نوشتهها
هفت، هشت سالی داشتم که کابوسِ شبانهم شده بود، نمکییی که قرار بود من رو بدزده و بِبره پُشتِ کوه هایِ آبوبرق. همون رشتهکوههایی که هر بعدازظهر با بابام میرفتیم و هر قلّهش رو فتح میکردیم. میرفتیم که هر سنگریزش رو با پاهای کوچیکم پرتاب کنم تا ببینم هر قِلی که میخوره تا بره پایین چه صدایی ازش در میآد. اون شبهایی که این کابوس رو میدیدم جیغ نمی زدم، آخه میترسیدم که مامانم رو با صدایِ جیغم بیدارکنم. میترسیدم بابام و داداشام رو که اتاقِ کناریمون خواب بودند رو کُفری کنم. میترسیدم که بابام که قرار بود پنج صبحِ فرداش کروات زده بره پادگان، رو بیخواب کنم. آره منِ هفتساله حتی تویِ خوابِ بدی که میدیدم و داشتم میترسیدم، هم میترسیدم. کلاً من میترسیدم نمیدونم چرا. نمیدونم چرا اینقدر میترسیدم اصلاً چی شد که از اولش ترسیدم، خودم ترسیدم و یا منو ترسوندن، نمیدونم.
الان که دارم آخرین زورم رو میزنم که زنده بمونم. الان که مطمئنم دردی رو که دارم میکِشم رو هیچ بنی و بشری قبلِ من تحمل نکرده. حالا که ارواحِ عمم شجاعترین زن کرهی خاکیم، نمیدونم این ترسِ لاکردار که همیشه باهام بوده الان مثلاً شده مغلوب من از کجا از اول پیداش شد. الان دیگه ترسی ندارم اما کل زندگیم رو همین ترس به گُه کشید اینطوری بگم بهتون.
نمکی... هفت هشت سالم بود یا کمتر یادم نیست. کمتر نبودم بیشترم نبودم قَد و قَوارم بلند بود بیشتر از سنم بهم میخورد. بَر و رو هم داشتم و سفید بودم. به قول بیبیم توچشم بودم. مامانم چند باری بهم گفته بود:« که طوری نیست می تونم برم بیرون و تو کوچه با دوستام بازی کنم اما دیگه شورش رو در نیارم». این «شور درآوردن» یعنی دیگه دارم بزرگ میشم و حواسم باشه که همش دارم با پسرا بازی میکنم این شور درآوردن یعنی که صدایِ جیغم هفتا کوچه ی اونوری رو هم گرفته بود، این شور درآوردن یعنی که قدم بلند شده و دامنم کوتاه مونده. سرتون رو درد نیارم، شورش رو درآورده بودم. بابام که نظامی بود تمام خشکی هاش رو می ریخت سَرِ کارش و هر چی محبت و مهر داشت رو، بار میکرد و میاورد خونه واسه من. به قول مامانم دیگه حریف من نبود یا دلش نمیومد بهم چیزی بگه. منی که شورش رو درآورده بودم و مامانی که مونده بود چطوری جلوم رو بگیره دسیسه چید. تنهایی نه، البته، نشست و بلند شد و با دَر و همسایه . مغزهای نداشته ی اونا و مغزِ دسیسه شده ی خودش رو ریختن توی یک دوری بزرگ و شد مزخرفی که گُه زد به کل زندگی من:
_«می دونی اون نمکی هایی که هر ظهر میان نون خشکامون رو می برن و بجاش جوجه دَه تومنی برامون میارن شبام میان؟»
_«شبا میان؟ راست میگی مامان؟»
_«آره دخترم، شبا میان و دخترایی که به حرف ماماناشون گوش نکردن رو می برن تو کیسه شون میکنن و میندازنشون پشتِ کوههای آب و برق»
_«اِ... ای وای... این همون کوههایی نیست که بابا هر بعدازظهر منو میبره و من سنگریزههاش رو شوت میکنم؟ ...»
