محصولات ویژه
صفحههای ویژه
اشخاص
آموزشی
#شهروزبراری
#شهروزبراری #داستان_کوتاه
برشی از داستان بلند سال بعید .
داستان بلندی که هرگز مجوز چاپ نگرفت و در از ممیزی رد نشد .
آنچه در پیش از این گذشت :
غبار وهم آلود و مبهمی بروی کره ی سنگی نشسته ، جوی سراسر خوف انگیز و خطرناک بر روزگار حاکم است . اندک افراد جان بدر برده در قالب قبیله های کوچک و پراکنده بسر میبرند. منابع غذایی محدود و یا کاملا از بین رفته . جنگ بر سر زنده ماندن است و هیچ اجتماع و تمدن پیشرفته ای باقی نمانده . زندگی به روش بدوی سپری میشود. پس از جنگ بزرگ سوم و شیوع بیماری های جدید و انفجارهای اتمی ، خاکستری سرخ رنگ سطح زمین را پوشانده و زمستان اتمی بذر تمام غلات را از میان برده . داستان در زیر بزرگترین دریاچه ی زمین و قبل رشته کوه های بلند در سرزمینی خیس و بارانی جریان دارد و بشکل سوم شخص و راوی به پیش میرود. هر پرده از آن به روایت موضوعی ساده میپردازد . ولی در انتهای فصل چهارم و پرده ی آخر مخاطب در میابد که شخصیت اصلی داستان یعنی پسرک نوجوان ، نمادی از قوانین نانوشته و حاکم بر طبیعت این کائنات است . گاهی بشکل انعکاس رفتارها و حاصلی از اعمال نیک و یا شر حلول میابد . گاه نمادی از جبر زمانه است . بازتابی از عملکرد هر شخص را در مواجهه با آن شخص از خود بروز میدهد .
گوشه ای خلوت و سوت کور از این کره ی خاکی و سرخ رنگ جنگل ها آرام و پیوسته سمت شهرهای متروکه پیشروی کرده اند و از مدرنیته و جنب و جوش و حرارت زندگی بصورت جامعه امروزی و اتوماسیون خبری نیست . تنها چند نسل از فاجعه بزرگ گذشته و پیرمرد داستان در کلبه ای چوبی وسط جنگل به تنهایی سر میکند. او که زمان فاجعه ی بزرگ خودش نوجوانی بیش نبوده همچون صندوقچه ی اسرار و خاطرات گذشته پایبند به مرام رایج و شیوه ی انسانی و شریف مانده. او با باقی دیگران تفاوت دارد و همچنین تنها زندگی میکند. حادثه ای تلخ در سالهای قحطی پس از زمستان اتمی سبب رنج و آزردگی اش است . راز بزرگی که پشت سکوتش پنهان میکند. این راز بزرگ از جبر گرسنگی و به هدف زنده ماندن به وقوع پیوسته و او در نوجوانی به کسی پناه میبرد و از اعتمادش سو استفاده و به نیت تصائب کلبه اش او را به قتل می رساند و حال خودش نیز پیر شده و.....
صفحه 024 pdf
صدای قدم های پسرک بروی برگ های خشکیده سبب شد تا پیرمرد دستش را به خنجرش ببرد . از آنسوی دود و رقص شعله ی نور، چوب بلندی از درون هیزم آتش برداشت و سمت سیاهی جنگل گرفت تا بلکه کمی روشنایی بخشد و خطر را شناسایی کند . اما اینبار خطری درکار نیست . و از دل تاریک و سرد جنگل قامت کوتاه پسرک پیدا شد .
پسرک با تردید و مکث گام به گام از درختی به درخت دیگر پیشروی میکند و پشت درختان می ایستد و با دلهره به پیرمرد نگاه میکند.
پیرمرد خنجر را آنسوی نیمکت میگذارد و سر جایش مینشیند . پسرک به نزدیکی کلبه میرسد و میگوید؛
س... س... سلام. بازم اومدم . اومدم تا برام بازم از قدیم ها تعریف کنی .
پیرمرد سرش پایین است و مشغول تراشیدن تکه چوبی سرخ رنگ است ، گویی در حال ساختن مجسمه ای چوبی به شکل قلب است . پسرک ادامه میدهد و میگوید؛
اون زمان هایی که امثال من دنیا نیومده بودن و شما خودت بودی و دیدی و تجربه کردی .
خب والا من که فقط از دهان شما شنیدم . ولی هرچی باشه این شنیده ها رو شخص شما دیده و از سر گذرونده . خب خودت برام از یکسری واژه های عجیب غریب حرف زده بودی . همون هایی که خیال کرده بودم داری سر کارم میزاری و از خودت در آوردی. میدونی که چه چیزایی رو میگم !... بخدا شرمنده ام. رفتم و از صندوقچه ی ته قار یه کتاب قدیمی و کهنه پیدا کردم . همونایی که مثل هیزم توی آتیش خوب میسوزن . اونها کتاب بودن و من تازه فهمیدم که کتاب چه مصرفی داره . آخه توی قبیله مون یکی هست سن و سال خودت . هم خوندن بلده و هم نوشتن . اون کتاب رو گرفت و گفت که : اسم کتاب هستش ؛ 'هنگ ده خدا' ولی کمی که خاک روی جلد رو پاک کردش خنده ای کرد و گفتش که اسمش در اصل هست 'فرهنگ لغت دهخدا .
بعد ازش پرسیدم. اونم رفت و دنبال کلمه ها گشت اون واژه های عجیب غریب رو داخلش پیدا کردش . تو راست میگفتی . واقعا زمانی وجود داشتن . ولی خب ببخشا که اینو میگم ، آدمای اون زمان چقدر ساده و ابله بودن . چون مگه آدم عقلش کم باشه و چنین صفاتی رو داشته باشه . واقعا غیر قابل درک و دور از عقل سلیم و منطق هست . پیرمرد حرفی بزن . چرا ساکتی؟ واقعا چنین صفات و خصیصه هایی در عالم حقیقی و توي اجتماع وجود داشت؟ یا که شاید همون موقع هم افسانه بودش؟... آخه کدوم احمقی حاضره ثروت و یا دارایی خودش رو مفت و مجانی ببخشه به دیگران ؟ چی بود اسمش؟
پیرمرد با اخم های پایین نگاهی به پسرک نوجوان انداخت و گفت :
سخاوت .
پسرک یک قدم نزدیک تر شد و به درخت کنار کلبه تکیه زد و دستانش را درون جیبش فرو برد تا بلکه سرما را کمتر احساس کند . سپس گفت:
نه . سخاوت رو نمیگم . اون کاری که گفته بودی قدیم قدیما آدمها هر سال یکبار انجام میدادن . همونی که آدمای زمانه ی شما یه بخشی از کسر غذای قوت غالب روزانه برنج و یا گندم رو باید میدادن به فقیر ها . یادت میاد چی رو میگم ؟...
پیرمرد روی نیمکت چوبی نشست و نگاهش به نقطه ای نامعلوم دوخته شد . گویی غرق در مرور سالهای کودکی اش بود . بی آنکه خودش بخواهد ناگاه لبخندی به روی لب هایش نشست . سپس با صدای قار قار کلاغ نشسته بر تاج کاج بلند به خودش آمد و بند افکارش پاره شد . نگاهی به پسرک انداخت ، گویی کمی نزدیک تر آمده و در چند قدمی هیزم آتش ایستاده است تا از گرمای آتش کمی هم نصیب او شود .
پیرمرد با بی رمقی و لحن خشک در جواب پسرک گفت :
خمس و ذکات .
پسرک به اطرافش نگاهی کنجکاوانه انداخت و بی آنکه متوجه ی کلام پیرمرد شده باشد گفت : آره، همینی که گفتی درسته .
سپس پرسید ؛
هیچکس باهات زندگی نمیکنه؟ تنهای تنهایی؟...
پیرمرد جواب نداد و پیپ خودش را چاق کرد و کبریتی به شلوار لی و کهنه اش کشید و شعله ی کوچکی روشن نمود و آتش را به جان توتون تنباکوی درون پیپ انداخت و دم گرفت .
پسرک نگاهی به رد زخم صورت پیرمرد انداخت و با پوزخند و تعجب گفت ؛
زکی.... ما چقدر شبیه همیم. منم دقیقا صورتم جای دشنه هست . اما خب تو یه زخم دیگه هم روی صورتت داری که از چپ به راست کشیده شده ولی من ندارم .
پیرمرد یکمی از قدیم برام بگو . همون موقع ها که آدمها همدیگر رو تحمل میکردن و شکارچی نبودن . اگر هم شکارچی پیدا میشد اون رو توی مرکز شهر زندگیشون اعدام میکردن. عین اسطوره هایی افسانه ای مثل اصغر قاتل . مثل خفاش شب . مثل ویجه . آخ که چقدر خوش شانس بودی و این قهرمان های بی رغیب رو دیدی .
واقعا اسطوره ای بودن . از نظرم اگر اعدام نمیشدن میتونستن شاگردهای خوبی تربیت کنند .
اینجوری لااقل توانایی و تجربه شون سینه به سینه انتقال پیدا میکرد. نه اینکه عین من بخت برگشته از بچگی فقط غورباقه شکار کنه و لاک پشت و گنجشک . خیلی دوست دارم منم بتونم مثل خواهرم شکارچی بشم . ولی خب پدرم میگفت که خواهرم جنون داره و براش غریبه و آشنا توفیقی نمیکنه . البته خب واقعا درست تشخیص داده بود . آخه یه اتفاقی دیروز افتاد و هنوز بهت نگفتم . حالا عجله نیست ، بهت میگم . ولی اولش باید باز از قصه های عجیب و خاطرات جالب بچگی هات بگی . همون موقع ها که آدمها کف زمین رو آسفالت کرده بودن و اسمش رو گذاشته بود شهر . چه جالب که همه پایبند یه سری قوانین بودن . خب از نظرم دنیا فقط یه قانون داره .
. اونم همین قانونه که ما داریم. یعنی قانون جنگل . اینکه ضعیف میمیره و قوی سرتره . میدونی چیه؟... همه منو مسخره میکنن . دقیقا عین تو . یعنی میگن که منم مثل تو هستم . ترسو هستم . و لیاقت شکار ندارم. هنوزم به کسی نگفتم که من از قبیله بیرون بیام و با تو حرف میزنم . چون ممکنه شکارم کنند . ببینم نکنه یهو خودت منو شکار کنی !... واقعا هرگز گوشت انسان نخوردی؟.. دیگه زیاده روی هست که مثل تو فقط سبزی جات و سیب زمینی بخوریم . این ادا و اطوارها واسه جنگل های فرنگ و از ما بهترون هست . به زمان های شما که فکر میکنم مخم سوت میکشه .
واقعا جعبه های جادویی داشتین و از داخلش تصاویر و صدا ادمهای دیگه رو میدیدید و میشنیدید؟.. باور نمیکنم . همش دروغه. یه چیزی که منطقی باشه رو میشه باور کرد ولی آخه ارابه های آهنی سنگین با یه فرمون و صندلی های نرم و روکش های چرم ، و چهار تا چرخ چجوری بدون اسب حرکت میکردن؟.. این بنزین چی بود که چنین قدرتی داشت ؟.. خب چرا یهو پس از بین رفت !.. یکی هست توی قبیله مون عین توئه . یعنی خول و خیالبافه . عجیبه که تونسته اینقدر زنده بمونه و شکار نشه . اون دیگه دروغ هایی میگه که نگو و نپرس . میگه حتی ارابه های آهنی بودن با نفس های آتشین و از روی هوا رفت و آمد می کردن . اسمشون هوا پیما و تیاره بود . خیلی به شعور من بر میخوره وقتی چنین چیزایی میشنوم. انگار طرف منو ابله فرض کرده . مگه کبوتره که پرواز کنه ... دلم میخواست سم بریزم توی حلقش تا بمیره و دلم خنک بشه . آخه منو ابله فرض کرده بود . تازه قراره برام از یه چیز عجیب تر حرف بزنه . یه چیز که اسمش فسینه یا شاید سفینه بود .
میگفت آدمها اون زمان های دور تا کره ی ماه رفته بودن . توی دلم گفتم آره ارواحه عمه آت . خودم بالاخره یه روز خفه ات میکنم تا با دروغ هات آدم رو گول نزنی . خودت یکمی تصور کن .
واقعا غیر قابل باور هست که آدمها همدیگر رو تحمل میکردن . من که باورم نمیشه . همین دیروز بود که بالای درخت بید کهن کمین نشسته بودم تا خواهرم رو خفت کنم و یهو دیدم یه نفر یه زن باردار رو خفت کرد و نمیدونم چطوری تونست یه بچه ی آدمیزاد کوچیک رو از توی شکم شکارش بیرون بکشه . بعدش هم شکار رو دو شقه کرد و گذاشت روی کولش و رفت . بوی خون آب دهنم رو راه انداخته بود . داشتم از گرسنگی میمردم . ولی خب خواهرم که رسید و اومد رد بشه دیدم کله ی پدرم توی دستشه . و چشماش هم در اومده بود . گمان کنم هنوزم فقط مغز و چشم و زبون بخوره . ....
پسرک با غم و اندوه به برگ های خشکیده ی روی زمین نگاهی میکند و آرام یک گام نزدیک تر میشود .
سکوت سنگینی پیرامون کلبه رو فرا گرفت و پیرمرد نیم نگاهی به خنجر خودش انداخت .
پسرک با بغض گفت؛
نکنه مزاحمم؟ میخوای برم و دیگه پیشت نیام ؟.. اره؟..
پسرک کلاه کاموایی اش را سرش کرد . و کمی به اطرافش نگاهی کرد...
پیرمرد با دستان لرزان و نحیف خود استکان چای را سرکشید و دستی به سمت منقل هیزم و آتش برده و کمی زغال ها را اين طرف و آنطرف کرد تا بلکه سیب زمینی ها را بیابد .
پسرک آمد و آنسوی نیمکت چوبی نشست . کمی مضطرب بنظر میرسد و اشک درون چشمانش حدقه زده .
پیرمرد خم میشود و یک سیب زمینی پخته شده را برمیدارد و فوت میکند، تا به او بدهد که ناگهان سوزشی در گردنش حس میکند و خون شتگ میزند بروی دستانش و خنجری در گلویش راه نفس کشیدن را میبندد ، سیب زمینی به روی زمین می افتد و پسرک میگوید؛
منو ابله فرض کرده بودی؟...
ادامه....
2 نفر
توجه : به غیر از تصاویر مرحوم و اعضای محترم متوفی ، متن خبر بازنشر از خبرآنلاین است .
ماجرای درگیری فرزندان هوشنگ ابتهاج بر سر محل دفن و انتقال پیکر با علت تاخیر در انتقال جسد هوشنگ ابتهاج از آلمان به ایران را می خوانید
ماجرای درگیری فرزندان هوشنگ ابتهاج
با وجود اینکه چندین هفته از فوت استاد هوشنگ ابتهاج در کشور آلمان می گذرد در آخرین ساعات انتقال پیکر وی به ایران، با مخالفت یک از فرزندان مواجه شد
در نهایت پرونده این درگیری خانوادگی به دادگاه آلمان کشیده تا آنها تصمیم گیری کنند
علت لغو تشییع پیکر در ایران
یلدا ابتهاج دختر استاد 26 مرداد 1401 اعلام کرد تشییع پیکر پدرش روز پنجشنبه 27 مرداد 1401 در تهران و یک رو بعد در زادگاهشان رشت برگزار می شود
با این حال 4 روز بعد اعلام کرد به دلیل پاره ای از مشکلات در آلمان انتقال پدرم به تعویض افتاد
مخالفت یکی از فرزندان
یلدا ابتهاج می گوید: این روزها که ما و شما مردم ایران و جهان زبان پارسی، در غم از دست دادن پدر، شاعر بزرگ ایران که یک قرن در ستایش زیبایی، عدالت و درستی سرود، در سوگ نشسته ایم
متاسفانه شاهد خامی هائی بودیم که بازگشت پیکر او را به وطن تا به امروز به تاخیر انداخته، بی حرمتی به ساحت او و پیکر او که در هر آیین و مرامی ناپسند است
بخشودنی نیست، از جانب هر کسی، حتی نزدیکان او، بی حرمتی به مردم ایران است
با اقداماتی که اینجا در آلمان من و برادرانم (کیوان و کاوه) انجام داده ایم امید داریم تا در روزهای آینده بتوانیم او را در آخرین سفرش در بازگشت به زادگاهش بین مردمی که دوست شان داشت و برای آنان سرود همراهی کنیم
متن دختر هوشنگ ابتهاج نشان می دهد که او و برادرش با انتقال پیکر پدرشان موافق هستند اما دیگر دختر خانواده بنام «آسیا» با این قضیه مخالفت کرده است
حالا منتظر هستند تا دادستانی آلمان تصمیم نهایی را بگیرد
فرزندان هوشنگ ابتهاج
استاد هوشنگ ابتهاج در سال 1337 وقتی 31 ساله بود با یک خانم ارمنی بنام «آلما مایکیال» ازدواج کرد که ثمره آن چهار فرزند بنام های «یلدا» متولد 1338، «کیوان» متولد 1339،«آسیا» متولد 1340 و «کاوه» متولد 1341 می باشد
جنجال شکایت فرزندان هوشنگ ابتهاج
علت فوت ابتهاج
استاد هوشنگ ابتها ؛ بامداد روز چهارشنبه 19 مرداد 1401 در سن 94 سالگی به علت کهولت سن در آلمان، دار فانی را وداع گفت
وصیت در مورد محل دفن
هوشنگ ابتهاج در اواخر عمر خود به دخترش «یلدا» گفته بود دلم می خواهد کنار درخت ارغوانم (خانه اش در ایران) دفن شوم
آیا پیکر وی در رشت به خاک سپرده میشود?
بنا بر خبری از رسانه مجازی شفقنا ؛
- فرزند هوشنگ ابتهاج از خاکسپاری پیکر این شاعر فقید در شهر رشت خبر داد.
به گزارش شفقنا، دختر هوشنگ ابتهاج با اعلام این خبر نوشت: با هماهنگیهایی که با ایران انجام شد، مراسم تشییع پدرم از کنار درخت ارغوان (در تهران) انجام خواهد شد و از آنجا برای خاکسپاری به سمت شهر رشت خواهیم رفت.
به گفته او تاریخ و ساعت دقیق مراسم به زودی به اطلاعرسانی خواهد شد
.
دوم شهریور ۱۴۰۱ خبر جدید
ستاد برگزاری مراسم خاکسپاری زندهیاد ابتهاج در رشت ادامه داد: از همان ساعات اولیه نظرها درباره زمان و محل خاکسپاری زندهیاد ابتهاج متفاوت بود. در ابتدا تصمیم بر این بود که این مراسم در تهران صورت گیرد اما با پیگیریهای انجامشده از سوی استاندار و اداره کل ارشاد اسلامی گیلان موضوع به خاک سپردن پیکر این هنرمند گیلانی در رشت مطرح و در این رابطه اعلام آمادگی شد.
مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان تصریح کرد: هنوز زمان و مکان خاکسپاری زندهیاد ابتهاج مشخص نیست اما پیشبینی میشود آخر هفته آینده پیکر مرحوم ابتهاج در رشت به خاک سپرده شود.
وی افزود: با دستور مستقیم استاندار گیلان ستاد بزرگداشت و خاکسپاری مرحوم ابتهاج در اداره کل ارشاد و با نظارت استاندار متشکل از مدیران شهری، دستگاههای اجرایی، چهرهها و مفاخر ادبی و فرهنگی گیلان راهاندازی و دختر مرحوم ابتهاج نیز اعلام آمادگی کرد تا در جلسات بهصورت مجازی حضور داشته باشد.
ثقتی با بیان اینکه تا کنون چند نقطه به عنوان مکان خاکسپاری در شهر رشت مطرح شده است بیان کرد: با این وجود اما هنوز هیچ نقطهای از شهر به عنوان محل مورد نظر برای خاکسپاری تعیین نشده و این مساله در ابتدا باید با هماهنگی خانواده ابتهاج باشد که هنوز در این باره اظهار نظری نشده است.
دبیرستاد برگزاری مراسم خاکسپاری زندهیاد ابتهاج افزود: با این وجود این ستاد در حال انجام مقدمات برای مراسم در حال انجام است.
پیشنهاد یک چهره فرهنگی گیلان و استقبال مدیرکل ارشاد
«علیرضا پنجهای» شاعر، نویسنده و روزنامهگار سرشناس شهر رشت هم در گفت و گو با خبرنگار همشهری آنلاین گفت: زندهیاد ابتهاج از وزنههای شعر فارسی معاصر است و خاکسپاری این شخصیت بزرگ ادبی جایگاه مهمی برای مرکز استان دارد.
پنجهای بیان کرد: بیشک آرامگاه زنده یاد ابتهاج در آینده به یکی از نقاط مهم رشت تبدیل خواهد شد. از سوی دیگر مراسم خاکسپاری هم با جمعیت بالایی همراه خواهد شد. با این وجود شنیده میشود که قرار است پارک شهر یا همان باغ محتشم رشت از جمله نقاطی است که برای این کار درنظر گرفته شده که به عنوان یک شهروند این تصمیمگیری را به صلاح نمیدانم.
این شاعر و نویسنده ادامه داد: مهمترین علت این است که باغ محتشم که یکی از اماکن تاریخی رشت است ظرفیت برپایی این مراسم را ندارد. بیشک با انجام این مراسم بخش عمده فضای سبز آن به شدت آسیب خواهد دید.
پنجهای گفت: اگر قرار است پیکر استاد ابتهاج در رشت به خاک سپرده شود، پیشنهاد می شود مسئولان ذیربط فضایی را به فضای شهری اضافه کنند و مکانی را در نظر بگیرند که در آینده به نقاط جذاب شهری تبدیل شود. همانطور که اکنون به دلیل نبود مکانی برای تدفین بزرگان گیلان و رشت شرایط را مشکل کرده در آینده این اتفاق نیفتد. گیلان و رشت چهرههای بسیار بزرگ و در سطح ملی و جهانی دارد.
گفتنی است مدیرکل ارشاد گیلان از پیشنهاد علیرضا پنجهای استقبال کرد و گفت: این نظر بسیار خوبی است و حتما در این روزها به آن توجه خواهیم کرد.
وی با اذعان به اینکه برای محل تدفین هنرمند گیلانی چند مکان ازجمله تالار مرکزی رشت یا باغ محتشم پیشنهادشده که باید طی رایزنی با خانواده مرحوم ابتهاج و استاندار گیلان به نتیجه نهایی برسیم، بیان کرد: فرصت تاریخی برای مردم فرهنگ دوست گیلان است زیرا باوجوداینکه این شخصیت ادبی و فرهنگی گیلانی در آنسوی دنیا دار فانی را وداع گفته اما دولت، مسؤولین استانی و ازجمله مردم فهیم گیلانی مطالبه میکنند تا فرزند هنرمند آنها در خاک پرافتخار گیلان تدفین شود و این سندی از جامعه فرهیخته ونشان از غنای فرهنگ مردم فرهیخته رشت است
_______________________________________________
_________________________
پیوست جدید
درود عرض ادب و احترام اکنون ساعاتی از خاکسپاری مرحوم هوشنگ ابتهاج میگذرد. بنده به رسم ادب و احترام حین انجام مراسم فیلم نگرفتم . و ترجیح دادم ادای احترام و رعایت ادب را بجا بیاورم. نیمه ی مسیر حمل مرحوم ه.سایه و حین صلوات های لااله آله لله انفرادی یکی از حضار ، اکثر همراهان و حضار شروع به کف زدن نمودند. مرحوم ابتهاج در رشت و باغ محتشم ( بعبارتی همان پارک شهر ) به خاک سپرده شدند . ایشان تا ابد جاری و ساری خواهند ماند زیرا ردی خوش آب و رنگ و پر احساس بر بوم تاریخ ادبی و شعر این مرز و بوم نهادند و رفتند. از فرزندان این مرحوم بغير از آسیا ، باقی حاضر بودند و حتی دیروز نیز تمام دور تا دور پارک را قدم میزدند و هم کلام بودند . روح مرحوم ابتهاج شاد . و یادشان گرامی. جرعه ی نوری دمیده بر پیکر زمینی ، از اسارت تن آزاد گشت و سوی ماهتاب ، و برکه ی نور شتافت . بازگشت همه به سوی اوست . زنده باد میهن دوست و میهن پرست. سپاس از فرزندان مرحوم.
#شهروزبراری #شین_براری #هوشنگ_ابتهاج #ه_سایه #خاکسپاری_ابتهاج
تلویزیون ضلع سوم سالن پذیرایی رو دربست رهن کرده و تازگی ها هم سرکش شده و نافرمانی میکنه ، از دستورات کنترل پیروی نمیکنه و مثل این تلویزیون های سوسول جدید ادا و اطوار ال سی دی و صفحه تحت و فلت ها رو در میاره ، تیک عصبی گرفته و یهو صفحه تصویرش شروع به لرزش میکنه، انگار پارازیت افتاده باشه توی لامپ تصویرش، پر پر میزنه ، و غش میاره، و خودش رو میزنه به خاموشی و تصویرش کلا سیاه میشه ، ولی صدا هنوز پخش میشه. انگار سرش گیج رفته باشه و لامپ تصویرش مثل چشم های من تیره و تار بشه ، و احساس تشنج بهش دست داده باشه. خب کم سن و سال نداره که . همسن و سال خودمه. من شاید بعنوان یک فرد ۱۳ ساله ، یک فرد نوجوان محسوب بشم ولی فراموش نکنید که همین رقم برای يک تلویزیون عمر زیادی حساب میشه
. جالب اینجاست که حتی جد بزرگوارش هم تا همین چندی پیش روی تراس بود و از جعبه ی چوبی اش بعنوان کمد و سپس لانه ی کبوترها استفاده میشد. خلاصه از وقتی پای ویدئو سی دی cd به این خونه باز شد، مشکلات آغاز شد. اولش که لج آورده بود و میگفت که الا و بلا باید از خونه بندازیمش بیرون. میگفت یا جای اون اینجاست، یا جای من. خلاصه با هر بدبختی و دنگوفنگی بود تونستیم مشکل رو حل کنیم. و طوری گذاشتیمشون که مقابل هم قرار نگیرن ، بعدشم با اینکه ظاهرا مشکل حل شده بود اما یک جای کار میلنگید ، نصفه شب بی خبر پا میشد و میرفت روی شبکه سوم و برنامه ورزشی و با صدای بالا شروع میکرد به پخش گزارش فوتبال . و من نیز اسیر کابوس همیشگی بودم ، یعنی سوار دوچرخه پدربزرگ سمت جلسه امتحان دیکته رکاب میزدم ولی هیچ پیش نمیرفتم. انگار جاده کش می آمد . و بعد میفهمیدم که دوچرخه زنجیر ندارد . خلاصه من از کلاس اول ابتدایی تا همین ۱۳ سالگی دچار یک کابوس مشترک بودم و دغدغه هایم این چنین بودند . مثلا شکسته شدن نوک مدادم ، بزرگترین حادثه محسوب میشد. و تخم گذاشتن فنج درون قفس ، یک دلخوشی بزرگ. شب به صبح میرسید . تلویزیون خودکار خاموش میشد.
در عوض سر صبح قبل از رفتن به مدرسه ، و حین خوردن صبحانه هرچه تلاش میکردیم روشنش کنیم نمیشد. لباسشویی میگفت که تلویزیون تا سحر روشن بوده و فوتبال پخش میکرده، تازه خاموش شده و خوابیده ، کاریش نداشته باشیم ، لابد خسته ست طفلکی . ولی خب آخه به من چه ربطی داره که تمام شب روشن بوده، مگه من روشنش کردم !.. سه هفت سال بیست و یک سال که خسته ست . من میخوام اخبار صبحگاهی رو ببینم .
خلاصه با وساطت رادیو موجی قدیمی از روی طاقچه ، کوتاه می اومدم و اخبار رو از رادیو گوش میکردم . ولی خب رادیو هم پیر و فرسوده شده، خش خش میکنه، نفسش در نمیاد، آنتن هاش شکسته، و دائم عقربه فرکانس موج خودش رو میچرخاند روی am و انگاری با موج fm مشکلش حل نشده . البته این ماجرا قصه اش طولانیه. بر میگرده به سالهای دور و آقاجون خدابیامرز ، آخه آقاجون عادت داشت رادیو بیگانه گوش کنه . و رادیوهای برون مرزی گوش میداد. همینم باعث شده که این رادیو شستشوی مغزی بشه و دائم توی فاز مسائل سیاسی باشه. همیشه خیال میکنه که توی این خونه یه نفوذی وجود داره و یا قراره کمیته و یا گشت عفاف حمله کنه و از ترس میره روی موج رادیو قرآن.
