مهتاب تیموری
زن.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
دوست دارم این کتاب را بخوانم:
پرازتهی
تومان40,000
گیلان, ایران .
دسته بندی: آموزشی
کتاب پرا از تهی مجموعه آثار بانو شهناز فرخ زاد با موضوع آلزایمر
تعداد موجودی
2
دسامبر 31, 2020
179 بازدید
من فکر میکنم انگلیسیها نمیدانند عشق چیست ، وگرنه این کتاب را یکی از عاشقانه ترین اثرهایشان نمینامیدند.
بلندیهای بادگیر راجع به عشق نیست، راجع به خشم های سرکوب نشده، غرور و انتقام است . من این کتاب را شبیه کنت مونت کریستو دیدم ، کتابی بر پایهی انتقام.
در این سالها معنی خیلی چیزها برایم عوض شده، از ۱۵ سالگی که خوانده بودمش تا الان معنی عشق برایم تغییر کرده، دیگر شبیه آنوقتها عشق را خواستن شدید یک چیز و بهم ریختن دنیا برای به دست آوردنش نمیدانم.شاید سالها بعد اگر بار دیگری آنرا بخوانم ، برایم معنی جدیدی بدهد
سپتامبر 28, 2020
دسته بندی: داستان
231 بازدید
یه کاناپه بزرگ کنار پنجره بود که دو تا دختر لاغر و قد بلند روش نشسته بودن، یه نگاه از سر تا پا بهشون کردم که یهو سارا با بازوش زد تو پهلوم، گفتم آخخخخ و یکم کج شدم سمت پهلوم،
- زل نزن آبرومون رو بردی.
بهش اخم کردمو کنار دخترا نشستم. روبروم یک میز ایستاده بود که دورش سه تا مرد و دو تا زن ایستاده بودن و داشتن باهم حرف میزدن، سمت راستم یک میز نهارخوری بزرگ بود پر از غذاهای متنوع.
سارا با امیر رفته بودند دور میز و مشغول خوردن بودن ، ایمان و الهام با یک مرد قد بلند حرف میزدند، چند تا آدم تو تاریکی با ریتم موزیک خودشون رو تکون میدادند. چشام دودو میزد نمیخواستم اون ریتم احمقانه موزیک تو مغزم تکرار بشه، آخه چجوری میتونید این اراجیف رو گوش بدید ،از جام بلند شدم رفتم سمت درانتهای سالن، یک پنجره بزرگ و کنارش یک در شیشهای که به بالکن باز میشد، تهران زیر پاهام بود. در بالکن رو بستم خودم رو هول دادم به سمت نردهها و بدنم رو شل کردم. هنوز صدای ریتم تکراری موزیک میومد، یه سیگار از کیفم در آوردم و روشن کردم و به صدای آتیش گرفتنش گوش دادم باد سردی میپیچید دورم، چشم چرخوندم به سمت۴ تا صندلی روی بالکن، روی دورترینش از در نشستم. به چراغهای شهر زل زدم و سعی کردم با نورشون خودمو گرم کنم، در بالکن باز شد، برنگشتم به سمت صدا فقط زیر لب نفرینی کردم به کسی که تنهاییمو ازم گرفته بود. نشست رو صندلی کنار من، ۳۵ یا ۳۶ ساله بود، تو اون نور کم فقط میتونستم تشخیص بدم که هیکل درشتی داره، زل زد به شهر و یه قُلپ از شیشهی توی دستش خورد، هر چند ثانیه چشمهاش رو از شهر میگرفت و زل میزد به من، با صدای کمی شل گفت میدونی تهران رو فقط به خاطر شباش دوست دارم؟ هر جای این کره خاکی که باشم باز دلم شبای تهرانو میخواد، حتی تایلند، شبا تو تایلند دلم واسه تهران تنگ میشد، اصلن حالم از تایلند بهم میخوره دلم میخواست زود برگردم تهران.
گفتم روزا تو همین شهر کثیف و شلوغ کار میکنیم و زندگی، شب که میشه یهو آروم میشه انگار نه انگار اینهمه بدی تو خودش داره.