_«آره خودشه، حالا فهمیدی، وقتی که بهت میگم نباید بیاجازه بری تو کوچه واسه چی بود؟»
بگم یا نگم معلومه. از اون شبِ کذایی مامانم مثل جمشیدِ آریا –البته ورژن زنش- شد قهرمانِ دسیسهای که توی مغزش بود و منو تونست شلوارپوش و خونگی کنه، حتی من دیگه کوههایِ آبوبرق رو ندیدم و سنگریزهش رو با پام سُر ندادم. تازه یک سریال اکشن و جنایی هم هر شب به به خوابهام- به لطف مامانم- اضافه شد و اونم ماجرهای دزدیدهشدن خودم توسط نمکی کذایی که هر شب با پایانی متفاوت منو از خواب بیدار میکرد.
مَنِ سی و اندی سالهای که دارم جون میکنم و دارم میزایم، میفهمم که الان این تولهای که نیومده، داره جونم رو میگیره، که وقتی که بیاد خیلیخیلی عزیزه که شاید که یکروزی، که مجبورشم که به خاطر خاطرخواهیش یک دروغی بگم که، فاتحهیِ کلِ شخصیت شکل گرفته یا نگرفتهش رو بخونه.
اما اشتباه نشه، بزرگترین ترسی که من داشتم اون نمکی ای نبود که باید منو میدزدید و شده بود کابوس هر شب بچهگیهام. اون بزرگترین ترسم نبود. اون نمکی شد بهونه که من بشم یک موجودِ ضعیف ترسو. کسی که ترسوست؛ ترسوت. اما کسی که ذاتش شجاست اما جوِّ زمونه اونو ترسو کرده خیلی عذاب میکشه .
الان دارم عذاب میکشم؛ درد میکشم. اما اون عذاب از چیزی که شاید و روزی ممکنه اتفاق بیفته-که نمیوفته اغلب- بدتره.
من بعد از ماجرای نمکی ترسو شدم. من از جلوی صف وایستادن، ترسیدم، ترسیدم که به خاطر کارِ نکردهم ناظم به من گیر بده، پس منِ شاگردِ اول رفتم تهِ صف. من از دندون پزشکی ترسیدم. از دردی که قبلاً تجربش رو نداشتم و فقط تعریفش رو شنیدم ترسیدم.
_«داری از درد می میری دختر جان اون دندون چِرک کرده باید بری بِکِشیش»
_«درد داره»
_«نمیکُشَنِت که، زخم شمشیر که نیس، این همه آدم...»
_«میترسم...»
من از اضافه کردن دوست میترسیدم. از اینکه با پسری صحبت کنم یا جوابِ محبتش رو بدم میترسیدم. میترسیدم که اغفالم کنن منو بکشونن خونشون و بهم تجاوز کنن. این ماجرای یک خطی سوررئال به گُه کشید عشق های پاکِ نوجوونیم رو. خدا خوبکرده که عقلم که از کالی درومد تونستم از سه چهار تا «دوستت دارم» و «قربونِ چشمهای شهلات برم» پنجمی ش رو جواب بدم و به مبارکی و میمنت و دل و خوش رفتم پای سفرهی عقد.
شوهرم مَرد خوبی بود. یعنی انتخابِ دیگه ای نداشت.یک مرد معمولیِ خوب. مثل همه ی مَردهایی که صبح میرن سر کار و شب با نیازهای سرکوب شده شون بر میگردن و دنبالِ ارضای اونا توی خونهن. نیازهایی که رئیسه ارضاش نکرده، که منشیه ارضاش نکرده که ارباب رجوعه نکرده، که نشده و نکردن و میان خونه که بشه و بکنن؛ اصلاً مردِ خوبی بود؛ میگم بود چون نیست.
الان دارم میزایم و اون نزاییده رفت. یک روزی که از ترسام که نه، از من خسته شد رفت پِیِ یک زندگی بهتر.
داشتم میگفتم، رفتم سر سفرهی عقد و دلم تالاپوتولوپِ شبش رو میزد. مدام داشتم توی ذهنم سناریو میچیدم که بگم من نمیتونم و امشب نمیشه و اتفاقاً موفقم شدم. مَردم هول بود اما احمق نبود. خونهای که با بدبختی خریدی رو، اگه روز اول بهت کلید ندن معنیش این نیس که بیرونت کردن،چند روز بعد میری و تا اَبد مالِ توست.
