محصولات ویژه
صفحههای ویژه
اشخاص
آموزشی
#داستان
کتاب بدرقه قرن
روزهای باقیمانده
6
تومان88,000
تهران, ایران . دسته بندی: ادبیات
کتاب چاپی بدرقه قرن که شامل داستانهای منتخب جشنواره بدرقه است توسط نشر الگوی فردا به چاپ رسیده است.
6 نفر
دو روز قبل بود که خسته از روزمرگی ها بی آنکه شام بخورم از فرط خستگی های ممتد و تکراری به رخت خواب پناهنده شدم . سر شبی هر چه چشم بستم دلم خواب نرفت . شده بودم اسیر فکر و خیال . افکار آزار دهنده ای روح و روانم را خراش میداد . خراش که والا چه عرض کنم .... شبیه به حفر تونلی در ژرف ترین نقطه ی روانم بود. گویی تمام احساسات منفی به من هجوم آورده بودند . صدای چکه های شیر آب مانند پوتک بر اعصابم میکوبید . من لحظه به لحظه به نقطه ی انزجار نزدیک تر میشدم . ارام دلم گرم شد و صدای خنده های دختر بچه ای شبیه به دخترک خاطرات کودکانه هایم میدوید و یک بادبادک در دست داشت . بادی سرکش و کوهلی وزیدن گرفت و بادبادک را ربود . مردی با چهره ای آشنا ولی غریب یا که شاید بهتر بگویم غریبه ای آشنا را بالای تپه ای سبز دیدم که پایش شکسته بود و عصا در دست داشت . از دور چیزهایی به من میگفت ولی صدایش در وزش باد پیچیده میشد و بشکل صدای پارس سگ به گوشم میرسید .
همه جا تیره و تار شد . ابر های ناخشنودی بر سر اسمان خیمه زدند . دلهره و اضطراب مرا در آغوش کشید ..... عاقبت از صدای ترسناک سگ هایی که همه با هم سمفونی عجیبی راه انداخته بودن با وحشت از خواب پریدم.تازه فهمیدم که شوهرم که همین دیشب کنارم خوابیده بود نیست. با خودم گفتم نکنه خواسته ادای این خارجی ها رو در بیاره و یواشکی ترکم کنه! اما ما که با هم مشکلی نداشتیم.اون لعنتی حتی از خودش یه یادداشت نذاشته بود که بفهمم نصفه شبی یهو کجا غیبش زده.سعی کردم باز هم بخوابم اما نشد.صبح از سر و صدای همیشگی توی شهر هم خبری نبود. با ماشینم که بیرون رفتم توی خیابونی که هر روز ماشین ها عین مورچه هایی بودن که از شوق طعمه به صف وایسادن هم یادشون رفته و از سر و کول هم بالا می رن، حالا حتی یه دوچرخه هم نبود.بعد از دو ساعت گشت زدن تو شهر مطمئن شدم که حتی یه موجود زنده هم توی شهر وجود نداره.سر در نمی اوردم.با خودم گفتم نکنه هنوز از خواب بیدار نشده باشم. شاید هم....یادمه یه فیلسوفی می گفت از کجا معلوم که ما رویای یه انسان دیگه نباشیم؟! یعنی حالا یکی داره من رو خواب می بینه؟نمی دونم تو این گیر و دار این فلسفه های ماتریکسی مسخره دیگه چی از جون من می خوان.وقتی به خونه رسیدم اولین کارم رفتن سراغ تلویزیون بود اما برق قطع شده بود.پروژه زنگ زدن به شوهر وامونده ام هم با بوق ممتد تلفن مواجه شد.وقتی فهمیدم از اب و گاز هم خبری نیست بهتر دیدم من هم همون کاری رو بکنم که بقیه کردن و از این شهر جن زده بذارم و برم.همین کار هم کردم اما...تا سر کوچه بیشتر نرفته بودم که ماشینم به تر تر افتاد.«وای تموم شدن بنزین اخرین اتفاقی بود که ارزو می کردم برام بیافته.پمپ بنزین؟فکر مسخره ایه.اصلاً کجا برم. از کجا معلوم تو شهر ای دیگه کسی وجود داشته باشه. اصلاً از کجا معلوم من تنها موجود زنده روی زمین نباشم. یعنی ممکنه بقیه مرده باشن؟ پس جنازه هاشون؟ غیبشون...؟ اره غیبشون.ای بابا چرا این افکار مسخره امروز دست از سر من بر نمی دارن.به هر حال من که نمی تونم همین طور دست رو دست بذارم!اما فعلاً بهتره به صدای قار و قور شکمم گوش کنم که از صدای کشیدن سیفون دستشویی هم بدتر شده.»پس سراغ مغازه ها رفتم و به اولین مغازه که رسیدم با دری باز رو به رو شدم. به نظر می اومد صاحب مغازه با عجله زار و زندگیش رو گذاشته و رفته.« فکر نمی کنم رعایت اصول اخلاقی که تا حالا انجام دادم توی این شرایط معنی بده.» پس با وجدانی راحت به بیسکویت هایی که برداشتم گاز زدم و داشتم از طعم دلچسب اب البالوم لذت می بردم که صدای پارس سگ ها از جا پروندم! با عجله چند تا خوراکی برداشتم و به اپارتمانم توی طبقه پنجم برگشتم.صداها لحظه به لحظه نزدیک تر و شدید تر می شد.تا چند ساعت بعد همه شهر پر شد از سگ هایی که به شهرمون هجوم اوردن و به همون اندازه که چند روز پیش ادم و ماشین توی خیابون ها ریخته بود سگ وجود داشت.دلایل این اتفاق ها رو نمی فهمیدم و نمی دونستم مردم از کجا از این اتفاق خبردار شدنو فرار رو بر قرار ترجیح دادن.داشتم توی ذهن اشفته ام دنبال جوابی برای سوالهام می گشتم که همونجا روی کاناپه خوابم برد و وقتی بیدارم شدم باورم نمی شد که حدود 16 ساعت خوابیده بودم! اون هم یک خواب راحت و عمیق در چنین شرایطی.اما همین که چشمم رو به دنیای اطرافم باز کردم یاد کابوس وحشتناک دیروز افتادم.و همین که برای اطمینان از اینکه نکنه اون کابوس واقعی باشه به بیرون از پنجره ام نگاه کردم صحنه ای رو شاهد بودم که ارزو می کردم باهاش مواجه نمی شدم.اون صحنه یه پیرمرد بود که از خونه اش خارج شد.یه کلاه نمدی به سر داشت و یه پالتوی بلند به تن که باعث می شد حس کنم از اون پیرمردهاست که ده نفری توی پارک ها کنار هم جمع می شن و با هم پاستور یا تخته نرد بازی می کنن.احتمالاً هم خونواده ایی نداشته که با خودشون ببرن و واسه همین مثل من اینجا گیر افتاده بود.به هر حال. همین که پیرمرد پاش رو از خونه بیرون گذاشت سگ ها ریختن سرش و وقتی که از دور و برش کنار رفتن تنها چیزی که ازش باقی مونده بود خونش روی اسفالت خیابون بود.از دیدن زنده صحنه ای که تا حالا فقط توی فیلم های ترسناک و تهوع اور دیده بودم به خودم لرزیدم و تا می تونستم توی دستشویی ام بالا اوردم.و بعد هم خودم رو به تختم رسوندم و سرم رو توی بالشم فرو کردم و با صدای غرش مانندی تا می تونستم گریه کردم.اما بین هق هق هام صدایی از تو خونه ام شنیدم.همه تنم شل شد و مغزم از کار افتاد و مغز از کار افتاده ام تنها فرمانی که داد این بود که در اتاق رو ببندم. و پشت به در بشینم.صدا به پشت در اتاقم که رسید اروم از زیر در نگاه کردم و یه جفت کفش صورتی با جورابهای توری لبه برگردان رو دیدم.در رو باز کردم و بی اختیار دختر بچه متعجب رو بغل کردم اما سریع از بغلم بیرون کشیدمش و رگبار سوالاتم بود که به سمت دخترک سرازیر شد.- خونتون کجاست؟- چند نفرید؟- کس دیگه ای هم هست؟- غذا دارید؟- شما می دونید چه خبره؟اما دختر بچه که شش ساله به نظر می رسید فقط سرش رو به یه طرف خم کرده بود و با تعجب بهم زل زده بود و همین که خواست دهانش رو باز کنه خانمی با عجله از در خونه ام وارد شد و بدون جدی گرفتن حضور من به سمت دخترک بیچاره رفت و با دستاش شروع کرد به تکون دادن شونه های دخترک و داد زدن که کجا غیبت زد و نگرانم کردی و چرا توی این اوضاع می خوای یه مشکل روی مشکلاتم باشی و می خواست همین جا بنای گریه رو بذاره که دستم رو روی شونه اش گذاشتم و مهمان عصبی ناخوانده ام رو به ارامش دعوت کردم و اینجوری به نمایش غمبارش خاتمه دادم.زن که تازه متوجه حضور من شده بود عذر خواهی کرد و هر دوتامون همدیگه رو تو سیل سوالاتمون غرق کردیم.بعد از حدود 20 دقیقه حرف زدن [البته تو خونه خانم همسایه و همراه با پذیرایی!] به این نتیجه نا امید کننده رسیدیم که هیچ کدوممون چیزی بیشتر از اون یکی نمی دونه و نه تنها شوهرش که همه همسایه هاشون هم ناپدید شدن.اما تنها قسمت خوب ماجرا این بود که فهمیدم خانم محترم همسایه توی پارکینگ یه ماشین داره که برخلاف ماشین من یه باک داره پر از بنزین اما رانندگی بلد نیست و در واقع ماشین مال شوهرشه.پس خودمون رو به سرعت به پارکینگ رسوندیم و من پست فرمان نشستم و با دلی پر ترس به سخت ترین مرحله فرار یعنی باز کردن در پارکینگ رسیدیم.همین که خانم محترم همسایه برای انجام این کار خطیر پیاده شد دخترش از صندلی عقب جستی زد و پایین پرید و قبل از اینکه مادرش بهش برسه در رو باز کرد و........می دونید، سرعت دخترک توی برگشتن به اندازه رفتن نبود و...... خونو تلاش مادر برای نجات دخترش و باز هم...... خون.....و من.... حس گنگی شبیه به غرق شدن داشتم و سر جام خشکیده.....مغزم. چیزی که حالا بیشتر از هر زمان دیگه ای در زندگیم بهش احتیاج داشتم تنهام گذاشته بود و بی اختیار پام رو روی پدال گاز فشار دادم و وارد دنیای پر از سگ بیرون شدم.اما......اونقدر جمعیت سگ ها زیاد بود که نمی تونستم جلوتر برم.بین تعداد بی شماری سگ گرفتار شده بودم و نه راه پس داشتم و نه راه پیش.عین شناگری که وسط رودخانه رگ پاش می گیره.یکی از سگ هایی که زیر گرفته بودم لنگان لنگان، با پایی شکسته از زیر ماشین بیرون اومد و از پنجره ی ماشین دقیقاً زل زد توی چشم هام!یخ زدم.تنها کلمه ای که برای توصیف اون لحظه می تونم بگم اینه که عجیب بود. عجیب!اون سگ چند تا پارس کرد و سگ های پشت ماشین همه کنار رفتن. به جز چند تا سگ که مشکل اونها هم با چند پارس عصبانی سگ پا شکسته حل شد.وقت نداشتم که زیاد توی بهت این معجزه باقی بمونم پس به سرعت دنده عقب گرفتم و به خونه ام برگشتم و تمام مدت گوشه ای از اتاقم کز کردم و تمام روزم به بهت و پریشانی و قدم زدن در طول اپارتمان کوچکم گذشت.تا اینکه بالاخره شب، قبل از خواب، بغضم ترکید و اونقدر گریه کردم که خوابم برد.صبح که بیدار شدم..... چی؟...... باورم......شوهرم کنارم دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود.هیچ خبری هم از هیچ سگی توی شهر نبود.اما متاسفانه شوهرم هیچ کدام از وقایع دو روز اخیر رو به خاطر نداشت.اون لعنتی حتی یادش نمی اومد که چه طور و کجا پاش شکسته بود.
#گلی_نظری #شین_براری #شهروز_براری #شهروزبراری #داستان-کوتاه
1 نفر دوست داشت
دیر وقت شب بود و همه رفته بودند، و فقط یک پیرمرد در کافه باقی مانده بود، که یک گوشه، در سایه برگ هایی که زیر چراغ برق خیابان ایجاد می شد نشسته بود. هنگام روز خیابان گرد و خاک بود، اما شب، شبنم گرد و خاک را مینشاند و پیرمرد دوست داشت تا دیروقت این جا بنشیند. چون گوشهایش کر بود و شب که همه جا ساکت بود او فرق را احساس میکرد. دو تا پیشخدمتی که توی کافه بودند میدانستند پیرمرد مست است، و اگرچه او مشتری خوبی بود میدانستند، وقتی زیاد مست میشد گاهی بدون پول دادن بلند میشد میرفت، بنابراین مواظبش بودند.
یکی از پیشخدمت ها گفت: «هفته گذشته میخواست خودکشی کنه.»
«چرا؟»
«مایوس بود.»
«از چی؟»
«از هیچی.»
«از کجا می دونی هیچی نبود؟»
«خیلی پول داره.»
آن ها سر یکی از میزهای خالی که کنار دیوار نزدیک در کافه بود نشسته بودند، و چشمشان به میز و صندلی های توی پیاده رو بود، که همه خالی بودند، البته به استثنای میزی که پیرمرد آن گوشه زیر سایه برگ هایی که در باد خفیف شب می لرزیدند نشسته بود. یک زن و یک سرباز از خیابان رد شدند. شماره برنجی روی یقه سرباز زیر نور چراغ برق خیابان درخشید. زن سربرهنه بود و با عجله دنبال سرباز می رفت.
یکی از پیشخدمت ها گفت: «دژبان ها میگیرندش.»
دیگری گفت: «چه مانعی داره – اگه به آن چه دنبالش هست برسه.»
«بهتره توی خیابون نباشه. دژبان ها میگیرندش. پنج دقیقه پیش رفتند بالا.»
پیرمردی که زیر سایه برگها نشسته بود با گیلاس خالی به بشقاب زد. پیشخدمتی که جوانتر بود بلند شد و سر میز او آمد.
«چی میخوای؟»
پیر مرد به او نگاه کرد. گفت: «یک برندی دیگر.»
پیشخدمت گفت: «مست میشی.» پیر مرد به او فقط نگاه کرد. پیشخدمت برگشت رفت.
به همکارش گفت: «تا صبح میگیره میشینه.» بعد گفت: «من خوابم میاد. هیچوقت نشد قبل از ساعت سه برم تو رختخواب. باید همون هفته پیش خودش رو میکشت.»
یک بطری برندی و یک بشقاب دیگر برداشت و قدم زنان به سر میز پیرمرد آمد. بشقاب را روی میز گذاشت، بعد گیلاس پیرمرد را روی آن گذاشت و گیلاس را پر کرد.
رو به پیر مرد کرد گفت: «اون هفته باید خودت رو میکشتی.» پیرمرد با انگشت اشاره کرد. «کمی بیشتر بریز.» پیشخدمت بطری را بلند کرد و عمدا مشروب را با کثافتکاری از سر گیلاس هم بیشتر ریخت، و برندی از ساقه گیلاس سرازیر و توی بشقاب ولو شد. پیرمرد گفت: «متشکرم.» پیشخدمت بطری را برد گذاشت توی کافه و خودش برگشت سر میز خالی کنار همکارش نشست. «مست مسته.»
«هر شب مسته.»
«برای چی میخواست خودش رو بکشه؟»
«من از کجا بدونم؟»
«چکار کرد؟»
«خودش رو با طناب دار زد.»
«کی رسید نجاتش داد؟»
«خواهرزاده اش، یا برادرزاده اش.»
«چرا نذاشتند بمیره؟»
«لابد از ترس روحش.»
«چقدری پول داره؟»
«خیلی داره.»
«هشتاد سال رو که خوب داره.»
«هشتاد رو شیرین داره.»
دلم می خواد پاشه بره خونهش، نشد که یک شب پیش از ساعت سه برم سرم رو بذارم زمین. اینم شد زندگی؟ اینم شد وقت خوابیدن؟»
«اون بیدار میمونه چون خوشش میاد.»
«تنهاست، من که تنها نیستم. من یه زن دارم که توی رختخواب منتظرمه.»
«اون هم روزگاری یه زن داشته.»
«حالا دیگه زن به هیچ دردش نمی خوره.»
«از کجا میدونی؟ شاید اگر داشت وضعش بهتر میشد.»
خواهرزاده ش یا برادرزادهش مواظبشه.»
«می دونم. گفتی طناب دارش رو پاره کرد.»
«من که نمیخوام پیر بشم. پیرها خیلی چیزهای کثیفی ان.»
«نه همه شون. این یکی تمیزه. نگاهش کن. وقتی میخوره نمی ریزه. حتی الان که مسته.»
«نمی خوام نگاهش کنم. دلم میخواد پاشه بره گم شه. اصلا فکر آدمهایی که باید تا بوق سگ کار کنن نیست.»
پیرمرد نگاهی به میدان خالی انداخت، بعد به طرف پیشخدمتها نگاه کرد.
گفت: «یک برندی.» و با انگشت به گیلاس خالی اش اشاره کرد. پیشخدمت جوانی که عجله داشت باز بلند شد آمد.