شیشهاش رو گذاشت روی میز و بلند شد و چسبید به نردهها و گفت بیا جلو ببین اینجا رو، رفتم سمت نردهها.
گفت: میدونی اگه زلزله بیاد تا کجا خراب میشه؟انگشتشو بدون تعادل دور نورای شهر تکون داد و گفت:
تااااااااا اونجااااااا، همشون خراب میشن.
نگاهش کردم، چشماش قرمز بود. گفت بدم میاد از اینکه هر روز دستم تو دهن مردمه، دلم میخواست ساز بزنم بابام نذاشت، الان باید صبح تا شب تف آدما رو نگاه کنم که بابام پز بده پسرش دکتره، فقط حساب کتاب نکرده بود اگه بمیره من چکار کنم. الان که مُرد دیگه برای چی باید دندون و خون و تف رو تحمل کنم هر روز....
باد سرد کوبید زیر گوشم، خودمو جمع کردم، محکم دستمامو دورم پیچیدم شاید یکم گرمتر بشم. گفت: برو تو سرده من واسه خاطر تو اومدم بیرون.
گفتم: خوبم به خاطر من واینستا، گفت اگه برم تو میرم خونه، نمیمونم دیگه تو مهمونی و یه قلپ دیگه از شیشه تو دستش خورد، گفت: ببین و اشاره کرد به ته تهران، اونجا سمت بی بی شهربانو یه بیمارستانه، اگه جنگ بشه اول اونجارو میزنن.
نمیدونم ذهن مشوشش دنبال چی میگشت تو اون تاریکی شب تو اون شهر شلوغ، دلم براش سوخت گفتم بیا ببرمت داخل یکم فازت رو عوض کن.
عصبانی شد و پرخاش کرد سمتم، تو اصلا به حرفام گوش نمیدی، عجله میکنی...
گفتم آره من صبور نیستم، عاشق قلموهای بزرگم که رنگ رو تند تند بذارم رو کاغذ، عاشق اینم که که رنگ رو بپاشم و با کاردک پخشش کنم ...
پشتمو کردم بهش و نورهای شهر رو تماشا کردم، وقتی برگشتم رفته بود، انگار تمام خستگیهاش رو انداخت رو شونههای من!
سیگارمو روشن کردم، چند تا قطره بارون افتاد رو گونه م ....
#مریم_حسنی #داستان #عاشقانه#عشق#
#وقتی_میخندید_پاییز_میشد
سپتامبر 19, 2020
253 بازدید
با برس افتاده بودم به جون موهام و محکم شونه میکردم، دندونههای برس که میرفت لای موهام انگار دوتا جبهه آماده نبرد میافتادن به جون هم و تا جایی که میتونستن هم دیگه رو تیکه پاره میکردن، این جنگ همیشه بعد از حموم شروع میشه، موهای خیس آبم رو شونه کردم. سارا نشسته بود جلوی تلویزیون و داشت چایی میخورد، منم برای خودم چای ریختم سارا گفت: چی میخوای بپوشی؟
نمیدونم، دلم میخواد قشنگتر و لاغرتر باشم، سارا خندید گفت ازین قشنگتر نمیشه که و رفت سراغ کمد لباسم، گفت بذار من برات یه چیز خوب پیدا کنم.
هی لباسارو زیر و رو کرد و کمد رو گشت، برگشت سمتم و با درموندگی نگاهم کرد گفت چرا لباس مهمونی نداری.
گفتم چون مثه تو و دوستات بیکار نیستم هر روز دنبال لباس واسه مهمونی باشم خودم الان میام یه چیزی میپوشم.
- نه مثل تو خانم هاویشام باشیم و فقط بریم کافه های مرکز شهر با یه سری هنری الکی وقت هدر بدیم، بیا با من چارتا ادم ببین .
حوصله بحث نداشتم ، دست کردم توی کمد یه بلوز یقه اسکی طوسی و یه شلوار لی مشکی پاره پوشیدم.
سارا گفت اینجوری میخوای بیای؟ گفتم : اره خب مگه چیه؟
آخه مهمونیه یه پیرهنی ،کفش پاشنه بلندی ،چیزی...
