نوشتهها
دسته بندی ها
بهش میگم: مامان یه چند روز بیام خونتون بچهها رو نگه دار . من درس بخونم ؛ امتحان نزدیکه ها.
میگه: آخه اینا که پیش من نمیمونن. آخه تو با دو تا بچه... .
انگار نه انگار خودش تا دیروز گیر دادهبود که سر کار برم و فلان.
میگم: خب با این وضع قبول بشم چی؟
میگه: همینو بگو.
- خب میخوای نرم اصلا امتحان بدم.
- نه ....
میپرم وسط حرفش که تو و حاجخانم(مادرهمسرم) نگهشون میدارید دیگه.
انگار همه مطمئن بودن من نمیتونم کار پیدا کنم که هی میگفتن برو سر کار؛ وگرنه از کمک و فلان هیچ خبری نیست.
میرم تو...
51 بازدید
3 likes
سه سال را صرف تفسیر نقشه ی گنج کردم تا بفهمم کدام مختصات جغرافیایی است در عوض ظرف یک هفته توانستم تمام نمادها را توسط یک شخص متخصص در مجازی تجزیه و تحلیل و رمزنگاری کنم و هزینه ا ی بابت آن نپرداختم ولی اکنون سه شبانه روز است که سینه خیز وارد تونل تنگ و تاریک شده ام و حفر میکنم و پیش میروم و به انتهای مسیر رسیده ام . صدای مهیبی می آید و من نمیفهمم چه شده . کمی بعد خودم را در بین خواب و بیداری و در عالمی عجیب میبینم تا همین حد میدانس...
37 بازدید
2 likes
ماجرا از آنجایی شروع شد که یکی از دوستان قدیمی ام لابه لای حرف هایش به من گفت که خیلی ساده و خوش باورم . او میگفت این خصلت کار دستم خواهد داد . حرفهای عجیبی میزد که پیش از آن نشنیده بودم . نه که از حرفهایش شوکه شده باشم ، نه . به هیچ وجه . بلکه خود پیش از این نمونه های بسیاری از هرآنچیزی که میگفت را طی گذر از مسیر زندگی دیده بودم ، میدانستم که راست می گوید ولی نه آنکه عامه مردم آنگونه ای باشند که او میگوید. او که پس از مدت ها به دیدارم آمده بود و چ...
38 بازدید
1 like
به نام خدا
دختركي باروپوش آبي آسماني دورچين،يقه ي سفيدقلاب بافي،موهاي بافته شده باروبان سفيد،سرخوش وشادوخندان ازدربزرگ دبستانايراندخت زاهدان بيرون مي ايد...بابابزرگ منتظراوست كيفش راميگيرد ...دخترك اماشادوسرخوش وخندان جلوجلوميدودوميچرخد...بابابزرگ نگران به دنبالش .شكوفه جان ندوبابا جان زمين ميخوري...بابابزرگ امروز كيهان بچه ها آمده تازه كيت كت همميخوام...برام ميخري؟؟؟بله باباجان...دستش رابه دستان گرم وپرمهربابابزرگش ميدهد....
دخترك كمي بزرگترشده حالا به مدرسه ي راهنمايي ميرود...راهنمايي رو...
73 بازدید
3 likes
قبل از اینکه من و حامد حدود نوزده بیست سالمان شود، 188 کیلومتر، جادهی سیاهِ آسفالتشده بینمان فاصله بود. اما خدا خواست و اتاقِ ما، 1400 کیلومتر آنطرفتر، تویِ خوابگاهِ دانشگاه فرهنگیان اراک، روبهرویِ هم شد؛ من اتاق شش و او ده.
تویِ والیبال بود که فهمیدم حامد میتواند دوستِ درجه یکی برای من باشد. او پاسور بود و من اسپَکِر. داشتیم حسابی با هم مَچ میشدیم که حامد دانشگاه را وِل کرد و برگشت داراب. برایِ چه؟ میخواست شانسش را بارِ دیگر برایِ پزشکی امتحان کند. نه اینکه معلمی را نمیخواست، نه، و...
187 بازدید
4 likes
اپیزود اول از سه اپیزود .
آنچه خواهید خواند در این اپیزود :
درخت عجیبی بود ولی اینکه این صدای وحشتناک و مخوف رو چطوری ایجاد میکرد برام جای سوال بود . صدای زجه و نوحه و انواع اقسام زوزه ها از سمت دره شنیده میشد یاد حرفهای افراد بومی افتادم و .... از شکاف صخره ای که پشت تنه ی درخت بود خزیدم داخل . یه راهروی تنگ و بعد یه سوراخ گربه رو توی دل صخره . کمی تردید داشتم . ولی رفتم و به یه راهپله رسیدم . قدم روی پله های تاریک گذاشتم . ابتدا با ته داس به هر پله ضربه میزدم ...
67 بازدید
3 likes
وقتی داشتم وارد دفترش میشدم نگاه خانم منشی داشت بهم میگفت:« مراجعه به روانکاو شتریست که در خونهی همه میخوابه»، لبخند من هم بهش گفت « آره! اما صبر کن آخرشو ببینی.»
