محصولات ویژه
صفحههای ویژه
آموزشی
اشخاص
#شهروزبراری_صیقلانی
صبح جدیدی پشت پنجره رسیده و باران میبارد بر روزگارم . هرچه باشد از تابش بی امان خورشید در شهریور ماه بهتر است . شهر من زیر ابرها بنا گشته . گویی در بی مهری ها رها گشته ، خب شهر باران های نقره ای ، منظور همان کلانشهرِ رشتِ . از پنجره به بیرون میکنم نگاه . چشمانم گیر میکند در پیچک و اقاقی و یاس در لابه لا . آنسوی دیوار فاصله ها ، جایی درون کوچه ی رابطه ها ، پسرک خردسال به پا کرده کفش هایش را تا به تا .
همچنان رفتگر با محبت محله جاروی بلندی در دست ، قدم به قدم پیش میرود و میخراشد سطح خیس و خسته را .
بقالی پیرمرد باصفا ، همچنان بسته است و این یک معمای جدید است با کمی تفکر و تعجب و پرسشی از جنس واژه ی 'چرا'
این سکوت نگران کننده است .
من هر صبح یک فنجان اندوه و یک خروار مرور خاطرات را جای صبحانه مصرف میکنم . البته یک جرعه ترانه نیز اجباری ست . ولی وای بر آن ترانه که عاشقانه باشد . آنگاه بهترین بهانه باشد تا به یار و یاد خاطرات پل بزنم . منظور از یار ، دوست دختر و دوست پسر و عشق زمینی و انسان ها نیست . یار می تواند یک فصل باشد ، فصلی شکل بهار . حتی میتواند این فصل یک استعاره از نام یک غریبه آشنا باشد . خب به نظرم اگر بجای اسم بهاره ، از واژه ی بهار بهره ببرم کسی نخواهد پی برد که منظورم چیست . آری همین کار را میکنم . و 'ه' آخر را حذف میکنم .
نوای ساز و آواز و زمزمه های دل تنگ ؛
بهار یبار ببار آروم . بهار ببار رویِ سرم . تویی تاج سرم . بهار مدتی ازت بی خبرم . تو که نیستی من از کی دل ببرم . از تقدیر سختت یا که مسیر کج بختت باخبرم . من بی تقصیرم ولی بی تاثیر نه . هنوز خاطراتت با عشق جویده میشن و توی فکرتم ولی اسیرت نه. اعتراف ساده ، من بی تو رها از دردسرم . تو که نباشی کسی نمیکنه دست بسرم . . طرح خودم رو کشیدم روی بوم زندگی و رد پای پر فراز نشیب تو توی این نقش و نگار خودنمایی میکنه . نه پاک شدنیه و نه انکار کردنی . فقط حضورت در قدیم توی روزگارم چنان پر رنگ بود که اقرار میشه کرد ولی برای ادامه حضورت اصرار نه . عاشقت بودم که نقش اول سکانس برتر زندگیم رو به تو سپردم . و واقعا فاجعه آفریدم . چون در قامت ایفای چنین نقشی نبودی . و خب... شایدم بودی . چون تو بی آنکه بدونی دقیق نقش خودت رو صحیح بازی کردی و رفتی . اولش دل بردی ، و به عرش بردی و سپس دل کندی و بی خبر رفتی و سقوط رو رقم زدی . سکوت تنها صدای بین مون شد در لحظه ای که از کنار هم رد میشدیم در خیابانی که سالها پیش به هم رسیده بودیم. چه غریبه بودیم . و تو چه سرد بودی و غم انگیز . مطمئن بودم که روحت رو جایی جا گذاشتی توی زندگی ، وگرنه نگاهت میبایست منو میگرفت. ولی عمق چشمات غم بود ، اندوه و غصه ای که تا ابد ادامه داشت . کنار مادرت بودی ، مادری که یک ناظم بالفطره بود و چقدر ازش میترسیدم و حساب میبردم در نوجوانی تا سالهای راهنمایی ، دبیرستان ، هنرستان و پشت کنکور و دانشگاه ....
اما الان چه معصوم و آروم نشون میداد . دیگه اون ابهت و اخم همیشگی همراهش نبود .
لحظه ای مکث . وایستا . وایستا .
فصل بهار مگه مادر هم داره؟ شاید بهتر باشه اون جمله رو حذف کنم . تا کسی شک نکنه .
خب ترانه تموم شد . و لحظاتی در فکر بهار حروم شد .
صبح جدید رسید و باز اول از همه به افکارم هجومی ناباورانه آوردی بهار . خسته ام کردی . این سالهای یک دهه و نیم از جدایی ، لحظه ای و روزی از من جدا نبوده خاطرت . خسته شدم . دست از سرم بردار ای خاطرات لعنتی . تمام تار و پود وجودم رو از عشق به تو و چشمات بافتن انگار . ولی به چه قیمتی؟.. من هر روز تصمیم میگیرم که احساسم رو سرکوب کنم و فکر و یادت رو بریزم دور . ولی نمیشه . یکی هست کنج دلم ، کسی که نیمه ای از وجودم. و نیمه ی پنهانم شده . روح درون هنوز بهونه ات رو میگیره . بی تو دیکه همین روزها میمیره . باید از فکرت بیام بیرون .
باید از این اتاق و نمای پشت پنجره خارج شم . شاید حواس روح بهانه گیرم رو پرت روزمرگی ها کنم . شاید بارون بند بیاد و آفتاب سردی بنابه و کور نور امیدی در یأس و ناامیدی های دلم روشن کنه .
از خانه خارج میشوم و افکار خودم وارد
ما همگان اسیر تکراریم . عقربه های ساعت گرد دیواری اسیر تکرارند . و بی وقفه تیک تاک کنان میچرخند، زمین با تمام وسعتش اسیر چرخش است چخ به دور خودش و چه به دور خورشید . فصل ها و برگها و تقویم چهارفصل دیواری همگی اسیر تکرارند . و ما برای تقویم یک عدد به آن اضافه میکنیم و باورمان شده که این تقویم با قبلی فرق دارد . درحالی که هنوز زمین در همان مدار میچرخد . روزها و شب ها و ...... ما همگی در تکراریم . و گاه خودمان نیز به تکرار و تکرار و تکرار عادت میکنیم . وابسته و اسیر تکرار میشویم. معتاد تکرار میشویم.
روزنویسی #شهروزبراری_صیقلانی #روزنوشت #روزنویسی
از خانه که خارج میشوم تمامی تاروپود وجود و حواسم به عالم افکار و دنیای روح درونم وارد میشود. نجوای بیصدایی زمزمه کنان با دلم سخن میگوید . گویی کودک درونم از اینکه از خانه خارج شده ام و قدم به کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی این شهر گذاشته ام خوشحال است . به گمانم واژه ی " کودک درون" برای شرح و وصف حال 'روح درونم ' خوب باشد . او ساکن کنج خلوت و شکسته ی 'دلم' است . خب بی شک از منشایی غیر جسمانی سرچشمه گرفته و بلطف حق تعالی بر پیکر زمینی ام دمیده شده . او با تمام خوبی هایی که دارد ولی متاسفانه گاهی لجباز میشود. پای نداشته اش را میکند درون یک کفش و بر رسیدن و بدست آوردن چیزی اصرار می ورزد . این چیز می تواند هر چیزی باشد . چیزهای بسیاری وجود دارد که دل بهانه اش را بگیرد . کافی ست مدتی او را به گشت و گذار در خیابان های به هم گره خورده ی شهر نیاورم . تا افسرده شود . بی تعارف و صریح بگویم که او موجبات بسیاری از مشکلاتم بوده . از دلبستگی ها از وابستگی ها از عواطف و روحیات و .....
خب طفلکی تمام طول مسیر زندگی همراهم بوده و ضلع سوم دل مأوا گزیده و دریچه ای به عالم دنیوی و صحنه ي یکتای هنرمندی ما آدمک ها دارد . خب لابد از همان دریچه نیز به روزگار مینگرد. دریچه ای که مسیرش از کنج دل آغاز و به چشمانم ختم میشود. از نگاهم جان گرفته و به عالم ماورایی روحانی و بوعد دیگر بر میتابد . نمیدانم این شهر خیس و باران زده چه جذابیتی دارد که اینچنین روحم را اسیرش کرده . هیچ تکلیفم با نیمه ی پنهانم یعنی 'روح' خودم روشن نیست . البته وقتی که باران باشد و روزگار من خیس ، تکلیف خیلی چیزها روشن نیست . حتی تکلیفم با رنگ چشمان این کالبد امانی و نسیه ام هم روشن نیست . هربار یک سازی میزند . به گمانم کنترل رنگ چشمانم نیز در اختیار خودم نیست . این روزها کنترل خیلی چیزها دست خودم نیست . مثلا کنترل معاشرت های کاری و اداری . هربار کسی بی دلیل با من گرم میگیرد و ابراز لطف و محبت میکند سریع صدایی خاموش در دلم میپرسد ؛
چرا یهو اینقدر با محبت شده باهات ؟ نکنه یه درخواستی داره و یا میخواد ازت پول قرض بگیره !...
خب من که اهل پیش داوری و قضاوت نیستم ، پس سکوت میکنم تا گذر زمان تکلیف مرا روشن کند . و هربار نیز احساسم به من درست گفته است . زیرا هیچ سلامی این روزها بی طمع نیست .
چی؟ من نگفتم که آدمهای این زمانه گرگ هستند ، بلکه خب .... شاید عده ای در اطرافم این چنین باشند . اطراف شما چطور؟
این روزها همگان معتاد و وابسته شده اند ، شما چطور؟ ...
منظور از معتاد ، وابستگی به هر چیزی میتواند باشد . زن همسایه همیشه فیلم های هندی نگاه میکند آن هم زبان اصلی . به گمانم تاکنون باید زبان هندی را یاد گرفته باشد . پسرش هر غروب در کافه ی زیر آپارتمان قهوه ی اسپرسو دوبل مینوشد. و جمعه ها که کافه بسته است پشت در کافه بیقرار و بر آشفته است . چند قدمی بالاتر و نبش کوچه بغال محله همواره مشغول پر کردن برگه های نظرسنجی فوتبال است . و همیشه هم مدعی میشود که فقط بخاطر یک گل در مسابقه صد میلیون جایزه از چنگش پریده . خب برنج فروش سالخورده و ثروتمند بی دلیل با قفل گاوصندوق درگیر است . و کرکره اش را پنج قفل بزرگ میزند . خب ولی خانم حسنی سبزی فروش محله همواره مشغول حل کردن جدول هایی است که درون روزنامه های فله ای یافته . آخرش میز سبزی ها را درون همان جدول میگذارد . کوچه ی بن بست و قدیمی هنوز خاکی مانده ، نوه ی حاج آقا بزرگ همواره سرکوچه تکیه به تیرچراغ زده و چیزی در آستینش دارد . البته گاهی هم از لای جرز آجرهای قدیمی گرمابه چیزهایی در می آورد و به مشتریانش میدهد. خب هرچه باشد ناسلامتی او زمانی دانشجوی پزشکی بوده ، خب بماند که این روزها ساقی محله شده . تا وارد هایپر مارکت میشوی کنترل تلویزیون دست فروشنده است و کانال را عوض میکند و میرود روی صدا و سیمای خودمان . ما نیز هیچ کدام از اهالی محله تاکنون نفهمیده ایم و متوجه نشده ایم که مشغول تماشای چه شبکه ی ماهواره ای بوده . (بجان اموات)
مرد لات و سبیل کلفت و بیکار محله همواره نخود دستش است و نخود میخورد یا اینکه تکه نان بزرگی را ریز ریز میکند و برای کفتر ها میریزد روی شانه ی دیوار .