حتی بعضی وقت ها شبانه گریه میکنه و اخبار ترور بهشتی و رجایی رو توی کابوس های شبانگاهی پخش میکنه، ولی وقتی یادش میفته که باز مسکو رو گرفته از سر آبروداری وانمود میکنه که دلش واسه آقاجون تنگ شده، در حالی که لباسشویی به حالت خشکن که میرسه با قدمهای لنگ لنگان و ضربدری یکی یکی کاشی های آشپزخانه رو طی میکنه و تا وسط آشپزخانه پیشروی میکنه و سمت طاقچه رو نگاه میکنه تا بفهمه ماجرا چیه. خب اونم آلزایمر گرفته و همش صدای آژیر باز بودن درب خودش رو بصدا در میاره درحالیکه لباسی داخلش نیست. و یا اينکه هربار وسط شستشو یهو خاموش میشه و بعد که روشنش میکنم بهانه میاره و میگه که خراب نیست بلکه خودش از سر دلواپسی اتومات زده و خاموش شده ، چون توی جیب یکی از رخت چرک ها کوپن های پنیر و شکر خواربار دیده. اون حتی هنوزم که هنوزه بعد گذشت سالها نتونسته بر اضطراب خودش چاره ای پیدا کنه و توی نگرانی هست که نکنه عکس آقا توی جیب هاش باشه و اون وقت خیس و پاره بشه. یا توی لباس جبهه دایی خسرو گلوله جنگی جا مونده باشی و حین چرخش شلیک بشه ... خب البته تقصیر نداره ، اون همون سالهای ابتدایی پس از انقلاب بود که دچار شوک روحی شد . درحالیکه پیش از انقلاب خودش توی فعالیت هاي تبلیغاتی شرکت داشت ، و یکبار که ساواک برای تفتیش خونه و پیدا کردن اعلامیه های آقا یه خونه یورش آورده بود تمام اعلامیه ها رو قورت داد و شروع کرد به چرخش و شستشو و چنان کف بالا آورد و تند کار کرد که تمام اعلامیه ها تبدیل به خمیر کاغذ شده بودن و قابل تشخیص نبودن و وقتی که مامورین ساواک فهمیدند ، کار از کار گذشته بود ، جالب اینجا بود که اصرار داشت خشک کن هم بزنه خمیر کاغذ اعلامیه ها رو. اما هرچقدر که این لباسشویی شجاع بود در عوض رادیو کهنه ی روی طاقچه بزدل و دهن لق بود. البته با وجود گرایش متفاوت هر کدام نسبت به دیگری ولی همزیستی مسالمت آمیزی بین شون برقرار بوده ، غیر از اون حادثه عجیب در سالهای جنگ.
همون شب هایی که آژیر حمله هوایی بصدا در می اومد و آقاجون حین فرار سمت زیر زمین رادیو رو با خودش میآورد و بعدها لباسشویی لج آورد که چرا پس اون رو با خودمون به پناهگاه نمیبریم. و هربار موقع حملات هوایی شروع میکرد فحاشی سمت پنجره و آسمون تاریک شبهای رشت.
هرچی که بلد بود میگفت و نثار صدام میکرد، حتی خط و نشون میکشید و تهدید میکرد. ولی اون حادثه ی تلخ در یک غروب جمعه ابری در پاییز رخ داد و سقف لباسشویی برای همیشه سوراخ شد و گلوله ای که از داخل لباس جبهه دایی خسرو داخل محفظه ی لباسشویی افتاده بود حین چرخش مرحله ی خشک کن ، ضربه ای به خرج ته گلوله وارد شد و خب طبیعتا شلیک شد و از سقف لباسشویی خارج و به گردن یخچال وارثی برخورد کرد و وارد جا تخم مرغی شد و چون درب یخدان بسته بود به زور وارد یخدان شده و توی بدنه ی سقف یخچال جا خوش کرده بود . انگاری گلوله ی ژ۳ بود .
خلاصه این ماجرا سبب بروز اختلال هایی در سیستم تخلیه آب لباسشویی شد و حتی قسمت کشویی بالای لباسشویی که مخصوص افزودن مواد شوینده بهش است هم هرگز باز نشد .
لحظه ی وقوع حادثه ، صحنه ي به یادماندنی و جاودانه ای بود ، من خودم بچه بودم و هنوز مدرسه نمیرفتم و سال های جنگ تحمیلی بود ، البته دو سال نخست تحمیلی بود و باقیش .... حالا بماند.
به محض شلیک شدن ، و صدای مهیب ، جو سنگینی بر فضای خونه حاکم شده بود ، چون عمو رضا خیال میکرد که باز بچه های کمیته حمله کردن تا خونه رو تفتیش کنن و از سر ترس کتاب های جلد سفید و برگه های مربوط به عضویتش در حزب توده رو داخل آتیش شومینه میریخت، تا دوباره مدرکی علیه خودش دست مامورین نده ، اون طرف ماجرا هم سمت دیگر حیاط آقا تقی مستاجر اتاق و ایوان کوچک آنسوی حوض ، دبه های بزرگ مشروب را یکی پس از دیگری داخل حوض خالی میکرد تا باز برای اثبات جرم خود ، مدرک دست مامورین کلانتری نداده باشد . هرکسی به تناسب با شرایطش صدای شلیک گلوله را تعبیر میکرد، مادر با تردید میپرسید ؛
مگه ساواک هنوز هم وجود داره؟.. ما که دیگه اعلامیه های آقا رو توی خونه نداریم ، پس چرا بهمون حمله کردن؟
پدربزرگ با دستان لرزان و عصای چوبی ، لنگ لنگان تا وسط سالن آمد و نیم خیز از پنجره به بیرون نیم نگاهی کرد ، گویی محاصره شده باشیم ، آنگاه کلاه خود را بر بالای دسته ي عصایش گذاشت و از پنجره نمایان کرد ، تا سنجیده باشد که در تیررس دشمن فرضی قرار دارد یا نه ، خب لحظه ای مکث و اندیشه کرد و با حالت غضبناک سوی دایی نگاهی معنادار کرد دایی سرش را با شرمندگی خاراند. سرش را پایین انداخت...
پدربزرگ بی دلیل به دایی نادر تشر زد و چند ضربه هم با عصا به کتف او زد و مادربزرگ سریع فهمید که دلیل عصبانیت پدربزرگ چیست و لبش را گزید و شروع به نفرین ناله کرد ، گویی کارهای خلاف دایی نادر و مصرف مواد و ساخت ترقه و اکلی سورنج و فروشش به بچه های محله ، باعث و بانی شلیک گلوله و شرایط فعلی شده باشد . دایی نادر از پیش از انقلاب علاقه شدیدی به خوانندگی و مطربی داشت ، مو هایش را بلند و فر میکرد و شلوار دمپای ۳۰ سانتی و پیراهن یخه خرگوشی تن میکرد، او که فهمیده بود در خوانندگی موفق نخواهد شد به رقص و رقاصی روی آورده بود ، برایش فرقی نداشت که چه مناسبتی است ، ختنه سنون ، جشن دندونی ، جشن پیروزی انقلاب ، یا حتی ورود امام به بهشت زهرا در روز ۱۲ بهمن ماه ۵۷ . هیچ فرقی برایش نداشت ، آدامس خودش را بطرز غلط اندازی میجوید و موی فر فری اش را روغن میزد و براق میکرد و ناخن های بلندش را سوهان کشیده و ابرو هایش را نازک مانند نخ میکرد و لبخند گشادی بر چهره می نشاند و می افتاد وسط مجلس . یک نفس میرقصید. آنقدر اینکار را تکرار کرده بود که برایش حرف در آوردند ، در محله مان او را نادر سوسول صدا میکردند ولی اکنون او را نادر ترقه ای ، یا نادر شش نخودی صدا میکنند. خودش که یکبار حین جر و بحث با عمه ناهید ، گفته بود ؛ هرچه باشد اسم و لقبش از اینکه ناهید فشفشه و یا ناهید خالدار خطابش کنند بهتر است . ...
و خب عمه ناهید حتی یک خال هم روی صورتش ندارد ، بلکه روی قلبش یک خال بزرگ دارد و من آن لحظات با وجود بچه بودنم به فکر فرو میرفتم که اهالی محله از کجا باید بدانند که عمه آنجا خال دارد !؟...
خلاصه آنروز شلیک گلوله ، جو سنگینی بر فضای خانه حاکم گشته بود ، اولین صدایی که سکوت را جر داد فریاد لباسشویی بود او که هنوز خودش نمیدانست چه دسته گلی به آب داده ، در شوک بسر میبرد و ظاهرا متوجه ی چکه های زرده ی تخم مرغ از جای سوراخ روی گردن یخچال شده بود و گفته بود؛
اوه، رفیق تو تیر خوردی ، نترس، منو نگاه کن، چشمات به من باشه لعنتی، نبایستی بخوابی ، اگه خوابت ببره میمیری رفیق ، یخ میبندی .... تو نباس بمیری ، من کنارتم ، قوی باش ، تو زود خوب میشی .
( ناگهان صدای نشت گاز فریون از سوراخ یخدان بگوش رسید که اینگونه بود: فیسسسسسس)
لباسشویی کمی هول شد ، سولفه نمایشی کرد ، تا بلکه آبروداری کرده باشد ، سپس شروع کرد به پخش آژیر پایان شستشوی لباس ، ولی صدای فیسسسسس همچنان ادامه داشت ، و لباسشویی گفت :
یخچال ، دوست خوبم ، نفق بدی کردی ، این صدا و بوی بد از طرف توئه؟
یخچال که رو در روی لباسشویی در آشپزخانه ایستاده بود ، خیره به سقف لباسشویی و خروج دود از آن بود و گفت؛
از سرت دود میاد .... این سوراخ رو قبلا نداشتی ، داشتی؟
لباسشویی که پوکه داغ گلوله شلیک شده را حین تخلیه آب خشکن پیدا کرده بود با تردید گفت:
یعنی من مسلح بودم و خبر نداشتم !... خدای من ، منو واسه اعزام به خدمت اجباری و خط مقدم ثبت نام کنید ، فقط کافیه چند تا خشاب بهم بدید ،خودم دیگه بلدم شلیک کنم . خدایا من چرا سوراخ شده سقفم ، اوه... تازه فهمیدم ، این محال ممکنه ، یعنی من به دوست خوبم شلیک کردم؟.. خدایا کمک کن . امدادگر رو صدا کنید ، یکی دکتر بیاره....
مدتی نگذشته بود که لباسشویی پاشو کرد توی یه کفش که باید براش کارت جانبازی و یا ایثارگری بگیرن . اون خودشو یکی از دلایل بازپس گیری خرمشهر میدانست چون به محض وقوع حادثه ، رادیو اعلام کرده بود :
خونین شهر آزاد شد
و دایی نادر بطور غریزی و طبق معمول جهید وسط سالن و شروع کرد به رقصیدن و عمه ناهید هم سوت و کف و هورا میکشید و با ریتم دست زدن هایش به دایی نادر جو میداد. ....
مادربزرگ بر پشت سینی چای ضرب گرفته بود و همه هل هله سر میدادند ، و آقا تقی مجدد دبه دبه از حوض آب میکشید و بسته بندی میکرد تا جای مشروب به دست مشتریان بدهد ، بوی مشروب همه جا را برداشته بود ،
اما اینک
اکنون و پس از گذشت سالها جو کاملا تغییر کرده ، دیگر خبری از سختگیری های لباسشویی و گیر دادن هایش نیست ، او حتی مدتی را صرف امر به مجبور و نهی از مشروب گذراند ،، حاضر نمیشد هر تن پوشی را بشوید ، حتی تفکیک جنسیتی راه انداخته بود ، مردانه یک طرف ، زنانه هم درون تشت و در حمام با دست باید شسته میشد. حتی دم از تصمیمات جدیدی میزد و قصد کاندید شدن داشت ، و پیشاپیش بفکر خرید آرا بود ، و....
قسمت هایی از بداهه نویسی های من در ۱۳ سالگی ام را خواندید
ممنون از شما بخاطر وقتی که گذاشتید.. و لایق دانستید .
#شهروزبراری #دستنوشته #داستان_کوتاه #بداهه_نویسی #شهروزبراری_صیقلانی #داستان_خلاق
اولین نفری باش که میپسندی
یکجای کار دردم گرفت . ولی آخ نگفتم . در عوض ریختم توی خودم و بغضم رو قورت دادم . خب مرد که گریه نمیکنه .
" پا میشه راه میره و فکر چاره میکنه . "
این جمله ای بود که مادر توی بچگی بهم میگفت .
ولی هرچی قدم میزنم و راه میرم تا فکر چاره کنم باز فایده نداره و بی اختیار قدم هام به قبرستان شهر ختم میشه .
یه چیزی داره از درون مث خوره ، روحمو میخوره . داره منو ذره ذره آب میکنه . زجر میده . هنوز توی گوشم هست صداش . صدای لرزانی که از پشت گوشی با کمی مکث و تاخیر و بغض آلود میگفت؛
فقط بیا
ولی من تازه پام به فرنگ باز شده بود . تازه راه و رسم زندگی توی فرنگ رو یاد گرفته بودم . از همه مهم تر تازه پدرم رو دیده بودم . و اون پدر روز به روز جوان تر از قبل میشد، شاد و خوش گذران . بی غم و آرمانی . نه غمی ، نه دردی ، نه حس غربتی . خب شب به شب مهمانی و هم وطن های فرنگ نشین سبب شده بود که درد غربت با من غریبه باشه . هربار و هر ماه تلفنی با ایران و مادرم حرف میزدم و اون سکوت میکرد پشت گوشی ، و فقط با حال و احوالی افسرده میگفت؛
فقط بیا
کار به جایی رسیده بود که دلم نمیخواست باهاش تلفنی حرف بزنم . و وقتی بعد بیست سال برگشتم و دیدمش از تعجب وا رفتم .
دیگه خودش نبود . خیلی شکسته و پیر شده بود . اون سکته کرده بود و انگاری از همون بدو غیبت و سفر و هجرت من ، دچار سکته شده بود و نمی تونست روان حرف بزنه ، لوکنت گرفته بود . و من غرق حسرتم و اندوه . چون کسی رو جز من نداشت . و هربار گفته بودش بهم که ؛
فقط بیا
ولی من نمی فهمیدم . من چیکار کردم خدا .
در همین افکارم که باز شهر زیر قدم هام طی میشه و به سر مزار مادر میرسم . آما چه دیر.....
گاهی اوقات در تاکید و تکرار برخی جملات ساده از جانب عزیزان مان ، حرفی عمیق نهفته است . حرفی که برای گفتنش هیچ واژه ای نیافته اند ، و از سر ناچاری کلمه ای را برگزیده و پیوسته تکرار میکنند. کلمه ای که به ظاهر ساده می نماید . ولی وقتی که یک امر ساده به شکل غیر معمول تکرار میشود باید در موردش مکث و تامل نمود . زیرا بی شک حرفی درونش نهفته .
حرفی داشتن ، دردی داشتن ، و نیازی داشتن و نگفتن ، در خود نهفتن ، چه درد بزرگی ست ، وقتی توان ابراز نباشد .
بداهه #شهروزبراری #داستان_کوتاه #نویسندگی_خلاق #بداهه
قدر مادرمان را دانسته و قدردان آنان باشیم .
#گربه_شناقدار #نمکدان_شکسته #پویش_نویسندگی #شین_براری
1 نفر دوست داشت
کفشهای قرمز روی بام
اول مرداد هزارو سیصد و قو...
نامه ای بی مقدمه پیدا میشود ، دخترک در عالم دنیایی کودکانه میپندارد که آن نامه چیز مهمی ست که در زیر کاناپه پنهانش کرده اند ، پس آنرا نگه میدارد ، مدتی بعد....
دختربچه ی هفت ساله برای اولین بار بکمک پدرش از پله های چوبی نردبان بالا میرود و موفق به فتح قله ی خانه یشان یعنی پشت بام میشود ، اما....
دخترک کفشهایی پاشنه بلند را لبه ی بام میابد ، که بطرز عجیبی سرشار از حرفهای ناگفته است، گویی زمانی مالک کفشهای پاشنه بلند ، خود را از لبه ی بام این ساختمان چندین طبقه به پایین پرت کرده باشد!...
پدرش وانمود میکند که لابد صاحبش به آسمان پرواز کرده و کفش هایش را جا گذارده ، اما دخترک به این خوش بینی مشکوک است. چندی بعد او به مدرسه رفته و سالها بعد نامه ای را که زیر کاناپه یافته بود را مجدد در میان وسایل قدیمی اش میابد و آنرا میخواند ..
متن نامه :
همواره حرفهایم را نتوانستم بگویم ، درعوض بی وقفه نوشته آم . چه توان کرد وقتی توان ابراز نباشد؟ نوشتن بهتر از در خود نهفتن است . مینویسم بی آنکه کسی انها را بخواند ، حرفهایم بی مخاطب تر از قبل شده اند و هرچه بیشتر پیش میروند کمتر شاد و اکثر غمناک میشوند ، بااین حال مینویسم هر چه است از نگفتن بهتر است. افسوس ک اشتیاقی برای خواندنش نیست . افسوس.....
شهروز مدتهاست از تو دورم ، اما هرروز کنارت در همین چهار دیواری ام. شهروز هر روز بی اعتنا از کنارم رد میشوی . و من تورا روی کاغذ ها جامیگذارم و میروم ،مثل زنِ جوان موخرمایی، که چند ساعت پیش، بی آنکه بیدارت کند با چمدانی در دست از این خانه رفت.
اما قبل از رفتن باید همه چیز را بنویسم. کاغذ های سیاه شده را کنار میزنم و روی کاغذ سپید می نویسم
: رشت__شهر خیس و بارانی، از آفتاب تابستان حالم خراب میشود . دلم بهم میخورد،از پشت میز بلند میشوم، گویی چیزی از درونم کنده میشود.شیر آب را می چرخانم ،آبِ سردو تازه را به صورتم میزنم،نگاهی به آینه ی بالا ی دستشویی می اندازم ،دختری رنگ پریده با مو های مشکی،و زلفی سپید درون آینه ،به من خیره شده است ، به سختی میشناسمش، سرم گیج می رود،دستم را به دیوار تکیه میدهم .
صدای زنگ ساعت ،سکوت خانه را میشکند، مي بينمت، روي كاناپه ي چرمین و مشکین رنگ بخواب رفته یی با يازدهمین زنگِ ساعت بلند ميشوی ومثل همان سالها به سراغ پاكت سيگار با نخ های باریک و بلند شکلاتی رنگ مور ، ميروی،نه، تا جایی که درخاطرم هست ، آن روزها هنوز عادت نداشتی، ناشتا سیگار بِکِشَی، پس به طرف آشپزخانه ميروی و زيرِ كتري را روشن ميكنی و تا جوش آمدن آب ،سری به دستشويي میزنی.کنار آیینه می ایستم و نگاهت میکنم دستانت را از آب پُر میکنی و به صورت تصویر درون آیینه می پاشی ،با آیینه مثل دیوانه ها حرف میزنی تا به درب بگویی دیوار بشنود و میگویی؛
~ (سلام شهروز، خوبی؟ کجا بودی نبودی؟ پیدات نیس تازگیا!..، کجاها میدی؟ نه ببخشید کجاها میچرخی؟ چیه؟ دعوا داری؟ چرا مث بز خیره شدی بروبر نیگاه چپکی میکنی؟ هنوزم بین روح و تنم جنگه . ولی دلم واسه اون فوضولی که داره بیرون درب دسشویی به حرفامون گوش میده تنگه!..)
{هی!... با من بود . او هنوز هم لوس و دیوانست. همیشه با آیینه دعوا داشت}
شهروز من تو را بنظاره نشسته ام ، و تو ، دستی به ته ریش ات میکشی، بی حوصله تر از آنی که صورتت را اصلاح کنی ، چشمانِ عسلی و بادامی پف آلودات، از بدخوابی شب پیش خبر میدهد.نگاهت میکنم و زیر لب از خودم میپرسم
:هنوز هم شهروز را دوست داری؟
سوتِ کتری بلند میشود، شیرِ آب را می بندی وبه آشپزخانه برمیگردی، ،مثل همان سالها دوست داری خودت چای دم کنی،همان صبح هایی که قبل از بیدار شدنم ،بلند میشدی و بی صدا صبحانه را آماده میکردی، عطرِ چای، خانه را پرُ ميكند.
با لیوانِ چای به کنار کاناپه میروی همچنان از قند خبری نیست در خانه ات و شکر تنها عامل شیرین کننده در این خانه ی تلخ و عبوس است . یک نخ سیگار باریکو بلند مور روشن میکنی .یادم هست قبل از تحريم سيگارهایِ آمريكايی – مالبرو قرمز مي كشيدی و من عاشقِ بُویش بودم –میخواهم کنارت روی کاناپه بنشینم ،اما می ترسم بوی سیگار دوباره حالم را بهم بزند، این تهوع ،این روزهاست هر لحظه با من است ،این روزها ترا و عشق ترا بالا می آورم ،بهتر است به اتاق برگردم شاید بتوانم کمی بنویسم ، قبل از رفتن ،نگاهت میکنم _هنوز هم پس از این همه سال ،دل کندن از تو برایم سخت است_حلقه های دود چهره ات را می پوشاند،به سیگارت پُک میزنی و روي كاناپه لم می دهی وبه صفحه ی تلويزيون كه يا از ديشب اصلاً خاموش نشده يا هنگام بيدار شدن از خواب ، بلافاصله، آنرا روشن كرده ای ،خيره ميشوی ،كه در آن ساعاتِ روز ، اخبار ورزشی نشان ميدهد يا بازپخش بازی فوتبالِ شبِ قبل– راستی امروز چند شنبه است؟ اگر پنج شنبه باشد از کار خبری نیست ،البته برای تو هر روز این دو سالِ گذشته یا پنج شنبه بوده است یا جمعه. از آشپزخانه فاصله میگيرم وبه طرف اتاق میروم ، درِ نيمه بازِ اتاقِ سمتِ چپی را باز میكنم ،بویِ تندِ و کمی شیرین سيگار و عطرِ مردانه كه از لباس هایِ تَلنبار شده در گوشه ی اتاق بلند میشود،به مشامم می رسد، پلیور ارغوانی ات هم اینجاست ، آخرين روزي كه ديدمت تنت كرده بودی،آن روزِبهاری را خوب بخاطر دارم، موهايت ،كوتاهِ كوتاه بود،یادم هست گفته بودم:چقدر مویِ كوتاه به تو مي آيد و تو خندیده بودی.
سَرم گیج میرود به طرف میز میروم و روی صندلی کنارِ میز مینشینم ، ناخودآگاه ،نگاهم به وسایل روی میز می افتد، کنار کاغذهایِ من،لب تابِ نقره يی رنگِ كاركرده يی،روی میز نهارخوری قهوه رنگ نشسته .خسته به نظر می رسد، لب تاپ نقره يی،دوستِ مشتركِ ما،من وتو، که دیگرخیلی وقت است،”ما” نیستیم.چه خوب تمام حرف هایمان را به یاد دارد،تمام روزهای ِ خوبِ مرداد ماه.
در كنارش زير سيگاریي پُر از ته سيگار و خاكستر ، يك پاكت سیگار با نخ های باریک و بلند قهوه ای رنگ که برویش خارجکی نوشته MORE چند کتاب كه از مدتها پيش بسته مانده و چند قابِ دی وی دی . روي کناره ی یخچال سفید و بزرگی که مثل احمق ها جای آشپزخانه وسط سالن گذاشته ای و پُر از عكس است مي توانم ببينمت، اين عكسها ، شبيه مستنداتِ تاريخي اند ، كه رشد آرتینا خواهرزاده ات که تنها فرزند شاداب خواهرت است را در سالهاي مختلف زندگيش گزارش مي كنند، از خودت هم عکس زیاد چسبانده ای از بس که خود شیفته ای. شروع اين تاريخ دوران دانشجويي توست ،شروع كارهايِ دانشجويي ات ، همکلاسی ها، مي توانم تك تك دوستانت را ،در اين عكس ها پيدا كنم ، دوستاني كه هنوز ، يكي ،دو نفر از آنها ،كنارت هستند _ البته وقتي پول داری ، يا مشغول انجامِ كارِ پُر منفعتي هستی –تنها یک چیز اینجا کم است ، یکی از همکلاسی ها که همیشه کنارت بود،چرا عکسش را پیدا نمیکنم؟همان دخترِجوانِ موخرمایی ،که عاشقت شد.عکس اش را چرا کنار باقی عکس ها نمی بینم؟ پیدایش نمیکنم ،شاید دوباره گُمش کرده ای؟ تو حتی خودش را نمیبینی چه برسد تا که عکسش را به یخچال بچسبانی . دیوار را کمی رنگش زده و سپس رها کرده ای ، چهارپایه را تکیه به دیوار زده و زنبیلی را به یادگار نگاه داشته ای ، همانی که میگفتی مادرت روز نخست زندگانی با پدر مرحومت با ان زنبیل زندگیش را آغاز نمود . عکسی از دو نویسنده ی قدیمی بر دیوار کوبانده ای ، و مشک آب کربلا را خسته تر از قدیم گوشه ای مطرود گذارده ای
پایین تر چند تا عكس دیگرهم هست . چقدر جوان بودی، مغرور و کله شق_ اين قيافه جدي را كه به خودت مي گيري ،خيلي بامزه مي شوی شبيه نویسندگان بزرگ،اما فقط شبیه آنان. مثل داستان هایت كه فقط اسمشان شبيه، داستان های بزرگِ تاريخ دنیاست. _سَرم سنگین میشود، به پشتی صندلی تکیه میدهم و چشمهایم را می بندم. از خودم می پرسم :”من اینجا چه میکنم،من که سالها پیش از این خانه رفته ام. اما حالا من؟ دوباره ؟در اتاقِ تو؟ اتاقي كه مثل تو ، فقط گذشته دارد و حال و آينده برایش مُرده.
