رُک بگویم: «از خون میترسم.» این را به شاگردهایم هم گفتهام. خجالت هم ندارد. همین ترس از خون بود که بین پوشیدنِ روپوش سفید و معلمی، دومی را انتخاب کردم. البته خیلی هم از روپوشِ سفید دور نیفتادم و شدم معلم زیست. وقتش که برسد کلیه را برای دانشآموزان پاره پوره میکنم. لایه لایهی چشم را به آرامی برای بچهها میشکافم. و همچنین شُش. اما هولناکترین تشریح، شکافتنِ قلبی است که چند ساعتی پیش خون تویش بوده، و الآن خالی است.
البته همهی اینها، مثل قلب، مالِ یک گوسفندِ بیچارهی سربریده شده است. هیچوقت یک قلبِ آدم را از نزدیک ندیدهام. گرچه هر سال بارها و بارها برایِ بچهها از قلب میگویم و خونی که از آن پمپاژ میشود به همهجا؛ اما فقط تعریف میکنم. ندیدهام که. گفتم که، میترسم. حالا فکر کنید من بخواهم خونی که تویِ قلبم فوران میکند توی آئورت را بدهم به کسی دیگر. توی این نُهصد و خوردهای کلمه، میخواهم این را از خودم بپرسم که: «آیا میتوانم خونی که تویِ رگهایم میچرخند را بدهم یک نفرِ دیگر که بچرخد تویِ رگهایش؟»
وقتی این سؤال را از خودم میپرسم، انگار الآن است که یخ بزنم. حتی قلب هم میافتد تویِ هیاهو و خونها را با سرعت پرت میکند بیرون که خونِ جدید زودتر برسند. او هم دلهره میافتد به جانش که: «مبادا این خونها که فرستادم بیرون، خونِ جدیدی نیاید تو؟»
هیچوقت به ذهنم نرسیده که این سؤال را شاگردهایم بپرسم. آیا آنها حاضرند خونشان را بدهند به کسی دیگر؟ حتما یک دو تا جوابِ حکیمانه هم لابهلای مسخرهبازیها درمیآید. اصلا باید از چه کسی بپرسم؟ چه کسی میتواند من را قانع کند که این کار را میتوان انجام داد یا نه؟ آخر شوخی که نیست. تو رویِ یک تخت دراز کشیدهای؛ سر حال. در حالیکه خون، مستانه تویِ رگهایت میرقصند. اما بیخبر از آنکه نیم ساعتِ بعد قرار است تویِ بدنِ نفرِ دیگری بِشکن بزنند که رویِ تختِ کناری دراز کشیده. شاید اصلا برایِ او فرق نکند کجا مَستی کند. رگ، رگ است دیگر. چه تویِ بدنِ یک معلم بچرخد، چه تویِ بدنِ یک فوقتخصص قلب. او فقط تویش جریان دارد. جریانِ زندگی.
شاید سختیِ این کار، بیدار بودنش باشد. اینکه با دو تا چشمهایت ببینی با یک اسکالپِلِ تیز دارند رگِ سبزت را میبُرند و سوزن را فرو میکنند تویش. یک پلک که بزنی، میبینی خون دارد هر لحظه از تو دور و دورتر میشود. و کمکم حس میکنی مویرگهای توی شبکیه دارند از خون خالی میشوند و چشمها حالا همان خونِ تویِ لوله را هم نمیبیند و سیاه میشود. این سیاهی، یعنی کار تمام است. اما تازه برایِ نفرِ کناری کار تازه دارد شروع میشود. و این فکر دردناک است. اینکه میبینی خودت نیستی، و دیگری هست! و اینکه «هست» بودنش، در گروِ «نیست» بودنِ توست. آیا تو «نیست» شدهای؟
اصلا مگر کسی هم پیدا میشود از سیاه شدنِ چشمهایش از نبودِ خون، فراری نباشد؟ به نظرم پیدا میشود. اما دیگر به آنها دسترسی نیست که از او بپرسم «خون دادن چه حسی دارد؟» و واقعا او نیست که تعریف کند و بگوید:
ـ تیرِ کِلاش خورده بود به بالایِ رانم. افتاده بودم پشتِ تپه. نمیتواسنتم جُم بخورم. اما این این دو جملهی چند دقیقه پیش تویِ گوشم بود: «خط را نگه دارید. پشتیبانی میرسد.». و اگر نمیگفتند هم نایِ قدم برداشتن نداشتم. هر چند دقیقه نیمخیز میشدم و تیری دَر میکردم که بدانند، خط خالی نشده و جلوتر نیایند.
به نظرم دارد جالب میشود. با هر فشنگی که از خشابش خالی میشود، خونهایی هم از رگهایِ پاره شدهیِ رانش رویِ خاک ریخته میشود. خاک از خون خیس میشود. چشمهای او دیگر سیاهی میرود. دشمن هر لحظه دارد جلوتر میآید. خونها در حال تمام شدن است. فشنگها هم. پلکها میافتد. تفنگ هم. اما پشتیبانی میرسند. دشمن از خاکِ سرخ در حالِ فرار است. نیروهایِ خودیِ پیروز، میرسند بالایِ سرش. دیگر نبضش نمیزند. خونیِ تویِ بدنش نمانده. قلب خالی شده. خشاب خالیتر.
