نوشتهها
صبح جدیدی پشت پنجره رسیده و باران میبارد بر روزگارم . هرچه باشد از تابش بی امان خورشید در شهریور ماه بهتر است . شهر من زیر ابرها بنا گشته . گویی در بی مهری ها رها گشته ، خب شهر باران های نقره ای ، منظور همان کلانشهرِ رشتِ . از پنجره به بیرون میکنم نگاه . چشمانم گیر میکند در پیچک و اقاقی و یاس در لابه لا . آنسوی دیوار فاصله ها ، جایی درون کوچه ی رابطه ها ، پسرک خردسال به پا کرده کفش هایش را تا به تا .
همچنان رفتگر با محبت محله جاروی بلندی در دست ، قدم به قدم پیش میرود و میخراشد سطح خیس و خسته را .
بقالی پیرمرد باصفا ، همچنان بسته است و این یک معمای جدید است با کمی تفکر و تعجب و پرسشی از جنس واژه ی 'چرا'
این سکوت نگران کننده است .
من هر صبح یک فنجان اندوه و یک خروار مرور خاطرات را جای صبحانه مصرف میکنم . البته یک جرعه ترانه نیز اجباری ست . ولی وای بر آن ترانه که عاشقانه باشد . آنگاه بهترین بهانه باشد تا به یار و یاد خاطرات پل بزنم . منظور از یار ، دوست دختر و دوست پسر و عشق زمینی و انسان ها نیست . یار می تواند یک فصل باشد ، فصلی شکل بهار . حتی میتواند این فصل یک استعاره از نام یک غریبه آشنا باشد . خب به نظرم اگر بجای اسم بهاره ، از واژه ی بهار بهره ببرم کسی نخواهد پی برد که منظورم چیست . آری همین کار را میکنم . و 'ه' آخر را حذف میکنم .
نوای ساز و آواز و زمزمه های دل تنگ ؛
بهار یبار ببار آروم . بهار ببار رویِ سرم . تویی تاج سرم . بهار مدتی ازت بی خبرم . تو که نیستی من از کی دل ببرم . از تقدیر سختت یا که مسیر کج بختت باخبرم . من بی تقصیرم ولی بی تاثیر نه . هنوز خاطراتت با عشق جویده میشن و توی فکرتم ولی اسیرت نه. اعتراف ساده ، من بی تو رها از دردسرم . تو که نباشی کسی نمیکنه دست بسرم . . طرح خودم رو کشیدم روی بوم زندگی و رد پای پر فراز نشیب تو توی این نقش و نگار خودنمایی میکنه . نه پاک شدنیه و نه انکار کردنی . فقط حضورت در قدیم توی روزگارم چنان پر رنگ بود که اقرار میشه کرد ولی برای ادامه حضورت اصرار نه . عاشقت بودم که نقش اول سکانس برتر زندگیم رو به تو سپردم . و واقعا فاجعه آفریدم . چون در قامت ایفای چنین نقشی نبودی . و خب... شایدم بودی . چون تو بی آنکه بدونی دقیق نقش خودت رو صحیح بازی کردی و رفتی . اولش دل بردی ، و به عرش بردی و سپس دل کندی و بی خبر رفتی و سقوط رو رقم زدی . سکوت تنها صدای بین مون شد در لحظه ای که از کنار هم رد میشدیم در خیابانی که سالها پیش به هم رسیده بودیم. چه غریبه بودیم . و تو چه سرد بودی و غم انگیز . مطمئن بودم که روحت رو جایی جا گذاشتی توی زندگی ، وگرنه نگاهت میبایست منو میگرفت. ولی عمق چشمات غم بود ، اندوه و غصه ای که تا ابد ادامه داشت . کنار مادرت بودی ، مادری که یک ناظم بالفطره بود و چقدر ازش میترسیدم و حساب میبردم در نوجوانی تا سالهای راهنمایی ، دبیرستان ، هنرستان و پشت کنکور و دانشگاه ....
اما الان چه معصوم و آروم نشون میداد . دیگه اون ابهت و اخم همیشگی همراهش نبود .
لحظه ای مکث . وایستا . وایستا .
فصل بهار مگه مادر هم داره؟ شاید بهتر باشه اون جمله رو حذف کنم . تا کسی شک نکنه .
خب ترانه تموم شد . و لحظاتی در فکر بهار حروم شد .