گفت: «تموم.» لحن و زبانش با حذف فعل و فاعل و کلمات ربط جمله، حال زبان های آدم های احمقی را داشت که با دیوانه ها یا خارجی ها حرف می زدند.
«امشب دیگه نه. حالا بستیم. تموم.»
پیر مرد گفت: «یکی دیگه.»
«نه. تموم.» پیشخدمت با دستمالش یک گوشه میز را پاک کرد و سرش را تکان داد: «نه.»
پیرمرد بلند شد ایستاد. یواش یواش بشقاب هایی را که روی میز جمع شده بود شمرد، یک کیف چرمی از جیبش در آورد، پول مشروب هایش را داد، و یک نیم پستا هم برای انعام گذاشت.
پیشخدمت هما جا ایستاد و پیر مرد را نگاه کرد که سلانه سلانه در سایه روشن خیابان خالی بالا رفت. پیرمردی فرتوت و لرزان، اما هنوز با وقار و با شخصیت بود.
پیشخدمت دومی که عجله نداشت گفت: « چرا نذاشتی بیچاره بشینه مشروبش رو بخوره؟» حالا داشتند در و پنجرهها را می بستند. «هنوز دو و نیم هم نشده.»
پیشخدمت جوان گفت«من می خوام برم بخوابم.»
«یه ساعت چیه؟»
«بیشتر به درد من می خوره تا به در اون پیرمرد مست بیخبر.»
«یه ساعت یه ساعته.»
«تو خودت هم داری مثل پیرمردها حرف می زنی. اون می تونه یه بطری مشروب بخره ببره خونه ش بشینه کوفت کنه.»
«فرق می کنه.»
پیشخدمتی که زن داشت گفت: «آره، خوب فرق می کنه.» او فقط عجله داشت.
پیشخدمت پیرمرد گفت: «و تو – نمی ترسی زودتر از موقع معمول بری خونه؟»
«داری متلک می گی؟»
«نه بابا. شوخی بود.»
«نه، می ترسم.» پیشخدمت جوان در آهنی را کشید پایین و بست. گفت: «من اعتماد دارم. من سر تا پا اعتمادم.»
پیشخدمت پیر گفت: «تو جوانی، اعتماد داری، و کار هم داری. تو همه چیز داری.»
«و تو چی نداری؟»
«من هیچی ندارم جز کار.»
«تو هر چی که من دارم داری.»
« نه من هیچ وقت اعتماد نداشتم، و جوان هم نیستم.»
«برو بابا. حرف های بیخود رو بریز دور. بیا قفل کنیم.»
پیشخدمت پیر گفت: «من یکی از اونهایی هستم که دوست دارند شب زنده داری کنند – در جمع کسانی که شب ها دوست ندارن بخوابند – در جمع کسانی که شب احتیاج به روشنی دارن.»
«من می خوام برم خونه تو رختخواب.»
«ما با هم فرق داریم.» حلا لباس پوشیده و آماده رفتن بود. گفت: «فقط موضوع جوانی و اعتماد هم نیست، گر چه اینها چیز های زیبایی هستند. هر شب آخر شب من دو دلم که کافه را ببندم یا نبندم، چون فکر می کنم ممکنه یه نفر باشه که به این جا احتیاج داشته باشه..» «رفیق، اغذیه فروشی هایی هستند که تا صبح بازند، مشروب هم دارند.»
«تو نمی فهمی. این یه کافه تمیز و دنج و حسابیه. روشنایی مطبوع داره، و سایه درخت ها هم هست.»
«شب به خیر.» پیشخدمت جوان رفت.
«شب بخیر.» پیشخدمت پیر چراغ بیرون را هم خاموش کرد و گفتگو را با خودش ادامه داد: روشنی البته مهم است، اما جا باید تمیز و خوب باشد. موزیک نمی خوای. نه، موزیک نمی خوای. و همچنین نمی خوای توی تاریکی، بی وقار و بی شخصیت، توی یکی از این اغذیه فروشیها، جلو پیشخوان بایستی، گر چه اینها تنها جاهایی هستند که این وقت شب باز میمانند. پیرمرد از چی میترسید؟ ترس یا وحشت نبود. یک جور هیچی بود که او خوب می شناخت. از سر تا ته هیچ بود و آدم هم هیچ بود. فقط همین بود و تنها روشنی لازم بود و یک جور تمیزی و نظم.خیلی ها وسط این جور چیزها زندگی می کردند ولی حس و خبری نداشتند، اما او می دانست که تمامش هیچ و باز هیچ و باز هیچ است. ای هیچ بخشنده و مهربان که در عرش هیچ هستی، نماد مقدس تو هیچ باد. سلطنت آسمانی تو هیچ خواهد شد، و اراده تو در هیچ حکمفرما خواهد بود، همانگونه که در این هیچ حکمفرماست. در این هیچ، رزق هیچ ما را عطا فرما و هیچهای ما را ببخشا، همانگونه که ما هیچهای خود را میبخشاییم و ما را از وسوسه هیچ دور دار و از شر هیچ نجات ده. با لبخند جلو پیشخان دکهای اغذیه فروشی که ماشین قهوه بزرگ براقی داشت، ایستاد.
دکاندار پرسید: «چی میل دارید؟»
«هیچی.»
«بله؟»
«هیچی.»
دکاندار سرش را برگرداند و گفت: «یک دیوونه دیگه.»
«یک فنجون کوچک قهوه.»
دکاندار برایش ریخت و آورد.
«روشنایی مغازتون خوبه، بد نیست. اما پیشخوان صیقل می خواد.»
دکاندار او را نگاه کرد، اما جوابش را نداد. دیرتر از آن بود که با کسی بگو مگو کند.
«یک فنجون دیگه م می خوای؟»
«نه متشکرم.» پولش را داد و رفت. از اغذیه فروشی ها و دکههای کوچک بدش می آمد. یک کافه تمیز و روشن چیز دیگری بود. و حالا، بدون این که دیگر فکر کند، به خانه، به اتاقش می رفت. روی رختخوابش دراز می کشید، و با رسیدن نخستین روشنایی سپیده دم خوابش می برد. فکر کرد چیزی نیست، لابد فقط مرض بیخوابی است. خیلی ها دارند.
ترجمه احمد گلشیری
منبع: Cafe-Dastan.ir
#همینگوی #همکتاب #داستان #داستان_کوتاه
دوستان عزیزم سلام
امروز هم مثل سه تا سهشنبه قبلی کلاس نویسندگی رو با خانم لیلی جلینی داشتیم (این ترم فقط بحث شخصیت پردازی هست). معمولا سر هر کلاس باید یک تمرین انجام بدیم و یک تمرین هم بعد از کلاس. تمرینی که امروز در جریان کلاس داشتیم مربوط به نوشتن پنج تا هفت خط درباره شخصیتی که بر گرفته از تصویر بلاگ هست بود. باید سعی میکردیم یک شخصیت قهرمان و یک شخصیت ضد قهرمان رو تخیل کنیم و دربارهاش بنویسیم که من متن زیر تو کلاس نوشتم البته یکم بعد از کلاس روش کار کردم.
شخصیت قهرمان و ضد قهرمان با توجه به تصویر چرخ خیاطی
من ژانومه چرخ خیاطی که همش درحال دررررر دررررر کردنه هستم آخه برای بچههایی که تازه میخواهند بروند مدرسه لباس میدوزم. عادت دارم کت و دامن مشکی با گلدوزیهای طلایی بپوشم و صبح تا شب بشینم و همینطور لباس بچهها رو با دقت تمام آماده کنم. امروز که داشتم هفتمین دست از لباسها رو آماده میکردم بهم گفتن مدیر جدید مدرسه که تازه از اونور آب اومده و همش لباسهای رنگی میپوشه که به خیالم یه چیزیش هست گفته دیگه بچه ها لباسهای خوشدوخت و مرتب و منظم و یکدست سرمهای من رو نپوشند و هرکسی با هر لباسی که دوست داره بیاد مدرسه. اما مگه میشه بچه مدرسهای اونم کلاس اول بدون لباس فرم؟ پس نظم و انضباط رو از کجا میخواد یاد بگیره؟ شیک بودن رو چطوری میخواد آموزش ببینه؟ حالا من هیچی اما همین میشه که جامعه رو به قهقرا میره و هرکسی هر سازی که دوست داشته باشه میخواد بزنه.
#کلاس_نویسندگی #لیلی_جلینی #قهرمان #ضدقهرمان #داستان
لیلا جلینی
بهبه..آفرین! بیست تمام( با یه ستاره طلایی جای صفر ۲۰)...نسبت به تمرین کلاس خیلی بهتر شده. این عالیه که نقاط ضعف و قوت رو پیدا میکنید و اصلاحش میکنید. کاش ضد قهرمان که خانم مدیر هست رو چند خط دیگه پیش میبردید. تازه موتور ژانومه خانوم روشن شده بود برای گلایه کردن از این شوک و اتفاق . میتونست در اد...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- می 11, 2021
حسام زاهدی
میتونستم بیشتر بنویسم اما فقط خواستم تجربهنگاری کنم، ممنون از شما استاد عزیز، واقعا کلاستون مفید هست و با ارزشتر از این ورکاشاپهای دوزاری بازاریابی و غیره که کلی پول الکی میگیرند و هیچی یاد نمیدن.
-
دوست داشتن
2
- می 11, 2021
لیلا جلینی
نظر لطف شماست. تجربهنگاری فوقالعادهای بود...قلمتون رو گرم نگه دارید ( ایموجی yes, همینه)
-
دوست داشتن
2
- می 11, 2021
گلاره جباری
چرخ خیاطی کت و دامن مشکی پوشیده با گلدوزی طلایی رو خیلی دوست داشتمممممم حسام خیلی
-
دوست داشتن
3
- می 12, 2021
در گرماى داغِ تابستانِ طهران كه هرم گرما تا مغز استخوان را مى سوزاند با ديدنِ پدرم محمّدعلى كه در حال چيدن آلبالوهاى درشت آبدار بود و شر شر عرق از پيشانى اش مى ريخت طاقت نياورده كفش هايم را به پا كرده به كمكش رفتم چندين طبق آلبالو تا عصر چيديم و برگ هايش را كنده مرتب گذاشتيم تا گماشته خان بيايد و طبق ها را ببرد. چنان خسته بودم كه لقمه نانى خورده از شدّت خستگى بيهوش شدم. فردايش با مادرم بانو خانم از تجريش سوار درشكه تقى درشكه چى شده به سوى طهران رهسپار شديم. وقتى به طهران رسيديم به بازار رفته چند پارچه ارزان قيمت ابتياع نموده و به حمّام خانم رفتيم تا سر و بدنى به آب بزنيم. حليمه دلاك با ديدن مادرم خنده بر لبهايش نشست جلو آمده ما را به سوى خزينه راهنمايى كرد. پس از اينكه چندين بار تن و بدنم را مشت و مال داد بلاخره رضايت داده سراغ كس ديگرى رفت. وقتى با پياله مسى در حال آب كشى موهايم بودم ديدم زنى فربه و سفيد روى با چندين خدمه و كنيز وارد حمّام گشت و حليمه با ديدن او شتابان جلو رفته تا كمر خم شده بود. از زن بغل دستى ام پرسيدم او كيست؟ گفت اين خانم محبوبه گيس بلند رقاص مخصوص ملك جهان خانم مهدعليا مادر ناصرالدين شاه قاجار است. با ديدن اينكه زن ها او را تكريم و احترام مى كردند رشك به دلم نشست كه رقاصى چنين محبوب گشته است و چون يكى از اعيان و اشراف با او رفتار مى شود. در حال خوردن لقمه كوفته ى خوش طعم بانو خانم بودم و فكرى از سرم گذشت. جلو رفته خود را به كنيزان نزديك كرده با آنها طرح رفاقت و دوستى در انداختم و سر بحث و گفتگو آغاز شد و دانستم محبوبه به دنبال چندين دختر جوان براى آموزش رقاصى است. پس از استحمام چادر چاقچور كرده سوار درشكه شده به سوى باغ رهسپار شديم، شب هنگام پس از صرف شام در باغ وقتى بانو و پدرم در حال كشيدن قليان بودند از آنها خواستم رخصت بدهند تا براى آموزش رقاصى نزد محبوبه گيس بلند بروم شايد طالع بخت من نيز چنان نورانى گردد كه مردم طهران نيز روزگارى نه چندان دور مرا مورد تكريم قرار دهند. پدرم بناى مخالفت نهاد امّا بانو جان با سياستى كه داشت هر آنچه در حمّام ديده بود بى كم و كاست به پدرم تعريف كرد، آثار نرمش در سيماى پدر هويدا گشت. صبح روز بعد به هنگام صرف ناشتائى بانو جانم گفت جيران جان پدرت رضا داده است هفته ى بعد به طهران رفتيم ميگويم حليمه دلاك سفارشت را به محبوبه گيس بلند بكند و براى رقاصى نزدش بروى شايد تو هم به اندرونى رفته به نان و نوائى برسى. با شنيدن اين خبر چنان شادمان گشتم كه برخاسته مادرم را تنگ در آغوش فشردم كه صداى فريادش به آسمان بلند شد
يك هفته برايم چون قرنى گذشت بس طولانى، انتظار انسان را از پاى در مى آورد. پس از يك هفته مجدد با بانو جان به سوى طهران رهسپار گشتيم صداى چرخ هاى درشكه كه روى جاده ى خاكى با شتاب حركت مى كرد باعث مى شد در دلم غوغايى به پا شود. با ديدن مناره هاى مسجد شاه طهران از ذوق چادرم را چنان فشردم كه مچاله شد، درشكه جلوى حمّام خانم ايستاد با بانو داخل حمّام شديم. حليمه دلاك در حال كيسه كشيدن بود او را صدا كرديم و پس از روبوسى و خوش آمد مادرم كاسه اى آلبالو به او هديه داد و حليمه چشمانش با ديدن آلبالوهاى سرخ برقى زده تشكّر كرد. ساعتى گذشت و دار و دسته محبوبه گيس بلند داخل حمّام شدند، جلو رفته يكى از كنيزان دايره به دست گرفته شروع به نواختن نمود موهاى بلندم را كه خيس بود افشان كرده و دور اندام باريكم لنگى بسته با اشاره بانو جلوى محبوبه به آرامى شروع به رقص نمودم محبوبه با ديدن سر و بدنِ من لبخند شيطنت آميزى زده پس از اتمام رقص مرا صدا كرده با تأنى جلو رفتم اسم و رسمم را پرسيده از من تعريف نمود تشكّرى كرده با لبخندى ظريف سر در گوشش نهاده گفتم قصد دارم زير دستش فنون رقص را بياموزم. محبوبه قهقهه اى مستانه سر داده از من خواست پس از حمّام با او به عمارتش برويم از بانو جان رخصت خواستم او نگران بود مبادا پدرم بر او خشم بگيرد با وسوسه هاى حليمه كه در گوشش نجوا مى كرد رام شده پذيرفت يك هفته در عمارت محبوبه در خيابان پامنار طهران بمانم. بانو مقدارى پول در بقچه اطلس گذاشته مقدارى رخت نيز در بقچه داشتم با دار و دسته محبوبه به سوى عمارتش رفتيم بانو كه نشان عمارت را يافت به سختى از من دل كنده و گفت فردا تقى درشكه چى را مى فرستم از حال و احوالت ما را باخبر ساز. او را دعوت به آرامش نمودم و پس از رفتن بانو با دار و دسته محبوبه به سوى عمارت رفتيم با ديدن تالار شاه نشين كه تمام آيينه كارى بود دهانم از حيرت باز مانده بود خدمه برايمان چلو خورشت آوردند پس از صرف غذا نبات خانم دستيار محبوبه مرا به اطاقى بزرگ برد كه اطاق رقصندگان جديد بود. اطاق مفروش و پنجره هايش مشبك رنگى بود، بقچه را در صندوقى گذاشته با گروهى از دختران زيبا و جوان نزد محبوبه رفتيم. محبوبه كه در حال كشيدن قليان بود با صدايى بلند گفت چهل روز تا عيد مولود شاه مانده است و قرار است پس از آموزش رقص براى هنرنمايى به عمارت اندرونى كاخ گلستان برويد. شعف مرا فرا گرفت فكر اينكه عمارت اندرونى اعليحضرت را مى بينم دلم را به لرزه مى انداخت. نبات خانم با تركه اى از چوب آلبالو در دست گفت قرار است والده شاه يك رقصنده انتخاب كند.
