد پذیر هستند و روحیه ی خود را برای دریافت انتقادات آماده کرده اند.اما از سویی دیگر ، ما نویسندگانی داریم که تازه به حوزه ی نویسندگی وارد شده اند و به شدت خود را بری از هر گونه خطا و اشتباه می دانند و نقد را در حق خود نمی پذیرند.این افراد باید بیامورند که نقد ، به هر میزان تند و زننده هم باشد ، وجه مثبتی دارد.بعضی از انتقادات که آکنده از انواع بی رحمی ها و ناسزاهاست نیز می تواند موجب تقویت روحیه ی شما شود و این امر را همیشه به دید مثبت نگاه کنید.
♥︎
چهارمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
نویسندگان موفق ناامید نمیشوند
هر شکست مقدمه پیروزی است .
نویسندگی نیز مانند هر رشته و یا حرفه ی دیگر با شکست هایی مواجه است ، این شکست ها گاهی انسان را از ادامه ی مسیر نا امید می کنند ، اما مهمترین ویژگی در یک نویسنده ی موفق آن است که هیچگاه نا امید نشود.شما ممکن است در حین نویسندگی و در حین تفکر عمیق با صدای تلفن تمام حواستان پرت شود.یا حتی ممکن است در مرحله ی نشر کتابتان به مشکلی برخورد کنید. اگر ناامید شوید و اگر از راهی که آمده اید برگردید ، شما هرگز نمی توانید یک نویسنده ی موفق باشید.نویسنده ی موفق هیچگاه نا امید نمیشود.بد نیست که این نکته را هم ذکر کنیم که یک نویسنده ی موفق هیچگاه به خود انرژی منفی منتقل نمی کند. با کلمه ی نمی توانم بیگانه است و به شدت به هر مسئله ای رنگ نویی میدهد و از آن در جهت مثبت استفاده می کند.
♥︎
پنجمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
نویسندگان موفق مشکلات شخصی را وارد نوشته هایش نمی کند.
هر کدام از ما در زندگی و در اتفاقات روزمره ممکن است به مشکلات مختلفی برخورد کنیم و این مشکلات زندگی ما را مختل کند. یک نویسنده ی موفق ، می داند که چطور بر این مشکلات در هنگام نوشتن غلبه کند.یکی از فاجعه بار ترین اشتباهات نویسندگان ، نوشتن با احوالات مختلف است. اگر مروری بر نوشته هایشان داشته باشید ، در می یابید که متن از پیوستگی و یکدستی مناسبی برخوردار نیست و با چند احساس و چند قلم نوشته شده است.
ششمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
♥︎
نویسندگان موفق تقلید نمی کنند.
نویسندگان موفق ، هیچگاه تقلید نمی کنند. حاضرند برای ماه و سال ها سکوت کنند اما هیچگاه از اثر دیگری تقلید نکنند . یکی از معضلاتی که شما را یک نویسنده ی موفق بودن دور می کند ، تقلید است.شما در دام تقلید فقط می سوزید و نمی توانید هیچگاه آنچه را که باید و شاید روی کاغذ پیاده کنید.
هفتمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
♥︎
نویسندگان موفق از رقابت کردن نمی ترسند.
رقابت یک اصل اساسی در هر زمینه ای است. شما باید در هر لحظه اول با خودتان و سپس با دیگر همکارانتان و نویسندگان رقابت کنید.نویسندگان موفق هیچگاه به این فکر نمی کنند که جایگاهاشان در میان مردم تا ابد پایدار است. آنها هر لحظه می کوشند تا بهترین اثر خود را خلق کنند.
هشتمین نکته در باب نویسنده موفق شدن توجه به این نکته هست که :
نویسندگان موفق قلم خود را به کسی نمیفروشند.
♥︎
نویسندگان موفق همیشه روی پای خودشان استوارند و برای دستمزدها و فعالیت هایشان نیز موازین خاصی دارند و هیچگاه حاضر نیستند ، قلم خود را به کسی بفروشند.بعضی از مبتدیان خود را به دستمزدهای پایین می فروشند و بیگاری می کشند و برخی دیگر خلاف عقاید خودشان می نویسند و صرفا برای بدست آوردن پول بر همه ی باورهای خود پا می گذارند.یادمان باشد اگر می خواهیم نویسنده ی موفقی باشیم ، جا دارد در گام اول انسان بسیار موفق و آزاده ای باشیم.
نویسندگی با تمام فراز و نشیب هایش ، ثمرات فراوانی دارد.اگر روزی نویسندگی را حرفه ای دنبال کردید یادتان باشد ، نویسندگی تنها در کاغذ و قلم و ذهن شما خلاصه نشده است.
https://t.me/dastan1401kotah
نویسندگی را در دانشگاه ها نمی توانید بیابید و نویسندگی را در مطالعه ی کتاب ها و تلویزیون ها جستجو نکنید. نویسندگی چیزی است در درون شما و اتفاقی است در بیرون از شما.
آنچه که در درونتان اتفاق می افتد ، می تواند یکی از باید ها و نبایدهای لیست بالا باشد و انچه در بیرون اتفاق می افتد می تواند یک نویسنده ی دیگر به جامعه ی نویسندگان معرفی کند. پس خودتان باشید ، موفقیت درست در همان چیزی است که در قلب شماست.برای آنکه یک نویسنده موفق شوید ، کافی است با خود خلوت کنید.
اصول نویسندگی را به خود یادآوری کنید و خودتان را محل قضاوت قرار دهید.هیچکس جز شما نمی تواند ، تعیین کند که آیا شما نویسنده موفق ی هستید یا خیر.روی پای خودتان بایستید و از نوشتن نهراسید.موفقیت در نویسندگی ، چیزی لابلای همان باریکه های فکری ذهن شماست ، به آن ها توجه کنید و آغاز کنید.
https://t.me/dastan1401kotah
ویژه محیط همبودگاه نوشته شده است .
علی لحافدوز
★مردی با کت های بسیاری بر تن در گرما و سرمای چهار فصل
رغیب عشقی شاه
شهر من با کوچه باغ های قدیمی و چهره های غریبه آشنای صمیمی همچون صحنه ي یک فیلم طولانی ست ، چیزی چندین برابر طولانی تر از سریال اوشین.
آین شهر نیز بازیگران برتری نیز دارند . بازیگرانی که در اوج آشنا بودن و نامداری ولی اسیر غربت تنهایی خود هستند . بطور مثال مردی سالخورده و کوتاه قامت با ژاکت های پر تعدادی که بر تن دارد را همگان میشناسند به او علی لحافدوز میگویند، و او معمولا تمام طول روز را کنار سکوی قدیمی در محله ای قدیمی به نام سرخبنده مینشیند و چشم به جادو میدوزد. نه حرفی میزند نه چیزی از کسی قبول میکند و نه آنکه گداست. بلکه او عاشق است. کمتر کسی میداند داستان زندگیش چیست. ولی خب من از آنجایی که خود پیشانی سفید شهرم ، و نوه ی حاج آقا بزرگ بوده ام و از کودکی تمام شهر برای حل مشکلاتشان به خانه مان رفت و آمد مینمودند و من نیز در توفیقی اجباری شنونده ریز و درشت زندگانی آنان میشدم ، از سیر تا پیاز اهالی اصیل این شهر باخبرم. اما خب هرگز نمیشود آن را اکران عموم گذاشت ، وای درمورد علی لحافدوز بایست بگویم او از نوجوانی عاشق شد . ولی افسوس او عاشق کسی شد که یکروز سرزده از بازوی جاده با چمدان رسید ، او که بود را نمیدانم. ولی هرچه بود برایش احترام خاصی قائل بودند زیرا با چند اسکورد و خودروی سرباز آورده بودندش ، و او در یک کروکی سرباز بود و برای اهالی شهر دست تکان میداد .
قد بلندی داشت و چهره ی خندانی . گویی علی آن لحظه هیچ نمیدانست که آن مسافر و رهگذر کیست، چون که آن لحظه تنها ایستاده بود و آن زن بلند بالا برایش طبق معمول دست تکان میداد علی دلش لرزید یا که شاید میدانست او کیست ، و به اشتیاق دیدنش رفته بود و ساعات بسیاری را چشم انتظار مانده بود . نمیدانم، ولی میدانم که عاشق شهبانوی یک سرزمین شدن و چنین پافشاری به مدت بیش از چهل و هشت سال متمادی ، کاری بس عجیب است .
او نه طرفدار شاه بود و میدانست شاه کیست. حتی همچنان نیز برایش توفیقی ندارد که انقلاب شده ، او دلش لرزیده و همچنان آرزوی مرگ شاه را از سر حسادت و به قصد وصال با محبوبش در دل پرورانده ، علی از وضع مالی خوبی برخوردار بوده ولی مادیات برایش معنا ندارد او را به ظاهرش قضاوت میکنند و ظاهرا در نوجوانی لحاف دوز بوده . از یک فرد قدیمی شنیده بودم که او زمانی حتي با کسی ازدواج کرده بود که شباهت های زیادی با شهبانو فرح داشت ولی آنقدر از فرح تعریف و تمجید کرده بود که آخرش همسرش او را رها و رفته بود .
. علی ديگر سکوت اختیار کرده و تمام عمرش را گوشه ی خلوت از پیاده رو چشم انتظار خیره به بازوی جاده می نشسته ، او چند منزل مسکونی در محله باقرآباد ، و نفت انبار داشت .