صبح جدید رسید و باز اول از همه به افکارم هجومی ناباورانه آوردی بهار . خسته ام کردی . این سالهای یک دهه و نیم از جدایی ، لحظه ای و روزی از من جدا نبوده خاطرت . خسته شدم . دست از سرم بردار ای خاطرات لعنتی . تمام تار و پود وجودم رو از عشق به تو و چشمات بافتن انگار . ولی به چه قیمتی؟.. من هر روز تصمیم میگیرم که احساسم رو سرکوب کنم و فکر و یادت رو بریزم دور . ولی نمیشه . یکی هست کنج دلم ، کسی که نیمه ای از وجودم. و نیمه ی پنهانم شده . روح درون هنوز بهونه ات رو میگیره . بی تو دیکه همین روزها میمیره . باید از فکرت بیام بیرون .
باید از این اتاق و نمای پشت پنجره خارج شم . شاید حواس روح بهانه گیرم رو پرت روزمرگی ها کنم . شاید بارون بند بیاد و آفتاب سردی بنابه و کور نور امیدی در یأس و ناامیدی های دلم روشن کنه .
از خانه خارج میشوم و افکار خودم وارد
ما همگان اسیر تکراریم . عقربه های ساعت گرد دیواری اسیر تکرارند . و بی وقفه تیک تاک کنان میچرخند، زمین با تمام وسعتش اسیر چرخش است چخ به دور خودش و چه به دور خورشید . فصل ها و برگها و تقویم چهارفصل دیواری همگی اسیر تکرارند . و ما برای تقویم یک عدد به آن اضافه میکنیم و باورمان شده که این تقویم با قبلی فرق دارد . درحالی که هنوز زمین در همان مدار میچرخد . روزها و شب ها و ...... ما همگی در تکراریم . و گاه خودمان نیز به تکرار و تکرار و تکرار عادت میکنیم . وابسته و اسیر تکرار میشویم. معتاد تکرار میشویم.
روزنویسی #شهروزبراری_صیقلانی #روزنوشت #روزنویسی
از خانه که خارج میشوم تمامی تاروپود وجود و حواسم به عالم افکار و دنیای روح درونم وارد میشود. نجوای بیصدایی زمزمه کنان با دلم سخن میگوید . گویی کودک درونم از اینکه از خانه خارج شده ام و قدم به کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی این شهر گذاشته ام خوشحال است . به گمانم واژه ی " کودک درون" برای شرح و وصف حال 'روح درونم ' خوب باشد . او ساکن کنج خلوت و شکسته ی 'دلم' است . خب بی شک از منشایی غیر جسمانی سرچشمه گرفته و بلطف حق تعالی بر پیکر زمینی ام دمیده شده . او با تمام خوبی هایی که دارد ولی متاسفانه گاهی لجباز میشود. پای نداشته اش را میکند درون یک کفش و بر رسیدن و بدست آوردن چیزی اصرار می ورزد . این چیز می تواند هر چیزی باشد . چیزهای بسیاری وجود دارد که دل بهانه اش را بگیرد . کافی ست مدتی او را به گشت و گذار در خیابان های به هم گره خورده ی شهر نیاورم . تا افسرده شود . بی تعارف و صریح بگویم که او موجبات بسیاری از مشکلاتم بوده . از دلبستگی ها از وابستگی ها از عواطف و روحیات و .....
خب طفلکی تمام طول مسیر زندگی همراهم بوده و ضلع سوم دل مأوا گزیده و دریچه ای به عالم دنیوی و صحنه ي یکتای هنرمندی ما آدمک ها دارد . خب لابد از همان دریچه نیز به روزگار مینگرد. دریچه ای که مسیرش از کنج دل آغاز و به چشمانم ختم میشود. از نگاهم جان گرفته و به عالم ماورایی روحانی و بوعد دیگر بر میتابد . نمیدانم این شهر خیس و باران زده چه جذابیتی دارد که اینچنین روحم را اسیرش کرده . هیچ تکلیفم با نیمه ی پنهانم یعنی 'روح' خودم روشن نیست . البته وقتی که باران باشد و روزگار من خیس ، تکلیف خیلی چیزها روشن نیست . حتی تکلیفم با رنگ چشمان این کالبد امانی و نسیه ام هم روشن نیست . هربار یک سازی میزند . به گمانم کنترل رنگ چشمانم نیز در اختیار خودم نیست . این روزها کنترل خیلی چیزها دست خودم نیست . مثلا کنترل معاشرت های کاری و اداری . هربار کسی بی دلیل با من گرم میگیرد و ابراز لطف و محبت میکند سریع صدایی خاموش در دلم میپرسد ؛
چرا یهو اینقدر با محبت شده باهات ؟ نکنه یه درخواستی داره و یا میخواد ازت پول قرض بگیره !...