با شنيدن اين حرف از دهان نبات خانم ولوله اى شد نگفتنى. ما ده دختر بوديم يكى از يكى زيباتر و لوندتر نگران بودم مبادا مهدعليا مرا نپسندد و دست از پا درازتر به باغ تجريش بازگردم. يك دختر زيبا به نام ماه باجى با من هم اتاق شده بود چنان زيبا بود كه نمى توانستم چشم از او بردارم. شب خدمه رخت خواب ها را در اتاق ها پهن كردند و من كه خواب به چشمانم نمى آمد با ماه باجى شروع به صحبت و گفتگو كرديم. او دختر رضا پالان دوز بود و چون قرار بود پدرش او را به خاطر فقر به مردى چهل ساله بدهد تصميم گرفته بود از عمارت فرار كرده به اينجا بيايد دلم برايش سوخت. نگران بودم پدرم به محض اينكه بفهمد من طهران مانده ام چه خواهد كرد؟ تا صبح خواب با چشمانم بيگانه بود برخاسته از پشت پنجره رنگى فواره هاى حوض را نگريستم نور ماهتاب درخشندگى خاصى به حياط داده بود. صبح با صداى بيدار باش نبات خانم هراسان از جاى برخاسته همانجا با آفتابه مسى صورتم را شسته ناشتائى مختصرى ميل كرده نزد محبوبه رفتيم. محبوبه پيراهنى زرى بر تن داشت و گيسوان مشكين اش را با گوى هاى طلا آراسته بود. دسته دايره زن و تنبك زن وارد شاه نشين شدند، محبوبه فنون رقص را از ابتدا به ما آموخت. برخلاف آنكه فكر مى كردم رقصندگى بسيار سخت و مشقت بار بود هر خطايى از هر يك از ما سر مى زد جوابش تركه ى نبات خانم بود از ترس اين كه مبادا تركه به تنم بخورد به دستورات نبات با جان و دل گوش فرا داده بودم. عصرى خسته و كلافه با ماه باجى روى تراس نشسته بوديم كه گلى سياه كنيز عمارت مرا صدا كرد، تقى درشكه چى آمده بود. روبنده را گذاشته جلو رفتم با ديدنِ تقى يك آن تصميم گرفتم بيخيال رقصندگى شده و با او به باغ بازگردم امّا مى دانستم بازگشت من مصادف است با ازدواج با مردى فقير و ندار. لذا پا بر روى خواسته ى دلم نهاده جلو رفتم تقى گفت مادرت فرمودند پدرت نمى داند در عمارت محبوبه هستيد به پدرت گفته اند تو را به طهران نزد خاله ات فرستاده اند. به او گفتم قرار است چهل روز در عمارت بمانيم پيام مرا به بانو برسانيد، پس از اينكه تقى رفت داخل عمارت شدم. خدمه شام سبكى بار گذاشته بودند پس از صرف شام برخلاف ديشب از شدّت خستگى بيهوش شدم. صبح صداى خوش الحان زنى خوش آواز مرا از خواب بيدار كرد برخاستيم به اطاق شاه نشين رفتيم او گوهر خواننده بود كه آن روز آواز خواندن را به ما آموخت. محبوبه در عمارت نبود، سراغش را از ماه باجى گرفتم گفت محبوبه به عمارت اندرونى رفته است. چند روزى گذشت هر روز با محبوبه تمرين رقص و با گوهر تمرين آواز مى كرديم. قرار بود شنبه ماه نساء خانم به عمارت بيايد
نویسنده:الناز بایرامزاده
#الناز_بایرام_زاده#نویسنده#ویراستار#قاجار#جیران#داستان#ناصرالدین_شاه_قاجار#دوره_ناصری#تاریخ#
یه کاناپه بزرگ کنار پنجره بود که دو تا دختر لاغر و قد بلند روش نشسته بودن، یه نگاه از سر تا پا بهشون کردم که یهو سارا با بازوش زد تو پهلوم، گفتم آخخخخ و یکم کج شدم سمت پهلوم،
- زل نزن آبرومون رو بردی.
بهش اخم کردمو کنار دخترا نشستم. روبروم یک میز ایستاده بود که دورش سه تا مرد و دو تا زن ایستاده بودن و داشتن باهم حرف میزدن، سمت راستم یک میز نهارخوری بزرگ بود پر از غذاهای متنوع.
سارا با امیر رفته بودند دور میز و مشغول خوردن بودن ، ایمان و الهام با یک مرد قد بلند حرف میزدند، چند تا آدم تو تاریکی با ریتم موزیک خودشون رو تکون میدادند. چشام دودو میزد نمیخواستم اون ریتم احمقانه موزیک تو مغزم تکرار بشه، آخه چجوری میتونید این اراجیف رو گوش بدید ،از جام بلند شدم رفتم سمت درانتهای سالن، یک پنجره بزرگ و کنارش یک در شیشهای که به بالکن باز میشد، تهران زیر پاهام بود. در بالکن رو بستم خودم رو هول دادم به سمت نردهها و بدنم رو شل کردم. هنوز صدای ریتم تکراری موزیک میومد، یه سیگار از کیفم در آوردم و روشن کردم و به صدای آتیش گرفتنش گوش دادم باد سردی میپیچید دورم، چشم چرخوندم به سمت۴ تا صندلی روی بالکن، روی دورترینش از در نشستم. به چراغهای شهر زل زدم و سعی کردم با نورشون خودمو گرم کنم، در بالکن باز شد، برنگشتم به سمت صدا فقط زیر لب نفرینی کردم به کسی که تنهاییمو ازم گرفته بود. نشست رو صندلی کنار من، ۳۵ یا ۳۶ ساله بود، تو اون نور کم فقط میتونستم تشخیص بدم که هیکل درشتی داره، زل زد به شهر و یه قُلپ از شیشهی توی دستش خورد، هر چند ثانیه چشمهاش رو از شهر میگرفت و زل میزد به من، با صدای کمی شل گفت میدونی تهران رو فقط به خاطر شباش دوست دارم؟ هر جای این کره خاکی که باشم باز دلم شبای تهرانو میخواد، حتی تایلند، شبا تو تایلند دلم واسه تهران تنگ میشد، اصلن حالم از تایلند بهم میخوره دلم میخواست زود برگردم تهران.
گفتم روزا تو همین شهر کثیف و شلوغ کار میکنیم و زندگی، شب که میشه یهو آروم میشه انگار نه انگار اینهمه بدی تو خودش داره.
شیشهاش رو گذاشت روی میز و بلند شد و چسبید به نردهها و گفت بیا جلو ببین اینجا رو، رفتم سمت نردهها.
گفت: میدونی اگه زلزله بیاد تا کجا خراب میشه؟انگشتشو بدون تعادل دور نورای شهر تکون داد و گفت:
تااااااااا اونجااااااا، همشون خراب میشن.
نگاهش کردم، چشماش قرمز بود. گفت بدم میاد از اینکه هر روز دستم تو دهن مردمه، دلم میخواست ساز بزنم بابام نذاشت، الان باید صبح تا شب تف آدما رو نگاه کنم که بابام پز بده پسرش دکتره، فقط حساب کتاب نکرده بود اگه بمیره من چکار کنم. الان که مُرد دیگه برای چی باید دندون و خون و تف رو تحمل کنم هر روز....
باد سرد کوبید زیر گوشم، خودمو جمع کردم، محکم دستمامو دورم پیچیدم شاید یکم گرمتر بشم. گفت: برو تو سرده من واسه خاطر تو اومدم بیرون.
گفتم: خوبم به خاطر من واینستا، گفت اگه برم تو میرم خونه، نمیمونم دیگه تو مهمونی و یه قلپ دیگه از شیشه تو دستش خورد، گفت: ببین و اشاره کرد به ته تهران، اونجا سمت بی بی شهربانو یه بیمارستانه، اگه جنگ بشه اول اونجارو میزنن.
نمیدونم ذهن مشوشش دنبال چی میگشت تو اون تاریکی شب تو اون شهر شلوغ، دلم براش سوخت گفتم بیا ببرمت داخل یکم فازت رو عوض کن.
عصبانی شد و پرخاش کرد سمتم، تو اصلا به حرفام گوش نمیدی، عجله میکنی...
گفتم آره من صبور نیستم، عاشق قلموهای بزرگم که رنگ رو تند تند بذارم رو کاغذ، عاشق اینم که که رنگ رو بپاشم و با کاردک پخشش کنم ...
پشتمو کردم بهش و نورهای شهر رو تماشا کردم، وقتی برگشتم رفته بود، انگار تمام خستگیهاش رو انداخت رو شونههای من!
سیگارمو روشن کردم، چند تا قطره بارون افتاد رو گونه م ....
#مریم_حسنی #داستان #عاشقانه#عشق#
#وقتی_میخندید_پاییز_میشد
سنور*
محسن عظیمی
یک
نه كسی مرا میبيند. نه كسی مرا میبويد. نه كسی مرا میچيند. وسطِ ميدانِ مين روئيدهام.
دو
با تنِ زخمی کشانکشان بارش را میرساند و به کُردی میگوید: کاش پرنده بودم، آنقدر بالا پ...نمایش بیشتر
بانو عسلویه در آتش #شین_براری #داستان-کوتاه
مکان _ ایران _ جنوب _ بوشهر _ عسلویه، در پاسگاه بین شهری و مقر پلیس راه _ ایست بازرسی
زمان ؛ به وقت بی خبری، و طی برهه ی زجر کشی از جبر دو سالانه ی خدمت وظیفه سربازی .
از ناکجای افکارم نمیدانم چرا باوری عجیب در من نقش بسته است ، نمیدانم شایدم که من کمی دیوانه ام، شاید هم شما نیز در افکارتان مثل من باشید، و برای هر واژه ای تصویری ذهنی بسازید. تصویری که غریزی در ذهنم نقش میبندد و شکل شمایلی عجیب و بی ربط در ذهن من رسم میشود و اکثرا هیچ ربطی به مفهوم آن واژه ندارد. مثلا طی زندگی بیست ساله ی خودم همواره از شنیدن کلمه ی "صبحگاه" به یاد املاء و دیکته می افتادم و از شنیدن واژه ی "دوشنبه" به یاد معلم بهداشت و رفتار های وسواسگونه می افتم. از شنیدن کلمه ؛ زخم" به یاد واژه ی فرد و مفرد می افتادم.
از شنیدن کلمه ی " عشق" به یاد تابلو عکس منظره ای می افتادم که در آن دو طاووس زیبا در یک باغ خوش آب و رنگ مشغول خودنمایی بودند. از شنیدن کلمه ی دوا" یا دارو به یاد مزه ی تلخ لیمو می افتادم. این سالها که بزرگ شده ام دیگر مثل کودکی نیستم ولی باز گهگاه برخی کلمات و یا اسم شهر ها مرا به یاد چیز های بی ربطی می اندازد مثلا از شنیدن اسم شهر قم به یاد آب میوه فروشی می افتم و از شنیدن اسم دربند' به یاد کاهوی سینزده بدر می افتم و از شنیدن اسم شهر مشهد به یاد تصویر مردی دستفروش می افتم که چند قالیچه ی کوچک پادری را مانند قاب عکس در بغل نگه داشته و آنان را بیش از حد ارزان میفروشد و آن مرد اصلیتی افغان تبار دارد.
اکنون نیز مشغول سپری کردن خدمت سربازی هستم و از لحظه ای که فهمیدم برای انجام خدمت سربازی به جنوب و عسلویه اعزام شوم ناخودآگاه تصویری از عسلویه در من نقش،بست که آنرا میتوانم به زن میانسال با چهره ی سنتی زنان ایرانی مجسم کنم که آبروی نازک و پیوسته ای دارند که بیش از حد بلند و کمان برداشته و گوشه ی لب شان خال کوچکی دارد و سراسر پیچیده در حجابی بومی ست و به قلیان و زغال نیمه بورش، میدمد و فوت میکند تا بلکه جان بگیرد. اما از لحظه ی اعزامم پس از گذراندن دوره ی آموزشی و ورود به این شهر لعنتی ، تمام محاسبات و تصاویر ذهنی ام بر هم ریخت و اکنون این شهر را میتوانم به بانوی آشفته حال و پریشان خاطر اشاره کنم که گویی شال و چادرش آغشته بر نفت و روغنی سیاه آتش گرفته و او میدود در صحرا و آتش زبانه میکشد و شعه ور تر میشود صدای زوزه ای پیچیده بر باد سرکش و کوهلی این شیون و زجه را تا کیلومتر ها دورتر می آورد و حتی اکنون و در حاشیه ی شهر و این ایست بازرسی میتوان صدایش را شنید. این احمقانه است و شاید من احمقم . اما اینها حقایقی از افکارم است گاه برای رهایی از این افکار خودم را سرگرم با سگ پلیس میکنم. اینجا غیر از سگ کسی قدرت یافتن مکان جاسازی شده ی محموله های مخدر قاچاق را ندارد .
صدای زوزه می آید. زوزه سگ با گرگ فرق دارد. این را زن گفته بود. شب ها صدای زوزه سگ، تمام عسلویه را پر می کند. سگی که با تن سوخته اش در کوه ها می دود و زوزه می کشد.
حالا، گاهی فکر می کنم صدای سگ سوخته شبیه زن است. زنی که شب ها در آتش می سوزد. زنی که با دست های سوخته اش مرا می خواند.
روز اول بود فرمانده ما را برد پشت تپه و گفت به سنگ ها نگاه کنیم. برای هر کس سنگی را نشان کرد و گفت پاس سنگ بدهید. جیب هایمان را خالی کرده بود. باید زیر آفتاب داغ می ایستادیم. بی سیگار انگار روز تمام نمی شد. شعله ها، در نور روز دیده نمی شدند. اما گرمایشان، مثل باد داغی که از شیشه ماشین بزند داخل پوست را می کند. فرمانده رفته بود و ما به تک تک سنگ ها فحش می دادیم. سه نفر بودیم. یک سنگ را نشان می کردیم و می بستیمش به فحش.
شب یکی آمد دنبالمان گفت سرگرد کارمان دارد. از روز تنها شعله بی رمقی مانده بود؛ که مثل خون کوه ها را می شست. چشم هایم چیزی نمی دید. سنگ های صیقل خورده زیر آفتاب کورم کرده بودند. فرمانده جلویمان ایستاد و تمام فحش هایی را که رو به سنگ ها ما به او داده بودیم، برایمان تکرار کرد. گفت اینجا که هستیم باید سگ باشیم، سگ پاسبانی که شب تا صبح، صبح تا شب می نشیند و به رفتن و آمدن مردم زل می زند.
گفت فردا هم کارتان همین است تا وقتی که سگ بشوید. همه ما سگش بودیم. حتی وقتی جسیکا را آوردند. ماشین های شب شلوغ تر بودند. ماشین هایی که از بندر می آمدند با خودشان جنس داشتند. گاهی می فهمیدیم و گاهی از زیر دستمان در می رفتند. فرمانده گفته بود کاری به کارم نداشته باشند. حتی گاهی می گفت: تو نمی خواد پاس بایستی. انگار از اول حس کرده بود. می دید که نمی توانم نصف شب زن و بچه مردم را بریزم پایین. یا زل بزنم به صورت مردی که تمام دستش را خالکوبی کرده. یا پیرمردی که جمع شده روی ساکش. نمی توانستم.
پشت کانکس روی تکه سنگ ها می نشستم و زل می زدم به آتش که مدام شکل تازه ای به خود می گرفت. هیچ وقت بیشتر از سه چهار شکلش به خاطرم نمی ماند.
بیشتر از همه شکل زن داشت؛ زنی که در آتش می سوخت. زنی که آتش دست هایش را به سویم می گرفت و صدایم می کرد. می گفتند باید عادت کنی. عادت می کردم، به اینکه چشم بدوزم به شرجی و باد داغی که خط می انداخت روی خاک. باد شرجی اینجا خوب است. باد شرجی یعنی اینکه هوا مثل خاک اره، چوب ریه هایم را نمی سوزاند. باد شرجی یعنی قرار نیست خاک مثل پرزهای شب به چشم هایم فرو برود. همه می خواستند پاس شب بایستند. روز نمی شد آفتاب داغ بوشهر را تحمل کرد
. شرجی می چسبید به تن. عرق فرو می رفت توی چشم ها. نجف می گفت: این ها دردشان چیز دیگریست.
بعد برایم از چند نفری گفت که از پاس شب خانه خریده بودند و وضعشان زیر رو شده بود. شب اما برای من معنای دیگری داشت. برای من شب مثل سگ بود مثل جسیکا. تنش نرم بود. روز های اول بی قراری می کرد. هوای اینجا به تنش نمی ساخت. از همه نفرت داشت. طول کشید تا اخت شود. شب ها می بردمش پشت تپه دنبال موش های صحرایی می دوید. گاهی وقت ها به شعله ها پارس می کرد وقتی شعله ها یک دفعه گپ می کردند صدای پارسش بلند می شد. از ترس بود یا نفرت نمی دانم. هیچ کس چیزی نگفت، وقتی من صاحبش شدم. انگار خودش مرا انتخاب کرده بود. به بقیه محل نمی گذاشت. می نشست کنارم؛ با هم خیره می شدیم، به سیاهی غلیظ شب. گاهی می بردمش که ماشین ها را بو بکشد، اما بیشتر وقت ها کاری به کارش نداشتند. روزهای اولش، مثل روزهای اول خودم بود. سخت می گذشت. ترسیده بود. نمی خواست کسی نزدیکش شود. سرگرد پرونده ام را که دید پرسید چرا معافت نکرده اند؟ مجبور شدم، پرونده ام را نشانش بدهم. با همه این اتفاق هایی که افتاده، دیگر نمی توانستم تحمل کنم. صدای زن با صدای سگ یکی می شد. با صدای حمیرا یکی می شد. با کابوس هایم یکی می شد. از همان شب اول قبل از آنکه زن را بگیریم دلم می خواست بگویم. شب خسته ای بود. نشسته بودم روی یکی از تایرها و جسیکا خوابیده بود زیر پایم. صدایمان زدند. اتوبوس ایستاده بود و مسافر ها به خط شده بودند. مسافر های گیج و خواب آلود. مردهایی که از برگشتن دمغ بودند یک هفته، ده روزشان گذشته بود و حالا کلافه بودند. فرمانده هم سرحال نبود. چشمش می پرید. وقتی سردرد می گرفت، عصبی و کلافه می شد. وقتی می دیدیم یک انگشت را گذاشته زیر چشمش، می فهمیدیم که سردردهایش شروع شده و نباید دم پرش باشیم. ماشین را هم انگار به خاطر همین نگه داشته بود.
