محصولات ویژه
صفحههای ویژه
اشخاص
آموزشی
#داستان_کوتاه
#شهروزبراری #داستان_کوتاه
برشی از داستان بلند سال بعید .
داستان بلندی که هرگز مجوز چاپ نگرفت و در از ممیزی رد نشد .
آنچه در پیش از این گذشت :
غبار وهم آلود و مبهمی بروی کره ی سنگی نشسته ، جوی سراسر خوف انگیز و خطرناک بر روزگار حاکم است . اندک افراد جان بدر برده در قالب قبیله های کوچک و پراکنده بسر میبرند. منابع غذایی محدود و یا کاملا از بین رفته . جنگ بر سر زنده ماندن است و هیچ اجتماع و تمدن پیشرفته ای باقی نمانده . زندگی به روش بدوی سپری میشود. پس از جنگ بزرگ سوم و شیوع بیماری های جدید و انفجارهای اتمی ، خاکستری سرخ رنگ سطح زمین را پوشانده و زمستان اتمی بذر تمام غلات را از میان برده . داستان در زیر بزرگترین دریاچه ی زمین و قبل رشته کوه های بلند در سرزمینی خیس و بارانی جریان دارد و بشکل سوم شخص و راوی به پیش میرود. هر پرده از آن به روایت موضوعی ساده میپردازد . ولی در انتهای فصل چهارم و پرده ی آخر مخاطب در میابد که شخصیت اصلی داستان یعنی پسرک نوجوان ، نمادی از قوانین نانوشته و حاکم بر طبیعت این کائنات است . گاهی بشکل انعکاس رفتارها و حاصلی از اعمال نیک و یا شر حلول میابد . گاه نمادی از جبر زمانه است . بازتابی از عملکرد هر شخص را در مواجهه با آن شخص از خود بروز میدهد .
گوشه ای خلوت و سوت کور از این کره ی خاکی و سرخ رنگ جنگل ها آرام و پیوسته سمت شهرهای متروکه پیشروی کرده اند و از مدرنیته و جنب و جوش و حرارت زندگی بصورت جامعه امروزی و اتوماسیون خبری نیست . تنها چند نسل از فاجعه بزرگ گذشته و پیرمرد داستان در کلبه ای چوبی وسط جنگل به تنهایی سر میکند. او که زمان فاجعه ی بزرگ خودش نوجوانی بیش نبوده همچون صندوقچه ی اسرار و خاطرات گذشته پایبند به مرام رایج و شیوه ی انسانی و شریف مانده. او با باقی دیگران تفاوت دارد و همچنین تنها زندگی میکند. حادثه ای تلخ در سالهای قحطی پس از زمستان اتمی سبب رنج و آزردگی اش است . راز بزرگی که پشت سکوتش پنهان میکند. این راز بزرگ از جبر گرسنگی و به هدف زنده ماندن به وقوع پیوسته و او در نوجوانی به کسی پناه میبرد و از اعتمادش سو استفاده و به نیت تصائب کلبه اش او را به قتل می رساند و حال خودش نیز پیر شده و.....
صفحه 024 pdf
صدای قدم های پسرک بروی برگ های خشکیده سبب شد تا پیرمرد دستش را به خنجرش ببرد . از آنسوی دود و رقص شعله ی نور، چوب بلندی از درون هیزم آتش برداشت و سمت سیاهی جنگل گرفت تا بلکه کمی روشنایی بخشد و خطر را شناسایی کند . اما اینبار خطری درکار نیست . و از دل تاریک و سرد جنگل قامت کوتاه پسرک پیدا شد .
پسرک با تردید و مکث گام به گام از درختی به درخت دیگر پیشروی میکند و پشت درختان می ایستد و با دلهره به پیرمرد نگاه میکند.
پیرمرد خنجر را آنسوی نیمکت میگذارد و سر جایش مینشیند . پسرک به نزدیکی کلبه میرسد و میگوید؛
س... س... سلام. بازم اومدم . اومدم تا برام بازم از قدیم ها تعریف کنی .
پیرمرد سرش پایین است و مشغول تراشیدن تکه چوبی سرخ رنگ است ، گویی در حال ساختن مجسمه ای چوبی به شکل قلب است . پسرک ادامه میدهد و میگوید؛
اون زمان هایی که امثال من دنیا نیومده بودن و شما خودت بودی و دیدی و تجربه کردی .
خب والا من که فقط از دهان شما شنیدم . ولی هرچی باشه این شنیده ها رو شخص شما دیده و از سر گذرونده . خب خودت برام از یکسری واژه های عجیب غریب حرف زده بودی . همون هایی که خیال کرده بودم داری سر کارم میزاری و از خودت در آوردی. میدونی که چه چیزایی رو میگم !... بخدا شرمنده ام. رفتم و از صندوقچه ی ته قار یه کتاب قدیمی و کهنه پیدا کردم . همونایی که مثل هیزم توی آتیش خوب میسوزن . اونها کتاب بودن و من تازه فهمیدم که کتاب چه مصرفی داره . آخه توی قبیله مون یکی هست سن و سال خودت . هم خوندن بلده و هم نوشتن . اون کتاب رو گرفت و گفت که : اسم کتاب هستش ؛ 'هنگ ده خدا' ولی کمی که خاک روی جلد رو پاک کردش خنده ای کرد و گفتش که اسمش در اصل هست 'فرهنگ لغت دهخدا .
بعد ازش پرسیدم. اونم رفت و دنبال کلمه ها گشت اون واژه های عجیب غریب رو داخلش پیدا کردش . تو راست میگفتی . واقعا زمانی وجود داشتن . ولی خب ببخشا که اینو میگم ، آدمای اون زمان چقدر ساده و ابله بودن . چون مگه آدم عقلش کم باشه و چنین صفاتی رو داشته باشه . واقعا غیر قابل درک و دور از عقل سلیم و منطق هست . پیرمرد حرفی بزن . چرا ساکتی؟ واقعا چنین صفات و خصیصه هایی در عالم حقیقی و توي اجتماع وجود داشت؟ یا که شاید همون موقع هم افسانه بودش؟... آخه کدوم احمقی حاضره ثروت و یا دارایی خودش رو مفت و مجانی ببخشه به دیگران ؟ چی بود اسمش؟
پیرمرد با اخم های پایین نگاهی به پسرک نوجوان انداخت و گفت :
سخاوت .
پسرک یک قدم نزدیک تر شد و به درخت کنار کلبه تکیه زد و دستانش را درون جیبش فرو برد تا بلکه سرما را کمتر احساس کند . سپس گفت:
نه . سخاوت رو نمیگم . اون کاری که گفته بودی قدیم قدیما آدمها هر سال یکبار انجام میدادن . همونی که آدمای زمانه ی شما یه بخشی از کسر غذای قوت غالب روزانه برنج و یا گندم رو باید میدادن به فقیر ها . یادت میاد چی رو میگم ؟...
پیرمرد روی نیمکت چوبی نشست و نگاهش به نقطه ای نامعلوم دوخته شد . گویی غرق در مرور سالهای کودکی اش بود . بی آنکه خودش بخواهد ناگاه لبخندی به روی لب هایش نشست . سپس با صدای قار قار کلاغ نشسته بر تاج کاج بلند به خودش آمد و بند افکارش پاره شد . نگاهی به پسرک انداخت ، گویی کمی نزدیک تر آمده و در چند قدمی هیزم آتش ایستاده است تا از گرمای آتش کمی هم نصیب او شود .
پیرمرد با بی رمقی و لحن خشک در جواب پسرک گفت :
خمس و ذکات .
پسرک به اطرافش نگاهی کنجکاوانه انداخت و بی آنکه متوجه ی کلام پیرمرد شده باشد گفت : آره، همینی که گفتی درسته .
سپس پرسید ؛
هیچکس باهات زندگی نمیکنه؟ تنهای تنهایی؟...
پیرمرد جواب نداد و پیپ خودش را چاق کرد و کبریتی به شلوار لی و کهنه اش کشید و شعله ی کوچکی روشن نمود و آتش را به جان توتون تنباکوی درون پیپ انداخت و دم گرفت .
پسرک نگاهی به رد زخم صورت پیرمرد انداخت و با پوزخند و تعجب گفت ؛
زکی.... ما چقدر شبیه همیم. منم دقیقا صورتم جای دشنه هست . اما خب تو یه زخم دیگه هم روی صورتت داری که از چپ به راست کشیده شده ولی من ندارم .
پیرمرد یکمی از قدیم برام بگو . همون موقع ها که آدمها همدیگر رو تحمل میکردن و شکارچی نبودن . اگر هم شکارچی پیدا میشد اون رو توی مرکز شهر زندگیشون اعدام میکردن. عین اسطوره هایی افسانه ای مثل اصغر قاتل . مثل خفاش شب . مثل ویجه . آخ که چقدر خوش شانس بودی و این قهرمان های بی رغیب رو دیدی .
واقعا اسطوره ای بودن . از نظرم اگر اعدام نمیشدن میتونستن شاگردهای خوبی تربیت کنند .
اینجوری لااقل توانایی و تجربه شون سینه به سینه انتقال پیدا میکرد. نه اینکه عین من بخت برگشته از بچگی فقط غورباقه شکار کنه و لاک پشت و گنجشک . خیلی دوست دارم منم بتونم مثل خواهرم شکارچی بشم . ولی خب پدرم میگفت که خواهرم جنون داره و براش غریبه و آشنا توفیقی نمیکنه . البته خب واقعا درست تشخیص داده بود . آخه یه اتفاقی دیروز افتاد و هنوز بهت نگفتم . حالا عجله نیست ، بهت میگم . ولی اولش باید باز از قصه های عجیب و خاطرات جالب بچگی هات بگی . همون موقع ها که آدمها کف زمین رو آسفالت کرده بودن و اسمش رو گذاشته بود شهر . چه جالب که همه پایبند یه سری قوانین بودن . خب از نظرم دنیا فقط یه قانون داره .
. اونم همین قانونه که ما داریم. یعنی قانون جنگل . اینکه ضعیف میمیره و قوی سرتره . میدونی چیه؟... همه منو مسخره میکنن . دقیقا عین تو . یعنی میگن که منم مثل تو هستم . ترسو هستم . و لیاقت شکار ندارم. هنوزم به کسی نگفتم که من از قبیله بیرون بیام و با تو حرف میزنم . چون ممکنه شکارم کنند . ببینم نکنه یهو خودت منو شکار کنی !... واقعا هرگز گوشت انسان نخوردی؟.. دیگه زیاده روی هست که مثل تو فقط سبزی جات و سیب زمینی بخوریم . این ادا و اطوارها واسه جنگل های فرنگ و از ما بهترون هست . به زمان های شما که فکر میکنم مخم سوت میکشه .
واقعا جعبه های جادویی داشتین و از داخلش تصاویر و صدا ادمهای دیگه رو میدیدید و میشنیدید؟.. باور نمیکنم . همش دروغه. یه چیزی که منطقی باشه رو میشه باور کرد ولی آخه ارابه های آهنی سنگین با یه فرمون و صندلی های نرم و روکش های چرم ، و چهار تا چرخ چجوری بدون اسب حرکت میکردن؟.. این بنزین چی بود که چنین قدرتی داشت ؟.. خب چرا یهو پس از بین رفت !.. یکی هست توی قبیله مون عین توئه . یعنی خول و خیالبافه . عجیبه که تونسته اینقدر زنده بمونه و شکار نشه . اون دیگه دروغ هایی میگه که نگو و نپرس . میگه حتی ارابه های آهنی بودن با نفس های آتشین و از روی هوا رفت و آمد می کردن . اسمشون هوا پیما و تیاره بود . خیلی به شعور من بر میخوره وقتی چنین چیزایی میشنوم. انگار طرف منو ابله فرض کرده . مگه کبوتره که پرواز کنه ... دلم میخواست سم بریزم توی حلقش تا بمیره و دلم خنک بشه . آخه منو ابله فرض کرده بود . تازه قراره برام از یه چیز عجیب تر حرف بزنه . یه چیز که اسمش فسینه یا شاید سفینه بود .
میگفت آدمها اون زمان های دور تا کره ی ماه رفته بودن . توی دلم گفتم آره ارواحه عمه آت . خودم بالاخره یه روز خفه ات میکنم تا با دروغ هات آدم رو گول نزنی . خودت یکمی تصور کن .
واقعا غیر قابل باور هست که آدمها همدیگر رو تحمل میکردن . من که باورم نمیشه . همین دیروز بود که بالای درخت بید کهن کمین نشسته بودم تا خواهرم رو خفت کنم و یهو دیدم یه نفر یه زن باردار رو خفت کرد و نمیدونم چطوری تونست یه بچه ی آدمیزاد کوچیک رو از توی شکم شکارش بیرون بکشه . بعدش هم شکار رو دو شقه کرد و گذاشت روی کولش و رفت . بوی خون آب دهنم رو راه انداخته بود . داشتم از گرسنگی میمردم . ولی خب خواهرم که رسید و اومد رد بشه دیدم کله ی پدرم توی دستشه . و چشماش هم در اومده بود . گمان کنم هنوزم فقط مغز و چشم و زبون بخوره . ....
پسرک با غم و اندوه به برگ های خشکیده ی روی زمین نگاهی میکند و آرام یک گام نزدیک تر میشود .
سکوت سنگینی پیرامون کلبه رو فرا گرفت و پیرمرد نیم نگاهی به خنجر خودش انداخت .
پسرک با بغض گفت؛
نکنه مزاحمم؟ میخوای برم و دیگه پیشت نیام ؟.. اره؟..
پسرک کلاه کاموایی اش را سرش کرد . و کمی به اطرافش نگاهی کرد...
پیرمرد با دستان لرزان و نحیف خود استکان چای را سرکشید و دستی به سمت منقل هیزم و آتش برده و کمی زغال ها را اين طرف و آنطرف کرد تا بلکه سیب زمینی ها را بیابد .
پسرک آمد و آنسوی نیمکت چوبی نشست . کمی مضطرب بنظر میرسد و اشک درون چشمانش حدقه زده .
پیرمرد خم میشود و یک سیب زمینی پخته شده را برمیدارد و فوت میکند، تا به او بدهد که ناگهان سوزشی در گردنش حس میکند و خون شتگ میزند بروی دستانش و خنجری در گلویش راه نفس کشیدن را میبندد ، سیب زمینی به روی زمین می افتد و پسرک میگوید؛
منو ابله فرض کرده بودی؟...
ادامه....
2 نفر
تلویزیون ضلع سوم سالن پذیرایی رو دربست رهن کرده و تازگی ها هم سرکش شده و نافرمانی میکنه ، از دستورات کنترل پیروی نمیکنه و مثل این تلویزیون های سوسول جدید ادا و اطوار ال سی دی و صفحه تحت و فلت ها رو در میاره ، تیک عصبی گرفته و یهو صفحه تصویرش شروع به لرزش میکنه، انگار پارازیت افتاده باشه توی لامپ تصویرش، پر پر میزنه ، و غش میاره، و خودش رو میزنه به خاموشی و تصویرش کلا سیاه میشه ، ولی صدا هنوز پخش میشه. انگار سرش گیج رفته باشه و لامپ تصویرش مثل چشم های من تیره و تار بشه ، و احساس تشنج بهش دست داده باشه. خب کم سن و سال نداره که . همسن و سال خودمه. من شاید بعنوان یک فرد ۱۳ ساله ، یک فرد نوجوان محسوب بشم ولی فراموش نکنید که همین رقم برای يک تلویزیون عمر زیادی حساب میشه
. جالب اینجاست که حتی جد بزرگوارش هم تا همین چندی پیش روی تراس بود و از جعبه ی چوبی اش بعنوان کمد و سپس لانه ی کبوترها استفاده میشد. خلاصه از وقتی پای ویدئو سی دی cd به این خونه باز شد، مشکلات آغاز شد. اولش که لج آورده بود و میگفت که الا و بلا باید از خونه بندازیمش بیرون. میگفت یا جای اون اینجاست، یا جای من. خلاصه با هر بدبختی و دنگوفنگی بود تونستیم مشکل رو حل کنیم. و طوری گذاشتیمشون که مقابل هم قرار نگیرن ، بعدشم با اینکه ظاهرا مشکل حل شده بود اما یک جای کار میلنگید ، نصفه شب بی خبر پا میشد و میرفت روی شبکه سوم و برنامه ورزشی و با صدای بالا شروع میکرد به پخش گزارش فوتبال . و من نیز اسیر کابوس همیشگی بودم ، یعنی سوار دوچرخه پدربزرگ سمت جلسه امتحان دیکته رکاب میزدم ولی هیچ پیش نمیرفتم. انگار جاده کش می آمد . و بعد میفهمیدم که دوچرخه زنجیر ندارد . خلاصه من از کلاس اول ابتدایی تا همین ۱۳ سالگی دچار یک کابوس مشترک بودم و دغدغه هایم این چنین بودند . مثلا شکسته شدن نوک مدادم ، بزرگترین حادثه محسوب میشد. و تخم گذاشتن فنج درون قفس ، یک دلخوشی بزرگ. شب به صبح میرسید . تلویزیون خودکار خاموش میشد.
در عوض سر صبح قبل از رفتن به مدرسه ، و حین خوردن صبحانه هرچه تلاش میکردیم روشنش کنیم نمیشد. لباسشویی میگفت که تلویزیون تا سحر روشن بوده و فوتبال پخش میکرده، تازه خاموش شده و خوابیده ، کاریش نداشته باشیم ، لابد خسته ست طفلکی . ولی خب آخه به من چه ربطی داره که تمام شب روشن بوده، مگه من روشنش کردم !.. سه هفت سال بیست و یک سال که خسته ست . من میخوام اخبار صبحگاهی رو ببینم .
خلاصه با وساطت رادیو موجی قدیمی از روی طاقچه ، کوتاه می اومدم و اخبار رو از رادیو گوش میکردم . ولی خب رادیو هم پیر و فرسوده شده، خش خش میکنه، نفسش در نمیاد، آنتن هاش شکسته، و دائم عقربه فرکانس موج خودش رو میچرخاند روی am و انگاری با موج fm مشکلش حل نشده . البته این ماجرا قصه اش طولانیه. بر میگرده به سالهای دور و آقاجون خدابیامرز ، آخه آقاجون عادت داشت رادیو بیگانه گوش کنه . و رادیوهای برون مرزی گوش میداد. همینم باعث شده که این رادیو شستشوی مغزی بشه و دائم توی فاز مسائل سیاسی باشه. همیشه خیال میکنه که توی این خونه یه نفوذی وجود داره و یا قراره کمیته و یا گشت عفاف حمله کنه و از ترس میره روی موج رادیو قرآن.
حتی بعضی وقت ها شبانه گریه میکنه و اخبار ترور بهشتی و رجایی رو توی کابوس های شبانگاهی پخش میکنه، ولی وقتی یادش میفته که باز مسکو رو گرفته از سر آبروداری وانمود میکنه که دلش واسه آقاجون تنگ شده، در حالی که لباسشویی به حالت خشکن که میرسه با قدمهای لنگ لنگان و ضربدری یکی یکی کاشی های آشپزخانه رو طی میکنه و تا وسط آشپزخانه پیشروی میکنه و سمت طاقچه رو نگاه میکنه تا بفهمه ماجرا چیه. خب اونم آلزایمر گرفته و همش صدای آژیر باز بودن درب خودش رو بصدا در میاره درحالیکه لباسی داخلش نیست. و یا اينکه هربار وسط شستشو یهو خاموش میشه و بعد که روشنش میکنم بهانه میاره و میگه که خراب نیست بلکه خودش از سر دلواپسی اتومات زده و خاموش شده ، چون توی جیب یکی از رخت چرک ها کوپن های پنیر و شکر خواربار دیده. اون حتی هنوزم که هنوزه بعد گذشت سالها نتونسته بر اضطراب خودش چاره ای پیدا کنه و توی نگرانی هست که نکنه عکس آقا توی جیب هاش باشه و اون وقت خیس و پاره بشه. یا توی لباس جبهه دایی خسرو گلوله جنگی جا مونده باشی و حین چرخش شلیک بشه ... خب البته تقصیر نداره ، اون همون سالهای ابتدایی پس از انقلاب بود که دچار شوک روحی شد . درحالیکه پیش از انقلاب خودش توی فعالیت هاي تبلیغاتی شرکت داشت ، و یکبار که ساواک برای تفتیش خونه و پیدا کردن اعلامیه های آقا یه خونه یورش آورده بود تمام اعلامیه ها رو قورت داد و شروع کرد به چرخش و شستشو و چنان کف بالا آورد و تند کار کرد که تمام اعلامیه ها تبدیل به خمیر کاغذ شده بودن و قابل تشخیص نبودن و وقتی که مامورین ساواک فهمیدند ، کار از کار گذشته بود ، جالب اینجا بود که اصرار داشت خشک کن هم بزنه خمیر کاغذ اعلامیه ها رو. اما هرچقدر که این لباسشویی شجاع بود در عوض رادیو کهنه ی روی طاقچه بزدل و دهن لق بود. البته با وجود گرایش متفاوت هر کدام نسبت به دیگری ولی همزیستی مسالمت آمیزی بین شون برقرار بوده ، غیر از اون حادثه عجیب در سالهای جنگ.
همون شب هایی که آژیر حمله هوایی بصدا در می اومد و آقاجون حین فرار سمت زیر زمین رادیو رو با خودش میآورد و بعدها لباسشویی لج آورد که چرا پس اون رو با خودمون به پناهگاه نمیبریم. و هربار موقع حملات هوایی شروع میکرد فحاشی سمت پنجره و آسمون تاریک شبهای رشت.
هرچی که بلد بود میگفت و نثار صدام میکرد، حتی خط و نشون میکشید و تهدید میکرد. ولی اون حادثه ی تلخ در یک غروب جمعه ابری در پاییز رخ داد و سقف لباسشویی برای همیشه سوراخ شد و گلوله ای که از داخل لباس جبهه دایی خسرو داخل محفظه ی لباسشویی افتاده بود حین چرخش مرحله ی خشک کن ، ضربه ای به خرج ته گلوله وارد شد و خب طبیعتا شلیک شد و از سقف لباسشویی خارج و به گردن یخچال وارثی برخورد کرد و وارد جا تخم مرغی شد و چون درب یخدان بسته بود به زور وارد یخدان شده و توی بدنه ی سقف یخچال جا خوش کرده بود . انگاری گلوله ی ژ۳ بود .
خلاصه این ماجرا سبب بروز اختلال هایی در سیستم تخلیه آب لباسشویی شد و حتی قسمت کشویی بالای لباسشویی که مخصوص افزودن مواد شوینده بهش است هم هرگز باز نشد .
لحظه ی وقوع حادثه ، صحنه ي به یادماندنی و جاودانه ای بود ، من خودم بچه بودم و هنوز مدرسه نمیرفتم و سال های جنگ تحمیلی بود ، البته دو سال نخست تحمیلی بود و باقیش .... حالا بماند.
به محض شلیک شدن ، و صدای مهیب ، جو سنگینی بر فضای خونه حاکم شده بود ، چون عمو رضا خیال میکرد که باز بچه های کمیته حمله کردن تا خونه رو تفتیش کنن و از سر ترس کتاب های جلد سفید و برگه های مربوط به عضویتش در حزب توده رو داخل آتیش شومینه میریخت، تا دوباره مدرکی علیه خودش دست مامورین نده ، اون طرف ماجرا هم سمت دیگر حیاط آقا تقی مستاجر اتاق و ایوان کوچک آنسوی حوض ، دبه های بزرگ مشروب را یکی پس از دیگری داخل حوض خالی میکرد تا باز برای اثبات جرم خود ، مدرک دست مامورین کلانتری نداده باشد . هرکسی به تناسب با شرایطش صدای شلیک گلوله را تعبیر میکرد، مادر با تردید میپرسید ؛
مگه ساواک هنوز هم وجود داره؟.. ما که دیگه اعلامیه های آقا رو توی خونه نداریم ، پس چرا بهمون حمله کردن؟
پدربزرگ با دستان لرزان و عصای چوبی ، لنگ لنگان تا وسط سالن آمد و نیم خیز از پنجره به بیرون نیم نگاهی کرد ، گویی محاصره شده باشیم ، آنگاه کلاه خود را بر بالای دسته ي عصایش گذاشت و از پنجره نمایان کرد ، تا سنجیده باشد که در تیررس دشمن فرضی قرار دارد یا نه ، خب لحظه ای مکث و اندیشه کرد و با حالت غضبناک سوی دایی نگاهی معنادار کرد دایی سرش را با شرمندگی خاراند. سرش را پایین انداخت...
پدربزرگ بی دلیل به دایی نادر تشر زد و چند ضربه هم با عصا به کتف او زد و مادربزرگ سریع فهمید که دلیل عصبانیت پدربزرگ چیست و لبش را گزید و شروع به نفرین ناله کرد ، گویی کارهای خلاف دایی نادر و مصرف مواد و ساخت ترقه و اکلی سورنج و فروشش به بچه های محله ، باعث و بانی شلیک گلوله و شرایط فعلی شده باشد . دایی نادر از پیش از انقلاب علاقه شدیدی به خوانندگی و مطربی داشت ، مو هایش را بلند و فر میکرد و شلوار دمپای ۳۰ سانتی و پیراهن یخه خرگوشی تن میکرد، او که فهمیده بود در خوانندگی موفق نخواهد شد به رقص و رقاصی روی آورده بود ، برایش فرقی نداشت که چه مناسبتی است ، ختنه سنون ، جشن دندونی ، جشن پیروزی انقلاب ، یا حتی ورود امام به بهشت زهرا در روز ۱۲ بهمن ماه ۵۷ . هیچ فرقی برایش نداشت ، آدامس خودش را بطرز غلط اندازی میجوید و موی فر فری اش را روغن میزد و براق میکرد و ناخن های بلندش را سوهان کشیده و ابرو هایش را نازک مانند نخ میکرد و لبخند گشادی بر چهره می نشاند و می افتاد وسط مجلس . یک نفس میرقصید. آنقدر اینکار را تکرار کرده بود که برایش حرف در آوردند ، در محله مان او را نادر سوسول صدا میکردند ولی اکنون او را نادر ترقه ای ، یا نادر شش نخودی صدا میکنند. خودش که یکبار حین جر و بحث با عمه ناهید ، گفته بود ؛ هرچه باشد اسم و لقبش از اینکه ناهید فشفشه و یا ناهید خالدار خطابش کنند بهتر است . ...
و خب عمه ناهید حتی یک خال هم روی صورتش ندارد ، بلکه روی قلبش یک خال بزرگ دارد و من آن لحظات با وجود بچه بودنم به فکر فرو میرفتم که اهالی محله از کجا باید بدانند که عمه آنجا خال دارد !؟...
خلاصه آنروز شلیک گلوله ، جو سنگینی بر فضای خانه حاکم گشته بود ، اولین صدایی که سکوت را جر داد فریاد لباسشویی بود او که هنوز خودش نمیدانست چه دسته گلی به آب داده ، در شوک بسر میبرد و ظاهرا متوجه ی چکه های زرده ی تخم مرغ از جای سوراخ روی گردن یخچال شده بود و گفته بود؛
اوه، رفیق تو تیر خوردی ، نترس، منو نگاه کن، چشمات به من باشه لعنتی، نبایستی بخوابی ، اگه خوابت ببره میمیری رفیق ، یخ میبندی .... تو نباس بمیری ، من کنارتم ، قوی باش ، تو زود خوب میشی .
( ناگهان صدای نشت گاز فریون از سوراخ یخدان بگوش رسید که اینگونه بود: فیسسسسسس)
لباسشویی کمی هول شد ، سولفه نمایشی کرد ، تا بلکه آبروداری کرده باشد ، سپس شروع کرد به پخش آژیر پایان شستشوی لباس ، ولی صدای فیسسسسس همچنان ادامه داشت ، و لباسشویی گفت :
یخچال ، دوست خوبم ، نفق بدی کردی ، این صدا و بوی بد از طرف توئه؟
یخچال که رو در روی لباسشویی در آشپزخانه ایستاده بود ، خیره به سقف لباسشویی و خروج دود از آن بود و گفت؛
از سرت دود میاد .... این سوراخ رو قبلا نداشتی ، داشتی؟
لباسشویی که پوکه داغ گلوله شلیک شده را حین تخلیه آب خشکن پیدا کرده بود با تردید گفت:
یعنی من مسلح بودم و خبر نداشتم !... خدای من ، منو واسه اعزام به خدمت اجباری و خط مقدم ثبت نام کنید ، فقط کافیه چند تا خشاب بهم بدید ،خودم دیگه بلدم شلیک کنم . خدایا من چرا سوراخ شده سقفم ، اوه... تازه فهمیدم ، این محال ممکنه ، یعنی من به دوست خوبم شلیک کردم؟.. خدایا کمک کن . امدادگر رو صدا کنید ، یکی دکتر بیاره....
مدتی نگذشته بود که لباسشویی پاشو کرد توی یه کفش که باید براش کارت جانبازی و یا ایثارگری بگیرن . اون خودشو یکی از دلایل بازپس گیری خرمشهر میدانست چون به محض وقوع حادثه ، رادیو اعلام کرده بود :
خونین شهر آزاد شد
و دایی نادر بطور غریزی و طبق معمول جهید وسط سالن و شروع کرد به رقصیدن و عمه ناهید هم سوت و کف و هورا میکشید و با ریتم دست زدن هایش به دایی نادر جو میداد. ....
