چشمانم را که باز میکنم؛
یک هو بوی عطرت میپیچد توی سرم...
گیج میشوم؛
گیج و مست؛
گیج خوابی که میدیدم،
و مست بوی عطرت،
و دلخوش میشوم..
.
نمیدانم برایت اتفاق افتاده یا نه، یک جایی، یک زمانی، ناخودآگاه، چیزی را ببینی یا حسی را تجربه کنی که دقیقا عینش را قبلا هم دیده بودی و تجربه کرده بودی...
خواب نیست ولی واقعی هم نیست..
رویاست یک جورهایی؛
شاید باورت نشود ولی دلخوشم به رویا بودن این خواب؛
که بشود یک زمانی یک جایی، حتی در خیلی دورتر ها، همه آن اتفاقات، واقعی شوند...
سالهاست منتظرت هستم...
همه چیز از عشق بچگانهی یک دختر دبیرستانی شروع شد، ولی واقعا دبیرستانی نبود؛
کسی خبر نداشت،
ولی امیدوار بود، به باخبری تو؛
و به آمدنت؛
.
خوابت را که دیدم،
که آمده بودی، با یک بغل گرم؛
در دلم آرزو کردم رویا باشد..
و تو واقعا باخبر شده باشی...
وگرنه، چه دلیلی دارد بعد از این همه سال،
توی خوابم سبز شوی؛
در حالی که سالهاست، در بیداری تو را ندیدهام؛
نه یک روز یا دو روز، نه یک سال یا دو سال، که من درد انتظارِ هر لحظه را، چشیدهام..
خیلی وقتها، پیش خودم میگویم انتظار از "نظر" میآید؛
و شاید لحظات من را، کسی چشم زده است، که اینطوری دچار انتظار شدهاند!
.
.
گیج شدهام
همان گیجی صبح جمعه؛
یا حتی عصرش؛
جمعه، جمعه است، در هر حال صبح و عصر و شبش فرق ندارد..دلگیر است فقط غلظتش کم و زیاد میشود..
از کم به زیاد..
نیاز به دست نوازش دارد؛
نیاز به یک بغل گرم؛
ویک فنجان قهوه، زیر پتو، توی رختخواب، با صورت نشُسته...
همانقدر گیجم، به گیجی جمعه..
و همانقدر دلگیر، به دلگیری جمعه..
و همانها را نیاز دارم، مثل ناز جمعه...
توی خوابم مستم؛
مست از بوی ادکلن جدیدت..
گیجم از بودنت، بعد از این همه ساااااال..
حتی توی خواب هم، میدانم چقدر منتظرت ماندم و چقدر دیر آمدی،
ولی خب بالاخره آمده بودی..
بغل گرم و قهوه داغ و صورت نشُسته هم بود...
مثل یک روز جمعه، که حالا شنبه را زاییده، من هم متولد شدم با آمدنت..
جمعهام سر زا رفت؛
و من خوشحالترین بودم، از آمدن شنبه..
میدانم یک روزی..
یک جایی..
یک زمانی، در خیلی دور یا حتی نزدیک؛
یک عصر جمعهای میآیی..
و من همان لحظه از بغض میترکم؛
و تمام میشوم؛
و بوی شنبه همه جا را خواهد گرفت...
.
.
چشمانم را که باز میکنم
شنبه متولد شده است...
و طبق معمول عادتم، زودتر از هر چیزی، گوشی موبایل توی دستم جا خوش میکند؛
بویِ عجیبِ زنگِ پیامک، میخورد ته مغزم.
بوی یک شمارهی کهنه و خاک خورده..
آشناست کمی..
قسمت پیامها را باز میکنم؛
"سلام
تولدت مبارک"
و من تمام میشوم؛
و بوی شنبه همه جا را میگیرد....
9 نفر
می 26, 2021
35 بازدید
سه شنبه..
ساعت ۷ عصر..
کافه اردیبهشت..
۲۶ آذر سال ۱۰۰۰ شمسی میلادی
فکر میکنم، سادهتر و بیروحتر و بیاحساستر از این جملات نمیتوانستم برای دعوتت انتخاب کنم!
شاید خاصیت جهان موازی با نوک پیکان برعکس یا جهان عمودی همین باشد، نویسندگانش وقتی به دوستان خود میرسند از هر بیسوادی، بیسوادتر میشوند،
میخواستم بگویم فقط بیا!
همین!
توی این دنیا من نویسندهام و تو دکتر،
یک مَرضی آمده که همه را بیچاره کرده و من و تو را چارهدار تر!!
دوایش، دُزهای مختلف کافئین است و خواندن دو جلد کتاب در هفته..
چارهاش، بیرون زدن از خانه و نزدیک شدن به هم است،
باید همهاش اسپری عطر و ادکلنت توی کیف باشد ، مبادا از بوی خوشت کم شود!
باید هر روز توی پارک قدم بزنی و هر شب شاملو و فریدون مشیری بخوانی...
رسیدم به کافه، طبق معمول زودتر از تو، همان میز دو نفرهی کنار پنجره و همان نسخه تجویزیات برای سفارش، تا برسی..