او را میاندازند رویِ دوش و میبرمیگرداند. مردم میآیند استقبال. همه آمدهاند. آن دورها، رویِ چمنها، چند زن هم دیده میشوند که با نوزادشان آمدهاند. نوزادها وَنگوَنگ میکنند. مامانها پستانک را میکنند تویِ دهانِ نوزادها. نوزادها پستانک را پَس میزند. پستانک میافتد رویِ زمین. اما زمین دیگر خاکی نیست. سرخ هم نیست. زمین سبز شده. زمینی که آب خورده باشد، سبز میشود.
انگار از موضوع پرت افتادهام و زدهام جاده خاکی. تا میرسم جادهی اصلی این خاطره را تعریف کنم:
اولین بار که مثل روز برایم روشن شد که از خون میترسم، وقتی بود که با موتور رفتم تویِ بلوار. پوست و گوشتِ رانِ پایم کَنده شده بود و خون آرام آرام با رگها خداحافظی میکرد. و من از درد نعره میزدم. نه اینکه نوزاد باشم، نه. پانزده سالم بود. دستم به جایی بند نبود. به خونِ سرخِ روان شده از رانِ پایم نمیتوانستم خیره شوم. دستم میلرزید. دلم ضعف میرفت از ترسِ خون. نمیدانم، شاید هم ترسم از خون، به خاطر ترسم از تمام شدنش باشد. اینکه همهی خونها بریزد بیرون. آسفالت را خیس کند. دو ساعتِ بعد که همهی خونها کفِ آسفالت را سرخ کرد، آفتاب بزند و جز لکهی سیاهی چیزی از آن نماند. و این لکهی سیاه هیچ نوزادی را به وَنگوَنگ نمیاندازد. از این لکهی سیاه، هیچوقت چمن سبز نمیشود. هر کسی این لکهی سیاه را میبیند، «نُچنُچ»ی کند و سری تکان بدهد و بگوید: «بنده خدا خونش هدر رفت.»
تازه رسیدهایم به جادهی اصلی. بله. جدی جدی منِ معلمِ زیست از خون خودم میترسم. من از اینکه از خونم چمنی سبز نشود، میترسم؛ بدجور.
قبل از اینکه من و حامد حدود نوزده بیست سالمان شود، 188 کیلومتر، جادهی سیاهِ آسفالتشده بینمان فاصله بود. اما خدا خواست و اتاقِ ما، 1400 کیلومتر آنطرفتر، تویِ خوابگاهِ دانشگاه فرهنگیان اراک، روبهرویِ هم شد؛ من اتاق شش و او ده.
تویِ والیبال بود که فهمیدم حامد میتواند دوستِ درجه یکی برای من باشد. او پاسور بود و من اسپَکِر. داشتیم حسابی با هم مَچ میشدیم که حامد دانشگاه را وِل کرد و برگشت داراب. برایِ چه؟ میخواست شانسش را بارِ دیگر برایِ پزشکی امتحان کند. نه اینکه معلمی را نمیخواست، نه، ولی مثل پدرش، پزشک شدن را بیشتر میپسندید لابد.
حامد میرفت که فراموش شود. اما دو ترمِ دیگر برگشت؛ دستِ پر، با صندوقِ زردآلو. بچههایِ اتاقِ شش و ده چمباتمه زدیم سرِ صندوقِ زردآلو و نشسته نشسته زردآلویِ ریز و شیرینِ باغهای داراب را میانداختیم بالا و هسته را پرت میکردیم وسطِ اتاق. حالا حامد جدی جدی میخواست معلم شود. چون دستش برای رسیدن به روپوشِ سفید کوتاه مانده بود.
اما حامد بدموقع رسید. در و دیوارِ شهر پر شده بود از پوسترِ آدمهای رنگارنگِ سیاسی. حالا کمکم من و حامد زیر پوستِ هم میرفتیم. هر چقدر اشتراک داشتیم، مثل سرخ بودنمان، داشت رنگ میباخت و رنگش را میداد به رنگهایِ خاکستریِ آدمهای سیاسی. وقتی من رویِ تخت درازکِش بودم و نمیدانم در کدام هپروت سیر میکردم، او میآمد سرِ تخت زانو میزد و زُل میزد توی ِچشمهایم و میگفت: «آدمِ سیاسیِ فلانرنگ، فلان است و باید تویِ کاغذِ سفیدِ رأی، اسمِ فلانی را بنویسی.» اما من مگر میتوانستم ساکت بمانم؟ به خیالِ خودم ادله پشتِ هم ردیف میکردم که «این فلانآقایِ فلانرنگ که تو میگویی، فلان سابقهی رنگی در کارنامهی خود دارد. اما آدمِ سیاسیِ این رنگ را ببین. خودت میدانی دیگر چه بگویم.».
همینها مسیرِ جادهی رفاقتِ منِ و حامد را مثل گریدر صاف میکرد. طوری که وقتی از هم جدا میشدیم، میخواستیم سر به تنِ یکدیگر نباشد. البته شاید کمی کمتر. ناسلامتی هر دو پرسپولیسی بودیم. هر چه نباشد ما دوست بودیم. هنوز هم. وقتی من خرمایِ اردهمالی شدهی شهرم گراش را میبردم اتاقِ ده، حتما حامد را میخواستم از رویِ تخت بیاید پایین و خرما بزند تا جان بگیرد. آخر حامد هم مثلِ من لاغر بود. ولی یکجوری بودیم دیگر. انگار میخواستیم حرفهایی را به هم بزنیم، ولی میترسیدیم. از چه؟ هیچکدام نمیدانستیم. همین ما را هُل میداد به سمت شبها. وقتی ساعتِ یکِ بعد از نیمه شب که بچههای اتاقِ ده و شش، همه فارغ از آدمهای رنگی، خوابهای خوش میدیدند، من و حامد تویِ راهرویِ بین اتاقها، چهارزانو چِفت هم نشسته بودیم و فیلمهایِ آدمهای رنگی را برای هم پخش میکردیم.