مادربزرگ بر پشت سینی چای ضرب گرفته بود و همه هل هله سر میدادند ، و آقا تقی مجدد دبه دبه از حوض آب میکشید و بسته بندی میکرد تا جای مشروب به دست مشتریان بدهد ، بوی مشروب همه جا را برداشته بود ،
اما اینک
اکنون و پس از گذشت سالها جو کاملا تغییر کرده ، دیگر خبری از سختگیری های لباسشویی و گیر دادن هایش نیست ، او حتی مدتی را صرف امر به مجبور و نهی از مشروب گذراند ،، حاضر نمیشد هر تن پوشی را بشوید ، حتی تفکیک جنسیتی راه انداخته بود ، مردانه یک طرف ، زنانه هم درون تشت و در حمام با دست باید شسته میشد. حتی دم از تصمیمات جدیدی میزد و قصد کاندید شدن داشت ، و پیشاپیش بفکر خرید آرا بود ، و....
قسمت هایی از بداهه نویسی های من در ۱۳ سالگی ام را خواندید
ممنون از شما بخاطر وقتی که گذاشتید.. و لایق دانستید .
#شهروزبراری #دستنوشته #داستان_کوتاه #بداهه_نویسی #شهروزبراری_صیقلانی #داستان_خلاق
اولین نفری باش که میپسندی
یکجای کار دردم گرفت . ولی آخ نگفتم . در عوض ریختم توی خودم و بغضم رو قورت دادم . خب مرد که گریه نمیکنه .
" پا میشه راه میره و فکر چاره میکنه . "
این جمله ای بود که مادر توی بچگی بهم میگفت .
ولی هرچی قدم میزنم و راه میرم تا فکر چاره کنم باز فایده نداره و بی اختیار قدم هام به قبرستان شهر ختم میشه .
یه چیزی داره از درون مث خوره ، روحمو میخوره . داره منو ذره ذره آب میکنه . زجر میده . هنوز توی گوشم هست صداش . صدای لرزانی که از پشت گوشی با کمی مکث و تاخیر و بغض آلود میگفت؛
فقط بیا
ولی من تازه پام به فرنگ باز شده بود . تازه راه و رسم زندگی توی فرنگ رو یاد گرفته بودم . از همه مهم تر تازه پدرم رو دیده بودم . و اون پدر روز به روز جوان تر از قبل میشد، شاد و خوش گذران . بی غم و آرمانی . نه غمی ، نه دردی ، نه حس غربتی . خب شب به شب مهمانی و هم وطن های فرنگ نشین سبب شده بود که درد غربت با من غریبه باشه . هربار و هر ماه تلفنی با ایران و مادرم حرف میزدم و اون سکوت میکرد پشت گوشی ، و فقط با حال و احوالی افسرده میگفت؛
فقط بیا
کار به جایی رسیده بود که دلم نمیخواست باهاش تلفنی حرف بزنم . و وقتی بعد بیست سال برگشتم و دیدمش از تعجب وا رفتم .
دیگه خودش نبود . خیلی شکسته و پیر شده بود . اون سکته کرده بود و انگاری از همون بدو غیبت و سفر و هجرت من ، دچار سکته شده بود و نمی تونست روان حرف بزنه ، لوکنت گرفته بود . و من غرق حسرتم و اندوه . چون کسی رو جز من نداشت . و هربار گفته بودش بهم که ؛
فقط بیا
ولی من نمی فهمیدم . من چیکار کردم خدا .
در همین افکارم که باز شهر زیر قدم هام طی میشه و به سر مزار مادر میرسم . آما چه دیر.....
گاهی اوقات در تاکید و تکرار برخی جملات ساده از جانب عزیزان مان ، حرفی عمیق نهفته است . حرفی که برای گفتنش هیچ واژه ای نیافته اند ، و از سر ناچاری کلمه ای را برگزیده و پیوسته تکرار میکنند. کلمه ای که به ظاهر ساده می نماید . ولی وقتی که یک امر ساده به شکل غیر معمول تکرار میشود باید در موردش مکث و تامل نمود . زیرا بی شک حرفی درونش نهفته .
حرفی داشتن ، دردی داشتن ، و نیازی داشتن و نگفتن ، در خود نهفتن ، چه درد بزرگی ست ، وقتی توان ابراز نباشد .
بداهه #شهروزبراری #داستان_کوتاه #نویسندگی_خلاق #بداهه
قدر مادرمان را دانسته و قدردان آنان باشیم .
#گربه_شناقدار #نمکدان_شکسته #پویش_نویسندگی #شین_براری
1 نفر دوست داشت
«یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من میترسم.» این گفتوگوی من با پسر سیزدهسالهام بود. داشتم تلویزیون نگاه میکردم. با دلخوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوهایرنگی بالای کاشیهای دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخکهای بیشازحد درازش را آرامآرام تکان میداد. از سوسکهای معمولی بزرگتر بود، خیلی بزرگتر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دمپاییام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دمپایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم بههم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی میگی؟» گفت: «در رو ببند، یهدفعه میپره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که میپره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمیآید. پسرم داشت راستراست توی چشمم نگاه میکرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی میگی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه میکنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه میکنی.» گفتم: «اصلا چرا اینجا واستادی؟» پسرم گفت: «میخوام ببینم سوسکه رو چهجوری میکشی.» گفتم: «دمپایی رو میزنم تو سرش میمیره.» گفت: «نمیترسی؟» با صدای بلند گفتم: «نه.» و دوباره دمپایی را بلند کردم. پسرم که حتی حاضر نبود به درِ دستشویی نزدیک شود دوباره گفت: «در رو ببند.» گفتم: «اگه در رو ببندم تو چهجوری میخوای ببینی سوسک رو چهجوری میکشم؟» پسرم گفت: «دمپایی رو میزنی سرش میمیره دیگه. میخوام مردهش رو ببینم.» با دلخوری درِ دستشویی را بستم. حالا در یک فضای دووجبیِ دربسته با یک سوسک بزرگِ پرنده تنها بودم. سوسک شاخکهایش را پیچوتاب میداد. دمپاییبهدست، آرام به سوسک نزدیک شدم. کمی بالا رفت و دقیقا روی شیار بین دیوار و سقف ایستاد. خیلی بد شد. اینجا بددست بود و مشکل میشد دمپایی را به سوسک زد. باید جوری ضربه میزدم که دمپایی به سقف نرسد ولی به بالاترین جای دیوار بخورد. پسرم از بیرون دستشویی گفت: «خوبی؟» داد زدم: «یهدقیقه خفهشو دیگه.» با یک حرکت ناگهانی دمپایی را به دیوار کوبیدم. کنارهی دمپایی به سقف گیر کرد و ضربه روی بدن سوسک جفتوجور نشد. سوسک از جایش بلند شد و عین گنجشک بال زد و چرخ خورد و از یقهی بازِ لباسم رفت تو. داشت بین شکم و پیراهنم وول میخورد و خودش را به اینطرف و آنطرف میزد. دیوانهوار نعره میکشیدم و در آن فضای دومتری اینطرف و آنطرف میدویدم. پسرم هم وحشتزده پشتسرهم داد میزد: «چی شده؟ چی شده؟» پیراهنم را درآوردم و پرت کردم و خودم را از دستشویی بیرون انداختم و در را بستم. پسرم داشت از ترس سکته میکرد. «چی شد؟» گفتم: «هیچی.» پرسید: «کشتیش؟» طوری نگاهش کردم که فهمید فعلا اصلا نباید با من حرف بزند.
دستها و پاهایم میلرزید، ولو شدم روی کاناپه. به شکمم نگاه کردم و حالم از خودم و شکمم و همهچیز بههم خورد. قلبم تند میزد و دهانم خشک شده بود. پسرم آمد و پرسید: «میخوای برات آب بیارم؟» گفتم: «آره.» رفت و با یک لیوان بزرگ آب برگشت. گفت: «ترسیدی؟» دیدم وقت دروغگفتن نیست. گفتم: «آره.» گفت: «همیشه از سوسک میترسی؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس چرا گفتی سوسک ترس نداره؟» گفتم: «ببین سوسک ترس نداره چون کاری با آدم نمیتونه بکنه ولی چون آدم چندشش میشه برای همین ازش میترسه ولی چون آدم میدونه که سوسک کاری نمیتونه با آدم بکنه خیلی هم نمیترسه... فهمیدی؟» پسرم گفت: «تقریبا.» بغلش کردم، پسرم هم من را بغل کرد. بعد پرسید: «تو ترسویی؟» ایوای! دیگر وقتِ این سوال نبود. گفتم: «نه.» گفت: «واقعا؟» چه جوابی باید میدادم وقتی چنددقیقه پیش دیده بود که یک سوسک من را به چهحالی انداخته. گفتم: «این از اون سوالهاییه که نمیشه راحت بهش جواب داد برای اینکه ترس یهچیز نسبیه.» پسرم گفت: «اینجوری که هیچ سوالی رو نمیشه جواب داد.» گفتم: «چرا؟» گفت: «چون همهچی نسبیه.» اصلا انتظار چنین جوابی را از یک پسر سیزدهساله نداشتم. گفتم: «بهنظر تو همهچی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «تقریبا یعنی چی؟» گفت: «آخه جواب همین سوال هم نسبیه.» گفتم: «تولهسگ اینا رو از کجا یاد گرفتی؟» گفت: «چیها رو؟» گفتم: «اصلا نسبی یعنی چی؟» پسرم گفت: «یعنی یه چیزی که صددرصد نیست... حتمی نیست.» گفتم: «اونوقت تو میگی همهچی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «باریکلا به تو.» گفت: «حالا تو ترسویی یا نه؟» گفتم: «من هم تقریبا.» بعد گفتم: «بالاخره همه از یه چیزایی میترسن.» گفت: «تو از چیا میترسی؟» گفتم: «بذار فکر کنم بعد بهت بگم.»
از سگهایی که پارس میکنند و دنبال آدم میکنند میترسم، از مار و موش هم میترسم، از سوسکی که کشتهام ولی هنوز تکانتکان میخورد هم میترسم ولی وانمود میکنم که نمیترسم. از جنازهی سوسک هم... اصولا از جنازه میترسم حتی جنازهی عزیزان و نزدیکانم، همانهایی که تا وقتی زنده بودند عزیزترینهایم بودند وقتی میمیرند، جنازهشان برایم ترسناک میشود چون بدنِ بدون روحشان را نمیشناسم. تازه از روح هم میترسم؛ نه بدن بیروح، نه روح بیبدن. از کلاغی که خیره به آدم نگاه میکند و نمیپرد و از گربههای خیابانی که وقتی پخشان میکنی فرار نمیکنند، میترسم و از گربهای که وقتی پخاش میکنی نزدیکتر هم میآید، بیشتر میترسم و از گیرکردن در راهرویی دربسته با یک گربه، بیشتر از بیشتر میترسم. از جاهای خیلی تنگ، از جاهای خیلی بلند، از سیم برق لخت، از چاقوی خیلی تیز، از در قوطی کنسرو که خوب باز نشده و به تو میگویند: «میتونی این رو بازش کنی؟» از بریدهشدن انگشت با ورق کاغذ، از صدای زنگ تلفن در نیمهشب، از رد شدنِ سینی چای از بالای سرم ، از گرفتنِ پا موقع شنا در جای عمیق دریا، از پریدن از بانجیجامپینگ، رد شدن از مقابل تفنگ سربازی که جلوی در کلانتری ایستاده وحواسش جای دیگری است. از رانندگی کسانی که توی اتوبان لایی میکشند، از رفتن توی محفظهی دستگاهِ اِم آر آی، از دندانپزشکی، از آمپولزدن، از هرچیزی که انتظار نداری حرکت کند ولی یکدفعه راه میافتد، از موجوداتی که خیلی کند حرکت میکنند، از رهگذری که آخرشب تنها پشتسرت راه میرود، از صدای تلقوتولوق نیمهشب وقتی هیچکس خانه نیست، از پشتسرِ یک وانت یا یک کامیون بودن، وقتی که دارد بار سنگینی را در وضعیتی نامتعادل حمل میکند، از نشستن و بلندشدن هواپیما، از دعواهای خیابانی، از نشستن توی پارکهایی که لابهلای بوتههایش پر از سرنگ است، از آدمهایی که عجیبوغریب و خیره نگاه میکنند، از فیلمهای ترسناک.
باورم نمیشد، چه فهرست بلندبالایی و تازه هنوز خیلی چیزهای دیگر مانده بود.
همهی اینها را نوشتم و به پسرم نگاه کردم که کمی آنطرفتر داشت پیاسپی بازی میکرد، انگار متوجه سنگینی نگاه من شده باشد، به طرف من برگشت. بلافاصله نگاهم را دزدیدم.
ترسهایم از کی شروع شد؟ از بچگی؟ از شب می ترسیدم از تاریکی، از خوابیدن، از تنهایی... دلم میخواست همیشه همهجا روشن باشد. آرزو داشتم دانشمندان آینهی بزرگی اختراع کنند و آن را با سفینهای به فضا بفرستند تا وقتی یک نیمکره تاریک است، آینهی غولآسا نور خورشید را از آنطرف بگیرد و به اینطرف بتاباند و بهاینترتیب همیشه همهجا روشن باشد. بعد یاد سنگهای آسمانی افتادم و احتمال اینکه سنگی به آینه بخورد و آینه را بشکند. با خودم فکر کردم وقتی بزرگ شدم، ششماه اول سال را در قطب شمال و ششماه دوم سال را در قطب جنوب زندگی خواهم کرد تا همیشه روز باشد و شب نشود. دلم میخواست موقع خواب جایی بخوابم که بقیه هم باشند و همه باهم حرف بزنند. من بیهوا خوابم ببرد، بعد یکنفر بیاید و لحاف بیندازد رویم و بگذارند همانجا بخوابم. چقدر شبهایی را که همه کنار هم رختخواب میانداختیم و ردیفی میخوابیدیم، دوست داشتم و چقدر از جملهی «برو تو اتاق خودت بخواب.» متنفر بودم. خانهی ما قدیمی و اتاق من ته حیاط بود، حیاطی با دو کاج بلند که شبها باد توی شاخههایش میپیچید و گاهی باد، کاجی میانداخت و... تق!
خانهی قدیمی، اتاقِ آنطرف حیاط، درختهای کاج، باد، صدای افتادن میوهی کاج... شاید هرکس دیگری هم جای من بود، میترسید. شاید من ترسو نبودم.
اولینبار فکر سنگهای آسمانی وقتی به سرم زد که به آینهی غولآسا فکر میکردم ولی بعد خود سنگها هم برایم مساله شدند. سنگهای عظیمی که ممکن بود به زمین بخورند و کل هستی را نابود کنند. شنیدم که ستارهی دنبالهدارِ ادموند هالیدی که به آن ستارهی هالی میگویند، هر هفتادوپنجسال از کنار زمین میگذرد و با یک تغییر کوچک در مسیر بر اثر یک رویدادِ جوّیِ غیرمنتظره، ممکن است به زمین بخورد و در یک لحظه هرچه هست و نیست، دود بشود و به هوا برود.
همانموقع بود که خیلی چیزها بهنظرم بیاهمیت شد. درسخواندن، نخواندن، تلاش، پشتکار... آدمهایی را که در خیابان سر جای پارک یا سبقتگرفتن باهم دعوا میکردند، میدیدم و شاخ درمیآوردم، از جنگها و کشورگشاییها شاخ درمیآوردم، از سخنرانیها، وعدهها، آرزوها، تنگنظریها و حسادتها شاخ درمیآوردم... چطور این آدمها حواسشان نبود هرلحظه ممکن است سنگی از جایی بیاید و پروندهی همهچیز را برای همیشه ببندد. بعدها به دانشِ دانشمندان دل بستم. به لیزر، به بمب... با خودم فکر کردم بالاخره این دانشمندان به داد ما خواهند رسید و اگر سنگی در راه باشد، قبل از اینکه سنگ به زمین برسد با لیزر یا بمب یا هر کوفت و زهرمار دیگری آن را تکهتکه خواهند کرد و ذهنم را بستم، بستم که به سنگهای آسمانی، به زلزله، به گردباد و به آتشفشان فکر نکنم.
ولی ترسها ولکن نبودند. در را به روی مجموعهای از ترسها میبستم، ترسهای دیگر میآمدند. میترسیدم، میترسیدم پدرم یا مادرم بمیرند (اتفاقی که بعدها برای هردو افتاد)، از ازدواجکردن و مشکلات زندگی میترسیدم، از ازدواجنکردن و تنهاماندن هم میترسیدم، ازدواج کردم. از بچهدارشدن و مسؤولیت بچه میترسیدم، از بچهدارنشدن و پشیمانیِ اینکه چرا بچهدار نشدهام هم میترسیدم، وقتی داشتیم بچهدار میشدیم میترسیدم نکند بچه سالم نباشد اما سالم بود. بعد برای آیندهی بچهام میترسیدم. شغلش، زنش، کارش... ترسها تمامی نداشتند. یکبار دوستم گفت: «میدونی آهویی که تو جنگله از چی میترسه؟» گفتم: «از چی؟» گفت: «فقط از شیر... دیگه هیچی.» پس من چرا از اینهمه چیز میترسیدم؟
حتی وقتهایی که نباید میترسیدم هم میترسیدم. یکبار با زنم رفته بودیم بیرون، یک ماشین که یکطرفه و خلاف میآمد، جلویمان سبز شد. بوق زدم که عقب برود، جوانی که رانندهی ماشین بود سر را از پنجره بیرون آورد و گفت: «بیشعور اینقدر بوق نزن.» دیگر بوق نزدم. زنم که آنموقع نامزدم بود، نگاهم کرد و گفت: «چیزی بهش نمیگی؟» این جوانهای بیکله اکثرشان چاقوماقو هم دارند، خیلیهایشان دعوایی هم هستند. گفتم: «ولش کن جواب ابلهان خاموشیه.» هنوز که هنوز است، زنم توی دعواهایمان آن روز را یادآوری میکند که چرا آن روز پیاده نشدم و یک مشت توی فک مرتیکه نکوبیدم؟
سالها بعد یکبار وقتی با زنم و یکی از دوستانم و همسرش بیرون رفته بودیم، با رانندهی ماشین بغلی که جلوی ما ویراژ میداد دعوایمان شد، رانندهی ماشین بغلی که هیکلش سهبرابر من بود با یک چوب گنده از ماشینش پیاده شد، دوستم که همقدوقوارهی من بود، در چشمبههمزدنی پایین پرید و به دماغ مردِ سهمتری یک «کله» زد، مردِ چوببهدست نقش زمین شد. من ایستاده بودم و نگاه میکردم و تمام بدنم میلرزید. به دوستم گفتم: «از قدوهیکلش نترسیدی؟ ندیدی چوب دستشه؟» دوستم گفت: «چرا ترسیدم ولی خب باید میزدم دیگه.» بعد گفت: «همه میترسن. باید به روی خودت نیاری. اگه به روی خودت نیاری یعنی نترسیدی.» بارها سعی کردم وانمود کنم که نمیترسم ولی میترسیدم.
پسرم را صدا زدم و گفتم: «خیلی ناراحتم.» پسرم گفت: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه فهمیدم آدم ترسویی هستم.» پسرم گفت: «از کجا فهمیدی؟» گفتم: «فهرست ترسهام رو نوشتم.» پسرم گفت: «ببینم.» گفتم: «نه.» گفت: «چرا؟» گفتم: «خجالت میکشم.» پسرم گفت: «بده ببینم.» جایمان عوض شده بود، کاغذ را دادم دست پسرم.
نگاهش میکردم. خیلی بادقت میخواند، وقتی تمام شد یکبار دیگر هم خواند. گفت: «بهنظرم تو ترسو نیستی.» گفتم: «واقعا؟» گفت: «آره مثل همهای.» خوشحال شدم. از اینکه بهنظرش مثل همه بودم، اینقدر خوشحال شدم که در پوستم نمیگنجیدم. پسرم گفت: «حالا سوسکه رو نمیکشی؟» فکر میکردم ماجرای سوسک و کشتنش تمام شده باشد ولی از قرار معلوم این رشته سر دراز داشت. گفتم: «خودت نمیکشیش؟» گفت: «نه. میترسم.» گفتم: «میدونم، ولی بالاخره ممکنه یه موقعی مجبور بشی مثلا وقتی زن بگیری، اگه زنت بگه یه سوسک تو دستشوییه و بخواد بکشیش که نمیتونی بگی میترسم.» پسرم گفت: «اونموقع میرم میکشم.» گفتم: «دیدی که منم نوشتم میترسم.» گفت: «زود باش، داره میریزه.» دوباره شروع شد، وارد شدن به توالت، درآوردن دمپایی، بستن در توالت و تنهاشدن با سوسک. اینبار سوسک روی زمین بود، پیراهنم هم کنار سوسک روی زمین افتاده بود و نوک شاخکهای سوسک به یقهی پیراهنم میخورد. همین که به سوسک نزدیک شدم، سوسک رفت پشت پایهی سرامیکِ روشویی قایم شد. با دمپایی یکی دو ضربه به پایهی سرامیکی زدم که سوسک بیرون بیاید. یکدفعه سروکلهی سوسک پیدا شد و در فاصلهی یک سانتیمتری، صاف جلوی چشمم شروع به بالزدن کرد. اینقدر نزدیک بود که بالزدنش باعث میشد باد آرامی که بوی سوسک میداد به صورتم بخورد. اینبار دیگر نمیخواستم جیغ بزنم ولی زدم و وقتی میخواستم از دستشویی بیرون بدوم، پایم روی آبی که از شیلنگ بیرون ریخته بود لیز خورد و کف خیس دستشویی خوردم زمین. سوسک آمد و نشست روی پیشانیام آرام گرفت. پسرم داد زد: «دوباره چی شد؟» داشتم قبض روح میشدم. با صدایی که بهسختی از گلویم بیرون میآمد گفتم: «چیزی نشده.» پسرم گفت: «کشتیش؟» گفتم: «تقریبا.» گفت: «تقریبا یعنی چی؟» گفتم: «یعنی بهطور نسبی دارم میکشمش.» پسرم گفت: «در را باز کنم؟» اینبار دیگر فریاد زدم: «نه... نه.» سوسک آرامآرام روی پیشانیام قدم زد و آمد نوک دماغم، جوری با طمانینه راه میرفت انگار پیشانی من خیابان شانزلیزه است. حالا نوک شاخکهایش زیر چشمم میخورد و هم قلقلکم میآمد هم صدبرابر چندشم میشد. سوسک گفت: «چطوری؟» گفتم: «داری حرف میزنی؟»گفت: «از بس ترسیدی فکر میکنی من دارم حرف میزنم.» پسرم دوباره از پشت در گفت: «بیام تو؟» اینبار بلندتر از دفعهی قبل داد زدم: «نه.» به سوسک گفتم: «ببین پسرِ سیزده سالهی من پشت در وایساده خیلی بده اگه در رو باز کنه من رو که باباشم تو این موقعیت ببینه، جان هرکی دوست داری یه لطفی به من بکن.» گفتم: «بذار جامون عوض بشه.» گفت: «عین اون صحنهی فیلم گوزنها؟.» گفتم: «آره، بیا و عین پوریای ولی یه کار جوونمردونه بکن، جای دوری نمیره.» سوسک گفت: «نمیتونم پسر من هم داره
نگاه میکنه.» دیدم بغل پاشویه یک بچهسوسک دارد به ما نگاه میکند. بچهسوسک گفت: «بابا، گناه داره از روی دماغش برو اونطرف.» سوسک کمی فکر کرد. بعد پر زد و از روی دماغم بلند شد و رفت پیش پسرش. از جایم بلند شدم و سوسک بامعرفت و پسرش را با یک ضربه له کردم. سوسکِ لهشده گفت: «این بود نتیجهی جوونمردی من؟ حالا که اینجوری من رو کشتی دیگه بهنظرت ترسو نیستی؟» و دیگر حرفی نزد.
پسرم گفت: «بیام تو؟» گوشهی چشمم اشک جمع شده بود، گفتم: «ببین بهخاطر یه دستشویی رفتن آدم رو مجبور به چهکارایی میکنی؟» پسرم آمد توی دستشویی و گفت: «تازه میخوام دربارهی شجاعت، گذشت، عشق، دوستی، خودخواهی، قهرمانی، ازخودگذشتگی و این چیزا باهم حرف بزنیم.»
ایوای اینبار سوسک بود، دفعههای بعد باید شیر میکشتم.
منبع: dastanmag.blogfa.com
#سروش_صحت #داستان_کوتاه #ادبیات #سوسک #ترس #چرا_میترسی #همکتاب
چالش نویسندگی :
از جایگاه متضاد با جنسیت خود یک خاطره ی باور پذیر بنویسید
چالش نویسندگی کارگاه داستان نویسی آذر ۱۴۰۰
ویژه ی محیط همبودگاه نوشته شده است ..
شهروز براری صیقلانی
■ □ مقدمه و آغاز
● ○ خروج از پیله به شوق پرواز
توی محیط دانشگاه همه میدونستیم که فاطی سنگنورد لیگ بانوان کشور بوده . و حتی چندین مرتبه هم بعد برگشت از مسابقات براش پرده تبریک زده بودند جلوی درب دانشگاه شیراز و حین ورود به دانشگاه حلقه ی گل انداختن گردنش و اینجور موارد کلیشه ای و تکراری . من که هیچ درک نمیکنمش . زیادی انرژی داره و شاد هست .
در همین هنگام ولی دنیای من رنگ و رخساری دیگر داشت . من توی رویاهام سیر میکردم و از دست برقضا مدال طلای المپیک رو گردنم انداخته بودن . البته تنها در تخیلات و خیال پردازی هام . . . تازه داشتم تصمیم میگرفتم که توی کدوم یکی از رشته های ورزشی اون مدال رو کسب کرده باشم که از صدای بسته شدن درب کلاس چرتم پاره شد و رویای نیمه کاره ام همگی نخکش شد و خیال پردازی ام دوباره نیمه کاره موند و موکول شد به وقتی دیگر ....
بین ساعات جلسات کلاس چندین ساعت تایم خالی داشتم و همیشه یک کلاس خالی پیدا میکردم در تنهایی و سکوت و انزوای خودم در دانشگاه انتهای کلاس مینشستم و یا خیره به فاطی و معاشرت هاش میشدم و حسرت اونو میخوردم . فاطی دقیقا اون شکل آرمانی بهترین نسخه از خویشتن خویشم بود که در خواب و رویا از خودم تجسم میکردم . والا دروغ چرا .... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که فاطی حتی یک سرو گردن از ایده آل ترین خیال پردازی های منم بالاتر بود . میدونستم که دچار کمبود های شدید عاطفی هستم . عمق بی خبری و غریبگی من با تکنولوژی های معمول زمانه به اندازه ی مسافت روستای دور افتاده مون در دهکوره های مازندران تا به دانشگاه شیراز بود . یعنی هیچ رغمه نمیشد با توجه به کوله بار پر شده از فقر فرهنگی و بیگانگی با عرف های رایج جامعه این مسافت رو طی کرد و با دخترهای همسن و سال خودم در دانشگاه معاشرت کنم . . یه چیزهایی رو بلد بودم و خیال میکردم مقیاس یک متر از سیصد کیلومتر فاصله رو جبران کرده باشم اما خب بی تعارف باید اعتراف کنم که به خودم قبولونده بودم هرگز موفق نخواهم شد یک دوست ساده و خوب از جنس خودم توی دانشگاه پیدا کنم . چه برسه به اینکه زبانم لال روزی برسه که با یکی از پسرهای دانشگاه سلام علیکی داشته باشم و یا قادر باشم یه قرار ساده ی سینما بزارم .
☆ کشمکش های درونی
خب واقع بین بودم . تفاوت های ظاهری چندانی نسبت به سایر دخترها نداشتم حقیقتش اگر حمل بر خودستایی نباشه باید بگم که یکمی هم زیباتر بودم . ولی نمیدونم چرا یه چیزی کم داشت ظاهرم یا که شاید زیاد داشت و سبب میشد هرکسی براحتی با یک نگاه تشخیص بده که روستازاده هستم . البته افتخار میکردم و میکنم به اصالتم . ولی خب صادقانه بگم دانشگاه و محیط شهری و زندگی توی یه شهر غریب نیازی به چنین خصیصه ای نداره . خب روستازاده و روستا نشین با رسم و رسوم و عادت های مختص خودش راحت تره . توی شهر انگار دست و پام رو با زنجیر بسته باشن . همش حواسم به لهجه ام بود و از همه غم انگیز تر این مهم بود که من از کودکی با زبان محلی در خانه و روستا حرف میزدیم و با اینکه فارسی حرف زدنم هیچ مشکلی نداشت ولی.... یه چیزی کم داشت . گاهی از نگاه و لبخند اطرافیانم احساس میکردم توی دلشون دارن به تلاشم برای صحیح حرف زدن و پنهان کردن ته لهجه ام قش قش میخندن و این سبب به چهره نشستن لبخندی موزیانه در چهره شون شده .
کلا هیچ توانایی و لیاقتی در معاشرت کردن با دیگران در وجودم بافتن نتوان کرد . یا که بلکه شاید باید مینوشتم در وجودم نمیتوان پیدا کرد .
حرف زدنم هم عین همین جمله بالا پر از شک و اگر و اما هست و معمولا برای اخر جملاتم یک گزینه و حالت دومی هم به زبان می آورم اغلب .