وقتی به این خانه آمدم ، تو تنها بودی. اما من همیشه حضور کسی را حس می کنم. تو حرفی نمی زنی اما صدای پاهایش را می شنوم. عطر نفس های زنِ جوانِ موخرمایی، در تار و پود این خانه جا مانده است .در همه ی خوابهای من ،ما سه نفربودیم. .صدای زنگ ساعت در خانه می پیچید ، به ساعت روی دیوار نگاه میکنم عقربه ها ، شروع مي كنند به عقبگرد: يازده ، ده ، نه و روي عدد هشت مي ايستند، چند ساعت قبل از بيدار شدن تو.در ِ اتاق سمت راست باز می شود،می بینمش، زنِ جوانِ موخرمايي را ،که روي تختِ دو نفره چوبي غلت می زند ، زنِ جوان مو خرمایی ،همان دخترِجوانی که عکسش روی دیوار نبود.دوباره ، سه نفر شدیم،مثلِ خواب های من
ج
اپیزود دوم
Episode B [] [] |2|
غَلتي مي زنم ،جاي خالي و سَردت را زیر دستانم حس مي كنم ، مثل بيشتر شب ها رویِ كاناپه، جلوي تلويزيون خوابیده یی. صداي تيك تيك ساعتِ كنار تختم را مي شنوم ، به ساعت نگاه مي كنم ، ساعت ۸ صبحِ ، پنج شنبه اول مرداد ماهِ هزار و سيصد و فلان…. از شمردن ، روزها و سالها، خسته شده ام ، از این خانه ، از این شهر رشت بارانی خسته شده ام،شهر شیکپوش و با فرهنگ ، روشنفکر و باسواد کمی هم کج کلام که روزی ،شهر رویاهایم بود ،حالا دارد خفه ام می کند. هفت سالِ پيش با تو به این شهر آمدم .در يك روز گرم تابستاني مثلِ امروز .یادت هست ؟
اولين روزِ زندگي مشتركِ ما؟ تو همه چیز را از یاد برده ایی ،حتي سالگردِ اشنایی مان را .بلند مي شوم،دربِ حمام را باز مي كنم و به داخل حمام ميروم ، قطره هاي سَرد آب ، روي موهای خرمایی رنگم می ریزند. اتفاقاتِ تمام اين هفت سالِ گذشته ، از جلوي چشمانم عبور مي كنند آن روزها گمان مي كردم ، خوشبخت ترين زن دنيا هستم، اما حالا خودم را گُم کرده ام ،دختر جوان موخرمایی ،که عاشق توبود وهفت سالِ پیش ،دست در دست تو پا به این شهر رویایی باران های نقره آی و این خانه گذاشت . همه چيز عوض شده است ، سالهاست که برای هم حرفي نداریم ، اگر گاهی هم این سکوت می شکند، بلافاصله دعوایمان ميشود ،خودم را غرقِ كاركرده ام تا شاید زمان همه چیز را به حالت اولش برگرداند،اما دورتر شدیم. نه،عزیزم. گلایه نمی کنم. تو تمام تلاشت را کردی. هفت سال ،ُتمامِ تلاشت را كردی تا نااميدم كنی ،از كارم ، از زندگي ، حتی از خودت. بغض تمام این سالها در گلویم می شکند.بي اختيار، قطره هاي اشك روي صورتم ردِ گرمي برجای مي گذارندو می گذرند، شير آب را مي بندم و به طرف كمد داخل حمام مي روم ، حوله یِ تني صورتي رنگمم را بر مي دارم و تنم مي كنم ، از حمام بيرون مي آيم روبروي ميز آرايش مي نشينم ، به عكس خودم در آينه نگاه می کنم .کنارم نشسته یی و موهای خرمایی رنگم را شانه مي كنی ، تمام خاطراتمان در دلِ آينه زنده مي شود. بی اختیار دستم به شيشهِ عطرِ خالي روي ميز مي خورد و زمين مي افتد، شانه را كنار مي گذارم ، شيشه خالي عطر را از زمين بر مي دارم، اين اولين هديه يي بود كه به من دادی ، درش را باز مي كنم اما ، دیگر هيچ بویی ندارد ، از دربِ نيمه باز اتاق ، نگاهت مي كنم ، هنوز خوابی. به دستانم نگاه می کنم ،به حلقه ی طلایی ام، مثلِ حلقه ی مردانه در دستانِ تو.تنها نشانی که از هفت سال زندگی مشترک هنوز نگه داشته ایم.هفت سال!” هميشه شنيده بودم كه عدد هفت ، عدد مقدسي ست،اما،حالا، در هفتمين سالِ زندگیِ مشتركِ ما،نه قداستي هست نه عشقی.اين زندگي بيشتر از هر چيز نيازمندِ يك شهامت است.يكي از ما ، بايد شهامت اين راپیدا کند که اين حلقه را از انگشتش جدا كند ، شايد اين طلسم هفت ساله ، بشكند.سرمایی در تنم می پیچد حوله را به خود می پیچم و كشوي لباسها یم را باز مي كنم.لباسِ زير،ساده ایِ سپید، يك بلوزِ صورتي و شلوار لي روشن،حوله را روی تخت می گذارم ولباس هایم را بر تن میکنم،موهایم را كه هنوز نمداراست ، پشت سرم جمع مي كنم ، بليط و پاسپورتم رابر مي دارم، نگاهي به ساعت دقيق حركت مي اندازم
:”مقصد :دیار غربت ، ساعت پرواز : ۱۰صبح پنج شنبه ، اول شهریور، هزاروسيصد و فلان.. “
مانتوي خردلي رنگم را از داخل كمد بر مي دارم و تنم مي كنم ، با يك شالِ طرح دار زرد ، نگاهی به چمدانِ کنار میز می اندازم ،همه چیز برای رفتن آماده است، بليط و پاسپورت را داخل كيف دستي ام مي گذارم ، در حاليكه كيف دستي و چمدانم را به همراه دارم از اتاق بيرون ميایم، هنوز روي كاناپه خوابی، خوشحالم كه مجبور نيستیم خداحافظي كنیم. از امروز، هر كدام از ما به راه خود می رود من با چمدانم ، به سوي آينده و توبا حسرت هایت به سوي گذشته.
مي توانم ، امروز ، فردا وفرداهایت راتصور كنم ،كه بي خيالِ من رو به روي تلويزيون نشسته یی و تيم مورد علاقه ات سپیدرود رشت را تشويق مي كنی، نگاهم را از تو میگیرم، چمدان را داخل راهرو مي گذارم و كفشهايِ پاشنه کوتاهِ قهوه یی ام را مي پوشم، دلم می خواهد یکبار دیگر برگردم و به خانه نگاهی بیاندازم تا طبق عادت مطمئن شوم همه چیز مرتب است، اما وقتی من در این خانه نباشم دیگر چه اهمیتی دارد که همه چیز مرتب است یا نه؟
اپیزود 3
Episode C [] [] [] ©
برف می بارد ، موهای مشکی ام بلند شده و زولف مویم سفیدتر از برف گشته ، حالا ماههاست که این منه نهفته در من از این خانه رفته ، همان زن جوان با موههای خرمایی که به تعبیری تصوری رویاگونه از خویشتن خویش دارم . و دربِ اتاقِ سمت راست بسته مانده . تو هرگزبه آن اتاق نمی روی.اما خوب می دانم که زنِ مو خرمایی را از یاد نبرده یی ، یک نخ سیگار مور باریک و بلند شکلاتی رنگ روشن می کنی و من به زنِ مو خرمایی می اندیشم.او رفته بود روزی که من به این خانه آمدم .آن شبِ گرم ِ تابستانی را چه خوب به یاد می آورم. شبی که دختری با موهایِ مشکی ، مهمان لحظه هایت شد. یک دوست قدیمی ، تنها رفیقی که برایت مانده بود.تنها رفیقی که وقتی زمین خوردی نخندید و دستت را گرفت.آن شب را چه خوب به خاطر دارم.جشنِ کوچکی برپاشده بود دراین خانه .یادت هست؟ وقتی که دیدمت غمِ عجیبی در چشمانت بود. چشمانی که همیشه دوستشان داشتم . که همه چیزت را یک باره از دست داده بودی. کاری که همه ی زندگی ات بود و همسرت،زن مو خرمای، که ترکت کرده بود.وقتی که آمدم تنها بودی. تنهایی ات را نفس می کشیدم در جای جای این خانه . آمده بودم رفیق قدیمی ام را ببینم و بروم اما.ماندنی شدم
رشت ، سردش شده ، برف می بارد ، روزهای زندگی ما مثل همین فصل های زیبا چه زود می گذرد و من هنوز این صفحات ِ آخر را تمام نکرده ام.اینجا سرد است ، سردرد،سردردهایِ کِشدار امانم را بُریده است. کاغذ ها را رها می کنم.دنبال شیشه داروها می گردم باید اینجا باشد،اما نیست.
کسی دستش را روی زنگ می گذارد و می فشارد. نگاهت می کنم. تو منتظر کسی نیستی. ماه هاست که کسی به این خانه نیامده است به طرفت می آیم کنار ِپنجره ، نگاه میکنم زنِ جوانِ موخرمایی،پشتِ در است،او بی خبر بازگشته است باچمدانی در دست. نگاهم میکنی و به سیگارت پک می زنی. منتظرم چیزی بگویی و از این برزخ نجاتم دهی.اما تو سکوت می کنی.چیزی مرا از این لحظه جدا میکند.میان حال و اینده معلق میشوم. صدایی در گوشم فردای این خانه را پیش گویی میکند.فردایی بدونِ من.
صدایی در درونم میگوید : زن موخرمایی، آمده است که بماند.آمده است تا همه چیز را از من بگیرد . صدای تپشِ قلب کوچکی را می شنوم.او تنها نیست. نبضِ ضعیفی که میزند در درون او قلبِ کوچکِ نوزادی که در شکم دارد.نوزادِ به دنیا نیامده اش بهانه یی ست که او را به این خانه کشانده است… کودکی که حالا با او نفس میکشد… او آمده است تا همه چیز را از من بگیرد… از این فکر به خود می لرزم…نگاهت میکنم شاید مرا در آغوش بگیری و از این کابوس نجاتم دهی…شاید بوسه های گرمت مرا به رویاهای عاشقانه یی که باهم ساخته بودیم برگرداند و از این کابوس نجاتم دهد… منتظرم تا شاید حرفی بزنی،چیزی بگویی ، بخواهی که بمانم،منی که دیگر تنها یک رفیقِ قدیمی نیستم و منی که زندگی ام با تو گره خورده است،از تهِ دل تنها یک آرزو دارم که حمایتم کنی،اما، تو بی حرکت ایستاده یی و به سیگارت پک می زنی ،صدایِ زنگِ در، دوباره به صدا در می آید…… نگاهم را از تو می گیرم، تودر تردید هایت می مانی و من تصمیم میگیرم ، در را باز میکنم و از پله ها بالا میروم.. دکمه را فشار می دهی، صدای درب آهنی_درب ِورودی اصلی ساختمان پارسا ، تیرِ خلاصی ست برایِ من .زنِ موخرمایی یکی یکی پله ها را پشت سر میگذارد_ از شوق آسانسور را فراموش کرده… ازپله ها بالا می روم، تو به سیگارت پک می زنی، زنِ موخرمایی هم از پله ها بالا میآید،به طبقه اول می رسد،من طبقه ی چهارم را پشت سر میگذارم،به طبقه ی دوم میرسد،من طبقه ی پشت بام را پشت سر میگذارم، به طبقه سوم می رسد،نزدیک دربِ واحد شش ، من دربِ پشت بام را باز می کنم.
چمدان را از دستِ زنِ جوانِ موخرمایی میگیری، لبخندی که خودت هم باورش نمی کنی تحویلش می دهی ، زن وارد خانه اش میشود،تو کنار در می مانی و به بالای پله ها پشت بام نگاه می کنی، دنبال ردِ مبهمی از ردِ پای ِمن که بر پله ها باقی مانده است….نگاه می کنم ،زنی شبیه من، با موهای بلند مشکی روی لبه ی پشت بام، چون درختی در سکوت ایستاده است،چشمانش بسته، دستانش باز، شبیه زنی تکیه داده برصلیبِ خویش….
زنِ جوانِ مو خرمایی صدایت میکند، وارد خانه میشوی و درب را می بندی…زنِ مو مشکی آرام خود را به دستِ باد می سپارد و سقوط میکند…
حالا پس از سالها هنوز هم زنِ مو خرمایی با دختر کوچکت در همان خانه، طبقه ی چهار واحدِ شش زندگی می کند، دختری با چشمانی شبیه چشمان ِتو و من سالهاست که ازاین خانه رفته ام ،اما هنوز اولِ مرداد ماه ِ هزارو سیصدو هشتادو فلان .... را..از یاد نبرده ام.. کفش هایم را روی پشت بام جا گذاشتم و ترا روی کاغذ ها… روزی شاید دخترکِ کوچکت که چشمانش شبیه چشمان توست، نوشته هایم را بخواند یا کفش هایم راکه روی پشتِ بام جامانده است، پیدا کند. شاید هم دخترت صاحب پسری شود و او داستان پر غصه ام را در همبودگاه بنویسد تا دیگران بخوانند و بدانند که روزی بود که من نیز بودم . گل عشق را از باغچه ی زندگی من ربودم . .....
سپاس از جملات پریسا مجد که وامدارش مانده این اثر.
نویسنده شهروزبراری صیقلانی
#شین_براری #شهروزبراری #عاشقانه_خاص
شکورا آذرخشی
درود ، داستان خوبی بود . فقط متوجه نشدم به قلم خودتون بود و یا برای پریسا مجد که اینجا منتشرش کردید؟
-
دوست داشتن
1
- سپتامبر 5, 2021
شهروز براری
درود داستان کارگاه داستان نویسی استاد لادن طباطبایی بود که چند دلنوشته ی مجزا و ناقص بود ، و از بنده توسط هنرجوی کارگاه نویسندگی خانم پریسا مجد درخواست شد تا از دلنویس ها به نحوی در یک اثر ادبیات داستانی عاشقانه بهره ببرم تا بلکه بدین وسیله چاپ و ماندگار بشه ، (اون مقطع ۱۷ اثر ثبت شده رده بندی ...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
2
- سپتامبر 7, 2021
شهروز براری
ماجرای سرکار خانم مجد این بود که گفتم. خب حالا که اسمشون هر جای سخت و دشواری و پایین و بالایی بدلیل این داستان با من همراه بودند گفتم خب اینجا هم باشند و انصاف نیست که ازشون نام نبرم. ممنون که چنین نکته سنج و ریزبین بودید . البته این اثر در نسخه خام اولیه اش در مسابقات داستان نویسی کوتاه هم...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
2
- سپتامبر 7, 2021
شکورا آذرخشی
درود ، متأسفم بر سرنوشت قلم تون از بابت انتشار در ج.ا ، ولی از جهتی هم به قول شما ماه هرگز پشت ابر نمانده و نخواهد ماند ، به ویژه اگر به سانِ قلم شما درخششی مشابه خورشید داشته باشد . سپاس برای توضیحاتی که فرمودید ، ایموجی لبخند و برگ سبز روشن
-
دوست داشتن
1
- سپتامبر 7, 2021
در مجموع میتوان ادعا کرد که چیزی در حدود 6 هزار نوع زبان اعم از گویش و لهجه و زبان متنوع و مختلف می باشد، که البته هر سال تعدادی از آنها از بین می روند، بعضي از اين زبانها بسيار به هم شبيه هستند .
.بنابر اين همه زبانها را مي توان در 20 گروه عمده جاي داد. يکي از مهمترين، گروه هاي زبان ايراني است (هندو ایرانی)، که تمامي زبان هاي شبه قاره هند و ايران و اروپايي را دربر مي گيرد. ريشه بسياري از کلمات زبان هاي اروپايي یکی است، مانند:
است ـ پدرـ برادر ـ خواهر ـ مردن ـ ايست، و
بسیاری دیگر که در اینجا نمی گنجد.
از زبان پارسي امروزه دهها کلمات بين المللي شده و به بیشتر زبان های مهم دنیا راه پیدا کرده،
مانند: بازار- کاروان – کيميا- شيمي- الکل – ديتا – بانک – درويش - آبکري – بلبل – شال – شکر – جوان – ياسمين – اسفناج- شاه – زيراکس – زنا – ليمون – نارنج – ترنج – اورنج - تايگر – کليد - کماندان – ارد (امر، فرمان) استار – سيروس- داريوش- جاسمين ، گاو ( گو= کو) – ناو- ناوي- توفان – مادر- پدر- خوب – بد- گاد- نام – کام - گام – لنگ- لگ – لب- ابرو – تو – من - بدن - دختر( داتر)
- و صدها و بلکه هزارها کلمه دیگر .
این مطلب برای اشتراک در همبودگاه باز نویسی شده است.
در تاریخ زبانها در کنار یکدیگر تکامل یافته اند، منجمله زبان پارسي که واژگاني از زبان هاي همسايه اش وام گرفته، و واژگان زيادي نيز به آنها واگذار کرده است. بدلیل مرکزی بودن تمدن ایرانی تاثير شگرف زبان پارسي بر زبان هاي نیمه غربی آسیا نياز به توضيح ندارد. زبان پارسي زبان بين المللي عرفان است، و عارفان بسیاری از عزیزان ترک و عرب و هندي، کتاب هاي عرفاني خود را به پارسي نوشته اند. مكتب تصوف هند و ايراني که از طريق ايران به آسياي غربي و حتي شمال آفريقا نشر يافته است، بيشتر کتابها و نوشته های خود را به نثر يا شعر پارسي نوشته اند، زبان تصوف در شبه قاره هند و حتي در ميان ترکان همواره پارسي بوده است.
در زبان هاي اروپايي و از جمله در انگليسي امروز، نيز کلماتي با ريشه پارسي وجود دارد، و صدها کلمه مشترک ميان پارسي، و زبان هاي اروپايي وجود دارد مانند:
بهتر (بتر)، خوب (گود)، بد، برادر، داتر (دختر)، مادر، پدر (فادر، پير، پيتر)، کاروان، کاروانسرا، بازار، روز، و اينها را ميتوان تا بيش از 700 کلمه ادامه داد، دليل اين اتفاق زبان باستاني سنسکريت می باشد، که زبان مادري تمام زبان هاي ایرانی آریایی (هندو اروپايي) است. در قرآن و انجیل و تورات، واژگاني از پارسي وجود دارد،
مانند: پرديس (فردوس).
بسياري از نام هاي جغرافيايي و مکانها در خاورميانه و شمال آفريقا، از پارسي است، مانند:
بغداد، الانبار، عمان (هومان)، رستاق، جيهان، بصره ( پس راه)، رافدين، هندو کش، حيدر آباد، شبرقان (شاپورگان)، تنگه، بدلیل فراوانی در هر دیاری و نقشه ای، بسیار نام های پارسی می بینیم.
واژه های پارسي بسیاری در زبان قرقيزي، قزاقي، ايغوري و ترکمني مي يابيم. در مالايا، جوار قريه بنام سامودرا، قبر حسام الدين وجود دارد، که در سال 823 هجري درگذشته است.
سنگ قبر او در مالايا بي نظير است.
اين اشعار از ابيات سعدي روي آن نوشته و حکاکي شده است:
* بسيار سالها بشر خاک ما رود <><> کاين آب چشمه آيد و باد صبا رود *
* اين پنج روز مهلت ايام آدمي <><> بر خاک ديگران به تکبر چـرا رود *
بيش از 350 کلمه فارسي در زبان اندونزيايي شناسایي شده است،
واژه هاي:
خوش، سودا، بازرگاني، کار، کدو، نان، خريد فروش،
حروف ربط :
از، به، هم، و امثال آن در اندونيزياي امروزه رايج است.
نمونه اي از شعر شاعر آلبانيايي (آبوگويچ)، از قرن نهم ميلادي داريم:
* رخت ز آه دلم گر نهان کني چه (نيست) عجب <> کسي چگونه نهد شمع در دريچه بــــاد *
شاعران پارسي گفتار و نويسندگان نامدار در قلمرو يوگسلاوي قديم، و سرزمين قفقاز مانند: نرودويچ و بابا سرخيان آثاري از خود بجا گذاشته اند، که سومه هاي نفوذ زبان پارسي را درآن نقاط جهان تمثيل مي کنند.
هفتصد سال پارسي زبان اداري هندوستان بود، تا اينکه در سال 1836م، چارلز تري ويليان زبان انگليسي را بجاي زبان پارسي رسميت داد. روي مزار جهان آرا (دختر شاه جهان) اين بيت نگار شده است:
* بغير سبزه نپوشد کسي مزار مـرا <><> که قبرپوش غريبان همين گياه بس است *
همچنين بر لوحه سنگ مزار نور جهان و جهانگير (در تاج محل)، اين شعر نور جهان حک شده است:
* برمزار ما غريبان ني چراغي ني گلي <><> ني پر پروانه سوزد ني سرايد بلبــلي *
بعضي غلط های رايج
بسياري از مردم به اشتباه کلماتي مانند: تاج، خبر، بيگ، دهقان، خاقان، خان، را به زبان هاي ديگر مرتبط مي کنند. در حاليکه بطور نمونه: دهگان يا ديهه گان ريشه کلمات دهقان – خاقان و خان است.
گاهي در زبان پارسي نيز، آواهايي مانند:
گ – ش - پ و ذ به آواهاي ج – س – ف و ذ،
تبديل شده است.
مانند:
گرگان = جرجان،،
شوش = سوس،
، پند = فند،،
استاذ = استاد
گاهي گ در آخر کلمات به ه تبديل شده،
مانند گردگ = گرده.
قسمت دوم
ادامه مطلب مرتبط ؛
هیچ زبانی در دنیا نیست که از دیگر زبان ها واژگانی وام نگرفته باشد، همه ی زبان ها از هم دیگر تاثیر و تاثر پذیرفته اند. زبانی که از زبان های دیگر وام نگرفته باشد، زبانی مرده است. هر اندازه زبان ها تاثیر بیش تری گرفته باشند زنده تر شده اند و این عیب و نقصی برای آن ها به شمار نمی رود. مهم ترین زبان کنونی جهان (انگلیسی ) تقریبن 75 درصد کلمه های خود را از دیگر زبان ها به ویژه انگلو، جرمن و لاتین گرفته است. اسپانیولی و پرتغالی 95 درصد زبان و ادبیاتشان یکی است، با این حال خود را دو زبان گوناگون می نامند .
عربی و فارسی
زبان عربی و فارسی نیز از یکدیگر واژگان زیادی وام گرفته اند. در زبان فارسی بیش تر اصطلاحات فقهی ، مذهبی و حقوقی از زبان عربی گرفته شده است. اما زبان عربی نیز به نوبه خود واژگانی به صورت دست نخورده و واژگان زیادی به صورت برهم زده شده (به شکل قالب های معرب) از فارسی وام گرفته است. جوالیقی 838 کلمه و در کتاب المنجد 321 کلمه و ادی شیر در کتاب خود با نام «واژه های فارسی عربی شده» 1074 واژه را که زبان عربی از زبان فارسی وام گرفته است را توضیح داده اند. برای نمونه از کلمه ی پادشاه در زبان عربی ده ها کلمه ساخته شده است. واژه های اشتها، شهوت، شهی، شهیوات، شاهین، شیخ، بدشا، پاشا و باشا همگی از کلمه ی فارسی «پادشاه» گرفته شده است. استیناف از کلمه ی «نو» و کلماتی مانند: جناه، جنایی، جنحه و جنایت، از واژه ی «گناه» آمده است و کسی که با قاعده ها و قالب های زبان عربی آشنا باشد به آسانی می پذیرد که هامش و حاشیه از «گوشه» و شکایه از«گلایه» گرفته شده است .
شعر حماسی و پهلوان نامههای ملّی در ایران پیش از اسلام همواره از محبوبیتی گسترده برخوردار بوده است.
ادبیات فارسی در این زمینه نیز همچون بسیاری از زمینههای دیگر بسیار غنی و بر ادبیات عرب و بر تمام فرهنگ های منطقه و جهان تاثیر گذار بوده است. دست کم 15نویسنده ی بزرگ ایرانی در شکل دهی ادبیات عرب نقش داشته اند که سیبویه از جمله ی آنان است. معمولن این دانشمندان ایرانی را كه در ادبیات ، پزشکی، كیمیا، تفسیر و معارف دینی، در نجوم، موسیقی، جغرافیا و در زبان شناسی و تاریخ، خدمات بی نظیری نه تنها به جامعه ی عرب و اسلامی، بلكه به جامعه ی بشریت نمودند را در کشورهای عربی به عنوان عرب می شناسند و همین دانشمندان بوده اند كه از مصدرهای فارسی با استفاده از باب ها و قالب های دستور زبان عربی صدها كلمه ی جدید ابداع کرده و به غنای ادبیات عرب افزودند. آنان همچنین در ادبیات فارسی با استفاده از مصدر ها و قالب های عربی کلماتی ساخته اند که بعدها بسیاری از آن ها به ادبیات عرب وارد شده اند، مانند: سوء تفاهم، منتظر و. . . ولی در ادبیات فارسی از واژگان پارسی با کمک قالب های عربی نیز واژگانی ساخته شده است که تعدادی از آن ها به زبان عربی نیز راه یافته اند مانند: استیناف (از واژه ی «نو» به معنی درخواست نو و تجدید نظر)، تهویه (از «هوا» به معنی عوض کردن هوا) و ...
زبان هاي گروه سامی و عربی بخش بزرگی از واژگان خود را از فارسی گرفته اند که در مورد عربی به دلیل ماهیت صرفی و قالب های متعدد آن، واژگان فارسی بیش تر در شکل مفرد و ساده ی آن قابل رد یابی است و به دلیل ذوب شدن مفردات در قالب ها و صیغه ها رد یابی آن ها مشکل می شود. اما خود زبان فارسی از معدود زبان های دنیا است که تقریبن عموم واژگان وام گرفته را بدون دستکاری و بدون حذف آوا و حروف می پذیرد و به این دلیل هم مثلا کلمه های قرآنی مانند: صالح، کاذب، مشرک، کافر و غیره را بدون هیچ تغییری در خود پذیرفته است. از این رو هدف از بیگانه زدایی از زبان فارسی، باید نه حب و بغض نسبت به بیگانه، بلکه تلاش برای آسان کردن زبان فارسی و پویا و زنده نگه داشتن آن باشد. به عنوان نمونه کاربرد جمع مکسر عربی فهم فارسی را برای غیر فارسی زبانان مشکل می سازد. مانند: اساتید، بساتین، اساتیر، خوانین، دهاقین، میادین، اکراد، افاغنه، به جای : استادان، بستان ها، استوره ها، خان ها، دهقانان، میدان ها، کرد ها و افغانیان.
از این رو هدف از بیگانه زدایی از زبان فارسی، باید نه حب و بغض نسبت به بیگانه، بلکه تلاش برای آسان کردن زبان فارسی و پویا و زنده نگه داشتن آن باشد.
با این حال به نظر نمی رسد که خارج کردن آن واژگان عربی که در اصل ریشه ی فارسی دارند کمکی به پویایی زبان فارسی کند و بسیاری کسان ما را از به کار بردن برخی کلمات مشترک از این دست که در فارسی و عربی از قدیم وجود داشته و دارند برحذر می دارند. مثلا می گویند نگویید: جنایی، استیناف، فن، صبح، نظر، بلکه بگویید: کیفری، تجدید نظر، پیشه، بامداد، دید و یا نگویید خیمه، بلکه بگویید چادر و از این قبیل. حال آن که بیش تر این گونه کلمات ریشه ی فارسی دارند. مثلا کلمه های جنایی، جنایت، جناح، جنحه و ... همگی از ریشه ی «جناه» که معرب شده ی «گناه» فارسی است ساخته شده است. استیناف از بردن واژه ی نو به باب استفعال به دست آمده و استانف، یستانف و ... از آن به دست آمده است. فن از واژه ی پَن و پَند ساخته شده و در صیغه های گوناگون عربی فن، یفن، فنان، تفنن، متفنین و ... از آن ساخته شده است. صبح از صباح و صباح از پگاه فارسی ساخته شده و مصباح و ... از آن ساخته شده است. نظر عربی شده ی « نگر» است و انظر، ینظر، منظر و .... از آن ساخته شده است .خیمه از واژه پهلوی گومه و کیمه ( به معنی کلبه) گرفته شده و خیام، مخیم، خیم و یخیم از آن صرف شده است. در مورد واژه های لاتین نیز گاهی همین طور است. مثلا کلمه های بالکن، بنانا (موز) و بانک هر سه ریشه ی فارسی دارند. بنابراین چه نیازی هست مثلا به جای عبارت « دار آخرت » که در اصل فارسی است، عبارت «سرای دیگر » را به کار بریم و یا به جای بالکن که لاتین شده ی بالاخانه است و از طریق ترکی به فرانسه راه یافته و یا به جای واژه های بین المللی پارتیزان (پارتی، پارسی) بنانا (بندانه) که از طریق عربی به لاتین راه یافته اند کلمه های دیگری به کار ببریم. حذف و یا جای گزینی واژه های بین المللی مانند رادیو، تلویزیون، کامپیوتر و ... که در همه ی زبان های مردم دنیا جا افتاده است نیز نباید اولویت داشته باشد.
بدین ترتیب بسیاری از کلمات مشترک فارسی و عربی اگر مورد کنکاش قرار گیرند ریشه ی فارسی آن ها معلوم می شود. به طور نمونه تقریبن به ندرت کسی در عربی بودن کلمه های کم (چن، چند)، جص (گچ )، رباط، بیان، نور، دار الاخره، تکدی، رجس، نجس و یا باکره (پاکیزه) تردید کرده است. اما در حقیقت همه ی این کلمات یا به طور کامل فارسی هستند و یا معرب هستند. به طور نمونه برای کلمات بالا در زبان عربی ریشه و مصدر حقیقی وجود ندارد و وزن برخی از آن ها نیز عربی نیست. کلمه ی نور بر وزن کور و دور و خور است. اگر نور با همین شکل فارسی نباشد حتمن معرب شده ی خور ( به معنی روشنایی و خورشید) است، رباط در فارسی به معنی استبل است. «رباط الخیل» به معنی خانه یا پرورشگاه اسب است و ریشه ی آن به رهپات و یا ره باد برمی گردد. نجس و رجس هر دو از واژه ی زشت و جش گرفته شده اند. دار در زبان فارسی به معنی های دارنده، پایه، ستون و تنه درخت به کار می رود، مانند دیندار، داربست، دار درخت. اما در عربی آن را در معنی خانه به کار گرفته اند مانند دار الحکمه و
...