از کمدم یه بوت بلند مشکی با یه پاشنه کوتاه درآوردم و همینطور که سعی میکردم زیپ بوت رو بکشم بالا گفتم بفرما اینم پاشنه راضی شدی؟
پاشدم یه چرخ براش زدم و موهامو دورم تکون دادم
خندید و گفت آره دیگه کاریت نمیشه کرد.
سوییچ رو چرخوندم و ماشین استارت زد. سارا و امیر اومدن بغل ماشین من وایسادن. با اشاره اونها شیشیه رو دادم پایین
-مطمئنی با ما نمیای
-اره ،شاید بخوام زود برگردم
امیر گفت پس پشت سر ما بیا و گاز داد.
نور ماشینها کف آسفالت خیس و سیاه خیابون رو رنگی کرده بود ، قرمز، زرد، سفید، سبز، بارون نم نم میبارید، برف پاک کن ماشین یه خط از رد بارون رو نگه میداشت و بقیهاش رو پاک میکرد. صدای موزیک رو زیاد کردم. ریتم گیتار الکتریک دنیارو بنفش کرد. با موزیک زمزمه کردم
This machine will, will not communicate
These thoughts and the strain I am under
Be a world child, form a circle
Before we all go under
نمیدونم چقدر گذشته بود که به خودم اومدم .ماشین امیر پیچید سمت راست میدون کاج ، خیابون هارو یکی یکی رد میکردیم و هجوم خاطرات قدیمی مغزم رو فشار میداد. پلک چشم چپم شروع کرد به پریدن
- شاید من دارم تاوان میدم! شاید اگه میموندم اینطور نمیشد ، چرا هیچ چیزی از روزهایی که از ته دل میخندیدم یادم نیست، چرا تاوان استقلال اینقدر سنگینه .
ته یک کوچه بن بست زدم رو ترمز سعی کردم دنبال جای پارک بگردم ، سارا برام دست تکون داد و اشاره کرد به یه جای خالی.پارک کردم.
سعی کردم موهای فرم رو دوباره زیر شال جا بدم مانتوم رو تو تنم صاف کردم و کیفم رو گرفتم دستم. در ماشینو بستم و چشم چرخوندم به سمت امیر و سارا ، دیدم دارن با دونفر حرف میزنن ، رفتم به سمتشون یه دختر و پسر بودن ، احساس کردم چند سالی از ما بزرگترن، سعی کردم لبخند بذارم روی لبام و نگاه کنم بهشون ، سارا گفت بچه ها دوستم خورشید .
ایشون هم ایمان و الهام هستن از همسایههای قدیمی خونه جردن .
باهاشون دست دادم .
امیر گفت بریم، ته کوچه یک مقدار باید راه بریم. الهام خیلی تند حرف میزد و بین حرفهاش بلند میخندید.
االهام گفت :ایمان خیلی پسر ساده و مثبتیه ، برادرم همش سرش تو کتابه، تعطیلات میان ترم اومده ایران گفتم یکم بیارمش تفریح.
-به ایمان نگاه کردم که با خجالت داشت به حرفای خواهرش لبخند میزد، نگاهمون بهم گره خورد. چشمای ریز با ابروهای کم رنگ، صورت بزرگ و قد بلندی داشت و موهاشو به سمت بالا شونه کرده بود. شبیه دانشجوهای مهندسی دانشگاه شریف بود. شلوار کتون کرم با بلوز مردونه آبی و کفش چرم سرمهای ، تو ذهنم گفتم چه ترکیب احمقانه ای ، احتمالا فکرمو خوند چون همون لحظه چشمشو از من برگردوند.
-در باز شد و ما وارد یک لابی بزرگ شدیم .روبرو دوتا آسانسور بود ، سمت راست یک نیم ست مبل راحتی جیر سبز رنگ بود که با فضای طلایی و سنگهای کرم ساختمون فضای شبیه جواهر فروشیها رو القا میکرد .بچه ها سعی میکردند ارومتر صحبت کنند،امیر زد رو شونه م گفت خورشید ببینم چه میکنی امشب.بهش نیش خند زدم و سوار آسانسور شدم ما پنج نفر طبقه 12 روبروی واحد 20 ایستادیم . صدای موزیک میاومد .در باز شد و و یک نفر بهمون خوش آمد گفت .وارد خانه که شدم هوای گرم مخلوط با دود سیگار و بوی الکل مشامم رو پر کرد .نور کم بود و من نمیتونستم فضارو درست تشخیص بدم .سعی کردم چشمهام رو بازتر کنم ، سالن بزرگی بود با میزهای ایستادهی دایرهای و تنها نور سالن چراغهای رنگی داخل میزها بود .