دو سالی از هجرت او بسوی نور میگذرد و اوقاف نیز چشم انتظار پشت درب خانه نشسته بود و به محض خروج پیکر متوفی علی لحافدوز از سر دری چوبی و زیر طاق هشتی خانه ، اوقاف وارد شد . خب او تا که بود ، نبودش کسی، کشت او را غم بی هم نفسی. تا که رفتش، همه یار شدند ، علی لحافدوز مرده و همه بیدار شدند. اوقاف ساکن منزل شد و علی زیر خاک شدش ،
♣︎ علی لحافدوز روانت شاد ، یادت گرامی و روحت قرین رحمت
..................................................
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
گلبهار و دوستش ایران
سالهای دهه هشتاد و نود کلانشهر رشت
★ زخم های روحی روانی پشت لبخندی گشاد
رویای دختری روستایی در قدیم برای هنرمندی سرشناس شدن در عالم رقص و مسیری متفاوت و عجیب در زندگی و دشنهی خیانت
تمام شهر او را میشناختند، دوستش داشتند ، هر چند که قد و قامت بلند و اندام درشت و خنده ی گشادی که بر لبانش بود راه به روی هرچه ظرافت بسته بود . او برایش فرقی نداشت که طرف مقابل را بشناسد يا نه ، شروع میکرد باقی خاطره اش را نقل کردن . یعنی خاطره را حين عبور از خيابان های شهر بطور پیوسته از مبدا تا مقصد براي هر رهگذر يک تکه کوتاه و بی سر و ته نقل میکرد، مدتی گذشت تا به لطف هم مسیر شدن با وی در یک جهت ، کاشف بعمل آمد که او دیوانه نیست ، بلکه تنهاست. او دیوانه نیست و حرفهایش بی سر و ته نيستند، بلکه اگر همقدم او در یک جهت باشی قادر به شنيدن تمام ماجرا خواهی شد و میتوانی درک کنی او چه حرف فلسفی ای را از بین خاطرات خنده دارش در آورده . او دائم میخندید، یک دوست شبیه به خودش نیز پیدا کرده بود به نام ایران . دائما آن دو با هم قهر و آشتی بودند . قهر آنان را همه ی شهر آگاه میشدند و دعوایشان را نیز شاهد میشدند. با تمام این جنگ و جدل ها ، حتی در اوج قهر ، باز آنها را کنار یکدیگر میشد در یک قاب پيدا نمود ، با این تفاوت که معمولا در اوج مشکلات در معاشرت و دوستی شان از یکدیگر ده متری فاصله میگرفتند و طوری مینشستند بروی نیمکت های پارک محتشم که گویی همچون کودکی نوپا از هم قهر کرده و دل شکسته اند .
موضوع دعوا هایشان نیز جالب بود ، مثلا گلبهار يک بار به من حين عبور از کنارش گفته بود : ایران رو دعوت کردم خونه ام ، بعد گفتش که پوستر هنرمند و رقصنده جمیله که روی درب کمد چسبونده بودم از من خوشگل تره . منم انداختمش بیرون و پوستر رو هم پاره کردم و ریختم جلوی پاش ، گفتم برو با جمیله دوست شو. لیاقتت همینه. خاکا تی گور ، کولکاپیس و شلخت.
(خاک بر اون گورت بریزم ، پرنده ی زشت و اردک شکل)
چند قدم بالاتر ایران را میدیدم که با حالت اندوهگین تکه های پوستر يک هنرمند محبوب را مانند پازل کنار هم میگذاشت و ناز میداد و گریه میکرد . ایران اهل آبرو داری بود ، به گمانم يک نخود عاقل تر از دوستش مینمود. زیرا در بدترین شرایط نیز منکر اختلافاتش با گلبهار میشد.
شبیه دوست با مرامی بود که حاضر است هرکاری کند تا کسی بویی نبرد آنها با یکدیگر دعوا و قهر کرده آند. همچنین ایران هرگز تنها دیده نمیشد . ولی گلبهار سرکش و تکرو بود . چندین سالی او و دوستش ایران ، در شهر رشت شهره ی خاص و عام بودند . همه آنها را میشناختند . گلبهار یکبار در پارک برای جمع دختران دانش آموز نقل میکرد که عاشق رقصیدن است
. رقص او را بیچاره کرده . او نقل میکرد که در کودکی و نوجوانی کافی بود جایی عروسی باشد ، حتی اگر میفهمید چه تاریخ و چه مکانی جشن عروسی برگزار میشود،
تا شبانه از پنجره ی خانه ی روستایی شان فرار را برقرار کند و خودش را به هر زحمتی به آن جشن در مثلا اکباتان تهران برساند ، و با آنکه هیچ نمیداند داماد و عروس کیست ، از اول تا آخر جشن برقصد . او میگفت که یک کلاه سیاه دور لبه دار داشته و آنقدر شاپاژ میگرفته که پولها درون کلاه جا نمیشده ، و بعدها با خودش یک کیسه سفید گلدار میبرده و برای آنکه او را از مجلس بیرون نکنند هرچه میگرفته با عروس و داماد در سه بخش تقسیم میکرده .
خودش میگفت که در نوجوانی و جوانی اندامی ترکه ای و ظریف داشته ، موی بلند ، ولی هر جور احتساب میکنم محال است همچین مشخصاتی تبدیل به چنین کسی بشود ، اما از ته دل ایمان دارم که او دیوانه نبود،
زیرا لحظاتی که از قدیم نقل میکرد آنچنان جدی ، غمگین ، بغض آلود و معصوم بود که پر واضح بود حقیقت را میگوید ، حال شاید در شرح ظاهری کمی اغراق کرده باشد ولی او درد هایی داشت . از شوهرش که حرف میزد گریه میکرد ، او زخم خورده ی خیانت بود . او میگفت که شوهر به او قرص میداده که او هیچ نمیفهمید چه میکند و چه خبر است ، آخرش نیز به محض بستری کردنش در تيمارستان، و گرفتن برگه ی عدم صلاحیت روانی او ، به دادگاه رفته و فرزند و اموالش را تصاحب کرده بود و او وقتی از بیمارستان روانی مرخص شده بود کسی برای بردنش نمی آمد،
او به سختی به خانه بازگشته بود ولی جا تر بود و بچه نبود. حتی خانه مالک جدیدی داشت . این گفته هایش را اهالی بومی شهر سنگر تایید میکنند. ولی خب تا سر صحبت هر دو طرف ننشسته باشم نمیتوانم بگویم که ماجرا و اصل موضوع چه بوده . این ما را بس که گلبهار يک جمله در میان تاکید مینمود به پیراهن تن خود اطمینان نکنید . و این خودش یک دنیا حرف دارد .
حدود ده سالی میشود که گلبهار با آن صورت گرد و گونه های گل انداخته و چهره ی بی آرایشش و خنده های خاص در این شهر دیده نشده . میخواهم بگویم که اهالی شهر من ، هرگز او را در هیبت و قامت فردی دیوانه ندیدند و او را دوست داشتند زیرا آزارش به کسی نمیرسید مگر آنکه زورش به دوستش ایران برسد و یا پوستر کاغذی را پاره کند .
هر جایی هستی شاد و سلامت باشید هم وطنان من .
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
سیما
دختر نانوا از سرخبنده
(سرخبنده، یکی از محلات قدیمی و با اصالت رشت است)
میگویند صدایش ملکوتی بود ، آنچنان زیبا و اعجاب انگیز که همه را شوکه میکرد.
نه آنکه تصور کنید ترانه های شاد و آهنگین بخواند ، نه، او اذان میزد .
نه آنکه در مسجد . بلکه با صدایی رسا و گیرا و تاثیر گذار ، بر سر پلکان های چشمه ی آب در محله سرخبنده و باقرآباد تا که خلوت میدید شروع به چهچهه زدن آواز های سنتی و دستگاه های اصیل ایرانی همچون شور، ماهور، دشتی، و اصفهان میکرد.
کسی به محتوای واژگان و ترانه ی او توجه نمیکرد بلکه آنچنان زیبا چهچهه سر میداد که هر کسی را تحت تاثیر قدرت و جنس صدایش میکرد ، البته تنها زمانی که کسی را دور برش نمیدید اعتماد به نفس چنین کاری را پیدا میکرد، کافی بود کسی تشویقش کند و زول بزند به او ، تا اینکه او به محض متوجه شدن آوازش را قطع و از خجالت پا به فرار بگذارد .
او هرگز حرف نمیزد . مگر آنکه آواز بخواند و یا شروع به اذان زدن کند . هرگز کسی ندانست بی آنکه او ساعتی داشته باشد یا که از کسی کمک بگیرد چگونه آنقدر به موقع و درست شروع به سر دادن بانگ اذان میکرد.
گویی همواره یک ثانیه زودتر از مسجد محله او عزم سر دادن بانگ اذان کرده باشد . نه آنکه بخواهد از مسجد و صدای اذان بفهمد که وقت اذان است .
او کمی خاص بود ، هرگز دوستی نداشت ، هرگز با کسی کلامی حرف نزده بود و خیلی ها در قدیم معتقد بودند که او نمی تواند حرف بزند و تنها آواز خواندن بلد است و بانگ اذان .