خب ما همگان اسیر تکراریم . تکرار عادت ها . ما هریک بطریقی وابسته ایم. کسی به شهر خودش وابسته است ، دیگری به یکی از اطرافیانش ، دیگری عاشق پیشه است و کسی دیگر دغدغه ی غذا دادن به گربه های محله تمام شبانه روزش را معطوف خودش کرده و هر بیست قدم یک ظرف کوچک و غذای گربه درونش بچشم میخورد . این میان نیز من معتاد به نوشتن هستم . ' نوشتن' تنها مُسَکِن و آرام کننده ای که مرا تسکین میدهد. در نگارش و ابراز صحیح حرفهایم عاجزم ، زیرا نویسنده ی خوبی نیستم . ولی میدانم که مرا تحمل میکنید . میدانم که سرتان را درد می آورم ولی هیچ نمی گویید و اعتراضی نمیکنید. پس شما اعضای خوب محیط همبودگاه را سپاس
اولین نفری باش که میپسندی
? فرم روایی و سبک و تقلید ؟
دوستان اهل قلم همبودگاه ، درود و عرض ادب و احترام
آیا به نظر شما ما می توانيم از فرم روایی رمانی که خوانده ایم و دوست داشته ایم برای نوشتن رمان و یا اثر داستانی خودمان استفاده کنیم؟
الگوبرداری در نویسندگی رو میشود اینگونه شرح داد :
طبیعتا پیش آمده است که ما با خواندن کتابی و علاقمند شدن به آن، بخواهیم در ابتدای مسیر نویسندگی مان، شیوه ی روایی آن (نحوه ی داستان گویی) را الگوی خودمان قرار بدهیم.
مانند دیگرانی که یک رمان در سیاق رئالیسم جادویی، جریان سیال ذهن، مینی مالیستی، رمان نو فرانسه و ... خوانده اند و به این نوع کارها تعلق خاطر پیدا کرده اند. یا سبک نویسنده ای خاص را (مارکز، ا، فالکنر، کارور و ...) دوست داشته اند و خواسته اند به مانند او بنویسند.
اگر به این قضیه صرفا از دریچه ی تکنیک نگاه بکنیم، بله، امری شدنی هست.
می توانیم همان تکنیک ها را در کار خودمان پیاده بکنیم و دنباله روی یک مکتب یا سبک خاص باشیم.
اما اگر یک رابطه ی معنی دار و اصیل را میان ویژگی های نویسنده و سبک او بپذیریم و شکل گیری داستان را از بطن اندیشه ی نویسنده و شرایطی که در آن زندگی می کند بدانیم، نگاهمان به قضیه فرق خواهد کرد.
در واقع زمانی که ما تکنیک و شیوه ی روایی یک نویسنده ی دیگر را را برای روایت رمان خود به کار می بریم، این فقط تکنیک او نیست که در کار ما وارد می شود، بلکه اندیشه و جهان بینی او هم در داستان گویی ما حضور پیدا می کند،
همچنین هرآنچه که اندیشه و جهان بینی او را شکل داده است، مثلا محیط اجتماعی و فرهنگیِ زمانه ی او، جریانات سیاسی و حتی اقتصادی که در زندگی او تاثیرگذاشته است.
فرم و محتوا در اثر هنری از هم تفکیک ناپذیر هستند. فرم نتیجه ی نگاه ویژه ی هنرمند به محتوا و موضوع هست. این نگاه هنرمند هست که فرم را در محتوا می بیند و از دل محتوا بیرون می کشد. بنابراین از هر فرمی برای نوشتن هر نوع محتوایی نمی شود استفاده کرد. فرم کشف می شود و چیزی عاریتی نیست که بخواهیم آن را از هنرمندی دیگر قرض بگیریم. فرم مانند لباسی نیست که بر تن هر انسانی بنشیند و «بیاید» و توی تنش زار نزند. فرم چیزی هست که از درون محتوا بر می آید و نه اینکه از بیرون آن را بپوشاند و به آن الصاق شود.
به غیر از این مسئله ی اصلی که صحبتش رفت، همیشه باید حواسمان به فاصله ی زمانی و اجتماعی موجود میان عصر خودمان و عصر یک هنرمند دیگر باشد. مثلا کسی بیاید و سبک الکساندردوما یا ویکتورهوگو و حتی نویسندگان متاخرتر (مثل فالکنر و همینگوی و مارکز) را الگوی خودش قرار بدهد، این فاصله ی زمانی و فرهنگی و فکری ...
بنابراین وظیفه ی هنرمند (در اینجا نویسنده / رمان نویس/ داستان نویس) هست که فرزند زمانه ی خودش باشد و قبل از هر چیزی خودش را کشف کند و بعد زمانه ای که در آن زندگی می کند را با همه ی ابعادش بشناسد. اگر این شناخت درون و بیرون به درستی صورت بگیرد، به صورت طبیعی شیوه ی روایی (داستان گویی و رمان نویسی) نویسنده شکل خواهد گرفت، بدون آنکه دنباله روی دیگران باشد.
ما همواره باید نویسندگان پیشین را بخوانیم و از آنها بیاموزیم، اما در نهایت باید نگاه و سبک خودمان را نسبت به مسائل داشته باشیم
امیدوارم دوستان نظرات خودشون رو دریغ نکنند و سبب افزایش اطلاعات و دانش در فن نویسندگی خلاق اعضای همبودگاه شوند ..
بنده مشتاق استفاده از نظرات و دیدگاه شما دوست عزیز هستم . پس نظر خود را با ما در میان بگذارید .
سپاس
قسمت دوم
پیوست نظر دوستان به مطلب
هدف هر #نویسنده از نویسه ای که دارد متفاوت است، اما خب، همه آنها می نویسند و میخواهند در انتقال یک پیغام همتی ورزیده باشند. خب اگر 'نوشتن' مشکل است، ببینیم نظر #صادق_هدایت در مورد نوشتن و کپی کردن پیرنگ و یا الگوی سبک و فرم روایی و #تقلید در دست به قلم بودن چیست؟
برگرفته از کتابچه #هدایت_کافکا که در آن از چند کلامی با صادق هدایت صحبت شده و وی به لب به پاسخ گشوده در مقابل ادعاهایی که وی را یک مقلد صرف میخواندند و غیره...
"تقلید؟ همه تقلید می کنند. من هم تقلید می کنم. تقلید عیب نیست. دزدی و چاپیدن عیب است. داشتن شخصیت در این نیست که آدم خودش را اوریژینال جا بزند. اوریژینالیته به تنهایی حس نیست، شرط خلق کردن نیست. چه بسا آدم حرفی داشته باشد که باید تو یک قالب خاص گفته بشود و این قالب پیش از او ساخته شده باشد... اگر به هوای اینکه میخواهی مقلد نباشی، نه ببینی، نه بخوانی و نه بشنوی و نه چیزی یاد بگیری کارت خراب است؛ چرا که خبر نداشتن از کار دیگران آدم را اوریژینال نمی کند. باید خواند و شنید و اگر عرضه داشت زد زیرش] ؟[. بلد نبودن تکنیک نوشتن مانع نوشتن می شود... همین سارتر یک مقاله انتقادی برای یک نویسنده ی شوروی {روسی} نوشته و بهش ایراد میگیرد که فقط پنج هزارتا کتاب خوانده است... باید خواند و خواند و خواند... ولی آن روزی که می نشینی بنویسی باید خودت باشی، دیده و شنیده و حس خودت باشد. آن وقت اصلا یادت نمی آید که داری چه تکنیکی را به کار می بری... فوت و فن ساختمان را بلدی، به کار می زنی، بی اینکه خواسته باشی دیگران را به حیرت بیندازی... من به نسبت مطلبی که دارم طرز کارم عوض می شود... اما به طور معمولی و عادی از پیش به خودم نمی گویم فلان تکنیک جویس و ویرجینیا وولف را انتخاب کنم یا فوت و فن کافکا یا داستایفسکی را. آدم یا حرف دارد یا ندارد. وقتی حرف دارد باید بهترین شکلی را که با حرفش جور است انتخاب کند، نه اینکه اول فورم را انتخاب کند و فلان تکنیک را به کار ببرد... منظورم از بهترین فرم این است که برای در آوردن جان کلام از هیچ وسیله ای نباید گذشت. نه از لغت، نه سبک، نه جمله بندی، نه اصطلاح... همه شان باید بجا باشد تا ساختمان رویش بند شود..."
حال که چنین است، از امروز بیشتر کتاب میخوانم، بیشتر به سبک کاری نویسندگان بزرگ دقت می کنم و سعی می کنم تا جایی که می شود از لحن و سبک شان در آنچه می نویسم چه محتوای وب سایت (میموس) باشد چه دفترچه یادداشتم در لپ تاپ بهتر استفاده می کنم.
مگر نه اینکه نمی شود یک قالب اوریژینال ساخت که دیگران قبلا آن را نساخته باشند. بله نمی شود و همین بهتر که سعی کنیم از آنچه که داریم بیشتر و بهتر استفاده کنیم تا ادبیات را غنی تر کنیم. همین کلماتی که باعث می شوند از هر کرمی پروانه ای بسازیم و به دیگران عرضه کنیم. از اینکه اکنون این بستر دیجیتال فراهم شده تا منِ آن دیروز درگیرشده با کتاب های کاغذی و محدود بتوانم امروز و فردا را خوشحال باشم چرا که هر چقدر که بنویسم باز هم جا هست باز هم کسی هست آن را بخواند و حداقل چیزی یاد بگیرد.
نظری به پرسش شینبراری از فرشید امین زاده در باب نویسندگی
#تقلیدسبک_نویسندگان #شهروزبراری_صیقلانی #آموزش_نویسندگی
1 نفر دوست داشت
تلویزیون ضلع سوم سالن پذیرایی رو دربست رهن کرده و تازگی ها هم سرکش شده و نافرمانی میکنه ، از دستورات کنترل پیروی نمیکنه و مثل این تلویزیون های سوسول جدید ادا و اطوار ال سی دی و صفحه تحت و فلت ها رو در میاره ، تیک عصبی گرفته و یهو صفحه تصویرش شروع به لرزش میکنه، انگار پارازیت افتاده باشه توی لامپ تصویرش، پر پر میزنه ، و غش میاره، و خودش رو میزنه به خاموشی و تصویرش کلا سیاه میشه ، ولی صدا هنوز پخش میشه. انگار سرش گیج رفته باشه و لامپ تصویرش مثل چشم های من تیره و تار بشه ، و احساس تشنج بهش دست داده باشه. خب کم سن و سال نداره که . همسن و سال خودمه. من شاید بعنوان یک فرد ۱۳ ساله ، یک فرد نوجوان محسوب بشم ولی فراموش نکنید که همین رقم برای يک تلویزیون عمر زیادی حساب میشه
. جالب اینجاست که حتی جد بزرگوارش هم تا همین چندی پیش روی تراس بود و از جعبه ی چوبی اش بعنوان کمد و سپس لانه ی کبوترها استفاده میشد. خلاصه از وقتی پای ویدئو سی دی cd به این خونه باز شد، مشکلات آغاز شد. اولش که لج آورده بود و میگفت که الا و بلا باید از خونه بندازیمش بیرون. میگفت یا جای اون اینجاست، یا جای من. خلاصه با هر بدبختی و دنگوفنگی بود تونستیم مشکل رو حل کنیم. و طوری گذاشتیمشون که مقابل هم قرار نگیرن ، بعدشم با اینکه ظاهرا مشکل حل شده بود اما یک جای کار میلنگید ، نصفه شب بی خبر پا میشد و میرفت روی شبکه سوم و برنامه ورزشی و با صدای بالا شروع میکرد به پخش گزارش فوتبال . و من نیز اسیر کابوس همیشگی بودم ، یعنی سوار دوچرخه پدربزرگ سمت جلسه امتحان دیکته رکاب میزدم ولی هیچ پیش نمیرفتم. انگار جاده کش می آمد . و بعد میفهمیدم که دوچرخه زنجیر ندارد . خلاصه من از کلاس اول ابتدایی تا همین ۱۳ سالگی دچار یک کابوس مشترک بودم و دغدغه هایم این چنین بودند . مثلا شکسته شدن نوک مدادم ، بزرگترین حادثه محسوب میشد. و تخم گذاشتن فنج درون قفس ، یک دلخوشی بزرگ. شب به صبح میرسید . تلویزیون خودکار خاموش میشد.