که «ببین آدمِ رنگیِ تو چه حرفها میزده؟ میدانی چرا فلان حرفها زده؟ سر و تهاش را میدانی؟ میدانی اگر این آدمِ رنگیِ تو بیاید سرِ کار، چه بلایی سرِ این مملکت میآید؟ اصلا فکر کردی اگر به این بابایِ رنگی، که داری گلویت را برایش پاره میکنی، رأی بدهی، باید آن دنیا جوابگو باشی؟» و چه شبهایی که وقتی از هم جدا میشدیم شاید جملهی آخرمان این بود: «تو اصلا تحلیل سیاسی نداری!» یا «اصلا به هر کی میخواهی رأی بده!»
و آسفالت سیاه را وقتی بینمان کشیدند، که آدمِ رنگیِ او شد آدم بزرگِ این کشور. او با فریاد آمد بالایِ تختِ من. پارچهی رنگی را آورده بود دورِ مچِ دستش و سرمست از اینکه: «مردم میفهمند به که باید رأی بدهند. آره. مردم میفهمند.» و منِ به زعم او «نفهم» میماندم تنها، بدونِ حامدیِ که دوستش داشتم.
ما اینطور از هم جدا شدیم. نه اینکه از هم دلخوری داشته باشیم. وقتی فارغالتحصیل شدیم، رویِ هم را هم بوسیدیم. اما یک چیزی گوشهی دلمان، قایم شده بود. میدانید، این حال من و حامد، وقتی هر کداممان برگشتیم شهرمان و معلم شدیم هم ادامه داشت. حالا نوبتِ من بود که دستاوردهایِ آن آدمیِ سیاسیِ رنگی را بکوبم تویِ سرِ حامد و برایش پیغام بگذارم «انگار آن همه مردم هم نمیفهمیدند.» و برندهیِ انتخاباتِ بعد، آدمِ رنگیِ من باشد. اما ما از هم خیلی دوریم. دیگر نمیتوانم بروم بالایِ تختِ حامد و فریاد بزنم. و او چهار سالِ بعد برایم پیغام بگذارد که «مردمِ شما هم انگار نمیفهمند.» ولی ما خیلی زود فهمیدیم که این مردم نیستند که اشتباه میکنند. اصلا آن روزها به این فکر میکردیم که شاید آدمهای سیاسیِ رنگِ ما هم اشتباه کنند؟ چه میدانم. کلهمان داغ بود برای جدل برای آدمهای رنگی. اما الآن فکر میکنیم. ولی شاید کمی دیر. مگر آن چهار سالِ دانشجویی برمیگردد؟ نه.
این «نه» برایِ واقعیت است. اما خیالِ من قدرتِ پرواز دارد. میتوانستیم، من و حامد، دو ساعت بنشینیم تویِ اتوبوس و برویم تهران، استادیوم آزادی. آنجا یکرنگ شویم و همهی فریادها را برایِ رنگِ مشترکمان سرخ، کنار هم خالی میکردیم. اگر آن رزها برگردد، به جایِ اینکه تویِ راهرو بنشینیم کنارِ هم و اشتباهات آدمهایِ رنگیمان را تویِ گوشِ هم واویلا کنیم، میرفتیم تویِ حیاط، زیرِ درخت. شبهایِ زمستانِ سرد، برفی و یخزدهی اراک، جان میداد برای قهوه. همانطور که آرام آرام قدم میزدیم تا قهوه سرد شود، از هم میپرسیدیم «تو عاشق شدی؟» به اندازهی همین حرف زدن دربارهی همین سؤال، دوست دارم به آن روزها برگردم. فقط کاش آدمهایِ رنگیِ سیاسی دیگر نباشند. که اگر باشند، بینِ من و حامد، همان جادهی آسفالتشدهی سیاهرنگ است و بس.
عکس: از اول به آخر: امیررضا نظامآبادی(اراکی)، من(گراشی)، حامد نوابی(جنبشهرِ داراب)، محمدجواد رضایی(جنتشهر داراب)
Hamboodgah | همبودگاه یک تصویر به اشتراک گذاشت
دوستان و اهالی همبودگاه
چالش داریم با جایزه!
از امشب تا دوشنبه ساعت ۸ شب فرصت دارید
با موضوع ماه رمضان داخل شبکه اجتماعی همبودگاه بلاگ بنویسید.
هر شرکتکننده میتواند بین یک تا سه بلاگ بنویسد و حتما...نمایش بیشتر
اولین نفری باش که میپسندی
گلاره جباری
زن.
زندگی می کند در
ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
از پارسال که احمد توی مدرسه المشنگه به راه انداخت، فهمیدم که من هم یک پرستارم. اما حالا خودم باید بخوابم که پرستار بیاید بالای سرم. فقط سقف را میبینم و تا اندازهای میتوانم از اطرافم با خبر شوم که سیاهیِ چشمانم در سفیدی تکان میخورد.