شوهرم صبر کرد و من با ترسم کنار که نه، اما براش کوتاه اومدم و شدیم رسماً زن و شوهر اما بازم ترس داشتم. پروسهی ترسهای من تمومی نداشتن که! مفتخرم که بهتون بگم بزرگترین ترسم ترس از مادری بود. از اینکه یک موجودِ ضعیف مثلِ خودم که هیچ گُهی رو توی زندگی بجز براورده کردن نیازهای دیگران نتونسه بخوره به خاطر خودخواهی خودم به این دنیا اضافه کنم.
ترسیدم زمانی که خواست بره توی کوچه و من دلم نخواد بره، واسش دروغ ببافم و کلاً بچگیش بشه کابوس خودخواهی من و زودباوری احمقانهی بچه گانهی اون. از بچه دار شدن میترسیدم از اینکه بدنم قناس بشه از اینکه همهی هیکلم بشه ورم از اینکه عُق بزنم میترسیدم از دردهایی که قبلش تجربهش نکرده بودم حتی از دردهایی که مطمئنم بودم از اون دندونِ کذایی عقلم-که دستِ اخرم مجبور شدم بدمش دست یک دندون پزشک ناشی که با انبرش از ریشه واسم درش بیاره- بیشتر هست هم، میترسیدم . از بِیِ بسم الله ش میترسیدم تا میم علیالعظیمش. اما وقتی که بیبی چکم دو تا خطِ ضعیف رو نشون داد گفتم جلل الخالق این بارم مجبورم این دندون چرکی رو بدم دستِ کاربلدش و چارهای نداشتم.
شکمم بالا اومده نیومده بود، که شوهرم رفت. حالش باهام خوب نبود یا باهام حال نمیکرد رونمیدونم. دیگه براش کافی نبودم و چشمای شهلام رو نمیدید، رو نمیدونم. رفت که رفت و رفت که رفته باشه. دنبالش نرفتم بهتر بود که یک زن تنهایِ شاد باشم تا یک زنِ شوهردارِ غمگین. شکمم بالاوبالاتر میاومد و لبام ورم کردهبودن و هر چی که آب توی این عالم بود جمع شده بودند زیر پوستم و من موندم و ترس جدیدم اونم ترس از زاییدن. دیگه مطمئنم بودم بالاتر از این ترسی نداشته باشم.مگه میشه یک انسان از شرمگاه یک زن به وجود بیاد و این پروسه برام عجیبه و دردناک و صد البته ترسناک بود.
_«راس می گین خانم دکتر باید تعداد حرکاتش رو بشمرم، اِ ... باید بیست تا بشه حداقل اما ... نمی دونم فکر نکنم بیست تا شده باشه میگم نکنه مُرده باشه؟»
شبایی رو با ترس اینکه، با نشنیدن صدای قلبِ جنینم دکتر نسخه به درآوردنِ جنین از شکمم بِکنه و من بمونم و غمِ عالم، صبح کردم؛ که شمارشش دستم نیست. شب تا صبحهایی منِ باردار گذروندم که برای بچهی زندهم تو مخیلهی به تحلیل رفتهی آبستنم، عزاداری میگرفتم و تا صبح از غم و ترسِ از دست دادنِ احتمالیش اشکهایی به اندازهی تموم دریاهای عالم میریختم.
_«عزیزِ دلم، دفعهیِ صَدُمیه که داری زنگ می زنی من بهت گفتم که، تاریخِ زایمانت همونه که توی برگه بهت دادیم»
_«یک هفته دیگه یعنی .... امکان نداره که سزارین بشم؟ میگن توی زایمانِ طبیعی احتمال خفگی و مرگِ جنین...»
_«خدایا... این حرفها و این فکرها چیه به جای این حرفها برو به خودت و بچهی توی شکمت برس اصلاً برو ساکت و وسایلت رو آماده کن، راستی گفتی همراهی نداری؟»
_«همراهی؟ چرا خالهم ، مادرم...»
_«شوهرت؟»
_«نیستش ...»