در عوض سر صبح قبل از رفتن به مدرسه ، و حین خوردن صبحانه هرچه تلاش میکردیم روشنش کنیم نمیشد. لباسشویی میگفت که تلویزیون تا سحر روشن بوده و فوتبال پخش میکرده، تازه خاموش شده و خوابیده ، کاریش نداشته باشیم ، لابد خسته ست طفلکی . ولی خب آخه به من چه ربطی داره که تمام شب روشن بوده، مگه من روشنش کردم !.. سه هفت سال بیست و یک سال که خسته ست . من میخوام اخبار صبحگاهی رو ببینم .
خلاصه با وساطت رادیو موجی قدیمی از روی طاقچه ، کوتاه می اومدم و اخبار رو از رادیو گوش میکردم . ولی خب رادیو هم پیر و فرسوده شده، خش خش میکنه، نفسش در نمیاد، آنتن هاش شکسته، و دائم عقربه فرکانس موج خودش رو میچرخاند روی am و انگاری با موج fm مشکلش حل نشده . البته این ماجرا قصه اش طولانیه. بر میگرده به سالهای دور و آقاجون خدابیامرز ، آخه آقاجون عادت داشت رادیو بیگانه گوش کنه . و رادیوهای برون مرزی گوش میداد. همینم باعث شده که این رادیو شستشوی مغزی بشه و دائم توی فاز مسائل سیاسی باشه. همیشه خیال میکنه که توی این خونه یه نفوذی وجود داره و یا قراره کمیته و یا گشت عفاف حمله کنه و از ترس میره روی موج رادیو قرآن.
حتی بعضی وقت ها شبانه گریه میکنه و اخبار ترور بهشتی و رجایی رو توی کابوس های شبانگاهی پخش میکنه، ولی وقتی یادش میفته که باز مسکو رو گرفته از سر آبروداری وانمود میکنه که دلش واسه آقاجون تنگ شده، در حالی که لباسشویی به حالت خشکن که میرسه با قدمهای لنگ لنگان و ضربدری یکی یکی کاشی های آشپزخانه رو طی میکنه و تا وسط آشپزخانه پیشروی میکنه و سمت طاقچه رو نگاه میکنه تا بفهمه ماجرا چیه. خب اونم آلزایمر گرفته و همش صدای آژیر باز بودن درب خودش رو بصدا در میاره درحالیکه لباسی داخلش نیست. و یا اينکه هربار وسط شستشو یهو خاموش میشه و بعد که روشنش میکنم بهانه میاره و میگه که خراب نیست بلکه خودش از سر دلواپسی اتومات زده و خاموش شده ، چون توی جیب یکی از رخت چرک ها کوپن های پنیر و شکر خواربار دیده. اون حتی هنوزم که هنوزه بعد گذشت سالها نتونسته بر اضطراب خودش چاره ای پیدا کنه و توی نگرانی هست که نکنه عکس آقا توی جیب هاش باشه و اون وقت خیس و پاره بشه. یا توی لباس جبهه دایی خسرو گلوله جنگی جا مونده باشی و حین چرخش شلیک بشه ... خب البته تقصیر نداره ، اون همون سالهای ابتدایی پس از انقلاب بود که دچار شوک روحی شد . درحالیکه پیش از انقلاب خودش توی فعالیت هاي تبلیغاتی شرکت داشت ، و یکبار که ساواک برای تفتیش خونه و پیدا کردن اعلامیه های آقا یه خونه یورش آورده بود تمام اعلامیه ها رو قورت داد و شروع کرد به چرخش و شستشو و چنان کف بالا آورد و تند کار کرد که تمام اعلامیه ها تبدیل به خمیر کاغذ شده بودن و قابل تشخیص نبودن و وقتی که مامورین ساواک فهمیدند ، کار از کار گذشته بود ، جالب اینجا بود که اصرار داشت خشک کن هم بزنه خمیر کاغذ اعلامیه ها رو. اما هرچقدر که این لباسشویی شجاع بود در عوض رادیو کهنه ی روی طاقچه بزدل و دهن لق بود. البته با وجود گرایش متفاوت هر کدام نسبت به دیگری ولی همزیستی مسالمت آمیزی بین شون برقرار بوده ، غیر از اون حادثه عجیب در سالهای جنگ.
همون شب هایی که آژیر حمله هوایی بصدا در می اومد و آقاجون حین فرار سمت زیر زمین رادیو رو با خودش میآورد و بعدها لباسشویی لج آورد که چرا پس اون رو با خودمون به پناهگاه نمیبریم. و هربار موقع حملات هوایی شروع میکرد فحاشی سمت پنجره و آسمون تاریک شبهای رشت.
هرچی که بلد بود میگفت و نثار صدام میکرد، حتی خط و نشون میکشید و تهدید میکرد. ولی اون حادثه ی تلخ در یک غروب جمعه ابری در پاییز رخ داد و سقف لباسشویی برای همیشه سوراخ شد و گلوله ای که از داخل لباس جبهه دایی خسرو داخل محفظه ی لباسشویی افتاده بود حین چرخش مرحله ی خشک کن ، ضربه ای به خرج ته گلوله وارد شد و خب طبیعتا شلیک شد و از سقف لباسشویی خارج و به گردن یخچال وارثی برخورد کرد و وارد جا تخم مرغی شد و چون درب یخدان بسته بود به زور وارد یخدان شده و توی بدنه ی سقف یخچال جا خوش کرده بود . انگاری گلوله ی ژ۳ بود .
خلاصه این ماجرا سبب بروز اختلال هایی در سیستم تخلیه آب لباسشویی شد و حتی قسمت کشویی بالای لباسشویی که مخصوص افزودن مواد شوینده بهش است هم هرگز باز نشد .
لحظه ی وقوع حادثه ، صحنه ي به یادماندنی و جاودانه ای بود ، من خودم بچه بودم و هنوز مدرسه نمیرفتم و سال های جنگ تحمیلی بود ، البته دو سال نخست تحمیلی بود و باقیش .... حالا بماند.
به محض شلیک شدن ، و صدای مهیب ، جو سنگینی بر فضای خونه حاکم شده بود ، چون عمو رضا خیال میکرد که باز بچه های کمیته حمله کردن تا خونه رو تفتیش کنن و از سر ترس کتاب های جلد سفید و برگه های مربوط به عضویتش در حزب توده رو داخل آتیش شومینه میریخت، تا دوباره مدرکی علیه خودش دست مامورین نده ، اون طرف ماجرا هم سمت دیگر حیاط آقا تقی مستاجر اتاق و ایوان کوچک آنسوی حوض ، دبه های بزرگ مشروب را یکی پس از دیگری داخل حوض خالی میکرد تا باز برای اثبات جرم خود ، مدرک دست مامورین کلانتری نداده باشد . هرکسی به تناسب با شرایطش صدای شلیک گلوله را تعبیر میکرد، مادر با تردید میپرسید ؛
مگه ساواک هنوز هم وجود داره؟.. ما که دیگه اعلامیه های آقا رو توی خونه نداریم ، پس چرا بهمون حمله کردن؟
پدربزرگ با دستان لرزان و عصای چوبی ، لنگ لنگان تا وسط سالن آمد و نیم خیز از پنجره به بیرون نیم نگاهی کرد ، گویی محاصره شده باشیم ، آنگاه کلاه خود را بر بالای دسته ي عصایش گذاشت و از پنجره نمایان کرد ، تا سنجیده باشد که در تیررس دشمن فرضی قرار دارد یا نه ، خب لحظه ای مکث و اندیشه کرد و با حالت غضبناک سوی دایی نگاهی معنادار کرد دایی سرش را با شرمندگی خاراند. سرش را پایین انداخت...
پدربزرگ بی دلیل به دایی نادر تشر زد و چند ضربه هم با عصا به کتف او زد و مادربزرگ سریع فهمید که دلیل عصبانیت پدربزرگ چیست و لبش را گزید و شروع به نفرین ناله کرد ، گویی کارهای خلاف دایی نادر و مصرف مواد و ساخت ترقه و اکلی سورنج و فروشش به بچه های محله ، باعث و بانی شلیک گلوله و شرایط فعلی شده باشد . دایی نادر از پیش از انقلاب علاقه شدیدی به خوانندگی و مطربی داشت ، مو هایش را بلند و فر میکرد و شلوار دمپای ۳۰ سانتی و پیراهن یخه خرگوشی تن میکرد، او که فهمیده بود در خوانندگی موفق نخواهد شد به رقص و رقاصی روی آورده بود ، برایش فرقی نداشت که چه مناسبتی است ، ختنه سنون ، جشن دندونی ، جشن پیروزی انقلاب ، یا حتی ورود امام به بهشت زهرا در روز ۱۲ بهمن ماه ۵۷ . هیچ فرقی برایش نداشت ، آدامس خودش را بطرز غلط اندازی میجوید و موی فر فری اش را روغن میزد و براق میکرد و ناخن های بلندش را سوهان کشیده و ابرو هایش را نازک مانند نخ میکرد و لبخند گشادی بر چهره می نشاند و می افتاد وسط مجلس . یک نفس میرقصید. آنقدر اینکار را تکرار کرده بود که برایش حرف در آوردند ، در محله مان او را نادر سوسول صدا میکردند ولی اکنون او را نادر ترقه ای ، یا نادر شش نخودی صدا میکنند. خودش که یکبار حین جر و بحث با عمه ناهید ، گفته بود ؛ هرچه باشد اسم و لقبش از اینکه ناهید فشفشه و یا ناهید خالدار خطابش کنند بهتر است . ...
و خب عمه ناهید حتی یک خال هم روی صورتش ندارد ، بلکه روی قلبش یک خال بزرگ دارد و من آن لحظات با وجود بچه بودنم به فکر فرو میرفتم که اهالی محله از کجا باید بدانند که عمه آنجا خال دارد !؟...
خلاصه آنروز شلیک گلوله ، جو سنگینی بر فضای خانه حاکم گشته بود ، اولین صدایی که سکوت را جر داد فریاد لباسشویی بود او که هنوز خودش نمیدانست چه دسته گلی به آب داده ، در شوک بسر میبرد و ظاهرا متوجه ی چکه های زرده ی تخم مرغ از جای سوراخ روی گردن یخچال شده بود و گفته بود؛
اوه، رفیق تو تیر خوردی ، نترس، منو نگاه کن، چشمات به من باشه لعنتی، نبایستی بخوابی ، اگه خوابت ببره میمیری رفیق ، یخ میبندی .... تو نباس بمیری ، من کنارتم ، قوی باش ، تو زود خوب میشی .
( ناگهان صدای نشت گاز فریون از سوراخ یخدان بگوش رسید که اینگونه بود: فیسسسسسس)
لباسشویی کمی هول شد ، سولفه نمایشی کرد ، تا بلکه آبروداری کرده باشد ، سپس شروع کرد به پخش آژیر پایان شستشوی لباس ، ولی صدای فیسسسسس همچنان ادامه داشت ، و لباسشویی گفت :
یخچال ، دوست خوبم ، نفق بدی کردی ، این صدا و بوی بد از طرف توئه؟
یخچال که رو در روی لباسشویی در آشپزخانه ایستاده بود ، خیره به سقف لباسشویی و خروج دود از آن بود و گفت؛
از سرت دود میاد .... این سوراخ رو قبلا نداشتی ، داشتی؟
لباسشویی که پوکه داغ گلوله شلیک شده را حین تخلیه آب خشکن پیدا کرده بود با تردید گفت:
یعنی من مسلح بودم و خبر نداشتم !... خدای من ، منو واسه اعزام به خدمت اجباری و خط مقدم ثبت نام کنید ، فقط کافیه چند تا خشاب بهم بدید ،خودم دیگه بلدم شلیک کنم . خدایا من چرا سوراخ شده سقفم ، اوه... تازه فهمیدم ، این محال ممکنه ، یعنی من به دوست خوبم شلیک کردم؟.. خدایا کمک کن . امدادگر رو صدا کنید ، یکی دکتر بیاره....
