حرفه ام مهندسی است و گاهی دلنوشته ای اینجا به جا میگذارم.
آگوست 24, 2021
31 بازدید
چند وقت پیش با ی دوستی داشتیم صحبت میکردیم سرموضوع همیش گی استقلال زنان و زنان قوی و بحث رسید سر بیوی خانومایی که تاریخ ازدواج و اشنایی و اینا رو زدن تهش با استیکر چش م زخم ( طرفدارای کارما) یا ایه و حدیثی ( مذهبیون) سعی میکنن از دستاوردشون مراقبت کنن. و خب طبیعتا کلی خن دیدیم و مسخره کردیم که چی میشه یک ادم هویت خودشو توی همسر کس دیگه ای شدن ببینه؟ چرا هیچ مردی این کارو نمیکنه؟
ولی من همون موقع ذهنم درگیر بیوی اینستا شد. که واقعا خی لیا خودشونو باهمین بیو تعریف میکنن. یکی با شغلش، دانشگا هش، دکتر و مهندس و نویسنده یا مدل بودنش حتی بعضی قد و وزن و ماه تولد و شهر تولدو و هزارچیز عجیب غریب دیگه.
راستش من نفهمیدم از چه سنی و کی اینقد دستاورد سالار شدیم و به این فک کردم این چه بلاییه که نظام سرمایه داری سر نسل ما اورد که شدیم ادم بزرگه ی دنیای شازده کوچولو که ع اشق عدد و رقمیم؟
“آدمبزرگها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با اونا از یک دوس ت تازه حرف بزنی، هیچوقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمیکنن،هیچوقت نمیپرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازیهایی رو دوست داره؟ پروانه جمع میکنه یا نه؟ میپرسن چندسالشه ؟ چندتا برادرداره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق میگیره؟
و تازه بعد از این سوالاس که خیال میکنن طرف رو شناختن!
اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز ک ه جلو پنجرههاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتوننمجسمش کنن. باید حتما بهشون گفت یک خونه چند م یلیارد تومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!”
آگوست 17, 2021
45 بازدید
خاک را ارزان فروخت شاعر بی ایمانی که چشم هایش به غروب خ یره شده بود و دستش در رقص پایین آوردن پرچم بود...
1 نفر دوست داشت
روبه رو ديوار پشت سر آوار
درها بسته و ستونا ديوار
در بيابون يكي چشمه نيست
شكسته سدِ پشت كوه پير
چهره ها بي روح
روحا بي جونن
سرفه ها خالي
دستها بي خونن
جنازه پشت جنازه مياد
درد و بغض و تب دارن ميخونن
روزا تاريكو شبا سياهه
اين قصه ي روز بايد بخوابه
اين قصه ي روز بايد بخوابه....
نگاه میکنم به شب
شهر در تکاپویی سهمگین به خواب رفته
کجاست دغدغه ی کورسوی امید واهی؟
کجاست دست زمان بر فراموشی؟
نگاه میکنم به شب
شب، تمام شهر شده
شب، تمام مردم
و طوفان روزی مردم خواهد شد انگاه که ...نمایش بیشتر
دیر زمانی است چشم به راه آیینه ام
تا بشویم چشمان از دیگری سیر را در ان
و بنوازم سرودی دیگر بر این جان بی آشیان
دیر روزی است که چشم به آسمان دوخته ام
تا بشویم تن را در سپیدی سحر
و بزدایم غبار غم از ج...نمایش بیشتر
در ورای خاطره ها، در ورای تصور نامت، صدایت، چشم هایت
در ورای اندیشه ی دست هایت
دلم تصور تو را میخواند، حجم حضور اندکت را
روشنایی تابیده از چشمانت به سوی قلبم را
تو اندیشه ی پاک زمانه ی منی
تو دین و ...نمایش بیشتر
مجتبی بنیاسدی
زندگی می کند در
فارس, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
از وقتی رسیده بود به میز تحریر خیره شده بود دوست داشت بره پشتش بشینه، قلمو دست بگیره و بنویسه. امروز وقتی بعد ۱۰ ساعت نشستن پشت میز از سر کار برمیگشت و توی ماشین صدای گوینده پادکست با ترافیک سنگین پارک وی و هوای همیشه الوده تهران و برگشت نفساش به صورتش پشت ماسک کلافش کرده بود، یک لحظه فکر کرد همیشه دوست داشته بنویسه از بچگی و اگه بمیره این حسرتو به گور میبره. یاد دوران دبیرستان افتاد که نثر ادبی می نوشت و شعر نو میگفت به اصرار دوستش که مجری ثابت مدرسه بود سر صف شعراشو خونده بود و همه دست زده بودن و یهو صدای خنده ی دخترعموش که داشت شعر عاشقانه ی بی غرضی که تازه نوشته بود و میخوند با صدای بوق ماشین عقبی توی سرش پیچید.
+مردم رد دادن انگار این ی متر خالی شده رو من دو ثانیه زودتر برم حضرت میرسن با پرایدشون برن کارخونه رو ارتقا بدن و اقتصاد مملکتو نجات بدن. بابا دو دقیقه دیرتر مسافرتو میرسونی بوق زدن نداره.
چطور یک خنده باعث شده بود کلا قلمو بذاره کنار؟ شاید چون خیلییی خجالتی بود و ارزوش بود مثل دخترعموش خونگرم و اجتماعی باشه و بلد باشه تو بحث ادم بزرگا شرکت کنه شایدم دنبال تاییدش بود. نمیدونست چی توی اون خنده بود که تمام بدنشو خیس عرق شرم کردو کل شبو گریه کرد. باز صدای گوینده پادکست
که راجع به ندای درون حرف میزد از فکرو خیال بیرونش آورد.