معمولا به غایت آماده شدن یک لاته و یک اسپرسوی تلخ و یک قاچ کیک شکلاتی، طول خواهد کشید تا تو بیایی...
امیدوار هستم امروز سرت توی کلینیک، خیلی شلوغ نشده باشد و خستگیِ کارِ از صبح، توی تنت نمانده باشد.
این هفته، پیشنویس کتاب تازهام را آوردهام که بخوانی و نظرت را بگویی..
مثل "سهشنبهها با موری"، من، سهشنبهها با تو را اجباری کردهام؛
مثل تو، که توی نسخههایت، چای کمرنگِ کمرنگ برای بچههای زیر ده سال، چای با طعم هل، برای بچههای ۱۰ تا ۱۵ سال بههمراه شکلات شیری، دمنوش بابونه و بهارنارنج برای ۱۵ تا ۲۰ ساله ها، کافیمیکسهای وانیلی و لاته برای ۲۰ تا ۳۰ ساله ها و اسپرسو برای ۳۰ تا ۴۰ سالگی؛ تجویز میکنی و گاهی تنگش، کمی کتاب خواندن، کمی ادکلن بیشتر، کمی قدم زدن تندتر، کمی کیک و کلوچه، و کمی بازی و فکر کردن هم اضافه میکنی.
اینجا کسی بیشتر از ۴۰ سال عمر نمیکند، نه اینکه بمیردها! نه!!
توی همان چهل سالگی میماند..اما فقط هر چه، تا آن لحظه بوده و شده، همانطور میماند..
من و تو هم خیلی به چهل سالگیمان نمانده..
این روزها، خودمان را مجبور کردیم بیشتر بخوانیم، بیشتر قدم بزنیم، بیشتر کافه برویم، بیشتر لبخند بزنیم و بیشتر حتی، گریه کنیم...
نمیخواهم به چهل سالگی برسم، ولی به چیزهای که میخواستم نرسیده باشم،
حالا هم که علاج و پیشگیری این دردِ بی درمان، شده تمام کارهای مورد علاقهی من،
به همین خاطر سهشنبهها با تو را ساختم کنج بهشت، کافه اردیبهشت..
لاته و کیک و سیگار برگت را آوردهاند، ولی گفتم برای اسپرسو دست نگه دارند تا تو برسی..!
کمی نگرانت شدم، کمی بیشتر از کمی، دیر می آمدی ولی نه اینقدر دیر، نه اینقدر که لاته من آماده شده باشد و تو نرسیده باشی..
نکند امروز دوباره شلوغ شده؟!
نکند بیمار اورژانسی به پُستت خورده؟!
نکند گوشهی تخت اتاق استراحت، خوابت برده باشد؟!
نکند....
- کجایی؟!
-ااا...کی رسیدی؟!
-تو هپروتی؟
-پیش توام!
-من که اینجام!
-دیر کردی
-آروم اومدم
-چرا؟
-چون خودت گفتی وقتی تازه بارون شروع میشه، خیابونا لیز میشن، آروم رانندگی کن!
-بارون اومده؟
-تو هپروتی!
-نه، پیش تو بودم!
-بوی عطرت توی ماشین پیچید!
-جدیده!
-شیرینه!
-خسته نیستی؟
-دیگه نه!
-اسپرسوتو بزارن؟
-بزارن!
-کتاب جدیدم!
-نشینم!؟
-ذوق دارم!!
-دیدم، ذوقت از در کافه زده بود بیرون!
-بشین!
-سیگار برگ؟
-کاپیتان بلک؟!
-دوسش نداری؟
-خاص توئه..دوسش دارم!
-اسپرسو آماده نشد؟
-خیلی خسته شدی امروز؟
-تو فکر دعوتت بودم!
-خیلی مسخره و ساده بود!
-خیلی باب میل بود!
-میشناسمت!
-منم!
-بگم؟!
-میشنوم!
-دردِ دل!
-شنیدم همه شو!
-دردِ دلِ ها!
-میمونه تو دل!
-کتابمو نمیبینی؟
-خوندمش!
-چطور بود؟
-عاشق شدی؟!
-بودم!
-نگفته بودی!
-معلومه آخه!
-آره انگار!
-صورتی پوشیدی!
-آبی دوست داشتی!
-هر چی تو بپوشی خوبه!
-قدم بزنیم؟
-چتر نداریم!
-چتر چیه؟!
-یه چیزیه توی اون جهان، رو سرشون میگیرن زیر بارون، خیس نشن!!
-چه مسخره!
-منم فکر میکنم مسخره اس!
- پس، بریم؟!
-آره بریم....
#دنیای_موازی
می 11, 2021
24 بازدید
دستهایش بوی عطر میداد،
این را از تمام جزئیاتش میفهمیدم،
هلالی سفید انتهای ناخنهایش که حالا یخ کرده بود!
موهای پرزی بور روی بند بند انگشتانش که سیخ شده بود!