خودم هم نفهمیدم چطور شد که این بلا سرم آمد. دردش خیلی وقت بود ساکت شده بود. رضا هم بزرگ شده بود و مشغولیتهای من هم بیشتر. غرق رضا بودم و نمیفهمیدم درد منتظر یک جرقه است. احمد هم نمیدانم چطور یازده سالش شد. فرصتی باقی نمانده بود که به درسهایش برسم. آمدن کرونا هم دیگر کار را سختتر کرد. با تبی که به جانِ رضا افتاد و ولکن هم نبود، گفتم کارش تمام است. وقتی به دنیا آمد، بیست روزی در بیمارستان بستری بود. دکترها نمیدانستند چرا این شکلی شده. دهانش همیشه باز بود و پاهایش چنان روی هم افتاده بود که نمیشد از هم جدایشان کرد. برای نگهداری از یک معلول آماده نبودم. دکترها میگفتند شاید اکسیژن کم آورده. بارها سوزنی را فرو کردند توی کمرش و آب از نخاعش گرفتند. اما بیفایده بود. الآن پانزده سال است که رضا را به همین شکل، افقی، روی دستانم است.
تبی داشت که پایین نمیآمد. پاهای کجوکولهاش را با آب شستم. بیفایده بود. تب داشت، اما میلرزید. سرفه هم میکرد. از سرفههایش دلم ریش میشد. چطور با دهانی که نمیتوانست باز و بسته کند، سرفه میکرد. چشمانش به من بود. گرچه سیاهی چشمانش دیوار را نشانه رفته بود. میدیدم که توانی برایش نمانده. بردمش بیمارستان. گفتند باید بستری شود. مگر میتوانستم از او دل بِکنم؟ پانزده سال تر و خشکش کردهام. نمیتوانستم. گفتند باید بستری شود. پسرِ پانزده ساله را در بخش اطفال بستری کردند. آخر مثل بچه باید ازش نگهداری میکردند.
یک روز بعد گفتند تستش مثبت شده. همین کافی بود که جرقه اول درد زده شود. گردن و کمرم به صدا در آمد. دردِ کهنه بود. نو شد. بردنش بخش کرونا. آنجا دیگر نمیتوانستم حتی ببینمش. التماس میکردم. به پایشان افتادم که باید من کنارش باشم. بنده خداها قبول کردند. آخر پرستار کم داشتند. دردسرهای خودشان و شلوغیِ بخش کرونا یکطرف، تر و خشک کردن یک معلول هم یک طرف. آخر من هم شدم پرستار.
همین ده روز پیش بود که معلمِ احمد در گروهِ مادران، روز پرستار را تبریک گفت. اسم دو تا از مادران که پرستار بودند هم آورد. احمد دور از چشمان من این پیام را دیده بود. در جوابِ معلم نوشته بود: «چرا هیچکس به مادر من تبریک نمیگوید؟ مادر من هم پرستار است. پانزده سال است که از برادرم پرستاری میکند.» آخرش هم نوشته بود: «مامانم دوسِت دارم.» البته فقط امسال نبود. سالِ قبل، احمد مدرسهی دیگر بود. سر صف، مدیر مدرسه اسامیِ دانشآموزانی که مادرشان پرستار است را میخواند. احمد با بغض میآید جلویی صف، داد و بیداد راه میاندازد که مگر مادر من پرستار نیست؟ چرا به مادر من تبریک نمیگویید؟ با چشمانِ پفکرده، بدون کیف، رسید خانه، نفسنفسزنان پرید توی بغلم و من را بوسید. خیسیِ بوسههایش با اشکش یکی شده بود. رضا فقط ما را با چشمانش میدید. «أأ...أأ...واا...واا...» ازجمله آواهاییست که رضا استفاده میکند. دیدن لبخندش برای من، پدرش و احمد شده یک آرزو. البته پلکهایش که به هم نزدیک میشود، میتوان خوشحالیاش را تشخیص داد.
وقتی با لباسِ گان، شیلد، عینک مخصوص و پاپوشها که پوشیدنش، سرجمع یک ربع طول کشید، رفتم بالای سرِ رضا، رضا من را نشناخت. همین یک روزی که منتقلش کردهاند بخش کرونا، آرام و قرار ندارد. نمیگذراد ماسکِ اکسیژن روی صورتش بگذارند و گردنش را به دو سمت تکان میدهد و میگوید: «آآ..آآ...» سرپرستار میگوید نمیداند مشکلش چیست. جواب میدهم: «مادرش را میخواهد.» اما وقتی با این لباسها رفتم بالایِ سرش دلم لرزید. من را نشناخت. دستی به سرش کشیدم. کمی ساکت شد اما آرام نه. دور از چشمِ پرستاران عینکِ بخارگرفته و شیلد را برداشتم. چشمانم، به سیاهیِ منحرفشدهی چشمانش افتاد. هر دو چشمانمان خیس شد. انگشتانِ بلند و کوتاهش را به دستانم نزدیک کرد. سرد بود. من هم سرد بودم. اما آرام شد. ماسکِ اکسیژن را که روی صورتش گذاشتم، پلکهایش را برهم گذاشت و خوابید.