روزی که می خواستم بیایم گفتند شانس آوردی. آن روزها نفهمیدم چه می گویند. فکر می کردم جای آرامی است وسط بر بیابان. می نشینم و سیگار می کشم و چشم می دوزم به این تاریکی که با شعله ها تا صبح می رقصد. فراموش می کنم. اما صداها صدای پارس شبانه این سگ نمی گذارد. صدای قدم های زنی که جایی در میان کوه ها می دود نمی گذارد. صدای مویه هایش خوابم را به هم می ریزد. انگار گریه هایش در خواب و بیداری دنبالم می آید و بوی سوختن تنی راه گلویم را می بندد.
نشسته بودم و با جسیکا زل زده بودیم به شهری از جنس لوله های براق، از جنس چراغ های روشن که مثل فلس های ماهی زیر نور برق می زد. کارگر ها همه اینجا پیاده می شدند. رو به روی کانکس گشت. جادوی چراغ ها و آتش، هیبت لوله ها و ساختمان ها هیچ وقت تمام نمی شد. با خودم فکر می کردم همینجاست جایی که این همه سال آواره اش بوده ام. جایی که باید باشم و پناه بگیرم. می خواستم تمام که شد بمانم. بمانم و غرق بشوم در نور. دیگر فرقی نمی کرد از من چه می خواهند. همین که بنشینم و خیره بشوم به آتش بی مرگی که مدام شکل عوض می کند، انگار هزار بار زندگی کرده ام. اما حالا با این همه تن سوخته که توی سرم زندگی می کنند. انگار عسلویه دیگر عسلویه نیست.
ته دلم چیزی می گفت که امشب از آن شب هاست. شب هایی که انتظار اتفاقی را می کشی. سرگرد که صدایمان زد مطمئن شدم اتفاقی می افتد. زیر گوشم گفت: خوب بگردش، بی شرف خیلی پر رو شده.
لج کرده بود. حتما راننده چیزی گفته بود و گرنه ماشین های خروجی را نمی گشت. فوقش یکی را می فرستاد چراغ بیاندازد و برگردد. جسیکا رفت بالا. ماشین را گشتیم. جسیکا خوشش می آمد، سرک بکشد گوشه و کنار ماشین. گاهی وقت ها می پرید روی بوفه بعد می دوید تا صندلی راننده. باید قلاده اش را می گرفتم به زور می کشیدمش پایین. اما این بار فرق داشت. بی صدا دوری زد و بعد انگار ردی را گرفته باشد، آمد پایین. آدم ها را دوست نداشت به زور باید می کشیدمش تا کسی را بو کند. چراغ زدم که یعنی خبری نیست. سرگرد راننده را کشید گوشه ای و شروع کردند به پچ پچ کردن. جسی خودش رفته بود سراغ مسافرها. چمدان های مسافرها را جلوی پایشان بو می کشید. قلاده اش را کشیدم و گفتم: چه مرگت شده امشب. مسافرها خودشان را جمع کردند. زن ها پشت شوهر هایشان پناه گرفتند. نگاه ترس خورده شان به من بود. نمی دانستند چقدر دلم می خواهد جای یکی از این شوهرها باشم و شب سرم را بگذارم کنار موهای خنک زنی و غرق بشوم در عطر آشنای تنش.
پیرمردی گفت: بی ناموس، زندگیمون رو نجس کرد.
نجف پشت سرم بود. نمی دانم چه کرد که پیرمرد خودش را جمع و جور کرد و دیگر چیزی نگفت. اما صدای نک و نال از جمعیت بلند شد.
- نصف شب زا به راهمون کردن.
- آب دهنش ریخت تو پلاستیک غذا ها کثافت.
زنی بچه اش را بیشتر پیچید. چشم هایش مثل گرگ برق می زد.
- این بچه خوابه الان بیدار می شه، می ترسه.
جسی برایش مهم نبود. این صداها، برایش شبیه شعله هایی بودند که در دور تکان می خوردند. اما هر صدا مثل میخ به تن من فرو می رفت. آدم بودم. نمی خواستم اینجا باشم اما بودم و قلاده جسی هم در دست هایم بود. نجف مثل شمر پشت سرم ایستاده بود. یعنی اینکه اگر شل بگیری؛ گزارشش فردا صبح زیر دست سرگرد است. جسی پارس می کرد. می خواست خودش را از دست من در بیاورد. سابقه نداشت این همه بی تاب باشد. فکر کردم حتما بوی تریاک دیوانه اش کرده. اما بارهای قبل این طور نبود، صاف می رفت سراغ اصل کاری، غره ای می رفت و با دندانش جایی را گاز می گرفت. اما این بار زوزه های خفیفی می کشید. حالش را انگار زن بهتر می فهمید.
گفت: خودتان بگویید یک زن با دست سوخته توی چمدانش کجا را دارد برود؟
برده بودیمش توی اتاقک بی سیم. جسی دور کانکس می گشت و زوزه می کشید. یک سره زوزه می کشید. هول برمان داشته بود. دست سوخته مثل رگه ای از درد به جانمان دویده بود. هیچ کس جرات نمی کرد چشم بیاندازد به دست سوخته ای که گوشتش چسبیده بود به پلاستیک و هوا را پر کرده بود از بوی استفراغ.
زن می دانست، مقاومتی نکرد. پیش از آنکه ما چیزی بگویم چمدان را باز کرد. جسی با پنجه هایش لباس ها را ریخت بیرون. پلاستیک را کشید. در تاریکی نمی دیدم چی را به دندان گرفته. مدام زوزه می کشید. بعد مثل کسی که غش کرده باشد افتاد روی زمین. زن هم کنارش نشست و شروع کرد به مویه کردن. سرگرد خیره شده بود به من. انگار میان این وانفسا من می توانستم کاری کنم. از صدای زوزه های جسیکا و مویه های زن دلم ریش شده بود. نجف زن را هول داد نشست کنار جسیکا. رو به سگ اما به زن گفت: چکارش کردی این زبون بسته رو. سگ پدر چی تو چمدونه؟ پلاستیک را برداشت. من نگاهم به جسی بود که تنش رعشه گرفته بود. زمان کند می گذشت. نور چراغ قوه نجف بین جسیکا و پلاستیک جا عوض می کرد. انگار سرب داغ دست گرفته باشد پرتش کرد و داد زد : دست آدمه.
کابوس بدی بود که تمام نمی شد. دهنم خشک شده بود و نفسم بالا نمی آمد. زیر آب نفس می کشیدم. همه چیز کند می گذشت. انقدر کند که فکر می کردم هیچ وقت تمام نمی شود. یادم نمی آید کی جسی را داد بغل من. از همان شب جسی دیگر سگ نبود. کانکس بوی عفونت می داد. سرگرد مدام شماره می گرفت. اما هیچ خطی جواب نمی داد. شرجی مثل موریانه سیم ها را خورده بود. ما مانده بودیم و زن. باید کاری می کردیم و گرنه تا صبح باید زل می زدیم به استخوان های مچاله شده ای که روزی دست آدم بوده است. زن سر تا پا سیاه پوشیده بود. نحیف بود. موهای کوتاهش از زیر چادر سیاه بندری اش بیرون زده بود. چشم هایش را هاله ای سیاه پوشانده بود اما مردمک ها وقتی به کسی نگاه می کرد برق میزد. سرگرد کشیدم کنار.
گفت: همشهریته. زبونشو می فهمی . ببین چی ازش در میاری!
از پنجره دیدم که روی میز خم شده. نمی دانستم چه کار می کند.
گفتم : جسی کجاست ؟
گفت: ما بش می رسیم. تو اینو بپا. به بقیه نمی تونم اعتماد کنم.
گفتم: نمی تونم. پلاستیک رو ببرین بیرون.
گفت: کجا ببرم نصف شبی؟ صبح با هم می فرستمشون.
برگشتم داخل. انگار نخی نامرئی از پرزهای خانه عنکبوت در هوا معلق بود. دست کشیدم روی صورت عرق کرده ام. دستش را گذاشته بود روی پلاستیک و استخوان ها را نوازش می کرد. حال زائری را داشت که زیارتش تمام نشده بیرونش کرده باشند. در را محکم بستم. خواستم صدای در سکوت را بشکند. صدای در زن را از حال خودش بیرون آورد. نگاهم کرد. در نگاهش نه ترس بود، نه نفرت، نه هیچ حس دیگری فقط نگاهم کرد.
گفت: تموم شد ؟
گفتم: چیزی شروع نشده که حالا بخواد تموم بشه. این دست چیه؟ بهت کاغذ می دم همه چی رو بنویس.
گفت: سگه. چش شد؟
گفتم: خوب می شه.
جسی کجا بود؟ چکارش کرده بودند؟ بوی عفونت می زد زیر دماغم. جلوی عق زدنم را گرفته بودم.
پرسیدم: می تونی بنویسی؟ سواد داری؟
کاغذ را گذاشتم رو به رویش. به کاغذ نگاه کرد و به من. توی دلم می گفتم تمامش کن. یه چیزی بنویس بزار تموم بشه. انگار می خواست مرا نگه دارد. فقط نگاهم می کرد.
پرسیدم: اسم؟
پلاستیک را باز کرد. موج بو، نو شد. قبل از آنکه بگویم باز نکن، باز کرده بود. بوی سوختگی گوشت می آمد. دستش را روی دست سوخته کشید و تلاش کرد از لای انگشت ها چیزی را بیرون بکشد.
گفت: می تونی این انگشترو در بیاری؟ حلقشه. نگینش فیروزه بود. خودش فیروزه دوست داشت. می گفت هم اسم توئه.
گفتم: باهات نسبت داره ؟ بلند شدم که پنجره را باز کنم.
صدای زوزه می آمد. کسی از بیرون داد زد: جسی ولش کن. ولش کن. خبری شده بود. چکارش کرده بودند؟ زدم بیرون. جسی دست نجف را گرفته بود. دهانش کف کرده بود. با حرص دندان ها را فشار می داد. خون بود که از بازوی نجف شتک می زد بیرون. دستم را گذاشتم لای دندان هایش. گفتم: بگیر، منو بگیر. ولش کرد. خودش را کشید کنار، زوزه زد و نشست زمین. رو به نجف داد کشیدم چکارش کردی؟ دیدم دستش را گرفته و به خودش می پیچد. قلاده جسی را گرفتم بی صدا دنبالم آمد. بردمش توی کانکس. زن بلند شد و رفت سمت جسیکا. دستش را گذاشت روی سرش گفت: هرچی بگم می نویسی؟ لیوان آب را ریختم روی پوزه جسیکا خون ها در آب حل شدند و خونآبه شره کرد کف کانکس.
زن گفت: بنویس، این که می بینی دستشه، تنش هنوز اونجاست. سردخونه. سه روز رو زمین بوده تا کس و کارش بیان. تنش رو که نشونم دادن همین جور بود. سوخته، تیکه تیکه، جسدش رو دادن که برگردونم. کجا برگردونم؟ به کی بگم؟ آتیشش زدن. اون ها سوزوندنش. یا قمر بنی هاشم اینجا کجا بود آمدی مرد؟
حرف هایش با بغض قاطی می شد، نمی فهمیدم چه می گوید. فحش می داد، مویه می کرد. بی بی را قسم می داد که ریشه شان را بسوزاند. جسی خودش را کشید سمت زن. خم شد تا زن سرش را توی دست بگیرد.
گفت: اتش سرخ این دکل ها خودش داد می زنه که این شهر شومه! تنش افتاده بود روی تخت، سوخته ی سوخته. نمی گذاشتند پارچه رویش رو پس بزنم. ملافه چرک چرک بود. ریش ریش، تو رو قران بزار ببرمش.
سرگرد در را باز کرد، نیامد داخل. اشاره کرد که بیایم بیرون. پرسید: چی فهمیدم؟
سیگاری که گرفته بود طرفم را روشن کردم. تشنه ام بود. گلویم می سوخت.
گفتم: کس و کارشه، نمی دونم چی شده. همش قسم می ده و نفرین می کنه. نجف خوبه ؟
سرگرد تفی انداخت روی زمین. گفت: دستشو بستیم. می خواست ببندتش به میله نذاشت. دستشو گرفت. دست کیه؟ چیزی نگفت؟ کجا می خواد ببرتش؟ چیزی نداشتم که بگویم. گفتم: تا صبح معلوم می شه. دلم می خواست همانجا بایستم. نمی خواستم چشمم به چشم های زن بیفتد. چشم های زن چیزی غریب داشت. برقی که شعله آتش بود. فکر کردم شاید یکی از همان زن هاست. همان ها که از شعله ها صدایم می کنند. برگشتم داخل زن نشسته بود روی زمین. سر جسیکا روی چادرش بود. گفت: بنویس اون ها کشتنش .
گفتم: اول بگو کی رو کشتن.
گفت: اسمش ناصره. ناصر فراشچی. کارگر بود. کارگر همینجا. با دستش سایت را نشان داد.
- اون ها کشتنش. صد بار بهش گفتم همه میان بندر واسه کار تو کجا می ری وسط بر بیابون. گوش نکرد. شش ماهه بهش پول ندادن. اما باز می اومد. این بار آخر به دلم بود که یه طوری می شه. همش گفتم نرو. بردمش لب دریا می گفت عسلویه شب ها مثه عروس می مونه. اینجا شده بود خونش. شده بود عروسش.
من هم گاهی فکر می کردم عسلویه عروس است. عروسی که تمام نمی شود، که بزکش را نمی شورند. آن همه چراغ آدم را یاد عروسی می انداخت. یاد حجله با فانوسک های رنگی. عسلویه گاهی شبیه قصه های هزار ویک شب می شد. سیاهی مدام سایه عوض می کرد. تصویر مرده سنگ ها جان می گرفت، در سیاهی جا به جا می شدند. آتش، آتش، آتش حاکم مطلق شب بود. همه جا در مه سنگین خاک پوشیده می شد. ده قدمی را به زحمت می شد دید. خاک به عمق شب نفوذ می کرد. با جان شب یکی می شد. نفس که می کشیدی خاک و بوی گاز با هم از گلویت پایین می رفت. ریه هایم می سوخت از خشکی. آتش ها در غبار چون زنان رقصنده فریبایی بودند که با هر نرمه بادی تن عوض می کردند و به هیبتی دیگر در می آمدند. رقصی مادرانه و توام با درد. هزار و یک شبی که در هاله ای از خاک پنهان می شد.
گفتم: چی شده ، کی کشتش ؟
______
سرش پایین بود. تکه ای از موهایش سر خورده بود و پخش شده بود روی پیشانیش. به صورتش نمی آمد. پوست تیره اش با آن موهای رنگ شده وصله ای ناجور بود که توی ذوق می زد. فکر کردم این دست سوخته شب ها این موهای زبر رنگ شده را لمس می کرده. بوی رنگ را به سینه می کشیده. کیفش را باز کرد. عکسی بیرون آورد. گفت: این عکسشه.
مرد قیافه بلوچ ها را داشت. عکس روتوش شده بود. نمی شد فهمید که پوست صورتش چه رنگی داشته. چشم ها خیره به روبرویش نگاه می کرد. انگار می خواست بگریزد. فرار را می شد توی نگاهش خواند. لب های کلفتش را سیبیل نازکی پوشانده بود.
گفت: قبل ترها کارش دریا بود. از دبی جنس می آورد. بعد که دریا رو بستن بیکار شد. بی کاری مرد رو می خوره. یکی از رفیق هاش اینجا بود آوردش اینجا. اول خوب بود. بعد هی موندنش کش اومد. هی موند و موند تا خبرش رو برام بیارن. زنگ زدن خونه، انگار می خواستن بگن سگشون مرده. گفتن بیاین تحویلش بگیرین. گفتن سوخته. خدا ازشون نگذره. گفتن یه جایی منفجر شده. سپیده صبح داشت خودش را از بین کوه ها نشان می داد. به بو عادت کرده بودم. پرونده را کامل کردم. جسیکا روی دامن زن خوابیده بود. زن همان طور که سرش را نواز ش می کرد گفت: جفتش سوخته. سگا هیچی یادشون نمیره. این سگم جفتش سوخته که این طور می کنه. از اتاقک زدم بیرون. محوطه خلوت بود، همه خودشان را گم و گور کرده بودند. محوطه را دور زدم. سرگرد کنار منبع آب نشسته بود و سیگار می کشید. چشم هایش سرخ سرخ بود. سیگاری تعارفم کرد. تهوع داشتم. شیرابه معده ام می زد بالا. برگه ها را از دستم گرفت.
گفت : قضیه هفته پیشه...
چیزی نگفتم. ما هم برای بازرسی رفته بودیم. روی زمین چرب بود. بوی خون و خاک و سوختگی می داد. جلوی چشممان جسدهای سوخته شان را بردند. هفت تا بودند. هفت کارگری که برای مهار آتش لوله های گاز آمده بودند. همه سیاه شده بودند. ترسیده بودیم. موج انفجار تا چند روز توی تنمان بود. چهره های سوخته شان را نگاه نکردم اما حالا دلم می خواست بدانم مرد این زن، کدامشان بوده. سیگار را انداختم روی زمین. سیگار شبیه تن سوخته آدم شده بود. سرخی اش می پیچید و بالا می رفت. مثل عروس آتش گرفته.