مدتی نگذشته بود که لباسشویی پاشو کرد توی یه کفش که باید براش کارت جانبازی و یا ایثارگری بگیرن . اون خودشو یکی از دلایل بازپس گیری خرمشهر میدانست چون به محض وقوع حادثه ، رادیو اعلام کرده بود :
خونین شهر آزاد شد
و دایی نادر بطور غریزی و طبق معمول جهید وسط سالن و شروع کرد به رقصیدن و عمه ناهید هم سوت و کف و هورا میکشید و با ریتم دست زدن هایش به دایی نادر جو میداد. ....
مادربزرگ بر پشت سینی چای ضرب گرفته بود و همه هل هله سر میدادند ، و آقا تقی مجدد دبه دبه از حوض آب میکشید و بسته بندی میکرد تا جای مشروب به دست مشتریان بدهد ، بوی مشروب همه جا را برداشته بود ،
اما اینک
اکنون و پس از گذشت سالها جو کاملا تغییر کرده ، دیگر خبری از سختگیری های لباسشویی و گیر دادن هایش نیست ، او حتی مدتی را صرف امر به مجبور و نهی از مشروب گذراند ،، حاضر نمیشد هر تن پوشی را بشوید ، حتی تفکیک جنسیتی راه انداخته بود ، مردانه یک طرف ، زنانه هم درون تشت و در حمام با دست باید شسته میشد. حتی دم از تصمیمات جدیدی میزد و قصد کاندید شدن داشت ، و پیشاپیش بفکر خرید آرا بود ، و....
قسمت هایی از بداهه نویسی های من در ۱۳ سالگی ام را خواندید
ممنون از شما بخاطر وقتی که گذاشتید.. و لایق دانستید .
#شهروزبراری #دستنوشته #داستان_کوتاه #بداهه_نویسی #شهروزبراری_صیقلانی #داستان_خلاق
اولین نفری باش که میپسندی
صدای جیغ و فریاد ها آنقدر بلند بود که از نبش ورودی کوچه ی اجنان بگوش میرسد... . لحظه ای مکث میکنم میدانم که اتفاقی در حال وقوع است و با این حال قدم در این راه گذاشته ام و خب از تقدیر راه گریزی نیست ، پس میبایست مبتلایش شوم . بسمت انتهای کوچه حرکت میکنم . کوچه ای باریک با دیوارهای آجرچین و سقف های هشتی و سوفالی چین . سکوت عمیقی در کوچه جاری ست گویی سالهاست که در اغما فرو رفته و زندگی در ان جریان ندارد .... ولی گاهی صدای پرستوها در غروب های بهار بگوش میرسد رشت است و آسمانی ابری و چهار فصل بارانی و از این جهت مسیر سنگفرش و کهنه ی کوچه را اشکهای ناتمام و همیشگی ناودان ها غسل میدهند... هنوز ابتدای این کوچه ی تنگ و باریک و طولانی هستم که مجدد شیون جیغ و فریاد را میشنوم.... من این صدا را میشناسم .
. سالهاست که اجاره نشین خانه های وارثی ماست پیرزن خوب و محترمی است اسمش خانم سادات است یک دختر عجیب هم دارد که مطمئن نیستم چند ساله است ولی خب احتمالا یکی دو سالی از او بزرگترم و او احتمالا همان ۱۶ یا ۱۷ سال دارد و اسمش آمنه است . کمی پایش مریض است انها سالهاست که اجاره نشین این دو خانه ی قدیمی هستند . من تا رسیدن به انتهای کوچه کمی برایتان حرف میزنم تا بلکه زودتر طی شود تین لحظات پر التهاب . خانم سادات قبل از فوت پدر ساکن خانه ی پلاک ۶۷ بود ولی پس از پدر من تنها وارث خانه های ته بن بست اجنان در شهرداری شدم و ناچار هر سال قولنامه ها را امضا میکنم و امسال او را به خانه ی همجوار پلاک ۶۶ انتقال دادم و اجاره نامه رهن را امضا کردم تا مبادا بخاطر سکونت پی در پی طی سالیان بسیار در یک منزل دو فردای دیگر ادعایی داشته باشد . خب اکنون هم بعنوان صاحب ملک امضا داده ام در بانک مسکن تا دو میلیون تومان وام بعنوان پیش پول رهن بشکل بلاعوض دریافت کند . طی هفته دو میلیون به حساب من واریز شد و من خب توقع نداشتم چون او پیش پول رهن را تمام و کمال پرداخت کرده بود دیشب خواب عجیبی دیدم در خواب بهمراه پیرزن اجاره نشین درون یک بزازی بودم و پارچه ی سفیدی برایش میخریدم . فروشنده چهره نداشت ولی صدا داشت و قیچی اش نورانی بود و پرسید چند متر؟
من نگاه به خانم سادات کردم
او پاسخ داد ؛
خب اندازه ی کفن پارچه میخواهم .....
من از خواب پریدم .
اکنون که غروب به جمعه رسیده به دلم غم سنگینی زده . من پول را برایش اورده ام ولی نمیدانم چخبر شده که او جیغ میزند... خب این کوچه ی طولانی هم که تمام نمیشود ..... مجدد صدای جیغ و شیون بلند شد .... قدم هایم را سریعتر میکنم . دست را به پشت کمرم میبرم تا کیف پول خودم را چک کنم مبادا گم کرده باشم . امانت است . میبایست دو میلیون تومن را به پیرزن بدهم . لابد نیاز داشت که از پله های سه طبقه ی بانک مسکن بالا پایین رفته و پرونده اش را تکمیل نموده تا واجد شرایط دریافت وام شود . خب پس دور از انصاف است پول را بگذارم و اضافه کنم بروی پول پیش رهن . شاید اکنون نیاز داشته باشد . من که درون اجاره نامه مبلغ تعیین شده ی رهن و اجاره را قید کرده ام و تمام و کمال گرفته ام . پس میبایست پول را به خودش تحویل دهم.....
صدای زنگ بلند ساعت شهرداری را میشنوم ....
تنها چند نفس و یک ترانه از برج سفید شهرداری فاصله داریم و خانه ها پشت شهرداری است. خب به آخرین انحنای کوچه میرسم
شلوغ است . همه پشت درب خانه ی پلاک ۶۶ جمع شده اند صدای جیغ و شیون بلند میشود ......
کسی متوجه ی ورود به انتها ی کوچه شده و به باقی نفرات چیزی را یواشکی میگوید ....
دختربچه ای کوچک که همسایه ی تازه ی ساکن انتهای کوچه ی بن بست است پیش می آید.... دوستش نیز به او میپیوندد
میپرسد ؛
آوردیش؟
کودکی که کنارش ایستاده و موی ژولیده ای دارد آب بینی اش را بالا میکشد و میگوید؛ شاید زیر پالتوش پوشیده ....
ولی نمیدانم چه میگویند... خب کودکند و مشغول شیطنت نباید جدی گرفت ...
کودک اولی که عروسکش یک چشم ندارد و چشم بعدی اش نیز یک ضربدر بزرگ با کاموای سیاه رنگ است و جای دهان یک دگمه ی بزرگ و گرد دوخته شده میگوید ؛ چی داری میگی!. . کفن رو که نمیپوشن......
یا خدا...... او گفت کفن!؟.... خواب دیشب تعبیر میشود!... کمی جلوتر میروم....
انگور خانم که کمی خول و شیرین عقل است و از همسایگان قدیمی این کوچه با روسری کج و نامیزان و رنگو رفته اش پیش می آید و دو سمت انتهای روسری اش را آنچنان محکم گرفته و گره میزند زیر گلویش که نگران میشوم نکند الان خفه شود ....
او حتی کمی سرخ میشود صورتش . و آب دهانش را با سختی قورت میدهد و میپرسد؛ کجایی؟ چرا پس دست خالی اومدی؟ کفن کجاست؟ ببین باید شکر و آرد بخری تا من حلوا درست کنم و اینکه خرما بدون هسته بخری با مغز گردو تا بزارم وسط خرما .....
میپرسم؛ چی شده؟ چه خبره ؟....
انگور با لحنی یواشکی میگوید؛ مستاجر خونه ۶۶ داره میمیره.....
من با تعجب میگویم؛ کی؟ چرا؟ چی شده؟ ....
انگور چشم غره ای رفت و کمی صورتش را کج کرد و با لحن کنایه واری گفت؛ ایشششش بزار کنار این ادا و اطوار و اصول ها رو... مثلا خودت خبر نداری؟ .... اینکه یادت رفته پارچه ی کفنی رو بیاری یه چیز دیگه ای هست ولی دروغ گفتنت چیز دیگه . اتفاقا میخواستم بگم اینجور وقتا باید اول بیای خونه خانماقا و به اون بگی هرچی باشه ناسلامتی گیس سفید کوچه خانماقا ست. همین الانم رفته تا دکتر بیاره با خودش تا معاینه کنه ببینه این پیرزن چشه که داره میمیره...
در این لحظه مجدد صدای جیغ و شیون بلند شد...
تجمع افرادی که یواشکی پشت درب چوبی و زهوار در رفته ی خانه ی قدیمی پلاک۶۶ بودند با حضور من کناری رفتند و راه را باز کردند دیگر نگاهشان نکردم ولی حین عبور چندین نفر سلام گفتند و من هم با حالتی گیج و گنگ و مبهم سلامشان را علیک گرفتم و سمت درب رفتم...
با آونگ فلزی آویز از درب چوبی چند ضربه زدم .... حواسم بود تا از آونگ سمت چپ استفاده کنم چون صدای بَم دارد و به مفهوم حضور یک نامحرم پشت درب است . خب این روزها نه کسی چنین رسومی را میداند و نه چنین آونگ و چکشی از درب ها اویخته است تا مردانه و زنانه اش را بشناسند و رعایت کنند .... حتی به گمانم فکر نکنم خود پیرزن اجاره نشین و دخترش هم از چنین فرقی در صدای زیر و بم چکش های اویز شده بر درب اگاه باشند..... چرا کسی پاسخ نمیدهد ....
محکم تر میکوبم ...... با عصبانیت میکوبم..... صدای دخترش بلند میشود و میگوید؛ کیه؟
شهروزم
شهروز کیه؟
ای بابا این دختر غیر از پایش ، عقلش هم لنگ میزند که.... مجدد میگویم ، صیقلانی ام
صدایش را میشنوم که چیغ کوچکی میزند و میگوید ؛ آخ جون اقای صیقلانی اومد مامان....
مادرش با حال و زار خراب و ناخوش احوال میگوید؛ کی آمده؟!... آقای صیقلانی که سه ساله فوت شده آمنه جان... لابد اومده منو با خودش ببره اون دنیا.... (مجدد جیغ و شیون)
آمنه میگوید: نه مامان خودش که نیومده . شهروز خوشگله اومده پسرشه ..... بگم بیاد داخل....
مادرش با صدایی امیدوار و هیجان زده میگوید: خب پسره خودش صاحبخونه ست .... پس چرا بیرون واستادی پسر جانن ن ن آوردیش؟ اومده کفن منو بهم تحویل بده .... قربان دستت جوان.... الهی پیر شیوی...
از آنجایی که درب خانه های قدیمی انتهای این کوچه بروی مهمان و همسایگان همیشه باز میماند پرده ای پارچه ای زیر هشتی و سایبان میزنند و من از بس هول و شوکه ام که داخل پهنا و عرض بیش از حد پرده گم میشوم و دست می اندازم تا شاید جایی از وسطش یک چاک داشته باشد و وارد حیاط شوم ولی این پرده را چرا اینطوری دوخته اند
در حالیکه من مشغول تلاشم سمت دیگر و از روی ایوان بلند خانه به چشمان مادر و دختر نمیدانم چه آمد که اینچنین وحشتزده جیغ زدند
شایدم تقصیر خودم بود و شاید تکان خوردن پرده و دستان بلندی که از پشت پرده تلاش های عجیب غریبی میکند و چنگال سمت داخل حیاط می اندازد به شکلی انتزاعی و وحشت انگیز بچشم آمد که انها مشغول جیغ کشیدن شدند و من انقدر کلافه و عصبی شدم که پرده را با میل پرده جدا کرده و بیخبر از یک پلکان زیر پایم بشکلی احمقانه پیچیده شده درون پرده داخل حیاط افتادم و شخصی شروع کرد با جاروب به من ضربه زدن صدایش را میشنیدم آمنه بود و لحظه ای ضربات قطع شد و شنیدم که گفت : بزار بیل رو بیارم...