-برید به سمت ندای درونتون تا بفهمید چی از دنیا میخواید. این بزرگترین مشوقتونه.
+اه لعنت به این ماشین عقبی.
سعی کرد تا جایی که ترافیک کیپ تا کیپ راه میده بره کنار تا ماشین عقبی رد شه. شیشه رو کشید پایین.
+ بیا اقا برو دودکشای کارخونت نخوابه اقتصاد مملکت فلج شه.
نگاه مات راننده میانسال باعث میشه جا بخوره.
+ کاش نمیگفتم. چقد دارم مثل دخترعموم بی ملاحظه میشم. چرا دختر بچه جلو نشسته بود؟ نکنه دخترش بود؟ اخ لعنت به من. از کی اینقد بی ملاحظه و عصبی شدم اخه. خدا کنه لااقل دختر بچه نشنیده باشه.
نگاه خیرش از سفیدی رنگ میز تحریر به گلدون کوچیک و خودکارای رنگی و دفترچه قشنگش که قرار بود مشوقش باشن برای زبان خوندن و مهاجرت افتاد.
+کاش دوره پارسالی داستان کوتاهو میرفتم. استاد خوبیم داشت. اونوقت الان مینشستم داستان مینوشتم من که بلد نیستم. به هر حال داستان نویسیم تخصص میخواد. الان همه دوره ها انلاین شدن بدرد نمیخورن که. لعنت به این کرونا که به زندگی نکبتمون بیشتر گند زد.
حس کرد گشنشه ساعت ۹ شب شده بود و هنوز لباسشو درنیاورده بود.
+ چندتا شنیسل و سیب زمینی سرخ کنم عکسشو بفرستم توی گروه فامیلی. همش که نباید تازه عروسا عکس سفره رنگین بفرستن بذار ی عکس شام مجردیم توش باشه.
ی حساب سرانگشتی کرد که اگه ی دوشم بگیره دیگه ۱۰/۳۰ شده و باید بخوابه که بتونه باز فردا ۶/۳۰ بیدار شه.
+نمیشه که کار نکرد و پول درنیاورد که. اگه مثل این دختر جدیده بابام پولدار بود، لازم نبود کار کنم میرفتم کلاس داستان نویسی. دختر افاده ای چه شانسیم داره دانشگاه ازاد ناکجا اباد درس خونده اومده نشسته بغل من بعد تو مصاحبه به معدل ۱۶ دانشگاه تهران من گیر دادن که چرا کمه. اینهمه درس بخون ی عمر ازمون تیزهوشانو کنکور و چنتا رفرنس واسه هر درس تو دانشگا اخرش بشین بغل ایشون که همه عمرش عشقو حال بوده و از کجا معلوم شاید بیشترم حقوق بگیره. ااا چطور مدیرمونم جلوش خم و راست میشد! چشم امیدم به این بودا که اینم اینطوری از آب درومد. خدااایییش چه اعتماد به نفسیم داره من اگه جای اون بودم و میومدم توی همچین محیطی اشکم درمیوند که از پسش برنمیام. حالا فردا ی سوال ریز میپرسم که جوابشو بلد نباشه بادش بخوابه.
باز ساعتو نگا کرد دیر شده بود نمیرسید شام درست کنه گوشیشو دست گرفت رفت تو گروه دوستاش.
+ بچه هاااا ی همکار اومده برامون داف ازینایی که فقط عشقو حال بودن و هیچ کار مفیدی تو زندگیشون نکردن.
+ بابا همه جا همینه بخاطر رانت باباش اوردنش باید محصول رو بفروشن که همه چی کیفیت نیست رابطه هم میخواد.
+ بذار دو سال بگذره از مهاجرتت بعد بیا اینجا شعار بده.
+ بخدا نکبت خانم بعید نیست فردا روز مدیر منم بشه شانس ندارم که.
+ ارههه برنامه دارم زبان بخونم تافلو بدم منم بزنم بیرون ازین دیوونه خونه. شما عقلی کردین همون اول رفتین.
+ همییییین. منم چشم امیدم توی شرکت به این مدیر بود که واسه کاربلدو باسواد ارزش قائله. اون از زدن زیر افزایش حقوق این از نیرو جذب کردنش.
+ نه عزیزمن جذب خودش بوده باید میدیدی چطور جلوش کمر خم کرده بود خانم مهندس همه چی خوبه کمو کسری ندارین؟!
+ بخدا دو صفحه جزوه خوندن خانم مهندس شدن. لعنت به اینایی که مثل کشت قارچ دانشگا زدن توی این مملکت ارزش مهندسیو با خاک یکی کردن.
+ اره قبول دارم همه چی دانشکا خوب نیست ولی امروز ی محک ریز زدم دختره هیچی بلد نیست. حالا فردا ی سوال میپرسم جلو همه ضایع شه ی خورده بادش بخوابه.
+ خدا بده شانس والا ما انگار رو تردمیلیم اینا سوار پله برقی...
گروههای ویژه
کتابخوانی
انجام پروژه
تخصصی
کتابخوانی












دوست داشتن- آگوست 25, 2021
دوست داشتن- آگوست 26, 2021
دوست داشتن- آگوست 25, 2021
دوست داشتن- آگوست 26, 2021
دوست داشتن 1- سپتامبر 5, 2021