- یک مرد حدودا 35 ساله اومد سمت ما و گفت بیاید راهنماییتون کنم که کجا لباس عوض کنید. الهام با جیغ و خنده گفت وای حمید جون مرسی دعوتمون کردی و رفتیم سمت اتاق.
- کفشم پامو اذیت میکرد خودمو تو آینه دیدم و یه دست کشیدم به موهای پف کردم. به خودم گفتم سعی کن از امشب لذت ببری. کیفمو زدم زیر بغلم و از اتاق اومدم بیرون.
#مریم_حسنی #داستان #عاشقانه#عشق#
#وقتی_میخندید_پاییز_میشد
Baha
زندگی می کند در
Tehran, تهران, ایران.
سپتامبر 15, 2020
302 بازدید
پامو از ماشین گذاشتم بیرون باد خورد توی صورتم و از زیر مقنعهام رفت توی پیرهنم، شالمو دور سرم محکم کردم و تند تند رفتم سمت خونه، برگشتم پشت سر و گفتم سارا بدو، از بین ساختمونهای بلند و راهروهای بین ساختمونها رد شدیم و رسیدیم جلوی بلوک ۱۳، دستای یخ زدمو کردم تو کیفم و دوباره همون سناریوی تکراری ، شتر و بار و جای شلوغ، انگشتم که رسید به دکمه آسانسور یه نفس عمیق کشیدم و نیشخند زدم، سارا داشت با عشوه خودشو تو آینه نگاه میکرد، یه نگاه بهش کردم و گفتم: منگل! رسیدیم طبقه ۹ پلههارو دوتا یکی رفتم بالا. پلهها برای من جذابترین قسمت خونه هستند، اینکه باید بری بالا ازشون تا به آرامش برسی، یه سوئیت کوچیک تو طبقه دهم رو پشت بوم یه ساختمون وسط اکباتان، یه مکعب که پر از پنجره رو به شهرِ، برای من یعنی آرامش. انگار که نشستی تو یه آکواریوم و داری مردم و شهر رو نگاه میکنی. سارا تا رسید لباساشو انداخت رو مبل جلو در، حوصله نداشتم باهاش بحث کنم، خودم مانتو و شالش رو آویزون کردم. کفشارو گذاشتم تو جاکفشی، سارا خودشو انداخت رو مبل . گفتم پاشو یه چایی بذار تا من برم حموم،گفت باشه فقط زود بیا تا دیرمون نشده. رفتم تو اتاق و لباسای دانشگاه رو در آوردم، پرده اتاق رو کشیدم و نشستم رو تخت و ذل زدم به نور خونهها. اونقدر کرخت بودم که دلم میخواست همونجا بخوابم تا یکسال بعد. حس میکردم زشتم، موهام وز شده ، بدنم در میکنه، دوست ندارم شبم رو حروم آدمهایی بکنم که حوصلهشان را ندارم و تا آخر شب شبیه خانم هاویشام یک گوشه بغ کرده بشینم، همه هم فکر میکنن که خودم رو گرفتهام، اما من نه حساسم نه مغرور، فقط منو هیجانزده نمیکنید که باهاتون حرف بزنم.میدونم دیگه امشبم باید تنها برم تو یه جمع و تنها برگردم .سرم رو گذاشتم رو بالش که سارا در رو باز کرد. واااای هنوز نرفتی حموم؟
ااااا درو ببند الان میرم، حولمو داد دستم و هلم داد تو حموم.
آب که میریزه رو صورتم همه دنیا آروم میشه، هیچ جا جنگ نیست، بدی نیست، تا چشم کار میکنه خوبی و مهربونیه. روی شامپو رو نگاه کردم نوشته بود مخصوص موهای چرب، اماااا من که موهام خشکه، باید از این به بعد به جای نگاه کردن به رنگها به نوشتهها و کارآمدی اجناس هم دقت کنم، البته کاربردشون فرق نداره نمیدونم چرا باید حساس باشم! شونه انداختم بالا و شامپو رو گذاشتم سر جاش.