فرمانده زیر لب گفت: یا سید صالح این دیگه چیه؟
دود سیاه و غلیظ بالا می رفت. صدای زوزه جسیکا می آمد. دویدیم سمت کانکس. بوی سوختگی می آمد. بوی دود. زن پشت کانکس می سوخت. آتش از تنش شعله می کشید. شبیه زن هایی که در شعله های نیمه شب می سوختند. زیبا شده بود. مثل عروسی که در لباس عروسیش می رقصد. جسیکا هم داشت زوزه می کشید. جسیکا هم شعله می کشید. آتش به تنش گرفته بود و موهای بلند قهوه ای اش را می سوزاند.
سوز آتش چشم هایم را پر از اشک کرده بود. سرگرد داد زد: خاک...
لباس عروسی اش داشت می سوخت. توی حمام ایستاده بود و با چشم های سیاهش نگاهم می کرد. جلوی چشم های خودم سوخت.عروسی که به عروسیش نرسیده بود. دویدم. صدایش زدم حمیرا حمیرا. بغلش کردم. چرا نگفتی نمی خوای. نگفت نمی خواهمت. هیچ وقت نگفت. فقط رفت توی حمام و آتش کشید به تنش. بغلش کرده بودم و توی آتش با هم می سوختیم. دست هایم دور آتش سوزنده اش بود. می سوختم، می سوخت. عروسم توی آتش من می سوخت. بغلش کردم و گفتم: اون روز نتونستم. حالا باهم می سوزیم، حمیرا. حمیرا...
دستی شانه هایم را کشید و همه جا سیاه شد. سنگینی دست کسی روی تنم بود. نفسم در نمی آمد. بوی سوختگی همه تنم را پر کرده بود. همه جا سیاه بود. همه جا سفید بود. همه جا سیاه بود. زن در شعله ها سفید بود. زن در شعله ها سیاه بود. سفید بود. سیاه بود. حمیرا داشت می سوخت. من کنار در حمام نگاهش می کردم. حمیرا توی بغلم می سوخت. من می سوختم. شعله ها از دور گپ می کردند. جسیکا زوزه می کشید. سفید زوزه می کشید. جسیکا سیاه بود. سوخته بود. جسد مرد، حمیرای مرا بغل می کرد. حمیرا چرا نگفته بود؟ سفید بود. سیاه بود. شعله ها می رقصیدند. من روی سنگ غسالخانه با حمیرا خوابیده بودم.
سرگرد گفت : چرا نگفتی؟ چرا همون اول نگفتی؟
از وقتی برگشته بودم مهربان شده بود. حتی نجف روز اول که برگشتم سرش را گذاشت روی شانه هایم و گریه کرد. دست هایم سوخته بود. پوست صورتم بلند شده بود. موهایم را تراشیدند. در بیمارستان فکر می کردند من برای نجات زن سوخته ام. سرگرد چیزی نگفته بود. شده بودم قهرمانشان. زن را مستقیم برده بودند سردخانه. فرمانده می گفت همان موقع که رسیده بودیم کار زن تمام بوده. گالن بنزین را خالی کرده بوده. روی جسیکا هم ریخته. سگ بدبخت.
گفتم: موافقت می کنید ؟
نگاهم کرد. از پنجره، دایره ای که جسیکا، زن و من درش سوخته بودیم معلوم بود.
گفت : فردا می برنت پزشکی قانونی، باید تایید کنه که ...
از یخچال لیوانی برداشت و پر کرد. تعارفم کرد: ما از این چیز ها تو زندگیمون زیاد دیدیم اما این ... می تونم بفهمم که چه حالی داری. صدایش را نمی شنیدم، گوشم پر از صدای زوزه بود. زوزه سگ. زن گفته بود. زوزه سگ با گرگ فرق دارد. گرگ از سر خوشی زوزه می زند و سگ از سر درد.
صدای زوزه های جسیکا هر شب توی گوشم تکرار می شود. زوزه ی سگی که آتش گرفته است. زوزه ی سگی که جفتش را سوزانده باشند. سگی توی کوه های عسلویه با زنی که تنش سوخته است می دود. عسلویه دیگر عروس نیست. عسلویه دیگر عروس نیست
دختر تاجیک بلاگ ادبیات داستانی ?
#شهروزبراری
شهروز براری
یکروز یکی از هنرجویان گفت؛ چرا تمام داستان هاتون غم انگیزه. _ندای درونی ام میگفت که اون داره راست میگه . از استاد فیاض پور
ماچیانی پرسیدم که چه کنم ؟ گفت؛ خب از کوزه چه تراود؟ ..... _در جواب گفتم که اخه بلعکس من ادم خنده رو و پرنشاطی هستم . نه اهل انزوا نه غصه و غم استاد نگاهی عاقل ا...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- جولای 30, 2021
داستانسرایی یک هنر باستانی و با ارزش است که از دیرباز تا به امروز مورد توجه بشریت قرار دارد.
از این رو ما انسانها در تمام ادوار زندگی خود به نوعی با داستان و روایتهای گوناگون در ارتباط بودهایم. برخی از داستانها هزاران سال پا بر جای مانده و از دهانی به دهان دیگر نقل شدهاند. این در حالی است که برخی دیگر از داستانها تنها پس از گذشت چندسال از حافظه تاریخی مردم جهان رخت بستهاند.
داستان ابزار قدرتمندی است که مفاهیم و آموزههای گوناگون را به شیوهای متفاوت در ذهن خواننده میگنجاند.
اگر میخواهید نویسنده باشید و کتاب خود را به مخاطبان معرفی کنید؛ در ادامه با ما همراه باشید که با برخی از اصول داستاننویسی آشنا شوید.
خواننده بهتری باشید
این نکته را به یاد داشته باشید که تمام نویسندگان کتابهای برجسته تاریخ، زمان زیادی را به مطالعه آثار دیگران میپرداختند. در واقع هر اندازه میزان مطالعه شما بیشتر باشد، آشنایی شما با آثار با کیفیت نیز بیشتر خواهد بود.
در غیر این صورت تنها با عناصر عوامل درونی خود دست به قلم میشوید و بیخبر از سبکها و ساختارهای بدیع داستان خود را نقل میکنید.
از این گذشته مطالعه آثار مشهور تاریخ ایدههای ارزشمندی را در اختیار شما قرار میدهد. این را نیز فراموش نکنید که یک نویسنده برای نگارش کتاب خود به ایدههای زیادی نیاز خواهد داشت.
هر روز بنویسید
این نکته در رابطه با هر حرفه و هنر دیگری نیز صادق است. به عنوان مثال به ورزشکاران نیز توصیه میشود که هر روز تمرین کنند؛ موسیقیدانان باید هر روز بنوازند و شما نیز به عنوان یک نویسنده هر روز باید ذهن خود را با نوشتن تقویت کنید. به این ترتیب به تدریج مهارت نویسندگی شما نیز افزایش پیدا میکند.
اگر این کار را هر روز و به صورت مرتب در برنامه روزانه خود بگنجانید؛ زیرا پس از چند روز خواهید دید که این کار به مراتب سادهتر خواهد شد.
از همه مهمتر این کار پس از مدتی نه یک چالش بلکه به یک سرگرمی جذاب بدل خواهد شد.
در واقع بشر همواره از انجام اموری که در آنها استعداد دارد؛ لذت میبرد. این موضوع در رابطه با نویسندگی نیز صادق است. اکنون بیایید با یک تمرین جذاب آشنا شوید.
یک وبلاگ ایجاد کنید
وبلاگ ارزشمندترین فضایی است که یک نویسنده آن را آرزو میکند. در واقع تبدیل شدن به یک نویسنده کار بسیار سادهای است؛ پس در دنیای وبلاگ خود به ایدهها پر و بال بدهید.
تنها کاری که باید انجام دهید؛ راهاندازی یک بلاگ است. اینکه درباره چه چیزی میخواهید بنویسید؛ اهمیتی ندراد. مسئله اصلی این است که شما برای چاپ کتاب خود به تمرین نیاز دارید و وبلاگ فضای بسیار مناسبی برای این کار است.
بنابراین همین امروز دست به کار شوید و افکار و علایق خود را با مخاطبان به اشتراک بگذارید.
در یک کلاس آموزش نویسندگی آنلاین ثبت کنید
این روزها هر آموزشی را میتوان به سادگی در فضای آنلاین پیدا کرد. دورههای آموزشی متعددی در فضای آنلاین وجود دارد که در تقویت مهارت مورد نظر شما را یاری خواهد کرد.
یادگیری آنلاین از شما یک نویسنده توانمند خواهد ساخت که به تدریج ایدههای خود را برای خلق یک کتاب منحصربهفرد منظم خواهد کرد.
به دنبال منتقدان باشید
شنیدن یک نظر سازنده یا بازخوردی که بخش تاریکی از کتاب و داستان شما را روشن خواهد کرد؛ کار سادهای نیست. تمام کسانی که در حوزه هنر فعالیت دارند؛ با این مشکل روبهرو هستند که غالبا مخاطبان انتقادهای خود را به صورت صریح بیان نمیکنند.
به عنوان یک نویسنده حتما میدانید که این انتقادها تا چه اندازه ارزشمند هستند.
بنابراین به دنبال فضاها و افرادی باشید که بیمحابا نظرات خود را در رابطه با اثر شما بیان میکنند. به این ترتیب عادات ناپسند شما در نویسندگی به تدریج کنار گذاشته میشود و پیام و ایدههای شما با بیانی ظریفتر و شیواتر به مخاطب منتقل میشود.
در این صورت در فروش کتاب چاپشده خود نیز موفق خواهید بود. چرا که شما نیاز مخاطب را شناخته و در اثر خود به کار بردهاید.
در آخر
نویسندگی هنری است که تمام روح و جسم شما را با خود همراه خواهد کرد.
اگر شیفته نویسندگی هستید؛ دست از خیالپردازی بردارید و دنیای تصورات خود را روی کاغذ پیاده کنید. تصویر واقعی باید روی کاغذ شکل بگیرد. نویسندگی هنر انتقال تصویر ذهنی شما با استفاده لغات به مخاطب است.
بنابراین هرروز زمانی را برای تمرین در نظر بگیرید و به این ترتیب بهتدریج به یک نویسنده کتاب تبدیل شوید که ایدههای خود را برای فروش به چاپ میرساند.
#نویسنده #داستان #نوشتن #کتاب
وقتی عاشق درون حوضچه افتاد....
دخترک سرزده آمده بود و بی خبر رفته بود، این میان شخصی از داغ عشقش رنجیده و آزرده بود. سالها گذشته بود و کماکان کسی چشم انتظار نشسته بود.....
داستان کوتاه نویسنده؛ شهروزبراری بدایه نویسی
روزی خزان خورده و غم انگیز در شهر شیکپوش و خیس فرا رسید
دخترکی از محل کارش بسمت خانه بازمیگشت و بین راه طبق عادت سمت کنج خلوت خود در گوشه ی پنهان پارک قدم نهاد تا دقایقی را آسوده غرق افکارش شود، او لجش گرفت وقتی دید روی نیمکت چوبی روبروی درختهای صنوبر پارک کشاورز یک مرد میانسال غریبه نشسته.
این گوشهی دنج مال او بود. انگار هیچکس نمیدانست که اینجا هم نیمکتی هست. پرت بود و دورافتاده و بزرگترین صنوبرهای پارک، همین گوشه بودند. بعد از ظهرهایی که دلش نمیخواست مستقیم از اداره به خانه برود، خودش را به اینجا میرساند و ساعتی روی این نیمکت چوبی مینشست.
خواست برگردد، اما مثل همیشه به خودش نهیب زد که "چیه؟ دوباره جا زدی؟ خب! یک نفر دیگر نشسته که نشسته. تو هم برو بشین اون سر نیمکت. تازه از کجا معلوم وقتی تو نشستی اون بلند نشه بره پی کارش؟"
نفس عمیقی کشید و از روبروی مرد گذشت و آن سوی نیمکت نشست و کیف دستیاش را کنار دست راستش، بین خودش و مرد گذاشت. به عادت همیشه با چشمهایش شروع به شمردن درختهای صنوبر روبرویش کرد. این عادت از بچگی برایش مانده بود. فکر میکرد با شمردن هر بارهی درختها، تعدادشان بیشتر میشود و همیشه از این تصور، خوشحال میشد و لبخندی میزد.
دستکشهایش را درآورد و دستهایش را توی جیب نیمپالتوی سیاهش کرد و آرام به پشتی نیمکت تکیه داد. غرق در افکار خودش بود. به ماجرای دیشب فکر میکرد و به غرغرهای مؤدبانهی همسرش. چقدر دلش میخواست پاهایش را روی نیمکت میگذاشت و زانوهایش را بغل میکرد. برای یک آن، وجود مردِ روی نیمکت را فراموش کرده بود.
مرد تکانی خورد و زانوی پای راستش را رها کرد و پای چپش را روی پای راستش انداخت و دستهایش را روی زانوهایش گره زد و دوباره آرام نشست. حرکت مرد را حس کرد و به یادش آمد که تنها نیست. جرئت نکرده بود حتی نیمنگاهی به مرد بیندازد. دلش میخواست بداند مرد چه شکلی است؟ بیاختیار سعی کرد مرد را برای خودش مجسم کند. سبزهرو با موهای جوگندمی و قدی متوسط، حداقل 55 ساله، عینکی و با تهریش دو روزهی سیاه و سفید. تنها چیزی که توانسته بود همان اول ببیند، کاپشن کبریتی مشکی رنگ مرد بود.
دوباره ذهنش مسیر همیشگی را از نیمکت چوبی پارک تا مبل سیاه چرمی خانه با خستگی طی کرد. "حواس پرتیهای تو مرا رنج میدهد." این جمله را در روز بارها میشنید و همین دیروز که همسرش با صدایی بلندتر از همیشه آن را ادا کرده بود، خودش را چسبانده بود به سهکنج مبل سیاه چرمی و برای اولین بار احساس خطر کرده بود. از این فکر لرزید.
- ببخشید! صدای موبایل شماست؟ خانوم؟ خانوم؟
صدای خشدار مرد او را از جا پراند.
- ببخشید! ترسیدید؟ موبایلتون داشت زنگ میخورد، متوجه نبودید.
چشمهای مرد شفاف بود. آبی بود و نبود. مثل آینه. خودش را توی چشمهای مرد دید. چقدر رنگ پریده بود. چرا آرایش نداشت؟ انگار سرخی لبها و سیاهی چشمهایش را جایی جا گذاشته بود. نمیدانست چقدر این حالت طول کشیده بود. چند ثانیه، چند دقیقه و یا چند ساعت؟ دلش نمیخواست از چشمهای مرد بیرون بیاید. دلش میخواست میخوابید. صدای همسرش توی گوشش میآمد و میرفت: "همهی چراغها روشن مونده. حواست کجاست؟"
دلش نمیخواست چراغها را خاموش کند.
- ببخشید! خانوم؟ خانوم؟ حواستون کجاست؟
زن دستپاچه گفت:
- حواسم هست. حواسم هست. فقط خستهام. فراموش کردم. صبر کن. صبر کن الان همهی چراغها رو خاموش میکنم.
مرد کمی خودش را عقب کشید و با تعجب به زن نگاه کرد. خواست برود، نیمخیز شد که ناگهان، تند باد پاییزی، برگهای سرگردان را دور پاهایش جمع کرد و انگار خطایی کرده باشد خودش را میان صنوبرها پنهان کرد، باد چموش پاییز.
مرد دوباره سرجایش نشست، کلافه بود. صنوبرها هم مثل او کلافه بودند. آنها را باد بیقرار کرده بود و او را زنی که اصلاً نمیشناخت. نمیدانست باید چه کار کند. دلش میخواست به زنی که انگار از همهچیز میترسد و نمیترسد کمک کند. مرد، دستی روی موهای کم پشتش کشید و عینکش را سر جایش میزان کرد و دوباره پاهایش را روی هم انداخت و به پشتی نیمکت تکیه داد. زن بیست و هفت هشت ساله بود. ظریف، با چشمهای سیاه و معصومیتی خاصِ سن و سالش. کیف دستیاش را توی بغل گرفته بود و چشم دوخته بود به صنوبرها.
- پیش میاد که خانوم شما هم حواسپرتی کنه؟
مرد برگشت و نگاهی به زن انداخت. زن خیره به روبرو، انگار جواب سوالش را "بله" گرفته باشد، دوباره خطاب به مرد گفت:
- شما چکار میکنید؟ عصبانی میشید؟ زیر لب هی غر میزنید؟ رنج میبرید؟
مرد آب دهانش را درست مثل کسی که دارد تلخترین طعم دنیا را مزه میکند قورت داد و گفت:
- حواسپرتیها گاهی وقتها خطرناکه خانوم! همهی ما باید سعی کنیم همیشه حواسمون به همه چیز باشه.
