توسط بر ژوئن 21, 2022
هفت، هشت سالی داشتم که کابوسِ شبانه‌م شده بود،  نمکی‌یی که قرار بود من رو بدزده و بِبره پُشتِ کوه هایِ آب‌و‌برق. همون رشته‌کوههایی که هر بعدازظهر با بابام می‌رفتیم و هر قلّه‌‌ش رو فتح می‌کردیم. می‌رفتیم که هر سنگ‌ریزش رو با پاهای کوچیکم پرتاب کنم تا ببینم هر قِلی که می‌خوره تا بره پایین چه صدایی ازش در می‌آد. اون شبهایی که این کابوس رو می‌دیدم جیغ نمی زدم، آخه می‌ترسیدم که مامانم رو با صدایِ جیغم بیدار‌کنم. می‌ترسیدم بابام و داداشام رو که اتاقِ کناری‌مون خواب بودند رو کُفری کنم. می‌ترسیدم که باب...
17 بازدید 2 likes