قرآن شناس، زبان شناس و پژوهشگر نامی انگلیسی، آرتور جفری را عقیده بر آن است که بیست و هفت کلمه ی قران ریشه ی فارسی دارد از آن جمله :سجیل: معرب سنگ و گل، اباریق: جمع ابریق، معرب آبریز، تنور، مرجان، مِسک: معرب مِشک، کورت: کور شدن، تاریک شدن، تقالید: جمع تقلید، بیع: خرید و فروش، بیعانه (بیانه) قسمتی از پیش پرداخت. جهنم ، دینار پول رایج ایران قدیم (یک صدم ریال) زنجبیل: معرب زنجفیل، ، سُرادِق: سراپرده، سقر: جهنم، دوزخ، سجین:
نام جایی در دوزخ، زندانی ، سلسبیل: سلیس، نرم، روان، گوارا، می خوشگوار و نام چشمه ای در بهشت، ورده: گل سرخ، سندس: دیبای زربفت لطیف و گران بها، قرطاس: کرباس، کاغذ، جمع آن قراطیس، اقفال: جمع قفل، کافور، یاقوت. برخی پژوهشگران نیز شمار واژگان فارسی قران را تا یک صد برآورد کرده اند مانند: سراج = چراغ، دار، غلمان = گلمان جوان گل رو، زمهریر، کاس یا کاسه، جُناح = گناه، رجس = زشت، خُنک = سرد، زُور = قوه، نیرو، عقل، شُواظ = زبانه ی آتش، شعله، حرارت، درحال ذوب شدن، اُسوَه = الگو، فیل = پیل، توره = شغال، حیوان وحشی، عبقری = آبکری (آبکاری)، کنز = گنج، زبانیه = نگهبانان دوزخ، زبانه کشیدن شعله های آتش، ابد = جمع آن آباد، جاودان، قمطریر = شدید، سخت، دشوار، نجس = ناپاک، پلید، بررُخ = مانع و حایل بین دو چیز، تَبَت = نابودشده، قطع شده، تب و تاب یافته، سخط = خشم گرفتن برکسی، غضب، سُهی = (به گونه ی سُها) ستاره ی کوچک و کم نور در دب اصغر. اریکه = اورنگه = ارائک به معنی بالش و متکا، چندبار در قران تکرار شده است. برهان = دلیل، در قرآن برهان و براهین آمده است، برج = تبرج، زینت، الجزیه = گزیت، الجُند = گُند، جند و جنود. (برای آشنایی بیش تر با واژه های فارسی قرآن به مقاله ای با همین نام در موضوع شماره ی 15در این تارنما نگاه کنید. آریا ادیب).
مشتق های این کلمه ها که ریشه و بنیاد فارسی داشته و وارد زبان عربی شده اند با دلایل کامل از سوی پژوهشگران توضیح شده است. نفوذ واژگان پارسی به سایر زبان ها نشانه ی اصالت، کهن بودن، گستردگی و اهمیت آن در همه ی دوران ها است.
واژگان فارسی به صورت های زیر به زبان عربی داخل شده است:
1- بدون تغییر یا با کم ترین تغییر مانند: بادام، استاد، خبر، درویش، دیوان، سکر = شکر، شیرین، آشوب = اوباش، ابریشم= ابریسم، شادان = شاذان و ...
2 - با تغییر، حذف یا تبدیل حرف های پ، ژ، چ، گ که در زبان عربی وجود ندارد به صداهای دیگر. مانند: چغندر= شمندر، چنده = شنوه، پگاه = صباح، پند، پن = فن، گاومیش = جاموس، گلنار = جلنار، چلیپ = صلیب، چین = صین، چارسو = شارسو، دیباچه = دیباجه، گدا = كدا = تكدی، لگام = لجام، چمران = تشمران، گرنادا = قرناطه، خانه گاه = خانقاه، گزیه = جزیه، کاک = کعک = کیک، گنجینه = خزینه، پرده = برقه و ...
3 - تغییر حروف ک به ق و خ. مانند: کاسپین = قزوین، کله = قله، کوروش = قوروش، کسرا = خسرو
تغییر کلی: گاهی در تبدیل واژه ی فارسی به زبان عربی هیچ اثری به جز در وزن واژه ی فارسی باقی نمانده است مانند: چند، چن = کم، گچ = جص، مجصص، زشت = رجس، پسک = برص، گنج = کنز و ...
4 - کاربرد کلمات در معنی متضاد با معنی فارسی و یا در غیر معنی اصلی مانند: خوبه = خیبه، زرابی (قالی)
5 - به هم ریخته شدن تمام صدا و حروف مانند: باغ = غابه، باغات = غابات.
6 - یک کلمه از فارسی چند بار به شکل ها و به معنی های گوناگون وارد عربی شده مانند: از کلمه ی باغ = باقه به معنی دسته گل و کلمه غابه به معنی جنگل، ساروج به معنی نوعی ملاط سیمان و آب انبار و سهریج (صهریج) به معنی تانکر آب .
7 - حذف سایر آواها مانند : نارگیل = ارکیل، آبریز = ابریق
8 - گاهی در تبدیل واژه ی فارسی به عربی برخی از حرف ها از واژه ی فارسی تغییر کرده است، مانند: گوشه = حاشیه، هامش = حامش، جشن = دشن = تدشین، سنگ = سنج = صنج، چار راه = شارا = شارع، شاد شید = شادی اناشید، ببر = بایبر = تایگر و ...
9 - گاهی از مفردهای فارسی یا عربی کلمه هایی ساخته شده و سپس به ادبیات عرب نیز راه یافته است، مانند: سوء تفاهم ار «فهم»، تهویه از «هوا»
10 - حذف و یا تغییر و تبدیل حروف عله «و . ا. ی» به یکدیگر . مانند: جوراب = جورب، خوب = خید = خیر،
11 - تبدیل ا به هـ و تبدیل ز به س مانند : اندازه = هندسه، اندام = هندام.
12 - گاهی در تبدیل واژه ی فارسی به عربی دو حرف از واژه ی فارسی باقی مانده است ، مانند: آیین = دین
13 - گاهی در تبدیل واژه ی فارسی به عربی آواهایی به آن افزوده شده است. مانند: ستون = استوانه = اسطوانه، سروج = ساروج = سهریج = صهریج.
منابع :
- سرگذشت زبان فارسی دری، تالیف پروفسور رسول رهین، شورای فرهنگی افغانستان، 1385
- الکلمات الفارسیه فی المعاجم العربیه – جهینه نصر علی – طلاس – برج دمشق ، 2003
-معجم المعربات الفارسیه: منذ بواکیر العصر الحاضر ، محمد التونجی
منبع: سایت
دوستان این مطلب بسیار بسیار طولانی و تخصصی است . و از آنجایی که شک دارم در راستای میل و سلیقه ی دوستان نوقلم و مخاطبان این محیط باشد زیرا کمی تخصصی است .
خاطر نشان کنم که محیط همبودگاه محیطی خوب و نو آورانه برای گرد هم آوردن مترجمان و نویسندگان است و اکثر اعضا خودشان صاحب قلم و صاحب سبک و با دانش هستند و بنده از آنان بسيار آموخته ام . در این محیط اعضای بی ادعا و با وقار و نجیبی را سراغ دارم که آثارشان از بهترین کیفیت و عیار در ادبیات داستان کوتاه این روزهای پارسي محسوب میشود . با این حال اگر تمایل به مطالعه مقاله بصورت کامل هستید کافی ست نظری درج نمایید تا باقی مطلب را نیز برایتان تبديل به نسخه مجازی کنم و به اشتراک بگذارم . از استاد پیمان قانون ادیب و استاد برجسته ی ادبیات و زبان شناس فرهیخته و میهن دوست و وطن پرست این سرزمین کمال تشکر را دارم که در بسیاری از موارد صبورانه به پرسش های بنده ی ارادتمند پاسخ میدهند . تا بتوان مطالبی مفید به دوستان ارائه دهم . . سپاس
#شهروزبراری
1 نفر دوست داشت
شهروز براری
دوستان مدعی نیستم که صفر تا صد مطلب فوق صحیح باشد، بخش دوم آن نیز وامدار از سایت دیگری است. . و مفید یافتم و با شما اشتراک گذاشتم .
-
دوست داشتن
- ژوئن 18, 2022
از دولت عشق
درود و عرض ادب و احترام
دوستان و همراهان صفحه آشنایی با کتاب یکتا امیدوارم خوب شاد و عاشق باشید . کتاب از دولت عشق نوشته ی کاترین پاندر با ترجمه گیتی خوشدل یکی از بهترین کتاب هایی است که در طی مسیر زندگانی ام آنرا خوانده ام و اگر کسی از من بخواهد تا به وی کتابی پیشنهاد کنم تا بخواند بی شک یکی از اولین گزینه های موجود در ذهنم این کتاب است .
این کتاب پیرامون آموزش یک روش و شیوه ی معجزه آمیز برای تعبیر آرزوهایتان است .
کتابی که شامل متن نامه های ارسالی از جانب مخاطبان آن است . و هر سری نیز چندین نمونه گزارش و متن و شرح موفقیت شخصی جدید پس از انجام آموزه های این کتاب و رسیدن به خواسته اش و تعبیر آرزوی محال خود بدان افزوده میشود .
نامه ها گوناگون و طیف گسترده ای از نیاز ها و حاجت ها و مرادهای دل و عشق ها و خواسته های کوچک و بزرگ را در بر میگیرد.
بطور مثال شخصی در مورد نتیجه ی موفقیت آمیزش پیرامون تعبیر خواسته اش اینگونه مینویسد که :
همیشه آرزو داشتم پیتر (پسرخوانده) منو بعنوان مادر بپذیره . و با تمام وجود بهش محبت میکردم ولی اون بطوری رفتار میکرد که انگار دلیل فوت مادرش من بوده باشم، و هرگز ازش خوش رفتاری نمیدیدم. سالها گذشت و کاملا ناامید شدم . و یکبار چشمم افتاد به کتابی از نویسنده کاترین پاندر . اون رو خوندم. سری چاپ دوم اون بود . اومدم و از جملات نمونه های موجود درونش استفاده کردم و اینگونه زیر لب زمزمه کردم و گفتم :
عشق الهی هم اکنون در حال انجام بهترین ها ، برای گشایش و رفع فاصله ها بین من و پیتر است .
باور کردنی نبود ، صدایی مهیب و عجیب رو درون ناخودآگاه ذهنم شنیدم ، انگار فقط من شنیده بودمش . چون اطرافیان بی تفاوت نشون میدادن در قبال اون صدای انفجار عجیب . ازشون پرسیدم ، آیا شما شنیدید؟ کسی نشنیده بود .
مدتی حدود سه الی چهار روز گذشته بود و من هربار زیر لب زمزمه میکردم و یکبار درب اتاق من برای اولین بار بصدا در اومد و کسی به درب کوبید . تق تق تق ....
بفرمایید داخل .
در کمال تعجب پیتر رو دیدم که با حالتی محفوظ به حیا و خجالتی ، با گونه های سرخ شده و نگاهی که از چشمانم می ربود و زمین را نشانه رفته بود آمد داخل. نمی دانستم چه شده . دستانش را پشتش پنهان کرده بود . آمد و سریع شاخه گلی سرخ را روی میزم گذاشت و تکه ای کاغذ . و از اتاق بیرون رفت. درون کاغذ نوشته بود که بابت تمام مهربانی هایت ازت سپاسگذارم مادر. تمام.
خب این متن یک نمونه کوچک از خواسته های بسیار سطحی و شخصی بود که یکی از مخاطبین برای ناشر ارسال کرده بود . ولی اکثرا نیازها و درخواست ها به موارد مهم تری ختم میشود. مانند ثروتمند شدن . مانند کسب سلامتی برای بیماری سخت . مانند تغییر طالع و بخت . مانند رسیدن به عشق . مانند تغییر شرایط کلی زندگی . و امثالهم.
این کتاب درون محتوای خود پاراگراف هایی را با فونت کمی بزرگ تر نوشته که مربوط به جملات خاصی میشود که مصداق کلید برای گشایش است . البته آزادی عمل بسیاری را به مخاطب داده . یعنی لزوما نیاز نیست که دقیق همان جمله را بکار بگیرید . بلکه کافی است لپ کلام آن را متوجه شوید .
شاید تصور کنید که این کتاب آموزش دعا خواندن است.
شاید جنبه های مشترکی بین دعا خواندن و این کتاب بتوان پیدا کرد ولی به هیچ وجه در آن از دین و پیغمبران پیامبران آسمانی سخن به میان نیامده و زمانی در حدود بیست سال پیش و زمان چاپ اولین تیراژ از ترجمه خانم گیتی خوشدل ، از چاپ اثر جلوگیری شده بود و شائبه بوجود آمده بود که دین نویسنده ی کتاب یعنی کاترین پاندر چیست؟ و تصور غلط بوجود آمده بود که در زمان نگارش این کتاب آتئیست بوده. سپس برای دریافت مجوز چاپ قسمت بسیاری از آن حذف گردید. بنده چون نمونه ی زبان اصلی آنرا نیز سالها خوانده ام میتوانم بگویم که همان بهتر که آن قسمت ها حذف گردید ، زیرا احتمال داشت سبب برداشت غلط مخاطب شود . این مهم را بگویم که کاترین پاندر نویسنده ای سرشناس است که زمان چاپ اثر خود یک فرد معتقد به ادیان الهی و پیرو مسیحیت بوده . و به هیچ وجه آتئیست نبوده .
این کتاب برای هر شخصی از هر نژاد و باور و دینی مفید است .
بنده میتوانم براحتی اثبات کنم که نویسنده ی چنین اثری ، فردی معتقد و با ایمان است. حتی آن زمان که اولین تجربه ی خواندن نسخه اول این اثر را داشتم و در سن ۱۴ سالگی بسر میبردم ، برایم عجیب بود که اگر یک فرد آتئیست است پس چگونه درون آموزه های خود از جملات کلیدی مانند :
عشق الهی
خالق یکتا
خالق بی همتا
پروردگار کائنات
بهره گرفته . زیرا تک تک این کلمات و جملات درون ذکر های معجزه آمیز کتاب از ایمان به حق سرچشمه گرفته .
در مجموع میبایست این کتاب را معجونی از تجارب افرادی دانست که با توکل به فرمول ساده ی کاترین پاندر به خواسته ی پاک قلبی خود رسیده اند .
من نیز در زندگی به درستی و راستی آزمایی گفته هایش اعتقاد آورده ام . زیرا عینن به خواسته ام رسیده ام. البته شاید برایتان مشخص نباشد که منظورم از فرمول کاترین پاندر چیست ؟!...
فرمول او و یا شاید بهتر باشد بگویم راهکار او بسیار ساده است .
شما نیازی دارید ولی از عهده ی رسیدن به آن خواسته بر نمی آیید ، خب آنگاه میتوانید یکی از جملات پررنگ و برجسته ی این کتاب را انتخاب نمایید . یا حتی خودتان جمله ای جدید ابداع نمایید ، زیرا هیچ محدودیتی در انتخاب واژگان نیست مادامی که حق مطلب ادا شود . مثلا
در مکانی خلوت طی زندگی روزمره ، برای لحظاتی سکوت کنید ، به چیزی سرگرم نباشید . بنشینید ، و یا بهتر است حالت ریلکس و آرامش به خود گرفته باشید و از شلوغی و ازدحام و مدرنیته برای لحظاتی فاصله بگیرید . موبایل همراه تان نباشد، تلویزیون روشن نباشد ، آنگاه چند نفس عمیق بکشید . و بگویید ؛
تمام انرژی های مثبت کائنات در این لحظه برای بهبود وضع مالی من، در حال انجام بهترین ها هستند . آمین .
نکته ؛ باید با صوت و صدایی بگویید که دست کم به گوش خودتان شنیده شود نه آنکه در دلتان بگویید .
نکته مهم بعدی ؛
متاسفانه در کشور عزیزمان همیشه در طی این بیست سال ، همان نسخه اولیه و ورژن ترجمه شده ی سرکار خانم گیتی خوشدل به تجدید چاپ رسیده در حالی که بنده میدانم در کشور فرانسه و آلمان ، هر بار به تعداد ذکر نمونه های موفقیت آمیز و ارسالی مخاطبان پرداخته شده و بر حجم کتاب افزوده شده . همچنین مواردی مانند آنچه در بالا و طریقه انجام راهکار گفته شد را نمیتوانید در نسخه موجود در کشورمان بیابید زیرا در نسخه جدید آن که در ماه آگوست ۲۰۲۱ به چاپ رسید به مواردی مانند نداشتن موبایل و یا فاصله از مدرنیته در لحظات بیان کردن جملات اشاره شده است . طبیعتا در نسخه ترجمه خانم خوشدل در بیست و اندی سال قبل چنین مواردی ذکر نشده است . زیرا ما هر چه به پیش میرویم بیشتر اسیر و درگیر مدرنیته و تکنولوژی میشویم و متقابلا از توانایی های روحان و عرفان ما کاسته میشود.
جمله ی پیشنهادی من بعنوان ذکر نمونه ی کاربردی برای شما چنین است :
هم اکنون روح درون مرا برای رسیدن به ................ یاری میدهد.
بنده از چنین موردی دو بار طی زندگی ، شاهد گشایش های عجیبی بودم که بی شباهت با تعبیر رویای محال نبود .
بماند که آیا خواسته ی من ، به نفع زندگانی جسمانی ام بود یا خیر ، ولی هر چه بود تعبیر شد و دستکم مرا به وجود خداوند باری تاری² تعالی و وجود نیروی حاضر و ناظر رسانید و از فردی آتئیست و خداناباور به فردی معتقد و پایبند و با ایمان تغییر داد . زیرا آنگاه که رویای محالت همچون مصداقی از وقوع معجزه ، پیش چشمانت تعبیر شود گل عشق در دلت شکوفه خواهد زد و وجود جرعه ای نور ، دمیده از مهر ایزد منان به پیکره ی زمینی ات را حس خواهید کرد و دگر بار صدای بی صدای نجوای درونت را خواهی شنید . همان نجوای روح درون ، یا به تعبیری وجدان گویا و بی کلامی که در سکوت شبانگاه یک به یک حق را از ناحق تمیز میدهد و گاه اشتباهت را به رخ میکشد و تو را دچار چنان درد وجدانی میکند که بنشینی و از دست کار غلط خودت زار زار گریه کنی و عزم آن را جزم کنی تا برای تغییر و جبران اشتباهت تلاش کنی . خب متاسفانه این روزها همگی دچار جبر و زمانه ی سخت و مردمان ناسازگار با متر و معیار های مدرنیته هستیم و قله ی موفقیت را اشتباه فرض کرده ایم. و تمام افکار ، اعمال و اندیشه ها در راستای کسب منافع مالی و مادی است تا بتوانیم کیفیت زندگانی خود را لااقل از نقطه نظر مادیات بهبود ببخشیم . . خب آن میان گاهی هم چهار عمل خیرخواهانه انجام میدهیم تا خودمان را متقاعد کنیم که فردی خوب هستیم . در حالیکه ما بکلی جنبه های روحانی و معنوی و عرفانی زندگانی را فراموش کرده ایم. اولویت ما مادیات مادیات و مادیات و کسب ثروت بقصد فراهم کردن بستر مناسب برای خود و عزیزان مان هستیم ، و خب این موارد بسیار ارزشمند و خوب هستند اما زمانی که با خصوصیات رفتاری و ملاک های عجیب ما ایرانیان گره میخورد تبدیل میشود به حرص و آز ، طمع، مال اندوزی ، بی مهری، چشم و هم چشمی . حسادت و آنگاه هر چقدر هم ثروت داشته باشیم باز کسی را پیدا خواهیم کرد که بیشتر از ما داشته باشد و اینگونه طعم خوش آسایش و آرامش را از خود و عزیزانمان خواهیم گرفت . ولی با بهره از آموزه های کتاب از دولت عشق کاترین پاندر ترجمه گیتی خوشدل میتوانیم برای کسب آرامش و آسایش و حس لطیف خوشبختی و حضور در کنار عزیزانمان را بدست بیاوریم .
از همین رو مناسب دانستم که آین کتاب را محیط مناسب آشنایی با کتاب یکتا همبودگاه معرفی کنم .
امیدوارم به تک تک خواسته های پاک قلبی خود برسید و از تعبیر آنان هیچ قلب پاکی رنجیده نشود و احساس خوشبختی را لمس کنید .
هیچ چیز غیر ممکن نیست .
و شما همانی هستید که می اندیشید .
▪︎ #شهروزبراری
▪︎ #آشنایی_باکتاب_یکتا
▪︎ #همبودگاه
یکی از اهالی سرزمین آتلانتیس چنین چیدمان نمود واژگان و سرود؛
مسولیت محتوا بر عهده ی بندهء بینوا ست _ سرم سبز و زبان و قلمم سرخ ، اما شجاع ست _ از بهر من، مرز بین شجاعت و حماقت ، نخ نماست _ چند نفسی بر زمین مهمان، بازگشتمان سوی خداست_ لمیده بر کنج قفس دل، روحی دمیده از بهر خداست ._ من که چند صباحی مهمانم، در این کرهء خاکی، پس از چه باکی ؟ مینویسم آنچه باید می نوشتم ، از جبر ظلم و بیداد ، هر چه بادا باد
"با اینکه دین مداری شان پر حرارت است
سرزمین شان سرای جعل و فساد و شرارت است
در حیرتم که بر چه اساسی شود مدیر
بقال آن محله که جنب سفارت است
آخر بگو تو را چه به آن پست دولتی؟
کشور مگر بدون حساب و نظارت است؟
دزدی که با مدارک جعلی شود وزیر
با خود برد هر آنچه که در آن وزارت است
قبل از لزوم دین و تعهد برای کار
اصلی ترین گزینه و شرطش ، مهارت است
پاسخ که می دهد که چرا می شود رئیس
شیخی که سطح حوزه ی او تا طهارت است؟
از قول من بگو که از این پس به مجلسی،
وارد شود که مبحث عقد و بکارت است
واعظ اگر به مسجد و منبر رود به جاست
اما ورود او به صنایع و وزارت خطاست
شاهد همین که دولت شان حاصلش به کار
تنها رکود و خفت و بیداد و غارت است
پر گشته با بتن دل وامانده ی براری بی امان
این معنی اش حقارت و ننگ و اسارت است
واعظ کند قیامت و دنیای ما خراب
چون نیت اش به وعظ و خطابه تجارت است
لعنت بر آن کسی که دهد مملکت به باد
نفرین به هر که اصل وجودش شرارت است
سرای شان ترقی شایان نمی کند
تا نخبگان ذلیل و خسی در صدارت است
مدتی باشد که آن کشور دچار فتنه هاست
وطن شان هر گوشه اش انواع آفات و بلاست
عمروعاصی بر سر مسند نشست از جهل شان
چون تفکر خارج از محدوده ی اذهان شماست
یک نفر با خود نگفت آخر به هنگام عمل
شیخ بیعاری کجا عامل به کاری جز دعاست؟
چرخ صنعت کی بچرخاند برای کشوری
آنکه حتی چرخ ماشین هم به او دادن خطاست
من یقین دارم که آن سیه پوش خبیثی خائن است
او که در اذهان ما ترسیم تزویر و ریاست
همچنان گرگی لباس بره بر تن کرده است
این منافق با عبا جاسوس ، غمخوار نماست
طبق دستوری که از شیطان به مسکو می رسد
شیخ شان آماده ی اجرای فرمان و جفاست
سالیانی رفت و آن سرا ، دست مشتی خائن است
چون گزینش های شان بر پایه ی باد هواست
هم به نام دین ، منابع را به خویش چپاول می کنند
هم کل نمای دین از آنان خوار و زشت و نارواست
ان منافق ها تبر بر ریشهء سرای خویش و دین میزنند
شرع و آئین از خیانت های شان رو به فناست
بیش از اینها سرودن و اکران نمودن ، خطاست
پانویس :
سرا : سرزمین آتلانتیس . هرجایی غیر از ایران
#شهروزبراری
1 نفر دوست داشت
می 3, 2022
85 بازدید
? طوبا خانم کـه فوت کرد، همه ی گفتند چهلم نشده حسین اقا میرود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین اقا بجای اینکـه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه میرفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا کـه داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمیرسند کـه بـه او برسند. طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین اقا داد.
حسین اقا کـه برآشفت، همه ی گفتند یکیدیگر کـه بیاید جای خالی زنش پر می شود. حسین اقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمیتواند پر کند. توی اتاقش رفت ودر رابه هم کوبید. «همه ی» گفتند یک مدتی تنها باشد وادار می شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می خواهد. حسین اقا ولی هر پنجشنبه میرفت سر خاک. سال زنش هم گذشت و حسین اقا زن نگرفت.
«همه ی» گفتند امسال دیگر حسین اقا زن می گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین اقا زن نگرفت. هر وقت یکی پیشنهاد میداد حسین اقا زن بگیرد، حسین اقا میگفت آنموقع کـه بچهها احتیاج داشتند اینکار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمیزد، دخترها را شوهر داد و بـه پسرها هم زن، اما وعده پنجشنبهها سر جایش بود.
همه ی گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچهها هم رفتهاند، دیگر وقتش اسـت، امسال جای خالی طوبا خانم را پر میکند. حسین اقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوشهایش حرفهاي همه ی را نمیشنید.
دیروز حسین اقا مرد. توی وسایلش دنبال چیزی میگشتند چشمشان افتاد بـه کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:
هر چیز کـه مال تـو باشد خوب اسـت، حتی اگر جای خالی «تـو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست کـه با یک مشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچ وقت دل نمیشود
♥︎ به مرگ بگیر ، به تب راضی کن .
?پیشنهاد میکنم بخوانید.پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده و یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....
پدر عزیزم !
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویارویی با مادر و تو رو بگیرم , من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه است، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره، این فقط یه احساس نیست.ماریا به من گفت می تونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه،ماریا چشمان من رو به حقیقت باز کرد که ماریجوآنا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فعلا فقط به اندازه مصرف خودمون، می کاریم ! در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.
نگران نباش پدر من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم یک روز مطمئنم که برای دیدار تون بر می گردم و اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی .
با عشق ، پسرت جان."در پاورقی نامه :"
پدر! هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود، من بالا هستم خونه دوستم تامی.
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه.
دوستت دارم!
هر وقت برای اومدنم، خونه امن بود بهم زنگ بزن!
داستان کوتاه " پرواز "
به خاطر فقط چند دقیقه تاخیر از پروازجا ماند.
سفری که خیلی برایش اهمیت داشت و حرف چند صد میلیون پول در میان بود .
خسته، عصبانی به زمین و زمان ناسزا می گفت.
ناچار رفت و نشست داخل ماشینش تا به خانه برگردد
ناگهان بی اراده رادیوی ماشین را روشن کرد، موسیقی پخش میشد که یکباره قطع شد و گوینده با ناراحتی گفت
خبر فوری
خبر فوری
یک لحظه حواسش رفت به رادیو
ناگهان کامیونی از رو به رو آمد و محکم به ماشینش زد و او جا به جا، پشت فرمان تمام کرد.
رادیو هنوز کار می کرد و صدای مجری در فضای حزن آمیز و خون آلود پخش می شد
زلزله ی نسبتا شدیدی غرب و جنوب غرب کشور را لرزاند....
#بقلم : #شاهین_بهرامی
مرد پروانه ای
آدمهای زیادی دیده بود که بی وقفه کاری رو ادامه می دادند ، یکی شبانه روز رانندگی می کرد، حتی در خواب هم رانندگی می کرد . یکی دائم در کوه و بیابان بود ، یکی قلم می زد ، کاغذ پشت کاغذ ، یکی بی وقفه می دوید ، یکی ساز می زد ، دیگری ازدواج می کرد و روز بعد طلاق می گرفت ! یکی دزدی می کرد، می گرفتندش ، توی زندان هم دزدی می کرد ، ولش می کردن باز دزدی می کرد . دیگری نقاشی می کرد ، بی وقفه ، انگار زاده شده بود که فقط رنگ روی بوم بزند و طرح بریزد و باز بعدی .