زن، کیف دستیاش را دوباره روی نیمکت بین خودش و مرد گذاشت و بدون توجه به جواب مرد دوباره گفت:
- من همیشه حواسم به چیزای مهم هست و همین باعث میشه گاهی وقتا چیزایی که مهم نیستن رو فراموش کنم. شما چی؟
مرد، دست راستش را روی پشتی نیمکت گذاشت و نگاهش را از درختهای صنوبر گرفت و خیره شد به زن، خواست بگوید: "من هم همین طور. من هم بیشتر وقتها چیزهایی رو که مهم نیستن فراموش میکنم. من هم مثل شما حواسپرتم. من هم مثل شما از خونه فرار کردم. من هم خیلی وقتها خسته هستم. من هم مثل شما صنوبرها را دوست دارم." اما جملات توی دهانش مانده بودند و احساس کرد هی جابجا میشوند و دهانش به خارش افتاده و کلمات میخواهند از آن دخمهی سیاه بیرون بیایند و نمیتوانند، که زن برگشت و به او خیره شد و خودش را در چشمهای زن دید، چرا زیر چشمهایش پف کرده بود؟ چرا لبهایش سیاه بود؟ چرا این قدر خسته به نظر میرسید؟
مرد خودش را از چشمهای زن بیرون کشید و خیره به درختهای صنوبر روبرو گفت:
- هر روز میاین اینجا؟
- نه. گاهی وقتها. وقتی حواسم خیلی پرت شده باشه و همسرم رو ذله کرده باشم.
مرد خندهای کرد و برای این که حال و هوای زن را عوض کند رو به زن کرد و با خوشرویی گفت:
- پس باید هر روز بیایید.
مرد خندید. زن هم خندید.
زن آه بلندی کشید و گفت:
- نه من فقط هفتهای یکی دو روز میام اینجا. اینجا به من آرامش میده.
- من هم هفتهای یکی دو روز میام. و معلومه به طور اتفاقی روزایی میام که شما نمیآید و امروز هم به طور اتفاقی همون روزی اومدم که شما اومدید. من فکر میکردم این نیمکت رو فقط من کشف کردم. مثل این که شما قبل از من اینجا رو فتح کردید.
زن هیجانزده کیفدستی را از روی نیمکت برداشت و توی بغلش گرفت و کمی خودش را به مرد نزدیکتر کرد و گفت:
- چه جالب، من هم مثل شما فکر میکردم. فکر میکردم این نیمکت اختصاصی منه.
- حالا مهم نیست. میتونیم این غنیمت جنگی رو نصف کنیم. نصفش مال من. نصفش مال شما.
هر دو خندیدند. زن دوباره کیفدستی را بین خودش و مرد گذاشت.
صدای موبایل زن هر دو را از آن حالت بیرون آورد. مدتی طول کشید تا زن بتواند موبایل را از میان خرت و پرتهای کیفدستی بیرون بکشد. مرد، رفت و آمد انبوه کلاغها را در آسمان نگاه میکرد. دلش نمیخواست مکالمهی زن را بشنود. دلش میخواست میتوانست حواسش را از روی نیکمت چوبی تا بالای سر کلاغها پرت کند، اما نمیشد و میشنید که زن چه میگوید:
- ببخشید. ببخشید. یادم رفت بگم باید چند ساعت اضافهکاری میموندم. نگران نباش میام. میام. الان میام.
زن با حالتی عصبی گوشی را پرت کرد توی کیفدستی و با ترسی که سعی در پنهان کردنش داشت، بیمقدمه گفت:
- فراموش کرده بودم بگم امروز دیرتر میام. همسرم نگران شده بود.
- آدم وقتی کسی رو خیلی دوست داشته باشه، نگرانش میشه.
زن همانطور که با عجله کیفدستیاش را روی دوشش میانداخت نگاهی به مرد کرد و گفت:
- شاید. شاید. ولی من دیگه باید برم.
مرد آرام از جایش بلند شد، یقهی کاپشن نخ کبریتی مشکیاش را صاف کرد و گفت:
- مواظب خودتون باشید. خیابونا این موقع خیلی شلوغه. حواستون جمع باشه!
زن دستهایش را دوباره توی جیبهای نیم پالتویش کرد و کمی شانههایش را جمع کرد و گفت:
- نگران نباشید، مواظبم. ممنونم.
زن با قدمهای تند از مرد دور شد و صدایش که میگفت: "شما هم مواظب خودتون باشید، خداحافظ" با وورههای باد پاییز گره خورد و دور مرد پیچید. نگاه مرد تا زمانی که زن از کنار آخرین صنوبر به سمت چپ پیچید و ناپدید شد دنبالش رفت. مرد دوباره روی نیمکت نشست. نگاهی به جای خالی زن انداخت. زن دستکشهای قهوهایاش را روی نیمکت چوبی جا گذاشته بود. دلش گرفت. از این حال خودش تعجب کرد. دستکشهای زن را برداشت. روی هر کدام چند نگین نقرهای دوخته شده بود و برشهای کنگرهای اریب به دستکشها جلوهی خاصی داده بود. معلوم بود دستکش گرانقیمتی است. خودش را به وسط نیمکت کشاند و دستهایش را از دو سوی نیمکت آویزان کرد و پاهایش را روی هم انداخت. دوباره موج کلاغها در آسمان پیدا شدند. باد چموش پاییز همچنان میان صنوبرها میچرخید. برگها خواب و بیدار بودند. مرد از جایش بلند شد. فکر کرد با دستکشها چه کار کند؟ بیاختیار آنها را بو کرد و به آرامی روی صورتش کشید، لمسشان کرد و آنها را روی نیمکت، درست همانجایی که زن نشسته بود گذاشت. دستهایش را کنج جیبهایش جا داد و مجدد خارج کرد و دستکش ها را برداشت و آرام قدم هایش را سمت مسیر همیشگی برداشت و در وسط سنگفرش پارک که رسید از کنار نیمکت چوبی زهوار در رفته ای گذشت که نگهبان پارک در کنار کارگر شهرداری نشسته بود و به چای درون نعلیکی فوت میکرد
نگهبان با عبور مرد از کنارشان، سری به حالت تاسف و اندوه تکان داد و آهی از ته دل کشید و کارگر با جاروب بلندش نگاهی کرد و به آرامی از نگهبان پرسید؛ یارو دیوانه ست؟ چون هر روز غروب میبینمش میاد و یه جفت دستکش زنانه میزاره سمت دیگه ی نیمکت و بعد چند دقیقه شروع میکنه با دستکش حرف زدن....
نگهبان برای کارگر شهرداری نقل کرد و گفت ؛ اسمش احمد هستش، هرگز ازدواج نکرده، ظاهرا جوان که بوده یکبار ته پارک، سمت نیمکت پنهان پشت صنوبر ها با یه شخصی آشنا میشه و اون شخص هم دستکش هاش رو جا میزاره و میره ، احمد هم پشت سرش میره تا دستکش ها رو بده بهش که پاش لیز میخوره روی سنگ های کنار نهر آب و می افته توی حوضچه سرش ضربه میخوره، از اون به بعد کمی خول و عجیب میشه ، هر روز میاد و میره انتهای پارک گوشه ی نیمکت میشینه و با خودش حرف میزنه...
#شین_براری بازنشر #داستان-کوتاه
داستان نویسی خلاق
صدای قار قار عجیب کلاغ از وسط حیاط و کنار حوض به گوش های خانم اقا سنگینی میکند ، یعنی چخبر شده ؟
پیرزن گیس سفید و مهربان اول سر صبح از اتاق و ایوان بزرگ و اصلی خانه ی سنتی و قدیمی بیرون امد ، دمپایی هایش را لنگه به لنگه پا کرده و لنگ لنگان با کمک عصای چوبی اش با کمری خمیده درون حیاط و به دور تا دور حوضچه ی بزرگ وسط حیاط چرخی زد و چون چشمانش سو نداشت هر قدم را با عصایش پیشاپیش چک مینمود و مسیرش را خط به خط با عصا مرور میکرد و پیش میرفت ، او هربار که عصایش به برگ خشکی میخورد خم میشد به زحمت انرا برداشته و در دامن خود جمع میکرد ، در نهایت بروی اولین چشمه اتاق و ایوان جلوی حیاط نشست و برگها را بروی ایوان دخترک اجاره نشین ریخت و به کنایه گفت ؛
دو جور دختر هیچ وقت بدرد خانه ی شوهر نمیخورن . یکیش اونایی که تا لنگ ظهر بخوابن و یکیش هم اونایی که خلف وعده کنن و به قول و قراری که داده بودن عمل نکنن . مثلا من یکی از این جور دخترای شلخته و هپلی و یلخی رو میشناسم . الانشم که دارم بهش متلک میگم سرش رو کرده زیر بالش . این دخترک بدقول و فراموشکار به این شرط و شروط یه اتاق ایوان مفت و مجانی اجاره کرده بود که حیاط خونه رو هر صبح به صبح جارو بزنه ، گلای شمعدانی دورتادور حوضچه رو آب بده ، نون خشخاشی بگیره و بیاره واسه من ، و غروب قبل صدای الله اکبر از رادیوی خونه و یا بانگ اذان از گلدسته های مسجد محله برق جلوی درب خونه رو روشن کنه . این دخترک سربه هوا و الکی خوش کم کم داره ترشیده میشه ،
عجیب است که شهین مثل قبل همانند اسفند روی اتش نشده تا سراسیمه بیدار شود و جارو را در دست بگیرد و تند تند کارهای عقب مانده را انجام دهد ....
خانم اقا با کمی مکث و تردید گفت؛ صدامو میشنوی شهین؟
سکوت.......
پیرزن که چشمانش نمیبیند تمام حواسش به عمق سکوت خانه جلب شده ، صدای افتادن برگ خشکی دیگر و نشستنش بر سنگ فرش حیاط بزرگ خانه تنها صدای موجود در ان لحظات است که به لطف گوشهای حساس و حواس جمع پیرزن جلب توجه میکند ، سکوت و سکوت ، چکه های ممتد و گاهوبیگاه قطرات اب از فواره ی خاموش در اب حوض ، و مجدد سکوت سنگینی که فضا را تصایب نموده ، پیرزن با عصایش پایین پلکان ایوان مستاجرش را لمس میکند تا عصایش به کفش های پاشنه بلند شهین برخورد میکند و او خاطر جمع میشود که شهین جایی نرفته و درون اتاقش خواب است . او با عصایش کمی درب اتاق را هول میدهد بلکه صدایش واضح تر بگوش دخترک خواب سنگین برسد و یا که شاید با ورود نور به اتاق کوچک و بی پنجره او ناگزیر ناچار به بیدار شدن شود. پیرزن سولفه ای معنادا میکند و با کنایه ادامه میدهد و بلند بلند به درب میگوید تا دیوار بشنود ؛
این خونه توش ادم زنده نداره تا غروب به غروب برقش رو روشن کنه ؟ این خونه با این همه اتاق و ایوان و حوض و درختاش بی صاحب و متروکه ست ؟ این خونه توش زندگی جریان نداره؟ یا که لابد توش ادم زنده نداره؟ این خونه نون خور نداره؟ اگه داره پس چرا دستای نون بیار نداره !؟ این خونه حیاط و حوض نداره؟ این همه درخت برگ خشک نداره؟ اگه داره پس چرا حیاطش نیاز به اب و جارو نداره؟..این خونه دختر نداره؟ .. .... ........
سکوت طولانی تر از انی شد که پیرزن حرفهایش را ادامه دهد زیرا سابقه نداشت هرگز این همه پرسش های طعنه امیزش بی جواب بماند ، معمولا شهین در همان چند جمله ی ابتدایی بیدار میشد و دستپاچه روسری سر میکرد و با حالتی معصومانه تکیه بر چارچوب چوبی درب اتاق زده و میگفت؛ چرا نداره؟ خوبشم داره ، اما دخترش طالع خوش نداره ، جهیزیه نداره ، خواستگار داره ولی شانس نداره . شایدم بقول شما قلبش صاف نیست و شیشه خورده قاطیش داره ، یاکه چشم حسود و سق سیاه و قدم بد شوگون داره ، هرجا میرم پشت سرم همه اسفند روی اتیش دارن ، صدقه واسه دادن دارن تا رفع بلا بشه ، بی بختی ازشون دور بشه . تا چشم حسودا کور بشه . و....
شهین با پر حرفی هایش معروف است و این سکوت سنگین و کلاغ بروی بوم با قارقارهایش سبب نگرانی پیرزن صاحبخانه شده ، این بساط هر صبح است که خانم اقا بیاید و شهین را با سوالات کنایه امیز سر به سر بگذارد ، ولی اینبار هیچ جوابی شنیده نشد و فقط خاطره ای از حضور شهین در خاطر پیرزن مرور شد ، چنین سکوتی به گوشهای پیرزن مصداق وقوع یک پیش امد و یا تعبیری از یک بلای اسمانی ست ، خواب های اشفته و نجوای روح درونش همگی همچون فوران اتش فشانی در احوال و احساساتش بودند که سبب دلواپسی و نگرانی صد چندان او میشدند.
پیرزن صدای زنگ تلفن را شنید و دلش هری ریخت ، لنگ لنگان رفت تا لحظات اخر به پای گوشی رسید ، صدای زجه و شیون ، انسوی خط زن میانسالی گفت: الو ، خانم اقا ....؟ الو.... خانم اقا خودتی؟
خانم اقا گفت؛ بلا به دور ، خودمم ، چی شده؟ شما؟
_ من کارگر خانم ملکی اینام ، پرستار نوه شون هستم ، زنگ زدم بگم که قرار خواستگاری امشب به هم خورده . داماد نشده بود بنده ی خدا که رفت خونه ی قبر ،
خانم اقا گفت : چی شده؟ مگه چی شده؟
: پسر خانم ملکی رو کشتن و انداختن سمت کوره های اجر پزی . ماشین یکی از مشتری های صافکاری رو بی اجازه برداشته بود که دیروز صبح بیاد سمت کوچه شما و مستاجر تون رو قبل از خواستگاری یک نظر ببینه گذری .مثل اینکه شهین خانم رو سر صبحی دیده که رفته نانوایی و خدابیامرز خیلی هم خوشش اومده بود ، برگشته رفته صافکاری و واسه اوستاش تعریف کرده که شهین رو گذری دیده و از قضا خیلی خوشگل و خانم بود، و بعدش تا دم ظهری همون ماشین رو بتونه کاری کرده و ماشین رو بیخبر برداشته رفته ، و نیومده ، الانم خبر رسید که جسدش رو با دستای بسته پیدا کردن که خارج شهر افتاده بوده و رگ گردنش هم زده بودن و لخت مادرزاد سمت کوره های اجرپزی رها کرده بودنش. الان اینجا همه دارن واسه تسلیت زنگ میزنن و پشت خطی داررررررر بیب بیب بیب
خانم اقا به یاد حرفهای شهین افتاد و گوشی را گذاشت و بی اختیار جملات شهین یک به یک در ذهنش مرور شد ، همان حرفهایی که با لهجه ی روستایی اش در همه حالی نقل میکرد چه حین شستن رخت چرکها درون تشت اب و نشسته بروی کتل چوبی و یا دور سفره و هنگام پاک کردن سبزی واسه اش نذری ، و یا حین امدن به خانه با نان سنگکی در دست و همقدم با همسایه ای ناشناس و هممسیر ، برایش فرقی نداشت ، در همه حال میگفت که؛
من طالع ام بد و نحس در اومده ، وگرنه که سرخور نمیشدم که! میشدم؟ خب معلومه که سرخورم ، وگرنه سر زا و دنیا اومدنم که مادرم نمیمرد ، میمیرد؟ خب معلومه که ناف منو با کمک عزراییل بریدن ، کافیه کسی با من همراه ، همدل ، همقدم و هم پیاله بشه ، فاتحه اش خونده ست ، من رفتم کلاس اول ، البته زمان ما اونجا هنوز شهر نبود ، البته هنوزشم نیست ، واسه خاطر همین من مادارزه (مدرسه) نرفتم که. من فرستادن برم مکتب خانه . تا رفتم سر یک هفته ی اول ملاباشی (معلم) سقط شد ، فوت کرد و مرد . بعدها گفتن که انگار واسه خاطر مسمومیت بود و یکی چیزخورش کرده بود ، من خوشحال بودم ک مرده چون همش دعوا میکرد و حتی بیگاری میکشید ازمون ، یکباری هم از شیطنت دمب مارمولک انداخته بودم توی قوری اش . خخخخ فکرشو بکن واقعا خنده ناکه . (خنده اوره) خب من دیگه خیلی حرف زدم بهتره لال بشم ، وگرنه ممکنه ماجرای مرگ ناپدری ام رو لو بدم . شاید از خودتون بپرسید اگه مادرم سر زا سقط شد و از دنیا رفت پس چطور ناپدری داشتم ، خب قصه اش مفصله ، من مادرم که منو شکم داشت هنوز مجرد بود ، توی روستای ما مد هستش ، واسه همین خاطرم هست که بعد ازدواج اول رسم رسومه که زنشون رو میبرن مشهد و اب توبه میریزن سرشون و بعد بر میگردن تازه میرن ماهه اسد (عسل) . خب کجاش بودم؟ اهان داشتم میگفتم براتون ، قبل اینکه دنیا بیام ، البته من تنها نیومدماااا دوتایی اومدیم ، خودم و داداشم ، البته اسمش داداش هست اما درحقیقت زیاد هم داداش محسوب نمیشه ، بیشتر شبیه یه خواهره از نظر من ، عاشق بازیگری و تیاتر و از اینجور جنگولک بازیهاس ، خیلی جلفه ، خانم اقا دیدتش ، البته چشماش که سو نداره ، ولی صداشو شنیده
چون اولش اون اومده بو د اینجا خونه اجا ره کنه و شنید خانم اقا دنبال یه دختر مجرد میگرده و اومدش به من گفت . البته از وقتی اومدم اینجا دیگه ندیدمش چون خانم اقا میگه هرچقدر من ساده لوح و پخمه و شیرین عقلم ، اون .دریده و هفت خطه. اسمش شاهین هست . یه باری شنیده بودم تاتر خیابانی بازی میکرده و نقش یه زن رو داشتش بازی میکرد که پلیس ها به جرم مبدل پوشی گرفتنش و صد تا سرقت هم انداختن گردنش و رفت زندان . دیگه ندیدم و نشنیدم ازش . شاید رفته خارج یا شاید دورتر ، امریکا مثلا. یا باز دور تر مثلا اونجاهایی ک همه دم ساحل لختو پتی دراز میشن و یکی پشتش رو پوماد ضد زنگ یا پیروکسیکام میمالن ، اونجا......