و حتی هفت هشتهای کف دستش که از شدت چیزی نخوردن! رنگ پریده شده بود،
بویش یک بوی خاص بود، دیگر هر چه نباشد، برای خودم یک پا بو شناس! شده بودم توی تمام این سالها!
ولی این رایحه با همهی بوها فرق داشت؛
ترکیبی بود از عطر گلهای یاس، و قهوه و بهارنارنج و چوبهای معطر، حالا به این ترکیب کذایی یک دریا دلدادگی و یک فنجان دخترانگی لطیف هم اضافه کنید!
چه خواهد شد، شاید فقط من میدانم و خدا!!
همینطور که محو تماشای رنگهای این بوی عجیب که توی اتاق پیچیده بود، شده بودم، دیدمش که چسبیده به دیوار، هیجان از سر و رویش میبارید، ولی قلبش؛ یک چیز عجیبی بود، با اینکه قل قل هورمونهای آدرنالینش را میشنیدم، قلبش آرام بود، اینقدر آرام و با طمانینه میزد که حتی سوفل مِرمِر بین صداهای اول و دومش را از این فاصله میشد شنید،
توی تمام این سالهایی که به سراغم میآمد همیشه قلبش تند میزد، اصلا شده بود جز لاینفک سلامتیش!
اما حالا...
خب میتوانستم بفهمم یک چیزی تغییر کرده!
همینطور که کلاه کاسکت و دوربینش دستش بود، سراسیمه به سمت میز رفت، و کارت حافظه دوربینش را به کامپیوتر درب و داغانش که صدای تراکتور میداد، متصل کرد، فکر میکنم یک ساعتی طول کشید ولی بالاخره بالا آمد و مثل همیشه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را عکس گرفته بود!
.
مدتها بود رها بودم به حال خودم، با بوی گرد و خاک و نگاه چشمهای تاریکی، خو کرده بودم، دلم زنگار زمانه را بسته بود، گرچه چشمان و شامهام به قوت خودش باقی بود،
یک روز ،وسطهای پاییز و زمستان بود به گمانم، چون بوی خش خش برگها و هُرم سرد سرما! را حس میکردم، دوید توی زیرزمین، چشمانش اشکی بود ولی از سر شوق، کز کرد گوشه صندوقچه و دیوار و سرش را روی زانوهایش گذاشت، کمی گذشت تا یهویی سرش را بلند کرد و از جا برخاست و رو به من لبخند زد، تازه متوجه صورت گرد و استخوانی و موهای سیاهش شدم، تا آنموقع تنها هیبتی در تاریکی میدیدم که جسم سیاهی توی دستش برق میزد، اما به سمت من که آمد، همه جا روشن شد و زیبایی اتاق تازه به چشم آمد با وجود او!
.
آفتاب که تیغ میکشید توی پنجره زیرزمین، تا وقتی سیاهی شب بر میآمد، کارش عکاسی بود، این دوربین را قسطی و با هزار دنگ و فنگ و جنگ و جدل خریده بود، و از همان وقت پاتوقش شده بود، کنج تنهایی من!
صبح که میشد لقمهای نان و پنیر و گردو میچپاند توی محفظهی نگهدارندهی موتور زردش، کلاه به سر و دوربین به دست از خانه بیرون میزد و بوق سگ برمیگشت!
از زمین و زمان عکس مینداخت.
هزار تا عکس را میریخت توی حلق تراکتور و ادیت شده تحویلش میگرفت، بعد تازه کارش شروع میشد،سر صبر برای دسته دسته عکسهایش چیزی مینوشت و بایگانی میکرد...دنبال چیزی بود، انگار با آن همه عکس گتسبی میکرد!!
چند روزی بود از خواب و خوراک افتاده بود، گرچه قبلش هم خیلی اوضاعش تعریفی نداشت! صورتش زرد شده بود و یخی دستان بی رمقش را حس میکردم، پای چشمهایش گود رفته بود و همهاش توی فکر بود، امروز که آمد، آنطور سراسیمه و با عجله در را بست و بوی عطرش پیچید توی تمام سیم پیچیهای مغزم، دستانش هنوز هم سرد بود، اما این بار هیجان داشت...فکر کنم گتسبیاش جواب داده بود!!
عکس ها را که تحویل تراکتور داد، منتظر بودم یک چیز جدیدی ببینم، اما عجیب بود همهاش!
یه گوشه از عینک آفتابی که اگر دقت میکردی ریز ریز چروکهای گوشه چشمی را میدیدی؛
۴ تار موی سفید کنار شقیقه؛
انگشتانی کشیده که دور جلد کتابی حلقه شدهاند؛
یک خانه از چهارخانههای پیراهنی آبی؛
شیارهای کف کفش؛
دستهی کیف چرمی؛
یک تصویر محو از بین شکوفههای گیلاس و برگ درخت و امواج روی آب حوض!!
انگار داشتم یک پازل ۱۰۰۰ تکه را کنار هم میگذاشتم و حل میکردم!! آنهم با این سن و سال!!