خب من که اهل پیش داوری و قضاوت نیستم ، پس سکوت میکنم تا گذر زمان تکلیف مرا روشن کند . و هربار نیز احساسم به من درست گفته است . زیرا هیچ سلامی این روزها بی طمع نیست .
چی؟ من نگفتم که آدمهای این زمانه گرگ هستند ، بلکه خب .... شاید عده ای در اطرافم این چنین باشند . اطراف شما چطور؟
این روزها همگان معتاد و وابسته شده اند ، شما چطور؟ ...
منظور از معتاد ، وابستگی به هر چیزی میتواند باشد . زن همسایه همیشه فیلم های هندی نگاه میکند آن هم زبان اصلی . به گمانم تاکنون باید زبان هندی را یاد گرفته باشد . پسرش هر غروب در کافه ی زیر آپارتمان قهوه ی اسپرسو دوبل مینوشد. و جمعه ها که کافه بسته است پشت در کافه بیقرار و بر آشفته است . چند قدمی بالاتر و نبش کوچه بغال محله همواره مشغول پر کردن برگه های نظرسنجی فوتبال است . و همیشه هم مدعی میشود که فقط بخاطر یک گل در مسابقه صد میلیون جایزه از چنگش پریده . خب برنج فروش سالخورده و ثروتمند بی دلیل با قفل گاوصندوق درگیر است . و کرکره اش را پنج قفل بزرگ میزند . خب ولی خانم حسنی سبزی فروش محله همواره مشغول حل کردن جدول هایی است که درون روزنامه های فله ای یافته . آخرش میز سبزی ها را درون همان جدول میگذارد . کوچه ی بن بست و قدیمی هنوز خاکی مانده ، نوه ی حاج آقا بزرگ همواره سرکوچه تکیه به تیرچراغ زده و چیزی در آستینش دارد . البته گاهی هم از لای جرز آجرهای قدیمی گرمابه چیزهایی در می آورد و به مشتریانش میدهد. خب هرچه باشد ناسلامتی او زمانی دانشجوی پزشکی بوده ، خب بماند که این روزها ساقی محله شده . تا وارد هایپر مارکت میشوی کنترل تلویزیون دست فروشنده است و کانال را عوض میکند و میرود روی صدا و سیمای خودمان . ما نیز هیچ کدام از اهالی محله تاکنون نفهمیده ایم و متوجه نشده ایم که مشغول تماشای چه شبکه ی ماهواره ای بوده . (بجان اموات)
مرد لات و سبیل کلفت و بیکار محله همواره نخود دستش است و نخود میخورد یا اینکه تکه نان بزرگی را ریز ریز میکند و برای کفتر ها میریزد روی شانه ی دیوار .
خب ما همگان اسیر تکراریم . تکرار عادت ها . ما هریک بطریقی وابسته ایم. کسی به شهر خودش وابسته است ، دیگری به یکی از اطرافیانش ، دیگری عاشق پیشه است و کسی دیگر دغدغه ی غذا دادن به گربه های محله تمام شبانه روزش را معطوف خودش کرده و هر بیست قدم یک ظرف کوچک و غذای گربه درونش بچشم میخورد . این میان نیز من معتاد به نوشتن هستم . ' نوشتن' تنها مُسَکِن و آرام کننده ای که مرا تسکین میدهد. در نگارش و ابراز صحیح حرفهایم عاجزم ، زیرا نویسنده ی خوبی نیستم . ولی میدانم که مرا تحمل میکنید . میدانم که سرتان را درد می آورم ولی هیچ نمی گویید و اعتراضی نمیکنید. پس شما اعضای خوب محیط همبودگاه را سپاس
پست شد در: روزنوشت
کلمات کلیدی:
روزنوشت،اسیرتکرار ،شهروزبراری،شین براری،همبودگاه
اولین نفری باش که میپسندی