به پرستارها میگفتم: «اگر کاری دارید به من بگویید. بعد از پانزده سال، آنقدر یاد گرفتهام که بتوانم کمکدستتان باشم.» تشکر کردند از اینکه خودم آمدهام و پرستاری فرزند معلولم را میکنم. دو هفته بالای سرش بودم. هیچکس جواب درستی به من نمیداد که چرا او را مرخص نمیکنند. از نوشتههای توی مانیتورِ بالای سرِ رضا هم سر درنمیآوردم. اما همه به من امید میدادند که رضا خوب میشود. ولی یک صبح، نماز خوانده بودم که رقتم اتاق رضا. تخت خالی بود. مانیتور هم خاموش. افتادم. گردن وکمرم با هم گرفت. خشک شده بودم. مثل درختی در پاییز. دیگر جرقهی نهایی زده شده بود. چشم باز کردم رویِ تخت بودم. ماسکِ اکسیژن روی صورتم بود. فقط میتوانستم، نورِ سفیدِ سقفِ اتاقی که رضا در آن بستری بود را ببینم. من جایِ رضا بستری بودم. نمیدانستم احمد کجاست؟ رضا کجاست؟ حتما رضا مُرده. خیلی وقت است منتظر رفتنش هستم.
پرستار آمد. چشمانِ نگران من را که دید گفت: «رضا را منتقل کردیم بخش آیسییو، مراقبتهایِ ویژه. نگران نباشید. حالش بهتر شده.»
نفس کم آورده بودم. فقط در دل گفتم که: «رضا در آییسییو، نیاز به مراقبتهایِ ویژهی مادرش ندارد؟» اشک از گوشهی چشمانم به بالشت رسید.
ـ ای مادرت بمیرد رضا... .
روزی را به یاد میآورم که رضایِ بیست روزه را از بیمارستان مرخص میکردیم. همه میگفتند: «این دیگر برای تو بچه بشو، نیست...» راست میگفتند. بچه نشد، رضا، همه زندگی مادرش شد.
نمیدانم چند ماه است. ساعت یازده شب به بعد، حاشیهی خیابان، چهارزانو نشسته. کفِ دو دستانش را حلقه کرده دورِ چوب، سرش را تکیه داده به آن. در این چند وقتِ اخیر که سوزِ سرما تا مغز استخوان نفوذ میکند، سر و صورتش را چنان پوشانده که فقط پلکهایِ بر هم گذاشتهاش دیده میشود. همیشه میدیدم که گونیِ نیمهپُری که سرش را هم پیچانده، کنارش هست. به خیال اینکه پسرکیست زبالهگرد، کارش را به سرانجام رسانده و با کسی وعده دارد آنجا بنشیند تا بیاید دنبالش.
کلنجارِ همیشگیام با خودم این بود که ببینم این پسر کیست اینجا؟ چه میکند؟ چرا اینجا، نشسته، خوابیده؟ اما خیابان ِاصلی همیشه پررفتوآمد هست؛ حتی یازده شب به بعد. همین نمیگذاشت بروم کنارش و با او گپ بزنم. تا امشب. به فاطمه، همسرم، گفتم: «من باید امشب باید با این پسر صحبت کنم.»
پسر، حاشیهی خیابان نشسته بود، مثل همیشه. سرعت را کم کردم. دو سگ، خودشان را جمع کرده بودند و یک متر آنطرفتر خوابیده بودند. آرام از حاشیهی خیابان رد شدم. فاطمه گفت: «این که پیرمرد است!» میشد از رنگِ آفتابسوخته و چروکِ دور چشمانش تشخیص داد. رفتم جلوتر. ترمز کردم. کمی مکث؛ دور زدم. آن سمت خیابان ایستادم. خیره شدم. این پیرمرد کیست؟ چرا در این سرما نشسته؟ چند تا عکس گرفتم ازش.
دنبال بهانهای بودم بروم کنارش. فاطمه گفت: «ظرفِ غذای نذری هست. ببر برایش.» ادامه داد: «اگر قبول کند.» دور زدم. ترمز دستی را کشیدم. ما که ایستادیم، پیرمرد دستمال دورِ صورتش را آورد پایین. ریشِ یکدست سفید، توی صورتش خودنمایی میکرد. رفتوآمدِ ماشینها کم نبود. دِلدِل کردم که بروم، نروم. ظرف غذا را برداشتم و پیاده شدم. نزدیکش که میشدم، صورتش را به سمت من برمیگرداند.
سلام کردم. جواب داد. خودم را خم کردم و ظرف غذا را به طرفش گرفتم. دستانِ پر چینوچروکش را به سمت سینهاش برد و گفت: «خدا عمر با عزت بدهد. نمیتوانم.»
گفتم: «غذای نذریست. بفرما.»
گفت: «این غذا یک میلیون هم بیشتر قیمت دارد. ولی من نمیتوانم بخورم.»
کماکان دست به سینه بود و برایم دعا میکرد.
گفتم: «برنج است. غذا. نذریست.»
نمیدانستم چه بگویم. جملهی قبلی را دوباره تکرار کردم.
با چشمانی بسته گفت: «دلم میخواهد ظرفش را هم بخورم. ولی نمیتوانم. معدهام خراب است. ببخشید. بخورم، استفراغ میکنم. خدا...»
دعا کرد برایم. بین دعا هم چند باری گفت: «خودت را خم نکن. صاف شو. کمرت درد گرفت.».
حرفی که میخواستم بزنم را زدم: «چرا توی این سرما نشستهای؟ چرا اینجا؟»
گفت: «زنم مریض است. پول ندارم. اینجا نشستهام شاید کسی من را ببیند، کمکی کند.»