خب آخر این چه مدل عکاسیست!!نمیگویی اینجا یک موجودی در بندهای دلت گیر کرده تا بفهمد چه مرگت شده!!
امروز عجیبتر مینوشت، بلند بلند مینوشت؛
و من بالاخره صدایش را شنیدم!!
.
.
فوارهها دارند به پایین میرسند و من هنوز در بند احساسی ناگوار که نه، که همهاش شیرینی است، در بند احساسی شاید نابخردانه هستم!
بالاخره دیدمت از دور، نگاهت کردم از پشت لنز دوربینم از نزدیک!!
میخواستم تمام جزئیاتت را داشته باشم، تمام آنچه حس حسادتم را در همه این مدت بر میانگیخت!
من حسادت میکردم به شانهای که هر روز صبح، آن ۴ تار سفید کنار شقیقههایت را نوازش میکرد؛
به عینکی که نزدیکتر از هر چشمی، تو را میدید؛
به چهارخانههای پیراهنی که آغوشت را لمس میکرد؛
به کفشهایی که بیشترین زمان روز را با تو همراهی میکردند و همقدمت میشدند؛
به صفحات کتابی که هر شب چند دقیقهای، پذیرای لبخندت میشدند و انگشتانت لمسشان میکردند؛
به سازی که در زمان دلتنگی، همدم تنهاییت میشد؛
و حسادت میکردم حتی به حلقهات!!
من حسود شده بودم، حتی به لنز دوربینم که حالا راحتتر از من، به تو زل زده و داشت تماشایت میکرد...
حالا اما به گمانم آدمی به چیزی که در قد و قواره زندگیش نیست، حسادت میکند!
میخواستم بار سنگین این امانت را خودم به تنهایی به دوش بکشم، امانت دوست داشتنت!
کاش این راز، بین کلمات من و تو همچنان مخفی میماند، شاید ما آدمهای درست در زمانهای اشتباه بودیم! اما با شنیدن ناگهانی احساست، مجبورم به ماندن در سکوتِ کنج تنهایی و دست کشیدن از همه چیز..به پذیرفتن اشتباه زمانه!
کاش این راز برای همیشه سر به مُهر مانده بود!
نوشتن را نیمه رها کرد و روی تختش که مدتها بود لمسش نکرده بود، به گریههایش ادامه داد!!
برایش همه جا را تاریک کردم، اینطوری راحتتر میتوانست با اشک کنار بیاید!
.
داشت جرقههایی توی سیم پیچی کلهام، مرا به این طرف و آنطرف، پرتاب میکرد...چطور میتوان به اینهمه احساس بی تفاوت بود!
.
راستی از کی تا حالا یک کلید برق پیر، هم اشک میریزد؟!
#شخصیت_پردازی
حسام زاهدی
مرد.
زندگی می کند در
تهران.
اولین نفری باش که میپسندی
می 6, 2021
47 بازدید
اگر نامیرا بودم، میدانم قطعا این توانایی را هم داشتم که بتوانم نامرئی شوم...و آنوقت داستانم شروع میشد...
.
همیشه اهل برنامه ریزی بودی...
برنامهی خیلی چیزها را ریخته بودی؛
برنامه خیلی کارها؛
خیلی رفتنها و خیلی نماندنها، خیلی جاها؛
خیلی خندیدنها، خیلی گریه نکردنها، خیلی احساسها؛
تو برنامه ریخته بودی برای خیلی خواندنها و خیلی نشنیدنها، خیلی دیدنها و خیلی دیدهنشدنها؛
.
من امّا هیچ وقت، برنامه نداشتم..همینطوری میزدم به دل قضیه!
تنها برنامهام، نامرئی شدن با تو بود، حتّی برای ساعتی...
.
یادت هست، میخواستیم یک ون نارنجی بخریم،سقفش را پر از چمدانهای رنگی پنگی قدیمی کنیم، گرچه خالی بودند، چون من قول داده بودم، سبک سفر کنیم!
و تو از آیینه جلویش، گردنبند گل نرگس آویزان کنی و دوتا قوطی خالی کنسرو، بندِ سپر عقب کنی، انگار داری عروس میبری..
قول داده بودم، ولی باز هم فکر میکنم، برای ۴ تا کتاب و دوتا فنجان گل گلی و یه دستگاه قهوهسازِ دستدوم و بند و بساط پختن یک کیک شکلاتی، جا داشته باشیم و خیلی سنگین نشویم...!
یک ساعتی نامرئی شویم و برویم شهرِ پشتِ دریاها...
واقعا که پشت دریا نبود، چون فرصتش را نداشتیم ولی اسمش، پشت دریاها بود و دلمان به همان یک اسم خوش...!
آدمهایش، رنگی رنگی بودند و اصلا سیاه و سفید و این طرف و آن طرف، معنی نداشت..
موبایل، آنجا آنتن نمیداد و خورشید، وقت غروب چنان نزدیکمان میشد که میتوانستی، دستی به سر و رویش بکشی و نوازشش کنی که نگران نباشد، زود باز خواهد گشت..