یعنی اغلب به زبان می آورم .
یا به زبان میارم .
میبینید دست خودم نیست همش در تردید و دو دلی هستم . حتی توی نوشتن و تایپ کردن در خلوت خودم چنین مشکلی دارم . چه برسد به اینکه با این اعتماد به نفس پایین بخواهم با دیگران حرف بزنم . ان موقع قلبم به تلاطم و طپش هام تندتر میشه مغزم هنگ میکنه . و حتی تمرکز خودمو از دست میدم و یادم میره که راجع به چی داشتم صحبت میکردم .
یا که مقابل استاد زبان ادبیات عمومی سه واحدی مثل مترسک ایستاده بودم و اون چیزهایی رو به من گوشزد میکرد و من هر چند نفس در میان الکی میگفتم بله صحیح میفرمایید . و نفسم تنگ می اومد و سرخ شده بودم . و بعد از سکوت دانشجویان و نگاه خیره و متعجب شون به خودم اومدم و فهمیدم از فرط استرس حتی گوشهام نشنیده که استاد چه پرسشی از من پرسیده و اون لحظه بود که قبل از خندیدن دانشجویان
فاطی بلند شد و دستم رو گرفت و الکی گفت ؛
استاد ایشون اسمش ' گلی پیک آسا' هست از شمال ایران میاد تمام شب توی جاده بوده و صبح رسیده شیراز و اومده سر جلسه اول صبحی که غیبت نخوره . و کمی خسته ست . با اجازه میبرمش تا صورتش رو کمی آب برنه .
از این دروغ هاش شاخ در اوردم . ولی سبب شد کسی به من نخنده . ظاهرا استاد ازم پرسیده بود که اسمم چیه و از کجای این سرزمین میام و راجع به ادبیات بومی و فورکلور جغرافیای زیستی خودم چه میدونم .؟ .
و من همش میگفتم که
بله صحیح می فرمایید....
. ■ □ توصیف و پرداخت شخصیت
● ○ تفاوت فرهنگی و جبر جغرافیایی
فاطی خیلی محبوب و سرآمد بود . همه میشناختنش . . بقول خودش که به شوخی میگفت که در نقش یک گاو پیشانی سفید هست چون همه میشناسنش . اسم و فامیل منو طریق دیگه ای صدا میزد و بجای اینکه بگه "گلابتون پیک آسا" بهم میگفت ؛ گلی پیکاسو .
توی دوران زندگیم و تحصیلات ابتدایی تا دانشگاه این تنها دفعه ای بود که کسی به من توجه نشون میداد . گاهی وقت ها در مکان هایی که هیچ کس فکرش رو نمیکرد سبز میشد و در حیرت میموند که من اونجا چکار میکنم . گاهی هم به شوخی میگفت که هرکی ندونه خیال میکنه تو منو تعقیب میکنی که هرجایی میرم تو هم سر از اونجا در میاری گلی .
اون این حرف رو میزد ولی خب خودش هم خوب میدونست که همیشه ابتدای امر من وارد اون فضا و مکان و یا زیارتگاه شده ام و با کمی تاخیر او نیز پشت سرم به همانجا آمده . پس خیالم راحت بود که او چنین تصور غلطی نخواهد کرد درضمن چه دلیلی دارد که بخواهم تعقیبش کنم . احساسی دوگانه نسبت به او داشتم . هم حسرتش رو میخوردم و هم اینکه یجورایی ازش متنفر بودم . چون اون تموم چیزهایی رو که من دلم میخواست داشته باشم رو یکجا داشت . انگاری حق منو خورده باشه . نمیدونم دلم از اینکه منو تحویل میگرفت شاد میشد . اما همزمان دلم میخواست خودم بجای اون میبودم و یا اینکه گاهی برام سوال پیش می اومد که اون چرا اینقدر خاکی و بی ریاح و مهربونه . .
برایم بیش از حد مرموز پیچیده و غیر قابل درک می آمد طوری رفتار میکرد که گویی همدیگر را سالها میشناسیم البته او با همه اینگونه بود . او دقیقا نقطه ی وارونه و متضاد من بود . او زیبا قد بلند و سفید روشن و چشمانی عجیب و دو رنگ داشت . وسواس آشکاری در پنهان کردن چشمانش داشت تمام سعی خود را میکرد که با کسی چشم در چشم نشود نگاهش را میربود و از خیره ماندن به چشمان افراد امتنا میکرد یا عینک تیره ای که معمولا بر چشم داشت یا که لااقل یک زگگ زولف از موی بلوند خودش را طوری بر چهره می انداخت تا جلوی یکی از چشمانش را بگیرد و ان زمان بود که بی دغدغه و آزادانه به چشمان طرف مقابل نگاه میکرد . کمتر کسی از ماجرای دو رنگ بودن چشمان فاطی باخبر بود چون یا اینکه اصلا نمیشد چشم در چشم شد با او و یا اینکه یکی از چشمانش پشت زولف مویش از نظرها پنهان بود و فقط چشم دیگرش را میشد دید در حالیکه رنگ چشم راستش عسلی مایل به سبز و چشم دیگرش به رنگ آبی بود . هارمونی و هماهنگی بی نظیری در اندام و اعضای بدن و حتی چهره اش وجود داشت . من برای نخستین بار بود که میدیدم شخصی زیباتر از خودم نیز در محیط مشترکی حضور دارد . البته من تمام عمرم را در روستای علی آباد کتول گذرانده بودم و خب غیر از دختران مشت کریم و دختران حاج یدالله و نوه های خانماقا و دختران خانمبس هیچ دختر دیگری در روستایمان نبود که همسن و همکلاسم باشند تحصیلات دوره راهنمایی و دبیرستان را نیز در شهرستان گذراندم و حتی یک دوست هم نداشتم . اکنون نیز اوضاع احوال همان است که بود غیر از فاطی هیچ کس مرا نمیشناسد و یا حتی با من سلام علیک نمیکند اگر فاطی مرا تحویل نمیگرفت همچنان در انزوا و بی انگیزه می ماندم . حتی درون روستایمان نیز کمتر کسی مرا به چهره میشناخت کم حرف بودنم به کنار از همه مهم تر اینکه اعتماد به نفس کمی دارم و این خصوصیات وارثی است و باقی خانواده نیز همینی هستیم که میبینید همیشه گوشه گیر و سر به زیر بودم . در کل اصلا چشمگیر نبودم و در حکم روح کاسپر تمام دوران زندگی از خانه به مدرسه و بلعکس در رفت و آمد بودم . . ذاتآ فرد درونگرایی هستم و زیاد اهل معاشرت نیستم . اکنون نیز روزهایی که کلاس دارم در لحظه ی آخر سر جلسات میرسم و زودتر از همه هم خارج میشوم . برعکس من ولی فاطی همیشه و بر هر دلیل در محیط دانشگاه حاضر و ناظر و آماده است . او اسطوره ی اعتماد به نفس محسوب میشه .
همیشه در همه جا حضور داره و انگاری دائم بین کلاس های دانشگاه داره ول میچرخد یجورایی هم نخود هر آش هست . یا مثل یه نخودی در بازیه وسطی که چه نوبتش باشد یا که نه، همیشه وسط میدان مسابقه است . فاطی هم همینجور است حتی روزهایی از هفته که اصلا کلاس نداشت را هم داخل محیط دانشگاه پرسه میزد با همه دوست بود و همه دوستش داشتند .
از آنجایی که زاده و بزرگ شده ی شهری مثل رشت بود خلق و خو و معیارهای مختص خودش را داشت .
یه جورایی خیلی سوسیالیست و روشنفکر و شاد بنظر می آید
او ولخرج بامحبت و بی نهایت باهوش و مهربان است .
اوایل خیال میکردم دختر خوبی نیست چون میدیدم تمام پسرهای دانشگاه را به اسم میشناسد . ولی وقتی قرعه به نامش افتاد تا من هم اتاقی اش شوم در خوابگاه به مرور نظرم عوض شد و فهمیدم که پاک ترین دختر درون دانشگاه خودش است . . در کل خیلی چیزها یاد گرفتم از او .
حتی ترم دوم و در تعطیلات نوروزی مرا با خودش به مسافرت شمال برد و اینکه فهمیدم محیط رشت چقدر با شهرهای دیگر ایران فرق دارد .
زن ها گروهی در خیابان گلسار موتور سواری میکنند و مامور راهنمایی و رانندی نیز به مفهوم عرض ادب و احترام برایشان سر تکان میدهد . زن ها چه طبیعی با دوچرخه در خیابان های شهر در آمد و رفت هستند . طی یک هفته ای که مهمانشان بودم و مراسم های شب نشینی خانوادگی و آواز خواندن زن ها و نوازندگی و شور و نشاط و محیط گرم محله و دایره ی اطرافیانشان را که میدیدم متوجه ی سر منشا و ریشه ی تمام خصیصه های متفاوت فاطی میشوم . اینکه او از چنین اتمسفر و اجتماعی آمده سبب شکل گیری هرآنچه شده که اینک از او دیده میشود و صد البته که برای افرادی مانند من در نگاه نخست غیر قابل درک و ناشناخته می آمده . و آزادی های بی ریاح و افکار و باطن سالم شهروندان موجبات شکل گیری شخصیت راحت و جالبش را فراهم آورده . . او در فضایی رشد کرده و بزرگ شده که خالی از تعصبات کورکورانه بوده و بجای پیروی از قوانین نانوشته و عرف جامعه از عقل و خرد و منطق خودش پیروی کرده . فهمیدم اگر فاطی با هزار تا پسر از پسرهای دانشگاه سلام علیک کند و یا جزوه ای بدهد و یا بگیرد هیچ سوء نیت و یا انحرافی درونش نیست و یا اینکه اگر چادر نمیگزارد و کم حجاب است هیچ ربطی به فساد اخلاقی ندارد .
به معنای حقیقی در رفتار و کردار و افکار و تک تک لحظات فاطی میتوانستم حس کنم که او دغدغه هایی فرای ظرفیت درک امثال من دارد .
■ □ پیش آگاهی و سیر صعودی
● ○ کشف یک روح بزرگ در جسمی بی ادعا
یکروزی فاطی بی مقدمه وارد کلاس شد که عده ای از دخترها نشسته بودند . فاطی گفت ؛
بچه ها یه گروه تلگرامی هست که امشب قراره قرعه کشی کنه . میخواید اسمتون رو رد کنم ؟.... .
و همگی هم از خداخواسته قبول کردند .
فردایش معلوم میشد که یکی از دخترها به نام سمیرا ، اسمش در امده و برنده ی یک میلیون تومان شده .
فاطی ولی با جدیت گفت :
این قبول نیست . چون من سبب شدم و اسم سمیرا رو نوشتم پس الان میبایست ده درصد از جایزه اش رو به من بدهد ..
بعدش هم جایزه رو تحویل سمیرا داد . و من تمام این اتفاقات رو باور میکردم . ولی بعدش یکبار از سر کنجکاوی و بلکه فوضولی درون ایمیل هایش چیزی را پیدا کردم که پرده از ابهام برداشت و حقیقت آشکار شد . .با چشم خودم خوندم که به مادرش نوشته بود که ؛
یه طوری به سمیرا کمک کردم که هیچکی شک نکنه .
خب چی میشه اسمش رو گذاشت،؟ اگر این اسمش انسانیت و مهربانی و بزرگواری نیست پس چیه؟...
خب از نظرم چنین شخصی نمیتونه فرد بدی باشه . یادم هست که یکبار از دهانش شنیدم که میگفت ؛
میخوای وضع مالی آدمها رو متوجه بشی باید به کفش هاشون نگاه کنی . اگر خودرو داشتن به لاستیک خودروشون نگاه کن .
بعد یادم افتاد که توی پیامک هاش برای مادرش نوشته بود که سمیرا امروز کفش نو به پا داشت خیلی خوشحال شدم . مرسی مامانی.
خب کمی گذشت تا با دقت زیاد و تمرکز و تجزیه تحلیل چیزهایی که میدیدم بتونم درک درستی از جایگاه و خلوص نیت فاطی پیدا کنم . اون اهل توضیح دادن نبود . عمرا اهل خودگویی و یا مدعی بر خوب بودن خودش نبود . اتفاقا برعکس . همیشه بگونه ای تظاهر میکرد که ادم سر به هوا و بی دقت و بی خیالی هست . یه نکته ی عجیب هم وجود داشت . کمی شک بر انگیز بود . دقیقا لحظه ی گرفتاری و مشکلات سخت اون بیخبر و سرزده با کلید حل معما سر میرسید .
مثلا اگر اجاره ی خوابگاهم شش ماه عقب افتاده بود و به سه میلیون پول نیاز پیدا میکردم اون بی انکه چیزی بهش گفته باشم و یا جلوش حرفی زده باشم بی مقدمه سر صحبت رو باز میکرد و میگفت ؛
گلی من توی درس فیزیک تخصصی خیلی ضعیفم . یه دانشجوی ترم بالایی پیدا کردم که میگه ساعتی دویست هزار تومن میگیره تا جلسات رفع اشکار توی خونه اش برگزار کنه . من هم پولش رو پیشاپیش از مادر گرفتم تا برم پیشش کلاس ولی بعد که خودم جزوه ها رو مرور کردم فهمیدم خیلی ساده ست و الکی سخت گرفته بودم . از طرفی من میتونم پول رو بزارم تا ترم آخر برای قبولی توی درس سه واحدی و تخصصی ریاضیات پیشرفته هزینه کنم . ولی الان باز یه مشکل بزرگ دارم .
من که واقعا باورم شده بود که اون داره برای من درد دل و یا همفکری و مشورت میکنه
ازش میپرسیدم :
چه مشکلی فاطی؟
فاطی میگفت ؛ خودت میدونی من آدم ولخرجی هستم . اگه سه تومن رو بدم بهت . و سال دیگه که ترم آخر شدیم بخوام ازت پس بگیرم میتونی برام نگهش داری ؟. .
من هم که از خدا خواسته قبول میکردم . ولی وقتی اولین شک رو کردم که بجای سه میلیون تومان به من سه میلیون و سی و شش هزار تومان داد . سی وشش هزار تومن اضافه ای که روی پول گذاشته برام یک دنیا معنا داشت . اشک منو در آورد . چون ماجرا و حقیقت پشت پرده ی دروغ هاش رو برام افشا کرد . آخه کرایه ی خوابگاه ماهیانه پانصد و شش هزار تومن هست . و جمعا شش ماه بدهکاری من به خوابگاه میشد معادل سه میلیون و سی و شش هزار تومن . و خب فاطی هم دقیقا همین میزان پول رو امانت گذاشت پیشم . و لحظه ی آخر گفت که ببین من تا دوازده ماه دیگر و ترم آخر به این پول نیاز پیدا نمیکنم . ولی اگر نیاز داری حتما و بدون تردید و نگرانی با خیال راحت خرجش کن . چون ترجیح من این هست که تو این پول رو خودت خرج کنی و در عوض ترم آخر که شدیم ناچار بشی بجای پس دادن پول به من ، خودت به من ریاضیات رو تدریس کنی . اینجوری هم بهتر از این هست که بخوام برم خونه ی یک غریبه تا اون به من جلسات رفع اشکال بزاره .
بعدشم خندید و رفت . خب من از این اتفاق به بعد تمام تصوراتم نسبت به هر امر و موضوعی که یک طرفش فاطی قرار داشته باشه برگشت . تازه دو زاریم افتاد که اون چه انسان بزرگ و متفاوتی هست . مدتی گذشت و یکبار موقع صحبت فاطی گفت ؛ چه میشد اگر میتونستم فلان دانشجوی ترم اولی رو بیارم خوابگاه سکونت کنه ...
پرسیدم : خب چه دلیلی داره که چنین اتفاقی بیفته ؟...
فاطی که مشغول اتو کشیدن مقنعه اش بود و از سر بی ریاحی و صادقانه جواب داد :
خب اون پسوند خاصی داره
پرسیدم : چه ربطی داشت؟
اخه لهجه هم داره . درونگراست و منزوی . شهر پر از گرگه . اون از یه روستای کوچیک وارد این کلانشهر شده . هزار تا خطر هر قدم هست . اون اروم و ساکت و بی حاشیه ست . و خیلی هم خوشگل .
من که گیج شده بودم کمی تصورات منحرف و کج از خیالم گذشت و پرسیدم ؛ خب اینایی که میگی چه ربطی داره به هم
فاطی گفت : خب می بایست بی اونکه خودش بفهمه و یا بویی ببره مواظبش بود . اون حتی نه خواهر بزرگتر داره و حتی نه مادر و خاله
من که دهانم نیمه باز مونده بود که این چرت پرتا چیه که فاطی میگه .. که فاطی ادامه داد و گفت : خب مگه ندیدی چقدر تنهاست . چنین افرادی کمبود محبت دارن و خب طفلکی ها بی تقصیرن . جبر خورده ی روزگارن . خب با اولین ابراز محبت و عشق سریع دل میبندن . وابسته میشن و خب بعدشم که واقعیت ماجرا و توزرد بودن طرف مقابل اکران عمومی میشه اونها لطمه میبینن . به حاشیه کشیده میشن از هدف اول خودشون و اتمام تحصیلات دلسرد شده و سرخورده و افسرده و دل شکسته میشن . میبایست با چنین اشخاصی دوست شد . و اونا رو نزدیک خودم نگه دارم . تا اون حد که بتونم اعتمادشون رو جلب کنم و درد دل کنن برام . تا به سلامت روح و روانشون کمک بشه . و هم اینکه از ریز و بم شون باخبر باشم تا بتونم موقع نیاز یه کمی کمک کنم . یا که مثلا راه رو از بیراه بهشون نشون بدم . اون بنده ی خدا با تمام وجود و از قلب ازم بدش میاد . حق داره . چون تمام چیزهایی رو دارم که اون دلش میخواد . و از طرفی هم از ملاحظه ی رفتارم توی محیط دانشگاه پیش خودش خیال کرده به غلط که من خراب دارم و یا انحراف اخلاقی . البته مهم نیست دیگران نسبت به من چی فکر کنن . موقعش که برسه و با گذر زمان خودشون کاشف بعمل میارن که در اشتباه بودن . مهم این هست که آخر سر با چه تصوری از آدم یاد کنن . نه اینکه در ابتدای آشنایی جه تصوراتی دارن .
فاطی این حرفها رو زد و من یک به یک تمام اتفاقات خودم و خودش و مسائل رو مرور کردم . چقدر برام آشناست چنین چیزهایی . منم زمانی ترم اولی بودم . درونگرا . ساکت . منزوی . مطرود افسرده و گریزان از معاشرت . بی سرپناه و غریب . من هم ابتدا چنین تصورات غلطی نسبت به فاطی داشتم . از شانس خوب زد و باهاش هم اتاقی در اومدم . خدا رو هزار مرتبه شکر . چون خوابگاه ظرفیت تکمیلی داشت و پنج بار مراجعه کرده بودم و بهم نوبت نرسیده بود .. چند روزی رو در مسافرخانه و طول روز هم درون مسجد محله وقت میگذروندم . حتی یادم میاد یکبار که طول روز و برای وقت کشی به زیارت مرقد یه امامزاده رفته بودم اونجا تصادفی فاطی رو دیده بودم . و همون شب از خوابگاه با من تماس گرفته بودن که یه تخت خالی شده و میتونید از همین امشب تشریف بیارید .
اما خب .... دیروز که از دانشگاه بر میگشتیم فاطی به بهانه ی دستشویی رفتن به سمت زیارتگاه رفت ولی داخل نرفت بلکه حتی سمت سرویس بهدلشتی هم نرفت و فقط یه سرک به جاکفشی امامزاده کشید و نمیدونم چی دید که رفت توی فکر . لحظه ی ورودمون به خوابگاه هم به من گفت برو داخل من کمی کار دارم میام . و من از پنجره ی خوابگاه و از دور میدیدم که فاطی یکسره داره با مسئول خوابگاه حرف میزنه . انگار اصرار بر چیزی داشت و حالت و زبان بدن اونها به چشمم اینطور بود که انگار داره خانم فقیهی رو مجاب میکنه تا چیزی رو بپذیره و فاطی یکبند حرف میزد و گاه حالت خواهش و تمنا به خودش میگرفت و یا گاهی هم صداش رو بلندتر میکرد و با هیجان چیزی رو گوشزد میکرد و با دستش سمت جاده رو نشون میداد . و سر آخر هم وقتی که میخواست بیاد داخل از مدیر و مسئول خوابگاه تشکر میکرد و چند بار بغلش کرد و معلوم بود که تونسته طرف رو راضی کنه . اما چه چیزی میان اونها هست که من بی خبرم ....
تا روز بعد مشخص شد که ماجرا چی بوده . درب اتاق زده شد . همون دختر تازه وارد و ترم اولی بود . با یه ساک و یه چمدان و کلی کتاب و یه بالش و پتو زیر بغل مثل یه گربه زول زده بود به من .
فاطی برخلاف انتظار طوری وانمود کرد که انگار اون رو نمیشناسه . و از ماجرا خبر نداره . حتی طوری رفتار کرد که انگار دخترک بیچاره اتاق رو اشتباهی اومده .
من یک به یک این جملات و رفتارهای فاطی رو به یاد دارم . دقیق وقتی که خودم اومدم و دیدم ای دل غافل میان ۱۲۴ هزار پیغمبر قرعه به اسم جرجیسی افتاده که معجزه نداره . دقیق توی دلم گفته بودم ؛ مار از پونه خوشش نمی اومد و درب لونه اش سبز میشد .
احتمالا این دختر هم چنین فکری در سرش داره .
□ ■ نقطه ی اوج و کنش
○● آنروی سکه ی عشق و چینی نازک دل
ترم تابستانی هر کدام شش واحد داشتیم و انتهای ترم بود که فاطی رو مضطرب و پریشان حس کردم . به یکباره بغض میکرد . ولی سریع بغضش رو قورت داده و چهره ای جدی و مصمم به خودش میگرفت . کمی میگذشت و او میآمد تا مانند معمول حرفی را به زبان آورد و به محض دهان باز کردن و کلمات نخست صدایش با بغضی لجباز و بی موقع دست به گریبان میشد و او حرفش را نیمه کاره رها کرده و طبق مواقعی که دلهره و دلواپسی دارد شروع میکرد بی دلیل اتو کشیدن بروی مقنعه ای که هیچ چروک ندارد . حتی اگر مقنعه ای هم دستش نمیدادی باز برایش توفیقی نداشت . او فقط اتو را بروی میز اتو جلو و عقب میکشید و حتی آنچنان غرق در افکارش میشد که توجهی به کارش نمیکرد و حتی ممکن بود ساعتها اتو را جلو عقب کند بی آنکه به برق وصل باشد . او عادت های منحصر بفرد و رفتار های عجیب و مختص به خودش را داشت و بواسطه ی دو سالی که با او هم اتاقی بودم متوجه ی حالات و حرفهای ناگفته ی پشت سکوتش میشدم . ولی اینبار و این بغض و آشفتگی برایم نامفهوم و مبهم بود . هیچ دلیلی برایش نمیافتم .
فردا نتایج امتحانات می آمد و فاطی هم که میگفت صد در صد قبول خواهد شد . ترم پیشرو آخرین ترم دانشگاه او بود و این یعنی من میبایست به او درس ریاضیات را کمک میکردم چون سال قبل به من با زبان بی زبانی و غیر مستقیم اجاره ی شش ماه از خوابگاهم را داده بود
کمی گذشت و فاطی طبق مواقع دلواپسی و اضطراب شروع کرد به تمیز کردن زیر تخت خوابش .
هربار به یک بهانه ای به من گوشه و کنایه میزد . بابت مسائلی که واقعا ارزشش را نداشت و یا اینکه لااقل از او بعید بود که بخاطر بطورمثال یک کلیپس موی شکسته شده اش که من تصادفا زیر پایم مانده بود و مدت ها پیش شکسته شده بود و من نیز زیر تخت خوابش پنهان کرده بودم .
بخاطر لنگه ی جوراب گم شده اش . بخاطر پوست شکلاتی که خودش خورده بود و زیر تخت خواب انداخته بود و حالا پیدا شده بود . بخاطر هر چیز ناچیزی به من تشر میزد و گاه میان بد و بیراه گفتن هایش بغض میکرد و حرفش را نیمه کاره رها میکرد . انقدر داد و فریاد زده بود که باقی دخترها همگی در سکوت تکیه به دیوار راهروی خوابگاه زده و از درب باز اتاق ما را تماشا میکردند . ولی یکجای کار میلنگید .
چرا همگی اینچنین معصومانه به فاطی خیره مانده اند و بغض دارند . چرا سمیرا اشک هایش را با دنباله ی روسری دیگری پاک میکند . چرا شبنم روسری اش را با بغض زیر گلویش گره میزند و هی بغض قورت میدهد . سکوت بیش از حد عمیق شده . یکجای کار میلنگد . فاطی عصیان زده و نا متعادل شده او قوی تر از این حرفها بود که بی دلیل در دره ای از جنس ناباوری ها سقوط کند او چه مرگش شده . نکند غذای دانشگاه را مسموم کرده بودند و همگی چیزخور شده اند . خب من هم خورده بودم . پس چرا سالمم؟...
کمی شد و فاطی بخاطر مسواکی که خودش قبل تر برایم خریده بود با من دعوا گرفت . او دیوانه شده بود مسواک را در دستانش گرفته و بالا نگه داشته بود و طول راهرو را قدم میزد و میگفت ؛
این مسواک واسه ی من بود . گلی اینو دزدیده از من . و الان توی کیفش پیدا کردم .
در حالی این حرف را میزد و اینگونه توهمت میزد که میدانست چنین نیست میدانست خودش برایم خریده . او حتی لحظاتی پیش مسواک را از دست خودم گرفته بود و من خیال میکردم که ماتند کودکان که با هم قهر میکنند و وسایل خودشان را از هم پس میگیرند قصد دارد تا چنین رفتاری کند . خدای من به یکباره چه شد؟...
روزگارم تیره و تار شده . فاطی خوب میداند که من از صمیم قلب دوستش دارم . او میداند که حتی اگر بی دلیل دم گوشم بزند باز قادر و حاضر نخواهم بود به او اعتراضی کنم . او تنها تکیه گاه و پشت و پناهم است . او آنقدر در حقم محبت کرده که گویی خواهر بزرگترم است . او آنقدر مرا دوست دارد که کاملا خودم را عضوی از اعضای خانواده اش میدانم . ولی چه شده که او اینچنین با من بد میکند . خب یک اخم و بی اعتنایی اش برایم کافیست تا از غصه دق کنم خودش نیز کاملا واقف است که من چقدر به او وابسته و دلبسته ام . تمام روزگارم پر شده از وجود مهربانش و مهربانی هایش . هرچه هستم و هرچه میدانم و بلدم را مدیون او هستم . او را خوب میشناسم . او محال است که چنین رفتاری کند و انقدر میدانم که او چیزی در سر دارد . او بی نقشه و بی دلیل کاری را نمیکند . او دچار بحران روحی شده ولی اما چرا یکشبه؟... عجیب است . او از ابتدای ترم تابستانی رفتارهای عجیبی از خود نشان داد . مثلا اینکه برای روز انتخاب واحد بی آنکه با من همقدم شود به تنهایی و صبح زود به دانشگاه رفت و حتی دیگر از من نپرسید که چه روزهایی از هفته را جلسه ی کلاس دارم تا با من هماهنگ کند و هردو روزهای مشترکی را به دانشگاه برویم . او حتی برگه ی انتخاب واحدش را به من نشان نداد . او از ابتدای ترم تابستانی حرف هایی عجیب و نامفهومی میزد . هر شب قبل خواب با من کلی درد دل و حرف میزد ولی او اولین روز تابستان قبل خواب مرا صدا زد و گفت ؛
گلی بیداری ؟
_ بله ؟..
یه چیزی بهت میگم بهش توجه کن .
_ بگو .
نود ۹۰
_ چی؟ ۹۰ چیه؟ برنامه ی نود؟
او چیزی نگفت ، و خوابید .
این رفتار کل شب های تابستان تکرار شد
روز بعدش گفت؛
گلی بیداری؟ یه چیزی بگم بهش توجه کن
_چی؟ بگو میشنوم
۸۹ هشتاد و نه
چی؟ یعنی چی؟
او چیزی جواب نداد و خوابید
فردا شبش هم همین کار تکرار شد ولی اینبار گفت ۸۸ هشتادوهشت
و فرداشب دیگرش گفت هشتاد و هفت
و همینطور معکوس آمد تا رسید به شماره های تک رقمی
دیشب که گفت :
گلی
_گفتم ؛ خودم میدونم میخوای بگی چهار
و او نیز دیگر چیزی نگفت و سکوت کرد و خوابید
اما الان چنین ظلمی در قبالم میکند . نمیدانم چرا تمام رشته ها را پنبه کرد . او شد مانند گاو شیر ده . وقتی سطل پر شد انرا لگد زد و ریخت . او از چشمانم افتاد . من زیادی بزرگ کردمش در خیالم . او ارزشش را نداشت . او هم یکی هست مانند دیگران ترم جدید را بی آنکه به او تکیه کنم و یا اینکه روزهای مشترک انتخاب واحد کنم میگذرانم . او مگر کیست . من مگر چه کم دارم . خب او به من خیلی محبت کرده و من منکرش نیستم . اما اینکه بخواهد از احترامی که برایش قائلم سواستفاده کند و به من توهمت ناروا بزند را تحمل نخواهم کرد . او دیوانه شده .