پرسیدم: «کسی کمکی هم میکند اینجا؟»
یکبار دیگر گفت: «کمرت درد میکند. صاف بایست.» ادامه داد: «هزار تومان، دوهزار تومان. زنم مریض است. سکته کرده. پول ندارم دوا و درمانش کنم. سکته کرده، زبانش افتاده بیرون.» زبانش را از کنجِ لبهایش آورد بیرون. گفت: «اینجور!» گفتم: «عکست را وقتی آن سمت خیابان بودم، گرفتم، اشکال ندارد عکست را منتشر کنم؟» جواب داد: «دیدم اول آمدی اینجا، بعد دور زدی رفتی آنطرف. نه، چه اشکالی دارد.»
کاش به سؤالهایی که میخواستم ازش بپرسم فکر کرده بودم. انگار دیگر حرفی نداشتم. بار دیگر غذا را تعارف کردم. همان حرف قبلی را زد. میرفتم به سمت ماشین دستانش را تا مقابل صورتش آورد بالا و برایم دعا کرد. داخل ماشین دنبال پولِ نقد میگشتم. دو تا پنجهزاری پیدا کردم. خواستم پیاده شوم که زنِ جوانی از خیابان رد شد و آمد سمت پیرمرد. پولی را داد دست پیرمرد و رفت به سمتِ ماشین، که آن سمتِ خیابان پارک کرده بود. پیرمرد کماکان دستانش را روبروی صورت، رو به آسمانِ تاریک، گرفته بود. پیاده شدم. پول را دادم و برگشتم. به فاطمه گفتم عکس بگیرد. وقتی عکس میگرفت دستانش بالا بود. آرام از او دور شدم. یکی از سگها به خودش تکانی داد و دوباره درهم رفت و پهن شد روی پیادهرو.
نشد که بپرسم: «چرا این ساعت؟ چرا اینجا؟ چرا در این سرما؟ چرا فقط مینشینی و نگاه میکنی؟ چرا درخواست کمک نمیکنی؟» و چند «چرا»ی دیگر که نمیشد یا نخواستم بپرسم ازش. ولی این سؤال همیشه همراه من خواهد بود:
«این همه ماشین و موتور از روبرویِ این پیرمردِ ریزنقشِ حاشیهی خیابان رد میشوند. چند نفر او را میبینند؟ آیا واکنشی نشان میدهند؟ آیا تا به حال ترمز کردهاند که کمک کنند؟» من یک لحظه میبینم و رد میشوم. رد میشوم. رد میشوم و رد میشویم. رد میشوم، ولی به این جملهاش که گفت: «خودت را خم کردهای. صاف بایست، کمرت درد میکند.»، خیلی فکر میکنم. محتاج بود، ولی به به فکر دردِ احتمالیِ کمرِ من بود.
مادرش که زنگ زد و گفت فردا شب خانهی سیاوش مهمانیم، گفتوگو با خودش را شروع کرد. دستکشش را در حالیکه با خود میغُرید، در آورد و روی ظرفشور انداخت. گفت: «من هم هِی باید بشورم و بشورم. جونم بالا اومد. اَه.» و همیشه در جوابِ شوهرش نادر که میگفت یک خدمتکار بیاوریم، میگفت: «پولِ بیزبون رو چرا بدیم به یکی دیگه؟ خودم میشورم.» و دیگر شوهرش جرأت نداشت در جوابش بگوید: پس غر نزن!
دستانش را با حولهی بزرگِ قرمز خشک کرد و رفت توی اتاق خواب. روبرویِ میزِ آرایشی ایستاد. کمی به خودش خیره شد. استخوانِ گونهاش بیرون زده بود. چینی به پیشانیاش انداخت. در حالیکه کشویِ دومِ میز را باز میکرد گفت: «ای وای من.» کشو را زیر و رو کرد و هر چهار دفترچه را انداخت رویِ تخت. کشو را بست و نشست کنار دقترچهها. دفترچهها را ورق زد تا رسید به حرف «س». اسامی را بلند بلند برای خودش میخواند.
ـ آقاسیامک، رئیسِ نادر.
ـ سوسنِ آراشگر.
تا رسید به: «سیاوش، شوهرِ آبجی ندا»
ندا خواهرش بود. یک خیابان بالاتر از آنها زندگی میکردند. با اینکه چند سالی از او بزرگتر بود، ولی بچه نداشت.
بقیه دفترچهها که هر کدام یک رنگی بود، را به داخل کشو انداخت. دفترچهای که اسمِ سیاوش را توی آن پیدا کرده بود را برداشت و رفت تویِ هال رویِ مبل نشست. روشن بودن دو چراغ، آزارش میداد. رفت تا یکی را خاموش کند.
ـ صد بار گفتم فقط یکی رو روشن کنید. مگه حرف توی گوششون میره؟ یاسین توی گوشِ... .
بقیهی حرفش را خورد. صفحهی سیاوش را باز کرد. زیر لب زمزمه کرد: «16 مهرِ 90، ختنهسورونِ حمید، یک شلوارِ جینِ آبی برای حمید. قیمت 12 هزار تومان.»
«16 اسفندِ 90، جشن دندونیِ حمید، 30 هزارتومان پول توی پاکتِ نامهیِ سبز.»