شب که میشد، نارنجی جان را ریسه مهتابی میبستیم و توی میدان اصلی شهر بساط میکردیم..
تو سنتورت را آتش میکردی و من، با خواندنم، فوت میکردم به آتش، و همه جمع میشدند..
تکیها، دونفرهها، عاشقها، فارغها، غمگینها، شادها، افسردهها، مانیکها، پیرها و جوانها،
حتی افسر سرِ چهارراه هم میآمد،
یک دلش را میگذاشت سر چهارراه و بقیه دلهایش را بر میداشت و میآمد..
من میخواندم و یکییکی، دوتا دوتا، شاتهای کاغذی را، از قهوه پر میکردم و دست جماعت منتظر میدادم و صبر میکردم تا کیک شکلاتی که با خِفّت پخته بودم، آماده شود..
هزار نفری مسخرهمان میکردند، گرچه از کیک و قهوه خیلی خوششان آمده بود!
یکی دوتایی هم، با تردید جلو می آمدند تا بپرسند،
کی دوباره میآیید؟
همیشه میآیید؟
آهنگهای درخواستی هم میزنید؟
طعم عجیب قهوهتان از چیست؟
و من دل خوش میشدم به همین دو تا،
*دعا کنید باز هم نامرئی شویم*؛
*هر آهنگی که بخواهید*؛
*طعمش، طعمِ دوست داشته شدنِ غلیظ است..*
یکی دوتا هم نگاه عاقل اندر سفیهی میانداختند و زیر لب غر غری میکردند و دیوانهگویان دور میشدند...
لبخند میزنم و چشمم به قطرههای عرق، که روی سر و صورتت مثل شبنم جوانه زده، میافتد.
سفیدی جلوی موهایت، توی نور ریسهها، بیشتر خودش را نشان داده و چشمانت را بستی و میدانم دوباره غرق شدهای.
مضرابها را، طوری توی دستانت حرکت میدهی که انگار دو بال فرشتهاند بر شانههایت، و آرام و محکم پرواز میکنند،
و تو توی نور، محو میشوی...
.
قرار بعدی، توی برنامه نامرئی شدنمان، وسط کویر بود،
قرار بود بی آنکه حرفی بزنیم، برایم آواز بخوانی و با هم تانگو برقصیم و تو ستارهها را بچینی و توی موهای بنفشم، بکاری...
.
.
من یک برنامه داشتم فقط...
ولی فکر میکنم تو خیلی برنامهها داشتی و خیلیهایش را را به من نمیگفتی،
اما حالا، همه نماندنها،نشنیدنها، ندیدنها و نخواندنهای
توی برنامهات عملی شده و به من نگفته بودی...
و من تا ابد مرئی شدم...
.
.
فکر میکنم خیلی زود بود برای این ابدیت،
خیلی زود...
و من هیچ وقت، برای حبس ابد، برنامه نداشتم.....
.
.
#نامیرا
مهیا کاظمی
این سبک زندگی، در عمر اندک ماهم باز، نامیرایی محسوب میشه، لذت بردم از تجسم ون نارنجی و ریسه ی نرگس و قوطی کنسرو....
-
دوست داشتن
1
- می 6, 2021
سه شنبه..
ساعت ۷ عصر..
کافه اردیبهشت..
۲۶ آذر سال ۱۰۰۰ شمسی میلادی
.
.
فکر میکنم، سادهتر و بیروحتر و بیاحساستر از این جملات نمیتوانستم برای دعوتت انتخاب کنم!
شاید خاصیت جهان موازی با نوک پیکان برعکس یا جهان عمودی همین باشد، نویسندگانش وقتی به دوستان خود میرسند از هر بیسوادی، بیسوادتر میشوند،
میخواستم بگویم فقط بیا!
همین!
.
.
توی این دنیا من نویسندهام و تو دکتر،
یک مَرضی آمده که همه را بیچاره کرده و من و تو را چارهدار تر!!
دوایش، دُزهای مختلف کافئین است و خواندن دو جلد کتاب در هفته..
چارهاش، بیرون زدن از خانه و نزدیک شدن به هم است،
باید همهاش اسپری عطر و ادکلنت توی کیف باشد ، مبادا از بوی خوشت کم شود!
باید هر روز توی پارک قدم بزنی و هر شب شاملو و فریدون مشیری بخوانی...
.
.
رسیدم به کافه، طبق معمول زودتر از تو، همان میز دو نفرهی کنار پنجره و همان نسخه تجویزیات برای سفارش، تا برسی..
معمولا به غایت آماده شدن یک لاته و یک اسپرسوی تلخ و یک قاچ کیک شکلاتی، طول خواهد کشید تا تو بیایی...
امیدوار هستم امروز سرت توی کلینیک، خیلی شلوغ نشده باشد و خستگیِ کارِ از صبح، توی تنت نمانده باشد.
.
این هفته، پیشنویس کتاب تازهام را آوردهام که بخوانی و نظرت را بگویی..