او در نیم قرن پیش از محبوب ترین های این شهر بود . پدری نانوا و کمی غیر معمول داشت ، نمیشود يک نانوا شریف و زحمتکش را دیوانه خطاب کرد ، ولی خب کمی غیر معمول بود . مادرش نیز زنی محترم و خانه دار بود .
آن زمان شهر کوچک بود و خب آوازه اش در تمام شهر پیچیده بود ، این ماجرا دقیق مربوط به سالهای ۱۳۴۰ هجری شمسی است . یعنی بیش از نیم قرن .
از زمانی که پیش نماز مسجد بنا نهاد که باید سر سیما حجاب کنند سیما وضع روحی و روانی اش بدتر شد .
او مانند روحی رام نشدنی در پیکری انسانی و پاک بود که هیچ محدودیت و مرز و حد و نصاب و عرفی را بر نمی تابید.
سیما سالها دیده نشد، او پیش از انقلاب با شرایطی کم ثبات و عصیان زده دیده شد که دیگر حرف میزد، و بیش از اندازه نیز حرف میزد، لحظه ای متوقف نمیشد کلامش و از دست بر قضا حجاب هم داشت ولی دیگر آن آرامش و لطافت و معصومیت پیشین را نه . سیما را به نام دیوانه سیما خطاب میکردند.
و او نیز توجهی نداشت، گویی کسی را نمیدید، و فقط با خودش حرف میزد، از جمله چیزهایی که در مورد او گفته میشود این است که او به محض پیروزی انقلاب اسلامی در بیست و دو بهمن سال ۵۷ شروع به خوشحالی کرده بود و حجابش را از سر برداشته و گفته بود ؛
》 آخهههش، راحت شدیم. چی بود آخه به زور روسری سرمون کرده بودند .
خب گویا کاملا در جهت اشتباه مسائل را تفسیر می نمود .
روحت شاد و یادت گرامی مهربانوی پاک سرشت سیمای خوش صدا روحت قرین رحمت
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
صمصام
اصفهان ، اواخر قرن ۱۲ ه ش، تا اواسط قرن پیش
ملقب به بهلول روایت ها
در اصفهان، بهسختي ميشود قهوهخانهاي يافت که قاب عکسي از او بالاي سرِ قهوهچي نباشد؛ حتي حالا که هرازگاهي يک مغازهي قديمي با چند تختهي چوبي و سفرهي قلمکار و مخطه، تبديل ميشوند به قهوهخانه و سفرهخانهي سنتي و پاطوق جواناني که ساعتها از روزشان به شنيدن قلقلِ قليان و پروخاليکردن سينههاشان از دود آن ميگذرد. معمولاً هم عکسِ قابها يکي است؛ هماني که در آن پيرمرد، عمامهي سبزي بر سر دارد و کتي قهوهاي بر تن، لبهي تختي روي يک پتوي پشميِ آبي نشسته و سريِ چوبيِ قليان بر لب و کمر لولهي قرمزش در دست، به دوربين خيره شده است. اين عکس، حکم يکجور هويت صنفي دارد براي قهوهچيها و سفرهدارهاي اصفهاني که بودنش حتي از جواز کسب شهرداري هم براي يک قهوهخانه مهمتر است. مثل يک شجرهنامه که انتسابشان را به يک خاندان، به يک مجموعه افراد، به يک هويت، گواهي ميدهد براي ديگران، براي غريبهها، و مايهي فخر و مباهات است براي دارندهاش.
اما اين فقط قهوهچيهاي شهر نيستند که علاقهشان به پيرمرد را به رخ ميکشند. توي بازارِ شهر، يک سر که بگرداني، هر گوشه، بيبروبرگرد عکسي از پيرمرد را ميبيني که روي ديوار کارگاه قلمزني يا مسگري يا بالاي دخل يک مغازهي گزفروشيي يا عطاري يا هرچه، جا خوش کرده. در اغلب عکسها هم پيرمرد يا دارد قليان ميکشد يا سوارِ اسباش است.
سيدمحمد صمصام، مشهور به «بهلول اصفهان»، جزيي از حافظهي تاريخي مردم شهر اصفهان است؛ از چهار پنج دههي پيش تا امروز. صمصام در سال 1290 شمسي در محلهي صرافهاي اصفهان و در خانوادهاي از سادات موسوي معروف به قلمزن اصفهاني متولد شد و در آبان 1359 در اثر سانحهي تصادف از دنيا رفت.
براي يک غريبه، روبهروشدن با شخصيتِ صمصام کار آساني نيست. او جزو همان گروهي از افراد است که در داستانهاي عاميانه و حکايتهاي مردمي، نه فقط در فرهنگ مردم ما، بلکه در ديگر فرهنگها هم، نمونههاي فراواني ميشود ازشان سراغ گرفت. کليشهي شخصيتي فردي رند که ظاهري غلطانداز دارد و تظاهر به ديوانگي ميکند. عالِمي که گويي نميخواهد ديگران ـ يا لااقل همهي ديگران ـ متوجه عالمبودنش شوند. دانايي که خود را به ناداني ميزند. و مخاطب، خصوصاً مخاطب ناآشنا، در مواجهه با او تکليفاش روشن نيست. ممکن است بتواند حدس بزند که پشتِ اين تظاهرِ عامدانه، يک رنديِ عالمانه است. اما هميشه نميتواند اين حدساش را به يقين مبدل کند يا آن را به ديگران منتقل سازد. و همين برگ برندهي شخصيت مورد بحث ماست. شخصيتي که نميدانيم دقيقاً چه بايد بناميماش و تناقضهايي که در ظاهرش نمايان است، مانع ميشود که بتوانيم يک نام يا صفت مشخص بر آن بنهيم. در برخي منابع از اين افراد با عنوان «عقلاء المجانين» يا «فرزانگان ديوانهنما» تعبير شده است.
در فرهنگ اسلامي، نمونهي معروف و شاخص اين شخصيت، ابووُهيب بن عمرو بن مغيره است که همه او را به نام «بهلول» ـ در لغت به معناي مردِ خندهرو و سادهدل ـ ميشناسند. بهلول، ظاهراً مردي معاصرِ هارونالرشيد ـ خليفهي عباسي ـ و از شيعيان اهلبيت بوده که در عين بهرهمندي از علم، خود را به ديوانگي زده و در کوچههاي بغداد همبازي کودکان شده بود. اما در همان عالمِ جنون، گاه رندانه سخنان نغزي بر زبان ميآورد که بر مخاطب تأثير عميق ميگذاشت. مشهور است که بهلول به توصيهي امامکاظم(ع) و براي درامانماندن از گزند حکومت عباسي ديوانگي پيشه کرده بود.
در تاريخ و بيش از آن در فرهنگ شفاهي و عاميانهي مردم، حکايات بسياري از بهلول و شخصيتهاي ديگر مشابه او نقل ميشود. سيدمحمد صمصام، پيرمرد اصفهاني بذلهگوي بحث ما هم از جملهي همين افراد است. در حکايتهايي که از زندگي عقلاي مجنون، از بهلول تا صمصام، نقل ميشود، برخي ويژگيهاي مشترک وجود دارد که نخ تسبيح اتصال اين افراد به هم و شکلگيري يک شخصيت (تيپ) است.
مهمترين ويژگي اين شخصيتها همين است که سخناني بر زبان ميآورند که ديگران از بيانشان بههردليل از جمله محدوديت شرايط اجتماعي و سياسي ناتواناند. گو آنکه ديوانهگي حکم پوششي را براي اين افراد دارد که از يکسو به آنها در بيان برخي حقايق ممنوعه و انتقادهاي صريح آزادي ميدهد و از سوي ديگر حفاظي ميسازد که ايشان را از مؤاخذه يا مجازات بهجهت بيان آن حقايق و انتقادها ميرهاند. باايناوصاف ميتوان گفت فرزانگان ديوانهنما، محصول مجموعهي شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي زمانهي خود اند. شرايطي که به آنان اجازه نميدهد هم بفهمند و هم ديگران بدانند که ايشان ميفهمند. براي همين خود را به ديوانهگي ميزنند تا به نوعي از خود سلب مسئوليت نمايند و حاشيهاي امن براي انتقادات خود فراهم آورند. طبعاً هرچه شرايط سياسي و اجتماعي بستهتر و آزاديها محدودتر باشد، و عقلا نتوانند به بيان عقايد خود بپردازند، فضا براي ظهور فرزانگان ديوانهنما فراهمتر ميشود.
نقل ميکنند که يکسال در محرم، صمصام روي منبر مقتل سوزناکي براي مردم ميخواند و در آخر ميگويد: «اي جماعت! متأسفانه امسال کسي براي امامحسين تعزيه برگزار نميکند. بهجايش ميخواستند تعزيهي آدم و حوا اجرا کنند. پيداکردن حوا که کاري نداشت؛ اما هرچه گشتند، آدم پيدا نشد. هي گشتند و گشتند و گشتند. به کاخ نياوران رفتند، آدم پيدا نکردند! به کاخ سعدآباد رفتند، آدم پيدا نکردند! به دفتر نخستوزيري رفتند، آدم پيدا نشد که نشد! هرجا رفتند، اثري از آدم نبود! خلاصه به سراغ من آمدند، ولي من هم وقت نداشتم!»