دستمو فرو بردم لای موهای کف کردهام و شروع کردم رو سرم ابر درست کردن، ساختمونای روبرو همه چراغهاشون روشن بود، صدای موزیک تولد از یکی از خونهها میاومد نفهمیدم کدوم بود، اینجا همه خونهها شبیه هم هستند، به انعکاس خودم روی پنجره حموم نگاه کردم، سرم شده بود شبیه کوه دماوند وقتی روش برف میشینه، سعی کردم موهام با کفهای توش رو شبیه قله تیز کنم، همه رو دادم سمت بالا و سعی کردم با کف نوکش روتین کنم ، یه نگاه کردم تو شیشه و گفتم آهاااا حالا شد با خودم فکر کردم که چقدر خوب میشد کف هم مثل دونههای برف میریخت پایین و زیر پات پر از دونه های بلوری میشد که از موهات میریزه،که صدای داد سارا رشته افکارمو پاره کرد. چکاااار میکنی پس بدووووو!
وای از آدم مزاحم، الان دیگه وقتشه برفها شروع کنه آب شدن رو دامنه کوه، رفتم زیر دوش ، آب گرم منو تبدیل کرد به کوه بدون برف. نور چراغ طبقه سوم خونهی روبرویی خاموش شد.
#مریم_حسنی #داستان #عاشقانه#عشق#
#وقتی_میخندید_پاییز_میشد
سپتامبر 13, 2020
299 بازدید
سارا دست گذاشت روی شونه ام و گفت سلام
بي تفاوت سيگارمو تكوندم و گفتم زهر مارو سلام، يخ زدم تو خیابون، چرا ادم نميشي ؟؟؟
با صداي بلند خنديد، دندونای سفید و یه دستشو ریخت بیرون، جدیدا یه نگین گذاشته بود رو دندون جلوش گفت :خب چكار كنم داشتم با امير ميومدم يهو يه كاری براش پيش اومد منو وسط خيابون پياده كرد، منم با تاكسي اومدم. کوله ش رو گذاشت رو زمین و شالش رو صاف کرد و نشست.
یه قلوپ از قهوه خوردم بوش تا تموم سلولهام رفت جلو.صدای رعد و برق اومد ,هوا نیمه تاریک شده بود,گفتم واااای از اين فصل وای ازين فصل، حيف اين هوا كه من الان اينجا ور دل توام و كلي معطل موندم.
رويا دستي تو موهاي نم دارش كشيد و گفت اي واي الان وز ميشه لعنتي، یه نگاه عاقل اندر سفیه کردم بهش و گفتم مگه موی فر چشه؟؟؟؟؟
مسيح امد سر ميز و از سارا سفارش گرفت، بلوز لي اش تو تنش زار ميزد. پیشبند مشکی رو دوش بسته بود و پیرهن لیش صدتا چین خورده بود ،باز نگاهم افتاد به دستای كشيده و لاغرش،دلم میخواست ببینم چجوری سیگارو تو دستاش نگه میداره ،البه شاید سیگاری نباشه، چه حیف اگه نباشه ؛ همینجوری نگاهم خط رفتنش رو دنبال میکرد که سارا گفت خب امشب مياي ديگه، يه آن كلافه شدم كه كلاف ذهنمو از هم شكافته بود، گفتم اره چند بار میپرسی، اينقدر گير ميدی كه مجبورم بيام، يه نخ ديگه روشن كردم و دود رو توي وجودم فرو بردم.
ساعت ٧ بود كه از كافه اومديم بيرون ولي ديگه نديدمش. بارون كم تَر شده بود ، و همچنان پاييز با ياغي گری سعي داشت یخ بزنم، حتي سردتر از زندگي ام.