مثل "سهشنبهها با موری"، من، سهشنبهها با تو را اجباری کردهام؛
مثل تو، که توی نسخههایت، چای کمرنگِ کمرنگ برای بچههای زیر ده سال، چای با طعم هل، برای بچههای ۱۰ تا ۱۵ سال بههمراه شکلات شیری، دمنوش بابونه و بهارنارنج برای ۱۵ تا ۲۰ ساله ها، کافیمیکسهای وانیلی و لاته برای ۲۰ تا ۳۰ ساله ها و اسپرسو برای ۳۰ تا ۴۰ سالگی؛ تجویز میکنی و گاهی تنگش، کمی کتاب خواندن، کمی ادکلن بیشتر، کمی قدم زدن تندتر، کمی کیک و کلوچه، و کمی بازی و فکر کردن هم اضافه میکنی.
.
اینجا کسی بیشتر از ۴۰ سال عمر نمیکند، نه اینکه بمیردها! نه!!
توی همان چهل سالگی میماند..اما فقط هر چه، تا آن لحظه بوده و شده، همانطور میماند..
من و تو هم خیلی به چهل سالگیمان نمانده..
این روزها، خودمان را مجبور کردیم بیشتر بخوانیم، بیشتر قدم بزنیم، بیشتر کافه برویم، بیشتر لبخند بزنیم و بیشتر حتی، گریه کنیم...
نمیخواهم به چهل سالگی برسم، ولی به چیزهای که میخواستم نرسیده باشم،
حالا هم که علاج و پیشگیری این دردِ بی درمان، شده تمام کارهای مورد علاقهی من،
به همین خاطر سهشنبهها با تو را ساختم کنج بهشت، کافه اردیبهشت..
.
لاته و کیک و سیگار برگت را آوردهاند، ولی گفتم برای اسپرسو دست نگه دارند تا تو برسی..!
کمی نگرانت شدم، کمی بیشتر از کمی، دیر می آمدی ولی نه اینقدر دیر، نه اینقدر که لاته من آماده شده باشد و تو نرسیده باشی..
نکند امروز دوباره شلوغ شده؟!
نکند بیمار اورژانسی به پُستت خورده؟!
نکند گوشهی تخت اتاق استراحت، خوابت برده باشد؟!
نکند....
.
- کجایی؟!
-ااا...کی رسیدی؟!
-تو هپروتی؟
-پیش توام!
-من که اینجام!
-دیر کردی
-آروم اومدم
-چرا؟
-چون خودت گفتی وقتی تازه بارون شروع میشه، خیابونا لیز میشن، آروم رانندگی کن!
-بارون اومده؟
-تو هپروتی!
-نه، پیش تو بودم!
-بوی عطرت توی ماشین پیچید!
-جدیده!
-شیرینه!
-خسته نیستی؟
-دیگه نه!
-اسپرسوتو بزارن؟
-بزارن!
-کتاب جدیدم!
-نشینم!؟
-ذوق دارم!!
-دیدم، ذوقت از در کافه زده بود بیرون!
-بشین!
-سیگار برگ؟
-کاپیتان بلک؟!
-دوسش نداری؟
-خاص توئه..دوسش دارم!
-اسپرسو آماده نشد؟
-خیلی خسته شدی امروز؟
-تو فکر دعوتت بودم!
-خیلی مسخره و ساده بود!
-خیلی باب میل بود!
-میشناسمت!
-منم!
-بگم؟!
-میشنوم!
-دردِ دل!
-شنیدم همه شو!
-دردِ دلِ ها!
-میمونه تو دل!
-کتابمو نمیبینی؟
-خوندمش!
-چطور بود؟
-عاشق شدی؟!
-بودم!
-نگفته بودی!
-معلومه آخه!
-آره انگار!
-صورتی پوشیدی!
-آبی دوست داشتی!
-هر چی تو بپوشی خوبه!
-قدم بزنیم؟
-چتر نداریم!
-چتر چیه؟!
-یه چیزیه توی اون جهان، رو سرشون میگیرن زیر بارون، خیس نشن!!
-چه مسخره!
-منم فکر میکنم مسخره اس!
- پس، بریم؟!
-آره بریم....
.
.
بهناز بدرزاده
خوب نوشتین. دست شما درد نکنه. فقط جسارت کنم که عرض کنم به عنوان کسی که اندکی ویراستاری میدانم؛ دیالوگها رو با علامت + و - نباید نشان داد. همه را همان خط فاصله را بگذارید و در گیومه. اگر تعداد بیش از دو نفر شد؛ ناگزیر به آوردن اسامی هستیم. ولی خیلی خوب بود پیرنگ و داستان. مرسی از اینکه اجازه دادین...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- ژانویه 26, 2021
وحید میرحسینی
زندگی می کند در
یزد, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
داری میری؟
دوباره شروع شد..نمیدانم چرا گاهی به کارهای من گیر سهپیچ میدهد.
آره دارم میرم، همین الانشم فکر میکنم دیر شده!
ادکلن نمیزنی؟
نه!
چرا؟!
چون حال خوبی ندارم، چون فکر میکنم حتی ادکلن زدن هم تو این دنیا، نیاز به حال خوب داره که من الان هیچ جوره ندارمش!