اولین بار تو کارخانه دیدش ، کارخانه ای که به خاطر تحریم ها مثل نعش مار نیمه جان در دل بیابان افتاده بود ، هرکس می رسید یک لگد به گرده اش می زد و بعد که ناله اش در می آمد می فهمید که هنوز زنده است ، بدنش را مثله کرده بودند و هرکس یک تکه اش را میکند و می برد ، آن هم عادت کرده بود به ادامه دادن !
روزی که دیدش در اتاق سیستم کارخانه نشسته بود . وقتی از راهرو خاموش اداری رد می شد متوجه اش شده بود . درِ اتاق سیستم نیمه باز بود وکور سوی چراغش سالن تاریک را کمی روشن کرده بود . نیم نگاهی از لای در به داخل کرد، او آنجا پشت سیستم نشسته بود ، نه حرکتی نه جنبشی ، فقط از نورهای رنگی صفحه مانیتور که از روی شیشه های عینکش بازتاب می کرد متوجه می شد که کار می کند ، نگهبان می گفت :سالهاست که ندیدم از کارخونه بیرون بیاد و شبانه روز داخل همون اتاقه !
پرسیده بود : شبها چی ؟ شبها هم داخل اتاقه ؟
گفته بود : والا من ندیدم از در کارخونه بیرون بره حتما مشغوله دیگه !
پرسیده بود : زن و بچه ای ، خانواده ای نداره ؟
گفته بود : میگن جون تر که بوده عاشق یه دختره بوده، گویا تو پرواز هواپیماش سقوط کرده و تلف شده، البته هیچوقت جنازه ای تحویلش ندادن، میگن همه پودر شدن رفتن آسمون ! فقط خودشه و سیستمش و یک سرگرمی .
پرسیده بود : سرگرمی ؟
گفته بود : آره یک پروانه است ، که تو ظرف شیشه ای نگهش می داره ، می گن عمر پروانه ها کوتاهه ولی پروانه ی او سالیان ساله که باهاش هست .
آن شب تا دیر وقت اختلاف حسابی مجبورش کرده بود در کارخانه بماند ، در اتاق حسابداری تنها بود ، تمامی پرسنل رفته بودند ، گوئی مغزش تهی شده بود ، بلند شد تا بیرون برود و هوائی بخورد ، داخل راهرو اداری از مقابل اتاق سیستم عبور کرد ، درِ اتاق نیمه باز بود ، صدای ضرب آهنگی توجه اش را به خود جلب کرد ، به داخل اتاق نگاهی انداخت ، او از پشت سیستم برخاسته بود ، ظرفی شیشه ای در دستش داشت ، با نوک انگشت روی دیواره ظرف ضرب گرفته بود ، به آرامی درظرف را باز کرد ، پروانه ای زیبا رقص کنان از داخل آن بیرون آمد و با ضرب آهنگ او شروع به طنازی کرد ، همراه با پروانه شروع به رقصیدن کرد ، ملایم و ریتمیک همچون رقص دو دلداده ، سایه ی آن دو روی دیوار اتاق خود نمائی می کرد ، سایه پروانه روی دیوار به دخترکی جوان شباهت داشت .
آذر ۱۴۰۰ مشهد احسان_سالاری_خراسانی
کوچ زمستانی
نیمه شبی زمستانی بود که ننه طلا مرد. ساعت دقیق یازده و چهل و پنج دقیقه بود ، از آن شب هایی که سوز سردش حتی در جنوبِ گرم ، طناب خوابت را پاره میکرد .
و تو را پرت میکرد به برهوت بی کسی و بیخوابی .
آنجا که یادت بیندازد زاد و رودت مرده اند و رفته اند و دیگر هیچ کسی را به جز ننه طلا نداشتی که غصه ات را بخورد و بگوید :: دو تا نون بیار برا صبح ،ناشتا نمونی بری سر کار._
امیرو توی مغازۀ گلفروشی بود که عباس پاپتی دوون دوون و با نفسی بریده رسید دم مغازه، و و با بغضی عجیب گفت؛ بدو ننه حالش خرابه.
فهمید دیگر ، این خبر هم ، مثل همان خبر ِ زمستانی ِ، شوم است .
امیرو چند سالی میشد که توی مغازه گلفروشی کار میکرد ،از اون سالی که ننه ، باباش توی تصادف اتوبوس به دیار باقی رفتند .
از همان وقت فهمید دیگر نه کسی برایش پدر میشود و نه مادر .
و دیگر مادرش نیست که توی چشمهاش نگاه کند و بگوید؛ مادر درس بخون ،مثه مُو نشی یا مثه بُوآت کارگر بدبخت نشی .
خُو باید ، به جایی برسی . مُو خُودُم دست آستین بالا میزنُم میرُم خواستگاری بِگُم پِسرُم مهندسه .
امیرو ، در آن شب ِ سرد ِ منحوس ،تمام زندگیش و تمام آروز ها و خواب هایش ،با همان اتوبوس همراه پدر و مادرش رفته بود ته دره....انگار ، زمستان ها، کمر به آزار پسر ، بسته بودند.
از آن موقع فهمید فقط خدا را دارد و همین ننه طلا که مادرِ مادرش بود . چقدر مهربان بود ننه ،همیشه تا چشمش به امیرو می افتاد قربان سر تا پایش میرفت و میگفت ؛ ننه به پا درد مُو نگاه نکن با همین پا درد عروسیت میرقصُم.
از سالی که امیرو با ننه زندگی میکرد ،رفت شاگرد گلفروشی محل شد . شب ها وقتی برمیگشت تا دیر وقت درس میخواند که مبادا آرزوی مادرش به گور برود .
آن شب امیرو روی نیمکت ،ته گلفروشی نشسته بود ، و گلهای مختلف را برای فروش دسته بندی میکرد . مست میشد از بوی گلهای میخک و مریم ،اما بیشتر از همه گل یخ هایی را که در گلدان ها مرتب میکرد دوست داشت ،عاشقشان بود. با خودش فکر میکرد حتما این گلها هم دچار سردیِ بی کسی شده اند که اسمشان شده این .
حتما آن ها هم شبهایی که مهتاب و ستاره باران است مثل خودش، به آسمان زل میزده اند تا ستاره های ننه باباشان را پیدا کنند و درد و دل کنند .
بله همان شب که تازه داشت قربان صدقه گلها میرفت و با همان گلهای یخ درد و دل میکرد ، حس کرد یخ زدگیِ این گلها پاهایش را سست کرده . همان شب بود که عباس آن خبر را به او داد . همان وقت فهمید دیگر تمام زندگی اش همان گلخانه است و تمام گل یخ ها میشوند ننه طلا ... میشوند مادر و پدر و خواهر های نداشته اش.
نوشتهی :: مینو معینی همبودگاه
۳ چیزی که رایگان است ....
سه چیز، انسان را شاد میکند
اولین
دوستهای خوب و مهربون
دومین
طبیعت است،
بهخصوص گلها و گیاهان
سومین ،
خندیدن است
فکرش را بکن
هرسه مجانی هستند...
آیا ما به حد کافی از آنان داریم ؟... از برکت وجودشان بهره مندیم ؟
زمستان
همیشه بُهت زده به من میگفتند: «چطور تا الان نشدی؟! امکان نداره یه خانم بیست و هفت ساله تا حالا نشده باشه. »
سپس با لبخندی از بُهت زدگی ادامه میدادند: «خیالت راحت، میشی و...»
من در حاليكه میخندیدم و کیف میکردم، میگفتم:« عمرا بشم. »
همیشه با خانوادهام، بیرون میرفتم، خرید میکردیم، سینما میرفتیم، شهربازی، کوه، پارک، این طرف، آن طرف و خنده و خنده. به خاطر برف نیمه سنگین ديشب، تمام شهر سفیدپوش شده بود. هنگام غروب بود و احساس غریبی میکردم. خودم هم نمیدانستم چرا، اما هرچه بود، اینبار دوست داشتم تنهایی بیرون بروم. لباسهای گرم پوشیدم؛ کمی قهوه در فنجانی در بسته به همراه چند شکلات در کیفم گذاشتم و به کنار رود شهرمان رفتم. رود از میان دو کوه سفیدپوش شده میگذشت و به جز وسطش که آب جریان داشت، بقیهی آن یخ زده بود و ساحلش هم پوشیده از برف بود. رد سرخِ غروب آفتاب در پل بلند پایین رود سایه انداخته بود. وقتی به آنجا رسیدم، احساس آرامش میکردم. فنجان قهوه را از کیفم درآوردم، شکلات را در دهانم گذاشتم و مثل بقيه كساني که اطرافم بودند از زیبایی رود لذت میبردم. بعضيها گلولهی برفی درست میکردند و با آن به دنبال هم میافتادند. بعضيها هم آدم برفی درست میکردند و... .
چند ثانیهای گذشت. نگاهی به سمت راستم انداختم؛ مردی پشت آدم برفی میدرخشید که کلاهی شبیه کلاه دریانوردان اسپانیایی روی سر آدم برفیاش گذاشته بود. توجهم را جلب کرد، آرام جلو رفتم و با دقت به آدم برفی خیره شدم. برایم خیلی خاص بود؛ چشمهایی از جنس پوست پرتقال و به شکل قلب، لبهایش از جنس سرخاب، دو شاخه گل به جای دستهایش، چند تار مو به جای ابروهایش و .... با دیدنش احساس آرامش بیشتری میکردم و در عین حال دلم کمی شور میزد. در همین حس و حال بودم كه ناگهان مردی که پشت آدم برفی بود، در همان حالت از جایش بلند شد، بدون اینکه از جایش تکان بخورد، سرش را کمی به سمتم چرخاند و به من نگاه کرد. موهای مشکی اش در هوا میرقصیدند و چند دانه برف روی ابروهای پهن و بلندش میدرخشید. چشم هایش به رنگ قهوه بود. صورت سبزهاش، زیبایی سبزههای نوروز و بینیاش عقابی تیز بال را در ذهنم مجسم میکرد. لبهای کلفت و مردانهاش را ورچید، به چشمهایم خیره شد و من هم چشم هایم را به چشمهایش دوختم. بدجور به دلم مینشست، انگار تا کنون چنین مردی را ندیده بودم. هر لحظه بیشتر مجذوبش میشدم. دوست داشتم به سمتش بروم، اما انگار چیزی جلویم را میگرفت. در همین حس و حال بودم که با صدای بَمش گفت: «بیا عشقم! منتظرم!». این حرف بدجور به دلم نشست؛ انگار منتظر شنیدنش بودم. دوست داشتم هرچه دارم فدایش کنم. سریع شاخه گلی را که در کیفم بود برداشتم و یک قدم جلوتر رفتم. مرد گوشیاش را در جیب کتش گذاشت و ناگهان زنی چشمهایش را از پشت بست که حلقه ازدواجش در دستش میدرخشید، مرد با لبخندی گفت: «بوی تنت، لطافت دستات و ... بدجور دلمو میبره عشقم، منتظرت بودم!»
زن خندید و دستهایش را از روی چشمهای او برداشت. سریع رو به رویش ایستاد و چند ثانیهای لبهای هم را بوسیدند و من هم در همان جا ماتم برده بود. آن زن از دیدن آدم برفی به وجد آمده بود و شادی در چهرهاش موج میزد. در حاليكه داشتند عکس میگرفتند، چشمم به حلقه ازدواج مرد که در دست چپش بود، افتاد. حلقهاش که میدرخشید، بیشتر دلم میشکست؛ انگار تمام خوشیهای دنیا یکباره برایم غم و اندوه شدند. شاخهی گل از دستم افتاد، اشک از چشمهایم جاری شد و آن مرد دست در دست همسرش، بدون اینکه نگاهم کند از آنجا رفتند. یاد حرفهای اطرافیانم افتادم که با لبخندی از بُهت زدگی میگفتند: «خیالت راحت، میشی! شاید با یه لبخند، یه نگاه، با دیدن یه عابر، سالها آشنایی، همسایه و... ولي بالاخره میشی».
و من هم میخندیدم و مي گفتم: « عمرا بشم».
بعد از آن روز، هر روز همان موقع به لب رود میرفتم اما دیگر هرگز او را ندیدم و در حاليكه همه میخندیدند، قهوهام را تلخ مینوشیدم.
[من محو نگاههای تو خالی در زمستانی که در زمستان ماند.]
#داستان:
: #مصطفی_باقرزاده قدردان آقای براری ام .
ارسال برای سامانه کارگاه داستان نویسی شین براری کد کاربری **76703 [من ربات نیستم]■ ۳+۸= ؟□
سروش صحت
رفاقت با عضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه ای ست. هول هولکی و دم دستی، برای رفع تکلیف، اما خستگیات را رفع نمیکنند. دل آدم را باز نمیکند. خاطره نمیشود!
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است، پر از رنگ و بو. این دوستیها جان می دهند برای خاطرههای دمِ دستی... این چای خارجی را میریزی در فنجان، مینشینی با شکلات فندقی میخوری و فکر میکنی خوشحالترین آدم روی زمینی. فقط نمیدانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت میشود رنگ قیر... سیاه...
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد، باید انتظارش را بکشی، باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی، باید صبر کنی آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی، باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک خوب نگاهش کنی... عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشیاش و زندگی کنی...
✍ #سروش_صحت
رشت _ ۱۴۰۰ کتابفروشی سروش صحت آدرس گیلان کلانشهر رشت ، خ..... جنگل
?دوست داشتن، هیچوقت "زورکی نبوده و نیست"
نمیتوانی با مهربانیات کسیرا مدیونِ
خودت کنی که دوستت داشته باشد. دوست داشتنی کـه از روی "دِین و تشکر" باشد دوست داشتن نیست
اصلا نمیتوانی کسیرا مجبور کنی
تپش قلبش را با حرارتِ دستهای تو تنظیم کند
کـه در شلوغیِ شهر یک باره "به یادت بیفتد" و دلش قنج برود!
من این را خوب فهمیدهام
دوست داشتن منطق نمیشناسد و عشق، دلیل
اگر کـه روزی فهمیدی، پُشت دوستت دارمهای رابطهات دلیل است، منطق است، دِین و انجام وظیفه است!
دکمه لق پیراهن که با چنگ
و دندان میایستد، نباش... فقط همین
✍ #مهسا_پناهی
بانو امیرخانی
دروغ آدم ها را درنیاورید
وقیح میشوند
دیگر هر کاری را جلوی رویتان انجام میدهند
فقط درصورتی این کار را کنید
که مطمئنید قرار است رابطه تان تمام شود
وگرنه بهتر است
خودتان را بزنید به آن راه
بگذار فکر کند نفهمیدی
بگذار احترام بماند
آدم ها را وقیح نکنید
آنوقت خودتان ضرر میکنید...
✍ #سیما_امیرخانی
کاش آدم خودش را دوست داشته باشد ، هرچند سخت و دشوار .....
دلش میخواهد خودش را دوست داشته باشد ، ولی سخت است دیگر . کمی دیر شده دیگر .
من میدانم چه مرگش است . میدانم دردش چیست. . حرفش چیست ولی خب، حرفی که برای گفتن نیست. حرفهای بسیاری هستند که برای گفتن و نوشتن نیستند، نگفته و ننوشته، ، پس من نیز نخواهم گفت و نخواهم نوشت. میشناسمش. شما نیز شاید بشناسید. تا به این میزان تضمین میدهم که پای نوشته هایش نشسته آید ، خوانده اید ، خندیده و گریسته اید . او سرشار از پویایی و حس ناب زندگانی بنظر میرسد. و حتی بقول دوستان ، او یکی یک دونه، و برای نمونه است ، از همان هایی که خودشان، هستند ، نه پی حسادت و غیبت و بدگویی ، و نه پی بهانه جویی اند ، از آن دسته افراد که کمیابند ، و بسیار پر رنگ و شلوغ . از اینکه بلند بخندند واهمه ندارند ، با آنکه میدانند گوش های روزگار تیز است و چشمان حسود آسمان باز . آنان اگر بگویند ، ترجیح میدهند بی ریا و صادقانه از خودشان و مسیر زندگی و تجارب زیستی خود بهره بگیرند نه آنکه به مادیات و یا دیگران تکیه کنند . آنان از هرآنچه ی که خود دیده اند و تجریه کرده اند نقل میکنند و می نویسند . نه آنکه شنیده هایشان را بگویند . . خیر . آنان خودشان اصل جریان در سکانس برتر زمانه ی خود هستند ، گاه کوچک و بی ادعا ، و گاه نیز محبوب هستند اما در همه حال خودشان هستند ، نه فیک ، نه پی تقلید از دیگری ، بلکه منحصر بفرد و حقیقی هستند . خب آنان محال است پیرو و دنباله روی دیگران باشند . واقع بین و آگاه از اوضاع و احوال و فراز و فرود زمانه اند . تا هستند نمیتوانند درکش کنند ، و آنگاه که نباشد همگان دلتنگش میشوند . هرچقدر از او فاصله بیشتر میشود عظمت و بزرگی او مانند قله ی دماوند نمایان تر میشود .
به قول یک دوست و عزیزی که میگفت ؛ آنان مانند ان جنس مرغوب و در چشمان مشتریان و رهگذران درون ویترین شهر هایمان هستند .
. ولی واقعا که چه پیچیده میشود درک روان و روح آدمیت ، آنگاه که کسی با هوش و زکات و تجربه ی بالا و زیرکانه قصد کند رازی را پنهان کند ،
خب تاکنون به روش های پنهان کردن یک راز بزرگ اندیشیده اید ، خب شاید خیال کنید با سکوت میتوانید پنهانش کنید .
ولی سکوت اولین قاتل شما خواهد شد و سرعت هجرت را تندتر.
خب اصلا شاید تصور کنید که محال است تنها بواسطه ی آگاهی از یک راز ، تمام روزگارتان بر هم بخورد و زندگی تان سیاه .
اما به شما تضمین میدهم که در اشتباهید . البته استثنا نیز همواره وجود داره ، کافی ست بیشتر از سهم و فرای گنجایش و یا توان یک فرد به او از سبد راز ، تعلق بگیرد . آنگاه ست که زیر بار سنگینش خورد خواهد کرد به مرور .
تمام تار و پود آدمی را گسسته و ذره ذره مانند خوره از داخل روح و روان شخص را میجود .
خب تنها میتوانم تا به این شرح دهم که وی از درد به خود میپیچد، و ناله های خفیفی سر میدهد و ناظران و حاضران او را میبینند و به اشتباه میپندارند که وی از سر بی غمی ، مست کرده و میرقصد.
خب جبر زمانه و مردم ناسازگار نیز نمک میپاشد بر زخم های ناسور او . از درد به خود میپیچد و میچرخد و رد میشود
و همچنان همگان میپندارند که او از درد بی دردی و شاید شور و شوق و انرژی جوانی است که میرقصد .
خب یکبار هم که شده کمی تفکر کنیم ، زیرا مادامی که کسی را نشناسیم نمیدانیم او کیست، چیست ، و حرف حسابش چیست ، درد و درمانش چیست . خب چرا همگی یاد گرفته ایم نسخه ی خود را برای دیگران بپیچیم . شاید او درد دیگری دارد . چرا هر که از راه میرسد پیش از پرسش دردش ، درمان را ارائه میدهد .؟...
شاید آنچنان زخم در روح و روانش به ناحق جا خوش کرده باشد ، که نتواند لحظه ای آرام بگیرد. پیوسته بنویسد ، بنویسد و بنویسد . از خودش ، از همه ، از شما ، از شهرش . از زمین ، از زمانه ، از فضا ، از آسمان از لانه ی جوجه کلاغ صد ساله ی شهر بر سر تاج کاج بلند ،
ولی باز بداند و بگوید که نویسنده نیست ، و نویسندگی پیشه اش نیست . خب به گمانم او پیش از شاملو دریافته بود که این روزها دیگر گوش شنوایی نیست که نیست . از همینرو به نوشتن روی آورده است .
خب ولی ناچار است از هر چه بنویسد به غیر از لپ کلامش .
کاشکی آدم بتواند خودش را دوست داشته باشد
حتی اگر موقع راه رفتن کمی قوز کند، حتی شاید برسد زمانی که بتواند پشتش را صاف کند.
یا حتی بتواند بپذیرد که آدمها با چانه کوچک و غبغب حتی موقعی که میخندند و لثههاشان پیدا میشود دوست داشتنیاند؛ آنوقت شاید ویدیوها را آن لحظه که دوربین میرسد به خودش جلو نزند.
کاشکی آدم بتواند خودش را دوست داشته باشد، آنوقت شاید از این که یک طرفه دوست داشته و میدانسته و باز هم خود ش را توی بغل او دیده، دیده که میبوسدش و به هر در بسته زده که این خیال را واقعی کند؛ به خودش سرکوفت نزند.
کاشکی آدم بتواند خودش را دوست داشته باشد حتی اگر چهل و دو سالش شده باشد و ازش بپرسند شغل؟
آنوقت شاید اتاق با هر چه که توش نچرخد دور سرش، نیفتد روی شانههاش، ناخنهاش را فشار ندهد کف دستش، نگاهش را ندوزد به نوک کفشهاش. حتی شاید بتواند صداش را صاف کند، سرش را بالا بگیرد، توی صورت طرف نگاه کند و بگوید یک استادیار سابق ، و اخراجی از دانشگاه و منع از تدریس .
کاشکی آدم بتواند خودش را دوست داشته باشد. شاید دیگر فکر نکند که همیشه بار اضافه بوده روی دوش خانوادهاش، فکر نکند همیشه مزاحم یکی میشود؛آنوقت شاید وقت کمک گرفتن از کسی عرق نکند،گر نگیرد،نفسش تنگ نشود.
کاشکی آدم بتواند خودش را دوست داشته باشد حتی اگر بارها شنیده باشد خانواده من راضی نمیشوند به ازدواج با کسی که سالها متاهل بوده و جدا شده. آنوقت شاید بتواند توی آینه نگاهش را ندزدد از بدن لختش حتی اگر رد دستهایی را ببیند که باورشان کرده، راه داده به خودش و یکهو رفتهاند، یکهو جا مانده.
کاشکی آدم بتواند خودش را دوست داشته باشد حتی اگر هول شود و کارتهای بازی از دستش بیفتد؛پخش شود جلوی نگاه بقیه که دورهاش کردهاند. حتی اگر هول شود و نخود لای مشتش وقتی داشته یواشکی سُر میداده توی آن یکی مشتش بیفتد روی زمین؛حتی اگر همه چیز گُل نشده پوچ شود.
حتی اگر بلد نباشد خوب پانتومیم بازی کند
حتی اگر سالهای زیادی باشد که با قرص خواب خوابیده
حتی اگر به کسانی اعتماد کرده باشد که نباید، باجهایی داده باشد که نباید
کاشکی آدم یادش بیاید که با قدمهای یک کودک شروع کرده و تپههایی جلوش سر برآورده که بزرگ بوده،ترسناک بوده،جذاب بوده و از بلندیهایی پریده که زندگی بوده. زندگی کرده، بزرگ شده و تاوانش را با اضطراب،با رنج،با حسرت، با شکستگی استخوانش پرداخته؛ آنوقت شاید خودش را دوست داشته باشد حتی اگر تا اینجای کار آنطور که میخواسته دوست داشته نشده باشد.
✍ #پریسا_زابلی_پور
♥︎♥︎ ♥︎♥︎
♥︎♥︎♥︎
♥︎♥︎♥︎
♥︎♥︎♥︎ ♥︎♥︎♥︎
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
♥︎♥︎♥︎
♥︎
?آدما کِی میذارن میرن؟!
آدما وقتی میرن
که رسالتشون رو در حقت کامل کرده باشن
وقتی میرن که پیام خدا رو بهت رسونده باشن
و درسی که نیاز داشتی بگیری رو بهت یاد داده باشن...
آدماوقتی میرن که دیگه چیزی برای ارائه بهت نداشته باشن...
دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها
بد شدن ها
بی میل شدن ها
بریدن ها
همه و همه دلایل ظاهری هست برای رفتن آدما از زندگیِ هم دیگه
اما اصل ماجرا جای دیگریست...
اصل ماجرا اونجاست که شمس میگه وارد شدن هیچ آدمی در زندگیِ تو تصادفی نیست
و بله..از نظر من حتی بدترین آدما هم برای خیر رسوندن به تو وارد زندگیت میشن
حتی اگر از اون ها زخم هایی به یادگار بمونه...
چرا که ماهیت آدمی همینه
و آدم ها از دردهاشون درس های بزرگ میگیرن..
#ویدا_رئیسی
?
فاطمه جوادی
?بعد از تموم شدن یه رابطه
آدم همه سعیش رو میکنه تا خاطرات خوب رو یادش بیاره
تمام روزهایِ خوب،تمامِ فداکاری ها،تمامِ زیبایی ها و اون حس هایِ خوبِ رابطه.
بعد از چند وقت اونقدر این مرور کردن خوبی ها تکرار میشه که باورت میشه اون آدم بی عیب، بی نقص و کامل بوده.
و بعد همه شبهایی که اجازه داده با دلخوری بخوابی،تمامِ حرفهای جدی یا شوخی که زده و قلبتو شکونده،تمامِ نادیده گرفتناش،تمامِ اولویتش نبودنات رو از یاد میبری.
بعد از تموم شدنِ رابطتتون
همه چیز رو باهم مرور کنید،خوبی ها و بدی ها
خنده ها و اشک ها
فداکاری ها و لجبازی ها
اولویت بودن ها و نادیده گرفته شدنها.
اینجوری بعد از چند وقت میفهمید رابطه که تموم میشه به دلیلِ بد بودن هیچ کدوم از دو طرف نیست،
اینجوری رابطه که تموم میشه وقتی اسمش میاد نفرت تو دلتون نیست...
#فاطمه_جوادی
?زن سفره کوچک را روی میز پهن می کند . قبلا که سفره بزرگ بود ، علت داشت . یک طرفش ، مربا ، سرشیر ، عسل ، پنیر لیقوان و طرف دیگرش ، سیرابی ، کله پاچه و فرنی و شیربرنج و تعدادی لیوان برای چایی و شیر بود . با تعدادی کارد و قاشق های کوچولوی چوبی فانتزی که از دیدن هر روزه شان ، بر لبهایشان خنده رضایت می نشست و گاهی با همین کارد ها و قاشق ها که شمشیر بازی میکردند ، از هم سیر نمیشدند . الان ، با احتیاط یک تکه پنیری میبُرد و دو فنجان شیر را که پیمانه کرده در استکان می ریزد . نگاه ریزبین مرد ، ظاهرا به فیلمی جنگی است ولی در واقع گوش هایش را به صدای حرکات دست زن ، تیز کرده است :
" نیم سنگک بسه ، اضافه نذار ... "
از سنگکی که زن نصف میکند ، سنگی روی میز شیشه ای می افتد
: "اون شیشه بشکنه میدونی قیمتش الان چنده ؟ "
زن ، سنگ را توی ظرف زباله پرت می کند . ظرف ، جنسش فلزی هست و صدای فلز و سنگ باهم ، تا اون ور کوچه هم میرود و قاطی شعارهای سر صبحی عده ای میشود که بر طبلی میکوبند و مرگ بر ، مرگ بر میگویند .
مرد صدای تلویزیون را خاموش میکند. در تصویر ، عده ای از آن ور دیوارها ، سنگ پرتاب می کنند و عده ای از این ور ِ ساختمانی مخروبه ، انها را به گلوله می بندند .
زن از شاتوت قرمز ظرف مربا ، یکی یکی توی دهانش میگذارد و آرام آرام هسته هایش را می جود . قطره ای از مربا روی میز می چکد . زنی که عکسش روی شیشه میز افتاده است لبهایش سرخ میشود.
مرد یکباره صدای تلویزیون را بلند میکند ، زنده بادها ، دور گلهای صورتی و برگهای سبز گچی سقف کاذب می پیچند .......!
✍#آذر_پورپیغمبر
آدمی به مرور آرام میگیرد، بزرگ میشود، بالغ میشود و پای اشتباهاتش میایستد، آنها را به گردن دیگران نمیاندازد و دنبال مقصر نمیگردد.
گذشتهاش را قبول میکند، نادیدهاش نمیگیرد و اجازه میدهد هر چیزی که بوده در همان گذشته بماند.
آدمی از یک جایی به بعد میفهمد که از حالا باید آیندهاش را از نو بسازد اما به نوعی دیگر میفهمد که زندگی یک موهبت است، یک غنیمت است، یک نعمت است و نباید آن را فدای آدمهای بیمقدار کرد.
اصلا از یک جایی به بعد
حال آدم، خودش خوب میشود...