و من توانستم خودم را از داخل پرده در بیاورم .....
آمنه را دیدم که بیل را بالا آورده تا بکوبد بر سرم ولی به محض دیدن من خشکش زد و لبخندی زد و با حالتی مسخره گفت : اِوااا اینکه اقا شهروزه......
سپس بیل انقدر سنگین بود و لنگر داشت که نتوانست کنترل کند و بجای ارام پایین آوردنش ناخواسته محکم بر سرم کوبید...
سرم گیج رفت به پا خواستم و خون سرریز شد و داخل چشمانم رفت و میچرخیدم و چشمانم جایی را نمیدید و من ناخواسته پایم به گلدان شمعدانی گرفت دو قدم به عقب امدم که پایم به لبه ی حوض گرفت و داخلش افتادم.....
شانس آوردم که کیف پول زودتر از جیب شلوارم در امده بود و لای پرده افتاده بود....
خلاصه به خودم که آمدم
یک پتو بروی دوشم بود و با پارچه ای قرمز سرم را نگه داشته بودم پالتویم از شاخه ی شکسته ی درخت بید و مجنون بالای حوض آویزان بود و از آن آب میچکید.. داخل حوض ....
درب مجدد کوبیده شد ....
اینبار خانماقا بود و انگور که ندیمه اش است بهمراهش داخل شد... سپس مجدد خارج شد تا اول دکتر داخل شود ... دکتر آمد و نگاهی به من کرد و گفت چی شده پسر جان....
آمنه و خانماقا همزمان گفتند ؛ مریض این نیست اون یکیه....
دکتر رفت تا پیرزن را معاینه کند ...
صدای پچ پچ های موزیانه ی آمنه با انگور را میشنوم که در گوشی چیزهایی میگویند و مرا نگاه میکنند....
آمنه میگوید ؛ من زدم..... فکر کردم عزراییل اومده ....
انگور: پس چرا خیسه؟
آمنه ؛ افتاد توی حوض تازه گلدون شمعدانی رو هم انداخت و پرده و میل پرده رو هم از جا در آورد.....
انگور با لبخندی گفت : حیف شد... من اون لحظه نبودم ندیدم.... میشه یکبار دیگه انجام بدید .....
ای خدا اینها درب و تخته هستند یکی از دیگری بدتر انگور کم بود اکنون آمنه هم اضافه شد....
خانماقا که گیس سفید و پیرزن خیرخواه محله است با چهره ای مهربان و کمری خمیده با عصایی چوبی پیش میاید و من نیز از جایم بر میخیزم به احترامش
خانماقا میپرسد : ماجرا چیه؟
من میایم ماجرای پرده و بیل و حوض را بگویم که حرفم را قطع میکند و با عصایش ارام به پایم میکوبد و با اخم مجدد میپرسد:
بهت گفتم که ماجرا چیه؟...
من گیج میشوم.... کدوم ماجرا خانماقا؟....
او نگاهی به اطراف میکند و میپرسد : ماجرای اینی که قراره امشب بمیره این پیرزن رو میگم...... الان از اول غروبی داد میزنه و هوار میکشه که قراره بمیرم و اینها میگن که شهروز برات کفن میاره
من با دهانی باز میگویم ؛ چی؟ کی گفته ؟ اینها دیگه کی هستن؟ یعنی چی که اینها میگن!؟ کدوم اینها؟! ... کی بهش چنین چیزی رو گفته؟
صدایم انقدر رسا بود که بگوش پیرزن میرسد و از انسوی ایوان میگوید ؛ اینها .... اینها اینها میگن که امشب قراره بمیرم .... اینهاش مگه کورید.....
من و خانماقا سمتی که پیرزن در انتهای خانه و انباری کوچک نشان داد را نگاه میکنیم...
دکتر هم یک گام عقب میاید و خودش را کج میکند تا به انتهای حیاط نگاه کند....
ولی خب انتهای حیاط یک اتاق و ایوان گرد است و دو باغچه ی بزرگ و هفت الی هشت درخت مختلف .... بعلاوه ی یک حمام و آشپزخانه ی کوچک و قدیمی که بلا استفاده مانده و انتهاترین نقطه ی این خانه ی بزرگ هم یک انباری با سقف کوتاه و حالتی مخوف است که بیش از حد تاریک و کمنور است . من خودم طی هجده سال زندگی ام هرگز به انجا نرفته ام .. بنظرم در قدیم آنجا نفت یا چه میدانم وسایل بلا استفاده را میگذاشتند و بیش از حد کوچک است حتی داخلش یک میز نهار خوری ۱۲ نفره را نمیشود جا داد ....
خانماقا و من همزمان به یکدیگر نگاه میکنیم ....
دکتر بی دلیل سلام میگوید ....
مجدد من و خانماقا نگاهمان گره میخورد به هم....
خانم آقا میپرسد؛ اگه خبر نداشتی پس الان اینجا چیکار میکنی؟ از کجا فهمیدی؟ کی بهت گفت؟
من به کیف پول روی لبه ی حوضچه اشاره میکنم و میگویم امانتی....
خانماقا اشنباه متتوجه مبشود و میگوید ؛ اهان اومدی کرایه خونه رو بگیری
من میگویم: نه اومدم پول وام مخصوص اجاره نشین ها رو که بانک مسکن داده بهش تحویل بدم
در این لحظه خانماقا میپرسد : چه قدر هست؟
میگویم : دو میلیون....
دکتر در این لحظه وسایلش را جمع میکند و با حالتی مطمئن میگوید : این خانم به هیچ وجه مشکلی ندارند در آرمانی ترین وضعیت ممکن قرار دارتد نه فشار خون نه قند خون نه تب دارند هیچی شون نیست....
احتمالا خیالاتی شدن... سابقه ی بیماری روانی دارند؟
خانماقا : والا الان چندین ساله ساکن این کوچه ست.... هرگز ازش کار خطا و یا نسنجیده ای ندیدیم ااتفاقا حیلی هم به خوبی و پاکی َشهره هستن..... ولی راستش.... ...
نگاهی به من کرد و گفت هیچی....
من ولی حرفهایی برای گفتن دارم .... خانم اقا را به کناری می آورم و میگویم ماجرای هفته ی قبل را
ان هفته بود و برای دادن کرایه خانه انها امدند و من به رسم احترام دعوت کردم تا بیایند داخل . برای اولین بار بود که داخل خانه ی من می آمدند. معلوم بود حرفی برای گفتن دارند.... من سراپا گوش شدم خانم سادات گفت : پریشب دخترم رو داشتن میبردن ولی پا شدم قرآن خواندم و پاشو گرفتم کشیدم تا افتاد پایین
من که هاج واج مانده بودم پرسیدم؛ چی؟ افتاد پایین؟ یعنی چی داشتن میبردن؟ یعنی چی که افتاد پایین؟ یعنی دزد اومده بود؟...
خانم سادات خندید گفت نه.... غریبه نبود اهالی همین خونه هستن .... امنه رو نصف شبی دیدم یک متری بلند شده توی هوا ولی خواب هست ....
خلاصه بیدارش نکردم.... رفتم قرآن رو اوردم و خوندم و بسم الله گرفتم و صلوات دادم و پاش رو کشیدم و افتاد پایین ... یعنی افتاد روی تخت ...
خانم اقا به دکتر گفت تا نزدیک شود و ماجرا را برایش نقل کرد و مجدد من باقی قضیه تعریف کردم....
انرور درون خانه ی ما خانم سادات مدعی شد که چندی پیش از خواب که بیدار شدند فهمیدند کف دست آمنه حنا گذاشته اند.... سپس آمنه یک تخته ی عجیب غریب بیرون آورد و یک نعلبکی سپس ادعا کرد که تمام جد و اباد و ارواح مردگان را احضار کرده ..... من حقیقتا باور نکرده و نمیکنم و البته ماجرا اینجا تمام نشد و من برای امضا برگه ی وام امدم و نمیدانستم کدام بانک است و برای همین تا اینجا امدم و دو شنبه بود و روی ایوان نشسته بودم و چای اورده بود خانم سادات و یکباره بی مقدمه از سر جایش بلند میشد و حجابش را کاملا رعایت میکرد و خطاب به دیوار تعظیم میکرد ودست به سینه سلام و صلوات میفرستاد و باور داشت که شخص یا اشخاصی در ان لحظه وارد حیاط شده اند . .... منتها دخترش آمنه چیزی نمیدید ولی داَشت کار مادرَش رو تقلید میکرد . اونا همزمآن صلوات میفرستادن زیر لب و خوش آمدگویی میکردن.
خانماقا که چهره ی متعجب دکتر رو دید خواست یکجوری ابروداری کنه و برای من ابرو انداخت بالا که دیگه بیشتر از این تعریف نکنم و زبون به دهن بگیرم و الکی با لحن نمایشی و غیر قابل باوری گفت ؛ لابد داشته با یکی از رهگذر های کوچه سلام علیک میکرده نیست که درب همیشه بازه خب همسایه ها رفت و امد دارن و.....
من نسنجیده جواب دادم و بی اختیار گفتم ؛ آخه سمت درز دیوار ته حیاط داشتن سلام علیک میکردن نه سمت درب خونه....
همین لحظه صدای افتادن و شکستن لیوان از پشت سر دکتر شنیده شد و دکتر برگشت تا پشتش رو نگاهی کنه اون وقت خانم اقا در حالیکه وانمود میکرد مشغول نظاره کردن ماجراست ولی عصایش رو میکوبید به پای من که خفه خون بگیرم و بیشتر از این حرف نزنم....
خلاصه دکتر حین رفتن و خداحافظی گفتش که به یک روانکاو و متخصص اعصاب و روان نیاز داره خانم سادات و در همین لحظه برای چند ثانیه مکث کرد و چند قدم خودشو کشید عقب و طوری وانمود کرد که انگار چیزی داره از جلوش رو میشه ...... و بعد نگاهی متفکرانه به سمت درب انداخت و پرسید : آقاشون هیچ نگران نبود ، چرا چنین پوشش و لباس و تشکیلاتی به خودش اویزان کرده بود ؟ اها لابد تعزیه خوانی کار میکنه .... خب من دیگه مرخص بشم..... لطفا دور بر مریض رو بهشون بگید خلوت کنن....
من و خانماقا مجدد سمت یکدیگر نگاه کردیم ..... و من از شدت تعجب پوزخندی رو پنهان کردم و از درد فشار عصا روی کفشم زبان به دهان گرفتم .... و چیزی نگفتم.....
و لحظه رفتن آمنه با یک دیس پر از لیوان های غیر همشکل و کوتاه بلند و گاهی دسته دار و گاه استکان با قدمهای کوتاه بلند و تکان های شدید رسید و به دکتر شربت تعارف زد.
دکتر گفت میل ندارم جانم......
سپس دکتر بی دلیل تا انتهای باغ و انباری رفت و در حالیکه کیف و چمدانش را در دست داشت کمی انجا ایستاد و خیره به نقطه ای ثابت مانده بود و گاهی سر تکان میداد و چیزی را تایید میکرد و منو خانم اقا هر دو خودمان را کج کردیم و زول زدیم به دکتر و دکتر پشتش به ما بود و لحظه ای کلمه ای به ربان آورد و گفت ؛ 'وظیفه بود'
سپس خانم اقا از من پرسید مگه کی توی انباری هست؟
گفتم والا من هم پیش پای شما اومدم و اول توی پرده گیر کردم بعد با بیل زدن تکی سرم بعدم به شمعدانی خوردم و افتادم توی حوض و خیس شدم... نمیدونم کی تکی انباری هست . ولی دکتر داره با هنزفری صحبت میکنه
خانم اقا نگاهی عاقل اندر صفی انداخت به من و گفت ؛
حالت خوبه؟
اره خوبم ....