پاشو ادکلنتو بزن، همون ورساچه صورتیه که سر خرید عروسیت ذوق مرگ بودی از خریدنش!
دوباره و دوباره، گاهی با خودم فکر میکنم چطور بعضی وقتها اینقدر خنگ میشود و روی مخم میرود، بهقدری که برایم قابل تحمل نیست..
ممنون ولی نمیزنم به همون دلیلی که گفتم.
دلیلت رو قبول دارم ولی بازم میگم بزن.
حالا چرا گیر دادی به ادکلن زدن من؟! تیپم که خوبه، مگه نیست!؟ببین، یه چرخ میزنم خوب نگاه کن...
آره تیپت که خوبه مث همیشه، ولی با بوی خوش خوبتر هم میشه!
اصلا حالم خوب نیست..
ولی داری میری کلی قشنگی ببینی.
دارم میرم بدرقه...نه استقبال! حالم خوش نیست اصلا، چشمام پر اشکه، گلوم گیره یه بغض سنگینه، انگار عقب افتادم از همه چی! انگار گیر کردم اینجا و اون داره میره...فکر میکنم اینا رو خوب میتونی ببینی و بفهمی!
لاک هم بزن...لاک نارنجیِ جدیدت رو..
خدای من....گاهی میخواهم جلویش بایستم و فریاد بزنم یا حتی با چیزی بشکنمش!
وقتهایی که گمان میکنم مرا اصلا نمیفهمد، اصلا درک نمیکند، انگار کس دیگری را میبیند، مگر آیینه من نیست؟!مگر من جلویش نایستاده ام!؟ پس چرا اینقدر سرسختی میکند، انگار دارد کس دیگری را نشان میدهد!
اصلا گوش میدی چی میگم؟!لاک؟! اونم نارنجی؟!
چون گوش میدم میگم لاک هم بزن، چون میتونی ست کنی با لباسات و نارنجیای روی زمین..!مگه همینو همیشه دوست نداشتی؟ الان دقیقا وقتشه.
اصلا نمیفهممت..
ولی من تو رو خوب میفهمم..چون من،تو هستم..خود واقعی تو، هر چقدر هم که سرسخت باشی، باز همینی هستی که من دارم نشون میدم..پس کاری که میگم رو، انجام بده..
حس میکنم داری مسخرهام میکنی! نمیبینی حالم چقدر خرابه؟!
بعد ازاین همه وقت، این همه سال و ماه و روز، حتی بعد از این همه لحظه و ثانیه، تازه فهمیدم عاشق شدم، تازه فهمیدم چقدر قشنگه..بنظرت یکم دیر نیست؟!بنظرت نباید ناراحت باشم؟!
دیوونه...خب به همین دلیل هاست که میگم ادکلنتو بزن، ناخنای خوشگلتو، رنگی رنگی کن، تیپ بزن، لبخند به لب داشته باش، نزار این همه غم رو تو چشات ببینه.
خیلی سخته، تظاهر کردن خیلی سخته، از زجر آورترین حالتاست، وقتی که از تو، حالت داغونه، ولی مجبوری لبخند زورکی بزنی.
میدونی، نمیخوام ناراحتیمو این دم آخری، بهش منتقل کنم. بدرقه رفتن همیشه برام سخت بوده، چه اون زمانی که خیلی بچه بودم و موقع رفتن مامانبزرگ از خونه مون، کلی زار میزدم و چه زمانی که مثلا بزرگ شدم و دانشگاه رفتم. وقتی مامان و بابام از پیشم میرفتن، انگار که منو بین تموم دیوارای خوابگاه، له میکردن و الان هم که حس میکنم به غمانگیزترین تئاتر تاریخ دعوت شدم و قراره فقط اشک بریزم..
چرا اینقدر خودتو زجر میدی؟!
نمیره که دیگه نیاد..نمیره که دیگه نبینیش.
تو هستی..همینجا، اون میره اما و برمیگرده، شاید یه شکل دیگه، ایندفعه که اومد، شاید بیشتر عاشقش شدی، بیشتر عاشقت شد...
حس میکنم، باز قرار است روی منبر برود و موعظههایش را شروع کند.
تمام حرفهایی که بارها و بارها با خودم تکرارشان کردهام، ولی باز هم مجبورم گوش کنم.
گوش میدی؟! یا باز تو هپروتی..؟!
گوش میدم، گر چه حتی توی هپروت هم تو ول کن من نیستی...!
گوش کن..
ایندفعه که اومد، شاید بیشتر دوستش داشته باشی.
شاید بهتر قشنگیاشو دیدی، نارنجی و سبز و بنفشاشو..
شاید ایندفعه که از راه رسید، زودتر آبی چشماشو فهمیدی، ابر روی نگاهش که شروع به باریدن کرد، چتر نگرفتی روی سرت، دستاتو گرفتی زیر بارش اشکاش و گذاشتی دلت صاف بشه.