نورچراغای ماشينا رو آسفالتای خيس انعكاس ميداد، سارا يه گوشه ايستاده بود منتظرمن كه براش كدو رو تبديل به كألاسكه سيندرلا كنم، رفتم وسط خيابون به اولين ماشين گفتم دربست، رفت، دومي ، سومي، تا اينكه يه ماشين غير تاكسي اومد تا اومدم بگم دربست گاز داد از جلو پام و آب سیاه کفت آسفالت رو پاچید روی لباسام، اول شوكه شدم و بعد از چند ثانيه سارا خندید و من شروع كردم فوش دادن....
بر پدر ادم بي ملاحظه لعنت، اخه احمق تو كه رعايت كردن بلد نيستي غلط ميكني ميشيني پشت فرمون،انوقت به زنا همش ايراد ميگيرن، همينجوری پشت هم فحش میدادم و با دست لباسهامو سعی میکردم تمیز کنم ،اخه این چه زندگی ای من دارم ، لجم گرفته بود مثل وقتايي كه تو كوچه بازي ميكردم،و يكي از پسرای پرو كوچه روبرويي ميومد و بهم تیکه مينداخت و ميرفت و من هر چي دنبالش ميكردم كه بهش لگد بزنم نميتونستم.
به خودم اومدم و باز سرمو گرفتم بالا و با غرور بغضمو فرو دادم و ذُل زدم به خيابون منتظر ماشين. دربست
#مریم_حسنی #داستان #عاشقانه#عشق#
#وقتی_میخندید_پاییز_میشد
سپتامبر 12, 2020
242 بازدید
دستمو بردم بالا و اشاره کردم به کافهمن و با خنده فندك رو از دور نشون دادم، اومد سر ميز، بهش گفتم يه آمريكانو و فندک، دست كرد تو جيب پيشبند مشكيش و يه كبريت بهم داد، عكس《مرلين مونرو》 روش بود، کبریت رو روشن کردم و گرفتم زیر سیگار، صدای سوختن تنباکو تو گوشم پیچید، اولين پك سيگارو كه زدم ياد امروز تو دانشگاه افتادم، و استاد جدید عکاسی، جایگزین استاد قبلیمون شده بود. قرار بود 6 واحد باهاش پاس کنم و الان وسط ترم عوض شده!
اینم اوضاع دانشگاه، با خودم فکر کردم چرا هیچی سرجاش نیست و پک بعدی رو زدم, این استاد جدیده با سیبیل از بناگوش در رفته و موهای فر و نیم بوتهای مشکی چهره خشنی داشت، احتمالا این ترم، ترم سختی باهاش داریم، بردیا همیشه رو مخ منه! اینقدر سرکلاسها سوال میکنه و سوالاتشو کش میده که آدم کلافه میشه، نمیدونم چرا هر ترم هم با این کلاس دارم، امروز ولی خيلی خوشم اومد که این استاد جدیده حال برديا رو سر كلاس گرفت، جوری سر پوسترهای لهستان باهاش بحث کرد كه خود برديا تا آخر كلاس تو شوك بود، من كه با نیشخند و خوشحال از اینکه بالاخره بردیا ساکت شده بود زل زده بودم به استاد، که يهو وسط كلاس بهم گفت چرا اينجوری نگاه ميكني؟ "گفتم: با دقت که گوش میدم این شکلی میشم"، وااااای چرا امروز اينقدر من ضايع ميشم، سيگارمو تو زير سيگاری پر از قهوه خاموش كردم و سرمو گرفتم تو دستام كه صداش اومد گفت: بفرماييد، برگشتم سمتش، همينطور كه خم شد و قهوه منو ميگذاشت روی ميز چند شاخه از موهای صاف و خرماییش افتاد كنار صورتش ، ريش بلند وقهوهای و صورت استخوانی، چقدر شبيه مسیح بود قبل از به صليب كشيده شدن! پوست سفید و رنگ پریده، دستهای استخوانی کشیده، میتونستم با رنگ سفید و آبی کبود ساعتها نقاشیش کنم، تضاد جذاب رنگِ سرد پوستش با موهاش مثل این بود که وسط يه دشت سفيد از برف يه بيد مجنون پاييزی پر از برگهای زرد و قرمز و نارنجی و طلايی ببينی.