او تاکنون مشغول ظاهرنمایی بود که اینچنین از خودش یک اسطوره و فرد ایده آل در باورم ساخت . وگرنه او نیز یکی هست مانند دیگران . خب چه سودی دارد که تمام دوران دانشگاه را اینچنین خوب و عالی باشد ولی یک ترم مانده به پایان اینچنین خودش را بروز دهد و از حالت عادی و نرمال در آمده و هم خودش را بی آبرو و انگشت نما کند و هم اینکه مرا برنجاند و دلم را بشکند .
در همین افکار بودم که حادثه ی اصلی رخ داد و اوضاع تغییر کرد . هرآنچه اوضاع بد بود اینک بدتر شد زمانی که بی مقدمه آمد و درب گوش من سیلی محکمی زد و رفت
من ماندم و ناباوری ها
من ماندم و نفرت
من ماندم و دل شکستگی ها
■□ واکنش
●○ ماه از پشت ابر در خواهد آمد امشب....
از او متنفر شدم . دیگر دوستش ندارم . او اندازه ی یک کودک نیز عقل و خرد و آبرو ندارد . من نباید به او تکیه میکردم . او حتی تعادل عقلی ندارد . او خودش سرتاپا مریض است او مشکل روحی روانی دارد . دنیایم سیاه شد ناچار تا صبح با خودم کلنجار رفتم و فکر کردم . بالش و وسایلم را برداشتم و از ان اتاق رفتم . چون عده ای از بچه ها فارغ التحصیل شده بودند و رفته بودند جا برای من راحت پیدا میشد و بی آنکه با مدیر هماهنگ کنم . به اتاق خالی دیگری رفتم و حتی روتختی و چراغ خوابم را هم با خودم آوردم . ولی تمامی هدایا و وسایلی را که فاطی برایم خربده بود را همانجا گذاشتم . . ....
با وجود او در خوابگاه احساس خوبی نخواهم داشت ولی ناچار تحمل خواهم کرد . چاره چیست .
فردا و موقع انتخاب واحد او را در دانشگاه ندیدم .
به خوابگاه برگشتم و حین عبور از اتاق قبلی حتی نگاه هم به او نکردم . ولی به نظرم خواب مانده بود خودم هم خسته بودم . با چند تن از دانشجویان تازه وارد و ترم اولی آشنا شدم و مدیر خوابگاه به ناگهان رفتتارش با من خیلی محترمانه تر و صمیمی تر شد . او دیگر مرا به اسم کوچک خطاب میکرد . گویی که من شده بودم مسئول داخلی خوابگاه . تمام امور به من ختم میشد خب من تمام ترم ها و چند سال را در آنجا گذرانده بودم و خب طبیعی بود که با انجام امور و قوانین و رفع مشکلات آشنا باشم اما اینک مسئولیت های مهم تری به من محول شده بود . چند روزی گذشت و من در پذیرش دانشجویان جدید به خوابگاه هیچ تبلیغاتی نکرده بودم ولی صاحب خوابگاه خصوصی دچار سوتفاهم شده بود . او مرا به شام دعوت کرد و به خانه اش رفتم . پیرزن ثروتمند و خوبی بود ولی خب بسیار سختگیر بد اخلاق و عبوس بود .
او لابه لای حرفهایش گفت ؛
این ترم تمام اتاق ها پر شدن و اولین باره که با تمام ظرفیت شروع به کار کردیم . به پیشنهادت فکر کردم گلی جان . خب ای کاش که زودتر می اومدی و بهم میگفتی چون حرف حساب که جواب نداره . باشد قبول میکنم . شما از فردا کارت شروع میشه و این هم ناقابل هست سی تا تراول پنجاه هزار تومنی توی پاکته .
من گیج شده بودم . او چه میگوید؟ نکند عفلش را جویده آخر عمری. ... کدام پیشنهاد . کدام پورسانت ؟ کدام کار؟... او چه میگوید.... .
من لبخندی زدم و پاکت را برداشتم و پرسیدم :
خانم فقیهی این بابت چیه اون وقت ؟
_ خب طبق توافقی که قبلا کرده بودیم و بخاطر هر دانشجوی جدیدی که برام پیدا کردی و ساکن خوابگاه شدند ده درصد از کرایه هر ماه رو برات کنار گذاشتم و خب سی تا دانشجوی جدید برام پیدا کردی و اومدند و قرار داد بستند و میشه بعبارتی هر نفر پانصد و شش هزار تومان هر ماه . و این ماه چون کرایه رو پیش دریافت میکنم ده درصد از هر کدوم رو برات توی پاکت گذاشتم البته هجده هزار تومنش کمه . و در اصل هرنفری میشد پنجاه هزار و ششصد تومان . و ضربدر سی هم میشه یک میلیون و پانصد و هجده هزار تومن . دیگه خلاصه همینی هست که میبینی .
کمی گیج شدم . میشه بیشتر توضیح بدید . کدوم توافق . من که کسی رو پیدا نکردم و نیاوردم . اونها خودشون اومدن و یا اینکه به من زنگ زدند و من حتی هنوز نمیدونم شماره ی منو از کجا آوردن و کی بهشون داده خیال میکردم شما شماره ی منو بهشون دادید
خب حواست کجاست گلی ؟ توی کاغذ آگهی هایی که چاپ کردی و جلوی هر دانشگاه توی شیراز چسبوندی شماره ی تماس خودت رو هم نوشته بودی . خب واسه خاطر همین تلاش و کوشش تو بوده که یهو یک شبه سی تا دانشجو از چندین دانشگاه مختلف اومدند و پذیرش کردی اونا رو . خدا بهت خیر بده دختر . مرحبا هر ماه هفتم به هفتم بیا پیشم و من بهت پورسانت ده درصد رو بدم . در ضمن تو چرا خودت نیومدی و به من نگفتی ایده ات رو . من استقبال میکنم از چنین ایده هایی . واقعا هوش و زکاوت خوبی داری . چون هیچ قانونی وجود نداره که من میبایست فقط از یک دانشگاه دانشجو پذیرش کنم . و خب چرا خودم زودتر به عقلم نرسیده بود والا نمیدونم . الان از چهار تا دانشگاه مختلف دخترها اومدن و ثبت نام کردن . البته زحمت ها همگی بر روی دوش تو بود . بهت افتخار میکنم . وقتی که فاطی اومده بود پیش من و برام قضیه ایده ی تبلیغات و توافق واسه خاطر ده درصد پورسانت ماهیانه رو مطرح کرد اول خنده ام گرفت . چون خیال کردم که اون داره دروغ میگه و خودش قصد انجام چنین کاری رو داره ولی میخواد به نام تو تمام کنه و در عوض پول ها رو خودش برداره ولی آخر دیدار و قبل از خداحافظی وقتی بهم خبر داد که آخرین دیدارمون هست و فارغ التحصیل شده و داره صبح فردا بر میگرده شهر خودش یهو تازه دوزاریم افتاد که در اصل برای خداحافظی اومده . در ضمن لحظه ی آخر هم شماره ات رو داد به من و گفت که طی چند روز آینده صد در صد کلی دانشجوی جدید از دانشگاه های مختلف و دور و نزدیک برای اقامت در خوابگاه مراجعه میکنند و اگر گلی پیک آسا چنین ایده ای رو عملی کنه و برات بیست تا دانشجوی جدید پیدا کنه مببایست بابت هر کدوم ماهیانه ده درصد بهش پورسانت بدی . خب من با اینکه چشمم آب نمیخورد قبول کردم . اما الان دارم میبینم که هیچی نشده سی تا دانشجو پذیرش کردی برام واقعا به چنین نماینده ای مانند تو نیاز داشتم گلی جان . . .... سکوت.... گلی؟..... گلی جان؟..... دخترم....!.... چی شده ؟.... چرا داری گریه میکنی؟....
لابه لای گریه هایم لحظه ای بغضم را قورت دادم و نفسی عمیق کشیدم و پرسیدم ؛ گفتید که فاطی چی شده؟ فارغ التحصیل شده و خداحافظی کرده و برگشته شهر خودش؟...
_ واااا؟... تو که برایستی بهتر باخبر باشی . دوست صمیمی تو بوده و داری الان از من جویای او ن میشی ؟ مگه خودت خبر نداری؟.... مگه خداحافظی نکردید از هم؟.... مگه هم اتاقی نیستید با هم ؟....
بغضم امانم رو برید و زدم زیر گریه ..... چنان اشک میریختم و هق هق گریه میکردم که انگار مادرم رو از دست داده باشم ...
دیگه شرم و حیا نمی شناختم . خجالت برام معنا نداشت . یخ بین من و کائنات آب شده بود . دلم داشت مثل یه آتشفشان فوران میکرد . زجه پشت زجه خانم فقیهی از دیدن این صحنه به یکباره چنان نرم و مهربان شد که برای نخستین بار نقاب عبوص و بد اخلاق و ژست دیکتاتور مانند خودش را کنار گذاشته و از پشت میز برخواسته و آمد و بغلم کرد .
سپس برایش ماجرای شبی که ببن مان دلخوری رخ داد را نقل کردم .
او بلافاصله لبخندی زد و گفت ؛
میدونم ماجرا چی بوده . یعنی احتمالا تمام این ماجرا از اون جمله ی من آب میخوره که به فاطی گفتم و فاطی هم شدید توی فکر فرو رفت و مدتی رو خیره به نقطه ی نامعلومی موند و مجدد ازم پرسید که آیا باید چنین رفتاری کنه با نه؟... خب منم بهش گفتم که والا خودم هرگز چنین روشی رو امتحان نکردم ولی خب توی پادگان و بین سرباز ها که جواب میداد ...
من گفتم :
خانم فقیهی من حتی یک کلمه از حرف هاتون رو نمیفهمم . دارید چی میگید ؟ روش؟ چه روشی ؟ پادگان ؟ سرباز؟ شما دارید از چی صحبت میکنید ؟...
خانم فقیهی دستش رو به عصاش ستون کرد و نفس عمیقی کشید و گفت :
فاطی اومده بود اینجا . به من گفته بودکه کار مهمی داره . من هم که حوصله ی اینجور چیزا رو ندارم و بهش جواب سربالا دادم . ولی اون سر خود پا شد اومد . اینجا نشست و راجع به ایده ی پذیرش دانشجوهای دانشگاههای مختلف رو درون خوابگاه خصوصی خودمون مطرح کرد و البته گفت که به نمایندگی از جانب تو داره صحبت میکنه و مغز متفکر چنین ایده ای تو هستی . حتی گفت که برای کاغذ های چاپی و تبلیغاتی هم تو از جیبت هزینه کردی . و بعدش هم که برگه ی تسویه حساب خودش رو آورد و جلوی من گذاشت و سر آخر هم که خیال کرده بودم کارش تموم شده و میخواد خداحافظی کنه و بره برگشت به من گفت که خب حالا میتونم کارم رو بگم بهتون ؟ ...
خنده ام گرفت از اینکه چرا اینقدر زیرک و موزی رفتار میکنه . از اینکه چقدر با تجربه و بزرگتر از سن خودش رفتار میکنه . و خب اون شروع کرد به شرح دادن رابطه ی خودش و تو . اینکه من از حرفاش فهمیدم که اون بی نهایت نگرانه . چون فهمیده بود که بهش وابسته شدی . اون میترسید که با رفتنش تو تنها بشی و افسرده و دچار مشکل روحی بشی . اون دنبال راهکار بود و من هم براش از موارد مشابهی که طی هشتاد سال عمری که از خدا گرفتم نقل کردم ..
بهش گفتم که از برادرم شنیده بودم در جوانی که اونها درون پادگان و موقع خدمت سربازی هر وقت که به هم وابسته و دوست میشن و موقع پایان خدمت یکی شون میرسید واسه اینکه بعد از اتمام خدمت سربازی دلشون واسه هم تنگ نشه و بتونن سفت و محکم به روال طبیعی زندگی شون ادامه بدهند تن به انجام کاری میدادن که خلاف احساسات و عواطف شون بود و کاملا بی انصافانه و ظالمانه بنظر میرسید ولی تنها یک حُسن و خوبی داشت . اونم این بود که تمام تصویر زیبایی که از وجود خودشون در مدت حضورشون کنار یکدیگر در ذهن طرف مقابل ترسیم کرده بودند و سبب بوجود امدن احساس دوستی و برادری و وابستگی روحی روانی به هم شده بود را در چشم بر هم زدنی از بین میبرد .
_ مگه چیکار میکردن ؟.
اونها بی مقدمه و بی دلیل و یا با دلیلی واهی و دروغین و از سر قصد به طرف مقابل شون گیر میدادند و یا مثلا توهمت ناروا میزدن . اکثرا میگفتند که مثلا دیگری مسواک شخصی شون رو دزدیده و رفته باهاش کاسه توالت رو تمیز کرده . و این توهمت رو با صدای بلند و در خوابگاه پادگان در شب آخر مطرح و اعلام میکردن تا طرف مقابل حسابی انگشت نما و بی آبرو و خار بشه . یعنی بعبارت حقیقی در حقش میبایست ظلمی رو روا میداشتن تا طرف از همه جا بیخبر از فرط مظلومیت دلش بشکنه و نفرت جای دوستی و محبت رو بگیره توی قلب شون . اینجوری بهترین کمک رو به دوستشون کرده بودن چون دوری از عزیزان سخته . چشم انتظاری و یا جدایی سخته . زندگی با خاطرات سخته . به یاد کسی که مهرش توی قلب آدم خونه کرده باشه ولی خودش رفته باشه و دیگه کنار ادم نباشه خیلی ظالمانه تر و بی انصافانه تره تا اینکه بخوای بخاطر یک دروغ و مسواک به کسی ظلم کنی و ادای ظالم ها رو در بیاری . اون شب اینها رو بهش گفتم و اون کمی رفت توی فکر و بعدش پرسید ؛
خانم فقیهی اگر اینکار رو کردم و اون دلش نشکست چی؟ اون وقت چاره چیه ؟
من هم در جواب بهش گفتم که خب نهایتن در پادگان و شب آخر قبل از خاموشی جلوی چشم دیگر سربازها یکباره و بی دلیل یک سیلی محکم در گوش طرف میزدن و میرفتند . اینجوری دیگه تضمینی بود که دل یارو ازش چرکین شده و وابستگی هاش از بین رفته و از همه مهم تر با انجام چنین رفتار بظاهر ناجوانمردانه سبب کمرنگ شدن و محو شدن محبت های پیشین در خاطر طرف مقابل میشد
اون شب از خونه ی خانم فقیهی به خوابگاه بازگشتم . درب اتاق خودمون رو باز کردم . دیدم ساکت و سوت کوره . . هدایا و عروسک ها و تمام چیزهایی که برام گرفته بود و من شب آخری براش گذاشته بودم هنوز دست نخورده باقی مونده بود
یاد جمله ای افتادم که میگفت ؛
داشتن یادگاری از عزیزانی که دوستشون داریم ولی دیگه کنارمون نیستن کاری بی نهایت سخت تر از نداشتن یادگاری هست .
خب چون لااقل اون وقت از دیدنش به یاد اون شخص نمی افتیم و کمتر غصه میخوریم .
فاطی تو بهترین بودی و هستی و خواهی ماند در خاطرم .
کاش سیلی شب آخر را محکم تر زده بودی .....
دوستدارت گلی پیکاسو
پایان نگارنده شهروزبراری
#داستان_کوتاه #چالش_نویسندگی #شهروزبراری #خاطره_نویسی_خلاق #نویسندگی-خلاق
شهروز براری
دوستان چند نکته رو اشاره کنم که خالی از لطف نیست . اولین مورد اینکه متن بالا بصورت یکپارچه و سیر پیوسته و یک نفس در بازه ی زمانی نیم ساعته در کارگاه داستان نویسی نوشته شده . و نه ویرایش شده و نه بازنگری و نه پیش زمینه ی ذهنی داشتم و نه آماده ی نوشتن چنین داستانی . و بنابر رسم نا...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
- فوریه 7, 2022
بعد از مدت ها دیدمش . هنوز همون شروین همیشگی بود . آخ که ای کاش خبر از حال دل من داشت . کاش می دونست چه احساسی نسبت بهش دارم . حیف که نمیتونم بهش بگم و بروز بدم احساسم رو . ظرف کیک خانگی کاکائویی رو محکم نگه داشتم و روی نیمکت پارک نشستم . شروین حتی مشکی هم نپوشیده . اومد و پیشم نشست و گفت :
تسلیت میگم . ببخش که واسه عرض تسلیت نیومدم . از سر شرمندگی بود که این مدت سمتت نیومدم . میدونم که نتونستم به قولم عمل کنم .ولی بخدا تمام تلاشم رو کردم تا رضایت بگیرم از خانواده ی مقتول ولی نشد که نشد....
با تعجب و حالتی باور پذیر گفتم : چی؟... یعنی چی؟... پس کی باعث شد اونا رضایت بدند به داداشی ؟ من و مامان خیال میکردیم تو اونا رو قانع کردی
بعد دست کردم و از کیفم برگه ی رضایت رو در آوردم و بهش نشون دادم . نگاهی کرد و پرسید : اگه رضایت دادن پس چرا اعدامش کردن؟...
اعدامش نکردن که ... خودش با تیغ رگ مچ دستش رو زد و فوت شد . اونم مث ما بیخبر بود که دو هفته ست طرف رضایت داده . ولی خب اون میبایست ۹۰ روز خودش رو دست کم زندان میموند . چون جرمش دو وجه داشت یکی اولیای دم و یکی هم بخاطر حبس دولتی و شرعی از بابت قتل نفس . اولیای دم رضایت داد دلیلی نمیشد که همون لحظه آزادش کنند . خب زندگیه دیگه. کاریش نمیشد کرد . خب باید توی انتخاب دوست بیشتر دقت میکرد تا چنین چیزی رخ نمیداد. مقصر خودش بود .
شروین با شک نگاهی کرد و با حالت خیلی مشکوکی پرسید : دوست؟ داداشی که دوستی نداشت .
نگاهی کردم و گفتم : چه میدونم . خب نباید از خونه دور میشد نباید تنهایی به پارک می اومد . نباید توی جیب خودش چاقو میزاشت . اینها همگی زنجیروار به هم متصل هستن . تا چنین اتفاقی بیوفته .
شروین مجدد با تردید پرسید ؛ یعنی تو میگی واقعا کار خودش بوده ؟... آخه داداشی ناخن گیر هم بلد نبود استفاده کنه . چه برسه به چاقوی ضامن دار....
نفسی عمیق کشیدم و گفتم : نه بابا . اونجوری ها هم نبود . درسته که عقب افتاده بود ولی مامان میگه که یکی از چاقو های آشپزخونه نیستش . لابد کار داداشی بود دیگه . آخرشم که درد وجدان نزاشت و خودش به زندگی خودش پایان داد. دنیا پر از آدمهای مهربونی هست که اشتباهات بزرگ میکنند . خب من دلم برات تنگ شده بود و اومدم اینجا شاید ببینمت و ازت تشکر کنم که تلاش کردی و آخرشم که رضایت داد طرف . خب دیگه خودش نتونست با خودش کنار بیاد و اینجوری شد . چی میشه کرد . زندگیه دیگه . راستی برات کیک کاکائویی درست کردم . از همونا که دوست داشتی .
شروین تشکر کرد و یه تیکه بزرگ ازش رو برداشت و گذاشت دهانش . و قورت که داد من پا شدم گفتم من میخوام تنها برم . پس فعلا خداحافظ . به کسی نگو که منو دیدی و برات کیک آوردم . چون یه وقت پشت سرم میگن که داداشش خودکشی کرده توی زندان و فوت شده و هنوز مراسم هفتم نشده دختره کیک و شیرینی واسه نامزدش درست کرده آورده. خب دهن مردم رو نمیشه بست . میدونی که چی میگم . خوشحال شدم دیدمت . فعلا خداحافظ ..
اینرا گفتم و آمدم . ظرف را محکم نگه داشتم و دستانم نیز کمی میلرزید . ولی چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم از مسیری برگردم که کسی منو نبینه . و اومدم سر پل که رسیدم ظرف و کیک رو انداختم توی رودخونه ی زرجوب . سمت محله ی ضرب برگشتم .
انگار یه کوله بار مسئولیت از روی شونه های من برداشته شده بود . احساس سبکی میکردم . دلم میخواست جیغ بزنم از خوشحالی . ...... خب زندگیه دیگه .....
فلش بک
چند روز قبل
ماجرا از چند هفته قبل شروع شد که داداشم توی دعوا بخاطر یه چیز بی ارزش و ساده توی پارک با چاقوی دوستش ضربه ای به زیر بغل طرف مقابل زد اون طرف اول نفهمید و چند لحظه بعد که خون رو دید مکثی کرد و نگاهی به زخمش انداخت و از حال رفت . البته نمیدونم حتی این حادثه چه زمانی رخ داد . چون اون خودش بیخبر لباس پوشید و منو بوسید و مادر رو بوسید و رفت خودش رو به عنوان قاتل معرفی کرد . البته خب در گفتار ناتوان بود و ظاهرا نوشت و امضا کرد . ولی به جزئیات و زمان حادثه اشاره نکرد . فقط نوشت که :
دعوای داخل پارک کار من بود و من مسئولیت حادثه رو میپذیرم. از سر اثبات مردانگی و از سر شجاعت اومدم و دارم اعتراف نامه رو امضا میکنم . من ترسو نیستم . هرچی قانون بگه میپذیرم. امضاء داداشی .
در مجموع و با توجه به چیزهایی که شنیدیم صحنه ی قتل می بایست چیزی شبیه به اونی باشه که گفتم . چون شاهدی وجود نداشت . یا لااقل حاضر نشدن شهادت بدهند . .
پزشک قانونی میگفت نوک چاقو دو سانتی متر وارد بدنش شده بوده و دو میلی متر هم وارد شش . بنده ی خدا اول جوانی فوت کرد و داداشی منم یه شبه از درس و مدرسه و فکر قبولی توی کنکور تبدیل به قاتل شد . رفت زندان و هفته اول ما هربار رفتیم واسه رضایت گرفتن طرف فحشمون داد و ما رو انداخت بیرون . بعدشم که چشم انتظاری واسه حکم قصاص و قتل عمد . داداشی هفده سال داشت ولی از همون اول فرستادنش زندان بزرگسالان . زندان لاکان در شهر رشت . نمی دونم چه اتفاقی افتاد توی زندان که داداشی خودش به زندگی خودش پایان داد . و روز بعد از خاکسپاری یه کاغذ آورد پستچی . یه پاکت بود . بازش کردم ظاهرآ اولیای دم چند روز پیش رضایت داده بودند . آما ما خبر نداشتیم . ای کاش داداشی هم خبر داشت . اون وقت هرگز خودکشی نمیکرد .
از زندان زنگ زدند . رفتار محترمانه ای داشتن و گفتند که یک ساک وسایل شخصی داداشی هنوز زیر هشت در بلاتکلیفی مونده . . بایستی بریم و تحویل بگیریم .
من گفتم که نیازی نیست . و قطع کردم
ولی مجدد تماس گرفتن . با اینکه من بد اخلاق و بی ادبانه رفتار کرده بودم ولی حاضر شده بودند که صبر بخرج بدهند و خب این میزان از خویشتنداری خیلی عجیبه . خلاصه در آخرین تماسی که گرفتند من طبق معمول کمی جیغ زدم داد زدم هوار کشیدم و اون وقت پشت گوشی طرف با لحن خوب و خیرخواهانه ای گفت :
دخترجون کمی آروم باش . هرچقدر هم فحش بدی باز در اصل ماجرا توفیقی نداره . اگر برات ارزش داشت و دوستش داشتی پس لازمه که بیای و وسایلش رو بگیری یعنی باید و باید حتما باید بیای و بگیری . تو میای و میگیری . باید بگیری . متوجه منظورم شدی ؟... بعدشم برو و وکیل خوب بگیر . سرخود اقدام نکن . روی من هم هیچ حسابی باز نکن .
انگار جادو شده باشم . اشک هام رو پاک کردم و مات و مبهوت خیره به نقطه ای نامعلوم از فرش زیر پام موندم . غرق تفکر . منظوری داره . یعنی چی؟ چی هست مگه داخلش که اینقدر مهم و واجب هست . چنین لحن مهربان و انسانی نمیتونه آدم بدی باشه . اون یه منظوری داره . لابد نکته ای هست . در همین لحظه کسی صداش کرد و اون گفت ؛
من شیفتم تموم میشه و نیستم .. اما شما حتما بیا و بگیر . توی حرفم حرف بود . امیدوارم متوجه شده باشی .
گوشی رو گذاشتم . گیج شدم . یعنی چی شده . چرا بایستی یه سری شونه ی موی سر و عینک و یا خودکار و کاغذ اینقدر اهمیت داشته باشه .
رفتم و وسایل رو تحویل گرفتم .
به محض خروج از محوطه زندان داخل ساک رو نگاه کردم . چیز خاصی درونش نیست . بهتره برم و خونه مجدد و با حوصله نگاه کنم . حتما چیزی هست .
رسیدم خونه . گشتم و کنکاش کردم . هیچی نیست . پس یارو چی میگفت . اینجا حتی یه برگه کاغذ هم نیست که بخوام فرض کنم چیزی داخلش نوشته شده باشه . یا مثلا وصیت نامه ای یا چه میدونم حرفی و حدیثی . یارو دیوانه بود بنظرم . بیشتر داغم رو تازه کرد .
ساک رو جایی پنهان کردم تا چشم مادرم نیوفته بهش و مجدد گریه اش بگیره
شب هر چه چشم بستم دلم خواب نرفت . شده بودم اسیر فکر و خیال . دلم هزار راه میرفت کاسه ای زیر نیم کاسه ست . مطمئنم یه جای کار میلنگه . چون چنین سکوت عمیقی بر لحظاتم بی سابقه ست . معمولا من همیشه طی زندگی مشغول جنگیدن با دیگران برای گرفتن حقم هستم . ولی الان و بعد فوت داداشی و تماس امروز اون مسئول زندان . خب خیلی عجیبه . اون یارو دیوانه نبود . من گیجم . من همیشه سر به هوا هستم . شاید بایستی بهتر ساک رو بگردم . شاید کاغذی نامه ای چیزی داخلش باشه . چون طرف گفت که وسایلش مهم نیست ولی ساک و خودکار رو حتما بگیر . خب یه ساک معمولی و آبی رنگ . چرا گفت وسایلش مهم نیستن ولی ساک و خودکار رو حتما بگیر . چرا بهم گفت که حتما برم پیش وکیل . چرا به من گفت که بی گدار به آب نزنم. اون تنها شخصی بود که داداشی رو کنارش خندان دیدم . . و ارتباط خوبی باهاش داشت . اون حتی مسولیت گرفتن رضایت از خانواده اولیا دم رو برعهده داشت و خب موفق هم شد . ولی خب خودش و ما و داداشی هیچ کدوم خبر نداشتیم که شاکی اومده و بی سر و صدا رضایت داده . خب دیگه وکیل واسه چی؟.. خدایا دارم دیوانه میشم .
.
وسایلش رو میزارم کنار و فقط ساک رو میگردم .
ولی آخه این از خونه ی خدا هم پاک تره . هیچ چیزی داخلش نیس . نه داخل آستری و نه داخل جیب . یعنی چی ..... ..
شب اول بی نتیجه خوابم برد . فرداش بود که توی صف نانوایی یه دختربچه داشت واسه مادرش تعریف میکرد که یکی از هم کلاسی هاش موقع امتحان کتبی داخل جلد جامدادی تقلب نوشته بود و خانم معلم هم نفهمید . مادرش گفت ؛ از بسی که معلم تون خنگه و سر به هواست
دقیق همین حرف رو مادرم به من میزنه همیشه. خنگ و سر به هوا .
خودمونیم بچه های نسل های بعد من چقدر زیرک شدن . داخل جلد کیف جامدادی تقلب نوشته بوده . خب واقعا باهوش بود . یاد داداشی افتادم . بغضم گرفت . اونم همیشه تقلب می نوشت . ولی داخل جامدادی نه . بلکه توی کاغذ های کوچیک کوچیک مینوشت و میبرد سر جلسه امتحان .
نوبتم شد و پول رو دادم به حسن نانوا . گفتم یکی میخواستم . حسن آقا باز هم پرسید : حال مادرت چطوره؟.. بهش سلام برسون و مراقبش باش . سعی کن هم دخترش باشی و هم مرد خونه . نزار جای خالی داداش و پدرت سبب ناخوش احوالیش بشه .