نگاهی به حوض انداخت و نگاهی به من ..... سرش را به حالت تاسف تکان داد .... پرسید ؛ یعنی دکتر گوشهاش نمیشنوه و سمعک گذاشته؟
گفتم نه هنزفری شبیه به سمعک هست ولی واسه ناشنوایان نیست واسه اینه که موبایل خودشون رو وصل کنن بهش.......
خانم اقا نگاهی کرد و با عصا سمت دستشویی را نشان داد و گفت : خب موال اینجا بود که.... چرا وصل کرده به گوشش....
خنده ام را قورت دادم و گفتم موال نه . موبایل .
انگور پابرهنه از پشت سر و اتاق کوچک ظاهر شد و گفت؛ منظورش تلفن همراه و سیار هست خانمجون .....
سپس دکتر هم امد و خداحاففظی نکرده رفت .
من از اینکه سر پیری خانم سادات زده است به سرش و عقلش را از دست داده ناراحت شدم او مجدد شروع کرد به نوحه و گریه زاری ....
و من هم پول امانتی را به او تحویل دادم و حین خروج از خانه خانم اقا مرا صدا کرد و نگاهی از سر تا پا به من انداخت و پرسید ؛
حالت خوبه؟
گفتم اره معلومه که خوبم..... فقط کمی گنگ هستم .... بخاطر ضربه ی بیل هست .....
سپس به من با اشاره ی چشم و ابرو سمت حوض را نشان داد و پرسید؛ افتادی داخل این حوض ؟
من بی آنکه متوجه ی منظورش َ شوم گفتم خب معلومه چطور مگه؟
خانماقا سرش را چرخاند و اهی کشید و گفت : اونوقت خیس هم شدی؟
گفتم خب چه ایرادی داره مگه؟....
جوابم را نداد و سر ندیمه و پرستارش داد کشید و گفت کجایی ذلیل مرده بیا بریم .....
من نگاهی به پالتوی خودم انداختم که از شاخه ی درخت اویزان بود تمامش را برگ های خشک کثیف کرده بود و هیچ خیس نبود و چشمم به حوض افتاد و از ترس بغضم گرفت
حوض نه آب درونش بود و نه ماهی های سرخ گلی و بجایَش لبالب پر بود ار برگ های خشک ......
گویی سالهاست رنگ اب را ندیده.....
از خودم پرسیدم چرا در این خانه هر کس چیزهایی را میبیند که به چشم دیگری نمی اید.... دکتر چرا خیال کرد خانم سادات شوهر دارد ؟ جز من که هیچ مردی در این خانه نبود... چرا پرسید : تعزیه خوان است؟
چرا گفت دور و ور بیمار را خلوت کنند کسی که انجا نبود....
من در همین افکار از کوچه خارج شدم و به خانه بازگشتم .. از اینکه یک پیرزن محترم و سادات خوشنام این چنین خودش را مسخره ی خاص و عام کرده شرمنده و دلشکسته بودم.....
حتی برای مادرم تعریف نکردم تا حفظ آبرو کرده باشم.
شب نیز گذشت و صبح از شنیدن خبری شوکه شدم
خانم سادات محمدی شب نیمه شب فوت شده است.
ان مبلغ دو میلیون تومان نیز خرج کفن او شد.
پایان
این یک داستان نبود.
مرحوم ربابه دونده پادو روحت شاد و قرین رحمت باد . لحظه ای که مبلغ را به شما دادم انقدر خوشحال بودی که مرا سه مرتبه بوسیدی و سی هزار تومنش را به من برگرداندی . ان سی تومان را ارد و شکر خریدم تا خدمتکار و همدم خانماقا حلو درست کند . شما بهترین ساکن ان سالها بودی بعد شما ان خانه ها رنگ هیچ ساکنی را ندیدند و متروکه رها شده اند و پیچک ها از دیوارهایش بالا رفته اند .....
فقط مقطعی دو ساله من از سر جبر و شرایط بعد از بازگشت از دانشگاه به شهر خودم از سر ناچاری ساکن همان خانه شدم و خب چیزهایی را تجربه کردم که توان گفتنش را ندارم زیرا میدانم هیچ عقل سلیم و منطق و استدلال علمی و یا انسان عاقلی انها را باور نمیکند . پس نمیگویم و چیزهایی هم هست که اجازه ی گفتنشان را ندارم . و حاضرم تن یه هر خفتی بدهم اما هرآنچه که محرم به دانستنش شدم را افشا نکنم . هنوز هم اگر کسی چنین چیزهایی نقل کند باور نمیکنم . و خودم هم هرگز چنین چیزهایی را نمیگویم . ولی در برابر ماجرای ان غروب جمعه موظف شدم و مسول که بگویم و بنویسم . اما سربسته . امیدوارم انجام وظیفه ام را به نحو صحیح انجام داده باشم.
پایان
ببین حالا تمام ماجرا رو نوشتم و توی همبودگاه در حالت پیشنویس قرار دادم اگر این زنجیر و قفل رو باز نکنی و نزاری از این انباری لعنتی بیرون برم منتشرش میکنم . بیا منو ازاد کن . بخدا غلط کردم که اگهی فروش این خونه ها رو گذاشتم توی دیوار و شیپور.... بخدا غلط کردم . الان که گوشیم رو آوردی برام تونستم اگهی هام رو حذف کنم .... ببین نمیدونم چرا چنین توهمتی بهم میزنی من هیچ مشتری ای را برای بازدید از خونه نیاوردم و هیچ کسی قرار نیست با بولدزر بیفته به جون این خونه ها و خرابشون کنه .. داری اشتباه میکنی ..... اون روز با اون غریبه ها داشتیم امتحان میکردیم که بفهمیم متر تازه ی اونها سالم هست یا نه..... واسه همین چهار کنج خونه ها رو متر میکردیم . فقط میخواستیم دستگاه اندازه گیری متراژ طرف رو تست کنیم....
چی؟ کی؟ اهان اون رو میگی..... اون دوریین پایه دار و منشور ؟ هیچی اون شخصی که پشت دوربین سه پایه ی نقشه برداری ایستاده بود از اون شخصی که منشور دستش بود عکس میگرفت واسه قشنگی..... نه.... اون دوربین ها فقط اسمشون نقشه برداری هست ولی یکجور دوربین عکاسی قدیمی هستن ......
چی؟ کی؟ من نرفتم..... من نبودم..... چرا باورت نمیشه اونی که رفته بود و میخواست لودر بیاره و اینجا رو تخریب کنه من نبودم.... شبیه من بود...... اصلا بزار یک راز بزرگی رو بهت بگم اونی که تو دیدی داداش دوقلوی من بود .
چی؟ خب شبیه که شبیهه . مگه از این لباس ها همین یکی دوخته شده که چنین حرفی میزنی؟!... یعنی هرکی تیشرت زرد بپوشه و اسمش شهروز باشه و کلید این خونه رو داشته باشه پس حتما منم،! . نه عزیزم بخدا بیا این دستای من رو باز کن و پای منو باز کن بزار برم قول میدم برم سند های این خونه ها رو بیارم و دو دستی تقدیم کنم بهت . تا خیالت اسوده بشه.
چی؟ تو از کجا میدونی که سند ها رو دادم اسناد رسمی واسه معامله! تو کی هستی ؟ چرا همش پشت به نور وا میستی تا من نتونم ببینمت.... چطوری میتونی یهو با این قد و هییت و شنل و عصای بزرگ و کفشهای مدل سم اسب بری داخل درز دیوار؟ نکنه شعبده بازی ؟ وای خدای من..... این دوربین نقشه برداری چرا اینجا کنج انباری افتاده ؟ منشور چرا خون روی دسته اش لخته شده ؟ اون کفش رو میشناسم چون پای نقشه بردار ساختمان دیده بودم .. چیکار کردی باهاشون..... نکنه انداختی توی چاه؟.... ببین غلط کردم ... بخدا غلط کردم از آگهی دیوار و شیپور در میارمش ..... دیگه مزاحمتون نمیشم ..... شما تا ابد اینجا زندگی کن....
ببین تا الان طی این نیم ساعت کلی ازت تعریف و تمجید نوشتم تا کسی شک نکنه مرگ مستاجر هامون به تو ربط داشته..... الانم گذاشتم روی تایپ صوتی توی همبودگاه و اگر منو بندازی توی چاه خیلی .ط.ط......
اه ..... اخخخخخ نکن..... و
ولم کن ننننن
کمککککککک
اااااتااتاااااتااااتتتتتاااااااااااااااااای کمکککککککککک
نه هه
قطره ای اب میپاشد به صورتم
از خواب بیدار میشوم ...
اه خدای من ...... این چه خوابی بود دیدم.....
عجب غلطی کردم اگهی فروش گذاشتم توی اینترنت....
خب کی اب پاشید روی صورتم؟ وای بارون میباره و سقف چکه میکنه عجب شانسی اوردم ..... گوشیم کجاست تا آگهی رو حذف کنم.....
تغ توغ تغ......
اِه؟؟؟؟؟ این چرا رفته واسه خودش توی همبودگاه و داره تایپ صوتی میکنه..... بسم الله ......