آقای روانکاو نگاهی به سرتا پای من کرد و نگاهی به بالا تا پایین فرمی که پر کرده بودم، و درست همونجایی که شغلم رو نوشته بودم مکثی کرد، لبخندی بفهمینفهمی وسط تهریش سیاهش جنبید و طوری برای خودش کله تکون داد که صدای توی سرش را شنیدم که :« بهبه! عجب کِیسی! سهل و ممتنع ! تا حالا کجا بودی لعنتی؟!»
لعنتی رو که توی ذهنش گفت خودکار ...
147 بازدید
15 likes
چالش نویسندگی :
از جایگاه متضاد با جنسیت خود یک خاطره ی باور پذیر بنویسید
چالش نویسندگی کارگاه داستان نویسی آذر ۱۴۰۰
ویژه ی محیط همبودگاه نوشته شده است ..
شهروز براری صیقلانی
■ □ مقدمه و آغاز
● ○ خروج از پیله به شوق پرواز
توی محیط دانشگاه همه میدونستیم که فاطی سنگنورد لیگ بانوان کشور بوده . و حتی چندین مرتبه هم بعد برگشت از مسابقات براش پرده تبریک زده بودند جلوی درب دانشگاه شیراز و حین ورود به دانشگاه حلقه ی گل انداختن گردنش و اینج...
107 بازدید
3 likes
تازگی توانسته بودم کمی یخ دل اقا سیروس را آب کنم تا درون آژانس کمتر به من متلک بگوید . از نظرش من یک بچه دانشجوی زپرتی و سوسول بودم که چون در ان شهر غریب و تازه وارد محسوب میشدم میبایست در حاشیه میماندم . اما اینها تنها توهمات او بود چون من هرجایی که باشم برایم توفیقی ندارد و انجا وطن و شهر من خواهد بود . چه شیراز چه بوشهر چه تبریز یا که یزد و کاشان همه جا سرای من است . از طرفی هم من از انسوی کوه نیامده ام که.... از شهر مادری ام تا به اینجا تنها دو ساعت راه است . ان وقت این...
56 بازدید
2 likes
پیرزن سالخورده ای با زولفی سپید و روسری قدیمی ای بر سر بی چتر و بارانی با حالتی قوز کرده و عصایی چوبی در دست کنار خیابان ایستاده بود و باران بر سرش بشکل هاشور زدگی های ممتد می بارید . من از فرط شرمندگی خیس میشدم . نمیدانم چرا .... شاید چون پشت فرمان خودرویی نشسته بودم که مرا از جبر آسمان همیشه بارانی رشت نجات میداد تا خیس نشوم . راهنما زدم و زیر پایش ایستادم . درب را برایش باز کردم و او با کمی مکث و شک و دو دلی گفت :
جوان لباسم خیسه . ماشینت خیس میشه .
لبخندی به مهر زد...
109 بازدید
3 likes
■ فروشنده ی لباس زیر زنانه
یه سری به یکی از دوستان قدیمی زدم که بلطف پشت و پارتی و پررویی در منصب مدیریت یک شرکت عریض و طویل در آمده .
چای و کمی گپ و گفتگو و صحبت های متفرقه زمان را کمی روی به جلو هول داد تا اینکه صدای درب و ورود منشی جوان و مودب و برگه های امضا نشده ای که به بهنام داده شد ....
بهنام در حالیکه پشت میز ریاست اداره نشسته بود بفکر فرو رفت ، منشی اومد و یکسری برگه برای امضاء آورد ، میان برگه ها یک درخواست مرخصی ساعتی درون شهری ...
119 بازدید
3 likes
کفشهای قرمز روی بام
اول مرداد هزارو سیصد و قو...
نامه ای بی مقدمه پیدا میشود ، دخترک در عالم دنیایی کودکانه میپندارد که آن نامه چیز مهمی ست که در زیر کاناپه پنهانش کرده اند ، پس آنرا نگه میدارد ، مدتی بعد....
دختربچه ی هفت ساله برای اولین بار بکمک پدرش از پله های چوبی نردبان بالا میرود و موفق به فتح قله ی خانه یشان یعنی پشت بام میشود ، اما....
دخترک کفشهایی پاشنه بلند را لبه ی بام میابد ، که بطرز عجیبی سرشار از حرفهای ناگفته است، گویی زمانی مالک کفشهای پاشنه بلند ، خود را از ل...
132 بازدید
5 likes
بلاگ نویسان برتر
موضوعات مهم
- قصه بزرگترین ترس زندگی من
- اولین مدارس دخترانه ایران،اولین مدرسه دخترانه،رشت،اولین ها در رشت،شهروز براری،
- خاطره نویسی،خاطرات،شین براری ،
- عشق_
- فضای مجازی، تنهایی، دنیای امروز،
- بزرگ ترین ترس من
- باشگاه کتابخوانی چشمه، آوای کوهستان، کتاب آوای کوهستان، تیرماه
- جمعه
- کافه،گارسون
- پدر
- قصهی بزرگترین ترس من . رامبد خانلری . ترس .
- ترس ، آب
- رامبدخانلری
- تارانتینو
- بیل را بکش
- ترس
- #ترس
- بزرگترین ترس زندگی_مهاجرت _کودکی
- تنفر
- ترس، رامبد خانلری، حکمت سجادی،یک نویسنده یک موضع
- بزرگترین ترس من، یک نویسنده یک موضوع، رامبد خانلری
- پیوند به منابع ،سرگرمی،ادبیات داستانی،لینک ،
داغ از ژوئن 20, 2022