محمود دولت آبادی
●●●●●●●◆●●●●●●●●
"باران که می بارد
تمام کوچه های شهر
پر از فریاد من است
می گویم
من تنها نیستم
تنها،منتظرم...
بـاران کـه می بـارد
دلـم تنـگ تـر می شـود
راه می افـتم
من بـغض می کنـم
آسمـان میگـریـد
کاش باران ببارد.
....................
کمی صداقت می خواهم/
از این احساس تلخ/
مهمان بی سرو پایی هست/
برای نوشته هایم/
تلخ می نویسم به آرامی/
وجودم میان من بودن تو بودن می ماند/
خنده هایم میان گنجه ی تاریک آرزوهایم/
بوی کهنگی میگیرد/
انگار آسمان چشم تو/
زمینِ دلم را به هم دوخته است/
. ..................
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
?مرد : ماه من می شوی؟
زن : آن وقت دستت به من نمی رسد!
مرد : حالا میگی چکار کنم؟
زن : ماهی ات می شوم!
مرد با خوشحالی گفت:چه عالی! داشتن ماهی چه کیفی دارد!
زن گفت: حالا که ماهی ات شدم، اجازه بده کمی شنا کنم. ماهی به شنا زنده است!
مرد گفت: کجا می خواهی شنا کنی؟
زن گفت: چشمان زلالت، جان می دهد برای شنا کردن!
مرد گفت: راست می گویی؟ چگونه؟
زن گفت: تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!
مرد قبول کرد و گفت: باشه! ولی زیاد از ساحل دور نشو! می ترسم غرق شوی!
زن به شکل ماهی در آمد و به داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که ماهی های دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز هستند.
او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت و از چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.
مرد پرسید: چی شده ماهی من؟ کجا می روی؟
زن جواب داد: می روم ماهت بشوم!
مرد گفت: آن وقت دستم به تو نمی رسد!
زن گفت: همان بهتر که نرسد!
مرد پرسید: آخه چرا؟!
زن گفت: چرایش را از دلت بپرس
دل كه نيست، حوضچه پرورش ماهيست
✍️ #شهروزبراری
برش کوتاه بر حسب تصادف از روزنوشت های قدیمی درون آرشیو کانون نویسندگان
آیینه ها هم دروغ میگن، میبینی تو رو بخدا. ببین منو چقدر لاغر و داغون نشون میده . از بس که قدیمی و جیوه پریده ست این آیینه دیواری . یادمه بچگی ها با سنگ زدم توی سر پسرک داخل آیینه ، ولی سر خودم شکست .
این کلاغ نامیرا و خبر چین باز اومده پشت پنجره و از عمق هنجره قار قار باز سر میده. کاش یاد بگیره کمی راز دار باشه . مثل من . این راز لعنتی بِغض شده توی گلوم . دلم رو خون کرده ،
منم و تنهایی هام . البته اين روح درون و نجوای خاموش دلم هم هست . دیگه ولی درب های قلبمو باید بست . ورود ممنوع . خروج ممنون .
طبق عادت ، دلخوش شدم که از جبر پر تکرار چرخش فصل به فصل ، دیر یا که زود ، بهار باز خواهد گشت . ...
ولی در همین حين، نجوای خاموش دلم در سکوت با زبان بی زبانی پرسید و گفت ؛
• باز خواهد گشت؟ زهی خیال خام
خب معلومه. بازگشتش اجتناب ناپذیره . تا بوده جنین بوده . بعد هر شب سیاهی ، نوبت به سپیده صبح هم میرسه .
• راجع به چه حرف میزنی ؟ ...
خب معلومه . راجع به بهار
• کدام یک؟
خب معلومه مگر چند بهار داریم ؟
• تقدیر یا تقویم ؟
فرقش چیه؟...
• فرقش چیست!؟.... خب معلوم خواهد شد
خب مدتی گذشت.....
حق با نجوای درونم بود .
اولین سال سخت و آرام آرام آمد و روز به روز ، شب به شب ، هفته ، ماه و فصل هایش یک به یک از سر گذشتند . یلدا رسید ، کسی دیگر از تولدم شاد نبود ، هدیه ای داده نشد، باز نشد ، صدای شور و شوق و شادی و ساز نشد . برف آمد ، دلم از غصه به تنگ آمد . دلم جام بلور و هجر عاشقی در دست خود با سنگ آمد .
گوشی های روزه ی سکوت داشتند ، در خواب نیز حتی صدای زنگ تلفن یا که منزل شنیده نمیشد .
برگ های خشکیده ی انباشته درون حوضچه ی خانه ی سنت پوش ، زیر برف ها محو شدند . سال نخست دوری از یار ، هر لحظه اش با گریه و اشک ، آه و حسرت و زجه و زار لنگ لنگان از من گذشت .
دل یکدم از غمش آرام نگشت . .
نیمه شب سرد و یخبندان اواسط بهمن ماه ، از قدم زدن های همیشگی و مرور خاطراتی رفته بر باد و جویدن افکاری حزن انگیز و عبور یاری که نرفته از یاد ، به کوچه ی بن بست خانه ی بی کسی هایم باز گشتم ، وسط خمیدگی کوچه بود یا کمی بالاتر ، دقیق یادم نیست . ولی برای لحظه ای دوست قدیمی و مشترکمان را دیدم. خودش بود . همان شال گردنی ، همان دگمه ها ، همان کلاه ، همان شخص . ، همان شکل و قیافه. از پشت سر نزدیک شدم ، چشمانش را با دو دست گرفتم ، صورتش سرد بود ، نمی خواستم سمت من بچرخد ،پس جلویش پریدم و سلامی گفتم ، لبخند بزرگی به چهره داشت ، دستانش را طوری سمت من بالا آورده بود که برايم پر واضح آمد مرا به یاد آورده . . من نیز با دستانی باز آغوشش کشیدم . او نزدیک ترین دوست و محرم خاطرات مان بود . تمام سالهای که منو یار با هم بودیم او نیز بود . خب شاید سالی چند روز و نهایتن یک هفته می آمد و مهمان مان بود ، ولی هر چه هست ، لااقل او همیشه در خلوت مان حضور داشت ، مهربان ، خنده رو ، توپول و کمی تنبل و بی تحرک بود. بر رسم عادت موقع عکس گرفتن او وسط می ایستاد . خب قد کوتاهش کمی بلند تر شده . شاید هم کمی چاق تر . ولی هنوز هم مهربان و صمیمی بنظر می آید . ، گویی هرگز رنگ آفتاب و مهتاب ندیده باشد . درب خانه ی شهلا بلنده ته کوچه بی دلیل باز و بسته میشود . اعتنا نمیکنم .
سمت دوست قدیمی ام بر میگردم.
.
او نگاهش برایم هزار حرف در خود دارد ، خب میدانم که چه در سرش میگذرد.. چه بگویم ، خب.....
این دست و آن دست میکنم ، نمیدانم چگونه باید شرایط جدید را برایش شرح دهم تا مبادا از دست بهار و بی مهری اش عصبانی نشود. چگونه بگویم که ماجرا چه بود تا از دست بهار دل آزرده و رنجور نشود . او ما را تمام این سالها در کنار هم دیده .
او عادت ندارد که ما را فرد و یکه و تنها ببیند . خب دلم نمی خواهد حقیقت را بگویم، چون آنگاه از فرط بی وفایی بهار ، من خجالت زده خواهم شد .
خب چون عمری عاشقش بودم ، و او تمام وجودم بود و هست ، چگونه بگویم که او چه ساده رهایم کرد و خیانت پشت خیانت، و ..... بی خیال، خب سکوتم طولانی شد ، بهتر است چیزی بگویم ؛
خوش اومدی رفیق شفیق ، دیروز پریروز به یادت بودم ، خیال میکردم امسال نخواهیم دید همدیگر را . خب چون من که شما را برای اولین بار درون کوچه ی بهار اینا و به وقت عکس گرفتن دیده بودم .
هنوز هم تک تک عکس ها را دارم . همیشه جایت را خالی میکنم . البته از دستت گله مندم، چون یکهو و بی خداحافظی میگذاری میروی . نه خداحافظ ، نه حرفی نه حدیثی، یکباره غیبت میزند .
راستی آخرین بار یعنی پارسال دی ماه بود که در کوچه ی بهار آمده بودی ، و آن شب نمیدانم چه شد ولی موقع برف بازی ، گوله ی برف به صورتت خورد و من با آنکه دلجویی کردم ولی باز نبخشیدی ، چون دیگر تا ته شب حتی یک لبخند هم به چهره ات ننشست. صبح فردایش خواستم مجدد دلجویی کنم ولی دیدم شال گردنت را ته کوچه انداخته ای و دیگر اثری از تو نبود که نبود. حتی رد پایت نیز در برف معلوم نبود تا بلکه بتوانم تشخیص دهم از کدام طرف رفته ای.
از آن وقت بی تاب آنم که باز ببینمت ، خب .... چرا چرت و پرت میگم، والا دارم این حرفا رو میزنم تا از گفتن چیز یکه ای طفره برم. خب خودت که میبینی . تنهای تنهام.
چشمانم به کلاه کاموایی اش افتاد که از بارش برف سفید شده است ، کمی کلاهش را تکاندم ، و یقه شال گردنی اش را کمی بستم تا مبادا مریض شود . او زول زده است به من . نه حرفی، نه کلامی ، پیغامی نه ندایی ، نه جوابی ، او چه مرگش شده . منظورش از این خیرگی به من چیست !؟...
سرم را آرام بالا می آورم ، نیم نگاهی به او میکنم، ظاهرا هیچ متوجه ی جدایی من و بهار نشده. چون حتي بر عمق لبخندش افزوده گشته . . نمیفهمم چرا دستانش را پایین نمیآورد، مجدد او را در آغوش میکشم. شال گردنش عطر آماریچ میدهد .
از مهر و صمیمیت و قلب پاکش و این همه سخاوت و آغوشی که برای پناه من ، باز کرده بود دلم میگیرد، او چه ساده و بی ادعاست . چه معصوم و مهربان . مدت ها بود کسی چنین به من توجه نشان نداده بود . چقدر بخشنده و رئوف است . او الهه پاکی هاست . یادم می آید که از روز اول آشنایی چه بسیار اذیتش کرده بودم . البته خب محض شوخی بود ، و باز هم سر حرفم هستم . آخر اسم قحطی بود که اسمش را گذاشتند عادم . البته بهار میگفت که اسمش عادم نیست ، بلکه عدوم هست .
نمیدانم به هر حال او نمی تواند حرف بزند و حتی گمان نکنم تحصیلات و سواد خواندن و نوشتن داشته باشد . او ساکن این حوالی نیست . از پشت فاصله ای در امتداد ایام و با شرایط بسیار سختی به نزد مان میرسانده خودش را .
خب ، او را نمی توانم دعوت کنم تا برای صرف چای به نزدم بیاید ، ممکن است سوء تفاهم رخ دهد . و تعبیر غلطی کند . پس همین جا با او گرم صحبت میشوم.
به او میگویم؛
خب مگر آنکه برف و بورانی بیاید و همه جا تعطیل شود تا شاید یه چند روزی مرخصی بگیری و پیش ما بیایی...
همین لحظه
بی آنکه دلیلی داشته باشد ، اسیر بغض لجبازی شده ام که توان حرف زدن را از من ربوده . کمی سعی در قورت دادنش کردم ، ولی بزرگتر از آنی بود که بتوانم پنهانش کنم . ناچار شکسته شد و آسمان ابری دلم شروع به باریدن کرد ، بغض امانم نداد، زدم زیر گریه. .
ابری که تمام سال بالای احوال نامساعد روحی ام خیمه زده بود ، عاقبت بارید و چهره ام اشکین شد ، نگاهش را ربودم ، خب مرد که گریه نمیکند.
پا میشود، راه میرود و فکر چاره میکند
باور کن من هم یکسال اخیر دارم همین کار رو میکنم. حتی همین الانشم دیدی خودت که ، از بیرون داشتم می اومدم. با اینکه برف هست و راه ها بسته ، برام فرق نداره . باید تمام کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی آشنا و شریک خاطرات رو هر شب قدم به قدم و خشت به خشت مرور کنم ، راه میرم که گریه نکنم ، اما اینم دیگه جواب نمیده . میدونی چیه عدم جون ، دیگه کم کم این روزها دارم تبدیل میشم به یه پسر عاشق میشه ی شکست خورده و هجران ، که آوازه ی رسوایی و شکستش گوش تمام شهر رو کَر کرده . هرجا میرم اسمم قبل خودم اونجاست . قصه ی عاشقانه های حلق آویزم ، قبل خودم نقل هر محفل و مجلسی هست .
خب تمام تلاشم رو کردم که تنها بمونم . چون تنهایی بهتر از این هست که آدم به هر کسی باشه .
نمیدونم چقدر از ماجرا خبر داری . ولی خب اصل ماجرا رو هیج کس غیر از خودم و خودش و خداش خیر نداره ، تو که.... منظورم از از " تو" همون ' شما ' بود . میخواستم بگم که شما مثل سنگ صبوری ، و هرچی باشه آدم خیالش راحته که عمرا راز دیگران رو به دیگری لو نمیدی . یعنی حتی اگر بخوای باز چون قدرت تکلم رو مادرزاد بی بهره بودی ، توان افشای راز آدم رو نداری . شاید اصلا برات مهم نباشه . و فقط واسه خاطر دیدن من ، اومده باشی. ولی خوش دارم چیزی رو بهت بگم . چیزی که شاید از شدت تعجب آب بشی و بری زیر زمین . خودم که از تصورش آتیش میگیرم . از بس که روی دلم سنگینی میکنه که انگار یه چیزی با سوزن از درون داره روح و روانم رو خراش میده. .... .
اصل ماجرا این بود که بهار با........
........
.......
.......
.......
صبح شد ، و من نشسته زیر سایبان و طاق هشتی خانه ی همسایه بیدار شدم ، انگار خوابم برده بود . چقدر هوا سرد شده ، خب پس عدوم کجا رفت باز ؟...
بازم که شال گردنش و هویج دماغش و دگمه های سیاه چشماش رو جا گذاشت و بی خبر تا آفتاب صبح سرد زمستونی بهش تابید ، فلنگ رو بست و رفت....
عجیبه . این آفتاب بی رگ و بی بخار قادر به فراری دادنش نبود ، چیز دیگری اون رو از درون ذوب کردش . شاید از شدت غصه ی قصه ی پر درد و رنج و یا شرم و خجالت نهفته پشت ماجرا آب شدش و رفت ....
نمی دونم ، به هر حال فرقی نداره . رفتنی دیر یا زود میره .
ببین دو تا شاخه ی کوچیکی که جای دستاش بود هم اینجا جا گذاشته . طفلکی . چقدر دلش کوچیک بود . هنوز فقط یک درصد از ماجرا رو هم نگفته بودم براش که خوابم برد .
نمیدونم یعنی بین نام خانوادگی عدوم و نام خانوادگی شخصيت کارتونی که اسمش سپید بود، نصبت خانوادگی وجو داره یا نه ... چون فامیلی هردو یشان ، برفی ' هست . سپید برفی. عادم برفی.
اصلا شاید " آدم " درست تر باشه . نمیدونم والا . من که سجلدش رو ندیدم تا حالا . ...
بهتره برم پی کج خودم برسم که این حرفها واسه فاطی تومبون نمیشه. .... هیچ معلوم نیست چرا درب خونه ی شهلا بلنده همیشه بازه . یه تیکه لباسش رو هم باد زده و انگاری انداخته روی لوجنک خونه و بالای میله ی آنتن تلویزیون . اون تیکه از لباس زیر صورتی گلدار ، شده در نقش جهت یاب مسیر وزش باد . همیشه پرچمش بالاست . خیلی هم فرد با نفوذ و صاحب روابط در سطوح مختلف مدیریتی هست . اصلا فکرش رو نمیکردم چنین روابط مستحکم و عميقی با افراد سرشناس داشته باشه . خب آخه اون که میگفت سواد نداره ، و حتی وقتی رفته بودم خونه شون براش لوله بخاری نصب کنم اون قدری بی ریاح و مهربون بود که نمیذاشت. دست به سیاه و سفید بزنم ، همش یک قدم جلوتر از من و توی دست و پا بود و قصد داشت کمک کنه . یه طرف لوله رو من میکشیدم سمت خودم ، اون سرش هم چون دست اون بود ، اونم می اومد سمت خودم . فکر کنم خیلی کودک درونش فعال باشه ، چون عین دختر بچه های هفت ساله و شیرین و بانمک لباس پوشیده بود. شبیه خواهر میکی موز شده بود . با اون پیراهن کوتاه و گلدار . بنده ی خدا کمی دستوپاچلفتی هم هست ، چون هزار بار وسایل از دستش می افتاد پایین . نمیدونم چرا اونجوری قائمه میشد و اسلوموشن وسایل را از زمین بر میداشت ، و لبخند که همیشه سرقفلی صورتش هست . خب والا از کار این همسایه ها آدم سر در نمیاره. چون همین دیروز پسر خدیجه خانم میان گریه و زاری خانواده و آش پشت پا و کاس ی آب پشت سرش ، عازم سربازی شد . ولی همین الان دیدم از درب خانه ی شهلا بلنده ، خارج شد و مثل موش و پاورچین اومده از حاشیه دیوار کوچه و داره میره . شایدم آموزشی اش بخاطر برف کنسل شده بود و دیر وقت رسیدش شهر، و شب از فرط سرما دید درب خونه ی شهلا بلنده بازه و رفت اونجا تا بلکه پشت درب یخ نزنه . جالب اینجاست که من زیر درب خونه ی اونها خوابم بود . اون خونه ی شهلا بلنده . .....
خب زندگیه دیگه .... کاریش نمیشه کرد . یادم باشه از شهلا خانم بپرسم که چطوری تونسته با افراد رده بالایی معاشرت و آمد و رفت کنه . خب اون که شغلی نداره ،
راستی شغل شهلا بلنده چیه؟
خب اون بیوه هست ، مستاجر هم که هست . اون همه عطر های خوش و لباس های شیک تن میکنه ، خب خرجش رو از کجا تامین میکنه ؟... لابد ....
چه میدونم والا..........
برش کوتاهی بر حسب رندوم . ...(1987- file ¹⁴³⁸⁶ -ⁿ⁰) شین براری صیقلانی
قسمتی از روزنوشتهای قدیمی مربوط به سالهای دانشجویی نگارنده رو خواندید ، مربوط به بیش از یک دهه پیش بود . این قسمت برحسب رندوم و تصادفی انتخاب شده بود.
منبع ، آرشیو کانون نویسندگان باربارابافن شین براری1987
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♠︎♥︎♠︎♠︎♥︎
من زخم های بی نظیری به تن دارم!
تو مهربان ترینشان بودی!
شاید عمیق ترین!
پس از تو آدم ها
تنها خراشی بودند که... ..
♥︎♥︎♥︎♥︎
|♥︎♥︎|
♥︎♥︎
___♥︎♥︎___
/♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎\
/♥︎♥︎♥︎\
♥︎♥︎
♥︎
قسمت چهارم
دو فصلنامه ادبیات داستانی بین الملل، ناولیستس وورد novelist word' ⁿ⁰ " ⁸⁰⁸ /¹⁷⁵ page'
شماره 808 صفحه 175
گفتگو و چند پرسش از یک نویسنده خارجی و موفق پیرامون یک داستان هوشمندانه فلسفی
¹⁷⁵ _ «اومبرتو اکو» داستان گفتن را دوست دارد و در واقع معتقد است که داستانگویی بخشی از فرایند انسان شدن است. او میگوید: «در درون هر انسانی، انگیزهای برای داستانپردازی وجود دارد، چنان که برای نمونه، افراد بزرگسال معمولا برای کودکان خود قصه تعریف میکنند.
هنگام انتشار کتاب اولم عدهای از من پرسیدند که چرا رمان نوشتهام. من به آنان پاسخ دادم، چون وقتی فرزندانم کوچک بودند میتوانستم برایشان قصه بگویم اما بزرگ شدن آنان همان، و قطع برنامه داستانگویی من همان.
برای همین به فکر نوشتن رمان افتادم.»
اکو داستانهای بسیار جذابی دارد. رمان اولش، نام گل سرخ، خیلی زود در کشورهای مختلف جهان گل کرد و بهصورت یکی از آثار پرفروش درآمد. سرنوشت رمانهای دیگرش هم غیر از این نبوده است. «اونگ فوکو»، یکی از آنهاست; رمانی مهیج درباره امور خارقالعاده و فوق طبیعی که در نهایت با ظرافت به تئوری فریب و آیین جادوگران برزیلی ختم میشود.
یکی دیگر از رمانهای وی، «جزیره روز قبل» نام دارد که به مقوله جاسوسی میپردازد و ماجراهای آن در دل دریاها در دوران باروک اتفاق می افتد. اما تقلیل رمانهای اکو به طرح داستانی و شرح وقایع، در حکم نادیده گرفتن نیمی از جذابیتهای آنها است. وی که پروفسور نشانهشناسی در دانشگاه بولونیا ایتالیا است، داستانهایش را براساس تعریف خاص خود از پسامدرنیسم مینویسد. در مقالهای تحت عنوان «پسامدرنیسم، طنز و لذت»، رمان ایدهآل پسامدرن را چنین تعریف میکند: «رمانی که دوستداران داستان خوب از خواندن آن لذت ببرند و در عین حال واجد جذابیتهایی پنهان و دیریاب برای اهل فن و افراد کارکشته باشد; چون این دو طیف از خوانندگان را باید باهم در نظر گرفت.»
اکو در جدیدترین رمان خود باز هم مباحثی بسیار فلسفی و جذاب را مطرح میکند.
«باودولینو» روایت فردی به همین نام است. او فرزند نامشروع یکی از امپراطوران روم به نام «فردریک بارباروسا» است; دروغگویی مادرزاد که از نعمت آموختن هر زبانی بهمحض شنیدن آن نیز برخوردار است.
باودولینو در زمانی که مسیحیان در جریان جنگهای صلیبی به شهر قسطنطنیه هجوم آوردهاند، وارد شهر میشود و در ادامه، جان یک تاریخنگار درباری بهنام «نیکهتاس» را نجات میدهد.
بعد هم داستان زندگی خود را برای او تعریف میکند که صرفا ساخته و پرداخته ذهن خودش است.
باودولینو در حین جستجوی قلمرو پادشاهی افسانهای به نام «پرسترجان» به دانشگاهی در پاریس میرسد. سپس کفن معروف تورین را میفروشد و در همین حین با انواع اعجابآوری از ساختهها و آثار باستانی و تاریخی مواجه میشود. حتی عاشق یک «ساتیر» زیبا هم میشود.
اکو بسیاری از مباحث نظری و علمی را در دل ماجراهای رمان جا میدهد و حتی روایت را در جهت بازی با بنیانهای نگرهای خود به کار میگیرد. برای مثال، باودولینو و دار و دستهاش تجارت آثار و یادگارهای مذهبی را در پیش میگیرند و دست به ساختن و فروش مجسمه یحیای تعمید دهنده میزنند. اما همین اشیای دستساز و ساختگی، وقتی بهصورت ابزاری برای نیایش مسیحیان در میآیند، قالب چیزی را به خود میگیرند که اکو تحت عنوان «موارد کاملا جعلی» از آن یاد کرده است. روی هم رفته، رمان «باودولینو» روایتی است درباره داستان گفتن، تعمقی در باب حقیقت، وهمچنین داستانی تاریخی و خیالانگیز. اکو در گفتگویی که در ادامه میآید، از این کتاب میگوید و ضمن آن به مباحث دیگری نیز گریز میزند.
♥︎ آیا با توجه به این رمان، شما را باید فردی دروغگوتر از باودولینو به حساب آورد؟
ـ خواننده در سرتاسر کتاب نمیتواند بفهمد که باودولینو راست میگوید یا دروغ، و این بازی همینطور ادامه پیدا میکند. حتی نیکهتاس هم حیران مانده است که داستان زندگی باودولینو را باور کند یا نه.
واقعیت آن است که به استثنای موارد معدودی که نویسنده جای راوی را میگیرد، رمان کاملا در اختیار باودولینو است. این کتاب حول محور ابهام میگردد; البته این را هم بگویم که داستانهای باودولینو اگرچه در ابتدا مندرآوردی هستند، درنهایت راست از آب در میآیند. بنابراین من درواقع آن رسالت بزرگ روایتگران را ارج گذاشتهام که مربوط است به گفتن داستان درباره موضوعی که پیش از آن وجود خارجی نداشته است. شالوده این کتاب، ارج گذاشتن به مولف و نیز خوانندگان است; به جهت ایجاد لحظاتی پرشور و نشاط برای آنان.
▪ چه تناسبی میان رمانها و فعالیتهای آکادمیک شما وجود دارد؟
ـ روایت مرا سر ذوق میآورد و شما میتوانید چنین بپندارید که این کار نوعی گریز از فعالیتهای روزمره دانشگاهی و آکادمیک است. البته باید خاطرنشان کنم که من حتی در هنگام نوشتن کتابهای علمی هم شور روایتپردازی و داستانگویی دارم; چون کتاب علمی هم درواقع روایت یک تحقیق محسوب میشود. به عقیده من هر کتاب بزرگ فلسفی یک داستان هوشمندانه است. به عبارتی میتوان گفت که انسان کتاب را برای آن نمیخواند که بفهمد مقصر اصلی فلان شخص است یا دیگری، بلکه در حین خواندن آن چنینی سئوالهایی را از خود میپرسد: این کار را چه کسی انجام داد؟ این افکار از کجا ریشه میگیرد؟ این قضایا زیر سر چه کسی است؟ به همین دلیل باید گفت که هر اثر علمی نیز دارای یک وجه روایی است.
♥︎ چگونه علم نشانهشناسی را برای افرادی توضیح میدهید که از آن سررشته ندارند؟
ـ معمولا این کار را نمیکنم. از آنان میخواهم دو سه سالی سر کلاسهای درس من در دانشگاه حاضر شوند. [میخندد.] جدا از شوخی باید بگویم که من میتوانم آن را با زبانی بسیار ساده و حتی شاید سادهترین زبان توضیح دهم. هرچه باشد ما موجوداتی ارتباط گیرنده هستیم، بلکه به کمک بسیاری از نشانههای دیگر از جمله اشکال، حرکات بدن و حالات چهره نیز میتوانیم این کار را انجام دهیم.
زندگی انسان سرشار از چنین نشانهای، به مفهوم فنی آن است. هر آنچه را که انسان در جهت انتقال یک موضوع به فرد دیگر به خدمت میگیرد، نشانه است. علم نشانهشناسی در پی بررسی تمامی این موارد است تا بتواند ریشه مشترکی را میان آنها پیدا کند. به عبارتی، گرایش اصلی نشانهشناسی معطوف به انسانیترین وجه نژاد بشر است.
♥︎ یکی از منتقدان پس از انتشار رمان «جزیره روز قبل»، ، نوشته بود که در این کتاب فقط از جام مقدس و کفن تورین حرفی به میان نیامده است. آیا ذکر این دو در کتاب جدیدتان حالتی تعمدی داشت و میخواستید به نوعی این فقدان را برطرف کنید؟
ـ [میخندد] باور کنید جام مقدس را در همه جا میتوان یافت. این جام نماد چیزی است که ما در پیاش هستیم و آن را به دست نمیآوریم.
نمونه مشابه آن حتی در رمان «جزیره روز قبل» هم یافت میشود; که یک جزیره دستنیافتنی است و زنی که در پی آن گمشده است.
جام مقدس، استعارهای با یک نوع میل پایانناپذیر است.
در رمان «باودولینو» من ناچار بودم از جام واقعی سخن به میان آورم چون باودولینو درست در زمانهای زندگی میکند که اولین روایتها درباره جام مقدس نوشته میشود. درواقع، باید گفت که خوانندگان بسیار باهوش و فرهیخته حتما متوجه حضور دوستان باودولینو به نامهای «بورون» و «کیوت» خواهند شد. رابرت دوبورون، فردی بود که یکی از نخستین داستانها را درباره این جام نوشت.
کیوت هم کسی بوده است که بنا به روایات، به ولفرام فون اشنباخ (شاعر حماسی آلمان در قرن سیزدهم) پیشنهاد کرده است که کتاب پرسیوال و داستان جام مقدس را بنویسد. بنابراین، متوجه میشویم که باودولینو در این رمان همه چیز را از نو بازسازی میکند چون به این دو دوست پیشنهاد میکند که برگردند و ماجرای خود را روایت کنند. این دو نفر باید جایی در رمان حضور میداشتند، پس من هم خیلی ساده آنها را در صف همراهان باودولینو قرار دادم. این کار که قدغن نیست.