ويژگي مشترک ديگر فرازنگان ديوانهنما، همين بذلهگويي، حاضرجوابي و زبان طنزشان است. اين ويژگي هم باز به اقتضاي فضاي بستهي جامعه مربوط است. زبانِ طنز، در شرايطي که آزادي بيان محدود است، کاربرد بيشتري مييابد. طنز و اقسام آن براي گوينده امکاني فراهم ميآورد که يک سخن را هم بگويد و هم نگويد. طنز، با لطايف الحيل، زمختي و سختيِ انتقاد را ميگيرد و منعطفاش ميسازد. جوري که تحملاش براي شنوندهي صاحب قدرت راحتتر شود يا لااقل کمتر خشماش را برانگيزاند. از سوي ديگر بهموازات صاحبان قدرت و مکنت، ديگر مخاطبِ فرزانگان ديوانهنما مردم اند؛ و مردم زبان طنز را بهتر ميفهمند و ميپسندند.
حاضرجوابيها و مطايبههاي صمصام هنوز هم در خاطرهها باقي است. چهرهاي که مردم شهر از او در ياد دارند، پيرمردِ بشاش و اهل کنايهاي است که حتي موقعيتهاي کاملاً جدي و سخت را ميتواند با يک ظريفه تلطيف کرده و جديترين حرفها را به طنزترين زبانها بيان کند. آنهم در شهري چون اصفهان که زبان طنز و کنايه، در محاورات روزمرهي خرد و کلانِ مردمش جاري و ساري است. پاي ثابت طنزهاي صمصام، اسب سفيدش است که هميشه و هرجا همراهاش بوده و در موقعيتهاي بسيار، خود دستمايهاي براي طنزپردازيهاي او بوده است. طنزهاي صمصام، به اقتضاي موقعيت، گاه گزنده بوده و گاه التيامبخش. اما درهرحال پشت زبان طنزش، درصدد رساندن حرفي و پيامي بوده است.
نقل ميکنند که روزي صمصام سوار بر اسبش در حال عبور از خيابان چهارباغ بوده است و وارد منطقهي ورود ممنوع ميشود. سرباز شهرباني که ايشان را ميشناخته جلو ميرود و با قاطعيت خطاب به او ميگويد که نبايد وارد آن منطقه شود. صمصام هم همانطور که به راهش ادامه ميداده، دم اسبش را بالا ميزند و ميگويد «اگر خيلي نارحتي، پلاک اسبم را بردار و به مافوقت گزارش کن!»
سومين ويژگي مشترک فرزانگان ديوانهنما مردمداري ايشان است. فرزانگان ديوانهنما، بهمعناي دقيق کلمه مردمي اند. صبح و شبشان در کوچه و بازار ميگذرد. با اقشار مختلف مردم همسفره اند. با کوچک و بزرگ و غني و فقير نشست و برخاست ميکنند و در غمها و غصهها و خندهها و شاديهاشان شريک اند. خصوصاً با فرودستان بيشتر ميجوشند. درعين فرزانگي، ديوانهنمايي مانع از آن ميشود که مردم آنان را برتر از خود بپندارند. بسا که بهعکس بسياري از مردم، خصوصاً جوانترها، ايشان را ديوانگان فرزانهنما ميشمرند تا فرزانگان ديوانهنما. و همين براي ايشان فرصت مغتنمي است که بيشتر و بيشتر با اجتماع و دردها و رنجها و کاستيهاي زندگي مردم آشنا و نزديک شوند و بتوانند به کنجها و گوشههايي از زندگي مردم سرک بکشند که هيچ عالم و حاکمي راه به آنجا ندارد. همين است که در حد وسع خود ميکوشند به درد مردم برسند و گرهي از کارشان بگشايند.
اين ويژگي هم در صمصام بهشکل برجستهاي وجود دارد. ازجمله خصايصي که صمصام را در ياد مردم اصفهان ماندگار کرده، اشتغال او به کارهاي خير و دستگيري از مستمندان است. صمصام اين کار را به شيوهي خاص خود و در قالب همان طنازيها و تظاهرها انجام ميداده است. مانند آنکه هرکجا منبر ميرفته، گاه در حين مجلس و همان روي منبر، از صاحب مجلس ميخواسته که پولي بابت منبر در خورجينش بگذارد! حکايتهاي بسياري از اقدامات خيريهي صمصام نقل ميکنند. اينکه او چهگونه با همان بذلهگويي و نکتهسنجي و گاه مچگيريهاي خاص خود، از فلان مسئول مملکتي يا فرد متمول يا تاجر سرشناس پولي ستانده و آن را مخفيانه خرج يتيمها و فقراي شهر کرده است. نه فقط متمولين، بلکه بسياري از آنها که دستشان به دهانشان ميرسيده و ميدانستهاند که صمصام اين پولها را خرج چه ميکند، هر وقت سر راهشان قرار ميگرفته، پولي نذر او ميکردند تا از طرف ايشان خرجِ امور خير کند.
يکي از اهالي اصفهان نقل ميکند که روزي به منزل صمصام رفته بودم. ديدم ايشان مشغول شکستن مقداري بادام است. حين صحبت، شکستن بادامها تمام شد و او هر بادام را برميداشت، نوکش را ميکند و به دهان ميگذاشت و مابقي را درون کيسهاي ميريخت. کنجکاو شدم که دليل اين کار چيست؟ پرسيدم. گفت اين بادامها قرار است به تعدادي بچهي صغير برسد. با خودم گفتم در زمان بيکاري، آنها را مغز کنم. بعد فکر کردم نکند يکي از اين بادامها تلخ باشد و کام بچه يتيمي را تلخ کند. اين است که آنها را ميچشم تا مبادا تلخ باشند.»
ويژگي ديگر برخي فرزانگان ديوانهنما، صاحبکرامتبودنشان است. اينکه مردم ايشان را داراي قدرت برتر ميدانستند که ميتوانند به اذن خدا دست به اقداماتي فراتر از قدرت طبيعي انسانهاي معمولي بزنند. کساني که نفسشان حق است، دستشان شفاست، و دعاشان مستجاب. فرزانگان ديوانهنما، موقعيتي متناقض در ديدهي مردم دارند؛ يک زمان بهجهت ديوانهنمايي و حرفها و رفتارهاي غريبشان سوژهي خنده و سرگرمي مردم اند، يک زمان معلم تذکردهندهاي که بهگاه لزوم از تنبيه هم ابا نميکند، و يک زمان هم حلال مشکل و گشايندهي گرهي که در زندگيشان افتاده. اين موقعيت متناقضي است که آنان خود براي خود گزيدهاند.
حکايات بسياري از کرامات صمصام در افواه مردم نقل ميشود. کراماتي که خصوصاً با عنايت به انتسابش به خاندان سادات، ارج و قرب بالايي در نظر مردم داشتند. هنوز هم کم نيستند کساني که براي رفع حاجتشان نذرِ صمصام ميکنند.
ازجمله نقل شده است که يک روز صمصام به مغازهي نجاري يکي از دوستانش به نام مشهدي عباس ميرود و از او سهم فقرا را طلب ميکند. او هم مقداري پول از شاگردش قرض ميکند و به وي ميدهد. صمصام از مشهدي عباس ميخواهد فرداي آن روز به خانهاش برود. او نيز ميرود. صمصام يک خورجين پر از بستههاي تقسيمشدهي گوشت قرباني را پشت اسبش ميگذارد و به مشهدي عباس ميگويد همراه اسب برود و دمِ هر خانهاي که اسب ايستاد، يک بسته از گوشتها را به صاحب آن خانه تحويل دهد. مشهدي عباس، متعجب و حيران، به دنبال اسب راه ميافتد. اسب به مناطق فقيرنشين شهر ميرود و در فواصل متفاوت، مقابل خانههايي ميايستد. مشهدي عباس طبق مأموريتي که صمصام برعهدهاش گذاشته بوده، بستههاي گوشت را تحويل صاحبان خانهها ميدهد و پس از اتمام بستهها، به منزل صمصام برميگردد. همين که مقابل در خانه ميرسند، صمصام از داخل خانه با صداي بلند ميگويد «عباسآقا! سهم خودت را هم از خورجين بردار و برو!» مشهدي عباس پاسخ ميدهد «آقا! همهي گوشتها را تقسيم کرديم. ديگر چيزي نمانده». صمصام باز ميگويد «به شما ميگويم سهمت داخل خورجين است. آن را بردار!» مشهدي عباس با تعجب دست داخل خورجين ميکند و ميبيند يک بسته گوشت در آن است. آن را برميدارد و به خانهاش ميرود.
فرزانگان ديوانهنما، از زمرهي مردميترين و محبوبترين شخصيتهايياند که کمابيش در هر شهر و ديار نشاني ازيشان ميتوان جست. شخصيتهايي که شايد در اسناد رسمي چندان نامشان نباشد، اما در لوح ذهن مردم عادي نام و يادشان نقشي ماناست. در زمان حيات، مونس و همراه هميشهگي مردم اند و پس از مرگ هم خاطرهشان تا سالها و قرنها در ذهن آنان باقي ميماند و سينه به سينه به آيندگان منتقل ميشود.
اين حکم در مورد صمصام هم بهخوبي صادق است. بسياري از مردمِ اصفهان، هنوز که هنوز است در گپ و گفتهاي دوستانهشان، خاطرات او را براي هم بازگو ميکنند. با يادآوري شوخيهايش ميخندند؛ هر شبِ جمعه، اگر کاري برايشان پيش نيايد، ميروند «تخت فولاد»، تکيهي بروجردي، سرِ قبرش و با تکهسنگي چند ضربه به قبرش ميزنند و زير لب فاتحهاي ميخوانند؛ و براي رفع حاجاتشان نذر او ميکنند؛ حلوا، کاچي، شلهزرد، کيک يزدي، خرما، گز، نُقل، شکلات، هرچه.