عمو حسن ریش سفید محله ست . خیلی مهربونه . پسرش محمد کمی لکنت داره . عین داداشی من . البته نه . داداشی کارش از لکنت هم گذشته بود چون وقتی هول میشد هیچ کلمه ای رو نمی تونست تلفظ کنه و کاملا جود میشد. مثل جلسه دادگاه . حتی یک کلمه هم نتونست جواب بده . یا که از خودش دفاع کنه . در عوض فقط یکبار که رفته بودم ملاقاتش بهم با دست شکلک سبیل رو در آورد بعد منو نشون داد و بعد با انگشتش به شمردن پول اشاره کرد . من نفهمیدم چی میگه . حتی به دست من اشاره کرد و به حلقه ی نامزدی اشاره کرد . نمیفهمیدم چی میخواد بگه . ولی خیلی حرص میخورد. خب لابد راجع به چیز ناراحت کننده ای فکر میکرد که باز زبونش بند می اومد . چون مواقع خوشحالی راحت تا چندین کلمه هم حرف میزد . مثل وقتی که واسه اولین بار از زندان زنگ زد . و مسئول زندان براش کارت تلفن گرفته بود و حتی شماره ما رو براش گرفته بود . یادمه پرسیدم ازش که داداشی اون کی بود که اول گوشی رو داشت و پرسید منزل خانم فلانی و بعد گوشی رو داد به تو؟... اون اسم همین مسئول دیروزی رو آورد که زنگ زده بود خونمون . شاید نمی تونست درست کلمات رو ادا کنه . ولی من متوجه میشدم . . ازش بارها پرسیدم که داداشی تو که اهل دعوا نبودی . تو حتی دل نداری یه مورچه رو لگد کنی پس چطور چاقو توی دست گرفتی و رفتی دعوا ؟... داداشی مگه چی شده بود که بخاطرش این قدر عصبانی شدی و چنین کاری کردی . داداشی تو اصلا توی اون پارک چیکار میکردی . تو کی رفتی اونجا . تو چطور سر از اونجا در آوردی . تو که همیشه خونه بودی . ..
اون فقط با انگشت به حلقه ی نامزدی من اشاره میکرد بعد با دستش واسه خودش سبیل میزاشت و بعد به شمردن پول اشاره میکرد و همش تکرار پشت تکرار . حتی واسه قاضی هم چنین کاری کرد . من نمیفهمم چی میخواست بگه . حلقه ی نامزدی سبیل پول بعد هم با انگشتش اندازه ی یه مورچه رو نشون میداد و فیگور متعجب میگرفت. خب میتونم حدس بزنم که شاید منظورش زخم کم عمق مقتول بود و متعجب از اینکه چرا طرف فوت شده . یکبار منو خواستن توی بازپرسی و قرار شد من تشخیص بدم که چی میگه . و اینکه اگر سواد داره پس چرا حاضر نیست ماجرا رو مکتوب بنویسه و امتناع میکنه . من رفتم و بازپرس میگفت که از نظرش چنین فرد عقب افتاده ای که مبتلا به سندروم هست هرگز شهامت چاقو کشیدن و شرارت رو نداره . میگفت تحقیقات نشون داده افراد مبتلا به این سندروم مهربان ترین افراد هستن . و این موضوع که علاوه بر سندروم عقب افتادگی اون در حرف زدن هم ناتوان بود قوز بالای قوز شده بود . مسئول زندان هم همراه داداشی اومده بود . با هم خندان بودند . انگاری داداشی نمی فهمید توی چه مخمصه ای گرفتار شده . ولی اون قبلا تمام اتفاقات رو درک میکرد. پس چرا یهو اینقدر تغییر کرده بود و بی خیال بود . اون تا چشمش به بازپرس افتاد هول شد و داشت عقب عقب برمیگشت. و وقتی هم اومد و نشست روی صندلی و دید طرف یه وری روی میز نشسته و بر و بر نگاش میکنه هول تر شد . باز شروع کرد به همون ادا اشاره بازی همیشگی . اون حلقه ی منو نشون داد بعد سبیل بعد شمردن پول و بعد هم با انگشتش به اندازه ی یه مورچه اشاره کرد . .شاید داشت میگفت که مقتول چیزی راجع به حلقه ی نامزدی من گفته و خب بزارید بی رودر وایسی بگم بدترین حالتش این میشه که طرف شوخی بد کرده باهاش و شاید راجع به خواهرش حرف بدی زده و مثلا بهش گفته که چقدر پول بدم بهت تا داماد تون بشم و اون هم با چاقو اندازه ی یه نوک سوزن بهش زده و انتظار نداشته که طرف فوت کنه .
خب من الان ۳۰ سال دارم و داداشی هم هفده سال میشناختم و از بدو تولد با من بزرگ شده بود داداشی اگر یه مترجم توی دنیا داشته باشه بی شک منم . و من هم چنین تصوری از زبان اشاره اش میکنم . ازش خواهش کردم تا همین ها رو بنویسه . ولی باز سبیل گذاشت واسه خودش و به حلقه ی ازدواج من اشاره کرد و با انگشت اشاره اش نفی کرد و گفت با زبان بی زبانی که نه ممنوع . یعنی نوشتن ممنوع . خب چه ربطی داشت به سبیل و حلقه ی ازدواج من . ؟.... خب مرده شور ببره کدوم ازدواج رو میگم آخه..... پسرک دوزاری خیال میکردم فرشته ی روی زمین هست . ولی تا دید که داداشی چنین کاری کرده اومد و حرفهایی زد و الکی بهم امیدواری داد که هر طور شده رضایت میگیره . آخرشم رفت که رفت . شانس آوردم عقد نکرده بودم . سابقه نداشت شروین بیخبر از من و حال و روزم باشه خب نون از تنور در اومد . مرسی عمو حسن . .
نون رو گرفتم سمت خونه و بعد هم حتی سر سفره ی شام و یا توی رخت خواب همش چیزی در گوشم تکرار میشد . انگاری چراغی توی ناخودآگاه ذهنم روشن مونده باشه . همش به جمله و لحن کودکانه ی اون دختربچه توی صف نانوایی فکر میکردم
که میگفت :
توی جلد کیف جامدادی تقلب نوشته بود ..... ولی خانم معلم ندید...
ولی خانم معلم ندید .
آخ که من چقدر دوست داشتم معلم باشم . خب بقول مادر اون بچه که میگفت معلم تون خنگ و سربه هواست خب منم خنگ و سر به هوام . پس چه فرقی میون من و اون هست اون معلم شده و من آرزوی یه خواستگار درست درمون رو دارم . خخخخ توف به این شانس.
چشمام رو بستم . خواب رفتم . نیمه شب سراسیمه و آشفته با چشمای گریون از خواب پریدم . خواب آشفته و عجیبی دیدم . داداشی لباس زندان تن داشت و داخل جامدادی خودش تقلب می نوشت . ولی جامدادی کیف پارچه ای نبود بلکه بزرگ بود اندازه ی ساک . ساک..... ساک؟... داخل ساک ؟...
ساک کجاست .... این ساک کجاست . رفتم و ساک رو پیدا کردم . برق رو روشن کردم . چیزی توی ساک نوشته شده نیست . توف به این شانس . نگاهی به خودکار انداختم . ته خودکار چراغ قوه کوچیکی داشت به رنگ فسفری و ماوراءبنفش روشن کردم انداختم داخل ساک . واااای خدای من . همه جاش نوشته ست. الهی بمیرم این دستخط داداشی هست . من فدات بشم . نوشته که :
شروین به من گفت که بهت پول میدم تا بری و بگی که خودت توی پارک دعوا گرفتی . میگفت فقط اندازه ی مورچه خراش افتاده روی طرف . نگفت که طرف فوت کرده . میگفت چون تو عقب افتاده ای بهت رضایت میدن . ولی اگر بفهمند که من زدمش میرن و منو میندازن زندان و خب خواهرت هم دیگه نمیتونه با من ازدواج کنه . میگفت که کلی پول داره . توی بانک گذاشته . میگفت من نترسم . اگه گفتند که ماجرا چیه نباید حرف بزنم . اگر حرف بزنم پای خواهرمم گیره . و تو رو میندازن زندان . میگفت ظرف یک هفته نهایتا مشکل حل میشه . میگفت که تو بهش گفتی که از من چنین تقاضایی کنه . میگفت که چون پدر نداریم من الان مرد خانواده ام . میگفت باید پشت و تکیه گاهت باشم . میگفت باید ثابت کنم که مرد هستم . میگفت دیگران پشت سرم میگن که من ترسو هستم . میگفت حتی اگه طناب دار هم گردنت انداختن باز سکوت کن چون میخوان بترسانند منو . میگفت همش الکیه . میگفت همش صحنه سازی هست . میگفت که من نباید هیچی بگم . اگه بگم تو رو هم میندازن زندان . من ولی خیلی میترسم . من میخوام بیام خونه . ولی نمیشه . من ترسو هستم و ایراد نداره اگه دیگران بگن من ترسو هستم . ولی نمیخام اینجا باشم . اینجا با من شوخی های بدی میکنند. اینجا بند قتلی ها هست . اینجا هر شب بایستی ..... ....
اینها رو خوندم و دنیا روی سرم خراب شد . ولی کارم از گریه گذشته بود . کارم از فریاد گذشته بود . کارم از عربده و زجه گذشته بود . بشکل عجیبی هیچ واکنشی نشون ندادم . ولی تا ساعت ها بی حرکت و خیره موندم . عاقبت صبح شد . نمی دونم چی در سرم میگذشت . ولی مغزم کار نمیکرد . آتشفشانی از خشم بودم . انباری از باروت بودم . احساس کردم من انگیزه اش رو دارم که قوی باشم . یهو یه چیزی در من دمیده شد که میگفت حالا نوبت نوبت توست . میگفت حالا بازی شروع شد . میگفت هرچی توی چنته داری رو کن . میگفت رگ غیرتت رو نشون بده . میگفت سکوت کن ک خاموش باش در عوض عمل کن . مرد عمل نیستی لااقل زن عمل باش . میگفت که الان تنها فرد قوی خانواده تویی . میگفت که تنها هدفت توی زندگی یک چیز باشه . میگفت که داداشی بخاطر تو و نامردی نامزدت کشته شد . میگفت که به شعور و وجودت توهین شده . میگفت که یه نامرد تو و خانواده ات رو به بازی گرفته . میگفت که برو وسط نترس.
پا شدم و اول از همه رفتم و قوطی کوچیک مرگ موش رو که سم آرسنیک بود رو از سطل آشغال در آوردم .
مادر پرسید :
واااا خول شدی بازم؟... دیشب که گفتی حیاط مون و انباری دیگه موش نداره .
خیلی سرد و مطمئن گفتم :
در عوض زندگیمون موش داره . .
آرد کجاست با پودر کاکائو؟... میخوام کیک کاکائویی درست کنم واسه شروین .....
.
پایان .
شین براری
بدایه نویسی بی ویرایش
#داستان_کوتاه #نویسندگی_خلاق #شهروزبراری #همبودگاه
شهروز براری
دوستان فراموش نکنیم که قانون بالاتر و محترم تر از هر چیز دیگری هست . پس ضمن سرزنش شخص اول داستان باید بگم که بهتر بود میرفت و به ترازوی کج عدالت پناهنده میشد. ...نه.... نه.... باز اشتباه تایپی رخ داد . ببخشید . تصحیح میکنم . به ترازوی عدالت پناه میبرد. و قانونی اقدام میکرد. چون اینجوری که ...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- ژانویه 25, 2022
داستان کوتاه
بلیط واسه اردکان میخواستم قربان. ... تشکر.
(پسرک جوان و خوش قد و بالایی ست. کمی لوکنت دارد . او تنهاست و یک قفس بزرگ همراه دارد به طوطی میگوید ؛ هرچی کشیدم از دست تو بود. عمرم رو گرفتی . منو به چه روزی رسوندی . چه خون ها ریخت و چه دسیسه ها شد. کاش هرگز ..... کاش همه زنده بودن . حتی مادام پیره هم زنده بود و مثل بیست سال پیش به من فحش میداد و من هم همش توپم رو الکی شوت میکردم توی حیاطش تا بیام و بتونم تو رو یک نظر ببینم . )
کمی سکوت....
پسرک بلیط یکطرفه ای را به مقصد اردکان گرفت و سمت نیمکت رفت و خیره به پرنده شد. ظاهرا پسرک وابستگی شدیدی به ان پرنده دارد و با ان حرف میزند . اشک میریزد . سپس درب ان را باز میکند....
خاطرات پیش چشمانش یک به یک جان میگیرند و پسرک خیره به نقطه ای نامعلوم مات و مبهوت مرور خاطرات میماند.....
از پستوی گذر ایام و دو دهه صدای خنده های کودکانه ای به گوشش می اید....
پسرک شش ساله ای با شِلوارک کوتاه و سفید و موی بلند خرمایی رنگش با لوکنت پرسید ؛
ع ع ع عمه زری اجازه م م می میدی ک که ب برم توی ک کو کوچه ب بازی کنم؟
زری؛ توی کوچه خبری نیست که . کجا میخوای بری؟ لابد. مخوای بری باز. یواشکی و طوطی کاسکو مادام پیره رو دید بزنی !.. درست میگم ؟
ادوین : آ ا اخه از وق وقت وقتی منو برده بودن پر پرشگاه تا حالا. دلم تنگ ش ش شده واسش
زری؛ پرپرشگاه چیه؟ منظورت پرورشگاهه؟ نبآید این حرفو جلوی کسی بگی ، به همه بگو مسافرت بودی این دو هفته رو . پس برؤ ولئ زود برگرد خونه .
ادوین که در عالم کودکی هایش از دنیای پلید بزرگترها بیخبر است هوش و حواسش جای دیگری ست و بروی نوک انگشتان پنجه ی پاه ایستاده و گردنش را کش آورده تا بلکه بتواند ته باغ را ببیند و نگاهی به طوطی محبوبش انداخته باشد، آو نقشه ای زیرکانه میکشد. و توپ فوتبالش را به داخل حیاط خانه باغ همسایه شوت میکند تا به بهانه اش برود و به طوطی کاسکو سری بزند .
سپس بی مقدمه لحظه ی خروجش از درب چوبی حیاط تصمیمی میگیرد و کما فی سابق از سر شیطنت متلکی به مادام بگوید و سپس فلنگ را ببندد ، او میگوید
مادام ، گواهینامه نداری ، بعد رفتی پشت عینک نشستی؟ پشت کن ،خم شو ، میخوام شماره پلاکت رو بردارم
و خودش هار هارررر میخندد
سپس از سر بازیگوشی و شیطنت تصمیم به گفتن جمله ای بی ربط و بی مقدمه به مادام میگیرد و با کمی مکث چشمش به جاروی بلند با دسته ی چوبی کنج دیوار حیاط می افتد و نیم نگاهی هم به خال روی بینی مادام میکند سپس میپرسد؛
مادام جوووون چرا جاروب معروفت رو کنج حیاط پارک کردی؟ مگه بنزین نداره؟ ، شما که جوان تر بودی ، از این کفشهای نوک دراز هم میپوشیدی؟
مادام که با شوخی های زیرکانه ی پسرک خوب آشناست ، بین دو راهی شک و تردید مانده ، نمیداند که لحن جدی پسرک اتیش پاره را باور کند و جدی پاسخش را بدهد و یا که بنا بر تجربه ی همیشگی ، پیشاپیش او را به فحش بگیرد و او فلنگ را ببندد ، در نهایت میگوید؛
ای پسرک بیشرف ، ناقلا ، بر اون ذات خرابت لعنت ، از اون لبخند موزیانه ات پیداست میخوای یه چرت و پرتی بارم کنی و فلنگو ببندی در بری
_ نه مادام جون ، اعتراف میکنم چنین قصد پلیدی داشتم اما دیگه نمیخام بگم ک جادوگر شهر اوز هستی ، و در عوض اگه پسر خوبی باشم ، و قول بدم که همش الکی الکی توپم رو نندازم توی باغ شما ، تا به بهانه ی قوطی قاسکو(طوطی کاسکو) بیام و سرک بکشم شما میزاری هر روز بیام یکم با قوطی کاسکو بازی کنم؟
•-- ای پدرسوخته. پس هر روز از قصد. توپت رو میندازی توی حیاط ؟
پسرک مجدد با شیطنت اولین جمله ی خطور کرده به ذهنش را میگوید
اره ، خوب کاری میکنم. بازم میندازم ، در ضمن من کوچولو تر که بودم شما رو که میدیدم همیشه خیال میکردم با این عصای چوبی و خال روی بینی و موههای فر فری و روسری قرمزی رنگت سوار جاروی دسته بلندت میشی و پرواز میکنی و میخندی توی اسمون و پرواز میکنی میری به شهر اوز.
سپس زبانش را با شیطنت در اورد و فرار کرد. و لنگه دمپایی پرت شده به سویش ,به چارچوب درب چوبی حیاط خورد و داخل حیاط بازگشت .
و با از سر شیطنت سریع از تیررس عصای چوبی مادام میگریزد و جیم میشود
_ _____________________________♦♥♠♣.
// /////////////////////////////////////////////
خاله جون شما خونه تون اون درب چوبی کهنه ست که ته بن بسته؟
الهی بمیرم ، با منی؟ چی پرسیدی ازم؟ ببخش حواسم نبود دوباره بپرس ببینم دختر خوشگلم
پسربچه ی سفید روشن و شش ساله کمی اخم کرد و دستش را به کمر زد و با لحنی کودکانه و شیرین گفت؛
_ خاله جون واقعا بنظرت الان من دخترم؟ مگه هرکی خوشل موشل (خوشگل) باشه ، باید حتما دخمل (دختر) باشه؟.. عمه زری میگه من بعدا حتما سبیل و ریش در میارم ، فکرشو کن ،خخخ خنده ام میگیره
مریم مینشیند تا هم قدش شود و دستان ظریف و پژمرده اش را که از فرط کلفتی و شستشوی رخت و لباس ،ظروف ، فرش و تماس وسواسگونه با آب چروکیده شده را بروی شانه های کوچک پسرک میگذارد و غرق در عالم رویا ، به چشمان پسرک خیره میشود و میگوید؛
• اسمت چیه خوشگلکم؟ خونه ات کجاست ؟ من تا حالا ندیدمت توی این بن بست !?.. پسره کی هستی؟
پسرک که در عالم کودکانه هایش است ، سوالش را نشنیده میگیرد زیرا در این لحظه سراپای وجودش ،محو در کشف پاسخی ست برای سوالی که در ناخودآگاهش مطرح شده ، او به تفاوت ظاهری مریم نسبت به خانم های دیگر می اندیشد ، زیرا در نظرش یکجای کار میلنگد ، و مریم با تمام ظرافت های زنانه و عشوه های دلبرانه اش ،باز چیزی نسبت به زنان دیگر کم دارد ، پسرک چشمش به گوش های لخت مریم می افتد و میگوید؛
هااا فهمیدم خاله جوون... تو گوشهات رو گوشواره ننداختی و گردنبند و النگو و دستبند و انگشتر و ساعت ننداختی ، و اصلا صورتتو آنانش (آرایش) نکردی. ،واسه همین یجوری انگار ناراحن (ناراحت) و غمینی(غمگینی)
پسرک که بی توجه و بی اعتنا نسبت به پرسش مریم است ، باردگر پرسش نخست خودش را با کمی لُکنت زبانی که دارد تکرار کرد و گفت؛
خاله ژونی ، ش ش شما وا ، وا ، واسه اون خونه ی آ ، آ، آخری هستی؟ ه ه ه هم هم همونی که درخت انجیل تکیه داده ب دی دی دیوارش؟
•; آره عزیزم من واسه همون جام .
مریم که هرگز ازدواج نکرده و سالهاست اسیر دست مادرخوانده ی بدطینتش است ، از سر مهر و لطافت روح زلال پسرک لبخندی دلنشین بر چهره نشانده و دلش میخواهد پسربچه را در آغوشش مادرانه بفشارد ، اما.... از تصور تقدیر بدی که در طالع اش رخنه کرده به یکباره افسرده و غمناک میشود و طراوت و نشاط بر چهره اش غریب میگردد ، نگاهش را از نگاه پسرک میرباید و با عبور نسیم بهاری از بینشان ، زولف بلند و سفیدش هویدا میشود و برای لحظاتی کوتاه در هوا پیچ و تابی میخورد و همراه نسیم میرقصد، مریم به نقطه ای نامعلوم در کمی انسوتر خیره مانده ، بروشنی پر واضح است که غمی جانکاه در روانش جاری گشته و برق از چشمان نافذ و درشتش پریده و روح سرد ناامیدی بر پیکرش دمیده ، ناگه پسرک سکوت را جر میدهد و میگوید؛
_همونی که د د د د د درب چوبی دد دد د داره هااا ، اون خ خ خو. خو خونه که پشتش کلی باغ بزرگ د د د داره رو میگمااا ، اخه من یکبار با عمه ز ز ز. ز. ز زری اومده بودیم خ خ خو خونه تون ، اما شما داشتی رخت میشستی و نمیدونم چ چ چ چرا گریه میزدی(میکردی) ف ف ف فکر کنم پیاز بود توی جیب لباسا ک چشمای خ خ خو خو خوشلت (خوشگلت) اشک میشدش همش ، من عاشق قوطی قاسقو ش ش ش شمام
مریم از تعجب نگاهش به پسرک باز میگردد و با ابرویی بالاتر از حد معمول و حیرت میپرسد؛
•چی؟ چی گفتی؟ نفهمیدم چی رو میگی؟...
_ ق قو قو قوطی قاسکو دیگه ه ه!.... همونی که صدای پیشی رو در میاره و توی ق ق قفس هستش و ب بجای غ غ غذا فقط تخمه میخوره هااااا. اونو میگمممم
•تخمه میخوره؟ چی تخمه میخوره؟...
_همونی ک ک که مادام پیره م م میگه اگه بزرگ بشه حتی میتونه حرف بزنه دیگگگگه!..
•مادام پیره؟ منظورت مادرمه؟
_ الکی ن ن نگو ، اون که م م مادرت نیس ، اگه مادرت ب ب بود که اذیتت نمیکرد الکی نگوووو. داری سرمو گول م م می می میمالی؟..اره؟..
• کی گفته ک مادام پیره منو اذیت میکنه؟... چرا چنین فکری میکنی؟..
_همه میدونن ، خ خ خودم د د دیدم
•منظورت از همه کیه؟
_اینارو ولش ک ک کن ، قوطی قاسقو تون رو م م می میشه بدید به من؟ اخ اخه اخه اخه خیلی دوستش د د د دا دارم ، قول میدم از قفس بیرونش نیارم ،که یهو پ پ پی پیشی بخورتش
•آهااا تازه فهمیدم ، منظورت طوطی کاسکو توی قفسه مادام هست رو داری میگی؟
_آره دیگه ، پ پ پ پس چی !..
•وااای الهی بمیرم براات ، تازه فهمیدم ، تو برادرزاده ی زری خیاطی !.. خدا پدر مادرتو بیامرزه . اسمت چی بود؟
_ ا ا اد. ادوین
•ادوین چند وقته برگشتی پیش عمه؟ آخه شنیده بودم رفته بودی دو هفته مسافرت
ادوین که راز کوچکی را پنهان کرده و ناتوان از دروغ گفتن است بطور غریزی هول میشود و دستپاچگی به همراه لکنت زبان بسراغش میایند و او طبق معمول موقع لاپوشانی و یا مخفی کاری به آسمان نگاه میکند و چشمانش را ریز کرده و کمی اخمو و جدی میشود و کلمات را نامنظم و جویده جویده عنوان میکند ، او میگوید ؛
بله ، م م م من ن نبودم ، من ، من رفته بودم ، یعنی ،نرفته بودم ، منو به زور برده بودن ، منو یه جایی ک که که که ، تخت چند طبقه ای زیاد د د دا داشت ، بعد صف ، من ، نوبتی ظ ظ ظر ظرف غذامون استیل ، س س سا سالن غذاخوری ، بعد پسرای دیگه هم بودن. ،من بهم حرفای بد زز زدن، بعد من ولی ، گریه نکردم ، اما ک ک کتک خوردم ، ک ک ک کم نه! زیاد . خیلی طولانی گذشت ، نمیدونم یعنی بلد نیستم بشمرم ، اما دوبار ج ج ج جم جمعه شد ، چون جمعه ها نهار برنج میدادن فقط و ولی مال منو یه پسره سیاهه چاقالو بود که مسخره ام میکرد همش ، اون برنج م م من منو میخورد ، و من من ف ف ف فقط میترسیدم ، من که نبودم چون برده بودنم پ پ پرورشگاهه ... نه!..نه!.. اشتباهی گفتم ، همون ک شما گفتی بهتر تره . من ، من ه ه همو همون مسافرت ش ش شبا شبانه روزی پسرانه نگه داشته ب ب بو بودنم
مریم که از حرفهای پسربچه ی معصوم حسابی احساساتی شده و اشک درون چشمانش حدقه زده چشم در چشم او مانده و فقط میداند که اگر پلک چشمانش باز و بسته شود ،اولین اشک از ان سرازیر میشود و در همین حین بود که .....
صدایی از انتهای کوچه پرخاشگرانه و غضب آلود تمام حریم کوچه را هاشور زد و در گوشهای پسرک میپیچد ، صدایی آشنا ، و خشن که میگفت ؛
∆ْ; مریم خدا ذلیلت کنه دختررر توکه هنوز توی کوچه لش داری ، الان نانوایی میبنده هااا ، خدا بگم ذلیلت کنه ،الهی سیاه بخت بشی که منه پیرزن رو دق میدی با سربه هوا بودنات ...
پسرک با ترس به پشتش نگاه میکند و از انجاکه میداند مادام گوشهایش سنگین است با صدایی بلندتر از حد معمول میگوید؛
س س سلام م م م مادام جون
سپس بسمت مریم بازمیگردد اما متعجب از جای خالیش ، زیر لب میگوید؛
چ چ چی زود فرار زدش از ترس م م مادام پیره
مادام که چشمانش خوب سوء نمیکند ، و بروی ویلچر نشسته پسرک را فرا میخواند و از انجایی که پسرک در غروب یکروز بهاری شلوارک کوتاهی از جنس لی به تن دارد ،او را شرتی صدا میزند و میگوید؛
∆ آهاای شورتی ، بیاا اینجا ببینم ...
سپس زیر لبی چند فحش نیز به رسم عادت حواله میکند و میگوید ؛
∆ پسرک مادر مُرده ی ،بی پدر .
پسرک با قدمهای لع لع کنان و سرخوش به انتهای بن بست خمیده و خاکی میرود و میگوید؛
س س سلام مادام ، م م م من شورتی نیستم که مادام جوون . م م من ادوین هستم. اون دفعه با عمه ز ز زری اومده ب ب بودیم و واسه (مادام وسط صحبتش میپرد و جملاتش را نیمه کاره میگذارد و با تلخی میپرسد)
∆; خودم میدونم کی هستی نگبت. بگو ببینم بهم که چه وقت و چه کسی از یتیم خونه در اورده تو رو؟
ادوین که خیال میکرد هیچکس از رازش خبر ندارد با حالتی شوکه و با کلماتی جویده جویده و نامفهوم گفت؛
من ، من ، فقط اخه ، من ، اونجا ، فقط دو هفته من ، فقط پرورشگاه مونده بودم ، چون من ،فقط عمه زری فهمید اومد سریع، زری ، منو در اورد و قرار شد با من ، نه، یعنی ،من با اون زندگی کنم م م من شما کی گفت ب به بهتون ، از کجا ، ف ف فهمیدید؟ مم من مسافرت بهتر تر بودشاا ... من بخدا!...
مادام با صدایی یواش تر و با حالتی شکاکانه و لحنی تهدید آمیز گفت
∆ داشتی به مریم چی میگفتی؟ وای بحالت اگه بفهمم راجع به اون خواستگاری ک عمه ی جنده ات واسش پیدا کرده بود ،چیزی گفته باشی ، کاری میکنم بندازنت باز یتیم خونه
ادوین در حالیکه دو پله از سطح حیاط و مادام بلندتر بود و زیر چارچوب و طاق هشتی اش ایستاده زول زد به مادام ، او که در حاضر جوابی و شیطنت های زیرکانه نظیر ندارد ، یک دستش را به کمر زد و با دست دیگر جلوی دهانش بمانند ییسیم پلیس نگه داشت و با حالتی نمایشی و پر از ادا. اطوار های کودکانه گفت؛
کیش کیششش مادام پیره ، بوق بزن حرکت کن ، حرکت کن پیره زن خ خ خرفت ک ک ک کیشششش کیش. اون توالت فرنگی سفیدی که زیرش چرخ داره بزنه کنار ، شما گواهینانه (گواهینامه) نداری با چه حقی پشت عینک نشستی؟
کهنه، روعی ، مس، حلب، وسایل انبار ، نان خشک ، کتری کهنه ، رادیو قراضه ، مادام پیره خریداااریممممم
اینها را گفت و سریع در رفت و
شلیک لنگه ی دمپایی از جانب مادام همانا و فلنگ رو بستن همانا. حین فرار و خنده های شیطنت وار از کنار مریم گذشت ، بی آنکه متوجه ی حضورش شده باشد ،
مریم به خانه رفت و درب را نبست ، و صدای قر قر های همیشگی مادام بلند شد ، گویی تمام دق دلیهایش را سر مریم بینوا تخلیه مینمود و او را با صدای خشدارش چنین میخواند و به مضحکه میگرفت؛
♪∆ ترشیده ی خاکبرسر ، خاک عالم برسرت نگبت ، نسناس ، ریخت عجوزه ات رو از جلوی چشام دور کن ، اشتهام کور میشه . فطرتت کلفتی و کنیزی هست ، پتیاره ، چرا زنده هستی اخه؟ سربزار بمیر ، نه تحصیلات عالی، نه هنری، نه دست کمالی ، نه دست پختی ، نه نجابتی، نه ظرافتی، نه پدری ، نه مادری، اخه یه ادمم مگه این حد بی پدر مادر میشه؟ دغ کردن به درک واصل شدن. و از دستت نجات پیدا کردن ، این منه درمانده و علیلم که تمام سربه هوا بازی هات رو تحمل میکنم و همش حرص و جوش میخورم اما باز تحملت میکنم . اخه نگبت با اون قیافه ی کفتار از زولف سفیدت حیا کن ، فلاکت ازت میباره ، چرا زنده هستی اخه ذلیل شده ؟ من هجده سالگیم شوهر دومم توی مسیر کربلا ناپدید که شده بود همه گفتن طوفان شن اونو کشته ، ولی من اونقدر وفادار و متعهد بودم که به پاش نشستم، تا چهل روز رخت سیاه پوشیم ، بعدش اجازه دادم که میرآقا بیاد خواستگاریم
°~مریم پوزخندی به طعنه میزند ، طبق معمول چنین لحظاتی سرپا تند تند لباسها رو تا میکند و وسواسگونه بروی هم میچیند ، مریم زیر لب گفت؛
چهل روز صبر کرده ،چه افتخارم میکنه ، واسش چسب زخم بخریم، همچین میگه چهل ل ل ل روز ، که انگار مثل من چهل سال تنهایی و بی شوهری سر کرده !.. خنده دارش اینجاست که بعد ازدواج با میرآقا ، پدرم میگفت بعد یکماه نشده بود که شوهره قبلی زنده از کربلا برگشت زکی ی ی
مادام؛∆ زیر لب چی پچ پچ میکنی هرزه ی فاحشه ، ها؟....