__________________________
The end
#شین_براری #شهروزبراری_صیقلانی #کوچه_اجنان #همبودگاه #داستان_ترسناک #خاطره_نویسی
همش حس میکنم کسی یکقدمی پشت سرم در تعقیبم هست ولی چنین نیست . دستم روی دستگیره دره. درو که باز می کنم خونه تاریک تاریکه! همه جا ساکته، یه دفعه صدای سکوت بین صدای جیغ دوستام و شهرزاد گم میشه، همه ی لامپ ها روشن میشن و توی خونه پر میشه از کاغذای رنگی! یادم رفته بود که امروز تولدمه!شهرزاد همه ی دوستای دانشگامونو دعوت کرده، حتی رخساره رو. با این که می دونه ما قبلا به هم علاقه داشتیم و قصد ازدواج هم داشتیم.چشمای من هنوز ماته به نگاه مهمونا، ماته به نگاه رخساره! شهرزاد جلو میاد و منو می بوسه! «تولدت مبارک عزیزم» و من رو کنار کیک تولد می بره، توی این مدت چشم رخساره فقط به من و شهرزاده! شهرزاد هم از لج اون مدام اطراف منه، شمع هارو که فوت می کنم، لبخند تلخی روی لبام می شینه که هر لحظه با دیدن رخساره تلخ تر میشه. مثل همیشه شنل بلند یشمی اش رو پوشیده، با همون چکمه های تنگ پاشنه بلند، چرا دعوتش کرده؟ که دوباره اون خاطرات کهنه، نو بشه؟ آخر مهمونی که میشه رخساره جلو میاد! «تولدت مبارک سیاوش!» سیاوش رو که میگه تا چند ثانیه زل می زنه به چشام! نگام میفته تو سبزی چشماش! (تولد دو نفره 5سال پیش کنار ساحل، هدیه ش توی گردنم، شب خواستگاری تو خونشون، تحقیرای خونوادش، بعدشم آشنایی با پدر شهرزاد و همه ی داراییش، حالام بودن من توی این شب، اینجا)، نگامو از نگاش می گیرم، خنده روی لبای شهرزاد می مونه! نگاهی به من میندازه و تا در خروجی همراهیش می کنه! برای اینکه شهرزاد حساس نشه، به رخساره زیاد محل نذاشتم. با این که شهرزاد حس منو به اون حس می کنه اما حرفی نمی زنه!بعد از اون شب، مدتی میشه که وقتی میام خونه دیگه سایه رنگی شهرزاد پشت شیشه های گل ریز در پیدا نیست، که در خود به خود باز بشه و پشت در شهرزاد باشه! کیف و کتمو روی دستای ظریفش بندازه، دیگه حتی بوی سوخته غذاهاش از لای درز شیشه ها بیرون نمیاد! دستم تا مدتی روی دستگیره در می مونه، اما کسی اونو باز نمی کنه، کلیدو می چرخونم توی قفل. باز شدن در، جـیــر... سیاهی روی همه چیزو پوشونده! یه صدای به گوشم میرسه. تق.. تق تق.. تق.. ! چشمای شهرزاد تو سیاهی اتاق قاب شده رو صفحه کامپیوتر. می پره! پلک می زنه!سایه چشمام، حک شده رو سیاهی دیوار روبروش، رو سیاهیش پلک می زنم. می بینه، پلک می زنه. صدای سکوت اونقدر بینمون زیاده که صداهامون به هم نمیرسه. انگار یه چیزی بینمونه، یه سایه که نمیذاره صدام به شهرزاد برسه، هر چی داد می زنم شهرزاد... شهرزاد... که صدامو بشنوه، اما شهرزاد پشت اون سایه خودشو قایم کرده و گریه می کنه. فقط اشکاشو می بینم، که رو سیاهی اون سایه پایین میاد و تو دستاش محو میشه. حس می کنم اون سایه برام آشناست، خیلی دیدمش، اما چهرشو پوشونده، فقط لبای باریکشو می بینم که رو همه و می لرزه، اونقدر می لرزه که یهو سردم می شه. با صدای زنگ گوشی شهرزاد به خودم میام که جلوی در اتاق خوابم، نه تو خواب، نه تو رویا. دو شاخه کامپیوترو می کشه و میره تو تراس، صدای خنده هاش، شکل چشماش شبیه وقتیه که با من آشنا شده بود، شقیقه هام داغ شده و تیر می کشه. همون جا، کنار در اتاق خواب، کیف توی دستم می مونه، کت روی شونه هام سنگینی، اونقد سنگین که دیگه اشتهایی واسه غذا خوردن نداشته باشم. میرم تو حموم، شیرآب و تا آخر باز می کنم، صدای شرشر آب، آرومم می کنه. رخساره، همیشه این صدا رو دوست داشت. تند تند پک می زنم به سیگار، دود سیگار رو سیاهی کاشی ها میریزه و بالا می ره و آب رو داغی پاهام. چند وقتیه که شبا یا توی تراس منظره ی شهرو نگا می کنه یا روی کاناپه اونقدر تلویزیون نگا می کنه تا همون جا خوابش ببره. همش سرش تو موبایلشه یا توی حموم پچ پچ می کنه، صدای خنده هاشو می شنوم! گوشیشو هم که نگاه می کنم همه ی تماس ها و پیاماشو حذف کرده. حرفمون توی خونه فقط شده سلام، شب بخیر،کی اومدی ...ساعت های زیادی می گذره، شبای زیادی صبح می شه. دیگه عادت کردم که هیچ سایه رنگی روی اون شیشه های گل ریز نباشه! داخل میام، چیزی نمی بینم جز نور آبی که از در اتاق بیرون اومده، بوی یه عطر مردونه از فضای اتاق بیرون می پره! صدای خنده های شهرزاد می پیچه لای بوی عطر، سرم داغ میشه، پاهام یخ زده، شهرزاد... می دوم تو اتاق خواب، صدای دکمه های صفحه کلید و دینگ دینگ های یاهو مسنجر قاطی شده، شهرزاد کنار میز کامپیوتر نشسته و زل زده به مانیتور، به من، بی رنگی لباش، قرمز شده و پشت چشماش رنگی، موهای سیاه بلندش رو که همیشه با کش می بست رو شونه هاش باز کرده! نفس نفس می زنم، شهرزاد! دو شاخه رو می کشه و میره سمت کاناپه. میرم تو اتاق، چیزی نیست، بوی اون عطر هنوز تو خونه است. دستام تو موهامه، صدای خنده هاش، دروغ هاش می پیچه توی سرم و خشکی دهنمو بیشتر می کنه، «شهرزاد این بوی لعنتی چیه؟ کی اینجا بوده کثافت؟ چرا تو انقد عوض شدی لعنتی؟» سرشو دستمال پیچ کرده، روی کاناپه دراز کشیده و هندزفری هم تو گوششه! می رم سمت کامپیوتر، سایه شهرزاد افتاده رو سیاهی دیوار اتاق خواب، ناخنای بلندشو می کشه به چوب دیوار.پسوردش661... چشمم میفته به پیام های پشت سرهمی که واسش میاد، «کجا رفتی عزیزم..؟» عکس یه پسر مو بلند و حرفای عاشقونه ای که بینشون رد و بدل شده، عکسایی که باورم نمیشه مال شهرزاد باشه، عرق سردی رو روی پیشونیم می یاره! هر لحظه که پیام های دیگه اش رو می خونم، سرم داغ تر میشه! دستمو می کشم تو موهام، چند تا مشت محکم می کوبم به میز کامپیوتر، لعنت به تو... سایه اش از رو سیاهی دیوار پاک می شه، کامپیوترو براش روشن می زارم و میرم تو حموم و شیر آب رو تا آخر باز می کنم! میدونم که بعد من میره سمتش، میام بیرون! صدای نفساش میاد سمتم! تیزی نگاهمو می فهمه! عقب می ره، جلو میرم، لب هاش می لرزه، «نه سیاوش تو...تو؟» می خواد چیزی بگه، دستمو می ذارم روی لباش که هیچی نگه! باید زودتر می فهمیدم. از خونه می زنم بیرون، بارون گرفته، بارون می خوره تو صورتم، شرشرآب، رو سنگفرش پیاده رو، خنده های رخساره، خنده های اون پسره و شهرزاد جلوی چشام نقش می بنده، زیر بارون چشام خیره به نور چراغ برق، دود سیگار با بخار دهنم تو سردی هوا بالا میره و محو میشه. به یه چهارراه می رسم، چراغ قرمزه. هیچ ماشینی پشت چراغ نیست، فقط منم که خیره شدم به قرمزی چراغ، رنگ گل های رخساره، لبای شهرزاد. نور قرمز می پاشه به همه جای خیابون، حتی درختای کنارش، برای چند ثانیه قرمز به چشم می خوره. ۶۶ ....۶۵......۶۴....۶۳.....۶۲.....۶۱..... شصت با کمی مکث پنجاه و نه کمی سکوت و پنجاه و هشت و.....
تو سیاهی شب زیر نورای زیاد همه چیز رنگ گرفته، حتی اون پسر شیشه ای که شهرزاد باهاش رابطه داره و عاشقش شده! باورم نمیشه اون... چقدر شبیه اون سایه ایه که همیشه تو خواب می دیدم، که همیشه لباش اونقدر می لرزید که من سردم بشه و از خواب بپرم و نتونم چهره ش رو ببینم. بازم بارون می گیره! دیگه صدای شرشر آب، آرومم نمی کنه، حالمو بد می کنه. یاد رخساره میفتم... دستم رو دستگیره دره، پک آخر رو به سیگار می زنم و زیر پا لهش می کنم، درو باز می کنم... بازم بوی همون عطر هوای خونه رو سنگین کرده. چیک، چیک، صدای شیر آب تو سکوت خونه می پیچه، دیگه صدای تق تق دکمه های صفحه کلید توی گوشم سر نمی خوره، تیک تاک، تاریکی هنوز روی عقربه های ساعتو گرفته، کسی توی خونه نیست، همه چیز درهم و برهمه. لباسای توی کمد، یکی یکی رو تخت ولو شده، اینجا چه خبره؟ قفل کمدم شکسته رو زمینه! گل خشکای رخساره، چسبیده به سفیدی دیوار و آینه، عکسای دو نفره منو رخساره پاره پوره کف اتاقه، همون عطر مردونه، روی میز آرایش، رو آینه بزرگ نوشته «سایه رخساره، سایه رخساره...» بوی دود میاد، می دوم سمت آشپزخونه، بسته های قرص، تیکه های شیشه... یه تیکه شیشه میره کف پام! خون شره می کنه رو سفیدی سرامیکا، سایه شهرزاد افتاده رو پرده اتاق خواب، صدای گریه هاش منو یاد باباش می ندازه، باد به گل خشکای رو دیوار می زنه و گلای پرپر شده رو به سمتم میاره. نور آتیش می پاشه به عکسای کف اتاق؛ لبخند منو رخساره تو دریا، جشن فارغ التحصیلی...جلو می رم. سمت تراس؛ صدای خرد شدن برگای قرمز زیر پاهام، اول آشناییمون تو کافی شاپ پلاس... دوست دارم سیاوش... شهرزاد گریه می کنه، به هق هق افتاده، عکسای تو دستشو پاره می کنه و می ندازه تو آتیش، بوی بارون با بوی دود میاد داخل. شهرزاد کش موهاشو باز می کنه و میندازه تو آتیش. سایه موهای سیاه و بلندش می ریزه رو سفیدی پرده، بوی سوختگی که از لای درز شیشه ها میاد سمت نفسام، هر لحظه بیشتر می شه، شعله های سیاه و زرد هر لحظه رو پرده بیشتر گر می گیره. سیاه، زرد، چشمای شهرزاد بین سیاهی و زردی، اشکای شهرزاد رو سیاهی شعله ها پایین می ره. سیاه و زرد هر لحظه گر می گیره و رو پرده بالا میره. دستای شهرزاد، لای شعله ها، چنگ میندازه رو آتیش. چهرشو پوشونده و تو شعله ها گم می شه. سایه یه زن، یه مرد، سایه یه زن، پشت یه مرد.....
پایان....
#شین_براری #شهروزبراری_صیقلانی
#شهروز_براری
#شهروزبراری
یه لیوان آب خنک
ماجرا از یک بعد از ظهر گرم تابستانی شروع شد....
این عطش لعنتی و شرجی بودن هوا کار داد دستم .
از تکرار بی وقفه ی خستگیام دیگه واقعا خستم .
و من سراسر طی مسیر و مدت وقوع حوادث ناگوار ، ا ز مسایل پشت پرده بیخبر بودم . زمانی که حادثه در کمین نشسته بود تا به الان که در قعر یک تراژدی بسر میبرم حدود چند ماهی گذشته و من به خواسته ای که داشتم رسیدم ، زیرا یک لیوان آب خنک طلب کرده بودم که بجایش اکنون یکماه میشود که کنج زندان آب خنک میخورم. جریان از لحظه ای شروع شد که؛
من خسته و کوفته به خانه رسیدم و گفتم ؛ خانم گُلم، سلام، خوبی عزیزکم؟! .. لطفا یه لیوان آب خنک بهم میدی خیلی عطش دارم و تشنه ام..
سودابه با خشم پیش اومد و دستش رو به کمر زد و فریاد کشید؛ این چه زندگی کوفتیه که برام ساختی، من دیگه خونم به جوش اومده دیگه تموم شد ، راهمون از هم جداست ، دیگران شوهر کردن من هم خیرِ سرم ازدواج کردم بجای خوشبختی ، منو سیاه بخت کردی ....
از اونجایی که میدونستم یک دل که نه ، صد دل عاشق و شیفته ی حرفه ی بازیگری و تئاتر هست ، سریعا فهمیدم که داره واسه شوهر جانش نقش جدید بازی میکنه تل بیشتر نازش رو بکشم و با هیجان تمآم براش کف زدم و تحسین و تشویقش کردم ، ،
ولی با عصبانیت سمتم اب دهان پرتاب کرد و حالت تهاجمی گرفت
پرسیدم ازش ؛
_ سودابه حالت خوبه؟ این حرفا چیه که میزنی؟ داری شوخی میکنی؟ سابقه نداشته هرگز ، واقعا داشت یه لحظه باورم میشد ک داری جدی میگی این حرفا رو باور میکردم... حالا لطفا یه لیوان آب خنک برام بیار تشنه ام....
(سودابه با چهره ای بر افروخته زول زد بهم و سرش رو به حالت تاسف تکان داد و رفت داخل اتاقش و درب رو محکم کوبید.)
این بود آغاز ماجرای یک لیوان آب خنک.
و الان شش ماه گذشته و.....