صمصام، با اينکه بيش از سه دهه از مرگش ميگذرد، براي خيلي از مردم شهر هنوز زنده است. هنوز با اسبش از کوچهها و گذرها رد ميشود و با عابران و کسبه خوشوبش ميکند. هنوز به خانهي بچهيتيمها و فقيرها سرک ميکشد. و هنوز از نفسِ حقاش کار ميآيد"
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
طاهر
رشت قرن پیش . فوت پنجم اسفند ۱۳۸۳
★ پسرکی پیر سراپای او غرق کودک درون
طاهر ساکن محله ی ضرب بود ، جوانی خوش تیپ و خوش برخورد ، محبوب محله بود و دخترانی نیز در کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی محله چشم انتظارش می ماندند تا او بیاید و رد شود تا به بهانه ای او را صدا کنند و چند جمله ای با وی هم کلام شوند . آنها برایش رویای عاشقانه بافته بودند ، برای سایه اش قش میکردند، معمولا هربار که او را فرا میخواندند و عزم کلامی عاشقانه میکردند بی نتیجه می ماند ، زیرا او چشم پاک تر از این حرفها بود ، و تنها لبخندی از سر شرم و حیا بسنده میکرد، خجالت وجودش را فرا میگرفت و از سر خصلت محفوظ به حیا بودن سرش را پایین انداخته و پایش را تند کرده و از آنجا متواری میشد.
همه چیز خوب و عادی بود تا آن روزی که مادر طاهر برای عیادت یکی از دوستان خانوادگی راهی شهرستان¹ شده بود ، و در بازگشت کمی تاخیر داشت ، آن دوران تلفن و امکانات ارتباطی به این صورت نبود و در یک روستا و شهرستان¹ شاید تنها یک خانه از تلفن ثابت برخوردار بود و باقی همسایگان تل صدها متر آنسوتر آن شماره را به بستگان خود میدادند و تنها برای آموز ضروری تماس میگرفتند.
. طاهر متوجه غیبت و تاخیر مادرش شد ، تماس با تنها شماره ی موجود در همسایگی آن دوست خانوادگی در شهرستان¹ گرفت ، اطلاع حاصل نمود که صدای گریه و شیون و زاری می آید ،
دیگر مناظر نماند و یاد خواب پریشان شب پیش افتاد و در آن روز تعطیل و هوای طوفانی شروع کرد پای پیاده سمت شهرستان¹ رفتن . او تا به نزدیکی جاده ی شهر سنگر رسیده بود که حادثه رخ داد . کسی نمی داند چه شد و چه اتفاقی افتاد ، ولی طاهر را یافتند که گویی شهاب سنگی به او برخورد کرده باشد ، زیرا شکستگی های بسیار و آثار سوختگی در او به وفور یافت میشد.
برخی میگویند که مینی بوس در سیاهی شب به او زد و فرار کرد . طاهر قدرت تکلم خود را از دست داد و عقلش نیز در صحنه ي حادثه جا ماند . او کودک شده بود .
چندی بعد او با یک اسباب بازی چوبی که بی شباهت با کالسکه کوچک با چرخ های چوبی و نا متناسب بود در محل آمد و رفت میکرد و بند بلندی به آن بسته بود و هر جا میرفت آن اسباب بازی را با خودش حمل میکرد .
او بی آزار بود و مهربان . تا آخر عمر و سن پنجاه سالگی تمام اهالی محله آمین الضرب بسیار دوستش داشتند ، زیرا خوش قلب ، مهربان و محترم بود . او شده بود پسر خوانده ی تمام اهالی محله . او از خانواده ای اصیل و شجره ای محترم بود ، تمامی اعضای خانواده اش قابل احترام و نام آشنا بودند .
طاهر در برف سنگین سال ۱۳۸۳ در حاشیه رودخانه ی زرجوب فوت نمود . و در کمال احترام و اندوه بسیار به خاک سپرده شد . پسرک خوش قلبی که جبر تقدیر و مبتلا به حادثه ای تلخ شد و باقی زندگی اش را با کودک درونش سپری کرد . به زندگی فردی با چنین حالی را اینچنین محبوب ندیده ام .
طاهر روحت شاد و یادت گرامی .
پانویس
¹_ شهرستان : نام یکی از روستاهای شبهه شهرستان در نزدیکی شهر سنگر است و سنگر نیز در جنوب کلانشهر رشت واقع شده .
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
مریم روحپرور
بانوی آوازه خان وطن و مشکلات اعصاب در برهه کوتاهی در سال ۵۷
مریم روح پرور را تقریبا اکثر غریب به اتفاق افراد زنده دل و پویای سالهای پیش از انقلاب پنجاه و هفت میشناسند.
عده ای او را با لقب روح پرور نیروی هوایی میشناسند
زیرا در آغاز فعالیت هنری خود در جمع غیور پرسنل و نیروهای هوایی ارتش اجرای خیره کننده ای داشت .
او از آن دست آوازه خوانانی نبود که بواسطه ی قر و فر و ظاهر به موفقیت و شهرت رسیده باشد ، بلکه او به معنای حقیقی کلمه هنرمند بود . خاطر نشان کنم اکثر غریب به اتفاق ترانه هایش مضمونی عرفانی داشتند .
او را بعبارتی پس از قمر الملوک ، ام کلثوم و مادر موسیقی اصیل مان میدانستند ، بانو روح پرور برای اولین بار صدایش از رادیو ملی پخش شد و همگان را متحیر نمود ، زیرا جنس صدایش و روح دمیده بر آوازش چنان گیرا و تاثیر گذار بود که گویی از عالمی بالاتر آمده باشد .
او از آوازه خوانان لاله زار بود . مردمی و دوست داشتنی .
شاید پدران و مادران پیش از انقلاب همگی خوب او را به یاد داشته باشند . زیرا آواز هایش از رادیو ملی پخش میشد و او فردی با خصوصیات سخاوتمندانه و از جنس کوچه و پس کوچه های خاکی و مردمان پایین شهر
بود ، نه فخر فروختن میدانست چیست و نه احساس برتری نسبت به کسی داشت .
او پیشینه ی افسردگی را از مادرش به ارث برده بود ولی هرچه بود کسی از ماجرا آگاه نبود لااقل در دوران حرفه ی هنری اش کمتر کسی از وجود مشکلات روحی روانی در او باخبر بود .
او بظاهر خوب بود ، ولی کسی از رنج هایش از درد های پنهان پشت سکوتش آگاه نبود . او هرگز آوازه خوان درباری نبود ، بلکه ذهنیت ساده و مختصری نسبت به مرز های شهرت و آوازه ی خوش خود داشت .
زیرا اهل ادعا نبود . اهل مهربانی و بخشش بود ، اهل سخاوت و منش خاص . منش و مرام مسلکی که برای خیلی از هنرمندان فرمایشی و یا مسئولان و نمایندگان غریب است . او همان کسی بود که دیگر نمیشود نظیرش را یافت مگر انگشت شمار افراد محبوبی و مردمی که اگر اسم بیاورم ممکن چند نفر جا بمانند و خب پس نام نمیبرم. ولی در مجموع کسانی مانند علی آقا کریمی، پرویز پرستویی ، عزت الله انتظامی، استاد شجریان، نرگس محمدی،گوهر دشتی ، و.... است . کسانی که دغدغه شان آسایش و حق ستانی و حمایت از مظلومان است . نسل جدید نیز چند موردی هستند ووریا غفوری ، مسعود شجاعی ، خب شاید برخی جا ماندند و تنها قصد رساندن لپ کلامم را داشتم . و بس .
او شاید هرگز ندانست که حتی نیم قرن بعد از خوبی هایش از سخاوت هایش از مردمی بودنش نقل خواهند نمود آنانی که سن شان حتی تقاضا نمیکند که در زمان حيات وی بدنیا آمده باشند . البته من شخصا دوازده روز پیش از فوت وی به دنیا آمدم .
مادرم میگفت که پس از انقلاب و در همان بهبوهه های درگیری و تظاهرات ها و اوج کنشهای اجتماعی و سیاسی در کشور ، روح پرور سکوت اختیار کرد ، او بی نهایت از اینکه چرا و به چه دلیل جوانان وطن به دست نیرو های هم وطن کشته و شکنجه و شهید شوند گله داشت . او هیچگونه بینش سیاسی و یا علایق و یا وابستگی به جبهه ی خاصی نداشت .
گویی که او نماینده ی کوچه پس کوچه هایی از پایین شهر بود که هنوز نمیدانست سیاست چیست ، و حتی ذهنیتی از مفهوم و ماهیت انقلاب نداشت . به چشمانش آن کشتارهای پیش از پیروزی انقلاب و رد دست های خونی بروی دیوارهای شهر ، تا ابد ادامه خواهد داشت .
او سردرگم شده بود . و متاسفانه گوشه گیر تر از آنی بود که همراهان غمخوار و دوستان مفیدی داشته باشد .
او دوستانی داشت که به او اصرار میکردند بهتر از در اوج درگیری ها از کشور خارج شود . و با آنان هجرت کند .