زیرِ پاکتِ نامه با خودکار قرمز پرانتزی باز کرده بود و نوشته بود: «500 تومان»
«تاریخ 16 اسفند 91، از شیر گرفتنِ حمید، شیرینیخوریِ چینی.»
شانهی کوچک را از توی ِموهایش درآورد. موها را مرتب کرد و دوباره شانه را تویِ موهایش فرو کرد. گفت: «پس چرا قیمتش رو نپرسیدم؟»
تلفن را برداشت. 118 را گرفت. گفت: «شماره تلفنِ چینیفروشیِ مرکزی رو میخواستم.» تا اپراتور شماره تلفن را برای او بخواند، مخاطبینِ موبایلش را نگاهی انداخت. پیدا نکرد. گوشی را بین گوش و شانهاش نگه داشت و شمارهی چینیفروشی را در موبایل ذخیره کرد. شماره را گرفت. فروشنده جواب داد.
ـ سلام. صبح بخیر.
ـ سلام. شیرینیخوریِ چینی قیمتش چنده؟
ـ چه اندازهست؟
دوید به سمت آشپزخانه تا شیرینیخوری را اندازه بگیرد. انگشتانش را از هم فاصله داد. گفت: «تقریبا دو وجب.»
ـ یک دقیقه گوشی رو نگه دارید.
فروشنده ظاهراٌ به مشتری حضوری پرداخت. زن، تلفن را قطع کرد و خیره به موبایل گفت: «اگه از مغازه زنگ زده بودی هم میگفتی یه دقیقه صبر کن؟ از کیسه خلیفه میبخشه.»
یک دقیقه دیگر دوباره تماس گرفت. فروشنده شماره را شناخت.
ـ عذر میخوام قطع شد. 45 هزار تومن.
زن بدونِ خداحافظی قطع کرد. کنارِ شیرینیخوری در صفحهی سیاوش نوشت: «15 هزارتومان.» و با زمزمه گفت: «دیگه بیشتر از پونزده تومن که نبوده. چند سال گذشته. همه چی گرون شده.»
دفترچه را ورق زد و مناسبتها را خواند تا رسید به حمیده. «دنیا آمدنِ حمیده، حموم رفتنِ هفتمِ حمیده، سوراخ کردنِ گوشِ حمیده، تولد سهسالگی، چهارسالگی و...» همیشه به نادر میگفت: «تولد بچهها رو باید از حداقل سه سالگی به بعد گرفت.» وقتی شوهرش دلیل را میپرسید در جواب میگفت: «باید بچهها یادشون بمونه کی، چی براشون آورده که در همون حد جبران کنن.» و نادر میترسید به همسرش بگوید تو که همهاش را یادداشت میکنی!
زن مرحلهی اول را پشت سر گذاشت. نگاهی به ساعت انداخت. یازدهِ صبح بود. هنوز دو ساعت مانده بود که حمید و حمیده از مدرسه بیایند و دست کم سه ساعت تا آمدنِ نادر. ماشین حسابِ گوشیاش را باز کرد. قیمتِ تمامِ هدایایی را که ندا از وقتی رفته بود خانهی همسرش، سیاوش، برای او آورده بود را جمع زد. حالا باید دنبال یک معادل خوب میگشت.
ـ حالا چی بگیرم که نه بگن خسیسه، نه بگن میخواد مالش رو به رخِ ما بکشه.
پوزخندی زد که فقط چهار دندانش پیدا شد. بشکنی زد که الگنوها توی دستش جرینگجرینگ صدا کرد. گفت: «من خواهرای سیاوش رو میشناسم. کافیه ما از خونه ندا بیایم بیرون. چه حرفا که نمیزنن. هی میگن نگاه چی آورده برا خواهرش. خواهرش هزار تا مراسم رفته و هزارتا کادویِ مختلف برده، اونوقت ببین چی آورده...پف... .». خودش جواب خودش را داد: «مگه من جلوشون رو گرفتم. سالی یه مهمونی میگیرن، توقع دارن کادو کادو پشت سر هم براشون بیارن؟ خب نمیشه. ما هر مراسم کلی خرج میکنیم میوه و شیرینی میخریم میگذاریم جلوشون. گرسنه میان، سیر میرن بیرون.»
انگار ندا و خواهرانِ سیاوش روبرویش، روی مبل نشسته بودند و داشت برای آنها قضایا را باز میکرد. رفت آشپزخانه. از هال که رد میشد، چراغِ دیگر را هم خاموش کرد و پرده را کشید. نورِ خورشید، هالِ بزرگ که با یک فرشِ دوازده متری پوشیده شده بود را روشن کرد. مبلها را به گونهای چیده بود که جایِ خالیِ فرش را در آن هالِ بزرگ بپوشاند.
درِ قابلمه را برداشت. با ملاقه چوبی، قابلمهی تفلون را هم زد. آرام این کار را انجام میداد که مبادا خَشی به کفِ قابلمهی گرانقیمتِ تفلونش بیفتد. ملاقه را به زیر خورشت زد و تکههای گوشت را بالا آورد. خواست مطمئن شود. شروع کرد: «یک، دو، سه و...» تا دوازده شمرد. زیر لب گفت: «آها، درست شد. هر نفری سه تکه.» یک تکه استخوان هم بود که کمی چربی و گوشت به آن چسبیده بود. در دل گفت: «این هم برا نادر. هر چی نباشه خرجیمون رو میده.»