مریم خونش به جوش آمد ، دلش را به دریا زد و سکوتش را شکست ، قر قر های همیشگی مادام اینبار با سنت شکنی مریم مواجه گشت ، و مادام به غلط پنداشت که مریم ماجرای خواستگاری که زری خیاط معرفی کرده بود را فهمیده و از همینروست که چنین گستاخ شده و حاضرجوابی میکند ، و به طعنه گفت؛
∆ میدونم از چی داری میسوزی ، حق داری خلاصه بعد فراغ نوغان یه خواستگار مهندس و عاشق پیشه از کون آسمون افتاده بود زمین، اونم که تا فهمید تو چه دختر شلخته و وسواسی و ناراحتی اعصاب داری هستی سریع پشیمون شد ، اما خیال نکن که اگه خودم بهت نگفتم دلیل بدی داشته، نه اتفاقا من خیرت رو میخواستم و به گمونم زری خیاط دید که مهندسه چرب و نرمه ، خودش زیر پای مهندس نشست ، و راهش زد ، حتی خبر دارم پشت سرت چیا به خواستگارت گفته
مریم سراپا شوکه و پشت به مادام ایستاده ، یک قدم مانده به مرز جنون عانی برسد ، درون مغزش زلزله ای هشت ریشتری در حال وقوع ست . آتش فشان افکارش در حال فوران ، چهل سال از بدو تولد تا ان لحظه ی شب هنگام بهاری به سرعت نور در خاطرش گذر کرد ، او بابت از دست رفتن خواستگار به هیچ وجه ناراحت نیست ،زیرا خودش بهتر از هرکسی میداند که هیچ میل و کششی نسبت به جنس مخالف ندارد و حتی تصور زندگی زیر یک سقف حتی برای یک شب ،نیز ناممکن است ، مریم به ناگاه با صدای بسته شدن درب چوبی حیاط ،تمام رشته افکارش پنبه میشود و سمت پنجره میرود ، یعنی خیالاتی شده ، و تصور کرده که درب حیاط بسته شده یا که ؟...
اما بواسطه ی سنگینی گوشهای مادام او هیچ واکنشی بروز نداده و کماکان جلوی تلویزیون کوچک سیاه سفید نشسته و یک نفس حرفهایش را به هم میبافد ،
مریم نگاهش بوی کافور میدهد ، او چای آخر را پر رنگ تر از تمام چای های یکسال اخیر میریزد و برای مادام با نبات میبرد ، با حالتی مشکوک چای را جلوی مادام میگذارد و زیر چشمی نگاهی به مادام میدوزد
مادام ؛ ∆ توجه کردم که یکساله خودت چای نمیخوری و فقط نبات داغ میخوری ، یا که سر سفره بارها نان خالی میخوری ، اینا همه بخاطر فطرت پایینته دختر ، به مادر خدانیامرزت رفتی ، البت سرش بره پایین تر توی گور ، من که نحسیتش رو ندیده بودم. بلکه میرآقا. میگفت این مریم. به مادرش رفته .
مریم از سالهای گذشته تصمیمی شرورانه و غیر معمول را در سر پرورانده بود ، اما هربار انجامش را به تعویق می انداخت تا بلکه بخاطر کهولت سن طرف بمیرد و نیازی به الوده شدن دستانش به خون کسی نباشد. او حتی با شیوه ای شیطانی و عجیب مقدمات تعجیل مرگ مادام را فراهم کرده بود
و دم های بریده شده ی مارمولک را که مملو از سم کشنده تیؤکسین میباشد را همراه چای خشک هربار در قوری دم میگذاشت و برای مادام از ان چای میریخت در فنجآن ها و برایش میبرد و از همینرو بود که خودش هرگز چای نمی نوشید . و ترجیح میداد به یک استکان اب. جوش ساده بسنده کند .
او بیخبر از حضور ادوین در حیاط خانه ، نیمه شب در حین بحث و جدل با مادام. از کوره در میرود و با جای شمعدانی فلزی بر سرش میکوبد از پشت سر و مادام میمیرد. .
مریم با بیل. انتهای باغ. قبری میکند و مادام را به زحمت و کشان کشان سوی قبر میبرد و انرا درون قبر می اندازد ً
و مجدد قبرش را نیز پر میکند و لحظه ای که هوا و اسمان به سپیدی صبح نزدیک میشده. کارش تمام میشود. و ناگهان صدای کودکانه ای از پشت سر با لکنت میگوید ؛
الان قو ق ق قوطی ق قاسکو مال من میشه؟
مریم شوکه و متعجب به ارامی سرش را بر میگرداند و ادوین را بی خیال و بی ریاح میبیند که نزدیک قفس طوطی کاسکو نشسته و دستانش را زیر چانه اش زده و خمیازه ای بلند میکشد گویی که تمام. زمان حفر قبر و پر نمودن مجددش را او با چشمان درشت و نگاه کنجکاو. کودکانه اش. نظاره گر بوده و حال. از خستگی. خوابش. گرفته باشد ....
مریم که تمام مدت مشغول تلاش برای مخفی کردن جسد بوده حال تمام زحماتش را نقش بر اب میبیند . چون. شاهدی وجود دارد که نظاره گر از صفر تا صد ماجرا بوده ....
مریم رنگ از رخصارش میپرد و چشمانش منبسط و دهانش باز میماند .... چاره ای نیست باید اینم بکشم.... ولی اخه چجوری .... من قادر نیستم این طفل معصوم را یک نیشگون بگیرم بعد چجوری میخوام بکشمش!؟ خداجون کمکم کن ..... نه... خدا دیگه منو فراموش کرده . من الان تنهام . سپس از ادوین با خشم میپرسد ؛
پتیاره بگو ببینم کیا خبر دارن که تو اینجا هستی؟ اصلا آخه قامپت اینجا چه غلطی میکنی؟
ادوین نگاهی براق میکند و کمی اخم هایش را گره میزند از جایش بلند میشود و دستش را به کمر ستون میکند و میپرسد؛ ف ف ف ف فحش بود؟
مریم که گیج شده میپرسد؛ چی فحش بود؟
ادوین ؛ نمیدونم همونی که بهم گفتی.... یه چیزی بود شبیه تیاره ....
مریم با بغض و هق هق میگوید ؛ نه.... پتیاره فحش نیست....
ادوین با لوکنت میگوید ؛ خب قامبت که خودم میدونم فحش نیست. قامپت یعنی قند. خخخخ به من میگی قند؟ من که قند نیستم. تو چقدر دستات خاکیه ... برو یشورشون. ...
مریم : بر میخیزد ؛ بگو ببینم تو چی دیدی ؟ الان مادام پیره کجاست ؟
ادوین : واااا مریم جون مگه تو هم پیر شدی و فراموشی گرفتی؟ خب معلومه مادام پیره رو کاشتی توی باغچه تا مثلا تبدیل به درخت بشه؟... خخخخ .... میگم یه خورده هم بهش آب بده تا زودتر رشد کنه....خخخخخ حالا با طوطی کاسکو قراره چیکار کنی؟ میشه بدی به من... تو رو خدااا.... ببینم من که .... من که .. ... وای داره میریزه ... وااای ..... م م م من من من .....
مریم؛ چیه چرا یهو ساکت شدی؟
ادوین ؛ م م من جیش دارم.....
مکث
♣ نکته ی فن نویسندگی خلاق♠فراداستان♥ استوپ ♦ __________________________________
(دوستان تکنیک فراداستان_ به نحوی به این نحو میتوان گفت که در یک گام مانده به فرجام پیرنگ و یا یک پرده مانده به انتها نویسنده لحظه ای مکث میکند و از نگارش داستان یک گام فاصله گرفته و مخاطب را بین ابن فاصله قرار بده اسمش میشه تکنیک فراداستان .(به بدترین نحو ممکن توضیحش دادم ، متاسفانه)
ادامه اش
□■
(( بیست سال بعد. . . .
اهالی همبودگاه درود ، سلام ادوین هستم . الان ۲۶ سال دارم . مریم جون تازه فوت شد ، مریم چند روز پیش بهم گفت که شب حادثه قصد داشته از ترس لو رفتن ، منم به قتل برسونه ، و لحظه ی اخر نتونسته بوده. ؤ تصمیم به دزدیدن من و فرار از شهر. اردکان به. چابهار. گرفته بود . اون خیلی در حقم لطف کرد در این سالها و من ترم اخر دانشگاه رو تازگی پشت سر گذاشتم. . منم این بیست سال رو با مریم بزرگ شدم و زندگی کردم ، لوکنت دیگه ندارم . شب حادثه. مریم بهم به دروغ گفت که اگه برگردم خونه منو میبرند پرپرشگاه یعنی پرورشگاه
و منم حاضر شدم شبانه باهاش و به عشق این طوطی کاسکو. از اردکان فرار کنم . ))□
مادام پیره روحت شاد ، هرسال. روز به قتل رسئدنت قاتلت از عذاب وجدان هزار بار. میمرد و زنده میشد. . کاش بودی و باز دمپایی پرت میکردی برام.
عمه زری هیچ خبری ازت ندارم ببخش. ببخش فقط به خاطر طوطی بود که. شب رفته بودم توی حیاط همسایه. واین همه. پیچیده شدم به تقدیری عجیب.
مریم عاشقانه برام مادری کرد
الان هم ایستگاه قطار. منم و یه قفس خالی .........
و بلیط یکطرفه بازگشت به اردکان ....
پایان ادوین
نویسنده. #شهروز_براری #شین_براری #داستان_کوتاه _____________
شین براری رامسر ۱۴۰۰
#شین_براری #شهروزبراری #رازکاسکو #داستان_کوتاه #فرا_داستان
شهروز براری
نکته سنجی خودم در تحلیل تصادفی متنی که خودم و بداعه نوشتم (راز کاسکو) منو به خنده انداخت. (مرد هرگز نمیخنده_بلکه با اوبوهت و متانت نهایتش یک لبخند میزنه) خب همونطور که نجوای روح درونم گوشزد کرد تصحیح میکنم و مینویسم از نکته سنجی و کشف زاویه ی جدیدی از تفاوت متن داستان با دیگر داستان هایم شوکه ...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
3
- آگوست 1, 2021
شهروز براری
خب اگه روح درون بره که فرصت ناب زندگانی رو هم با خودش میره و من مبتلا به مرگ میشم .... خخخخ چون خرمگس مهلکه همون نجوای خاموش روح درون من هست . من واقعا میگم و مینویسم که نجواگر خاموش درونم رو با الهامات و وحی و احساسات و تلقین هایش میشنوم . انگار گنجشک کوچکی درون زاویه پنهان دلم محب...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- آگوست 5, 2021
دوستان دلنویس و بلکه چرکنویس خاطرات در هم و بی نظم نویسنده می باشد و دارای ارزش ادبی یا ادبیات داستانی نمیباشد . پس وقت باارزشتان را هدر ندهید . شین براری
مدیوم
به نام تاری
*تاری = اولین لقب حق تعالی
خلاصه ؛ روایت مصایب و جبر ناشی از توانمندی های یک فرد مدیوم نسبت به عموم مردم را میخوانید . داستان حقیقی ست . گاه نجوای بیصدا و خموش روح درون راوی را میخوانید که با علامت ○ مشخص شده.
من در خودم موچاله شدم. _زخم خوردم و بیچاره شدم. _حال سرزمینی جدید یافته ام _سمت دیار مجازی _اسمش همبودگاه ست_من از زندگی بین آدمک ها خسته شدم._من به خودم پیچیدم و چیزی شبیه اسارت در پیله شدم._آیا پروانگی و رهایی چشم انتظاری ام را میکشد؟.._
آیا من در خودم گم شدم؟ کسی میگفت که من زخم خورده ی تقدیرم...
گفتمش باور کن که خودم بی تقصیرم _من اهل زار زدن نیستم _در پی یافتن پاسخم _واقعا ، این منه نهفته در من ، نشسته بر غم ، چیستم کیستم؟..
ماجرا از کودکی هایم آغاز شد ان هنگام که با چند سکه دو ریالی آنقدر شیطنت کردم که عاقبت مادرم طبق معمول مرا به انبار مخوف خانه تبعید کرد تا به خیالش کمی تنبیه شوم .
ولی زهی خیال خام ....
درون انباری بزرگ خانه ی پدری انقدر شیطنت کردم که حوصله ام سر رفت انگاه از پله های نردبان چوبی و کوچکی که بالای کمدی چوبی و صندوقچه ی فلزی قرار داشت بالا رفتم تا به نورگیر رسیدم و برای اولین بار موفق به دیدن یک نما جدید از پشت بام شدم . همین هنگام بیخبر از تقدیر عجیبی که انتظارم را میکشید یک سکه دو ریالی از دستم به پایین افتاد و قلطید و به زیر کمد رفت من چابک به پایین جستم و چون انباری سقف نداشت و نورگیر بود در روشنای روز سرم را به کف انبار مماس کردم تا سکه ام را بیابم و در عین ناباوری صحنه ای عجیب دیدم یک موجود با دم موش بال های کبوتر و چهره ی عجیب و پای شبیه به سم اسب و کمی وارونه تر با قدی حدود یک وجب را دیدم که سکه ام را برداشته و سمت شکاف دیوار هول میدهد و او لحظه ای متوجه ی حضورم شد و به پشتش نگاهی کرد و ترسید همراه سکه سمت شکاف و درز باریک دیوار رفت و خودش در عین ناباوری درون شکاف ناپدید شد ولی شکاف انقدر تنگ بود که سکه از ان نگذشت و به زمین افتاد .....
من ماندم و ترس و درب انباری که قفل بود خلاصه لحظه ای توانستم از انجا بگریزم و حین فرار در بین راه به خواهرم شاداب اصابت کردم و مجدد بپا خواستم و سمت اشپزخانه رفتم و تا امدم ماجرا را برای مادرم نقل کنم فهمیدم که توان حرف زدن را از دست داده ام ....
من از ترس لال شده بودم . ان روزها گذشت و با گذر زمان من توانستم مجدد حرف بزنم البته با لوکنت شدید و این لوکنت نیز به ارامی برطرف شد
ولی ماجرای اصلی چیز دیگری بود
من شب ها تشنج میکردم و در تب میسوختم و هزیان میگفتم و فردایش تک تک هزیان هایم به نحوی تعبیر میشدند
من انقدر کودک بودم که نمی دانستم دانشجویان و یا محیط خوابگاه چه مفهومی دارد اما یک شب در خواب گفته بودم که دانشجویان را یک به یک از پنجره ی خوابگاه به بیرون پرت میکندد و میزنند و میکشند و میبرند و تخریب میکنند...
و هربار به نحوی تعبیر شده بود
حتی انفجار چرنوبیل اوکراین و غیره
خلاصه مادرم از فرط سادگی هربار مرا نزد یک دعا نویس جدید میبرد تا بلکه دیگه خواب نبینم . یا لااقل خواب هایم تعبیر نشود . و کلی پول خرج میکرد و من نیز انقدر دعا های نوشته شده روی کاغذ را در نعلبکی اب گرفته و خورده بودم که در هفت سالگی و اول دبستان اب دهانم و توف من برخلاف باقی هم کلاسی ها رنگ جوهر خودکار بود ....
سبز آبی قرمز رنگ داشت و تنوع
بستگی داشت که به کدامین دعانویس رفته باشم چون هرکدام شگرد خاص و دروغین خود را داشتند و با زعفران و کاغذ بی خط و بال مگس معجون های جعلی میساختند و من ببچاره هم ناچار به خوردن بودم .
امان از دست این جهل و سادگی ادمهای قدیمی ...
این روزها اما در ۳۴ سالگی و به لطف مدیران با کفایت و در خلا واکسن های موًثر مادرم و خودم مبتلا به کرونا هستیم و من از او پرستاری میکنم . تنها پناهم محیط همبودگاه ست و برای مخاطبان مینویسم .
چون تضمینی برای آینده و فرصتی برای نوشتن نمیبینم . . صد البته محتاج دعام .
نجوای خاموش دلم در این لحظه و سکوت شب هنگام به سراغم می آید و میگوید
○؛ قرار بود راجع به مدیوم بنویسی کله پوک جان . پس چی شد که؟
□راست میگوید. حق با اوست خب اکنون بر میگردم به ماجرای اصلی .
کماکان مانند کودکی هایم
گنجشک کوچکی درون دلم مدام سخن میگوید . گاه عالم بیرون را میجوید _شوق رهایی دارد ._میگوید که فرجامش آزادیست._میگوید اهل دیاری غیر از این جهان خاکیست ..
گاه میخندم به او
چون لاف میزند
میگوید که تقدیرش پروانه شدن است .
_لابد دل کوچک من هم پیله ابریشمش است
_چه چیزها که نمیشنوم..... خنده ام میگیرد
_گاه میپندارم دیوانه ام.
_چون کسی را ندیدم که این حد محو روح درونش باشد
_مطیع نجوای بی صدای وجدانش باشد
من ادمی خاکی ام . نه خوب و نه انسان پاکی ام
منتها امان از دست این نجواگر بیصدا و خموش..
مگر میگذارد دست از پا خطا کنم
_مث خوره می افتد به جانم _روانم را پریشان میکند _بعد هر کار خطایی سریع علیه من دسیسه میکند
_با روزگار تبانی میکند و بلافاصله چوب کار خطایم را میخورم_انگاه او مجدد به حرف می اید و گوشزد میکند_تا بدانم که چرا چنین زخم خوردم _او گاهی مرا مانند یک اَبله فرض میکند
_مثلا هم اینک و در این لحظه به من میگوید؛
○خدا دوستت دارد و تو به او نزدیک تری
سپس تصحیح میکند که من چنین نگفتم
○چرا اشتباه مینویسی نجوایم را؟
□خب چه کنم؟ نجوایت بیصداست . و سخت است به واژه کشاندنش. خب چه گفته بودی مگر؟ مجدد بگو تا اصلاح کنمش.
○ نگفتم تو به خدا نزدیک تری.
چون خدا که بیرون از تو نیست . تا بخواهد فاصله ای باشد و انگاه یکی دور و یکی نزدیک تر.
جرعه ای نور دمیده شده از برکه ی روشنایی حق تعالی به جنین . و پس از زاده شدن هم تا دم مرگ همراهش است . با هفت هاله ی نقره فام و حریر مانند به هم متصلند . حال همگان از یاد برده اند کودکانه هایشان را ، ان هنگام که شب میرسید و در سکوت پیش از خواب ندای وجدان کودکانه شان را میشنیدند که انها را ملامت و یا سرزنش میکرد بهر هر خطایی که طی روز از انها سر زده بود . ان هنگام کودک بودند و پاک . اما به مرور انقدر درگیر مادیات و روزمرگی شدند که دیگر گوش دل انها شنوای نجوای خاموش دلشان نبود . حال این نجواگر بیصدا و خموش در همگان هست ولی باید دل داد به آن. باید توانست فرق ان را با صدا و زمزمه های ذهن و افکار شناخت و تمیز داد. زیرا تنها الهامات و وحی ابزار ارتباط است و بس. اگر اکنون من بی وقفه تو را سرزنش میکنم تا دست از پا خطا نکنی جای خوشحالی ست. میبایست به خودت افتخار کنی.. زیرا وجدانت بیدار است و کودک درونت زنده و روح درونت آگاه . اگر تا خطایی میکنی بلافاصله من با چرخه ی کائنات تبانی میکنم تا سریعا چوب خطایی که کردی را بخوری برای ان است که تو مانند عینکی
□ چی؟ خول شدی؟ من مثل عینکم؟ یعنی چی؟
○ آدمک ها سه دسته اند در این مثال
برخی عینک
برخی ملافه
برخی فرش
□خخخخ خب بگو دیگه چی؟ سمساری باز کردی؟
○ اگر عینک خدا کثیف شود سریع تمیزش میکند
اگر ملحفه ی لکه دار شود میگذارد ته هفته با رخت چرک ها میشوید
ولی اگر فرش زیر پا لکه شود اعتنا نمیکند و میگذارد لکه ها بسیار شوند و هرچقدر هم کثیف شود فرقی ندارد چون میگذارد و سر سال حسابی خاکش را میتکاند و با چوب می افتد به جانش . سپس انرا میشوید و میچلاند و پهن میکند زیر آفتاب تا مدتی هم خدازده و رسوا رو به اسمان بماند بلکه کامل خشک شود . انگاه مجدد انرا پهن میکند .
اگر میگویم خدا تو را بیشتر دوست دارد و محض همینم هست تا با انجام کار خطایی کارمای خودت را لکه دار میکنی بلافاصله چوبش را میخوری تا بی حساب شوی . انگار عینکش را سریع پاک کرده. حال خودت فکر کن اگر تمیز کردن ملایم شیشه ی عینک این چنین دردت می آورد پس وای به حال ملحفه که قرار است حسابی در معجونی از شوینده ها به همراه رخت چرک های دیگر چنگ زده شوند و سابیده شوند و اب کشیده شوند و انگاه که دیگر رمقی برایشان نماند تازه چلاندن آغاز میشود انچنان چلانده میشوند که نگو و نپرس . سپس تازه میبایست مدتی را بلا تکلیف روی بند رخت بگذرانند . تا خشک شوند. بعدشم تازه دیگر مثل قبلشان نیستند و کمی چروکیده و یا رنگ و رو رفته تر خواهند بود. خب حالا خودت را جای فرش بیچاره بگذار تا درک کنی اگر چوب اشتباهاتت را سریع میخورئ چقدر خوب و عالی است . خب البته اگر ناراضی هستی میتوانم جایت را با فرش تعویض کنم تا راحت با خیال اسوده و پی در پی گناه و خطا و اشتباه کنی و هیچ تاوانی هم ندهی . اما خب سر سال دیر یا زود خواهد رسید.....
□ نه... نه... من غلط کردم. من خیلی هم از شرایطم راضی هستم. و واقعا قدردان زحمات شما و همکارانتون هستم. واقعا عالی و ایده آل هست َشرایطم. چه اعتراضی؟ اتفاقا میخواستم مراتب قدر دانی خودمو خدمتتون عرض کنم . خدا خیرتون بده . چچی!... نه!... خب شما خودت جرعه ای نور از برکه ی حق تعالی هستی . پس منظورم این هست که دمت گرم. خیلی باحالی. الهی بری خونه ی خدا زیارت. نه!... بازم هول شدم ... ببخش . خب اخه چه میشه گفت به تکه ای از خدا؟!... اصلا نظرتون چیه لال بشم...
○تو هم با این حد از عقل و شعورت نوبری . خب داشتی واژه چینی میکردی بزاری توی همبودگاه . به کارت برس. در ضمن اصلا حرفه ای نیستش این کارت که نصفش رو نثر روان مینویسی و یهو وسط کار لحن محاوره ای و سبک نوشتنت تبدیل به چیز دیگری میشه و لابد الان میخواهی باقیش رو مجدد شعر سپید بنویسی؟ چه صبری داره بنیان گذار همبودگاه که شخصی مثل تو رو تحمل میکنه . یک درصد هم به خاله فهیمه نکشیدی از لحاظ نویسندگی . البته اونم که فقط مینوشت رمان عامه پسند...
#فهیمه_رحیمی
ادامه ....
□ میگویم:من از قضا و قدر واهمه دارم.
من از تقدیر میترسم! از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است...
من فصل آینده را بلد نیستم
از صفحه های دیروز دلگیرم.... . نجوایی میرسد که من عینکم بر چشمان خدا . ولی در جوابش میگویم ؛ نمیدانستم چشمانش ضعیف شده... من از آینده ' بی خبرم . نمی دانم در خط های بعد چه خواهم نوشت! چه برسد به نوشته های تقدیر برای آینده ام... نمیدانم تقدیر برایم چه خواهد نوشت... میگویم کاش قلم دست خودم بود...کاش خودم مینوشتم... فرشته ای به قلم سوگند میخورد و آن را به من میدهد! میگوید:بنویس...
دعاهایت رابنویس و ذکرت را... هر چه میخواهی بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست!
جز آنچه می اندیشی سرنوشت دیگری نداری...
تقدیرت همان است که خود می اندیشی...شب است و قلم در دست من...شاید که ، براستی من همانم که می اندیشم.
باید بدانم که در امانم خارج از پیله ی ابریشم؟ من آیا چیزی فرای این جسم و تنم؟ و شاید باید بیابم سر منشا ام را.... نکند دلهره ام درست باشد . نکند که بفهمم من بی اصل و رگ و ریشه ام !... دیر زمانی ست در پی یافتن خویشتن خویشم. _ نکند با خروج از این تنهایی عمیق و پیله ی ابریشم ، دریابم که جزء همان هایی که میشناختم چیزی دیگر نیست در انتظارم . .
انگاه دیگر پیله را چگونه باید دوخت؟ نکند فریب بخورم و با دستان خودم به این فرصت ناب زندگانی خاتمه دهم به امید انکه پروانه ای محبوس درونم به پرواز در آید ولی..... چنین نباشد...
لابد چاره ی کار ماندن است و میبایست ساخت و سوخت. _ نکند با این کار تیشه زنم بر ریشه ام!...
تنها میشناسم من انچه را که مانده به پایم . یعنی ؛ سکوت_ سیاهی _ و سکون داخل این پیله ی ابریشم _ سه یار وفاداری که عجین شده ایم با هم. و مانده اند پیشم. .
(صدای بانگ اذان از جایی نامعلوم میپیچد درون این ندامتگاه افکار)
○ مکث کن ... داره اذان میزنه .
○ اهای شین براری مگه با نیستم؟!... الان دیگه خودتو میزنی به نشنیدن و مشغول تایپ میشی !... خوشم باشه.... راه افتادی .... بایستی برات دمپایی اَبری بخرم... میبینی آخر عاقبت دیوانه ای که زیادی درس خونده باشه چی میشه!...
□ چی؟ چی گفتی؟ منظورت چیه؟ من دیوانه ام؟ مگه با تو نیستم.... الان یهو ساکت و ناپدید شدی .... ایراد نداره....
ولی خب همچینم بد نگفت . کی اندازه ی من زندگیش تحت شعاع روح درونش هست . گمان نکنم افراد زیادی باشند.
خب در عوض اونها در زندگی شخصی و دنیوی موفق و فعال هستن و من در عوض میتونم با تله کنزی و حالت ذن هر ساعت خوابیده ای رو با تمرکز ذهن به کار بندازم و یا یه چرخ رو از فاصله ی سه متری به چرخش در بیارم اونقدری که اگه یه دینام بهش وصل باشه بتونه لامپ کوچکی رو روشن کنه . من میتونم یه جسم سبک کمتر یک گرم رو از ده متری با تمرکز ذهن و هاله ی هفتم چند سانت به حرکت در بیارم. و اگر لبه ی یه تاقچه باشه بیفته پایین. یا قرآن رو از دور تا سه برگ ورق بزنم . البته اگر کتابش نو و تازه چاپ شده باشه و برگ هاش هم دچار شکستگی نشده باشه. یا خیلی وقتا حرف درون ذهن اطرافیانم رو اگر پاک و خوش قلب باشند زودتر به زبان بیارم .
خب اینها چه فایده ای دارن؟ هیچی ..
یاد یک خاطره خنده دار قدیمی افتادم..
بچگی وقتی اولین بار تونستم از فن تله کینزی (حرکت دادن اشیا از فاصله با انرژی و تمرکز ذهن ) خودخواسته و ارادی بهره بگیرم تمام کلاس درس به هم خورد و هر کسی یک طرف فرار میکرد و اون وسط خانم معلم فقط صلوات میداد و بسم الله میفرستاد .... حتی منو دیگه هرگز نپذیرفت و مجبور شدم تغییر شیفت بدم تا در شیفت مخالف یک معلم جدید منو از ثلث دوم بپذیره . خانم معلم ما میگفت که این کارها شیطانی هست و آخر عاقبت نداره . در حالیکه امروزه بعد از گذشت ۲۵ سال این توانایی تبدیل به یک فن شده و آموزش میدن در کلاس های یوگا سطح پیشرفته .