ولی اینجای محاسبات آنان اشتباه بود ، او دلنگران پسران و دختران محله شان بود که مبادا غروب که شد باز یکی از آنان به خانه باز نگردد و خبر مرگشان را صبح دم از همسایگان بشنود .
او حتی نمیدانست که آن جنگ و درگیری ها برای چیست، نه اینکه آگاه نباشد ، بلکه برایش قابل باور نبود بی آنکه دشمنی خارجی به ما حمله کرده باشد بخواهیم کشته و شهید و هزینه بدهیم ، او از شاه آزرده خاطر بود که پس چرا به آن جوانان کمک نمیکند تا به هدفشان برسند .
در حالیکه هدف آنان انقلاب و سرنگونی شاه بود .
گویی نمی خواست حقیقت را درک کند . دل نازک و روحی لطیف داشت . وقتی که به او گفتند آواز خواندن زن اشتباه است، به سادگی پذیرفت ، و متعجب شد که پس چرا تاکنون کسی به او گوشزد نکرده بود .
تا همان میزان بگویم که اطلاعات و خبرهای ضد و نقیضی از زندگی شخصی روح پرور موجود است . ولی همگی بر محبوبیت ، مردمی بودن ، سخاوتمندی های او ، دل نازکی و غمخوار ستم دیدگان بودنش حاکی است . و اینکه وی قدرت صدایی فرای خوانندگان مرسوم داشت .
اما چیزی که مستند و پر واضح است این نکته است که پس از انقلاب روح پرور عصیان کرده بود ، او را با یک سینی استیل که مانند ساز دایره و دف در دست نگه داشته بود و ریتم ضعیفی بر آن میگرفت یافتند که در شهر رشت وخیابان اصلی آن گوشه ای نشسته بود ، دیگر نه حجاب روسری سرش بود و نه از آن سکوت همیشگی و یا نگاه مضطرب خبری بود، او ریتم ساده ای میگرفت و چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد ، که الحق خوش می نشست به دل رهگذران . ولی او مشغول هنرنمایی نبود بلکه روح و روانش بود که شکسته شده بود و او تعادل رفتاری اش را تا میزان قابل توجهی از دست داده بود .
مادرم به عیادت آو در آسایشگاه روحی و روانی شفا در چهار راه حشمت شهر رشت میرفت . برایش سیگار میبرد . و از پزشکان شنیده بود تشخیص داده اند کمی از لحاظ مشکل اعصاب دچار تلاطم شده بوده و بزودی بهبودی خواهد یافت . مادر همچنین میگفت که در زمان عیادت آو حتی نسبت به پرسنل آسایشگاه سلامت بیشتری داشت و مشغول کمک به پرستاران بود . به نوعی میتوان گفت او تنها دچار شوک عصبی شده بود و نتوانسته بود با تغییرات ناگهانی کنار بیاید و سریعا بهبود یافت .
و او مدت کوتاهی را در آنجا بستری ماند . و با بهبودی کامل و بسیار خوب و سرزنده از آنجا مرخص شد ، وی به تهران بازگشت و محبوبیت خود را همیشه بین افراد کوچه بازار حفظ نمود ، او خودش از ثروتمندان از لحاظ اقتصادی نبود ولی هرچه داشت با فقرا تقسیم مینمود او به سر حد نهایت تعبیری از انسانیت و سخاوت بود . وی در سال ۱۳۶۶ خورشیدی و ۱۲ دیماه و زمانی که من تنها دوازده روز از زادروز و تولدم می گذشت بر اثر اصابت موشک عراق در تهران به منزل مسکونی اش از دنیا رفت و فوت نمود . او به عنوان شهید محسوب میشود .
بانو روح پرور ما را همان بس که میدانیم خودت در رفاه مالی نبودی و حاضر و داوطلب اجرای آواز به رایگان برای نیروهای هوایی ، برای بچه های پرورشگاه ، برای خانه سالمندان و معلولین شهر رشت میشدی . در تهران و لاله زار آنچنان محبوب و قابل احترام بودی که با اشاره ای کوچک میتوانستی برای جهیزیه دختران بد سرپرست پول کافی تهیه نمایی . شما هر آنچه را میخواستی برای گشایش گره از مشکلات دیگران بود ، نه دلی به دنیا بسته بودی و طمع مادیات داشتی . میدانیم که حتی همچون بانو سوسن زنده یاد ، تمام در آمد خودت را با پرسنل خدمات درون کافه های لاله زار تقسیم میکردی . روح بزرگی داشتی که نمی توانست جبر روزگار را تحمل کند . روانت شاد، روحت قرین رحمت ، و یادت گرامی .
اگر اسمی از مرحوم در این مطلب آمد صرفا جهت یاد نمودن از خوبی های این بزرگوار بود و بس .
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
بهزاد
پسر خوانده ی محله لاکانی با نبوغی بالا
میگفتند که از بس درس خوانده که رد داده . ولی در صف نانوایی نیز تعداد چانه های خمیر نسبت به سهمیه گندم نانوایی را با قیاس به تعداد روزهای کاری طی ماه و تعداد دور ریز و یا یا چند گرم کم فروشی نانوا ، با استفاده از فرمول اتحاد مشتق و سپس فیثاغورث و b2×4ac بر روی ممیز 2a محاسبه مینمود و میگفت که چند کیسه از سهمیه را نانوا پشت دست و مخفیانه به شیرینی پز و قناد محله فروخته و از گندم یارانه ای و ارزان قیمت سود غیر معمول کسب نموده . آخرش نیز نانوا به فحشش میگرفت و او ناچار از صف فرار میکرد .
پسری بود که پا به سن گذاشته بود ، بی نهایت مودب و عادی نشان میداد، نمیشد هیچ تفاوتی بین او و سایر هم سن و سالان و اهالی محله قائل شد. ولی آنان که میشناختند او را، متاسفانه به وی میگفتند بهزاد دیوانه .
خب والا قضاوت باشما .
کودکی یک لنگه پا از طبقه چهارم آپارتمانی آویزان مانده بود و در حال سقوط بود و بهزاد با خونسردی با حسابی سر انگشتی و ضرب ارتفاع بر حسب متر و جاذبه زمین بر حسب کیلو ژول بر اینچ مکعب ، و وزن کودک بر حسب کیلوگرم محاسبه مینمود که آن بچه لحظه ی اصابت به سطح کوچه چه سرعتی خواهد داشت . زیرا
S=M×g×H آنگاه مانده بود که آیا بهتر است جاذبه را ۹/۸ انرسی محاسبه کند يا که یکهو بجایش از عدد ۱۰ استفاده کند تا روند تر باشد .... ديگران او را دست می انداختند ، میگفتند که غنی در عالم ندارد ، میگفتند که خرج او را مسجد محله میکشد، ولی چنین نبود . او تمامی برق کاری و سیم کشی و لوله کشی مسجد را رایگان انجام میداد و خب عده ای نیز به او لطف داشتند . وگرنه او محتاج کسی نبود . او را دیوانه خطاب میکردند
زیرا از درک حرفهایش عاجز بودند . او هر بار سمت زمین فوتبال در وسط محله ی لطف آباد رشت میرفت و از تنه ی بریده شده ی درختی قطور بعنوان سکو سخنرانی استفاده میکرد، او که می آمد همگان از ریز و درشت گرد او جمع میشدند، او یک تخته سیاه چوبی نیز داشت که همواره یکی دو تن از کودکان مشتاق زحمت ایفای نقش در قالب پایه های آن تخته تابلو را به گردن میگرفتند و آنرا نگاه میداشتند .
بهزاد شروع به سخنرانی میکرد، گویی حرفهایش سنگین تر و اعجاب انگیز تر از آنی بود که مردم کوچه بازار درک کنند ، او از اتفاقات و نو آوری های علمی سخن میگفت که از دیدگاهش به زودی میسر خواهد شد . خوب به یاد دارم که من کودکی هشت ساله بودم و بهزاد میدانست که اهل آن محله نیستم و از آنجایی که او را مسخره نمیکردم برایم احترام مختص یک میهمان را قائل بود . او میگفت که به زودی در ماشین حساب های جیبی خودمان میتوانیم تلفن ثابت داشته باشیم ، زیرا که خودش پس از انجام تحقیق و پژوهش و آزمون و خطا و خراب کردن چندین گوشی تلفن به این نتیجه رسیده که اگر بشود از امواج بیسیم پلیس یک موج خاص را در نظر گرفت و آنرا به خطوط مخابراتی وصل نمود و سپس محتوای درون بیسیم را با مهندسی معکوس و داشتن یک قسمت خاص از آن که مسولیت دریافت سیگنال و ارسال صدا در قالب کد های مخابراتی را دارد با یک قسمت از قطعات داخل گوشی های تلفن قدیمی که مخصوص دریافت کد مختص هر عدد است ترکیب نمود و آنها را فشرده کنار یکدیگر قرار داد موفق به ساخت تلفنی خواهیم بود که بدون داشتن سیم و یا گوشی تلفن رایج ، در قالب یک چیزی شبیه به ماشین حساب های جیبی در جیب حمل نمود و در هر شرایطی از آن استفاده نمود . سپس حاصل تلاشش که طی یک ماه اخیر صورت گرفته بود و در آن از قطعات تلفن سکه ای بغالی محله ، از بیسیم عملیاتی مامور آتش نشانی محله که در همسایگی شان خانه داشت ، و قسمتی از یک ماشین حساب مهندسی که بی شک برای پسر صاحب خانه شان بود و همگی در یک جعبه قرار داشت
، و چندین و چند باطری قلمی و سیم های بسیار همراهش بود رونمایی میکرد. سپس میپرسید که چه کسی شماره تلفنی را حفظ است که مربوط به منزل رئیس جمهور یا اساتید دانشگاهی و یا نمایندگان مجلس باشد ؟ طبیعتا کسی در ان جمع نبود که چنین شماره ای را بلد باشد ولی شماره ی تاکسی تلفنی محتشم را اکثرا می دانستند . زیرا در صد متری زمین فوتبال قرار داشت . او با توضیح به این امر خاص که وی اشتباها سیم مربوط به عدد هشت را به عدد هفت لحیم کرده و عدد هفت را متقابلا به دگمه ی هشت ، شروع به روشن کردن دستگاه میکرد، سپس شماره ی تلفن آژانس را میگرفت و فقط خودش میدانست که چه میکند، تلفن را بروی گوش خود میگرفت، ولی تلفنش شبیه به یک جعبه ی چوبی و شاید لانه ی مرغ عشق حسن آقا ، پرنده فروش محله بود زیرا بی شباهت با آن نبود و حتی چند پر پرنده نیز هنوز در درز چوب های آن مکعب مستطیل و سوراخ گرد ورودی لانه دیده میشد، آن لحظه کسی گوشی را بر میداشت یا نه نمیدانم، ولی او شروع به صحبت میکرد، و میگفت که یک ماشین میخواهد و شماره اشتراک تاکسی تلفنی ندارد، اما ادرس آنان زمین فوتبال است ، و پای یکی از کودکان پیچ خورده و نمیتواند راه برود . هر چه زودتر یک خودرو روانه کنید.