♥︎آیا در این رمان ارجاع; گفته و یا اشارهای وجود دارد که شما بخواهید بهصورت راز باقی بماند و هیچ خوانندهای پی به آن نبرد؟
ـ بسیاری از نقاشان بزرگ پیشین بودهاند که هنگام کار روی یک تابلو تصویر خود و یا دوستانشان را در میان جمعی از افراد جا دادهاند. گاهی موفق میشویم این چهرهها را تشخیص دهیم و گاهی هم نه. این موضوع اهمیتی ندارد و باعث نمیشود که دید ما نسبت به یک تابلو تغییر کند. ما حتی بدون این راز و رمزها هم میتوانیم یک تابلوی نقاشی را تماشا کنیم و آن را زیبا و دوستداشتنی بخوانیم. قاعدتا رمانهای من نیز پر از چنین رمز و رازهایی است که از بیشتر آنها فقط خودم سر در میآورم.
♥︎ در جایی از رمان شما، وقتی «نیکهتاس» متوجه قدرت باودولینو در فراگیری زبانهای خارجی مختلف میشود، از این فکر که چنین افرادی شاید فاقد روح و جان باشند به هراس میافتد. آیا خود شما از این که جمع کثیری از مردم جهان رمانهای شما را از راه ترجمه میخوانند، دچار نگرانی و اضطراب میشوید؟
ـ من در حال تکمیل کتابی درباره ترجمه هستم و در آن بهطور مبسوط از تجربه شخصی خود با مترجمان سخن گفتهام. باید بگویم که انسان نه تنها میتواند با مترجم آثار خود، در شرایطی که خود نیز بر آن زبان اشراف دارد، به همکاری بپردازد، این قضیه در مورد خود من که با زبانهای انگلیسی، تسلط دارم، صادق است، بلکه حتی در مواردی هم که شناختی از آن زبان ندارد، میتواند چنانچه مترجم آدمی باهوش و حرفهای باشد، با او همکاری کند.
اگر یک مترجم گوهر زبان خود را یافته باشد شما میتوانید با او بحث و گفتوگو کنید و با کمک هم مشکلات را از سر راه بردارید. البته شاید این امر در برخی موارد محقق نشده باشد، مثلا، ترجمههای عربی یا استونیایی از رمانها ... اما باید بگویم که در بیشتر موارد با مترجمان کار کردهام و حتی احساس میکنم که ترجمه بخشی از کار خود من است. در این مورد اطمینان دارم.
باودولینو میتواند به هر زبانی صحبت کند و این از روزگاران پیشین یکی از آرزوهای بشر بوده است. از زمان فروریختن برج بابل که در جریان آن زبانها از یکدیگر منفک شدند و تکثیر پیدا کردند، بشر همواره در آرزوی دستیابی به یک زبان مشترک یا جهانی بوده است. برای همین، باودولینو تجسم رویای بشر برای برقراری ارتباط است. البته چنین تمهیدی را در رمان من میتوان به حساب یک حقه کثیف گذاشت، چون مردم هر سرزمینی هنگام رویارویی با باودولینو، در واقع باید به زبان مادری خود تکلم میکردند. این کار از عهده من خارج بود، باید مثل فیلمهای سینمایی زیرنویس میگذاشتم که کاری نشدنی بود. پس مجبور شدم این قدرت را به باودولینو ببخشم که بتواند هر زبانی رابه سرعت یاد بگیرد.
آیا به نظر شما رمان در زمان خوشبختی بشر هم وجود خواهد داشت یا آن که این ژانر فقط دستاورد روزگار ناکامی و حکومتهای رو به زوال است؟ آیا داستان در قلمرو بینقص «پرسترجان۲» نیز به حیات خود ادمه میدهد یا آن که ادراک ناقص ما، وجود آن را ضروری میکند؟ چون، به هر حال، ما فاقد آن زبان کامل و جهانی هستیم.
همینقدر بگویم که اگر قرار بود ساکنان کره زمین همه به یک زبان حرف بزنند، دیگر این همه داستان نداشتیم. هر فرهنگ و تمدنی، و هر زبانی قادر به خلق داستانهایی متفاوت است و در آنها، جهان از زاویهای خاص دیده میشود.
بزرگترین حسن تعدد و تکثر زبانها در جهان، خلق داستانهای متنوع و رنگارنگ است.
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎
پینوشت:
۱) این گفتوگو در سال ۲۰۰۰ انجام شده است.
۲) شاه و کشیش افسانهای در قرون وسطا که گفته میشد در خاوردور یا حبشه حکومت میکرده است.
۳) گفتوگو کننده: جسیکا یرنیگان
از کتاب گل سرخ یا هرنام دیگر
جسیکا یرنیگان-ترجمه:مجتبی ویسی
منبع : روزنامه حیات نو
?
داستان کوتاه:
?زن جوانی پیش مادر خود میرود و از مشکلات زندگی خود برای او میگوید و اینکه او از تلاش وجنگ مداوم برای حل کردن مشکلاتش خسته شده است.
مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد .سپس توی اولی هویچ ریخت در دومی تخم مرغ ودر سومی دانه های قهوه.
بعداز 20 دقیقه که اب کاملا جوشیده بود گاز هارا خاموش کرد!
اول هویچ هارا در ظرفی گذاشت ٬ سپس تخم مرغ هارا هم در ظرف گذاشت وقهوه راهم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت سپس از دخترش پرسید که چه میبینی؟
او پاسخ داد:هویچ٬تخم مرغ٬قهوه. مادر از او خواست که هویچ هارا لمس کند وبگوید که چگونه اند ؟! او اینکار را کردو گفت: نرم اند۰ بعد از او خواست تخم مرغ هارا بشکند ٬ بعداز اینکه پوسته آن را جدا کرد ٬ تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد .
دختر از مادرش پرسید که: مفهوم اینها چیست؟
مادر به او پاسخ داد: هرسه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده است ٬ آب جوشان٬ اما هرکدام عکس العمل متفاوتی نشان داده اند.هویچ در ابتدا بسیار سخت ومحکم به نظر میرسد اماوقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد.تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت میکرد٬وقتی در آب جوش قرار گرفت مایع درونی آن سفت و محکم شد.
دانه های قهوه که یکتا بودند٬بعد از قرار گرفتن در آب جوشان٬آب را تغییر دادند.
مادر از دخترش پرسید:تو کدام یک ازین مواد هستی؟وقتی شرایط بد وسختی پیش می آیدتو چگونه عمل میکنی؟تو هویچ٬تخم مرغ یا دانه های قهوه هستی؟به این فکر کن که من چه هستم؟آیا من هویچ هستم که به نظر محکم می آیم٬ اما در سختی ها خم میشوم و مقاومت خود را از دست میدهم ؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قلب نرم شروع میکند اما با حرارت محکم میشود؟
یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟ وقتی آب داغ شد آن دانه بوی خوش وطعم دلپذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هرچه شرایط بدتر میشوند تو بهتر میشوی وشرایط را به نفع خودت تغییر می دهی.
┄┅═? ?
HAMBOODGAH.COM
┄┅═? ?
? اولین باری که جیب یکی رو زدم سه روز بود که غذا نخورده بودم ، با پولی که زدم حسابی دلو از عزا در آوردم ، دومین بار وقتی میخواستم یه موبایل بخرم جیب بری کردم ، اما پولی که زدم کم بود ، پس واسه بار سوم رفتم جیب بری ، دیگه آسون شده بود ، مثل بار اول ترس نداشت ، دفعه بعد بخاطر تولد خواهرم جیب بری کردم ، دفعه بعدی واسه مهمون کردم رفیقام ، حالا که واسه خودم یه مغازه دارم هم گاهی وقتا توی خیابون نا خود آگاه دستم میره سمت جیب مردم
انگار که واسم این کار عادی شده ، انگار معتاد به اینکار شدم
فکر میکنم تکرار بی دلیل یه چیز ، یه کار ، حتی یه مدل غذا ، اون چیز رو هرزه میکنه و آدم رو معتاد به اون
وقتی واسه بار اول عاشق سمیرا شدم دوست داشتن واسم مقدس بود ، اما وقتی سمیرا رفت و من با یکی دیگه دوست شدم برام مثل بار اول نبود ، وقتی برای بار سوم با یکی دیگه رو هم ریختیم مثل قبلی نبود
الان دیگه نمیدونم دوست داشتن چیه ، عشق چیه ، چون حرفایی که به سمیرا میزدم رو به خیلیای دیگه هم گفتم ، فکر کنم عشق رو هم دیگه هرزه کردم ، و خودم رو معتاد داشتن یه رابطه
✍️ #مسعود_ممیزالاشجار
┄┅═? @dastan_kootah ?
?حتی اگر خودتان را قطعه قطعه کنید و برای آرامش و رفاه کسی در چرخ گوشت بیندازید و رشته رشته شوید، یک روز از راه می رسد که همان کس، توی چشمتان خیره شود و می گوید:
تو هیچ وقت، هیچ کاری برای من نکردی!
وقتی این "هیچ" را می گوید دلت می خواهد زندگی دنده عقب داشت و مثل خرسی که تمام یک زمستان سرد را در دل غاری گرم می خوابد، برمی گشتی به بطن مادرت، کز می کردی، همانجا می ماندی و هرگز به این دنیا نمی آمدی.
اگر می خواهید در این دنیا زنده بمانید تمرین کنید از "هیچ کس هیچ چیز" توقع نداشته باشید، حتی از پدر و مادرتان. حتی از آنها که هم خون تان هستند چه رسد به دیگران.
اینطور هیچ چیز غافلگیرتان نمی کند حتی وقتی همان یک نفر برمی گردد، توی چشم تان خیره می شود و می گوید:
تو هیچ وقت، هیچ کاری برای من نکردی!
اگر این جمله را نشنیده اید هنوز روزش فرا نرسیده. می رسد!
بی توقع بودن تمرین سختی است. خیلی سخت. مثل رنجِ زنده زنده، رشته رشته شدن در چرخ گوشت!
✍️ #احسان_محمدی
┄┅═? @dastan_kootah ?
?آقا منصور همسایه ی خوبی نبود، یعنی ازون همسایه ها بود که نمیخواست کسی رو اذیت کنه اما سعی میکرد همه چی باب میل خودش باشه، واسه همین کسی دوسش نداشت، خودشم زیاد با کسی گرم نمیگرفت و سر صحبتو باز نمیکرد اما وقتی مریض شد انگار یه آدم دیگه بود، اونقدر مظلوم شده بود که دیگه کسی یادش نمیومد یه روزی بچه ها رو بخاطر بازی تو کوچه دعوا کرده و واسه جای پارک ماشین به کسی نیش و کنایه زده، همینم باعث شد اونقدر خوب تو ذهن همه تموم بشه که وقتی رفت پشت سرش بگن جاش تو کوچه خیلی خالیه و دلتنگش بشن ....
میدونی چی میخوام بگم؟! میخوام بگم تموم شدن با تموم شدن خیلی فرق داره، یه وقتا تموم میشی ولی اونقدر از خودت کینه تو دلِ اونیکه براش تموم شدی میذاری که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای خوب بود؟! این همونی بود که یه روزی با خوبیاش دنیارو رنگی میکرد؟! یه وقتام اونقدر تو لحظه ی تموم شدن خوبِ خوبی که تا عمر داره به خودش میگه یعنی این آدم همون آدمِ روزای بد بود؟! همونی بود که بخاطرش بارها مردم و زنده شدم؟! من میگم تموم شدن با تموم شدن فرق داره چون تصویری که تو لحظه های آخر از خودت تو ذهن طرف مقابل بجا میذاری یه عمر باهاشه چون خاطره یِ تموم شدن با همه ی خاطرات آدما یه تفاوت بزرگ داره، آدما تو لحظه های آخر خودِ خودشون میشن، خودِ خوب یا خودِ بدشون چون میدونن دیگه بعدی وجود نداره، میدونن رفتار الانشون هیچ تأثیری تو آینده نداره و چیزی رو عوض نمیکنه پس از هرچی تا اون لحظه بودن جدا میشن و واقعیتشونو نشون میدن اما سالها بعد آدمی که براش تموم شدن میتونه تصویر خوبشونو تو لحظه های آخر به یاد بیاره و بگه کاش هیچوقت تموم نشده بود، میتونه تصویر بدشون رو به یاد بیاره و بگه چقدر خوب که تموم شد ...
راستی، چقدر خوب که تموم شدی : )
.
✍️#نازنین_عابدین_پور
[ اگه تموم شدنی هستید، خوب تموم شید واسه هم]
?حاکمی هر شب در تخت خود به آینده دخترش می اندیشید ...که دخترش را به چه کسی بدهدتا مناسب او باشد ..در یکی از شبها وزیرش را صدا زد و از اوخواست که شبانه به مسجد برود تا جوانی را مناسب دخترش پیدا کند که مناجات و نماز شب را بر خواب ترجیح دهد ...از قضا آن شب دزدی قصد دزدی در آن مسجد را کرده بود تا هرچه گیرش بیاید از آن مسجد بدزدد...پس قبل از وزیر و سربازانش به آنجا رسید ...در را بسته یافت واز دیوار مسجد بالا رفت و داخل مسجد شد ..
هنگامی که بدنبال اشیاء بدرد بخورش می گشت وزیر و سربازانش داخل شدند و دزد صدای در راشنید که باز شد بنابراین راهی برای خود نیافت الا اینکه خود را به نماز خواندن مشغول کرد .. سربازان داخل شدند و اورا در حال نماز دیدند ،
وزیر گفت : سبحان الله ! چه شوقی دارد این جوان برای نماز....ودزد از شدت ترس هرنماز را که تمام می کرد نماز دیگری را شروع می کرد ..
تا اینکه وزیر دستور داد که سربازان مراقب باشند از نماز که تمام شد نگذارند نماز دیگری را شروع کند و او را بیاورند ، و اینگونه شد که وزیر جوان را نزد حاکم برد .و حاکم که تعریف دعا ها ونمازها ی جوان را از وزیر شنید ، به او گفت : تو همان کسی هستی که مدتهاست دنبالش بودم و می خواستم دامادم باشد ، اکنون دخترم را به ازدواج تو در می آورم و تو امیر این مملکت خواهی بود ...
جوان که این را شنید بهت زده شد و آنچه دیده و شنیده بود را باور نمی کرد ، سرش را از خجالت پایین آورد و با خود گفت : خدایا مرا امیر گرداندی و دختر حاکم را به ازدواجم در آوردی ،فقط با نماز شبی که ازترس آن را خواندم ! اگر این نماز از سر صداقت و خوف تو بود چه به من می دادی و هدیه ات چه بود اگر از ایمان و اخلاص می خواندم !
┄┅═? @dastan_kootah ?
?بچه که بودیم ثانیه به ثانیه لحظه ها را زندگی می کردیم
خوشی تنها هدفمان بود
انگار خدا سفت در آغوشمان گرفته بود
تنها زمانی از آغوشش بیرون بودیم و سخت می گذشت که مشق شبمان از دو خط به ده خط می رسید
لذت هایمان را با تغییر فصل ها منطبق می کردیم
بزرگتر که شدیم لحظه ها و ثانیه ها و ساعت ها همانقدر بی ارزش شدن که زندگی کردن
یادمان رفت دست هایمان بلندتر شدند تا آغوشمان بزرگتر باشد!
یادمان رفت آغوش مادر، عطری نایاب دارد که ریه هایمان را تازه می کند،
یادمان رفت روزی می رسد که دست هایمان بهانه ی دست های پینه بسته مردی را می گیرند که جوانیش را سختی ها دزدیدند
یادمان رفت خیس شدن زیر باران همان لذت بچگی را دارد
یادمان رفت هیچ چیز و هیچ کس روزهای رفته را برایمان هدیه نمی آورد ...
✍️ #ناهید_آقاطبا
┄┅═? @dastan_kootah ?
? زندگی همیشه یه کلاف کلافه و سردرگم پر از گرهی کوره، هیچوقت یه نخ ساده و صاف و بدون گره نیست، همیشه به خودش میپیچه، گاهی به خودش لگد میزنه، گاهی خودشو بغل میکنه.
دیدی سیمای هندزفری چجوری گره میخورن و میپیچن لای هم؟ نمیتونی بفهمی همو بغل کردن یا پیچیدن به پر و پای هم!
تو گوشی سمت راست هندزفری، من چپش، گاهی از روی عشق و گاهی از روی احساسات ناشی از عشق به هم گره میخوریم. و این گرهها نزدیکمون میکنه به هم. باهم یکی میشیم و چشم تو چشم، نفس تو نفس، دلمون میلرزه و یادمون میاد چقدر دنیامون هیچ و پوچه بدون این عشق.
عشق تو مث عینکیه که نصف عمر روی چشمام بوده و دنیا رو برام قشنگ و تماشایی میکرده و من نمیدیدمش، حواسم بهش نبوده، دنبالش میگشتم و یهو تو آینه دیدم رو چشممه!
تو سلول انفرادیای که توش حبسم، تو تنها دریچهی نوری، تنها نور امیدی، تنها امید ادامه دادنی.
زندگی سخته اما سختی کشیدن با تو و برای تو و کنار تو قشنگه.
خیال کن قراره یه کوه بلندو بری بالا بدون اینکه آب و خوراکی همراهت ببری و تنها باشی! چقدر فرقشه با وقتی یه همراه رفیق راهت باشه و دستتو بگیره و تشنهت که شد آب دستت بده، سیرابت کنه از عشق، تو سربالاییِ سرسخت زندگی.
من میگم عاشقی کردن ارزششو داره. من میگم زندگی بدون عشق شدنی نیست. عشق رنگین کمون تو آسمونه! کمیابه اما زیباتر از اونو کسی تو آسمون زندگی ندیده.
✍ #مانگ_میرزایی
┄┅═? @dastan_kootah ?
? بهم گفت به خاطر تو زیاد با خودم جنگیدم. بگو ببینم تو تا حالا با خودت جنگیدی؟! تا حالا نشستی رو به روی آینه خودت رو نابود کنی؟! تو دلت از کسی بت ساختی که هیچ وقت نتونی خرابش کنی؟ اسلحه ت رو دادی دست کسی تا بهت شلیک کنه؟
تا حالا برای نفس کشیدن کسی مُردی؟ من مُردم... من از ترس اینکه به جای من کنار یکی دیگه نفس بکشی هزار بار مُردم. بهم گفت خیلی وقتا مثل یه قاتل بی رحم نشستم و احساساتم رو کشتم. خاطره هات رو کشتم ولی من جنگم با خودم بود نه با تو... پس فقط خودم زخمی می شدم ، پس فقط خودم اسیرت می شدم. بهم گفت می ترسم از روزی که تو به خاطر یکی با خودت بجنگی. ولی می جنگی. هر آدمی تو زندگیش بالاخره با خودش می جنگه. بالاخره خودش به روح و احساسش صدمه می زنه. بالاخره اسیر میشه. بهم گفت من با خودم جنگیدم و خودم رو شکست دادم ولی تو با خودت نجنگ. تو خودت رو برای کسی نابود نکن. اینارو گفت و رفت.
رفت تا عشق بعدی... رفت تا جنگ بعدی...
✍️ #حسین_حائریان
? @dastan_kootah ?
? من خیلی سال پیش با هزار بدبختی دو میلیون تومان پول پسانداز کرده بودم. در ازای انجام چند پروژهی نقشهبرداری که بابت هر کدامشان تا دو سه باری با حضرت عزرائیل شاخ به شاخ شده بودم. پولها را ریختم توی یک حساب بانکی که بعدا یک خاکی به سرشان بریزم. همانوقت بود که شرکت ایرانخودرو میخواست پژو 206 پیشفروش کند. تنها چیزی که آن زمان لازم نداشتم، ماشین بود. مثل این بود که آدم کرمان زندگی کند و چوب اسکی بخرد. اما خب، هر شب ایرانخودرو لای برنامههای مفرح تلویزیون، آگهی بازرگانی پخش میکرد که فروش استثنایی پژو و بهره اینقدر درصد و تحویل شش ماهه خودرو و این طور حرفها. الحق و الانصاف تبلیغها را هم خیلی قشنگ درست میکردند. یک زن و مرد بلوند با چشمهایی به رنگ اقیانوس با بچهای بلوندتر از خودشان که پشت ماشین خواب بود. لبخند میزدند و باد کولر ماشین زلفِ آنها و دل من را به باد میداد. آنقدر این تبلیغها را پخش کردند و آنقدر گفتند که ماشین بخر، ماشین بخر، که باورم شد ماشین خریدن در این برههی حساس زمانی بهترین تصمیمی است که میتوانم برای آن دو میلیون تومان پول بگیرم. من یک کرمانی بودم که به من اثبات شده بود چوب اسکی نیاز مبرم من است. پولها را ریختم توی دل ایرانخودرو. ماشین را به موقع ندادند و بعد از یک سال نیم مجبور شدم پول را بکشم بیرون. پولی که تورم، پیرش کرده بود. گولم زدند. در واقع گول نزدند. ذهنم را دستکاری کرده بودند و به جای من فکر کرده بودند. همان بلایی که در زبان انگلیسی به آن میگویند manipulate . به خیال خودم دستشان برایم رو شده بود اما در واقع نشده بود. شش ماه بعد همین بلا را سایپا سرم آورد. آنقدر ذهن و مغزم را دستکاری کردند تا بالاخره ثبتنام کردم برای پراید سفید. که خب آن را هم آنقدر تحویل ندادند که کلا بیخیال شدم و مهاجرت کردم.
یکی دو سال پیش، یک رئیس داشتم که در دستکاری ذهن آدمها تبحر داشت. اصلا شرکت بابت همین تخصصاش بهش پول میداد. با کارفرما مذاکره میکرد و آنطور مغزشان را ماساژ میداد و در جهتی که میخواست ذهنشان را دستکاری میکرد که کارفرما با طیب خاطر پروژه را میداد به او. با نیم ساعت جلسه، کارفرمای اخمو، میشد عروسک توی دست رئیس که داشت میخندید و به سازش میرقصید. متخصص دستکاری ذهن آدمها بود. حتی اگر میخواست کسی را اخراج کند، با نیمساعت حرف زدن طوری ذهن آن مفلوک را جهت میداد که خودش احساس زیادی بودن میکرد و جمع میکرد و میرفت.
من بعد از ماجرای ایرانخودرو و سایپا و این رئیس ماکیاول، از این دستکاری میترسم. به نظرم همانقدر ترسناک است که مثلا اصغر سگدست، بدن آدم را توی شلوغی ایستگاه مترو جوانمرد قصاب، دستمالی کند. حتی از آن هم ترسناکتر است. اینکه کنترل ذهن آدم بیفتد دست یک کس دیگر. در واقع انگار که مغز آدم را هک کنند و خودِ آدم هم نفهمد. مثلا در آن برههی حساس زمانی که حساب و کتاب خریدن یک کیلو ماست ترش را هم باید نگه میداشتم، ایرانخودرو طوری ذهن من را دستکاری کرد که همهی پولم را ریختم توی حلقشان. ترسناکتر از این نیست.
خلاصه من از «کلام آدمیزاد» هراس دارم. این خاصیت دستکاری کردن و متقاعد کردن، خوفناکترین استعداد آدم است. مثل راننده تاکسیای که میتوانند ذهن مسافر خسته را طوری دستکاری کنند که باور کند بهترین راه برای رسیدن به هفتحوض، از آریاشهر میگذرد. یا سعید که همزمان ذهن پنج تا دوستدخترش را طوری دستکاری کرد که هر کدامشان فکر میکرد تنها اتوبوس وارد شده به ترمینال قلب سعید است. خبر نداشتند که قلب سعید از ترمینال جنوب هم شلوغتر است. اینها هیچ کدامشان دروغگو نیستند. اینها دستکاری کننده ذهن هستند که هزار بار ترسناکتر از دروغگوها هستند. یک کاری میکنند که آدم خودش با دست خودش تصمیمی را بگیرد که به نفع خودش نباشد. اصلا هم نمیفهمد که این تصمیم را خودش نگرفته است. وای از این استعداد ترسناک.
✍️ #فهیم_عطار
? @dastan_kootah ?
?روباه عاقل
یک روز روباهی که حوصلهاش سر رفته و کمی هم افسرده بود و بیپول، تصمیم گرفت نویسنده شود، و چون منزجر بود از آدمهایی که هی اِل و بل میکنند و آخرش هم هیچ کاری نمیکنند، فوراً به نتیجه رسید و اولین کتابش خیلی خوب از کار درآمد و حسابی ترکاند، و همگان تحسینش کردند، و طولی نکشید که به همهی زبانها ترجمه شد (که بعضیشان هم ترجمههای خوبی نبودند). دومین کتابش حتی از اولی هم بهتر بود، و چندین استاد برجسته از مهمترین محافل دنیای آکادمیک آن دوران شدیداً به تحسینش برخاستند و حتی کتابهایی نوشتند دربارهی کتابهایی که دربارهی کتابهای روباه نوشته شده بود. از آن پس، روباه کاملاً راضی و خرسند شد و در سالهای بعد هیچ اثری منتشر نکرد. اما ملت شروع کردند به پچ پچ و هی به همدیگر میگفتند: «چه بلایی سر روباه آمده؟»، وقتی هم که او را در مهمانیها و بزن بکوبها میدیدند، بیدرنگ سراغش میرفتند و گیر میدادند که حتماً باید اثر دیگری منتشر کند. روباه با کلافگی جواب میداد: «اما من که دو تا کتاب منتشر کردهام» و آنها میگفتند: «بله، و خیلی هم خوب بودند، برای همین باید یکی دیگر منتشر کنی.» روباه جوابی نداد، ولی با خودش فکر کرد: «در واقع چیزی که آنها از من میخواهند این است که یک کتاب بد منتشر کنم. اما من زرنگتر از این حرفهام و این کار را نمیکنم.» و دیگر کتابی منتشر نکرد.
✍️آگوستو مونته روسو
مترجم: مهشید شریفیان
? @dastan_kootah ?
?کتابخوانها بهترین آدمهایی هستند که میشود عاشقشان شد... کتابخوانها در قیاس با افراد عادی آدمهای باهوشتری هستند و شاید تنها آدمهای روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را دارند.
بر اساس مطالعاتی که روانشناسان در سالهای ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام دادهاند، کسانی که رمان میخوانند بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند به اسم «تئوری ذهن» که به آنها این اجازه را میدهد که درکنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، عقاید، نظرها و علائق دیگری را مدنظر قرار داده و درباره آنها قضاوت کنند. آنها میتوانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند از شنیدن عقاید مخالف لذت ببرند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند اما سعی میکنند ماجراها را از زاویه دید شما هم ببینند. آنها نه تنها باهوشند که عاقل هم هستند.
کتابخوانها با شما حرف نمیزنند، با شما رابطه برقرار میکنند. به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که میداند چهطور از زبانش استفاده کند. آنها فقط شما را نمیفهمند، درکتان میکنند. آدمها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روحشان را ببیند.
قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر میماند. انگار که تجربهای را که او با خواندن زندگی همه این آدمها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد. انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید.
✍️دکتر دشتی نیشابوری
? @dastan_kootah ?
?معلم فیزیکی داشتیم که گاهی حرفهای عجیبی میزد. مخصوصاً وقتی لبی تر کرده بود.
یه بار گفت شبها قبل از خواب سعی کنید سه دقیقه خودتون رو جای چیز دیگهای بذارید. میگفت سه دقیقه خیلی زیاده اما با تمرکز و تمرین زیاد میشه این کار رو کرد. مثلاً جای یه برگ درخت توی یه جنگل تاریک. یا جای یه سنگ وسط بیابون. یا جای یه پیر مرد آبزیپو که نیم ساعت طول میکشه تا کفشهای لعنتیش رو بپوشه.
جای یه قدیس، یه روسپی، یه گربه...
میگفت اگه مدتی این کار رو انجام بدید حس میکنید انگار دنیا داره توی روحتون نفس میکشه...
✍ #مصطفی_مستور
این متن بازنشر از کانون نویسندگان بود .
ماهیِ نظر کرده
بر سر راهی در بیابان، درخت افرایی بلند، قد برافراشته بود - افرای کهنسالی که از بسیاری عمر میانش پوسیده و در آن حفرهیی پدید آمده بود که چون باران فرو میبارید از آب انباشته میشد.