....
هفتهی باقی مونده به اولین زایمانم رو به ترسیدن گذروندم. به ترس اینکه نکنه به جایِ یه انسان یک حیوون بزایم! یا نکنه پرستار وقتی داره بچه رو میکِشه پاش رو توی رحمم جا بذاره و من بمیرم وبچه یک پایِ بی مادر بمونه! همین قدر مزخرف و همین قدر سوررئال فکر میکردم. یا فکر میکردم که درست موقعی که قراره بزایم، بابایِ نبوده و رفته و بیعاطفش سروکلش پیدا بشه که چی؟ رگِ مردانگی و غیرتش کُلُفت شده و میخواد که بچه رو ببره.
دو سه روزی از مهلتی که برای زایمان داشتم مونده که دردام شروع شدن.
_«الو...»
_«آخ باز که تویی! مادر نگران! مادر ترسو! چمدونت رو بستی؟ حمومت رو رفتی؟ قرارمون چی بود؟»
_«می دونم اما درد دارم ها خانم پرستار دردهای تیر کِشنده»
_«خوب ببین اگه ادامه دار بودن که بیا ببینیمت اما از شناختی که من از تو دارم توهم زدی»
....
تلفن رو که قطع کردم کیسهی آبم پاره شد. منم و یک ساک جمع شده و یک اتاق تاریک و ساعت دوازده شب. مادر و پدر پیری که مطمئنم این موقعِ شب، هفتمین پادشاه شون رو هم خواب دیدهن و خاله ای که برای سه روز بعد هماهنگ شدهست و توی اون موقع شب در دسترس نیست. بچه، احساس میکنم به باسنم نزدیک میشه، حسش میکنم. عقلم از کار افتاده و با خودم میگم:« دو تا زور بزنم و بچه بیاد دیگه.»
تلفن هنوز دستمه که صدوپونزده رو میگیرم اما مطمئن نیستم که دارم چه غلطی میکنم. منشی با خاطری جمع ازم شرح حال میخواد که یک دفعه حس میکنم چهارپایی لگد محکمی به پُشت سرم میزنه و به زمین پرتم میکنه.
صدای منشی که از اونطرف خط« الو... الو» میکنه، منو به حال که مییاره. تازه فهمیدم ای روزگار این دردا دردای زایمانمه؛ که ای دل غافل بچه الان تو بدنم داره وِل می چرخه و یکبارِ دیگه لگدی به پهلوم میخوره و دیگه چیزی نمیفهمم.
داستانِ من با زاییدن یک بچهی سالم و سر حال و تپُل تموم شد. اما خودِ ترس من تموم نشد. ترسِ من از آیندهی این بچه، اینکه این بچهای که من برای زاییدنش تا سر حد مرگ رفتم؛ که دو ساعت بعدِ به دنیا اومدنش به زور و با وسیله به هوش اومدم؛ اینکه تمامِ نُه ماهی که توی شکمم داشتمش برام صد سال بود، بچهای که از بس که می ترسیدم براش توی شکمم- جایی که من نمیبینمش- اتفاقی بیفته؛ چه کاره میخواد بشه. کدوم تپهی این دنیا رو میخواد فتح کنه که مادرش نکرده. چه چیزی به این دنیا میخواد اضافه کنه که بقیه نکرده و مابقی فلسفههای مزخرف وجودی. خلاصه جونم براتون بگه که ترس من هنوز ادامه داره و این ترس بناش از همون نمکی حرومزاده خورد.
پست شد در: یک نویسنده یک موضوع, رامبد خانلری
کلمات کلیدی:
#ترس
رضا تهوری
چقدر جذاب و دردناک بود، زیبا و روان مثل همیشه، ترسی که باعث عذابی ماندگار میشه، لعنت به نمکیه حروم زاده
-
دوست داشتن
1
- ژوئن 24, 2022
مریم نظری مهر
جناب تهوری بزرگوار ممنونم بابت نظر ارزشمند شما و قدردان وقتی که برای خواندن مطلبم گذاشتید، هستم. ارادتمندم
-
دوست داشتن
1
- ژوئن 24, 2022