به خودم اومدم، رفته بود، يه قلوپ از قهوه خوردم و سيگار بعدی رو آتيش زدم، مرلين با چشمهای خیره نگاهم كرد...
#مریم_حسنی #داستان #عاشقانه#عشق#
#وقتی_میخندید_پاییز_میشد
سپتامبر 11, 2020
دسته بندی: داستان و 1 دیگر
282 بازدید
از همون روزی شروع شد كه بارون نم نم ميباريد، از سرپايينی خيابون قدس، از بوي زمين بارون خورده و هواي ابري و تاريك ٤ عصر یک روز پاييزی بین آبان و آذر.دقيقا همونجايی شروع شد كه از سرما نوك دماغم قرمز شده بود، انگشتای پام داخل آلاستار سفيدم يخ زده بود، دستام از سرما ميلرزيد، منتظر سارا بودم تو خيابون، باز دير كرده بود، كوله پشتی سنگينم رو جابهجا كردم، آروم آروم راه رفتم تا گرم بشم، اما دندونام میخورد بهم، زیر لب چندتا فحش آبدار نثارش کردم,همینطور که فحش میدادم و راه میرفتم سمت راستم تابلوی يه كافه رو ديدم، در چوبی با دو تا پنجره شيشهای روش، شیشه پنجرهها جوری بود که داخل کافه معلوم نبود، خدا خدا كردم سيگار آزاد باشه، صورتم رو چسبوندم به شيشه تا داخل كافه رو ببينم، يه كافه كوچيك با ٦ تا ميز چوبی، تصمیم گرفتم همونجا بمونم تا سارا برسه، از موندن تو سرما بهتر بود ،درو هل دادم به سمت داخل باز نشد، دوباره اينكارو با شدت بيشتری انجام دادم، ولی انگار يكی از اونطرف درو برام باز كرد، با شدت پرت شدم تو كافه، همه برگشتن سمت من! بوي دود سيگار و قهوه و گرما پاشيد توی صورتم، از خجالت سرخ شدم، به پسری كه به زور تا شونههاش ميرسيدم گفتم ببخشيد، دستي كشيد به ريشش و با خنده گفت شما ببخشيد، در خراب شده من اومدم كمكتون باز كنمش. سريع سر چرخوندم برای پيدا كردن يك ميز، همه جا پر بود، بجز يه ميز كوچيك با يه صندلی كه به كنج ديوار چسبيده بود، روبهرویش هم يه آينه بزرگ بود، كولهام رو انداختم رو زمين و نشستم، گوشيم رو برداشتم شروع کردم به تكست دادن «سارا من تو كافهام سر ايتاليا»، و فرستادم، از تو آينه فضای كافه رو ميديدم، چند تا دختر و پسر دور هم جمع شده بودند، دود مه جذابی درست کرده بود ، با موزیک زمزمه کردم ،
Baby it's been a long time coming
Such a long, long time
And I can't stop running
Such a long, long time
دلم سیگار میخواست، تو كولهای كه شتر با بارش گم ميشد بايد دنبالش ميگشتم، نصف كولهام رو خالی كردم رو ميز، داشتم زير لب غر ميزدم به خودم و لعنت میفرستادم به شلختگیام، كه همون آقای باز كنندهی در اومده بود بالا سرم، باز هول شدم گفتم سلام، خنديد و يه نگاه به ميز كرد و با نگاهش دنبال جايی ميگشت كه بتونه زير سيگاری رو بذاره، خجالت کشیدم، گفتم بديد به من الان جمع ميكنم ، با یه دستم زير سيگاری رو گرفتم و اون یکی دستم تو کیفم بود که همون لحظه سیگارم رو لمس کرد، از ته کیف در آوردمش و بقيه وسايل رو بدتر از اوضاع قبل ريختم تو کیفم ، فندك قرمز رو سعی کردم روشن کنم, چند بار پشت هم تلاش کردم، آتيش نمیزد، عصبی شدم، باز شروع کردم غر زدن، چی ميشد منم مثل 《مالنا》 وقتی سيگار ميذاشتم گوشه لبم چند نفر پیدا میشدن که برام آتيش بگیرن؟
پ ن: موزیک در قسمت صداها
#مریم_حسنی #داستان #عاشقانه#عشق#