باری، روزی ماهی فروشی که تجارت ماهی میکرد و ماهیِ زنده یا نمکسود از شهری به شهری میبرد به کنار افرای پیر رسید. لختی در سایهی آن بنشست و چون حفرهی پر آب را در میان درخت بدید به وسوسهی دل، ماهیِ کوچکی از انبان ماهیان خود درآورده در حفرهی درخت افکند و به راه خویش رفت.
مگر رهگذاری آن ماهی را در حفره بدید و حیرت کرد که لاجرم معجزتی صورت پذیرفته است.
دیگران نیز چنین گفتند و دیری برنیامد که از چارجانب، خلقِ بسیار بر افرای کهن سال گردآمد با نذرها و نیازها. آن جایگاه، جایگاهی نامی شد. تا آنکه ماهی فروش از آن سفر که کرده بود به جانب شهر خویش بازگشت و بر آن افرا بگذشت، و خلایق بدید و آن ماجرا بدانست. بخندید که: بوالعجب خلقی که شمایید! این ماهی من به حفره درافکندم!
آنگاه قلاب بیفکند و ماهی بگرفت و در انبان نهاد و به راه خویش رفت.
✍️: چوانگ چه نوئو
ماهی گیر متدین
حوالی شهر آسکونای سوئیس مرد مقدس مآبی زندگی میکنه که همهی موجودات اعم از خزنده و پرنده و چرنده رو دوست داره.
خب! اما این آقا ماهی گیری رو هم خیلی دوست داره. گاهی وقتا دم رودخونهی لانگنزه میشینه، پاهاشو تاب میده، چوب قلاب رو محکم تو دستش میگیره، به آب نیگا میکنه و مشغول دعا میشه.
دعا میکنه که هیچ کدوم از ماهیها به دامش نیفتن. آخه وقتی اونا به قلابش گیر میکنن و دست و پا میزنن، یه عالم زجر میکشن، اونم اینو دلش نمیخواد. برای همین پشت سر هم دعاهای پرسوز و گداز نثار خدای مهربون ماهیهای رودخونه میکنه:
خدایا، نذار هیچ کدوم از این ماهیها طعمهی صیدم بشن! ... بعد باز به ماهی گیریش ادامه میده!
عزیزان من،
شما بگین! مَثَل ماهیگیر متدین مَثَل خیلی از آدما نیست؟ ایشون یه سمبل به حساب نمیآد؟
چرا. این آقا یا بایست یه جهود پیر باشه یا صد لنگه بدتر از جهودا، از قماش یسوعیها. آخه اون به بالاترین چیزی رسیده که آدما در نهایت میتونن بهش برسن: ایشون موفق شده ایدهآلهای روحانیش رو با خواهشهای دنیویش یکی کنه. این کار هر کسی نیست. برای ماهیهایی که جلو پاش دست و پا میزنن، قضیه علی السویهس. ولی برای ماهیگیر متدین ماجرا توفیر میکنه: آخه اون حالا هم ماهی رو داره، هم آرامش خیال رو.
لُبّ مطلب:
در کنار رودخانهی هستی... یا در کنار دریایی هستی بگم که قشنگ تره... میشینن اونجا، پاهاشونو تاب میدن، قلاب ماهی گیری شونو تو آب نگه میدارن تا موفقیت صید کنن. اما اگه زرنگ باشن در همون حال دعا هم میکنن: فاحشههای متدین، مدیر بانکهای سوسیالیست، نظامیچیهای دموکرات و روزنامه نگارای دوستدار حقیقت از صنف خودم، همه همین کار رو میکنن: همشون دنبال صیدن و دعا میکنن.
✍ #کورت_توخولسکی
مترجم: #دکتر_محمدحسین_عضدان
مرجع کانال تلگرام داستان کوتاه
جمله ای از یک اثر
ما در اجتماعی زندگی میکنیم که در آن جایی برای آزادمردان نیست. تنها کشیشانی در امانند که مذهب را به خدمت حکومت و بانک بگمارند و هنرمندانی که هنر خود را بفروشند و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند!
بقیه هر قدر هم که معدود باشند به زندان میافتند، تبعید میشوند و تحت نظر قرار میگیرند. مشروط بر این که مأمور حاکم بنا به مقتضیات سرشان را بیصدا زیر آب نکند ...
✍اینیاتسیو سیلونه
? نان و شراب
? بازجو گفت:
«بری انفرادی زبونت باز میشه!»
انفرادی اتاق کوچکی است که کَفَش پتوی سربازی انداختهاند با دستشویی و توالت و سکوت...
و زمانی بسیار طولانی که تا هرچقدر دلت میخواهد خیال را جولان بدهی
تا به همه جا سرک بکشد.
یاد چیزها، حرفها و کسانی میافتی که تعجب میکنی آنها را چطور فراموش کرده بودی...!
من در انفرادی دنبال خودم گشتم.
هرکس ساختن زندان انفرادی به کلهاش زده،
آدم جالبی بوده و خوب میدانسته با آدمها چطور بازی کند...!
یعنی درستتر آن است که بگویم میدانسته آدم بهترین دشمن خودش است...! لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند،
بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش، دخل خودش را بیاورد...!
✍ #احمدغلامی
?
مرد کتابدار
این یک واقعیت است که وقتی یک مرد کتابی را با خودش حمل میکند، این مساله آثار مثبت بسیاری برای او به همراه میآورد، و مورد احترام دیگران واقع میشود. اگر اغراق نباشد، در هر جامعهای با هر سطحی، چه جوامع پیشرفته چه ابتدایی، این مساله صدق میکند، برای شناحت این حقیقت:
"پییر بویی" یک تعمیرکار دوچرخه بیسواد، اهل روستای "فات دیت" واقع در عمق دلتای "میکونگ"، همواره و در همه جا کتابی را با خود حمل میکرد. جادوی حمل کتاب بلافاصله آشکار میگشت، گداها و زنان خیابانی میل زیادی به تلکه کردن او نشان نمیدادند، دروغگوها جرات نمیکردند به او دروغ بگویند، و بچهها همیشه جایی که او حضور داشت سکوت را رعایت میکردند... "پییر بویی" اوایل فقط یک کتاب حمل میکرد، اما بعدها به این نتیجه رسید که اگر تعداد کتابهای بیشتری را حمل کند احساس بهتری خواهد داشت. به این ترتیب او شروع به پیاده روی با حداقل سه کتاب در یک زمان کرد. در روزهای جشن که ازدحام جمعیت در خیابان زیاد بود،"پییر بویی" دوست داشت که با ده دوازده کتاب در خیابان قدم بزند.
اینکه عنوان و موضوع کتابها چیست، مهم نبود: "چگونه دوست پیدا کنیم" "مردم نفوذی""بدنهای ما""خورشید تاسکان" و غیره..." پییر بویی" همیشه فقط قیمت کتابهای قطور با چاپ ریز را نگاه میکرد، شاید چون فکر میکرد که این نوع کتابها باید بار علمی بیشتری داشته باشد. در کتابخانهی به سرعت ساخته شده و درحال گسترش او میشد مطالب زیادی را درمورد حسابداری و صفحات سفیدی از همه بهترین شهرهای دنیا پیدا کرد. هزینه دستیابی به آن همه کتاب برای یک تعمیرکار دوچرخه "پییر بویی" کم نبود، او میبایست از خوردن خوراکیهای گران قیمت پرهیز میکرد. روزهای زیادی بود که او چیزی غیر از نان و شکر نمیخورد، با وجود این پییر بویی هیچوقت ارزشهای گرانبهایش را نفروخت، توجه و احترام اهالی روستا او را دراین کار تشویق میکرد، حتی بیشتر از جبران این واقعیت، که معدهاش، در حال بزرگ شدن بود.
از "پییر بویی" به خاطر ایمان مطلقش به کتاب در سال 1972 تقدیر شد، همزمان با دورهای که سالهای درگیریهای شدید در جنگ بود، تمامی خانههای روستا به جز کلبهی چمنی در مجاورت او سوخته بود، جایی که "پییر بویی" نشسته بود و میلرزید، اما درست تشخیص داده نمیشد، چون حداقل تعداد ده هزار کتاب اطرافش را احاطه کرده بود.
✍️ لین دین
مترجم مریم نوریزاده
? @dastan_kootah ?
? یک روز به خودم اومدم دیدم حال خوبم وابسته شده به چند ورق قرص که از ترس، تمام روزهامو به شکل منظمی سراغشون میرم. زنگ زدم به اتابکی گفتم دیگه قرص نمی خوام، من خوب شدم. گفت نمیتونی یکهو قطع اش کنی. گفتم می تونم... الان حس می کنم بهترم. گفت نمیتونی يكدفعه دست از مصرف دارویی كه چند وقته كنترل بدن و اندام و افكارتو توی دستش گرفته برداری. بايد كمش كنی تا بتونی قطعش كنی. هيچ چيزی رو نميشه يکهو قطع كرد.
پرسیدم اگه قطعش کنم چی میشه؟
گفت اون باهات رابطشو تموم کرد چی شد؟ رسیدی به همین قرص ها. نمیتونی یکی رو دوست داشته باشی بعد یکدفعه دوستش نداشته باشی. نمیشه یکی همش باشه و بعد یکهو نباشه. شاید اگر به مرور کمرنگ می شد حضورش، دیگه برات مهم نبود اما تو چون یکهو از کنارت رفت، زمین خوردی.
«اون یکهو نرفت اتابکی. از خیلی وقت قبل رفته بود. از چشماش تو آخرین پرواز، از نگاهش به ابرا معلوم بود. از خنده هاش که زود خشک می شد تو صورتش، از لباس هایی که براش می خریدمو هی می گفت یادش رفته بپوشه. از وقتی داد میزدم و دیگه باهام نمیجنگید. از وقتی الکی می رفتو جلوشو نمی گرفتم. هربار بیشتر از قبل رفته بود. فقط من تو خواب خودم بودم و خبر نداشتم... اون یکهو نرفت، من یکهو بیدار شدم... وقتی رفته بود.»
✍ #امیرعلی_ق
? @dastan_kootah ?
? او از غرق شدن میترسید، برای همین،
هیچ وقت شنا نمیکرد، سوار قایق نمیشد، حمام نمیکرد و به آبگیری پا نمیگذاشت!
شب و روز در خانه مینشست، در را به روی خود قفل میکرد، به پنجرهها میخ میکوبید و از ترس اینکه موجی سر برسد، مثل بید میلرزید و اشک میریخت!
عاقبت آن قدر گریه کرد، که اتاق پر شد از اشک و او را درخود، غرق کرد.
✍ #شل_سیلور_استاین
? @dastan_kootah ?
?... در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت، شاید کمتر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول، دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگیام لذت ببرم. من خیلی خستهام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کردهام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد، علاقهام را به آنها از دست دادم. " "و خواهش دوم چیست؟"
میخواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم. میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبودهام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل میفروشد، صحبت کنم. بارها از کنار هم رد شدهایم، و هیچ وقت از او نپرسیدهام حالش چطور است. و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم، همیشه آنقدر از سرما خوردگی میترسیدم.
خلاصه دکتر، میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم، به هر مردی که خوشم میآید لبخند بزنم، تمام قهوههایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
میخواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم. احساسات من همیشه بودهاند، فقط پنهانشان میکردم.
✍ #پائولو_کوئیلو_کوئلیو
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
? @dastan_kootah ?
? وای اگر پرندهای را بیازاری
پسرک بی آنکه بداند چرا، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بیآنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت.
بالهایش شکست و تنش خونی شد. پرنده میدانست که خواهد مُرد. اما پیش از مردنش مروّت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.
پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود تا شکار خود را تماشا کند اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود.
پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش میدانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقهاش درخت است و یک حلقهاش پرنده. یک حلقهاش انسان و یک حلقه سنگ ریزه. حلقهای ماه و حلقهای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه دیگر است. و هر حلقه پارهای از زنجیر؛ و کیست که در این زنجیر نگنجد؟!
و وای اگر شاخهای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگریزهای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد.
وای اگر پرندهای را بیازاری، انسانی خواهد مُرد؛ زیرا هر حلقه را بشکنی، زنجیر را گسستهای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.
پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.
وای اگر پرندهای را بیازاری...!
✍ #عرفان_نظرآهاری
? #هر_قاصدکی_یک_پیامبر_است
? @dastan_kootah ?
?یکی از همکارامون تعریف میکرد خونه ی بابام که بودم، تا داداشم از در میاومد توو، مامانم میگفت پاشو این جورابای خان داداشت رو بشور که حسابی خسته ست! اصلنم براش مهم نبود که منم آدمم و از سرِ کار اومدم و خستهم و چرا باید کارایِ شخصیِ یکی دیگه رو انجام بدم! اعتراضم که میکردم میگفت ناسلامتی مَرده داداشت! منِ دخترِ تحصیلکرده ی جامعه هم متوجه ارتباط مرد بودن داداشم و جوراب نشستنش نمیشدم اما چاره ای جز اطاعت کردن نداشتم، ولی یه گوشه ی ذهنم همیشه درگیرِ این تفاوت و تبعیض بود! تا اینکه برام خواستگاری اومد که پسندِ خانواده بود و قرار شد بریم که باهاش سنگامونو برای یه عمر زندگیِ مشترک وا بکنیم. من اولین چیزی که بهش گفتم این بود که آقای محترم! از همین الان گفته باشم؛ من جوراباتو نمیشورما! اون بنده خدا هم با تمامِ تعجبی که توی رفتار و کلامش بود از شرطِ نامربوطِ من، قبول کرد! سر خونه و زندگیمون که رفتیم، دیدم مَردِ خوبیه! متوجه میشه که منم مثل خودش آدمم، جون میکَنَم برای زندگیمون... توقع نداشت کارای شخصیِ اونم من گردن بگیرم چون مَرده! اگه ظرفارو من میشستم، اون لباسارو میشُست، اگه من خونه رو جارو میکشیدم، اون غذا میپخت، و البته بخاطر حساسیت من نسبت به جوراب شستن، جورابای منم هر روز همراهِ جورابای خودش میشُست!
میگفت حالا من شانس آوردم که گیرِ یه آدم ناتو نیفتادم، ولی آدم یه وقتایی بزرگترین ضربه هارو از عزیزانش میخوره! مثل من که خانواده باهام کاری کرده بود که سطح توقعاتم از برابری با شریک زندگیم رو در حدِ جوراب نشستن پایین آورده بودم و حواسم به خیلی چیزایِ مهم تر نبود...
میگفت فرهنگ سازی باید از خانواده ها شروع بشه، نگیم پسر که ظرف نمیشوره، دختر که بیرون کار نمیکنه، مَرد که بچه داری نمیکُنه، زن که وزنه بردار نمیشه! میگفت ما خودمون باید یادِ بچه هامون بدیم که ما همهمون انسانیم و آزاد، حقوقِ برابر داریم، حق انتخاب داریم، ربطیم به زن یا مرد بودنمون نداره...
میگفت گاهی وقتا باید تغییر رو از خودمون و خونه هامون شروع کنیم؛
باید یاد بگیریم به پسرامون حس برتریِ کاذب رو القا نکنیم، به دخترامون اسیر بودن و جنس دوم بودن رو تلقین نکنیم،
اینجوریه که کم کم دنیا هم تغییر میکنه...
✍ #طاهره_اباذری_هریس
? @dastan_kootah ?
?آدمی و گمان
مرد گمان میکرد که زن میداند.
زن گمان میکرد که مرد نمیداند.
بر پایهی این گمان، زن میپنداشت که مرد خواهد فهمید و مرد نیز.
قرار در کافهای در مرکز شهر.
مرد گمان میکرد که زن میداند کِی بیاید،
و زن میپنداشت که مرد میداند کجا بیاید.
چند ساعت بعد، راهشان از هم جدا بود و هر دو گمان میکردند که همه چیز خود به خود حل خواهد شد.
✍ #آلن_رابرتز
مترجم: میرحسین_میزائیان
? @dastan_kootah ?
? زبان گمشده
یکبار به زبان گلها حرف زدم.
یکبار هر کلمهای که کرم ابریشم میگفت متوجه شدم.
یکبار یواشکی به حرفهای خالهزنکی سارها خندیدم، و با مگس در رختخوابم درد دل کردم.
یکبار تمام سوالهای جیرجیرکها را جواب دادم و با هر دانهی برفی که پس از بارش میمرد گریه کردم.
یکبار به زبان گلها حرف زدم ...
چرا دیگر نمیتوانم؟
چرا دیگر نمیتوانم؟
✍ #شل_سیلور_استاین
مترجم: محمدرضا مهرزاد
? @dastan_kootah ?
? من شیوه کارتان را خوب فهمیدهام...
شما مردم را گرسنه نگه داشتهايد و آنها را از هم جدا كردهايد تا عصيان و شورش آنها را از بين ببريد... شما آنها را ضعـيف و درمانده مىكنيد و وحشيانه نيروی آنها را مىبلعيد و اوقاتشان را مشغول مىكنيد تا از وحشت نه جوشش بكنند و نه مجالى براى جوشش داشته باشند. آنها يكجا ايستادهاند و «درجا» مىزنند... راضى باشيد! عليرغم جمعيتى كه دارند تنها هستند. من هم تنها هستم.
«همهى ما» تنها هستيم.
زيرا ديگران ترسو هستند، امّا با وجود تنهايى و اسارت، با وجود اينكه مانند آنها خوار و پست شدهام، به شـما اعلام مىكنم كه شما هيچ نيستيد. و اين كه اين قدرتى كه تا چشم كار میكند گسترش دارد و تا اعماق آسمان را به «سياهى» و «تاريكى» كشانده است چيزى نيست مگر سايه كوچكى كه به روى قطعه خاكى سنگينى میكند و بر اثر «بادیخشمگين» نابود میشود!
#آلبر_كامو (برندهی جایزه ادبی نوبل ۱۹۵۷ )
?حکومت نظامی
? @dastan_kootah ?
?روباه گفت:
کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوش بختی می کنم.
ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن.
آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم!
امّا اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟!
هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.
? #شازدهکوچولو
✍? #آنتواندوسنتاگزوپری
? @dastan_kootah ?
?مردی میگوید:
_تو خفه شو! زنها تو جنگ هیچی ندیدهاند.
زن میگوید:
_هیچی ندیدهاند؟ الاغ! ما کلی کار و دلواپسی داریم: باید به بچه ها غذا بدهیم، از زخمیها مراقبت کنیم. شما، جنگ که تمام میشود، همهتان یکهو قهرمان میشوید.
مُرده، قهرمان.
زنده مانده، قهرمان.
معلول، قهرمان.
واسه همین است که شما مردها جنگ را اختراع کردهاید.
خب، انجامش بدهید، قهرمانهای خرفت!
#آگوتا_کریستوف
?دفتر بزرگ
? @dastan_kootah ?
?ساعت سه ونیم شب، زنی به من تلفن زد که قصد خودکشی داشت.
او کنجکاو بود بداند که نظر من در این باره چیست. با تمام قدرت نظر مخالفم را با این راه حل بیان کردم و سی دقیقه کامل برای او حرف زدم. در نهایت گفت به جای اینکه به زندگی اش خاتمه بدهد، برای دیدن من به بیمارستان خواهد آمد.
اما وقتی مرا دید متوجه شدم که حتی یک کلمه از حرف های من، در او اثر نکرده است.
تنها دلیلش برای خودکشی نکردن این بود که تلفن او در نیمه شب، نه تنها من را عصبانی نکرده، بلکه در نهایت شکیبایی، سی دقیقه هم برایش حرف زده بودم.
به این ترتیب او پی برده بود که دنیایی که در آن چنین ازخودگذشتگی اتفاق میافتد، به یقین ارزش زیستن دارد.
ما و برخورد های ما،
هنوز هم میتوانند از زیبایی های این دنیا باشند.
#ویکتور_فرانکل
لطفا کانال داستان کوتاه را به دوستان خوب خود معرفی کنید ?
? @dastan_kootah ?
?زندگی در تنه درخت
غالباً فکر میکردم که اگر مجبورم میکردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشته باشم، آنوقت هم کم کم عادت میکردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را میگذراندم، مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوتهای عجیب وکیلم هستم و همانطور که در دنیای آزاد، روز شماری میکردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری را در آغوش بکشم ... درست که فکر کردم، من در تنه یک درخت خشک نبودم و بدبختتر از من هم پیدا میشد، وانگهی، این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار میکرد که «انسان، بالاخره به همه چیز عادت میکند».
#آلبر_کامو
?بیگانه
لطفا کانال داستان کوتاه را به دوستان خوب خود معرفی کنید ?
? @dastan_kootah ?
? امروز دوستی پیدا کردم که منو خوشحال میکنه و من خیلی خوشحالم که اون خوشحالم میکنه، چون اين خيلی مهمه.
اگه من خوشحال بشم...
همسایههای من هم خوشحال میشن، خانوادهام، همکارام و مردمی که هر روز میببینم .
اونا اگه خوشحال بشن خب، خيلیهای ديگه هم خوشحال میشن اینجوری شاید حال دنیا یه کم بهتر بشه.
پس چه خوبه که دوستی پیدا کردم که منو خوشحال میکنه.
✍ #شلسیلور_استاین
? @dastan_kootah ?
?کسی چه میداند
سال ها بعد
وقتی تو
موهای کنار شقیقه ات سفید شده باشد
و شده باشی یک کارمند منضبط
که شور جوانیش را
لابه لای دفترهای اداری جا گذاشته باشد
و من
زنی آرام و کدبانو شده باشم
که هر پاییز تکیه بر صندلی لهستانی کهنه
که جیر جیر میکند
جلوی بخاری
با عینک نمره بالا
برای زمستان فرزندانم شال گردن آبی می بافم
در کدامین کوچه پس کوچه ی غرور
کدامین فصل سکوت
کدام بعد از ظهر بی حوصلگی
یا کدامین لحظه ی حماقت و بی پروایی
دوستت دارم را
و عشق را جا گذاشتیم
که نسل اندر نسلِ بعد از ما هم...
تاوان فصل های سرد دلتنگی و بی عشقی را...
با غروب های جمعه ی نهفته در هر روز
و هر لحظه شان
پس خواهند داد؟!
#طاهره_اباذری_هریس
#عاشقانههاییکهوشبر?
?
? ضرب المثل بز اخفش
گويند اخفش نحوي برای وقتایی که کسي را پيدا نمي کرد که با او مباحثه و مذاکره علمي نمايد بزي خريد و طنابي از قرقره سقف اتاق عبور داده، يک سر طناب را در موقع مطالعه به دو شاخ بز مي بست و آن حيوان را در مقابل خود بر پاي ميداشت و سر ديگر طناب را در دست ميگرفت. هرگاه مي خواست دنباله بحث را ادامه دهد، خطاب به آن حيوان زبان بسته ميگفت: "پس مطلب معلوم شد" و در همين حال ريسمان را مي کشيد و سر بز به علامت انکار به بالا ميرفت. اخفش مطلب را دنبال مي کرد و آنقدر دليل و برهان مي آورد تا ديگر اثبات مطلب را کافي مي دانست. آنگاه سر طناب را شل مي داد و سر بز به علامت قبول پايين مي آمد.
از آن تاريخ بز اخفش ضرب المثل گرديد و هر کس تصديق بلاتصور کند او را به بز اخفش تشبيه و تمثيل مي کنند.
همچنين ريش بز اخفش در بين اهل علم ضرب المثل شده و به قول دکتر محمد ابراهيم باستاني پاريزي: «آن دانشجو را که درس را گوش مي کند و ريش مي جنباند ولي نمي فهمد و در واقع وجود حاضر غايب است به بز اخفش تشبيه کرده اند.»
?
? استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی. تلاش میکرد حرفهای درشت اجتماعی را به گونهای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.
روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بیمقدمه و بدون حالواحوالپرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:
"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت میگفت زیپت بازه، چی کار میکردی؟"
پسره گفت: "زود چکاش میکردم."
استاد گفت:
"اگر نفر دوم هم میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو چک میکردم."
استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، میگفت زیپت بازه، چطور؟"
پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم."
استاد ادامه داد: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد میشد، یه نگاه به زیپت میانداخت و میخندید. اون موقع چیکار میکردی؟"
پسره هاج و واج گفت:
"شاید لباسم رو میانداختم روی شلوارم."
استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :
"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"
پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهمم چه مرگمه."
استاد یهو برگشت با حالتی خندهدار گفت:
"دِ لامصبا! انسان اینجوریه که اگر هی بهش بگن داری گند میزنی، حالا هرچی باشه، باورش میشه داره گند میزنه.
امروز صبح سوار تاکسی شدم، راننده از کنار هر زن راننده ای رد میشد، کلی بوق و چراغ میزد. آخر سر هم با صدای بلند داد میزد که: "بتمرگ تو خونهات با این دست فرمونت."
خب این زن بدبخت روزی ده بار این رو از این و اون بشنوه، دستفرمونش خوب هم که باشه، اعتماد به نفسش به فنا میره!
پسفردا میخواین ازدواج کنین، دوست دارین شریک زندگیتون یه دختر بیاعتمادبهنفس باشه یا یکی که اعتمادبهنفسش به شما انرژی بده؟"
بعد برگشت رو به همه کلاس و گفت:
"حواستون باشه! اگر امنیت هر آدمی رو از میون ببرین، نه تنها خدا طعم شیرین زندگی رو بهتون حروم میکنه، جهانی رو که توش قراره زندگی کنین رو هم خراب میکنید."
دو سال بود دانشجو بودیم، هیچوقت نشده بود اینجوری به قضیه نگاه کنیم.
یادم میاد بهترین تعاملات دانشجویی زندگیمون، بعد از کلاس اون استاد شروع شد؛ تعاملاتی با بیشترین تلاش برای ساختن و نگهداری امنیت آدمای دور و برمون
✍ #یلدا_دمیرچی
.?
■■■■■■■■■■■■■■■■
? عزیز میگه خوشگلی، فقط مال چند هفتهی اول زندگیه...
میگه مهم نیست زن باشی یا مرد!
باید بدونی فقط اولش عاشق چشم و اَبروت میشن ولی اگه نتونی با دل و زبون و رفتارِ خوب، شریکِ زندگیتو نگه داری کارِت ساختهست
و دیگه هر چقدر ناز و عشوه بیای، فایدهای نداره!
میگه کسی که اخلاق و دلش خوشگل نباشه قیافشم رفته رفته زشت میشه!
نه که فکر کنی دماغش گنده میشه یا چشم و اَبروش بیریخت میشه، نه!
فقط دیگه اخلاقِ بدش نمیذاره آدما قشنگیشو ببینن!
در عوض کسی که شاید قیافهی معمولی هم نداشته باشه وقتی عشق از چشماش بباره، وقتی لابلای حرفاش شکوفه بارون باشه، وقتی دلش خونهی مهربونی باشه، قیافش توو چشمِ طرف مقابل خوشگل تَر،تَر،تَرین میشه!
کاش کسی که دوستش داریم یا قراره دوستش داشته باشیم حرف و دل و اخلاقش،خوشگل باشه، نه قیافش.
چون به قول عزیز، اخلاقِ بد مثل اسیده که قیافهی خوشگل رو نابود میکنه!
.
✍ #صفا_سلدوزی
.
■■■■■■■■■■■■■■■
?بزرگی گفت: وابسته به خدا شوید.
پرسیدم: چه جوری؟
گفت: چه جوری وابسته به یه نفر میشی؟
گفتم: وقتی زیاد باهاش حرف میزنم، زیاد میرم و میام.
گفت: آفرین
زیاد با خدا حرف بزن، زیاد با خدا رفت و آمد كن...!
بزرگ میگفت:
وقتی دلت با خداست،
بگذار هر كس میخواهد دلت را بشكند...
وقتی توكلت با خداست،
بگذار هر چقدر میخواهند با تو بی انصافی كنند...
وقتی امیدت با خداست،
بگذار هر چقدر میخواهند نا امیدت كنند...
وقتی یارت خداست،
بگذار هر چقدر میخواهند نارفیق شوند...
ولی تو همیشه با خدا بمان...
?
♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎♥︎?
? خداوند در همه چیز تجلی مییابد، امّا "کلمه" یکی از ابزارهای محبوب او برای تجلّی یافتن است. چرا که کلمه، اندیشهٔ استحاله یافته به ارتعاش است. چیزی که پیش از این تنها انرژی بوده است، در &