چقدر غصه میخوردم وقتی ناحق تنبیه میشدم و هرکسی مدادش از روی نیمکت می افتاد پایین همگی سمت من بر میگشتن و از چشم من میدیدن . در حالیه کار من نبود. و خب نیمکت های چوبی شیب داشت و مداد دانش اموزان می افتاد پایین . ولی هربار من از کلاس اخراج میشدم.
چقدر استرس بهم وارد میشد که مبادا ناظم منو بیرون درب کلاس و توی راهرو ببینه و باز داد بزنه سرم...
یا وقتی سر صف توی روز جشن ۲۲ بهمن رفتم بالای پله ها تا از داخل جعبه ی بزرگی با چشمان بسته بشکل تصادفی یک اسم و کاغذ رو قرعه کشی کنم و بیرون بیارم. خب عجیب و شانسی بود که اسم خودم در اومد . و گفتن قبول نیست . و جایزه ای ندادن به من. . و خلاصه هرگز کسی باورش نشد که این اتفاق تصادفی بود. شانس و اقبال. چه میدونم. حالا هرچی. اتفاقات عجیب رو معمولا به ندرت انسان ها تجربه میکنن.
ولی من اینطوری نبودم. و وقوع اتفاقات عجیب منو نگران میکرد که نکنه دیوانه ام . و بارها دکتر می رفتم و اصرار میکردم که احتمالا مغزم عیبی ایرادی داره. ولی همیشه پزشک ها روان شناسا و روانکاو ها و متخصصین اعصاب میگفتند نه . شما سالم و ایده آل هست شرایط تون . فقط یکبار یه متخصص بهم گفت که اینهایی که من رو میرنجونه و واقعا عجیب بنظر میرسه دلیلی بر نگرانی و یا بیماری نیست . بلکه شما مدیوم هستی. من تا مدت ها فکر میکردم سایز منو گفته . و چون تنهایی و در نوجوانی پا شده بودم و یواشکی رفته بودم پیش دکتر و متخصص باعث میشد نتونم بگم به کسی که دکتر چی گفته. بعد موقع خرید لباس اصرار میکردم که مدیوم هستم و فروشنده میگفت نخیر شما لارج هستی. با خودم میگفتم لابد توی سن رشد هستم . و سایزم تغییر کرده. تا اینکه به اول دبیرستان رسیدم و کمی عاقل َشدم و حتی وقتی خانواده ام فهمید بخاطر وقوع حوادث کمی عجیب پا شدم و خلوتی رفتم پزشک برام خندیدند. اعتراف میکنم که اولین بار از سر بچگی و بیخبری رفته بودم پزشک عمومی . اسمش دکتر آنه محمد دوگونچی بود و اون بهم گفته بود میبایست به پیش پزشکی برم که مرتبط با مشکلم باشه. یکبار هم دکتر اعصاب معروفی با نام اسدی نژاد و یک متخصص نامدار و معروف با اسم دکتر قایقران و یکی هم سرشناس با نام ......الان توک زبونم بود ولی فراموشم شد. بگذریم هر سه تا شون گفتن که من به پزشک نیاز ندارم بلکه بخاطر درک صحیح این کائنات و نظام هستی و تفاوت های بالقوه و ..... خودم نصبت با دیگران به یک راهنمای با تجربه و متخصص در مباحث یوکا و ذن نیاز دارم. بعد در ۱۶ سالگی یک بزرگواری منو به یک شخص معروف که مجاز به گفتن اسمَشون نیستم معرفی کردن. البته اصلا ازم استقبال خوبی نشد و تحویلم نگرفتن . چدن حسابی سرشون شلوغ بود و....
○ راستی هنوز زندانه ؟
□کی؟
○همون دیگه.... همینی که میگی مجاز به گفتن اسمش نیستی و عرفان و حلقه و دکتر و طاهری اینا رو میگم دیگه.... نگران نشو طوری گفتم که کسی متوجه نشه ... رمزی گفتم .... خب نگفتی چی شد؟ کی اعدامش میکنن تا اون روح لطیفش آزاد بشه .....
□ لا الله ال لله ..... لعنت خدا بر شیطان.... نمیشه تو زبون به دهن بگیری ..... شد یه بار بزاری یه چیز سیکرت بمونه....
میگفتم خب اون ابتدا استقبالی از من نشد . انگاری مًث من زیاد دیده بود. و براش چیز جدیدی نبودم. در حالیکه در زندگی معمول و طول گذر ایام من مبدل به یک فرد محبوب بین دایره ی آشنایان شده بودم و هرکی واسه خودنمایی منو به مجلسی از جنس مرفهین بی درد و دهک متدول و ثروتمند میبردند تا از تفاوت هام جلب توجه کنن. و این سبب شده بود کلی خواهان داشته باشم . بعدش برام عادی شد که بابت دعوت به هر مجلس شبانه و دور هم نشینی های خانوادگی غریبگانی که من براشون غریبه آشنا بودم پاکت های هدیه بگیرم . شاید الان درک این سخت باشه ولی اون زمان وقتی خانم بینا که تازه از یک اجرای فورکلوریک در آلمان برگشته بود بخاطر یک دورهمی شبانه و دوستانه منو به شیراز برد و بعد مهمانی صاحب مجلس یه پاکت داد که داخلش یک میلیون تومان پول بود
انگار وارد لبل جدیدی از زندگی شدم. من تنها نقشه ای که برای خرج کردن پولم داشتم این بود که یک انگشتر واسه خواهرم هدیه بگیرم و طلا بود گرمی هشت هزار و پانصد تومان و انگشتر شد شانزده هزار و هفتصد . دقیق یادمه. بعد واسه مادرم یه روسری شیک خریدم و برای پدرم (بزارید صادقانه بگم تا بابت نوشتن دروغ دچار عذاب وجدان نشم) اعتراف میکنم که واسه پدرم فقط یه ادکلن ساده گرفتم که بهش میگفتن ادکلن KA کا . ۳۵۰ تا تک تومان بود . و عطر فلفل میداد. و پدرم بعد اصلاح به صورتش میزد . ولی پدرم چنان اخم و قر قری زد برام که به چه حقی بلند شدم و از رشت رفتم شیراز واسه خاطر حضور توی یه دورهمی . بهم چیزی گفت که هرگز یادم نمیره چون خواهرم از شنیدنش موزیانه خندید و همون حرف رو سوژه کرد برام. پدرم با تلخی گفت؛ پسر تو مگه سیرکی؟ غرفه ی دولفین ها رو تعطیل میکنن لابد دو فردای دیگه و بجاش تو رو میبرن اونجا تا مردم رو سرگرم کنی.
خودمم با اینکه سرم رو پایین انداخته بودم ولی خنده ام گرفته بود چون هرگز از چنین زاویه ای به مسیله نگاه نکرده بودم که از من داره استفاده ی ابزاری میشه. و هیچکی خودمو دوست نداره . بلکه خم کردن قاشق چای خوری رو میخوان به دیگران نشون بدن و یا میخوان از توانایی های من سرگرم بشن. خب گاهی هم حتی مراسم و مهمانی میرفت توی یک مود و فاز متفاوتی و حتی از من کسی چیزی نمیخواست . اما اونقدر زیرک بودم و باهوش که به نحوی خودنمایی کنم و توجه ی همه سمتم جلب بشه. خب وقتی حرفهای توی ذهن کسی رو یک ثانیه تا سه ثانیه پیشاپیش به زبون میاری سبب وحشت اونها میشه . چون نگران میشن که نکنه این پسر نوجوان قادر باشه ذهن اونا رو بخونه . و من توی بازی ورق بدون هیچ حیله و شگردی فقط بلطف حس بالای ششم و چشم سوم و انرژی ردیف آخر در هاله ی ششم روحان میتونستم و میتونم نظاره گر باشم و گاه و بیگاه به محض لحظه ای سکوت بشنوم نجوای درونم رو و بگم شخص روبرو اون لحظه میخواد چه برگی رو بندازه و عددش چیه . رنگش چیه و جنس برگه دل خشت گیشنیز یا ...... هستش. ولی اگر بازی شرط بندی باشه و یا پای سود و ضرر کسی در میان باشه به هیچ وجه قادر نیستم . و اگر هم بودم چنین کاری نمیکردم .
○دروغ ممنوع
□ خب بزارید رو راست باشم . متاسفانه دوران دانشجویی در بحران مالی بودم و از همین توانایی چنان سو استفاده کردم که نگو.....و نپرس . اما بر خلاف سود شدید مالی سرانجام و در مجموع بزرگترین ضرر متوجه من شد. چون نجوای درونم سبب شد برم و پول رو به دوستانی که در رامسر مهمان ما بودند و حتی کرایه ماشین واسه بازگشت نداشتن پس بدم . و حتی یک دروغ هم گفتم . اینکه تظاهر کردم تقلب کرده بودم. در حالیکه تقلب نکرده بودم. بلکه توانایی های اونها سطح نرمال بود ولی من مدیوم بودم و اونها خبر نداشتن.
بعدشم که شوکه شدم وقتی فهمیدم دیگه قادر به چنین کاری نیستم . انگار بخاطر سو استفاده از لطف خدا ، داشتم جریمه میشدم. یک سال طول کشید تا به مرور فهمیدم باز هم قادرم . البته بد متوجه نشید یه وقت. خب خیلی ها هستن حس ششم دارن و میتونن لفظ صحیحی در پیشگویی برگه ادا کنن . ولی ضریب خطا هم دادن . اونها هم دقیقا نجوای بیصدای روح درونشون از طریق حس ششم و چشم سوم بهشون ندا میده . اگر زمانی میبینید اشتباه میگن واسه این هست که بلد نیستن فرق افکار و صدای ذهن رو با نجوای روح درون تشخیص بدهند . البته اونها مدیوم نیستن . بلکه دریچه ی ارتباطی بین روحان با جسمان بسته ای ندارن . و گاهی هم این موضوع نمادی از خوب بودن طینت و درستی شالوده ی شخصیتی شون میتونه تعبیر بشه. البته ممکنه مث من انسان پاک و خوبی نباشن ولی خب لطف خدا در حقشون زیاده روی کرده و اونها مورد نظر تاری متعال و حاضر ناظر ولی پنهان قرار گرفتن . از دیدگاه علمی هم خودم بیشتر میپسندم و خب یک پیشرفت کوچک در روند فرگشت و نظریه تکامل داروین محسوب میشه و به لحاظ اثبات و سندیت هم میشه به جهش ژنتیکی در قسمت یک نهم بخَش بین دو مخچه و قسمت آیینه ای اشاره داشت . قسمتی که یکی از مهم ترین وظایفش دریافت نور از روزنه ی عدسی چشمان و انعکاس و تحلیل انهاست و قدرت بینایی ما رو تحت سلطه داره . و به لحاظ جهش ژنتیکی ارتباط بین بخش پشتی مغز سمت چپ با جداره ی بین دو موخچه تقویت شده و سبب پرکاری یک قسمت خاص از مغز شده و همچنین بروز برخی ضعف ها و نقایص . مثلا من از بچگی تا کنون قادر به درک و شناسایی تفاوت رنگهایی مثل نارنجی با صورتی نبوده و نیستم. و خیلی هم از این ماجرا خجالتزده شدم طی تجارب زندگیم. و وسواس شدید رفتاری داشتم بخاطر پنهان کردنش ولی هربار سرآخر دستم رو میشد .و جایی گاف میدادم ولی تازگی تصمیم گرفتم اول از همه خودم به این مورد اعتراف کنم . و حتی خیلی بی ربط هم موضوع رو وسط میکشم و میگم که من فرق سبز با سرمه ای رو ننیفهمم . من برخی از اسامی عجیب رنگها رو که مث یه شوخی فرض میکنم . چون گلبه ای؟ آجری؟ نیلی؟ زرد کعربایی؟ جگری؟ اوخرایی؟ یکبار یک دوست عزیزی بهم گفت؛ وقتی تو حتی تفاوت صورتی از نارنجی رو قادر به تشخیص نیستی دیگه پس محال ممکنه انتظار داشته باشم رنگ آجری رو نصبت به گلبه ای رو از هم تشخیص بدی.
از این حرفش من پی بردم که پس لابد حتما صورتی با نارنجی خیلی تفاوت دارن که چنین چیزی میگه . از طرف دیگه لابد گلبه ای خیلی شبیه به آجری هست که چنین مثالی زده برام.
قرار بود رنگ کراوات من با لباس مجلس یک عزیزی ست باشه و من روز جشن وقتی چهره اش رو دیدم که وا رفته و کج َشده از دیدن رنگ کراوات فهمیدم پس بازم خراب کردم . چون میگفت ؛ تو فرق قهوه ای رو با بادمجونی تشخیص میدی پس چطور رنگ سرمه ای رو با بنفش تشخیص نمیدی؟ در اون لحظه و همچنین اکنون به اطرافم نگاه میکنم و میکردم تا بلکه با دیدن رنگ های اطراف مجدد به یاد بیاورم بادمجانی چه رنگی ست.... خب مگه بادمجان سیاه پوش نیست؟ بگذریم.
کجاش بودیم ....
آشنایی با یک استاد بزرگوار و کم حرف و تلخ زبان و قرقرو.....
سرجمع سرتان را به درد نیاورم. مرا چنان به زیر سوال برد و تحقیر کرد و از لحاظ شخصیتی شکاندش که خاک شدم .
○استوپ . Pusse مکث ... یکبار دیگر لطفا از فعل قبلی استفاده کنید ..... شکاندش؟ این واژه رو از کجا کشف کردی ؟
□ خب داشتم میگفتم براتون.... سه ماه تابستان را تهران و در خدمت ایشان بودم و ایشان مرا کوباند مثل خانه ی کلنگی و مجدد خشت به خشت ساخت. تمام ایام شش ماه پاییز و زمستان و مدرسه مشغول انجام سر مشق های ایشان بودم و عید هم اضطراب درس پس دادن به ایشان. بعدش مجدد تا خرداد درس و مشق تحصیلی و بعدش هم باز در زعفرانیه تهران و خانه ی یوگا و یا مطب استاد مشغول اموختن بودم اکنون که مینگرم میبینم
من اکثر چیزهایی که آموختم همان هایی بود که از لطف حضور کنارشان دیدم و شنیدم و اموختم.چون وگرنه اموزشات ابتدایی و سطح پایین را انقدر جدی و پرتکرار اجبار به انجامش میکرد که دیگر عمر و زمانی برای اموختن چیزی فرای توانایی های پیشینم نمی ماند . تعلیماتی ابتدایی مانند چاکراه ها و حالت ذن و یوگای پیشرفته و بحث جنگ سیاهی ها علیه روشنایی و پرتو نور هستی و کائنات....
○ای نمک نشناس .... نمک خوردی نمکدون رو نخوردی؟
□اشتباه گفتی . باشه حق با شماست . بگذریم . داشتم میگفتم:
به هنرستان که رفتم چند استاد الهیات را خارج از محیط اموزشی و بلطف ارتباطات خوب و معاشرت های قدیمی شناختم و از انها تکه های باقی مانده ی ذهنی خودم را تکمیل کردم تا تصویری جامع از نظام هستی بدست بیاورم. و بی آنکه خودم بخواهم و یا حتی هدفمند و خودخواسته رخ بدهد پیشرفت شدیدی در زمینه ای بی ربط با تعالیمم کردم. و مدتی طول کشید تا بپذیرم قدرتی جدید را بدست آورده ام . زیرا این توانایی را تاکنون هیچ کجا بعنوان زیر مجموعه ی ذن و یوگا و یا در حیطه ی توانمندی های یک مدیوم نشنیده و ندیده بودم. من بشکل مکرر با این حقیقت مواجه میشدم و هربار در آزمون و سنجش میگذاشتم و همگی شاهد بودند که در اوج ناباوری من توانستم از پسش بر بیایم . ولی خودم نمیپذیرفتم . چون واقع بینی و منطق دیواری قطور مقابل پذیرش چنین موضوعی بودند . چطور ممکن است من بتوانم چنین پیشرفت ناگهانی و چندین پله ای کرده باشم و درب بسته ی یک مبحث غیر علمی و خرافی برویم گشوده شده باشد!.... من حتی اکنون نیز از بزبان اوردن چنین توانایی خرافی و جاهلانه ای واهمه دارم و سبب خجالت و تاسف است که در عصر ارتباطات و فناوری شخصی مث بنده ی حقیر که فارغ التحصیل فوق ل از دانشگاه آزاد هستم و شمایی که بی شک مخاطبی اگاه و با سواد هستید چنین ادعای کذب و جاهلانه ای کنم . ولی خب ناچارم بگویم و میدانم که شما به من خواهید خندید یا که از من ناامید خواهید شد زیرا این زمینه از توانمندی ام در هیچ کدام از علوم زمانه جای ندارد و نمیگیرد و مختص کلاهبرداران و افراد سودجو و شارلاتان است که قصد فریب عوام را دارند . و از فردی مث بنده و شما بعید است چنین مباحثی را بگوییم و بشنویم . ولی چون جز حقیقت نگفته ام تاکنون به ناچار این را هم خواهم گفت ؛ من طی هفده سالگی به مرور و با تکرار پیوسته ی یک پدیده پی بردم که کشایش هایی نامرتبط و پیشرفت های ناخواسته ای در سطح و جایگاه مدیوم بنده رخ داده .
زیرا نجوای درونم هربار آَشوب میشد و در خواب دچار کابوسی میشدم که جنسش با خواب های معمول فرق داشت . خودم را در کوره های آجرپزی تهران و خرابه های جنوب تهران یک نوجوان با سبیل های کم پشت و تازه جوانه زده چند پسربچه را به فریب نشان دادن لانه ی خرگوش ربوده و کشته و مشغول کندن پوستشان است.
این خواب اشفته چند روز در میان تکرار شد و تعداد بچه هایی که به قتل میرسیدند به یک عدد مشخص رسید. در شبی دیگر دیدم که ان پسر نوجوان قاتل را به چوبه ی دار اویخته اند و ان کوره ی اجر پزی نیز با خاک یکسان شده است. من برای مادرم خوابم را نقل کرده بودم و مادرم روزی با روزنامه در دست امد همه جا صحبت از دستگیری شخصی نوجوان با نام بیجه بود . بیجه تعداد مشخصی از پسر بچه های محله را به بهانه ی نشان دادن خرگوش به کوره کشانده بود و به انان تجاوز و سپس انها را کشته بود .
من به متخصص اعصاب و روان رفتم و خودخواسته و بی انکه کسی بداند به مطب سه پزشک متخصص رفتم و کل در آمد کار کردنم را طی سه ماه تابستان بخاطر انجام آزمایشات و عکسبرداری ها صرف کردم آخرش هیچ که هیچ . وقتی متخصص جواب ازمایشات و نوار مغزی و تصاویر سی تی اسکن را دید و گفت با لبخند ؛ شما که از کاسپاروف روسی هم سالم تری جوان .
حاضر نبودم قبول کنم . بغضم گرفت. متخصص متعجب شد. برایش گفتم که روزگارم سیاه شده دلهره و اضطراب دارم و از رسیدن شب میترسم زیرا میدانم اگر خوابم ببرد بی شک باز میبایست کابوس جنایتی جدید را نظاره گر باشم . و بعد چندین روز خبرش را در روزنامه حوادث بخوانم یا در اخبار خبرش را ببینم . او خندید و گفت ؛ خب این که چیز شناخته شده ای هست و بهش میگن رویای صادقه
گفتم جناب دکتر اینی که من ازش حرف میزنم ورژن جدید ترش هست بهش میگن کابوس صادقه.....
○تکذیب میکنم. من همراهش بودم و به هیچ وجه چنین پاسخی به دکتر ندادش . الان یهو بلبل زبون شده وگرنه اون لحظه بغض کرده بود و می لرزید ..... دروغ ممنوع
□ نمیشه حالا ما رو ضایع نمیکردی؟ داشتم پیاز داغش رو اضافه میکردم مثلا....
خلاصه با کلی پافشاری و اصرار برایم قرص آرامش بخش ضعیفی تجویز کرد . و باز دچار همان کابوس ها میشدم و بعدش کاشف بعمل اوردم که دکتر برایم قرص نما تجویز کرده بود تا با تصور انکه ان قرص ها ارامش بخش است کمی تلقین مثبت کرده باشم .
گاهی هم رویاهای شاد و فراطبیعی میدیدم و میدانستم بی شک انها هم جایی در همین سرزمین به وقوع پیوسته و خوشحال میشدم که هنوز هم خوشبخی و سعادت رواج دارد و لااقل اشخاصی انها را تجربه کرده اند هربار که چنین چیزی میدیدم تا یک هفته پر انرژی و شاد بودم. ولی امان از وقتی که بلعکس بوقوع میپیوست. کارم زار بود. انقدر اشفته و آزرده میشدم که اطرافیان متوجه ی مشکلی در زندگی ام میشدند. ولی من بشدت از بازگو کردن چنین مسایلی واهمه داشتم تا مبادا از درک انها خارج باشد و به من بخندند و بگویند دیوانه شده . گاهی نیز از فرط درماندگی زیر لب به دکتری که گفته بود من کاملا سالمم فحش میدادم و میگفتم معلوم نیست این همه اسمو رسم رو چطوری بدست اورده.... مدرکش رو باید جای درب پیت استفاده کنن .... مردیکه ی الدنگ و مافنگی....
این همه ادم سالم اطرافم هستن زندگی کدومشون مث من هست؟ ها؟
باورم این بود که پزشکان از عمق حرفها و جدیت ماجرا بیخبرند و اگر بتوانم انها را توجئح کنم ممکن است جدی بگیرند و به من کمک کنند شاید بپرسید چه اصراری داشتم که بگویم مریضم .
باید بگویم که چنین توقعی نداشتم بلکه به کمک نیاز داشتم
○ راست میگه . من شاهد بودم . اللخصوص وقتی دل دخترها رو دو به دو گروهی و ضربدری میشکوند ... یا بقول بعضی ها میشکاند.....خخخخ
□ وای امان از دست این وجدان سخنگو ...
من با گذر زمان و افتادن پرده از نقاب ماجرا کاشف بعمل اوردم که درد اصلی من و مشکلم اختلال شیدایی و افسردگی حاد بود و متاسفانه در همان مقطع یعنی ان سالی که برف سنگین و وحشتاکی امده بود و یک تراژدی در شهر رشت رخ داده بود فکر کنم زمستان سال۱۳۸۳ بود ان موقع طوفان سونامی از ترشح بی رویه هورمون های پاداش دهنده ی درجه یک در اناتومی مغزی ام رخ داد و میتوانم عجیب ترین ولی حقیقی ترین اتفاقات ان مقطع را نقل کنم که به شخصه مو به مو از سر گذراندم ،
من تصمیمی عجیب گرفتم و بخاطر اینکه از جبر وجدان سخنگو و نجوای روح درون خلاص بشم تصمیم گرفتم عامدانه تبدیل به فردی ظالم بیرحم و بد بشم . چون میدونستم اون موقع من هم مث باقی ادمک ها خواهم شد . من شکست عشقی خورده بودم و با دنیا لج کرده بودم . تصمیم به انتقام گرفتم از این دنیا و ادماش انتقام بگیرم ...
خب احمق و بی تجربه بودم و البته تحت فشار ...
به گمانم دهم اسفند بود برفها همچنان میباریدند و تاسوعای حسینی فردایش بود. من هفده ساله قد ۱۸۰ . موی بلندتر از بلند . ۱۳ تا دوست داشتم که بلعکس من مدرسه ی دخترونه میرفتن (سربسته گفتم) پسرکی از خودراضی مغرور و بی رحم بودم. البته از دیگاه ان زمان خودم. چون میدانستم که بدترین خطای ممکن را مرتکب شده ام و خیال میکردم هرگز بخشوده نخواهم شد. هدفم از ارتکاب بدترین اشتباه این بود که ادم بد و بی شرافتی بشم تا تمام توانمندی ها و قدرت هام رو بگیره خدا ازم تا لااقل منم رنگ اسایش و ارامش رو ببینم. منظورم از بدترین گناه چیه؟... من به نوبت و غید قرعه دل میشکستم ..
○خاکبرسر داره راستش رو میگه .... من شاهدم (روح درون)
□ یکبار مژده . یکبار حدیث یکبار هنگامه یکبار سحر یکبار هستی یکبار آیلین مجدد قرعه بنام حدیث می افتاد ... طفلکی چقدر بد شانسه.....
ساعت چهار بعد ظهر ۱۰ اسفند چند مرتبه به وضوح صدای زنگ ناقوس کلیسا رو شنیدم و هفت بار تکرار شد بعد فهمیدم توی سکوت عمیق برفی شهر غیر من هیچ کس نمیشنوه و نشنیده صدای ناقوس رو. کمی ذکر گفتم و خودمو غسل دادم توی دلم گفتم این یعنی وقتش رسیده. وقت چی نمیدونم . ولی فکر کنم تقدیر رسیده به تقویم و پیچیده شده به سرنوشتم . رفتم جلوی آییینه
جلوی آیینه با قاب چوبی تراشیده و رنگین.....
پسرکی خیره مونده و پاشیده غمگین....
با خودم یا خدا حرفم شد. نه.. .. داشتم طبق معمول با نجوای درونم بحث میکردم و میگفتم:
چیه؟ خب من ادم بدی ام میخوام بد باشم. از خوب بودن چه لطفی دیدم؟ از ته دل توی ۱۳ و ۱۴ سالگی عاشق بهاره بودم . کلی ازش خوشگل تر و برتر بودم ولی حتی کاری کردی که اونم از دست بدم
کوری نمیبینی دو ساله هر روز سه نوبت میرم بالای شهر سر کوچه ی از ما بهترانشون به امید و ارزوی این که بلکه بیاد و رد شه بره تا فقط یک نظر یک نظر باز بتونم چشماش رو ببینم و شاید نگاهمون گره بخوره به هم. مث تمام اون دو سال دوران راهنمایی که هم مسیر بودیم . خب اره من دیگه اون شهروز سر براه نیستم . از اولشم نبودم . فقط خودمو میزدم به معصومیت. چیه تا خونه خالی شد و سکوت اومد باز شروع کردی به نجوا کردن . ولم کن . تنهام بزار ببین من تصمیم گرفتم دیگه فریبت رو نخورم . از کجا معلوم که واقعا راست بگی؟ ببین چرا پس فقط اینجوری هستم؟ چرا پس کسی دیگری رو ندیدم که بتونه نجوای بیصدای روح درونش رو با زبان بی زبانی بشنوه ها؟ .. ببین ازت بدم بیاد. تو وجود نداری د واقعیت هم این هست که من روانی ام . فقط این دکترها بی کفایت هستن و نمیتونن تشخیص بدن. اگر عاقل و سالم بودم که الان توی سکوت خونه بلند بلند توی قاب آیینه با خودم دعوا نمیگرفتم میگرفتم؟ ببین تمام توانایی هایی که بهم بخشیدی پیشکش خودت . اگر چهار تا جا بهم سود رسوندی در عوض ضرر هات زندگیم رو سیاه کرده. از بس که واسه سرگرمی و تماشای دبیر ها از ته کلاس مداد رو تکون دادن تا از بالای تخت تابلو بیفته که تا اتفاقی می افته همه یقه ی متو میگیرن. کت دبیر گیر کرده به میخ درب کلاس بعدش منو چپ چپ نگاه میکنه . پای ناظم پیچ خورده افتاده زمین و بجای اینکه بلند بشه داره میپرسه از بچه ها ؛ کار این شهروز اتیش پاره ست ببینید کجاست که این بلا رو سرم اورد...
اخه به من چه....
پنجره بسته ست درب کلاس بسته ست برگه ی کتاب سر زنگ قرآن لحظه ی روخونی دبیر واسه خودش همش ورق میخوره بعد چون باقی بچه ها میخندن دبیر منو اخراج میکنه. خب ببین من به اصل و بنیاد و ماهیت تو شک دارم نمیخوام دیگه بهت گوش کنم . دیگه تو باید بهم گوش کنی . اصلا میدونی چیه .... اگر هستی خودتو بهم ثابت کن چون این توانایی های من دلیلی بر وجود تو نیست. من دیگه پسر بچه دیروزی نیستم که گول بخورم . ببین توانایی های من واسه خودش دلیل مشخصی داره و هیچ ربطی به لطف تو و یا خدا نداره .اگر میتونم حوادث رو قبل از وقوع توی خواب ببینم هیچ دخلی بر وجود تو نداره . جوابشم این هست که انیشتین گفته که آنرژی در هر جهتی و با هر سرعتی قادر به حرکت است . اصلا اگر هستی خودتو بهم اثبات کن . منو از شک خارج کن . بزار ایمان بیارم بهت . خب من دیگه نمیخوام به سازت برقصم . برات یه شرط میزارم . اگر از پس این آزمون و چالش سخت بر بیای قول میدم بخدا قسم که قول میدم ادم بشم. دل هیچ دختری رو نشکونم . شرط میزارم اگر وجود داری باید طی این بیست دقیقه منو به اون دختره چشم درشت که اسمش بهاره بود و دو ساله ندیدمش برسونی. مگه ادعا نداری که خالق مطلق هستی . مگه مدعی نیستی که قادر مطلقی !... مگه نمیگی که حاضر و ناظری..... پس یاعلی.... بیا وسط ببینیم چند چندیم با هم .