سپس قبل از آنکه تماس او قطع شود صدای اتصال و جرقه ها ی کوچک و بوی سوختگی سیم و دود مختصری بلند میشد و چیزی درون جعبه آتش میگرفت، و همه مشغول خاموش کردن و خنده بودند که تیمی متشکل از مامور آتش نشانی مال باخته که به دنبال بیسیم خود میگردد و حسن آقا پرنده فروش محله، و پيرمرد بقالی محله که تلفن سکه ای اش گم شده و چند تن دیگر از جمله پسر مهندس صاحب خانه شان که ماشین حسابش گم شده ، همگی در قالب دسته ارازل و اوباش تحصیل کرده و یا هجره دار ، سمت ما هجومی ناباورانه می آوردند. و خب غیر از من همگی میدانستند که باید فرار کنند . ولی من همانجا روی چمن های کوتاه زمین فوتبال می نشستم و به فکر فرو میرفتم که یعنی واقعا او لحظاتی پیش موفق شده به تاکسی تلفنی زنگ بزند ؟...
لحظاتی نگذشته بود که یک ماشین آتش نشانی آژیر کشان سر می سید و سراغ آن پسر بچه ای را میگرفت که پایش پیچ خورده و از درخواست کمک کرده .
خب چرا پس جای تاکسی تلفنی ماشین آتش نشانی آمد . گیریم پای کسی پیچ خورده باشد، آتش که نگرفته تا آتش نشانی بخواهد بیاید .
خلاصه با انبوهی از پرسش ها شب به خانه باز میگشتم .
سالها گذشت و ما بزرگ شدیم ،بهزاد روز به روز شکسته تر شد و آخرین بار او را در محله ی خواهر امام دیده بودم که یک جعبه ی انگور داشت و داخلش یک پرده نصب کرده بود و نور پروژکتور روی پرده ی نقره ای آن منعکس میشد و گویی سینمای زمان قدیم را در قالب یک کاردستی خلاق ساخته باشد . او دیر وقت و به زمان تاریکی شب می آمد تا بلکه تصاویر در تاریکی بهتر دیده شود . او از آمدن یک تکنولوژی سخن میگفت که میشود شبکه های جهانی و ماهواره ای را بدون دیش و بشقاب و آل آن بی و گیرنده و رسیور و سبم و کابل ، در گوشی های موبایل همراه تماشا کرد . آن زمان هنوز هیج گوشی موبایلی اینترنت نداشت .
اکنون سالها گذشته، و کاش میشد نظرش را پیرامون تکنولوژی بعدی و گمانه زنی اش را دانست .
او دیگر حين آند و رفت در شهر بی دلیل به همه سلام میگفت و میخندید و عرض ارادت میکرد، معلوم بود برایش فرقی ندارد که آیا او را می شناسند و یا نه، بلکه قصد دارد به تک تک رهگذران سلامی گفته باشد ، و سپس تعداد سلام هایی که پیشقدم شده بود را ضربدر تعداد ثواب برده شده بابت سلام گفتن در روایات میکرد و سپس کمی ذوق کرده و با کوله باری پر از ثواب های رایگان و ساده و حاصل سلام گفتن به دیگران، سمت محله ی خود در تاریکی شب پیش میرفت.
آقا بهزاد هرجایی هستی سالم ، شاد و پویا باشی . هرگز کسی رو در رویت نمیگفت ولی همگان آگاه بودیم که تو بیش از ظرفیت و سن و سال و جایگاهت عالم و با نبوغ و خلاق و پیشرو هستی . شما جبر خورده ی ایام بودی که با آنکه اسباب بزرگان را در سر داشتی ولی بساط تکیه زدن در جای بزرگان برایت فراهم نبود . همه چیز محتاج علم ، و علم محتاج ادب بود . و شما هر دو را در سر حد کمال در چنته داشتی . خوشبختی چیزی جز این نیست . زنده باشی و مانا .
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
مصطفی دیوانه
مصطفی پادگان تهران ، فوت ۱۳۶۱
شغل : باجگیری
تحصیلات : نامعلوم
منش : لات
مذهب : اسلام ، شیعه
علایق : باجگیری و خادم امام حسین ع.
مختصر :
از باج گیری تا توبه . از چمدان پول ، تا به بی لباسی. همه و همه راجع به مصطفی دیوانه .
روایت :
او سال ۶۰ یا ۶۱ فوت شد . وی در سال های اواخر زندگی اش در یکی از محلات تهران، بزرگترین هیات عزاداری امام حسین ع را دایر و راه اندازی نمود . یک به یک هلالیت گرفت ، مکه رفت ، و حتی سرمایه اش را برای ازدواج جوانان اختصاص داد .
نحوه توبه مصطفی پادگان گنده لات معروف تهران ملقب به مصطفی دیوونه
در قدیم هرمحله تهران قُرُق یک لات بود.مثلا یک قسمت با طیب بود یک قسمت هم با مصطفی پادگان یا مصطفی دیوونه. البته به این دلیل بهش دیوونه میگفتند چون دیوونه #اهل_بیت بود ولی بهرحال یک لات بود.لات های قدیم یک مرام ها و جوانمردیهایی هم داشتند. یک شب جمعه ای مصطفی پادگان بهمراه نوچه هاش به شمال تهران (باغهای فرحزاد آن زمان)برای عیاشی وخوشگدرانی میروند.اتفاقاً آسید مهدی قوام هم برای هوا خوری آنجا بود.کسی آمد وبه مصطفی خبر داد که آسید مهدی قوام هم آنطرف باغ است،بزن وبکوبتون رو کمتر کنید مصطفی رو به آن شخص گفت:ما نوکر بچه های فاطمه زهرا هستیم!رفت پیش سید مهدی،صورتش رو بوسید و گفت ما نوکر شماهم هستیم!
آسید مهدی گفت مصطفی! ما امشب اومدیم لات بشیم! مرام لوطی گری ولاتی، اولین قانونش چیه؟
مصطفی گفت:حاج آقا اولین قانونش قانون حق نمک. اگه نمک کسی رو خوردی نمکدون نشکن.سید مهدی گفت ؛
حرفش رو فقط میزنی یا عمل هم میکنی؟
مصطفی ساکت شد و چیزی نگفت.
مصطفی! مثل اینکه فقط حرفش رو میزنی چقدر نمک خدا رو خوردی و نمکدون شکستی!
مصطفی همون جا و همون وقت به دست آسید مهدی قوام عوض شد. بعد از آن قضیه تمام دارایی و ثروت خود رو تبدیل به پول نقد کرد و در چمدانی گذاشت و راهی قم شد رفت خدمت آیت الله بروجردی (رحمت الله علیه)
وقتی وارد منزل ایشان شد نزدیک ظهر بود دفتر دار آقای بروجردی در ایوان ایستاده بود در حالیکه مصطفی وارد حیاط شد.رو به دفتر گفت میخواهم آقای بروجردی رو ببینم.
دفتر دار گفت آقا، پیرمردی هستند و الان هم نزدیک ظهر.ایشان اذیت میشوند برو وقت دیگری بیا. مصطفی که تازه اول راه عوض شدن بود،درجواب گفت:
برو کنار! غلط نکن
دفتر دار که ترسیده بود خدمت آیت الله رسید و گفت حاج آقا شخصی آمده که چاره ای نیست جز دیدنش همین حالا و گرنه زندگی مان را بهم میریزد. آقای بروجردی گفت مانعی ندارد بیایید داخل. .ما را برای چنین وقت هایی گذاشتند. مصطفی داخل شد چمدانش رو گذاشت جلوی آقا و دو زانو نشست. به آقای بروجردی گفت: حاج عمو! حالت خوبه؟ ایشان در جواب گفتند ممنون خدا را شکر.مصطفی ادامه داد: حاج اقا من تمام دارایی ام رو تبدیل به پول درشت کرده و در این چمدان ریختم.