خانم اقا غرق در مرور افکارش است که صدای بسته شدن درب خانه رشته ی افکارش را نخ کش میکند ،باد درب باز زیر خانه را به هم. کوبیده ، اما درب چطور باز شده ؟ کلیدش که تنها دست شهین بود ، پیرزن ارام به سمت زیر زمین میرود ، دو پله پایین تر ، عصایش به یک جفت کتانی مردانه میخورد ، انها را برداشته و با حس لمسایی و اندازه ی تقریبی یک وجب دستش ، درمیابد که این میتواند برای شهین باشد ، ارام با عصایش چند ضربه به درب میزند ، شهین را صدا میکند؛ شهین؟ شهین جان؟ دخترم؟ تو اینجا چرا قایم شدی؟ نکنه خبر مرگ خواستگارت رو شنیدی ؟ خب عمرش به دنیا نبود ، این نشد یکی دیگه ، چه فراوانه خواستگار . راستش رو بخوای خدابیامرز زیاد اهل خانه و خانواده هم نبود ، خانم مرادی میخواست زنش بده بلکه سر به راه بیاد. شهین چرا ساکتی؟ ذلیل مرده منو نگران میکنه این سکوتت.
خانم اقا کورمال کورمال اطراف را لمس میکند ، صدای زنگ گوشی موبایلی غریبه درون زیر زمین سکوت را میشکند و خانم اقا دلش هری میریزد ، ارام ارام دستش را بر سطح صاف میز قدیمی پیش میبرد تا دستش به گوشی موبایل میرسد ، اما گوشی قطع میشود ، از طرفی هم خانم اقا هیچ نمیداند نحوه پاسخ دادن گوشی های موبایل لمسی چگونه است ، او گوشی را در دست دارد که صدای درب حیاط و فشردن زنگ خانه با عجله و شتابزده ، ظاهرا اتفاقی افتاده ، خانم اقا حین برگشت سمت درب زیر زمین پایش به شی غریبی میخورد ، خم میشود انرا برمیدارد ، او صدای پریدن شخصی از دیوار خانه به داخل را به وضوح تشخیص میدهد ، کسی درب را برای باقی نفرات باز میکند و چندین سرباز و افسر پلیس مثل مور و ملخ یورش میاورند داخل حیاط خانه و شروع به تفتیش تک تک اتاق ها میکنند ، پیر زن ارام ارام و با نفسهایی که از شدت ترس به شماره افتاده از پلکان بالا می اید و لبه ی باریک حوض مینشیند ، اولین چیزی که توجهش را جلب میکند خیس شدن دامنش است ، ان هم از اب لبریز شده ی حوض ، خانم اقا بهتر از هر کسی میداند که محال ممکن است اب از لبه ی حوضچه ی بزرگ لبریز شود زیرا فواره و شیر اب نزدیک به حوض هردو خراب و بسته هستند و سرریز شدن اب حوض تنها به یک معناست.....
شهین داخل حوض از خونریزی ضربات چاقو جان داده و ساعتهاست مرده .
خانم اقا باورش نمیشود ، دنیا روی سرش اوار میشود وقتی میفهمد که شخص داخل حوض یک مرد ۳۵ ساله است و از همه بدتر او چاقویی را در دست دارد که با ان مقتول به قتل رسیده ، و وقتی ماموران دایره ی قتل موبایل پسر مرحوم و بقتل رسیده ی خانم مرادی را ردیابی میکنند به خانه ی خانم اقا میرسند و وارد خانه میشوند ، قبلش نیز خودروی شاسی بلند مقتول را دم کوچه ی بن بست میابند ، حال گوشی موبایل در دستان لرزان خانم اقاست و در دست دیگرش نیز الت قتاله ی یک مقتول جدید و ناشناس و سری کچل و صورتی تراشیده و زنجیر طلای پسر مرادی نیز در گردنش . خانم اقا جا به جا سکته ی قلبی میکند و پیش از پاسخ دادن به سوالات بازجوی پرونده فوت میشود .
شهین ساده لوح و خوش قلب نیز متواری و مفقود است و هیچگاه کسی از وی ردپایی نخواهد یافت .
هویت جسد درون حوض نیز در هاله ای از ابهام ماند .
تنها گمانه زنی این نظریه بود که شاهین برادر دوقلو و ناخلف شهین خواستگار خواهرش را کشته و به خارج از شهر انتقال داده و خانم اقا نیز در حمایت از شهین حین درگیری ان دو با یکدیگر ، از شهین دفاع نموده و شاهین را بقتل رسانیده . ولی بعد از تحقیقات مشخص میشود که جسد فرد درون حوض مردی با نام عبدالله و از مجرمین سابقه دار میباشد .
شما چه فکر میکنید؟ اسم قاتل بارها در داستان گفته شده و تمام حقیقت ماجرا بسیار ساده بوده و داستان از یک روز قبل را مرور میکنیم تا بهتر متوجه ی ماجرا شوید.
____________
یکروز قبل
صبح زود
خانم اقا صبح اللطلوع بر سر ایوان شهین رفته و میگوید؛
این خونه به این بزرگی دختر نداره؟ یا که دخترش از این هپلی هاست که یلخی و شلخته و بی هنر بار اومدن و کمرشون خم نمیشه حیاط خونه رو جارو بزنن. این خونه دختر دم بخت نداره؟ اگه داره پس چرا خواستگار نداره؟ این خونه پشت درب چوبی و بزرگش قدیم قدیما خواستگار صف میکشید ، الان چی؟ دخترش رو ترشی گذاشتن ؟
سپس با عصایش چند ضربه به درب نیمه باز اتاق مستاجر زد و گفت ؛ اهای دخترک ور پریده ، مگه با تو نیستم؟ نکنه چوب پنبه توی گوشت کردی , ها؟ پا شو ببینم ، پاشو بیا بشین کارت دارم ، مگه قرارمون روز اول که بیای اینجا این نبود که بجای کرایه خونه میبایست هر شب قبل اذان چراغ دم درب خونه رو روشن کنی ، صبح نون بگیری و بیاری ، حیاط رو جاروب کنی؟ بیا ببین بیست و سه تا برگ خشک جمع کردم اوردم برات , گلدون شمعدانی ها رو چرا دم ظهری و زیر افتاب اب میدی؟ مگه نمیدونی میسوزه ؟ خسته نشدم از بی ملاحظه گی هات ، بلکه دیگه صبرم تموم شده ، و بایستی فکر خونه واسه خودت باشی ، یک هفته هم بهت .....
صدای درب چوبی حیاط ،حرفهای پیرزن را نیمه کاره گذاشت ، مستاجرش با نان سنگک از نانوایی برگشته بود طبق معمول با زبان چرب و رفتار صمیمی اش شروع به بلبل زبانی کرد و از همان ابتدا شروع به شعر خواندن برای پیرزن کرد و گفت؛
پشت در و ننداختی ننه، با خوبو بدم ساختی ننه ، قربون بوی پیرهنت ، بی بی گل فدات بشم ، دل شده رسوای غمت ، بی بی گل فدات بشم ، بی تو دلم پر از غمه ، بیبی گل یکی از این روزا میبینی که شکستم بی بی گل ، بیبیگل چرا منو دوست نداشتی بیبی گل ، بیبی گل فدات بشم ، میبینی بی تو چه تنهام بیبی گل ، تو که منو دوست نداشتی بیبی گل ، ، یکی از همین روزا میبینی شکستم بیبی گل ،
دخترک میرود و یک نان را درون سفره ی پیرزن میگذارد و باز میگردد و نزد پیرزن مینشیند چشمانش به برگ خشک ها که می افتد از رو نمیرود و میگوید :
وااا همین دیشب حیاط رو جارو زدما ، ببین باز چقدر برگ خشک افتاده و باد زده اورده روی ایوان من....
پیرزن با لحن پر مهرش میپرسد؛ باد زده اورده نه؟ یه بادی بهت نشون بدم که....
دقایقی بعد
دخترک حیاط را اب جارو کرده ،گلدانها را اب داده و لامپ سوخته سردری را تعویض میکند و میپرسد؛ دیگه چی کنم؟ شما جون بخواه.
_پیرزن : بیا بشین باهات حرف دارم ، شهین چند سالته ؟.
شهین ؛ سی و پنج سال
_ چند ساله منو میشناسی؟
شش سال
_ تا الان از من بدی دیدی ؟
بله ..... چی؟ چی گفتم؟ نه!.... حواسم نبود ، نه ، البته که ندیدم ، مگه که کور باشم ببینم. چی گفتم؟ نه! هول شدم بخدا ، میشه سوالتون رو از ابتداش بپرسید ؟!....
_ تا الان از من بدی دیدی؟
نه، خانم اقا، شما نور چشم محله ای ، شما تاج سر همه هستی، شما بزرگ مایی ، شما گیس سفید و خردمند این گذری ، شما دستت به خیره ، قلبت از طلا ست ، نفس گرم و صدای دلنشینت پر از صفاست ، رسمت سخاوتمندی و اسمت باوفاست ، ، فکرت پی خیر ، شما کوه نور.... (پیرزن حرفهایش را قطع کرد و گفت)
تا حالا فکر کردی اگه یه روز غروبی بیای خونه و ببینی چراغم خاموشه باید چکاری کنی؟ به کی پناه ببری؟ نکنه یکی از همین روزا بیای و من چراغم روشن نباشه و باز بی خانمان و دربه در بشی.
شهین بی انکه متوجه ی منظور خانم اقا شده باشد با ساده لوحی گفت ؛
زکی ، خب این که غم نداره ، خودم یه توک پا میام روی ایوانت و کلید برق رو روشن میکنم . همین بود مشکلت؟ خب اینکه کاری نداره ، صبح هم قبل رفتن نانوایی خودم خاموش میکنم.
خانم اقا گفت: شهین این خول بازی هات تمومی نداره؟ دخترک ساده و هپلی ، من افتاب لب بومم ، بعد من این خونه میرسه به خیریه ، اون وقت چه خاکی میخوای سرت کنی ؟ کی رو داری بری پیشش ؟
شهین گفت ؛ نگران نباش ، یه فکری میکنم خودم ، خدا بزرگه ، شما اصلا نگران این بابت نباش ، خیالت راحت راحت باشه ، نهایتن یا به کسی نمیگم که شما مردی تاذیه وقت خیره نیاد و ما رو بندازه بیرون و یا اخرین مرحله اش خب میرم دنبال شاهین ، خان داداشم .
خانم اقا گفت: اخه خداااا این دختر چرا اینقدر تور و شیرین عقل بازی در میاره . مگه صد بار نگفتم مبادا هرگز سمت اون برادر دیوث و کلاهبردارت بری ،
شهین که چنین مواقعی هول میشود و انگشتانش را بی سبب به هم گره میزند و باز میکند و تند تند حرف میزند و یک خط در میان آب دهانش را با دستپاچگی قورت میدهد شروع کرد به حرف زدن و گفت ؛
چرا خانم اقا؟ چی شده؟ شما که همیشه میگفتی آدمهای بد چوب دلشون رو میخورن آدمای خوب نون دلشون رو ، بعدشم خودتون گفته بودید که شهین خیلی خوبه ، چون نون دلش رو میخوره ، بعد اون وقت الان چی شده یهو با من بد شدید ؟ باز کسی پشت سرم دروغ گفته و شما پشیمون شدی که چرا بهم یه چشمه اتاق مجانی اجاره دادی ؟ خب باشه من کرایه این ماه رو میدم تا شما بهونه گیری نکنید .
خانم اقا ؛ اخه دخترجون چرت پرت چیه میگی ، یه نفس بکش ، کبود شدی از بس یکنفس حرف زدی ، ، وقتی من میگم افتاب لب بومم و اگه بمیرم تکلیفت چی میشه؟ تو نباید این جوابا رو بدی ، بایستی بگی خدا نکنه ، زبانم لال بشه ، خدا اون روز رو نیاره ، خدا بهت ۱۲۰ سال عمر با عزت بده
شهین با دستپاچگی روسری اش را زیر گلویش با بغض گره زد و گفت : خدا اون روز رو مزارع خانم اقاجون ، انشالله خدا به عزت ۱۲۰ تا سال عمر بده . الهی سایه ات زیر سر ما باشه
پیرزن: نه، الهی زیر سایه ی شما باشیم.
شهین: الهی توی سایه زیر شما باشیم .
پیرزن از فرط عصبانیت چند صلوات زیر لب فرستاد و کمی شیطان را لعنت کرد ، در همین حین شهین مشغول جویدن ناخنش بود و به نقطه ای نامعلوم سوی تیرک چوبی ایوان خیره مانده بود که گفت ؛ حالا این عزت که میگید کی هستش؟ خواستگار جدیده ؟
خانم اقا گفت؛ تقصیر نداری که ، از بچگی مادر بالا سرت نبوده
شهین : بالای سرم؟ نه ، من نمیدونم کجام واستاده بود ، ولی هرچی بود زودی فوت شدش و مرد. همون هفته های اولی مرگید، یعنی مردید. نه! منظورم این بود که مردن کرد .
خانم اقا : خدا بیامرزتش ،
کمی سکوت معنادار و سپس خانم اقا با حالتی متعجب و متفکر پرسید؛ تو که گفته بودی داداشت شاهین کوچیک تره ازت ، چطوری ممکنه اونوقت؟
شهین : به سختی . یعنی اینکه اولش من بعد چون دوقلو بود بچه هاش ، یعنی بچه ها که نه، منظورم من و شهین بود . نه,
خانم اقا گفت : ادم درست درمون که بالا سرت نبوده تا چیزی یاد بگیری ، ایراد نداره ، عین مال ، ظاهر و باطن همینی. بهتر شد که دوباره یادم اوردی که چقدر کم سیاست و سادهی ، کاریش نمیشه کرد ، به خانم سادات هم واقعیت رو میگم ، اصلا اینجوری بهتر شد ، چون صحبت یک عمر زندگیه، شوخی که نیست ، این وسط کار غلط رو من داشتم میکردم که راجع بهت کلی تعریف تمجید های الکی و بزرگنمایی کرده بودم ، اگه حقیقت رو بگم بهتره . لااقل مث دفعه قبل نمیشه تا ابروریزی بشه
شهین که گیج شده میپرسد؛ خانم سادات کیه؟ دفعه قبل چیه؟
خانم اقا گفت؛ مگه یاد نداری پارسال روزی که خانم سادات با شوهر و خانواده اش اومده بودن اینجا خواستگاری و تو موقع چای اوردن چه ابروریزی کردی
شهین با دهانی نیمه باز و متعجب گفت؛ مگه اونا اومده بودن خواستگاری؟ خب من چای اوردم ، هم داغ بود هم لیوانی ، تازه واسه هر کدوم یکی یه دونه جداگانه چای کیسه ای گذاشته بودم توی نعلبکی . چه ابروریزی؟
خانم اقا : اره جون عمه ات. خیال کردی چون چشمام سو نداره و نمیبینم پس دیگه نمیفهمم و یا به گوشم نمیرسه؟ خوب خبر دارم چه دسته گلی به اب دادی
شهین: وا؟ بخدا نمیدونستم باید بهش اب بدم ، در ضمن دسته گل که دست من نبود ، دست شوهر خانم سادات بود .
خانم اقا؛ اون گل رو نمیگم . اونو میگم که حین ورود به اتاق با سینی بزرگ چای گفتی؛ یالله ، کی چای میخوره؟ بعدشم با پات درب چوبی اتاق رو باز کردی و وقتی رسیدی داخل اتاق ، با کمرت درب رو هول دادی بستی .
شهین که یادش امده و از مرور خاطره ان روز به سر شوق امده ساده لوحانه و پر شوق میگوید؛ اره ، اره الان یادم افتاد ، شما چه خوب یادته . بعد پرسیدم که شام اگه قراره واستن زودتر بگن تا من بیشتر نان بگیرم.....
صدای زنگ اونگ دار خانه راس ساعت هشت صبح را اعلام میکند و شهین میگوید: وااای دیرم شد ، فعلا نمیر تا برم سر کار بیام . الهی صد و بیست سال عزت رو بکنی عمر سالم و سایه ات زیر ما باشه و الهی امین الهی امین ، من برم بوس بوس
چند ساعت بعد
حاشیه تهران
تاکسی ترمز کرد و دخترک با کمی تردید سوار شد . راننده با لحن محترمانه ای پرسید: تا کجا تشریف میبرید ؟ چون من تا شاطره بیشتر نمیرم.
دخترک با ته لهجه ای غریب پرسید : اونجا ک گفتید نزدیک به تهرانه؟
راننده نگاهی در اینه انداخت و گفت: جاده ساوه بهش میگن ، ولی بین مسیر تهران و اسلامشهره.