ایندفعه که اومد، شاید سرخی گونههاش و داغی لبهاش، آتیشت زد و سوزوندت و تو مثل یه ققنوس دوباره از نو متولد شدی، محکمتر و آرومتر از قبل.
اینبار وقتی برگشت، با تمام وجودت بوی خوشش رو حس کن..ببین یه خط بو میندازه از سر بهار تا ته زمستون..بوی سرخوشی، بوی سبزی و سفیدی
یه بوی مست کننده.
ایندفعه که اومد، با هر ثانیه و لحظهاش، با هر حرف و خندهاش، مست شو.
حتی مست شو با هر غم و گریهاش، اون وقت، تو مستی، غم و گریه یادت میره و خنده یادت میمونه!
ایندفعه که برگشت، دست بزار تو دستش و پیاده برو تا ته هر سال رو، نخواه که زود برسی، نخواه که فقط برسی، نگران نباش کی میرسی، فقط بزار دستتو بگیره و با خودش ببره، باهاش از مسیرت لذت ببر.
مگه همیشه دلت نمیخواست یه ون فولکس واگن نارنجی بخری و عقبش رو پر از بساط قهوه بکنی و بزنی به دل جاده و خیابون؟!
فکر میکنم اونم همچین آرزویی داشته باشهها!
ایندفعه که اومد باهاش همقدم شو؛ هر لحظه رو همون لحظه زندگی کن؛ نه یه ثانیه زودتر و نه یه ثانیه دیرتر.
وقت بهار؛ یه صندل قرمز بپوش . کنار جادهها رو تا آخرش باهاش قدم بردار.
بزار بوی دشت گلهای صورتی پرواز کنه و وسط قلبت بشینه.
تابستون که شد؛ کفشاتو بکَن و روی شنهای نرم کنار دریا، تا تهش باهاش قدم بزن، شاید دلت خواست باهاش سوار یه قایق بشی و بری پشت دریاها!اونجا، توی اون شهر غریب، شاید یکی منتظرت باشه، یکی که یه عمر هست، منتظرشی..!
پاییز بشه و تو نیمبوتهای خاکستریتو نپوشی؟!
باید بدویی روی برگای نارنجی و صدای خش خششون بره جا خوش کنه ته سیستم آمیگدال مغزت و تا ابد اونجا بمونه.
جوراب پشمیهای سفید و شال و کلاهت رو باید بزاری واسه زمستون، گوشهی یه کلبه، وسط یه جنگل پر از برف، که پاهاتو دراز کنی جلوی جلز و ولز آتیش شومینه و دستاتو حلقه کنی دور یه فنجون بزرگ قهوه و باهاش کتاب مورد علاقهتو با صدای بلند بخونی.
ایندفعه که برگشت، دل به دل دلش بیشتر بده، ببین چطوری پیش میره تو هم باهاش جلو برو..اینقدر سرسخت نباش..اینقدر مقاومت نکن، گاهی تغییرات خوبه؛
گاهی عوض شدن قشنگه.. همیشه نباید کرم ابریشم بمونی، بزار پروانه بشی.
بزار با تغییر فصلها، تو هم عوض بشی، بزار بیاد و حال دلت رو خوب کنه.
شاید گاهی لازم باشه گریه کنی، دست بکشی از هر چیزی، دل بکنی از هر کسی، ولی اینو بدون که دوباره خوب میشی و دوباره همه چی برمیگرده سر جای خودش.
در که همیشه روی یه پاشنه نمیچرخه.
ایندفعه که برگشت، همیشه رنگی رنگی بپوش، موهاتو گاهی کوتاه کن و گاهی بلند بزارشون. بیشتر لبخند بزن و کمتر آه و ناله کن.
ولی هر چقدر که دلت خواست گریه کن، جلوی اشکاتو نگیر، نزار بغض بشه و روی سینهات سنگینی کنه.
ایندفعه که اومد، با آدما و رفتارها و شخصیتهاشون، راحتتر باش.
با رنگها و درختها و حیوونا راحتتر بگذرون.
به همه چی راحتتر نگاه کن، بزار دل ببندی به هر چی که خوبه و دل بکنی از هر چی که آزارت میده.
ایندفعه که برگشت، بیشتر سفر برو.
بیشتر به دل جاده بزن.
بیشتر کوه و جنگل و درخت و دریا ببین.
بیشتر طلوع و غروب آفتاب رو تماشا کن.
هر هفته باهاش برو کویر.
هر روز رو باهاش پیادهروی کن.
هر دقیقهشو لذت ببر.
ایندفعه که اومد، بیشتر به فکر دل خودت باش؛
برای خوشی خودت زندگی کن، نه نگاه آدمای دیگه؛
ایندفعه که اومد، برای دل خودت زندگی کن؛
فقط برای دل خودت...
قرن جدید رو برای خودت باش...
میگم راستی، ادکلن ورساچه و لاک نارنجی من کو؟!!!
زهره
گاهی عوض شدن قشنگه.. همیشه نباید کرم ابریشم بمونی، بزار پروانه بشی.........
-
دوست داشتن
- ژانویه 13, 2021