سرگرمِ غذا بود. ولی ذهنش درگیرِ هدیهای بود که امشب باید در مهمانیِ خواهرش با خودش داشته باشد. اول به ذهنش رسید پنجاه هزار تومان پول را در پاکتِ نامه بگذارد و ببرد. ولی سریع پشیمان شد.
ـ به اندازه 50 تومن 6 تا لیوان یا 6 تا استکان یا 6 تا ظرف یا یه چیزِ دیگه میبرم.
استدلالش این بود که پاکتِ نامه کوچک است. اندازهی بزرگی ندارد. ولی جعبهی ششتاییها از لحاظ بزرگی، به اندازهی کافی بزرگ هست و با خود گفت: «با نادر سری به بازار میزنیم شاید خریدِ قدیم چیزی به تورمون خورد.»
به هال رفت تا رویِ مبلِ تکی بنشیند و فکر کند. اما ذهن پریشان، پایش را به لبهی فرش گیر انداخت. خواست خودش را کنترل کند که نیفتد، اما نتوانست. پایش پیچ خورد و روی یکدست افتاد. «آخ» اولین آوایی بود که بعد از افتادن از دهانش خارج شد. مچِ پایش تیر میکشید. یکجا بند نبود. چهاردست و پا به سمت مبل رفت تا تلفن را بردارد و به نادر زنگ بزند تا خودش را برساند و او را به یک درمانگاهی جایی ببرد. اما به مبل که رسید پشیمان شد. درد لحظه به لحظه بیشتر میشد. به مبل تکیه داد. با کف دستانش مچِ پایش را مالش میداد. اما درد آرام نمیشد. به خود میپیچید. از بس به صورتش فشار آورد، چند قطرهای آبِ شور از چشمانش به روی گونه افتاد.
دستهی مبل را عصا کرد. وزن نه چندان سنگینِ خودش را به روی یکپا انداخت و لنگلنگان خودش را به آشپزخانه رساند. درِ یخچال را باز کرد. دو تخممرغ از یخچال برداشت. ظروف ادویه را کنار خودش گذاشت و دستبهیخچال، با احتیاط نشست. از اینکه یادش رفته بود کهنه و دستمال را کنار خودش بگذارد بعد بنشیند، دندانقروچه کرد.
کمی بدن خودش را کشید، از روی اوپن، دستمال کاغذی را برداشت. چهار دست و پا راه افتاد و از پشت یخچال کهنهپارچهای را برداشت. درِ کابینت پایین را باز کرد. کاسهای را جلوی خودش گذاشت. زردچوبه را در کاسه ریخت. کف کاسه کامل زرد شد. یک تخم مرغ را به لبه کاسه زد و شکست داخل کاسه. خواست تخممرغ دیگری بشکند که پشیمان شد. قاشق نداشت. دو دو تا چهار تا کرد:
ـ من که قراره دستم کثیف بشه، دیگه چرا قاشق کثیف کنم که آب برا شستنش مصرف بشه؟
از شوقِ استدلالش درد را فراموش کرد. با انگشت اشاره تخممرغ و زردچوبه را هم زد. زردیِ زردچوبه روی الگنوهای طلایی معلوم نبود. سعی کرد مچِ پایش را تکان دهد تا محل دقیق درد را بیابد. کمی پایینتر از قوزک پا، درد را یافت. وقتی انگشتش را به محل درد میکشید، درد تا فرقِ سرش میرفت. با کف دست مواد را به قوزکش کشید. از خنکیِ تخممرغ، احساس خوشايندی داشت.
ـ حالا ویزیت، عکسبرداری بعد هم گچ... اوه. چقد به صرفه شد.
چند برگ دستمال کاغذی را روی قوزک گذاشت. پایش را به سختی بلند کرد. کفِ پایش را رویِ پارچهی پهن شده گذاشت. کهنهپارچه را به هم آورد و گره زد. «آه»ی کشید و خندید. از این فکر جدید که به سرش زده بود و باعث خندهاش شده بود، بلند بلند خندید. به سرعت چهار دست و پا به سمت هال رفت تا تلفن را پیدا کند. انگار نه انگار مچِ پایش آسیب دیده است. سریع شماره گرفت. آب دهانش را قورت داد.
ـ سلام مامان. راحت شدم. چقد غصه خوردم از وقتی زنگ زدی و گفتی قراره بریم خونهی سیاوش.
مادرش پرسید: «چطور؟» که زن گفت: «توی فکر بودم چی بگیرم برای ندا، که پام پیچ خورد. حالا دیگه نمیتونم راه برم. باور کن مامان. عصا هم نداریم. شب رفتی از طرف من عذرخواهی کن. بگو خیلی دلش میخواست ولی...».
وقتی با مادرش حرف میزد حسِ پیروزی داشت. گوشی را که قطع کرد، سرش را به مبل تکیه داد. چشمانش را بست. لبخندی زد و گفت: «چقد به صرفه شد!»
رضا تهوری
تبریک میگم بخاطر داستان بسیار زیبا و تبریک بخاطر انتخاب اول هیئت داوران. قلمتان مانا و سبز.
-
دوست داشتن
1
- فوریه 28, 2021
مجتبی بنیاسدی
ممنون. خیلی لطف کردید و اومدید داستان بنده رو خوندید. سربلند و باعزت باشید.
-
دوست داشتن
- مارچ 1, 2021