و من غمگینم... چون.... الان مدت هاست که مشغول نوشیدن آب خُنَک هستم . از تمام وجود غمگیــــــــنم... من به نوعی میشه گفت که از لحاظ روحی پریودم. دیپرسم . من تخریبم و آمارم غم انگیزه مثل وقتی که زن نمیسازه . مثل وقتی که مهریه ، عند لمطالبه میشه من غمگینم ، شاکی ام از زمین ، از زمان ، از ادمای بد، جماعت حسود و خانه خرابکن. از اجتماع، شاکی از رسم و رسوم بد، از قوانین کج، از دست قاضی دادگاه خانواده شاکی ام ، از دوستای بادبه پرچم غمگینم، از هیزم فروش های فتنه انداز، که نخود هر آشن. از همه چی شاکی ام.
از دست تقدیر عاصی ام، از این قسمت و بخت از زندگی در سراشیبی و سقوط های ساده و پیشروی های سخت. از همه شاکی ام. از لحظه ای که یک غریبه با همسرم توی پارک آشنا میشه. زیر پای همسرت مینشینه و تصمیم میگیره زندگیش رو آشوب کنه ....
اینجوریه که یه آدم حسود، زیر پای همسرم مینشینه و بهش خط میده، نقشه. میکشه، حیله میکنه جادو و جنبل میکنه، خطوطی رسم میکنه، طلسم و نفرین بلده، بعدش، بهش وکیلی معرفی میکنه که از قضا شوهرِ خودشه. بهش تلقین میکنه، همش حق رو ناحق میکنه.
اون رو جلسات فمنیستی میبره، حرفای جدیدی بهش یاد میده چیزای جدیدی رو گوشزد میکنه ، همش بهش تلقین میکنه، مستقل بودن رو هرروز تمرین میکنه، چهره ی منو پیشش تخریب میکنه، و حقوق زن رو بهش تحمیل میکنه، این چیزا رو تکرار میکنه. از من یه دیوِ هزار سر خلق میکنه، خوشبختی رو از زندگيمون حذف میکنه، هیچ نور امیدی نمیتابه، اسمون عشقمون تیره و تار میکنه.
سودابه (همسرم) میره و به وکیلش وکالت میده، وکیلش میره و مهریه ی موکلش رو اجرا میزاره، استشهادیه و استعلام جعل میکنه، تموم مسیر های قانونی رو دور میزنه ، سمت دیگه توی خانه، خانمم همش قُر میزنه، نغ میزنه، لَج میاره. صراط مستقیم رو کج میزاره. توی غذا سنگ میزاره ، روزها میگذرند و من گیج و مات و مبهوتم که ایراد از کجاست، راه چاره ی مشکل کجاست '؟ خطاط و خانه خراب کن کیه؟ اصل ماجرا چیه؟ مقصر کجاست، تقصیر کار کیه؟ مظلوم کیه ، ظالم کجاست؟ اون خانه خراب کن که آتش به آرامش مون زده کیه ؟ اصلا واسه کجاست که اینقدر شجاع ست!
من بی خبرم و یک به یک اخطاریه میاد پشت احضاریه ، ابلاغ میاد و من بی خبرم از ماجرا. آز آنجا که برگه ها را همسرم از مامور ابلاغ میگیره و هیچکدام به اطلاع من نميرسه . چندی میگذره و من در بازگشت از سردشت، با مامورین کلانتری روبرو شدم که با حکم جلب سیار منو بازداشت و به دادگاه و سپس قرار وثیقه صادر شد و من اکنون کنج زندون ملایر هستم و آب خنک می نوشم. خنک ترین آب ممکن رو به لطف خانمم دارم مینوشم
من غمگینم مثل وقتی که تیم میبــــازه . غمگینم مث آسمون ملایر . با تمام وجود غمگیــــــــنم مثل اوقات تلخ تنهایـــــی فکر کردن به سکس با رویای اجباری ، شرم احساس سربار و بیکاری محبوس و اسیر در اسارت زندان نمور و دیواره های قطور و بی احساس.
یکسال بعد....
من از زندون آزاد میشم و میفهمم همسرم تمام اموالم رو توقیف و مصادره کرده و فروخته رفته. بچه هامم با خودش، برده . توی غم میشکنم توی پارک روی نیمکت میشینم، به برگ خشکی اسیر دست باد زول میزنم، دو تا بچه گربه ی ابلق و کلاش ملاشی(سیاه_سفید) دارن با هم بازی میکنن، یعنی الان دو تا دخترای هفت ساله ی من کجان؟ الان مدرسه میرن یا نه؟ به یاد من میشن یا نه؟ .....
زمان به کُندی میگذره و من دنبال کار میگردم. توی فروشگاهی کار پیدا میکنم و فروشنده میشم. صاحب فروشگاه یه پیرمرد خرفت و یک دختر جوان هستش که اهل این شهر نیستن . نمیتونم حدس بزنم که این پدر و دختر با زبان و گویش محلی و غریب خودشون سر چه چیزی بحث میکنن. کمی میگذره....
بحث هاشون تبدیل به دعواهای پر آشوب میشه، و پیرمرد صاحب فروشگاه برای مدت کوتاهی به مسافرت میره، دخترک جوان از زول زدن توی چشمای من دست بردار نیست. و من از خجالت سرم رو همیشه پایین ميندازم، یه غروب جمعه ی پاییزی میرسه و دخترک زار زار بی مقدمه شروع به گریه میکنه...
من کرکره ی فروشگاه رو کمی پایین میارم تا مشتری داخل نشه و این شرایط عجیب رو نبینه. چون دخترک جوان پشت دخل و صندوق فروشگاه بزرگ زار زار زجه میزنه . و اشک میریزه، براش لیوان آبی میارم، اون خیلی از من کوچکتر نیست اما من در تشخیص سن و سال خانم ها مشکل دارم ، و برام سخته سن تقریبیش رو تشخیص بدم ، اون حدود 25 سال داره و من بیست و هفت سال . ازش میپرسم چیزی شده؟
اون اشک صورتش رو غسل داده و لوازم آرایشش رو شسته و از روی گونه هاش به پایین رابه کرده ، برای اینکه جو رو عوض کرده باشم با لحن شوخی میگم ؛ هاااا دیدی دوری اقاجونت رو نتونستی تحمل کنی، و از دوریش توی اولین غروب جمعه به گریه افتادی! بعد وقتی که هستش قدرش رو نداری و فقط بحث و دعوا و مرافه میکنی .
اون با تعجب نگاهی میکنه و میگه؛ چی؟ چی گفتی الان؟ اقاجونم؟ کدوم اقاجونم؟ شما آقاجون منو مگه دیدی؟
من از این حرفش میفهمم که پیرمرد خرفت و نزول خور پدرش نیست. پس لابد پدربزرگشه.
بعد یه لیوان آب خنک میدم دستش و اون شروع میکنه به درددل کردن و من میفهمم که پیرمرد حتی پدربزرگشم نیست بلکه شوهرشه اما این اختلاف سنی فاحش خیلی زیاده ، حدود نین د غمگیــــــــنم... نیم قرن فاصله داره از همدیگه.
اون روز میگذره وو من میفهمم که بینشون اختلافه ، و از طرفی هم دخترک جوان چشم و گوش بسته و ساده و بی ریاح بود و میگفت از خانواده ی فقیری بوده و پدرش بجای پول سود نزول ناچار شده اون رو به عقد پیرمرد در بیاره . من بهش یاد میدم و براش وکیلی میگیرم، از قضا وکیل پسرخاله ام هست، برای دخترک حق و حقوقش را متذکر میشم و سرانگشتی نرخ سکه ی طلا رو با قانون مهریه عندالمطالبه اش رو ذکر میکنم، تشویقش میکنم، خودمو بهش تحمیل میکنم، اون پیر مرد رو به زندان میندازه و طلاق غیابی میگیره ، کسب و کار پیرمرد رو دخترک صاحب میشه و من هم باهاش ازدواج میکنم و.....
دومينو ، یعنی یکی زندگی منو آشوب میکنه، و من زندگی نفر بعدی رو آشوب میکنم ، و با جبر ناحقی که قیمت سکه داره و قوانین مهریه داره همه مثل دومينو به هم ضربه میزنیم و من به اون، اون به من، و. شما به اون....
همین فرمون بایستی ادامه بدیم، چون ما مدعيان تمدن چند هزار ساله ، ، و پیروان ادیان الهی ، اهل سرزمین ایرانیم و از همه والاتر و بهتریم.
چندی بعد....
از خوشی زیاد رفتم سمت مواد و مشروبات ، الان لوله تریاک زیر این تختـــه.
دست وپاهامو با طناب نبند ترک اعتیاد واقعا سختـــــه
از جوهر آبی این قلم شرمنده ام. این روزا از خودکار بشکل جدیدی استفاده میکنم و فقط از لوله ی خودکار بعنوان لوله های،قُلقُلی بهره میگیرم.. سه کام حبس، کام های ممتد میگیرم ، یا نعشه ام یا گوشه ای خمار، ماتم میگیرم. میدونم سر آخر گوشه ی نمور این انباری میمیرم . هنوز شبها بیدار و روزها بوسه از فیلتر سرخ سیگار میگیرم، سه عنصر اصلی در حال این رو با دقت و وسواس میگیرم، زغال خوب، و بافور میگرم، ساقی رو هردم میبینم، اول از همه جنس اعلا میگیرم ، چند تا دم ناجور میگیرم تا تازه بشه از فکر و ذکر دردام چند ساعتی آروم بگیرم، من مبتلای به فراموشی ام تا بلکه باز سر و سامون بگیرم. شاید آخرش توی مسیر به چنگ قانون بمیرم. من شرمنده ام از عکس دوقلو های کوچولویی که الان ده ساله اونها رو ندیدم، من شرمنده ام اگر توی تقدیرشون از خودم جمله ی زیبایی ننوشتم ، من به جرم امضا زیر سند ازدواج و ازدواج با سودابه ، محکوم به پرداخت هزار و سیصد و ده تا سکه ی بهار آزادی ، طرح جدید، ، شدم، تمام دارایی هام رو قانون توقیف کرد من آدم فقیری نبودم، من دو تا مغازه ی بزرگ در حاشیه ی سرد این شهر داشتم با دو تا خانه ی ویلایی نسخی، و یک ماشین خوب، که همگی توقیف اموال شدن، بجای مهریه رسیدن یه مادر دخترهام. سودابه طی تمام دوران زندگی مشترک حتی نمیدونست که مسیر دادگاه کجاست یا که اصلا مفهوم مهریه چیه! اون بی اجازه ی من آب نمیخورد، چی شد که یکباره عوض شد. اون حتی با حیله و فریب و جعل امضا توانست از دسته چک من کلی چک روانه ی بازار بکنه، اون منو به خاک سياه نشوند ، اون دلمو شکوند. من خیلی خوب بودم، هرگز براش چیزی کم نمیزاشتم.
چیزی بود که من ندیدم نپرسیدم نننوشتم، با تمام وجود غمگیــــــــنم غمگیــــــــن _ ترکِ فرزند سخته
دست من نیست _ همش زیر سر ، تقدیر و بخته _طعم ردپای خودکار م تلخه چون حرف حسابه و حقه _ نهشگی بعضی حرفها_ سنگین تر از خلسه رفتن و پر رنجه
بی برگشت تر از قرص برنجه .....
چند تا قرص خواب و ارامش بخش و شلنگ گاز هم که بی خبر نَشتی داره......
تیتر روزنامه فردا...
نَشتی گاز خانگی حادثه آفرید....
#بدایه_نویسی #شین_براری #شهروزبراری_صیقلانی #داستان_نویسی_خلاق
شهروز براری
بدایه نویسی بود. مسیر محل کار تا منزل کوتاه ست و ترافیک و خیابون های کم عرض رشت ، سبب شده با خودروی شخصی نرم و درعوض کمی پیاده روی کنم و حین بازگشت از محل کار سمت خانه میبایست از باغ محتشم '(باغ محتشم = پارکشهر اصلی کلانشهر رشت محسوب میشه') عبور کنم. برای لحظاتی در سایه ی درختان ...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
2
- جولای 6, 2021
گروههای ویژه
کتابخوانی
تخصصی
انجام پروژه
کتابخوانی
موضوعات داغ