دخترک با تعجب گفت؛ وااا؟ مگه اسلام دین و ایمون نبود؟ الان شهر شده؟ من تا اخر خط پیاده میشم. میخوام برم تهرون. خیابون افریقا
دقایقی بعد راننده پرسید؛ از روستا میای نه؟
دخترک با صدایی خشدار و ادا اطواری غیر طبیعی گفت؛ اره ، هیچ کجا بلد نیستم . اسمم شهلاست. بهم میگن شهلا توره . . خیلی روزه توی جاده دارم میام ، کلی ماشین های جور واجور نشستم ، حتی از اون ماشین گنده ها که پشتش سنگ میریزن از همونا هم نشستم ، اتوبوس نشستم ولی گفت بلیط ، من نداشتم ، گفت پول بلیط ، من نداشتم . پیاده ام کرد.
راننده گفت؛ بی پول تصمیم گرفتی از روستا پا بشی بری خیابون افریقا ؟ مگه کلاقرمزی هستی؟ کی رو داری خیابون افریقا ؟
دخترک ؛ خب اولش پول نداشتم ولی هر ماشینی نشستم اخرش بهم پول دادن و پیاده ام کردن . البته مفتی مفتی که پول ندادن بهم . اگه دارم میرم تهران واسه وصیت خانم اقا بود دم مرگش . بهم گفت برو دنبال ارزوهات .
راننده ؛ لابد میخوای بازیگر بشی؟ عکست رو سر پرده ی سینما بزنن . درست میگم؟
دخترک ؛ نه، من ک سواد ندارم . میخوام برم سفارت . برم خارج .... سبک سفر میکنم ،فقط یه کلیپس اضافه اوردم با خودم اگه موهام بلند شد بعدا کلیپس بزنم .
راننده پوزخندی زد و پرسید؛ به کدوم کشور میخوای بری؟
دخترک ؛ فعلا تصمیم نگرفتم میخوام برم دور دورا که دم ساحل لخت دراز میکشن یکی ماساژشون بده اسمشو نمیدونم ولی می دونم دوره ، سمت خارج نیست ، امریکا یا شاید ... راننده بی انکه توجهی کند نگاهش به ایینه بغل گفت ؛
گمونم شاسی بلند مشکیه داره تعقیب میکنه مارو ، همش نور بالا میزنه . اشنای شماست
دخترک نگاهی کرد و گفت ؛ اشنا که نیست ولی خب وقت زیاده اشنا میشیم.
راننده پایش را روی ترمز گذاشت زد بغل و گفت ؛ بفرما ، پیاده شو، کرایه ام نمیخوام، خیر پیش. مراقب باش و عاقلانه سمت ارزوهات برو.
دخترک لحظه ی پیاده شدن لبخندی معنادار زد و چهار اسکناس پنجاه هزار تومنی گذاشت روی جعبه کنسول راننده و با صدایی خشدار و پسرانه گفت ؛ نون دلت رو خوردی .
دقایقی یعد درون ماشینی شاسی بلند
راننده : کجا میری این وقت روز؟
دخترک با تغییر لحنی عجیب و عشوه گفت ؛ شما کجا میری جونی؟
راننده با نگاهی هیز و دندان هایی تیز کرده گفت : من میرم بالا بالاها شما هم میای؟
دخترک گفت: بریم عزیزم . شما چقدر توپول بامزه ای . سبزه ای با نمک . چه ماشین شیکی داری ...
نیم ساعت بعد ، سمت کوره های اجر پزی ....
راننده را با دستانی از پشت بسته شده و رگی بریده شده و گردنی خونی با لوکنت گفته بود؛ خ خ خواستگاری.....
و ، از ماشین بیرون انداخته شد و پسرک درحالیکه ماتیکش را با پشت دست پاک میکرد ، گفت ؛ چوب دلت رو خوردی .
سپس زد به دل جاده و همراه کیف پول و موبایل
سر شب بود که سر گاراژ مالخر ها با شخصی درگیر و زخمی شده بود و به خانه بازگشت تا در زیر زمین دوا گلی و بتادین را بردارد و چاقو را از پایش بیرون بیاورد ، اما به محض خارج کردن چاقو ، خونریزی شروع شده و او از شدت خونریزی جان داده بود ....
پایان.
#شهروزبراری #داستان-کوتاه #داستان_بلند #ژانرمعمایی #ژانرجنایی #جشنواره_بدرقه_قرن
...
۲۳ آوریل سالروز درگذشت سروانتس است.
یکی از آثار مشهور او رمان《دن کیشوت》 است.
سِروانتِس در سال ۱۶۱۶ در سن ۶۸ سالگی درگذشت.
براساس اسناد تاریخی موجود، جسد و تابوت سِروانتِس، به وصیت او پس از مرگش در...نمایش بیشتر
یک رمان دستم بود و داشتم ورق میزدمش او هم کمتر از یک قدمی من ایستاده بود و داشت به من نگاه میکرد بهش گفتم پارسال بعضی از مروجین و نویسندهها رفتن توی کتابفروشیها تا به مردم کتاب معرفی کنند اما من نتونستم برم چون اون روز تولدم بود و ... جملهی من را قطع کرد و پرسید تولدت چه ماهیه؟
گفتم اول آذر که میشه آخرین روز از هفتهی کتاب?
چند دقیقهای سکوت بین ما برقرار شد ...
گفت چقدر خوب!
گفتم چی ؟
گفت تولدت!
این دو کلمه رو با یه حس خاصی گفت و من احساس کردم بدنم داغ شد و ضربان قلبم تندتر از همیشه به سینهام میکوبید.
اسبها!
اسبها!
اسبها آن روز ظهر وسط کتابفروشی در سینهی من چهارنعل میتاختند...
من درست وسط یک کتابفروشی عاشق شده بودم...
❤شما کجا عاشق شدید؟
#قلب#داستان#عشق#داستان_عشقی#عاشقانه#زندگی#تولد#ما#کتابفروشی#ماه_آذر#اسب
اسماعیل شمشیری
بسیار عالی منم یه بار رفتم نمایشگاه کتاب،نزدیک بود گوشیم رو ازم بزنن...خداشانس بده???
-
دوست داشتن
3
- سپتامبر 11, 2020
لیلا جلینی
ماتشان برده کتابها!
فلسفه سرخ میشود
تاریخ سیاه
و شعر سپید...
تو
وسط کتابخانه عاشقم میشوی
و من
آرام
آرام
ورق میخورم ...!
.
(#سها_تابان / #لیلا_جلینی )
.... یاد این شعر خودم افتادم/ تقدیم به تو دختر آذرماهی
-
دوست داشتن
1
- آپریل 18, 2021
صنیعالسلطنه خانوم جان میشه یه کمی آروم بشینی؟
صنیعالسلطنه: والا عزیز جان من کلا آروم و قرار ندارم حتی موقع به دنیا اومدنم هم زودتر از موعد مقرر پریدم تو این دنیا.
عزیزجان: والا که بهترین زمان زندگی آدمیزاد همون ۹ ماهی هست که داخل شکم مادرش زندگی میکنه!
صنیعالسلطنه: با این اوصاف بزرگترین اشتباه زندگیام همون پانزده روزی بود که زودتر به دنیا اومدم ...
صنیعالسلطنه خانوم پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰ حوالی میدان ونک
#صنیع_السلطنه#مادر#زندگی#آرامش#نشستن#اردیبهشت#کار#مستند#گلاره_جباری #داستان#قصه#نوشتن
فهميدم اين آتش از گور عذرا بلند شده است، اكنون معنى آن نگاه شرر بار و پوزخندش را دانستم. پس از آبكشى آماده رفتن بوديم كه محبوبه گيس بلند وارد حمّام شد با ديدنِ من شتابان دستم را گرفته كنارى كشيد با عتاب فرمود كجا رفتى مگر قرار نبود رقص مخصوص عيد را انجام بدهيد؟ به جايت عذرا هنرنمايى نمود و ماه نساء خانم از دستم عصبانى شده به والده شاه فرمودند اين دختر آنى نيست كه برايت انتخاب كردم. يك ماه بعد در اندرونى جشنى است بايد آن روز يحتمل به اندرونى بروى تا از دست نهيب و عتاب ماه نساء خانم رهايى يابم. از او با لحنى رنجيده پرسيدم آيا عذرا رقصنده مخصوص گشته است؟ محبوبه با لحنى مهربان دستانم را گرفت و گفت خير ماه نساء خانم اجازه نداده است. ماجرا را برايش شرح دادم محبوبه كه گمان نمى برد عذرا چنين شخصيت پليدى داشته باشد به من اطمينان خاطر داد ديگر اجازه نخواهد داد عذرا به اندرونى برود از من قول گرفت ماه آينده حتماً با او به عمارت والده شاه بروم. چادر چاقچور كرده اندكى خيالم آسوده گشته بود نقلى در دهان انداخته سر بر شانه ى بانو به خواب خوشى رفتم. چند روزى گذشت، چيزى به پائيز نمانده بود و ميوه ها در حال خشك شدن بودند، پدرم در باغ در حال تكاندن درخت ها بود شلوار شليته بر پايم و بلوز و جليقه اى بر تن داشتم گيس هايم را بافته بودم خنكاى نسيم فرح بخش روح را به رقص وا مى داشت چارقد نازكى بر سرم انداخته جلو رفتم پدرم از شدّت درد دست به كمر ايستاده بود. دلم به درد آمد مهارت هاى رقص اينجا به دادم رسيده بود به چالاكى از درخت بالا رفتم تك و توكى ميوه بر روى شاخسار درخت ها بود. بانو پدر را صدا زد تا برود چند پكى به قليان بزند. بر فراز درخت نشسته دستانم را سايبان چشمانم كرده به دور دست ها مى نگريستم خيالم تا طهران و خيابان پامنار و محوطه ارگ سلطنتى پرواز كرده بود. چنان غرق خيال بودم كه صداى پا را نشنيدم، از نگريستن به دور دست ها خسته شده در حال چيدن ميوه بودم و شعرى زير لب نجوا مى كردم. احساس كردم شخصى مرا مى نگرد از ترس اينكه غريبه ى ناشناسى باشد بر خود لرزيدم سر برگرداندم با ديدن شخصى كه روبرويم ايستاده بود و دست بر سبلت ها مى كشيد رعشه بر اندامم افتاد، او كسى نبود جزء ناصرالدين شاه قاجار، اعليحضرت كل ممالك محروسه ايران. چنان غرق در چشمانِ شاه بودم تو گويى جهان در آن لحظه از حركت باز ايستاده بود، توان هيچ حركتى نداشتم. عرق از سر و رويم جارى شده و گونه هايم گل انداخته بود. همان جا تعظيمى كرده صداى فرياد پدرم بلند شد از درخت جستى زده پايين پريدم زير پاى شاه افتادم.
سر را بالا گرفتم نگاه شيطنت آميز قبله عالم با نگاه هراسانِ من تلقى كرده بود با ديدن خواجه سياه قد بلندى كه كنار شاه ايستاده بود و با صداى بلند نهيب زد شتابان از جاى برخاسته تعظيمى كرده به سوى منزل دويدم چنان با شتاب دويده بودم كه كفشهايم از پاى درآمده بودند، بانو با ديدن پاهاى خاكى و زخمى من ماوقع را جويا گشت. نفس نفس زنان هر آن چه ديده بودم برايش تعريف كردم. تقه اى به در خورد و پدرم داخل شد و با صداى بلندى گفت عيال سريع بساط پذيرايى مهيّا كن، قبله عالم قصد دارد دَمى در منزل ما استراحت نمايد. از ترس نزديك بود قبض روح شوم، منزل تميز بود با بانو به سوى مطبخ رفته شربت آلبالو و شربت به ليمو براى قبله عالم و خواجه اش مهيّا نمودم بر روى سينى مسى قرار داده به پدرم سپردم. لختى گذشت قبله ى عالم بر روى فرش نشسته شربت مى نوشيد كه دستور قليان داد، بانو كه تبحّر خاصى در چاق كردن قليان داشت شتابان دست به كار شده و در كاسه ى بلور آبى رنگ با سر قليانى ساده قليان با توتون اعلى براى قبله عالم چاق نمود. خواجه داخل مطبخ شده محض اطمينان چند پُكى به قليان زده و با خود قليان را به اتاق مهمانخانه برد. پاورچين از پلّه ها بالا رفتم از لاى در چوبى داخل اتاق را ديد زدم قبله عالم با لبخند حرفى در گوش پدرم زد كه پدر همان دَم خم شده و بوسه بر دستانِ شاه زد به او گفت سروم جانم به قربانت نه تنها خديجه كه خود و همسر و فرزندانم همه به فدايت مى شويم. خديجه كنيزِ شما است هر لحظه بگوييد او را همراه شما مى فرستم. سپس برخاسته به سوى در آمد جستى زده از آنجا فرار كردم. پدر به مطبخ آمده با شعف گفت بانو جان قبله عالم دستور داده است خديجه با كاروان همايونى به اندرونى برود و چندى آنجا كنيز زنان حرمخانه گردد. بانو شادمان گشته مرا تنگ در آغوش فشرد، خواجه آمده دستور داده الساعه رخت و بساطم را جمع كرده به سوى طهران رهسپار شويم. بانو به اتاق صندوق خانه رفته هرچه پارچه اعلى و لباس گرانبهاء داشت برايم در بقچه پيچيده پس از گوشزد زدن سفارشات لازم مرا راهى نمود. چادر چاقچور كرده پس از وداع از پدر و بانو با خواجه به سمت اردوى همايونى در صحرا رفتيم. آنجا رجال و ملتزمين ركاب منتظر اعليحضرت بودند با ديدن من پچ پج در اردو در گرفت به دستور خواجه سوار كالسكه ى چهار اسبه مجللى شدم كه داخل كالسكه اتاقكى با روكش مخمل به رنگ آبى بود. پرده را كنارى زده با ديدن قبله عالم با آن قد و بالاى ورزيده كه سوار بر اسب سپيدى بود دلم ضعف رفت او پادشاه سوار بر اسب سپيدِ من بود گويى قصه ها و افسانه ها زنده شده بودند، باورم نمى شد
بازى سرنوشت چنين برايم مقدر نموده بود كه پايم به اندرونى باز شود، نقشه ى عذرا نقش آب شده و من توانستم به لطايف الحيلى وارد اندرون گردم. از اين پيشامد خدا را شاكر بودم، سر بر صندلى كالسكه نهاده به خواب شيرينى رفتم. با شنيدن هياهو و سر و صدا از خواب برخاستم پرده را كنار زده خيابان را تماشا كردم مردم دارالخلافه طهران با ديدن كوكبه همايونى از مرد و زن همگى تا كمر تعظيم كرده بودند. جلوى سردر بزرگى كه تمام كاشى كارى و آيينه كارى بود كالسكه ايستاد، قبله عالم با اسب داخل دالان بزرگى شد كالسكه نيز پشتش داخل دالان گشت. خواجه در را گشود با تأنى از كالسكه به زير آمده بقچه به بغل به همراهى او وارد اندرونى شدم. قبله عالم به چالاكى از اسب به زير آمده افسار اسب را به خواجه ى ديگرى داده به سوى عمارت بزرگى رفت. هراسان مانده بودم چه كنم؟ زنى بلند بالاى سياه پوست جلو آمده خود را زعفران باجى معرفى نمود و مرا به سمت عمارتى كه قبله عالم رفته بود راهنمايى نمود. جلوى عمارت كفش هايم را از پا كنده سر به زير در معيّت زعفران باجى داخل شده نزد زنى رفتيم كه بر صندلى طلاى جواهرنشان تكيه كرده بود و قبله عالم كنارش نشسته قليان مى كشيد. زعفران باجى از قبله عالم پرسيد اين دختر كيست؟ قبله عالم با لحنى خوش الحان و صدايى بم و مردانه فرمودند باجى ايشان دختر محمّدعلى رعيت تجريشى است در باغ تجريش او را ديده پسند كرده دستور دادم به طهران بيايد تا كنيز يكى از زنهاى حرمخانه گردد. مهدعليا با نگاهى موشكافانه مرا نگريست سلام كرده دستش را بوسيدم او پرسيد آيا شما همان دختر باغبانى هستيد كه ماه نساء خانم از رقص و هنر شما بسيار تعريف و تمجيد نموده بود؟ گفتم بلى ولى بخت با من يار نبود تا در مراسم عيد مولود همايونى حضور يابم. مهدعليا سر برگردانده خطاب به قبله عالم فرمودند اجازه نمى دهم ايشان كنيزى زنانت را بكند، از ابتدا قرار بود رقصنده من گردد. بايد اين دختر در عمارت من بماند و در سلك رقصندگان من درآيد. قبله عالم در سكوت مرا نظاره كرد كه زعفران باجى دستور داد روبنده ام را در بياورم از خجلت مرا ياراى چنين كارى نبود. با لحنى آهسته گفتم رويم نمى شود كه زعفران باجى با عتاب گفت اينجا هيچ زنى از قبله عالم رو نمى گيرد، قانون اندرونى چنين است. با دستانى لرزان روبنده ام را بالا زدم كه زعفران باجى جلو آمده پيچه را برداشت صداى مهدعليا آمد كه با لحن خوشى فرمود فتبارك الله احسن الخالقين، عجب چشمانى دارى دختر. تشكّر كرده سر به زير انداختم صداى سرفه قبله عالم آمد به او نگريستم در چشمانش تحسين و تمنّا موج مى زد
نویسنده: الناز بایرامزاده
#الناز_بایرام_زاده#نویسنده#قاجار#داستان#قصه#جیران
گروههای ویژه
کتابخوانی
انجام پروژه
تخصصی
کتابخوانی

