همه این پول نجس. باج گرفتم از مردم از شیره کش خونه ها از قمار خونه و…
کت و شلواری که به تن دارم هم نجس هست.حاج اقا! اومدم پیش شما تا ببینم باید چکار کنم؟ اگه دو روز دیگه مُردم چطوری تو چشمهای امام حسین (ع) نگاه کنم؟ شما بگید من چه کار کنم؟
اقای بروجردی فرمودند:چمدونت رو بگذار اینجا. کت و شلوارت رو هم در بیار و برو مگه نمیگی همه اینها نجس؟ همه رو بگذار و برو!
مصطفی کت و شلوار رو از تنش درآورد و با لباس زیر خواست برود (خوش بحال آنهاییکه مرد هستند. وقتی در دین وارد میشوند مردانه می آیند و جو آنها را عوض نمی کند)
به دم در که رسید صورت آقای بروجردی از اشک خیس شد. رو به او گفت:جوون برگرد! تازه زیبا شدی. الان دیدنی شدی. «التائب حبیب الله» حالا رفیق خدا شدی برگرد اینجا.
کت و شلوارت رو بردار بپوش (نائب امام زمان بود،اختیاراتی داشت،ولی فقیه زمان بود)
آقای بروجردی پنج هزارتومن پنجاه سال پیش رو که پول زیادی بود، از پول دیگری به او داد و گفت این رو خرج زندگی ات کن
الان پاک شدی از این به بعد هم پاک زندگی کن
دیگه هیاتی شده بود.یکی از هیات های خوب در جنوب تهران، بسیاری از سران و بزرگان شهدای جنگ از هیات مصطفی دیوونه بودند
او تا سال ۶۰ یا ۶۱ زنده بود.عالم بزرگواری که این حکایت رو تعریف کرده و من از زبان ایشان نقل قول میکنم او را میشناخت و همسایه ایشان بود. ایشان در ادامه نقل می کنند شب جمعه ای بود به خانه امدم. همسرم گفت از خانه حاج مصطفی زنگ زدند که حال ایشان وخیم و روبه قبله است. اگر میخواهید ایشان را ببینید بیایید.آن شب چون چند مجلس دیگر داشتم نرفتم و فردا ایشان فوت کرد.برای عرض تسلیت خدمت همسر مصطفی رفتم.
همسر مصطفی گفت:حاج اقا خیلی پاک زندگی کردند. مصطفی طوری شده بود تمام نماز وروزه های قضا شده گذشته اش رو بجا آورد.همه بدهی و قرض خود رو ادا کرد. تا جایی که می دانست اگر ظلمی به کسی کرده بود حلایت طلبید. این اواخر پنج میلیون سرمایه داشت که در صندوق قرض الحسنه ای گذاشت و وصیت کرد برای جوانهایی ک قصد ازدواج دارند استفاد شود.
حاج آقا مصطفی! تاشب جمعه با ما حرف میزد حدود یازده شب دیگر حرفی نزد و سکوت کرد حدود ساعت یک بود که شروع به صحبت کردن با امام حسین کرد.
گفت: یا ابا عبدالله! از آن زمانی که من با شما آشتی کردم صاف و صادق آمدم خدمت شما.دیگه دنبال کار خلاف نرفتم.لحظات آخر عمر من هست و کار من بدست شماست این صحبت ها ادامه داشت تا سرش رو روی زمین گذاشت.دقایقی بعد سرش رو بلند کرد شروع کرد به سلام دادن به ابا عبدالله و دوباره سرش رو روی زمین گذاشت و از دنیا رفت.(ظاهراً امام حسین(ع) را دید ،سلام کرد واز دنیا رفت)
فیلمهایی درباره مصطفی دادگان – این فیلمها بعداز صحبت با دکتر محمد دادگان از طرف ایشان و به تایید ایشان به دستمان رسیده است. دکتر دادگان حتی به ما گفتند که وقتی حجت الاسلام عالی اسم ایشان را نیاوردند که دکتر دادگان از گذشته پدر ناراحت نشوند به حجت الاسلام عالی یاد اور شدند که این کار مشکلی ندارد و من به پدر خودم که یک تواب بوده و نوکر امام حسین شده است افتخار میکنم
روایت حجت الاسلام عالی از مصطفی دادگان بود که خواندید
در پایان یک نکته مبهم مانده
آیا اینان که همه از خوبان عالمند ، هریک نخبه ، فرزانه و غمخوار آدمند، پس چرا به چشمان ما ، آنان دیوانه اند ؟
آیا دیوانه آن کسی ست که قلبش برای جوانان وطن میتپید و ترجیح داد بماند بلکه کمکی کرده باشد و تن به هجرت نداد ، آیا دیوانه آنی است که از عشق مادرش شبانه پای پیاده در بوران و هوای بد تن به رفتن سوی روستایی با چندین و چند کیلومتر فاصله داد ، یا آنکس که پیشرو تر و نابغه تر از ما بود ، شاید هم دیوانه آن کسی است که هنرمند بود و تمام زندگیش را صرف هنر کرده بود و زخم دشنه ی خیانت و از دست دادن کودکش و زندگی اش از روال معمول برون گشته بود . یا که شاید صمصامی که همگان او را به نیکی میشناسند دیوانه است . نه . به گمانم آنان همه خوبانند ، و ما سایرین دیوانه ایم. زیرا هر چه خوبی ست، هرچه پاکی ست ، هر چه نیکی ست را نزد آنان به وفور میتوان یافت ، ولی ما هرکدام تنها انگشت شمار نیکی هایی محض خالی نبودن عریضه کرده ایم تا بتوان به وقت نیاز به آنان تکیه زد و مدعی بود که ما نیز از خوبان عالمیم.
شما چطور؟ شما نیز در شهر خود فرزانگان دیوانه نما دارید؟
اگر سراغ دارید میتوانید برایم بنویسید و کمی هم شرح مختصر از وی بدهید ، در حد اسم ، و لقب ، و سن و سال و مشاهدات خود از وی، تا او را به لیست انجمن فرزانگان دیوانه نما اضافه کنم .
شاید این تنها اثری باشد که نامشان را ثبت و يادشان را زنده نگاه خواهد داشت . پس کمترین کاری که میتوان کرد برای ثبت حضورشان در این سرزمین مادری و یادگار وجودشان در صحنه گیتی هستی، این است که آنان را به انجمن بیافزاییم .
چون نداریم با خلایق الفتی
خلق پندارد که ما دیوانه ایم .
از کیمیا بنا بابت متن مطلب مرحوم صمصام سپاسگذارم .
اولین نفری باش که میپسندی
آپریل 26, 2022
62 بازدید
طوفان و تگرگ که سهل است ، اگر آذرخش و رعد و نور و برقش نیز ببارد بر سرم باز نای اعتراضی سوی آسمان نیست که نیست . خب اغراق که نیست، حق مطلب را بگویم، یا که برچسب سیه نمایی و نشر اراجیف بزنم بر پیشانی خویش !... بی آنکه استعدادی و ادعایی در چیدمان واژگانم باشد عارضم که بواقع :
اینجا اگر سیل هم بیاید هیچ سکوتی شکسته نمی شود . هیچ تلاطمی رودخانه را به هم نمی ریزد . بغضی در فریاد نمی ترکد . و هیچ صدایی گوش را نمی آزارد . اینجا به ظاهر آرام است . بیا کنارم بنشین . بدون نگران بودن دلتنگی هایم...
بوی غریبی ، عطر عجیبی، از کوچه های خاکی "یاد" می آید . ته بن بست غربت "رازقی باغچه ی دل" . شاید...به گمانم...چرا...؟! . ...گفت کمى از حال و روزت بگو . و من سکوت کردم و سکوت کردم و... آنقدر سکوت . که مطمئن شدم چیزى را...
دوستان صفحه وارش ، و اهالی همبودگاه حرفی خاصی درون سکوت بی خردان نیست ولی افسوس که از آنسوی بام نیز گهگاه خواهند افتاد کسانی که سکوت َشان لبریز از حرف حساب، ولی دیگر توان ابراز سخن نمی ماند مادامی گوش شنوا نیست. شاملو خاموش ها گویا ترند، ولی آنکسی که صدا فریاد را نمیشنود در او توان شنیدن خاموش ها نیست . و در تکمیل این متن میتوانم بگویم در پی نوشت:
پیش از اینها زمان زیادی هزینه می کردم برای گزارش دادن از خودم... از میان برداشتن سوتفاهم ها! اینک اما جایگاهم سکوت است و در برابر بی مهری آدمها هیچ نمیگویم! دیگر نه انرژی گفتن به این و آن را دارم، نه حتا حوصله اش را... می دانی جان دلم؟ ، مسئول اندیشه ی آدمها که من نیستم! ، بگذار هر چه خواستند بگویند و برداشت کنند... ، من شاید نه آرام،اما بی دغدغه زندگی خواهم کرد...
(آدم خوبی باش،اما زمانت را برای اثباتش به دیگران به هدر نده)
#شهروزبراری #شین_براری #دلنوشته












دوست داشتن 1- 4 ساعت پیش