صدای زنگ خانه شنیده شد. دوستانم بودند و من همراهشان رفتم تا خرید کنند. نمیدانم چگونه مسیرمان به ان قسمت شهر افتاد و
۲۰ دقیقه بعد در گذر از خیابان سفید پوش و برفی رو در روی بهاره گره کوری خورد نگاهمان به هم.......
و قصه ی عشق آغاز شد و پیچیده شد تقدیری عجیب به دور من و این شهر خیس و نجیب .... هفت خان بازیهای روزگار آغاز گشت .... القصه....
پایان اپیزود اول ادامه دارد .......
#دکتر_طاهریان #ذن #تله_کنزی #عرفان_حلقه #شین_براری #داستان_کوتاه #نجوای_خاموش
مرجع وبلاگ ایلامی شین بلاگ جن بلاگ
○راستش رو گفت من شاهدم ....
ژانویه 13, 2022
88 بازدید
●بچه بودیم و همبازی . کی فکرش رو میکرد اینطوری بشه.... اون موقع هیچ نسبتی نداشتیم با هم و با هم دوست و نزدیک و شاد بودیم اما ورق برگشت و الان .... خب الانشم باز نسبتی با هم نداریم و دور و غریب از همیم ...
○ نسبتی ندارید؟... یکم بیشتر فکر کن پسر
● خب .... نسبتی نداریم . مگه داریم؟ خب والا یه جورایی گره ی کوری خوردیم به هم . ولی فکر نکنم باز تمام اتفاقات این سالهای اخیر تاثیری در مناسبات فردی گذاشته باشه . هنوزم غریبیم . ولی آشنا . خب وقتی مادرشون فوت شد من و آق جون خاکش کردیم . اونها حتی حاضر نشدن سر خاکش برن .
○ خب اگه نسبتی ندارید پس چرا مادرشون رو شما خاک سپردید .
● خب... آخه میشد زن بابام . خودت که اینارو میدونی . پس چرا الکی میپرسی . تمام این سالها همراه من بودی و شاهد قضایا ، پس الکی خودت رو به اون راه نزن
○ هنوزم دوستش داری؟
● خفه شو . برو . میخوام تنها باشم . میخوام کمی بنویسم .
○ خب پس به من نیاز داری !....
● به تو؟... نه. چه نیازی ؟
○ مگه نگفتی که میخوای بنویسی !...
● زکی..... خیال خام.... من با دست راستم مینویسم . نه به بوسیله ی تو
○ زرشک . دیگه با دست راستت چه کارایی بلدی انجام بدی گلپسر؟...
●بی ادب نشو .
○ خاک بر اون سر منحرف و کج فکرت بکنم. . ما رو باش با کی شدیم یه نفر.² . هنوز بی تجربه ای . خیال کردی که شعرهایی که می نویسی از کجا منشع میگیرن . خیال کردی تا حالا با لطف دستت بوده که شعر گفتی ؟... نه پسرک دیوونه . این من بودم که بهت نجوا میکردم . تو شاعر نیستی که ... من شاعرم . منم که هربار بهت بیصدا و خاموش نجوا میدم و وحی میکنم و الهام میکنم و احساست رو بکار میگیرم تا بلکه چهار خط شعر ازشون در بیاد . تو حتی فرق شعر و ترانه رو هم نمیفهمی .
○ خفه شو . خفه شو خفه شو .
این دیوونه بازی ها تمومی نداره . هربار که از مدرسه برمیگردم و اق جون هم که سر حجره ست و من میمانم و سکوت سنگین این خونه . این درگیری ها باز شروع میشه . نباید جوابش رو بدم . چون ممکنه کم کم دیوونه بشم .
خودکار و کاغذ کاهی رنگ و سکوت.....
واژه واژه نقش بسته یک ترانه . چ
هنوزم وقتی میخنده دلم توی سینه میلرزه
هنوزم اونو خواستن به یه دنیایی می ارزه
تا گلی بر سر ایوانش پژمرد و فروریخت
شبنمی از گوشه ی چشمان من آویخت
اما افسوس که اون رو خواستن دیگه دیره
خیلی دیره
ولی افسوس که با از اون گذشتن ، دلم آروم نمیگیره
هنوزم دیدنش واسم مث عمر دوباره ست ....
سکوت .....
چند نفس بالاتر....
(قاررررر قاررررر قارررقار )
صدای کلاغ نشسته بالای تاج کاج بلند سکوت رو جر داد. چه معنادار و هراسان قار قار سر میده . این یعنی یه اتفاق غمناک رخ داده . چه چیزی میتونه یه کلاغ رو اینقدر غمگین کنه؟... شاید باد سرد و کوهلی دیماه به آشیانه اش هجوم برده و جوجه اش رو دزدیده . خب لابد جوجه اش یه جایی همون زیر شمشادها افتاده و خب اصلا شاید پیدا کرده جوجه اش رو ولی نمیتونه ببره بالای درخت و باز توی لونه بزاره اونو. !... واسه همین غمگینه . خب نگران هست که نکنه گربه سیاهه بیاد و اونو واسه همیشه ازش بگیره . کاش کلاغ ها هم یه جایی مث سقاخانه داشتن واسه خودشون . تا اینجور وقتا میرفتن و اونجا شمع روشن میکردن و زار زار گریه میکردن تا دلشون آروم شه . حتی میتونستن واسه یه غریبه ی رهگذر درد دل کنن و قار قار قرقر بزنند . تا بلکه آروم شن .
از پشت میزم پا میشم و سمت پنجره میرم . و نگاهی به برگهای خشکیده ی درون حوض میکنم . اسم حوض رو میشه گذاشت :
حوض برگریز
یا مثلا لبریز برگریز
یا حوض خزان خورده
شایدم خزان در حوض
حوض روح دو ماهی گلی.
یادش بخیر . بچه که بودیم این حوض خیلی بزرگتر بنظر میرسید. اون وقتا مادر نرفته بود از پیشمون. هنوز خبری از دعوا مرافه نبود. هنوز اون خورشت قیمه ی جهنمی سر سفره نیومده بود. هنوز نامحرمی سر سفره مون ننشسته بود. هنوز پدر جلوی اهل کسبه ی بازارچه قسم نخورده بود که اگر یک خال از موی زنش رو کسی ببینه و یا بتونه لمس کنه فرداش زنش رو طلاق میده. و ما خوشبخت بودیم . آخه یکی نیست بگه پدر نونت کم بود آبت کم بود قسم خوردنت چی بود ؟... وقتی داشتی قسم میخوردی و جوگیر شده بودی با خودت فکر اینجاش رو کرده بودی؟.. معلومه که نه .
خب فکر اینجاش نبود که اگر موی مادر مثل اون جمعه ی لعنتی توی خورشت قیمه و سر از بشقاب حاجی بازاری در بیاره چه باید بکنه. خب یادمه پدر اصرار داشت حرف مرد یکیه. الخصوص که دیده بود حاجی مراد یعنی همون حاجی بازاری سر قسم و حرفی که زده بود واستاده و با اینکه سوءتفاهمی بیش نبود ولی باز رفته و زنش رو طلاق داده . ¹ پس پدر هم با اینکه عاشق مادر بود ولی از ترس حرف مردم، رفت و سر قسمی که خورده بود واستاد . فرداش مادر رو طلاق داد .
یادمه قبلش رفت و از پیشنماز مسجد پرسید که اگه دست نامحرمی به موی زنش بخوره و موی زنش رو توی دست یه نامحرم ببینه و یا لب یه نامحرم به موی همسرش بخوره تکلیف چیه ؟...
خب نمیدونم چه جوابی شنید ولی با دل نگرانی مادر رو طلاق داد و همش نگران بود که نکنه یه وقت مادر رو سنگسار کنن .
من رفتم و اون شخص رو با سختی پیدا کردم . ازش جویا شدم که ده سال پیش چه پاسخی به آقا جونم داده بوده .... اون جواب نداد ولی خیلی شرمنده شده بود و فقط گفت که آخه آق جون براش اصل ماجرا رو نقل نکرده . و اگر میگفت که اون موی از توی ظرف غذا و سر سفره در اومده جواب متفاوتی بهش میداد .
حیف.... بگذریم . ....
مادر حتی هنوزم نمیدونه که چرا پدر طلاقش داده . من هم نمیدونستیم . روزها رفتند و ماه و سال شد و پشت لبم سبز شد و نوجوان و کلاس ۱۲ شدم . خام بودم و هنوز پخته نشده بودم و تصادفی کل ماجرا رو از دهان قدیمی های بازارچه شنیدم و به یکباره سوختم . هی... لعنت به این تقدیر .
○ اصلا تقدیر چه گناهی داره . چرا حماقت آدمها رو پای خدا مینویسی . چرا باز اسم خدا رو وسط کشیدی لا الله آل لله . .... لعنت خدا بر جان سیاهه شیطان .
● خب من که اسم خدا رو وسط نکشیدم . من به تقدیر وارونه ی خودم لعنت فرستادم چه ربطی به خدا داشت ؟
○ خب عقل کل ، یکمی عقلت رو بکار ببند . تقدیر رو کی می نویسه ؟...
● خب خدا
○ خب دیگه . حالا دیدی حق با من بود . تو باید بری یقه ی ..... یقه ی......
یقه ی تقویم رو بگیری . یا که شاید تمام مشکل تقصیر و تاثیر تصمیم آقاجون بوده باشه . لزومی بر تاکید و تعجیل در طلاق نبود . خب اون میتونست لااقل سه طلاقه نکنه . تا باز بتونه باهاش ازدواج کنه .
● برو . تو هم که خولی . مغز نداری که . فقط احساسی . همه چیز رو غلط میفهمی . ول کن منو . باز که تا خواستم با خودم تنها باشم سر و کله ات پیدا شد . برو بزار راحت باشم . باز دعوامون میشه و میزنی شیشه ی آیینه رو میشکنی و آقا جون سر شبی ببینه یقه ی منو باز میگیره .
○ من ؟... من شکوندم؟... تو بودی که رفتی دست و صورتت رو آبی بزنی تا رد اشکهای ماسیده شده روی صورتت رو پاک کنی و یهو سر بالا آوردی تا چشممون افتاد به هم ..... تو دویدی از باغچه یه سنگ برداشتی و اومدی بزنی سر منو بشکنی ولی خب آیینه شکست . و سر خودت خون اومد . ....
صدای بسته شدن درب حیاط و نگاه متعجب آق جون به من ....
●سلام آقاجون .
_ بازم که داری با خودت بلند بلند مث دیوونه ها حرف میزنی . پس کی میخوای بزرگ بشی پسر .... ؟... رخت سیاهت رو تن کن باید بری یه جایی .
● شرمنده آق جون . جای دیگه ای باید برم . کار واجب تری دارم . لابد باز یکی از پیرمردهای ته بازارچه فوت شده و من بایستی برم و مثل هجله و چهل چراغ دم هجله اش سیخ واستم چون طرف اولاد پسر نداشته دلیل بر این نمیشه که من هربار و هر دفعه نقش پسرشون رو بازی کنم .... من مث شما فکر نمیکنم آق چون . این حرفها قدیمی شده . کی گفته هر انسان طی زندگیش بایستی هفت تا میت رو بشوره و کفن کنه ؟.. هیچ هم اینطوری نیست . یعنی لااقل اگر هم باشه ولی اجباری نیست . شاید یکی دلش نخواد زورکی که نمیشه ثواب برد . اون هم وقتی طرف فوت شده تازه بفکر ثواب بردن بواسطه ی میت زبون بسته بیافته . والا تا وقتی که آدمها زنده هستن به همدیگه رحم نمیکنن . حالا چه برسه به وقتی که دیگه جون ندارن .
اینها را آرام زمزمه کردم و بی آنکه چشمم به آقا جون بیوفته یواشکی فلنگ رو بستم و دیگه سر حرفش ننشستم . حتی نموندم تا بهم بگه خبر مرگ کی رو آورده . بی خیال به من چه . مگه خودشون اولاد ندارن... به من ربطی نداره که . والااااا ....
سمت سقاخانه روانه شدم .
●صدای پیوسته و تکرار غمناک قار قار های کلاغ توی گوشهام پیچیده و طبق معمول دوشنبه ها رآس ساعت شش عصر رسیدم سقاخانه. آخه مادرم همیشه دو شنبه ها میاد شمع روشن میکنه . منو به جا نمیاره جون خب خیلی قد کشیدم . از طرفی هم خب اصلا چشمش به من نمیافته دور وامیستم . و نظاره اش میکنم . موی سرش سفید شده . لااقل زلفش سفیده . اکثرا زیر لب ذکر زمزمه میکنه . و هنوز هم ظریف و لاغر مونده همیشه هق هق گریه میکنه .
اون ازدواج کرد و خب من حتی میدونم خونه اش کجاست . اون توی خونه ی حاجی بازاری و بالای شهر زندگی میکنه . با اینکه میدونه من کجا هستم ولی هرگز نیومده بود تا منو با خودش ببره خونه شون . خب شاید بزرگتر از اونی هستم که بتونه منو با خودش به خونه ببره .
صدای کلاغ .......
خب حاجی بازاری سه تا دختر همسن من داشت . اون موقع بچه و همبازی بودیم . ولی از وقتی که آقاجون مادرم رو طلاق داد و بعد ها شنیدیم که حاجی بازاری باهاش ازدواج کرده و بعد یک سال آق جون هم با همسر سابق حاجی بازاری یعنی با مادر اونها ازدواج کرد.. یجورایی انگار خواسته باشه تلافی کرده باشه . خب توی این وانفسا و این بگیر و ببند ها دیگه هرگز اونها رو ندیدم . خب انگاری گرو کشی کرده باشن . شاید کلاغ قصه مون باید بره و بچه ی گربه سیاهه رو گروگان بگیره تا اگر زمانی جوجه اش رو گربه سیاهه گرفت و خورد بتونه بی حساب باشه و سرش رو مث یه مرد بالا بگیره . خب اینجوری لااقل اهل محل پشت سرش حرف نمیزنند . البته اگر مث همسر اول حاجی بازاری یعنی زن بابای من بد شانس نباشه و از غصه دق نکنه نمیره شانس آورده . دم آخری بهش گفته بودم که باید بره و سقاخانه شمع روشن کنه و زار زار زجه بزنه . وگرنه دق مرگ میشه . ولی خب از وقتی فهمید مادر منم همین کار رو میکنه دیگه از درب خونه بیرون نرفت و دقمرگ شد .
پس چرا سقاخانه خلوته . حتی هیچ شمعی هم روشن نشده امروز . جای شمعی تمیزه . خب لابد امروز دو شنبه نیست . . لابد اشتباه میکنم . حتما فردا دوشنبه ست . همش تقصیره قار قار کلاغ هست . از لحظه ای که پیچید توی ذهنم و رفتم پشت قاب چوبی پنجره ، تمام احساسم رو ربود و برد سمت شاخه های خزان خورده ی انار . افکارم به تیغ تیز شاخه انار گیر کرد و نخکش شد . ...... خب نمیدونم پس چرا آق جون این وقت غروب حجره رو تعطیل کرده و برگشته بود خونه . سابقه نداره چنین چیزی . ....
شین براری صیقلانی
² خویشتن خویش _ نیمه ی غیر جسمانی هر انسان
¹ اشاره به اثری از صادق هدایت .
● نیمه زمینی و مادی
○ نجوای خاموش روح درون
#حاجی_بازاری #شهروزبراری #داستان_کوتاه #صادق_هدایت_حاجی_مراد
دیر وقت شب بود و همه رفته بودند، و فقط یک پیرمرد در کافه باقی مانده بود، که یک گوشه، در سایه برگ هایی که زیر چراغ برق خیابان ایجاد می شد نشسته بود. هنگام روز خیابان گرد و خاک بود، اما شب، شبنم گرد و خاک را مینشاند و پیرمرد دوست داشت تا دیروقت این جا بنشیند. چون گوشهایش کر بود و شب که همه جا ساکت بود او فرق را احساس میکرد. دو تا پیشخدمتی که توی کافه بودند میدانستند پیرمرد مست است، و اگرچه او مشتری خوبی بود میدانستند، وقتی زیاد مست میشد گاهی بدون پول دادن بلند میشد میرفت، بنابراین مواظبش بودند.
یکی از پیشخدمت ها گفت: «هفته گذشته میخواست خودکشی کنه.»
«چرا؟»
«مایوس بود.»
«از چی؟»
«از هیچی.»
«از کجا می دونی هیچی نبود؟»
«خیلی پول داره.»
آن ها سر یکی از میزهای خالی که کنار دیوار نزدیک در کافه بود نشسته بودند، و چشمشان به میز و صندلی های توی پیاده رو بود، که همه خالی بودند، البته به استثنای میزی که پیرمرد آن گوشه زیر سایه برگ هایی که در باد خفیف شب می لرزیدند نشسته بود. یک زن و یک سرباز از خیابان رد شدند. شماره برنجی روی یقه سرباز زیر نور چراغ برق خیابان درخشید. زن سربرهنه بود و با عجله دنبال سرباز می رفت.
یکی از پیشخدمت ها گفت: «دژبان ها میگیرندش.»
دیگری گفت: «چه مانعی داره – اگه به آن چه دنبالش هست برسه.»
«بهتره توی خیابون نباشه. دژبان ها میگیرندش. پنج دقیقه پیش رفتند بالا.»
پیرمردی که زیر سایه برگها نشسته بود با گیلاس خالی به بشقاب زد. پیشخدمتی که جوانتر بود بلند شد و سر میز او آمد.
«چی میخوای؟»
پیر مرد به او نگاه کرد. گفت: «یک برندی دیگر.»
پیشخدمت گفت: «مست میشی.» پیر مرد به او فقط نگاه کرد. پیشخدمت برگشت رفت.
به همکارش گفت: «تا صبح میگیره میشینه.» بعد گفت: «من خوابم میاد. هیچوقت نشد قبل از ساعت سه برم تو رختخواب. باید همون هفته پیش خودش رو میکشت.»
یک بطری برندی و یک بشقاب دیگر برداشت و قدم زنان به سر میز پیرمرد آمد. بشقاب را روی میز گذاشت، بعد گیلاس پیرمرد را روی آن گذاشت و گیلاس را پر کرد.
رو به پیر مرد کرد گفت: «اون هفته باید خودت رو میکشتی.» پیرمرد با انگشت اشاره کرد. «کمی بیشتر بریز.» پیشخدمت بطری را بلند کرد و عمدا مشروب را با کثافتکاری از سر گیلاس هم بیشتر ریخت، و برندی از ساقه گیلاس سرازیر و توی بشقاب ولو شد. پیرمرد گفت: «متشکرم.» پیشخدمت بطری را برد گذاشت توی کافه و خودش برگشت سر میز خالی کنار همکارش نشست. «مست مسته.»
«هر شب مسته.»
«برای چی میخواست خودش رو بکشه؟»
«من از کجا بدونم؟»
«چکار کرد؟»
«خودش رو با طناب دار زد.»
«کی رسید نجاتش داد؟»
«خواهرزاده اش، یا برادرزاده اش.»
«چرا نذاشتند بمیره؟»
«لابد از ترس روحش.»
«چقدری پول داره؟»
«خیلی داره.»
«هشتاد سال رو که خوب داره.»
«هشتاد رو شیرین داره.»
دلم می خواد پاشه بره خونهش، نشد که یک شب پیش از ساعت سه برم سرم رو بذارم زمین. اینم شد زندگی؟ اینم شد وقت خوابیدن؟»
«اون بیدار میمونه چون خوشش میاد.»
«تنهاست، من که تنها نیستم. من یه زن دارم که توی رختخواب منتظرمه.»
«اون هم روزگاری یه زن داشته.»
«حالا دیگه زن به هیچ دردش نمی خوره.»
«از کجا میدونی؟ شاید اگر داشت وضعش بهتر میشد.»
خواهرزاده ش یا برادرزادهش مواظبشه.»
«می دونم. گفتی طناب دارش رو پاره کرد.»
«من که نمیخوام پیر بشم. پیرها خیلی چیزهای کثیفی ان.»
«نه همه شون. این یکی تمیزه. نگاهش کن. وقتی میخوره نمی ریزه. حتی الان که مسته.»
«نمی خوام نگاهش کنم. دلم میخواد پاشه بره گم شه. اصلا فکر آدمهایی که باید تا بوق سگ کار کنن نیست.»
پیرمرد نگاهی به میدان خالی انداخت، بعد به طرف پیشخدمتها نگاه کرد.
گفت: «یک برندی.» و با انگشت به گیلاس خالی اش اشاره کرد. پیشخدمت جوانی که عجله داشت باز بلند شد آمد.
گفت: «تموم.» لحن و زبانش با حذف فعل و فاعل و کلمات ربط جمله، حال زبان های آدم های احمقی را داشت که با دیوانه ها یا خارجی ها حرف می زدند.
«امشب دیگه نه. حالا بستیم. تموم.»
پیر مرد گفت: «یکی دیگه.»
«نه. تموم.» پیشخدمت با دستمالش یک گوشه میز را پاک کرد و سرش را تکان داد: «نه.»
پیرمرد بلند شد ایستاد. یواش یواش بشقاب هایی را که روی میز جمع شده بود شمرد، یک کیف چرمی از جیبش در آورد، پول مشروب هایش را داد، و یک نیم پستا هم برای انعام گذاشت.
پیشخدمت هما جا ایستاد و پیر مرد را نگاه کرد که سلانه سلانه در سایه روشن خیابان خالی بالا رفت. پیرمردی فرتوت و لرزان، اما هنوز با وقار و با شخصیت بود.
پیشخدمت دومی که عجله نداشت گفت: « چرا نذاشتی بیچاره بشینه مشروبش رو بخوره؟» حالا داشتند در و پنجرهها را می بستند. «هنوز دو و نیم هم نشده.»
پیشخدمت جوان گفت«من می خوام برم بخوابم.»
«یه ساعت چیه؟»
«بیشتر به درد من می خوره تا به در اون پیرمرد مست بیخبر.»
«یه ساعت یه ساعته.»
«تو خودت هم داری مثل پیرمردها حرف می زنی. اون می تونه یه بطری مشروب بخره ببره خونه ش بشینه کوفت کنه.»
«فرق می کنه.»
پیشخدمتی که زن داشت گفت: «آره، خوب فرق می کنه.» او فقط عجله داشت.
پیشخدمت پیرمرد گفت: «و تو – نمی ترسی زودتر از موقع معمول بری خونه؟»
«داری متلک می گی؟»
«نه بابا. شوخی بود.»
«نه، می ترسم.» پیشخدمت جوان در آهنی را کشید پایین و بست. گفت: «من اعتماد دارم. من سر تا پا اعتمادم.»
پیشخدمت پیر گفت: «تو جوانی، اعتماد داری، و کار هم داری. تو همه چیز داری.»
«و تو چی نداری؟»
«من هیچی ندارم جز کار.»
«تو هر چی که من دارم داری.»
« نه من هیچ وقت اعتماد نداشتم، و جوان هم نیستم.»
«برو بابا. حرف های بیخود رو بریز دور. بیا قفل کنیم.»
پیشخدمت پیر گفت: «من یکی از اونهایی هستم که دوست دارند شب زنده داری کنند – در جمع کسانی که شب ها دوست ندارن بخوابند – در جمع کسانی که شب احتیاج به روشنی دارن.»
«من می خوام برم خونه تو رختخواب.»
«ما با هم فرق داریم.» حلا لباس پوشیده و آماده رفتن بود. گفت: «فقط موضوع جوانی و اعتماد هم نیست، گر چه اینها چیز های زیبایی هستند. هر شب آخر شب من دو دلم که کافه را ببندم یا نبندم، چون فکر می کنم ممکنه یه نفر باشه که به این جا احتیاج داشته باشه..» «رفیق، اغذیه فروشی هایی هستند که تا صبح بازند، مشروب هم دارند.»
«تو نمی فهمی. این یه کافه تمیز و دنج و حسابیه. روشنایی مطبوع داره، و سایه درخت ها هم هست.»
«شب به خیر.» پیشخدمت جوان رفت.
«شب بخیر.» پیشخدمت پیر چراغ بیرون را هم خاموش کرد و گفتگو را با خودش ادامه داد: روشنی البته مهم است، اما جا باید تمیز و خوب باشد. موزیک نمی خوای. نه، موزیک نمی خوای. و همچنین نمی خوای توی تاریکی، بی وقار و بی شخصیت، توی یکی از این اغذیه فروشیها، جلو پیشخوان بایستی، گر چه اینها تنها جاهایی هستند که این وقت شب باز میمانند. پیرمرد از چی میترسید؟ ترس یا وحشت نبود. یک جور هیچی بود که او خوب می شناخت. از سر تا ته هیچ بود و آدم هم هیچ بود. فقط همین بود و تنها روشنی لازم بود و یک جور تمیزی و نظم.خیلی ها وسط این جور چیزها زندگی می کردند ولی حس و خبری نداشتند، اما او می دانست که تمامش هیچ و باز هیچ و باز هیچ است. ای هیچ بخشنده و مهربان که در عرش هیچ هستی، نماد مقدس تو هیچ باد. سلطنت آسمانی تو هیچ خواهد شد، و اراده تو در هیچ حکمفرما خواهد بود، همانگونه که در این هیچ حکمفرماست. در این هیچ، رزق هیچ ما را عطا فرما و هیچهای ما را ببخشا، همانگونه که ما هیچهای خود را میبخشاییم و ما را از وسوسه هیچ دور دار و از شر هیچ نجات ده. با لبخند جلو پیشخان دکهای اغذیه فروشی که ماشین قهوه بزرگ براقی داشت، ایستاد.
دکاندار پرسید: «چی میل دارید؟»
«هیچی.»
«بله؟»
«هیچی.»
دکاندار سرش را برگرداند و گفت: «یک دیوونه دیگه.»
«یک فنجون کوچک قهوه.»
دکاندار برایش ریخت و آورد.
«روشنایی مغازتون خوبه، بد نیست. اما پیشخوان صیقل می خواد.»
دکاندار او را نگاه کرد، اما جوابش را نداد. دیرتر از آن بود که با کسی بگو مگو کند.
«یک فنجون دیگه م می خوای؟»
«نه متشکرم.» پولش را داد و رفت. از اغذیه فروشی ها و دکههای کوچک بدش می آمد. یک کافه تمیز و روشن چیز دیگری بود. و حالا، بدون این که دیگر فکر کند، به خانه، به اتاقش می رفت. روی رختخوابش دراز می کشید، و با رسیدن نخستین روشنایی سپیده دم خوابش می برد. فکر کرد چیزی نیست، لابد فقط مرض بیخوابی است. خیلی ها دارند.
ترجمه احمد گلشیری
منبع: Cafe-Dastan.ir
#همینگوی #همکتاب #داستان #داستان_کوتاه
پسر عمویم برترام، جزو افرادی است که دچار حساسیت عصبی یا همان آلرژی هستند و بیکمترین ابتلا به سرماخوردگی، ناگهان در کنسرتهای موسیقی بنا میکنند به سرفه کردن. سرفه این آدمها در ابتدا فقط نوعی سینه صاف کردن خفيف و بگویی نگویی لطیف است که شباهتی اندک هم به نوای برآمده از یک ساز موسیقی دارد؛ ولی همین نوای خفیف اولیه، به تدریج اوج میگیرد و با مداومتی جانخراش، به عوعویی انفجاری تبدیل میشود، طوری که موی خانمهای ردیف جلوترشان را، مثل بادبانهای سبک به تموج وا میدارد.
حساسیت برترام طوری است که موقع فرود نوای موسیقی، بلندتر سرفه میکند و همین که آوای موسیقی بلندتر میشود یا فراز مییابد، سرفه او خفیف میشود و به این صورت با صدای غمانگیز خود، تقابلی ناهنجار با موسیقی در حال اجرا برقرار میکند. البته باید اذعان کنم که به لحاظ حافظه برجسته و نیز شناخت دقیق برترام از نتهای موسیقی، برای آدمی مثل من که در این زمینه کاملا پیادهام، وجود او بگویی نگویی در حکم راهنماست. برای همین، به محض اینکه میبینم دارد از دور و بر بناگوشش عرق میریزد، گوشهایش سرخ میشود، نفسش در سینه بند میآید و با عجله جیبهایش را میکاود تا آب نبات ضدسرفه اش را از آن در بیاورد و همین که بوی تند او کالیپتوس دور و برش پخش میشود، میفهمم الان است که پیانو شروع کند به ترنم. در آن لحظه واقعا دیگر آرشه ویولن نواز تماس چندانی با سیم های ویولن ندارد و پیانونواز دارد برای نواختن آماده میشود.
در چنین لحظاتی، فضای سالن از حال و هوای معنوی و ناب آلمانی، به گونهای محسوس و همه گیر، پر میشود که از سویدای قلب تک تک حاضران سرچشمه میگیرد و برترام هم با گونههای باد کرده و مالیخولیایی ژرف در چشمهایش، سر جای خودش نشسته و یکهو میترکد.
از آنجا که در شهر ما فقط فرهیختگان و آدمهای مبادی آداب به کنسرت میروند، طبعا موقع سرفه، کسی سرش را به سمت او برنمیگرداند، احدی هم زیر لب اندرزها و هشدارهای تربیتی را واگویه نمیکند یا زیر لبی غرنمیزند، ولی پیداست که جمعیت با چه مشقتی خشم خود را فرو میخورد و سرکوب میکند و مردم با هر سرفهاش از جا میپرند، چون در این لحظه



